90/01/10
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم /استدلال بر تناهی قوه قسری
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم /استدلال بر تناهی قوه قسری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۲۶، سطر پنجم: المسألة الثانیة عشرة فی تناهی القوی الجسمانیة (ادامه)
«قال: لأن القسري يختلف باختلاف القابل و مع اتحاد المبدإ يتفاوت مقابله».[1]
بحث بر این داشتیم که قوه جسمانیه متناهی التأثیر است و نمیتواند تأثیر نامتناهی داشته باشد، نه مدتاً و نه عدداً و نه شدتاً. مسئله را توضیح دادیم.
بعد از این توضیح میخواهیم استدلال کنیم، یعنی میخواهیم مطلوبمان را که تناهی تأثیر قوه جسمانیه است ثابت کنیم. این مطلوب را در دو بحث اثبات میکنیم، در دو فرض اثبات میکنیم. چون آن قوه جسمانیه یا قوهای است که از بیرون بر شیء وارد میشود، یا قوه همان جسم است. یعنی یا اینکه قوهای که در جسم موجود است این جسم را به حرکت وا میدارد و تأثیر میکند در جسم خودش، یا قوهای که در بیرون است جسم دیگر را به حرکت وا میدارد.
مثلاً سنگی از بالا پرتاب میشود به سمت پایین، خودش میافتد. یک نیروی طبیعی در این سنگ هست که بدنه سنگ را به سمت پایین میبرد. در اینچنین حالتی محرک یک محرک طبیعی است. گاهی هم ما هستیم که سنگی را به سمت بالا پرتاب میکنیم که نیرو از بیرون بر سنگ وارد میشود. در چنین حالتی محرک قسری است، یعنی بالقسر و به تحمیل حرکت را بر جسم دیگر وارد میکند. حرکت یک حرکت طبیعی نیست که خود سنگ به طور طبیعی انجام دهد. حرکت قسری یعنی حرکت تحمیلی که چیزی و قوهای از بیرون این حرکت را بر این سنگ تحمیل میکند.
پس قوه جسمانی گاهی بدنه خودش را حرکت میدهد، یعنی همان جسمی را که خودش در آن حلول دارد حرکت میدهد. خب اینچنین قوه جسمانی که بدنه خودش را حرکت میدهد، حرکت طبیعی میدهد. اما گاهی یک قوه بیرونی بر این جسم وارد میشود و این جسم را حرکت میدهد. این میشود حرکت قسری و تحمیلی که از قوهای بر جسمی وارد میشود. همه قوای جسمانی را جمع کنید، یکی از این دو نوع تأثیر را دارد: یا در بدن خودش تأثیر میگذارد، یا در غیر دارد تأثیر میگذارد. در بدن خودش تأثیر بگذارد میشود تأثیر طبیعی و حرکتی که از اثر این تأثیر است میشود حرکت طبیعی. و در غیر تأثیر بگذارد تأثیرش میشود تأثیر قسری و حرکتی که اثر این تأثیر است میشود حرکت قسری.
خب وقتی که تمام نیروهای جسمانی به این دو قسم طبیعی و قسری تقسیم میشوند، پس ما ناچاریم که در دو فرض بحث کنیم: یکی در صورتی بحث کنیم که قوه جسمانی میخواهد مؤثر باشد و حرکت طبیعی را ایجاد کند. دوم اینکه نیروی جسمانی بخواهد مؤثر باشد و حرکت قسری را ایجاد کند. در هر دو حال باید بحث کنیم ببینیم این قوه متناهی التأثیر است و یا اینکه میتواند نامتناهی التأثیر باشد. این دو تا بحث حتماً باید مطرح بشود. وقتی در هر دو ما مطلوب را ثابت کردیم، میتوانیم به طور کلی بگوییم قوه جسمانی متناهی التأثیر است یا نیست. ما نظرمان این است که قوه جسمانی متناهی التأثیر است، تأثیرش نامتناهی نیست، حتماً متناهی است.
این بحث را ابتدا در نیروی قسریه مطرح میکنیم، بعداً در نیروی طبیعیه. در این جلسه به نیروی طبیعیه نمیرسیم، فقط بحث در نیروی قسریه است. یعنی سنگی را مثلاً ما با نیروی جسمانی خودمان میخواهیم به بالا پرتاب کنیم، یا پرتاب نکنیم، رو زمین هلش بدهیم، بکشیمش. بالاخره میخواهیم تأثیری روی یک چیزی بگذاریم. الان میخواهیم بگوییم که این قوه ما که قوه جسمانی است - بالاخره حلول در بدن ما دارد و جسمانی است - این تأثیرش متناهی است.
یک وقت من میخواهم خودم راه بروم، نیروی موجود در بدن من در خود بدن من میخواهد تأثیر کند؛ این میشود حرکت طبیعی. حالا طبیعی که میگوییم چون با اراده انجام میشود میشود به آن گفت ارادی. ما ارادی را هم داخل میکنیم یا در قسری یا در طبیعی. اینی که میخواهد بدن خودش را حرکت بدهد حرکت ارادی است، منتها ارادی طبیعی است. اما آنی که میخواهد سنگی را به بالا پرتاب کند - انسانی میخواهد سنگ را به بالا پرتاب کند - باز هم این حرکت قسری است، منتها با اراده قاصر دارد انجام میشود. قاسر یعنی آن که دارد بر این سنگ تأثیر میگذارد. پس اگر ما خودمان بخواهیم راه برویم، حرکت میشود حرکت طبیعی. وقتی باید ببینیم که آیا ما دائماً میتوانیم راه برویم یا اینکه بالاخره خسته میشویم و وایمیستیم؟ نیروی جسمانی ما تمام میشود یا تا ابد میتواند کشش داشته باشد؟ آن بحثی است که عرض کردم که باید بعداً مطرح کنیم، حالا شاید جلسه بعدی به آن برسیم.
