« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/08

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم/ علت فاعلی /تناهی و عدم تناهی در قوه جسمانی

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم/ علت فاعلی /تناهی و عدم تناهی در قوه جسمانی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۲۵، سطر اول: المسألة الثانیة عشرة فی تناهی القوی الجسمانیة[1] **

در مسئله یازدهم که مسئله قبل بود توضیح دادیم که قوای جسمانیه با مشارکت وضع کار می‌کنند. مراد از قوه عبارت است از آن نیروی تأثیرگذار. مثلاً قوه محرکه که ما را به حرکت وا می‌دارد و ما از طریق آن حرکت می‌کنیم، یک نیرویی است که فاعل است، کار انجام می‌دهد، تأثیر می‌گذارد. تأثیرش به صورت حرکت ظاهر می‌شود. پس قوه یعنی آن نیرویی که در هر موجودی کاری انجام می‌دهد. قوه جسمانیه یعنی قوه‌ای که در جسم حلول کرده. مثلاً قوه عاقله داریم، این حلول نکرده، مجرد است. قوه باصره داریم، این حلول کرده در چشم. قوه سامعه داریم، در گوش حلول کرده. قوه محرکه داریم، در این عضلات بدن حلول کرده. این‌ها همه به نحوی قوه هستند و کار انجام می‌دهند. آن‌وقت اگر در جسم حلول کرده باشد - مثل همین قوه باصره یا مثل قوه محرکه – به آن می‌گوییم قوه جسمانیه.

این را من در جلسه گذشته باید توضیح می‌دادم، فکر کردم آسان است نگفتم. بعد یک جلسه تمام شد از من سؤال کردند، فهمیدم که برای بعضی‌ها مبهم است، لذا الان توضیح دادم.

در مسئله قبل گفتیم این قوه جسمانی با وضع کار می‌کند، یعنی تأثیر در چیزی می‌گذارد که با این قوه یک ارتباطی داشته باشد، ارتباط مادی. عرض کردیم محل این قوه در محل خودش تأثیر می‌گذارد، به واسطه محل در مجاور محل تأثیر می‌گذارد و هکذا در بقیه.

الان می‌خواهیم حکم دیگری را برای این قوه جسمانی بیان کنیم و آن حکم دیگر اینکه قوه جسمانی تأثیرش متناهی است. واجب تعالی تأثیر نامتناهی دارد. عقول هم تأثیرشان نامتناهی است؛ واسطه هستند و کارها را به اذن خدا انجام می‌دهند و آن‌ها هم کارهای بی‌نهایت انجام می‌دهند چون ممکن مجردند، خسته نمی‌شوند، ترک نمی‌کنند کار را. عقول هم منظور ملائکه مجرد است که موجودات جدایی از ما هستند و همه‌شان هم مجردند - البته ملائکه غیر مجرد هم ما داریم - اما عقول همان ملائکه مجردند. البته به نظر فلاسفه؛ متکلمین که عقول - یعنی ملائکه مجرد - را قبول ندارند، آن‌ها معتقدند که نه، ملائکه جسمانی‌اند.

خب پس عقول هم تأثیرشان نامتناهی است. ولی هر چیزی که جسمانی باشد و به جسم مرتبط باشد، تأثیرش متناهی است. مثلاً قوای ما تأثیر متناهی دارند. این حرکتی که ما می‌کنیم تا ابد که نمی‌توانیم حرکت کنیم؛ یک وقت خسته می‌شود حرکت را رها می‌کند، قوه از کار می‌افتد یا خسته می‌شود کار را رها می‌کند. تأثیرش متناهی است، یعنی تا ابد نمی‌ماند.

حالا بحث در این است که از چه جهت متناهی است؟ مدت تأثیرش متناهی است یا تعداد اثراتش متناهی است یا اینکه شدت تأثیرش متناهی است؟ اینکه می‌گوییم قوه جسمانی متناهی است؟ در کدام از این سه تا متناهی است؟ زمان تأثیر متناهی است، تعداد اثر متناهی است یا اینکه شدتش متناهی است؟ جواب این است که هر سه؛ هم باید به لحاظ مدت متناهی باشد، هم به لحاظ عدد، هم به لحاظ شدت. این ادعای ماست که قوه جسمانی باید متناهی التأثیر باشد، هم به لحاظ مدت، هم به لحاظ شدت، هم به لحاظ عدت. این مطلب باید استدلال بشود، مستدل بشود. دلیل را خواجه بعداً می‌آورد.

قبل از اینکه دلیل را اقامه کند، یک مقدمه‌ای را ذکر می‌کند که در آن مقدمه بیان می‌کند که تناهی قوه جسمانی یعنی چی و عدم تناهی‌اش یعنی چی؟ تناهی و عدم تناهی را بیان می‌کند. البته بین تناهی و عدم تناهی رابطه تناقض نیست. درست است یکی ایجابی است یکی سلبی است، ولی بین‌شان رابطه تناقض نیست، بین‌شان رابطه عدم و ملکه است.آنجا که یک امر سلبی دارید، یک امر ایجابی دارید و سلب صدق می‌کند در موردی که ایجاب صدق می‌کند. سلب مطلق نیست، شرط دارد؛ آنجایی صدق می‌کند که ایجاب بتواند صدق کند. گفته می‌شود رابطه عدم و ملکه است. مثلاً داریم بصر و لا بصر. اما امر سلبی بر چی اطلاق می‌شود؟ بر چیزی اطلاق می‌شود که قابلیت بصر دارد. بر دیوار که عمی اطلاق نمی‌کنیم چون قابلیت بصر ندارد. پس در هر امر وجودی و عدمی که عدم صدقش مشروط بود به قابلیت وجود - یعنی عدم صدق می‌کرد در موردی که وجود را قبول می‌کرد - آنجا می‌گوییم عدم و ملکه است. اما اگر شرطی نداشتیم - بصر و لا بصر برای سلب شرطی نداشتیم، می‌توانیم به دیوار هم بگوییم لا بصر - شرط نشده که حتماً امر ایجابی را قبول کند تا امر سلبی صدق کند. در چنین جایی گفته می‌شود که رابطه بین این سلب و ایجاب تناقض است. در تناقض آن عدم مشروط به شرطی نیست، اما در عدم و ملکه عدم مشروط به شرط است.

خب حالا می‌فرماید که بین تناهی و عدم تناهی رابطه تناقض نیست، رابطه عدم و ملکه است. یعنی جایی ما عدم تناهی را می‌توانیم صدق بدهیم که تناهی قابل صدق باشد. بر چیزی که تناهی می‌تواند صدق کند، آن‌وقت اگر تناهی صدق نکرد، عدم تناهی صدق می‌کند.

مقدار، چیزی است که تناهی برایش می‌تواند صدق کند، لا تناهی هم می‌تواند صدق کند. عدد هم همین‌طور؛ عدد هم می‌تواند باشد. قهراً اگر می‌تواند متناهی باشد، پس می‌تواند نامتناهی هم باشد. چیزی هم که مقدار یا عدد برش عارض شده، آن هم به کمک عدد یا مقدار می‌تواند متناهی باشد، پس می‌تواند نامتناهی باشد. مثل جسم؛ جسم مثلاً مقدار بر آن عارض شده، خودش مقدار نیست اما ذو مقدار است. این هم می‌تواند متناهی باشد، می‌تواند نامتناهی باشد به اعتبار آن مقدار. عدد هم همین‌طور؛ اگر مثلاً جسمی بود تعداد داشت، چند تا جسم، خب این می‌شود متناهی. اگر متناهی شد، نامتناهی هم می‌تواند باشد. البته در صورتی که ما دلیلی بر استحاله نداشته باشیم.

پس این‌طور شد که عدم و وجود را اگر با هم ملاحظه کنیم، در صورتی که شرطی برای صدق عدم داشته باشیم رابطه می‌شود رابطه عدم و ملکه، صورتی که شرط نداشته باشیم رابطه می‌شود رابطه تناقض. این را توضیح دادیم.

بعد بیان کردیم که کجا می‌توانیم تناهی را اجرا کنیم تا اگر تناهی نبود بتوانیم بگوییم نامتناهی. خواستیم در مقدار می‌شود، در عدد می‌شود، در چیزی که صاحب مقدار و صاحب عدد هم هست می‌شود. اما این‌ها هیچ‌کدام وارد بحث ما نیستند. مورد بحث ما قوه است. قوه نه مقدار است نه عدد است، نه ذو مقدار و ذو عدد است. قوه را که نمی‌شود اندازه گرفت. جسم را می‌شود گفت می‌شود اندازه گرفت، جسم دارای مقدار هست، ولی قوه دارای مقدار نیست. پس چطوری قوه را می‌شود متناهی یا نامتناهی حساب کرد؟

توجه کنید این قوه مربوط است به عمل؛ یعنی مصدر عمل است، عملی را صادر می‌کند. آن عمل ممکن است مقدار داشته باشد، مثلاً طولانی باشد، در یک مدت زمانی طولانی عمل انجام بشود یا در یک مسافت طولانی واقع بشود. خود قوه، خود قوه مقدار نیست، صاحب مقدار هم نیست. همان‌طور که توجه می‌کنید صاحب مقدار هم نیست. اما عملی را صادر می‌کند که آن عمل می‌تواند صاحب عدد باشد - چند تا عمل صادر می‌کند - یا می‌تواند صاحب مقدار باشد - عملی را که در مسافت طولانی انجام می‌شود یا در زمان طولانی انجام می‌شود صادر می‌کند. پس قوه خودش مقدار نیست، صاحب مقدار هم نیست، ولی وابسته به چیزی است که آن چیز می‌تواند مقدار داشته باشد یا عدد داشته باشد. چون چنین است، بر آن قوه هم می‌توانیم تناهی و عدم تناهی را اطلاق کنیم.