اما این بحثی که الان میخواهیم مطرح کنیم این است که ما میخواهیم در جسم غیر از جسم خودمان تأثیر بگذاریم و او را به حرکت قسری واداریم. الان ادعای ما این است که نیرویی که ما بر این سنگ وارد میکنیم، چون یک نیروی جسمانی است، نیرویی است که نمیتواند نامتناهی باشد، بالاخره باید تمام شود.
سه تا بحث لازم داریم در همین فرض: یکی تناهی شدی را ثابت کنیم، یکی تناهی عدی را و یکی هم تناهی به لحاظ مدت را. این سه تا را باید ثابت کنیم. اما تناهی شدی، آن اصلاً مورد بحث ما نیست. تناهی و عدم تناهی شدی را اصلاً بحث نمیکنیم. چرا؟ چون ما میخواهیم که دو تا حرکت در استدلالمان - الان ملاحظه خواهید کرد - دو تا حرکت قسری را با هم مقایسه میکنیم که ببینیم میتوانند بینهایت باشند یا نه. و میدانیم دو تا حرکت بینهایت شدی ممکن نیست.
چون دو قوه که با هم میخواهند مقایسه بشوند، نمیتوانند حرکت بینهایت شدی را - که گفتیم در لازمان انجام میشود - انجام دهند. بالاخره یکی از این دو قوه حرکتش ممکن است کمتر از آن قوه دیگر باشد. این را مرحوم علامه توضیح کامل نمیدهد، فقط به همین اندازه اکتفا میکند که ما در حرکتی که بخواهد شدتاً بینهایت باشد بحث نمیکنیم. چون محال است که دو تا حرکتی که هر دو بینهایتاند - به لحاظ شدت هم بینهایتاند - از دو قوه صادر بشوند. این را همین اندازه میگوید، بعد هم میگوید «لما مر». «لما مر» همان که جلسه قبل خواندیم، مطلب دیگر ندارد ایشان. «ما مر» هم این بود که حرکتی که بینهایت شدی باشد باید در لازمان واقع شود و نمیشود از دو قوه دو حرکت صادر شود و هر دو هم در لازمان واقع شود. این حرف ایشان است که البته عرض میکنم بیش از این دیگر توضیح نمیدهد.
خب پس یکی از این سه بحثی که باید در اینجا مطرح کنیم حذف میشود. آن دو بحث دیگر باید مطرح بشود؛ یعنی ثابت کنیم که قوه جسمانی نمیتواند به حرکت قسری در زمان بینهایت یا به تعداد بینهایت جسمی را حرکت بدهد. این دو تا را باید بحث کنیم که تعداد حرکت قسری نمیتواند بینهایت باشد یا مدت این حرکت قسری نمیتواند بینهایت باشد. اینجا دو تا باید بحث بشود.
توجه کنید که استدلال را باید شروع کنیم. در استدلال میگوییم اگر حرکت قسری بخواهد بینهایت باشد - چه مدتاً چه عدداً - خلف فرض لازم میآید. و چون خلف فرض باطل است، پس اینکه حرکت قسری بینهایت باشد مدتاً یا عدداً باطل است.
توضیح مطلب این است که اگر قوهای با حرکت قصری سنگی را حرکت داد، فرض کنید این سنگ میخواهد به سمت بینهایت برود، مدت بینهایت در هوا باشد یا تعداد بینهایت. حالا ما مثال به آن مدت بینهایت میزنیم. ممکن است یک نیروی جسمانی مشغول بشود به پرتاب، سنگی را پرتاب کند، مرتبه سنگ بعدی، سنگ بعدی، همینطور بینهایت سنگ پرتاب کند و خسته نشود. این عدم تناهی به لحاظ عده است. ممکن هم هست از نیروی قصری سنگی را پرتاب کند که در زمان بینهایت این سنگ برود. این بینهایت به لحاظ مدت است.
این دو تا را الان بحث میکنیم ببینیم میشود یا نمیشود. اینکه نیروی جسمانی میتواند تعداد متناهی حرکت بدهد یا در مدت متناهی حرکت بدهد، این واضح است، احتیاج به اثبات ندارد. ما باید آن عدم تناهی را اثبات کنیم یا ابطال کنیم. و چون ما معتقدیم که نیروی جسمانی نمیتواند حرکت نامتناهی به لحاظ عده یا به لحاظ مدت صادر کند، پس باید ابطال کنیم نامتناهی بودن اینچنین حرکتی را.
پس توجه کنید الان بحث ما در ابطال این حرکت است: ابطال حرکت نامتناهی، حرکت قصری نامتناهی که بخواهد به لحاظ مدت یا بخواهد به لحاظ عده نامتناهی باشد. این را میخواهیم ابطال کنیم. پس اثبات نمیکنیم تناهی را، ابطال میکنیم لا تناهی را.
اینطوری ابطال میکنیم: فرض میکنیم که یک سنگ بزرگی را ما با نیروی جسمانیمان به سمت بالا پرتاب کردیم. یک دانه سنگ عرض میکنم، به لحاظ عده بحث نمیکنیم. البته به لحاظ عده هم میشود بحث کرد، منتها ما بحث را در به لحاظ مدت مطرح میکنیم، شما قیاس کنید به لحاظ عده هم همین است.
سنگی را ما پرتاب میکنیم. قرار هست که این سنگ با نیروی قصری که ما بر او وارد میکنیم در مدت بینهایت حرکت کند. بعد سنگ دیگری را که کوچکتر از این سنگ اول است - شاید هم نصف این سنگ اول است، حالا مقدار کوچکتر بودن را تعیین نمیکنیم، کوچکتر از سنگ اول - این هم رها میکنیم با همان نیرو، همان نیرو. خب یک نیرو بدون اینکه تفاوت داشته باشد بر دو تا سنگ وارد شده. یک سنگ بزرگ مقاومتش بیشتر است، یک سنگ کوچک مقاومتش کمتر است. پس این نیروی واحد که میخواهد این دو سنگ را حرکت بدهد، مسلماً سنگ کوچکتر را بیشتر حرکت میدهد و سنگ بزرگتر دیرتر، زودتر میافتد. سنگ بزرگتر وقتی به بالا پرتاب کردیم مسافت کمتری را طی میکند و زمان کمتری در فضاست. اما سنگ کوچکتر چون با همین نیرو دارد پرتاب میشود، مقاومتش هم کمتر است، بیشتر تو هوا میماند و بیشتر بالا میرود، مسافت بیشتری را طی میکند.
توجه میکنید نیرو واحد است. فرضهایی که عرض میکنم دقت داشته باشید: نیرویی که بر این دو تا سنگ وارد میشود واحد است. مبدأ حرکت هم فرض میکنیم واحد است، یعنی هر دو سنگ با هم از یک زمان شروع به حرکت کردند. اختلاف زمان بینشان نبود، هر دو با هم شروع کردند. نیروی واحد یا نیروی مساوی. حالا نیروی واحد را نمیشود گفت یک دفعه بر دو تا سنگ وارد شده. فرض هم بکنیدش اشکال ندارد، چون داریم فرض میکنیم. بگویید دو تا نیرو کاملاً مساوی بر دو تا سنگ وارد شد، یکی سنگ بزرگ یکی سنگ کوچک. هر دو با هم شروع کردند به حرکت، مبدأ یکی بود. خب سنگ بزرگ چون مقاومت میکند باید کمتر تو هوا بماند، سنگ کوچک چون مقاومتش کمتر است باید بیشتر در هوا بماند. بنابراین این دو تا سنگ اختلاف دارند. اختلافشان در مبدأ حرکت ظاهر نمیشود، چون فرض کردیم هر دو با هم حرکت کردند. پس اختلاف باید در منتها ظاهر بشود. یعنی یکیشان باید زودتر از دیگری ساکن بشود، حرکت در آن منتفی بشود. حتماً آن بزرگه زودتر ساکن میشود، چون مقاومت که بیشتر میکند نیرویی که قاصر بر او وارد کرده زودتر تمام میشود بر اثر مقاومت بیشتر.
خب وقتی یکیشان زودتر تمام میشود، آنی که زودتر تمام شد متناهی است. آنی که زودتر تمام شد متناهی است، در حالی که فرض کردیم نامتناهی حرکت میکند. اول فرض کردیم که نامتناهی دارد حرکت میکند، ولی با توجه به آن اتفاقاتی که میافتد معلوم شد که حرکتش یک جا زمانی تمام شد. بالاخره این زودتر از این تمام میشود. وقتی زودتر تمام میشود معلوم میشود تمام میشود. آن یکی دیگر هم خیلی بالا برود، دو برابر این بالا برود، آن هم بالاخره تمام میشود. چرا؟ چون آن اضافه بر این پیدا میکند، مقدار اضافهاش هم نامتناهی نیست، مقدار اضافهاش متناهی است. اولی متناهی حرکت کرد، بیش از متناهی حرکت کرد، بیش از متناهی که نامتناهی نمیشود. پس هر دو حرکتشان متناهی شد. در حالی که فرضنا که حرکتشان نامتناهی است. خلف فرض درست شد.
این خلف فرض از کجا درست شد؟ از اینکه ما از اول فرض کرده بودیم که حرکت نامتناهی است. نباید این فرض را میکردیم. از اول این دو تا سنگ را رها میکردیم میدیدیم چی میشود. میدیدیم که یکی زودتر میایستد یکی هم دیرتر میایستد، ولی هر دو میایستند. میفهمیم که پس هر دو متناهیاند. اول فرض کردیم نامتناهی بودن را، ولی وقتی رفتیم سراغ واقعیت دیدیم که نه، هر دو متناهی شدند. خلف فرض لازم آمد. پس آن فرض ما باطل بود. نباید از اول ما این دو تا را نامتناهی میکردیم، یعنی حرکتشان را نباید نامتناهی وصف میکردیم.