پس در سه جا تناهی و عدم تناهی می توانستند اطلاق بشوند: یکی در مقدار یا عدد، یکی در چیزی که صاحب مقدار یا عدد باشد مثل جسم، یکی هم در چیزی که نه مقدار است یا عدد است و نه صاحب مقدار و عدد است، بلکه وابسته به چیزی است که آن چیز می‌تواند عدد یا مقدار را قبول کند. مثل قوه که وابسته به عمل است و عمل می‌تواند عدد را یا مقدار را قبول کند.

این سه تا شیء می‌توانند متصف بشوند به تناهی. حالا اگر تناهی نداشتند متصف می‌شوند به عدم تناهی. بحث ما در مقدار و عدد نیست، بحث ما در جسمی که صاحب مقدار است یا صاحب عدد هست نیست. بحث ما در آن قوه است که تناهی‌اش و عدم تناهی‌اش را می‌خواهیم حساب کنیم. البته تناهی و عدم تناهی دیگر وصف خودش نیست، آن عمل است. ولی چون ارتباط به عمل دارد ما خود قوه را می‌گوییم متناهی یا نامتناهی.

تا اینجا مطلب روشن شد که گفتیم تناهی و عدم تناهی وصف مقدارند یا وصف امر صاحب مقدارند، و وصف یک چیزی هم که متعلق به امر صاحب مقدار هست نیز می‌شود. قوه متعلق است به عملی که آن عمل صاحب مقدار است. خودش هم مقدار نیست، عمل هم مقدار نیست، عمل صاحب مقدار است. قوه مربوط است به چیزی که صاحب مقدار است، لذا می‌تواند متصف به تناهی یا لا تناهی بشود. جسم صاحب مقدار است یا صاحب عدد است، پس او هم می‌تواند متصف به متناهی یا لا تناهی بشود. مقدار و عدد هم که خود مقدار و عددند، آن‌ها هم می‌توانند متصف به تناهی و عدم تناهی بشوند.

اما از این سه تا که می‌توانند متصف به تناهی و عدم تناهی بشوند، ما فقط قوه را مورد بحث قرار می‌دهیم. مقدار و عدد را بحث نمی‌کنیم، جسمی هم که صاحب مقدار و عدد است را بحث نمی‌کنیم. بحث ما در قوه است. می‌خواهیم ببینیم قوه متناهی یعنی چی و قوه نامتناهی یعنی چی. چون قوه را ما موصوف کردیم به تناهی و عدم تناهی. همان‌طور که مقدار را موصوف کردیم، برکتون جهت موصوف کردن قوه چیست؟ چون مرتبط با عمل است و عمل می‌تواند با مقدار یا عدد مرتبط باشد. آن‌وقت به مناسبت این قوه هم با عدد یا مقدار مرتبط می‌شود، وصف خاص عدد یا مقدار را که تناهی و عدم تناهی است می‌تواند واجد بشود.

خب توجه کردید که قوه را می‌توانیم متصف کنیم به تناهی و عدم تناهی. حالا متصف می‌کنیم به چه نوع تناهی متصفش می‌کنیم یا به چه نوع عدم تناهی متصفش می‌کنیم؟ عرض کردم سه تا: شدتی، عددی و مدتی. حالا این مقدار عبارتش هست هم از خارج توجه کنید.

**متن خوانی: تناهی و عدم تناهی در قوه جسمانی**

توجه کنید صفحه ۱۲۵، سطر اول:

«المسألة الثانية عشرة في تناهي القوى الجسمانية».

قوه جسمانی متناهی است، تأثیرش متناهی است.

«قال: و التناهی»؛ و تناهی عطف است بر «الوضع» که در جلسه قبل خواندیم. این‌طور می‌شود:

«و یشترط فی صدق التأثیر فی المقارن»؛ اگر بخواهیم تأثیر را بر مقارن - یعنی بر چیزی که مقارن محل است - صدق بدهیم و بگوییم که یک مقارن مؤثر است، این تأثیر به مشارکت وضع است. «یشترط فی صدق التأثیر فی المقارن»؛ یشترط باید آن شیء که در آن تأثیر می‌شود یک وضع و رابطه خاصی با این مؤثر داشته باشد. بعد می‌گوید «و التناهی»؛ و تناهی عطف است بر وضع. یعنی در صدق تأثیر بر مقارن دو چیز شرط است: یکی وضع، یکی تناهی. تناهی در چی؟ تناهی به حسب مدت، تناهی به حسب عدت و تناهی به حسب شدت. «التی» صفت است برای مدت و عدت و شدت؛ یعنی مدت و عدت و شدتی که به اعتبار آن‌ها صدق می‌کند تناهی یا عدم تناهی. یعنی تناهی یا به حسب مدت است، همچنین عدم تناهی یا به حسب تعداد است یا به حسب شدت است که توضیح دادم.