این کل استدلالی که پس نیرو متفاوت نیست. نیرویی که بر این دو سنگ وارد میشود متفاوت نیست. مبدأ حرکت هم متفاوت نیست. تفاوت در خود قابل است، یعنی در خود سنگ است. یکی بزرگتر است، یکی کوچکتر است. یکی مقاومتش کمتر است، حرکتش بیشتر ممکن است طول بکشد؛ یکی مقاومتش بیشتر است، حرکتش کمتر طول میکشد. پس اختلاف در نیرویی که قاصر است نیست، اختلاف در مبدأ حرکت نیست، اختلاف در قابل است. این اختلافی که در قابل است کجا ظاهر میشود؟ در مبدأ که نمیتواند ظاهر بشود چون فرض کردیم مبدأ یکی است. حتماً در منتها ظاهر میشود. در منتها که ظاهر شد، یعنی اینها یکیشان زودتر از دیگری میایستد. اگر ایستاد پس متناهی است. دیگری هم که بعد از این می ایستد، آن هم متناهی است.
این در صورتی بود که مدت را نامتناهی بگیرید و دیدید مدت نامتناهی نتوانست این سنگ روی هوا بماند، بالاخره آمد پایین، بالاخره متوقف شد. حالا اگر عده را نامتناهی بگیریم، آن هم همینطور است. آن هم همینطور است؛ دو تا نیروی مساوی با هم شروع میکنند، یکی سنگ بزرگ را پرتاب میکند، یکی سنگ کوچک را. آن سنگ بزرگ را پرتاب میکند بعد از مثلاً ۱۰ بار پرتاب کردن دیگر نمیتواند پرتاب کند. آن یکی دیگر بعد از مثلاً ۲۰ بار پرتاب کردن بالاخره هر دوشان دیگر قطع میکنند. وقتی قطع کردند متناهی میشوند. با هم شروع کردند، با هم شروع کردند، نیروشان هم واحد است. اما آن سنگها دو تا مقاومتشان فرق میکند. چون مقاومت سنگها فرق میکند، قهراً نیروی وارد شده بر این سنگها متفاوت میشود، نه از طرف خود نیرو، از طرف خود قابل. این تفاوت باید نشان داده بشود. در ابتدا که هر دو با هم شروع کردند، هر دو قوه با هم شروع کردند، پس نشان داده نمیشود. اختلاف در ابتدا نشان داده نمیشود، اختلاف در انتها نشان داده میشود. اختلاف که نشان داده شد، یعنی یکی زودتر قطع میکند از دیگری. تا قطع میشود متناهی است. چه در عدد چه در مدت استدلال کردیم تمام شد. البته استدلال در مدت راحتتر فهمیده میشد، لذا من هم در مدت شروع کردم بحث را گفتم، فقط در عدد اشاره کردم و دارم رد میشوم.
پس نتیجه این شد که اگر حرکتی قسری از نیروی جسمانی صادر شد، این حرکت قسری نمیتواند بینهایت باشد، نه مدتاً و نه عدداً. شدتاً که مورد بحثمان نیست.
متن خوانی: استدلال بر تناهی قوه قسری
عبارت توجه کنید. صفحه ۱۲۶، سطر پنجم:
«قال: لان القسری»؛ شروع به استدلال است، با «لان» شروع میکند. «لان القسری»؛ یعنی اثر قصری «یختلف باختلاف القابل»؛ به اختلاف فاعل که آن نیروست که اختلاف نمیکند، چون فرض کردیم نیروها مساویاند.
«یختلف باختلاف القابل»؛ قصری به خاطر اختلاف قابل مختلف میشود. حالا این اختلاف باید یک جا ظاهر بشود. این اختلافی که بین این دو تا متحرک قصری - یعنی بین این دو تا سنگ - هست باید یک جا ظاهر بشود. در مبدأ حرکت که ظاهر نمیشود، چون فرض کردیم هر دوشان یکی است. پس در منتها باید ظاهر بشود. معنای ظهور در منتها این است که یکیشان در آن انتهای مسیر بایستد، یکی دیگر یک خورده دیگر جلوتر برود و بایستد. اختلاف به این صورت ظاهر میشود. ولی هر دو بالاخره میایستند.
«و مع اتحاد المبدأ»؛
یعنی در صورتی که مبدأ حرکت هر دو سنگ، هر دو قابل - هر دو سنگ یعنی هر مثلاً هر دو قابل با این - در صورتی که مبدأ حرکت هر دو متحد است، «یتفاوت مقابله»؛ مقابل مبدأ که منتهاست تفاوت پیدا میکند. در مبدأ تفاوت نیست، در مقابل مبدأ که منتهاست تفاوت پیدا میکند.
ضمیر «مقابله» را برگردان میدهیم به مبدأ و معلوم است دیگر، مقابل مبدأ میشود منتها. پس تفاوت در مبتدا، در ابتدا یا در مبدأ حاصل نمیشود، بنابراین باید تفاوت در منتها حاصل بشود. عرض کردیم تفاوت وجود دارد، تفاوت در فاعل وجود ندارد، در قابل وجود دارد. این تفاوتی که در قابل وجود دارد باید بالاخره ظهور کند. در مبدأ ظهور نمیکند چون فرض کردیم هر دو با هم شروع کردند. حتماً در منتها ظهور میکند. در منتها ظهور کرد یعنی یکی کمتر از دیگری است، یکی ناقصتر از دیگری است. همین که گفتیم ناقصتر، میشود متناهی. آن دیگری هم چون یک خورده از این ناقصه بیشتر دارد، آن هم میشود متناهی.
«اقول: لما مهد قاعدة»؛
چون خواجه آماده کرد قاعدهای را به عنوان مقدمه، قاعدهای را ذکر کرد که آن قاعده در کیفیت عروض تناهی و عدم تناهی در قوا بود. یعنی بیان کرد که چگونه در قوا تناهی یا عدم تناهی عارض میشود.
بعد از بیان این مطلب «شرع فی الدلیل علی مطلوبه الاول»؛ شروع کرد بر مطلوب اولش دلیل آورد. توجه کنید مطلوب اول این بود که قوه جسمانیه متناهی التأثیر است. وقتی بعد به خاطر اینکه این مطلوب اول را اثبات کند دو مطلوب ثانی پیدا کرد، گفت اول توضیح بدهم که نامتناهی مدتاً، عدداً، شدتاً یعنی چی، بعد وارد بحث بشوم.
پس دو تا مطلوب داشت: یکی اینکه قوه جسمانی متناهی التأثیر است و نمیتواند نامتناهی باشد، یکی هم اینکه مطلوب دومش هم این بود که توضیح بدهد که نامتناهی قوتاً یعنی چی، نامتناهی مدتاً یعنی چی، نامتناهی عدداً یعنی چی. این هم میخواست، این هم مطلوبش بود. مطلوب اولش این بود که ثابت کند قوه جسمانی متناهی التأثیر است، مطلوب دومش هم تبیین هر یک از نامتناهی شدی و مدی و عدی بود.
حالا میخواهد بر مطلوب اولش که تناهی تأثیر قوه جسمانی است دلیل اقامه کند.
«شرع فی الدلیل علی مطلوبه الاول»؛ که مطلوب اول عبارت بود از وجوب تناهی تأثیر قوه جسمانی. قوای جسمانی باید تأثیرشان متناهی باشد. این مطلوب اولش بود. حالا میخواهد آن مطلب اول را اثبات کند.
«و تقریره»؛
تقریر این دلیلی که بر مدعا میخواهد اقامه کند این است که «القوی الجسمانیة اما ان تحرک غیرها قسراً»؛ قوای جسمانیه یا قسراً و تحمیلاً حرکتی را در چیز ایجاد میکنند، در جسم ایجاد میکنند. این در صورتی است که قوه جسمانی بیرون از آن جسم باشد.
«او طبیعیة»؛ یا اینکه این قوه جسمانی طبیعی است، که این در صورتی است که قوه جسمانی در بدن خودش باشد و بدن خودش را بخواهد حرکت بدهد.
«و کلاهما یستحیل صدور ما لا یتناهی عنهما»؛ هر دو نوع قوه محال است که ما لا یتناهی ازشان صادر بشود. هم قوه قسریه محال است که حرکت نامتناهی را ایجاد کند، هم قوه طبیعیه محال است.
«اما الاول»؛ این «اما الاول» یعنی حرکت قسریه یا قوه قسریه.
قوه قسریه نمیتواند حرکت قصریه بینهایت ایجاد کند. این را باید دلیلش را بخوانیم. بعد ثانی هم در متن بعدی خواجه میآید که تقریباً فاصله طولانی دارد، حدود یک صفحه دیگر میآید. «اما الاول»؛ یعنی اما اینکه قوه قسریه باید متناهی التأثیر باشد و نمیتواند نامتناهی التأثیر باشد. در این شرح این است:
«أما الأول فلأن صدور ما لا يتناهى بحسب الشدة من الحركات عن القوتين محال لما مر»؛ از اول ایشان نامتناهی شدی را از بحث بیرون میکند. صدور چیزی که لا یتناهی به حسب شدت است - چیزی که لا یتناهی به حسب شدت است چیست؟ «من الحرکات»؛ من الحرکات بیان «ما» هست. پس عبارت اینطور معلوم میشود: صدور حرکتی که لا یتناهی به حسب شدت است - دیگر «من الحرکات» را معلوم نمیکنیم، دیگر را کنار گرفتیم از حرکت - صدور حرکتی که لا یتناهی به حسب شدت است، صدور اینچنین حرکتی «عن القوتین محال»؛ از دو قوه محال است. نمیشود دو قوه هر دو کارشان نامتناهی شدی باشد.
«لما مر»؛ به خاطر آنچه که در جلسه گذشته گفتیم که آن یکی در لازمان؛ اگر هر دو بخواهند قوه نامتناهی باشند به لحاظ شدت، خب هر دو باید در لازمان تمام کنند، در حالی که - یعنی در لازمان باید حرکتشان را انجام بدهند - در حالی که بالاخره اختلاف هست و چون اختلاف هست نمیتوانیم این دو تا را هر دو را نامتناهی بگیریم. و اگر هر دو نامتناهی نباشند، لازم میآید یکی در لازمان تمام شود، یکی در زمان تمام شود.
«و اما بحسب المدة و العدة»؛
به این دو لحاظ میتوانیم ما بحث کنیم ببینیم قوه باید متناهی باشد یا میتواند نامتناهی باشد. به حسب مدت و به حسب عده ما میگوییم حتماً باید متناهی باشد، نمیتواند نامتناهی باشد. زیرا اگر نامتناهی باشد - چنانچه بیان میکنیم - خلف فرض لازم میآید.
«فانا لو فرضنا جسماً متناهیاً یحرک جسماً آخر متناهیاً»؛
آن جسم متناهی را فرض کنید، یعنی جسمی که ابعادش متناهی است بخواهد یک جسم دیگری را که متناهی است حرکت بدهد. نه که نامتناهی باشند، بلکه متناهیاند هر دو جسم. حرکت میدهد جسم دیگری را - یعنی سنگ بزرگی را - «من مبدأ مفروض»؛ یعنی از این مبدأ معین، چه جور حرکت میدهد؟ «حرکات لا تتناهی بحسب المدة او العدة»؛ حرکاتی که یا مدتشان نامتناهی است یا عدهشان و تعدادشان نامتناهی است. خب فرض میکنیم یک جسمی را که جسم دیگر را از یک مبدأ معین به حرکات نامتناهی حرکت میخواهد بدهد.
«ثم حرک بتلک القوة جسماً آخر»؛
باز جسم همان جسم اول را پیدا میکنیم که محرک بود. حالا محرک قرارش میدهیم، میگوییم حرکت میدهد همین جسم با همان قوهای که دارد، حرکت میدهد جسمی را که «اصغر» از آن جسم اول است. توجه میکنید؟ نیرو همان نیروست. نیرو محرکه در هر دو یکسان است. منتها جسمی که میخواهد حرکت کند یک وقت جسم بزرگ است، یک وقت جسم کوچک است. خب این جسم کوچک را حرکت میدهد «من ذلک المبدأ»؛ از همان مبدئی که جسم بزرگ را حرکت داد. پس مبدأ حرکت یکسان است.
«فان تحریکه»؛ حالا آنچه که اتفاق میافتد داریم میگوییم. «فان تحریک» آن جسمی که محرک است «للاصغر»؛ یعنی تحریک دادن جسم اصغر، «اکثر» است از تحریک همان محرک «للاکبر»؛ یعنی جسم بزرگتر را. آن محرک که در هر دو نیروی واحد است، حرکتی که بر آن جسم کوچکتر وارد میکند بیش از حرکتی است که بر جسم بزرگتر وارد میکند. چرا؟ «لقلة المعاوقة هنا»؛ چون معاوقه - یعنی ممانعت، مقاومت - «هنا» یعنی در جسم اصغر کمتر است. چون در جسم اصغر ممانعت کمتر است، لذا آن جسم محرک اصغر را بیشتر حرکت میدهد.
خب حالا پس اینطور شد: محرک واحد است، متحرک اختلاف معاوقه دارد. خب قهراً این دو تا جسم که یکی بزرگ یکی کوچک است، اختلاف حرکت و تفاوت حرکت پیدا میکند. فرض این است که در مبدأ تفاوت حرکت ندارند، زیرا که با هم شروع کردند. پس در منتها تفاوت پیدا میکند. لکن مبدأ واحد است، پس تفاوت باید در آخر اتفاق بیفتد. وقتی تفاوت در طرف آخر اتفاق افتاد، معنایش این است که یکی ناقص است، یکی دیگر کاملتر از آن است. خب اگر ناقص شد یعنی ایستاد دیگر، یعنی تمام شد. پس حرکت متناهی شد.
«فیجب تناهی الناقص»؛ در حالی که فرض کرده بودیم عدم تناهی. این ناقص را خلف فرض کرد. در زاید هم همینطور میگوییم؛ زاید هم چه مقدار اضافه دارد؟ آن هم به مقدار نامتناهی که اضافه ندارد، پس آن هم میشود متناهی. وقتی شد متناهی، باز هم خلف فرض بر آن هم لازم میآید. ما هر دو را فرض کرده بودیم که نامتناهی نامتناهی حرکتاند، حالا معلوم شد هر دو حرکتشان متناهی است. پس معلوم شد که نیرویی که بر این دو حرکت وارد میکرد، آن نیرو نیروی متناهی بود یا متناهی.
اشکال و جواب درباره تفاوت در شدت
«و هاهنا سؤال صعب»؛
سؤالی در اینجا مطرح است که خواجه در اشارات هم این سؤال را ذکر کرده و جواب داده، ولی جوابش مرحوم علامه را قانع نکرده در اینجا نقل میکند و بعد رد میکند. پس سه تا مطلب داریم: یکی اصل اشکال، یکی جوابی که خواجه در اشارات داده، سوم اشکالی که ما بر جواب مذکور در اشارات وارد میکنیم. این سه تا بحث را الان داریم.
اما اصل اشکال: اصل اشکال - که میفهمید اشکال سختی است - این است که شما میگویید این دو تا نیرو یکساناند. خب درست است. قابل مختلف است چون یکی معاوقه و ممانعتش بیشتر است، یکی کمتر داریم؛ این هم درست است. بعد نتیجه میگیرید که چون قابل اختلاف دارد پس باید اختلاف یک جوری ظاهر بشود؛ این هم درست. اختلاف بالاخره باید ظاهر بشود. میگویید در مبدأ اختلاف ظاهر نیست؛ این هم درست. بعد میگویید پس در مقابل مبدأ - یعنی در انتها - مخالفت حاصل است. آنوقت از همین جا تناهی دو تحریک و تناهی دو حرکت و در نتیجه تناهی قوه را نتیجه میگیرید.
اما ما به شما میگوییم که نه تفاوت در ابتدا ظاهر میشود - چنانچه خودتان هم گفتید - نه تفاوت در انتها ظاهر میشود. تفاوت در وسط ظاهر میشود. چرا؟ چون جسم کوچک سریعتر حرکت میکند، جسم بزرگ کندتر حرکت میکند. همین سرعت و بطء اختلافی است که بین این دو حرکت واقع میشود. در مبدا و منتها تفاوت ندارند، در مبدأ هر دو با هم شروع کردند، در منتها هم که به آخر نمیرسند، در منتها هم بینهایتاند، به آخر نمیرسند. شما میگویید اختلاف کجا ظاهر میشود؟ میگویم اختلاف در این وسط ظاهر میشود؛ یکی سریعتر میرود، یکی کندتر میرود. پس اختلاف را ما نداشتیم ظاهر نشود، اختلاف را ظاهر کردیم. شما گفتید حالا که در مبدأ ظاهر نمیشود در منتها باید ظاهر بشود. شما این را قبول ندارید؛ در مبدأ ظاهر نمیشود، در منتها هم ظاهر نمیشود. مبدأ یکسان است، منتها یکسان است. این وسط تفاوت است که یکی سریعتر حرکت میکند، یکی کندتر حرکت میکند. تفاوت برای وسط است، برای اول و آخر نیست. اول تفاوت ندارد زیرا فرض را میدانیم، آخر هم نمیگذاریم تفاوت پیدا کند. چون تفاوت پیدا کند آنوقت حرف شما میشود، یعنی لازم میآید که ناقصی داشته باشیم، زایدی داشته باشیم و هر دو متناهی بشوند. ما میگوییم نه، هر دو در نهایت هم همینطور پیش میروند، بینهایتاند، با هماند، با هم به سمت بینهایت میروند، همینطور که در مبدأ با هم شروع کردند. ولی اختلاف در وسط ظاهر میشود؛ یکی سریعتر، یکی کندتر. اختلاف نیروی اختلاف مقاومت که از ناحیه خود قابل است، از ناحیه خود سنگ است، توی وسط بین مبدأ و منتها حاصل میشود.
این اشکال اشکال سنگینی هم هست که گفتند. گفتند شدت فرق میکند، نه مدت نه عده. ممکن است این یکی هم تعداد بینهایتی حرکت ایجاد کند، آن یکی بینهایت. منتها این حرکتهایش را سریعتر انجام میدهد، آن حرکتش را کندتر. ممکن است این یا مثال دیگر: ممکن است این حرکت به سمت بینهایت برود و آن یکی دیگر هم به سمت بینهایت برود. هر دو به سمت بینهایت دارند، منتها این یکی سریعتر میرود، آن یکی کندتر میرود. پس اگر بحث سرعت وسط بیاید - یا بحث شدت به عبارت دیگر بحث شدت بیاید - اختلاف را ما به شدت نسبت میدهیم، به سرعت و بطء نسبت میدهیم، اختلاف را در منتها قائل نمیشویم. اشکال این است.
«و هاهنا سؤال صعب»؛ و آن سؤال این است که تفاوت در تحریک - یعنی در حرکت قصری که بر سنگ بزرگ وارد شده و در حرکت قصری که بر سنگ کوچک وارد شده - تفاوت در ابتدا نیست، همانطور که شما گفتید. در انتها هم نیست. بلکه جایز است که به حسب شدت باشد، یعنی سرعت این دو تا فرق کند. در این صورت تفاوت در وسط ظاهر میشود، نه در مبدأ نه در منتها.
مصنف از این اشکال در شرح اشارات جواب داده، گفته که بحث ما در عدم تناهی به لحاظ مدت و عدم تناهی به لحاظ عده است، نه در عدم تناهی به لحاظ شدت. و آنی که شما مطرح کردید عدم تناهی به لحاظ شدت بود. پس از بحث ما بیرون رفتید، در محدوده بحث نبودید. ما بحثمان در این بود که تفاوت به لحاظ مدت یا به لحاظ عده ایجاد کنیم. شما تفاوت به لحاظ شدت ایجاد کردید، از بحث بیرون رفتید. این جواب را خواجه داده است.
مرحوم علامه میفرماید که عدم تناهی شدی را شما از بحث بیرون کردید و گفتید در واقعش بحث نمیکنید. اینکه از بحث بیرونش کردید دلیل نمیشود که از کل واقعیت هم اخراجش کردید. بالاخره ممکن است در واقع این حرکت شدید واقع بشود. حالا شما میگویید بحث در حرکت شدید ندارید، شما بحث ندارید، آیا در خارج هم حرکت شدید ندارید؟ خب این حرکت که حاصل شده در یکی شدید بوده، در یکی ضعیف بوده. اختلاف همینجاست، اختلاف در مبتدا و منتها نیست، اختلاف در همینجاست. شما میگویید این از بحث ما بیرون است و ما در این بحث نمیکنیم. خب بحث نکنید، این بالاخره هست یا نیست؟ بحث نکردن شما که واقع را عوض نمیکند. چیزی را در واقع حذف نمیکند. نمیتوانید بگویید چون من بحث نمیکنم پس واقعیت اینچنین است و چون بحث نمیکنم پس واقعیت اینچنین نیست. واقعیت که به بحث شما ربطی ندارد.
شما میفرمایید ما در عدم تناهی شدی بحث نمیکنیم. خب میگوییم بحث نمیکنیم، ولی آیا اتفاق نمیافتد؟ اگر اتفاق میافتد، ممکن است همین ادعای ما تمام باشد. یعنی بگوییم این دو سنگی که به حرکت قصری از مبدأ واحد شروع کردند تا بینهایت میروند، منتهاشان هم مثل مبدأشان واحد است. اما این وسطی است که سریعتر میرود، که جمیع اختلاف در همین وسط ظاهر میشود. خب شما بحث نمیکنید دلیل نمیشود که بالاخره یک چیز دارد واقع میشود. این را باید توجیه کنید.
بخواهید توجیه ش کنید نتیجهاش این میشود که در مبدأ هر دو حرکت با هم شروع کردند، در منتها هم هر دو بینهایتاند، این وسط دارد اختلاف ظاهر میشود. شما حرفتان این بود که تفاوتی بین این دو تا قابل باید ظاهر بشود. ما هم الان میگوییم ظاهر میشود، منتها نه در منتها ظاهر شود چنانچه شما ادعا کردید، در بین المبدأ و المنتهی ظاهر میشود.
«و اجاب المصنف قدس الله روحه عن هذا السؤال»؛ در شرحی که برای اشارات نوشته جواب داده به اینکه مراد به قوه در اینجا قوهای است که لا نهایة لها - آن قوه - به حسب مدت یا به حسب عده، نه اینکه به حسب شدت. به حسب شدت مورد بحث ما نیست.
«و فیه نظر»؛
خب مرحوم علامه میفرماید «و فیه نظر». زیرا اخذ قوه به حسب دو اعتبار - یعنی اینکه شما در بحثتان دو قوه را به حسب دو اعتبار، یعنی به حسب مدت و به حسب عده ملاحظه کردید و اخذ کردید - منافات ندارد با اینکه تفاوت در واقع به اعتبار سوم اتفاق بیفتد. ولو شما بحث در اعتبار سوم ندارید، بحث نداشتن شما نتیجهای ندارد، اثری ندارد. آنچه که اثر دارد آن واقع است. در واقع هم ما اینچنین نمیتوانیم بگوییم تفاوت شدی را نداریم. تفاوت شدی را داریم. شاید در این مثالی که ما زدیم تفاوت شدی حاصل شده، نه تفاوت در مبدأ نه تفاوت در منتها. خب وقتی تفاوت در منتها نبود، میتوانیم بگوییم که هر دو محرک به حرکت قصری - یا هر دو تحریک به حرکت قصری - هر دو میشوند نامتناهی. آنوقت شما به مطلوب خودتان که تناهی حرکت قصری است نمیرسید.
«و فيه نظر لأن أخذ القوة بحسب الاعتبارين لا ينافي وقوع التفاوت بالاعتبار الثالث»؛ زیرا اخذ قوه به حسب دو اعتبار - یعنی به حسب مدت و عده - منافات ندارد با اینکه تفاوت به اعتبار سوم - یعنی به اعتبار شدت - حاصل شود. اخذ نکردید، آن در واقع خودش دارد اتفاق میافتد، به بحث شما و به فرض شما کاری ندارد.
خب پس اشکال را ما بر این دلیل وارد کردیم و این دلیل را ناتوان دیدیم. اشکال دیگری هم یکی از شاگردان شیخ - یعنی ابنسینا - بر ابنسینا وارد کرده و ابنسینا آن اشکال را جواب داده. ما اشکال را وارد میدانیم، جواب ابنسینا را تمام نمیدانیم. پس این بحثی که مطرح کردیم و گفتیم حرکت قسری باید تمام شود، نمیتواند نامتناهی باشد، یا قوهای که حرکت قسری میدهد نمیتواند نامتناهی التأثیر باشد، این را ما فعلاً نتوانستیم اثبات کنیم. نتوانستیم ثابت کنیم که حرکت قسری نامتناهی نیست، شاید نامتناهی باشد. پس دلیل اشکالی هم که بعضی از تلامیذ شیخ بر شیخ وارد میکنند، خود شیخ جواب میدهد. ما جواب شیخ را کافی نمیدانیم. این را باید بگذاریم انشاءالله در جلسه آینده بخوانیم.
پاسخ به سؤال درباره تناقض کلام علامه
سوال: شما میفرمایید که مرحوم علامه در صدر این دلیل تناهی به حسب شدت را - عدم تناهی به حسب شدت را - نفی کرد. گفت «اما الاول فان صدور ما لا یتناهی شدة من الحرکات عن القوتین محال». با اینکه در صدر دلیل عدم تناهی به حسب شدت را نفی کرده، چطور در این «فیه نظر» این عدم تناهی را مدعی میشود؟
پاسخ: توجه کنید کلام مرحوم علامه تناقض ندارد. در صدر دلیل عدم تناهی به حسب شدت را نفی کرد. در این «فیه نظر» وقوع تفاوت به حسب شدت را قبول میکند، نه عدم تناهی را. وقوع تفاوت به حسب شدت یعنی میگوید این دو امری که نامتناهیاند - یا عدداً این دو امر یا دو قوه حرکتی که نامتناهیاند عدداً یا اینکه مدتاً - تفاوت به حسب شدت دارند، نه عدم تناهی به حسب شدت. آنی که به حسب شدت نشد عدم تناهی بود. اینی که الان به حسب شدت قبول میکند تفاوت است. تفاوت به حسب شدت را قبول میکند، عدم تناهی به حسب شدت را قبول نمیکند. اینجا اصلاً منافات ندارند واقعاً. اینچنین نیست که عدم تناهی به حسب شدت آن بالا نفی کرده باشد، این پایین قبول کرده باشد. این پایین چیزی که قبول کرده تفاوت به حسب شدت است، نه عدم تناهی به حسب شدت.
انشاءالله برای جلسه آینده.