«التي باعتبارها يصدق التناهي و عدمه الخاص على المؤثر»؛

علی الموثر متعلق به «یصدق» است. به اعتبار این مدت و عدت و شدت است که تناهی یا عدم تناهی بر مؤثر صدق می‌کند و از این مؤثر گفته می‌شود که تناهی دارد یا تناهی ندارد. البته می‌گوید «و عدمه الخاص»؛ چون عدم عدم ملکه است، شرط دارد. به آن می‌گوید عدم خاص.

در عدمی که در باب سلب و ایجاب - یعنی در باب تناقض - مطرح است، ما قید خاص نمی‌آوریم، نمی‌گوییم عدم خاص؛ آنجا می‌گوییم عدم با وجود نمی‌سازد. اما اینجا می‌گوییم عدم خاص، یعنی عدمی که مشروط است به شرط. شرطی که عرض کردم: شرط اطلاق این عدم بر یک محلی این است که وجود این عدم بتواند بر آن محل صادق باشد. و اگر وجود توانست صادق باشد، این عدم هم شرط صدق را پیدا می‌کند و صادق می‌شود. پس عدم خاص یعنی عدم مضاف، یعنی عدمی که در باب عدم و ملکه مطرح است.

«اقول»:

قول مصنف که گفته «و التناهی» عطف است بر «الوضع» که در جلسه گذشته خواندیم در متن قبل. آن‌وقت عبارت «و التناهی» تا آخر این‌طور معنا می‌شود: شرط می شود در صدق تأثیر بر مقارن محل - یعنی صور و اعراض که این‌ها هر دو مقارن محل‌اند - می‌خواهند اثرگذار باشند، شرط می‌شود در صدق تأثیر بر مقارن «التناهی»؛ شرط می‌شود که این قوه مقارن تناهی داشته باشد.

«لانه لا یمکن وجود قوة جسمانیة تقوی علی ما لا یتناهی»؛

قوه جسمانی پیدا نمی‌کنیم که بتواند کارش را به صورت نامتناهی انجام دهد. «تقوی علی ما لا یتناهی»؛ یعنی توانایی انجام کار نامتناهی را داشته باشد. حالا انجام کار نامتناهی به حسب مدت یا به حسب عدت یا به حسب شدت.

«یشترط فی صدق التأثیر علی المقارن»؛

یعنی بر فاعلی که مقارن باشد. فاعل مقارن کی می‌تواند مؤثر به حساب بیاید؟ وقتی که متناهی باشد. پس یشترط در صدق تأثیر بر مقارن - یعنی بر چیزی که بر فاعلی که مقارن محل است - شرط می‌شود تناهی. چرا تناهی را شرط می‌کنید؟ زیرا ممکن نیست قوه جسمانی وجود داشته باشد که قدرت داشته باشد بر لا یتناهی. این مدعاست که باید اثبات بشود.

و قبل الخوض في الدليل مهد قاعدة

ایشان می‌فرماید که قبل از خوض در دلیل - قبل از ورود، خوض یعنی ورود - قبل از ورود در دلیل، « مهد قاعدة »؛ مقدمه‌ای را ذکر می‌کند در بیان اینکه چگونه تناهی و عدم تناهی عارض می‌شود «للقوی».

عروض تناهی و عدم تناهی بر مقدار یا عدد این روشن است. عروض تناهی و عدم تناهی بر جسمی که ذو المقدار است یا ذو العدد است، آن هم روشن است. عروض تناهی و لا تناهی بر قوا یک مقدار مخفی است. خواجه در این عبارت دارد عروض تناهی و عدم تناهی بر قوا را توضیح می‌دهد.

و اعلم أن التناهي و عدمه الخاص به أعني عدم الملكة و هو عدم التناهي عما من شأنه أن يكون متناهيا

« و اعلم »؛ که تناهی و عدم تناهی، آن عدمی که خاص به تناهی است. عرض کردم عدم خاص به تناهی یعنی عدمی که در مقابل تناهی قرار گرفته و نسبت به تناهی عدم و ملکه حساب می‌شود. چون در عدم و ملکه این‌ها شرط دارند، در عدم مطلق شرط ندارند. در عدم و ملکه شرط دارند، لذا می‌گوید بحث می‌برد رو عدم خاص که عدم و ملکه هست در ما نحن فیه.

«عدمه الخاص به»؛ و بدان که تناهی و عدمی که خاص به تناهی است - یعنی عدم و ملکه است - «و هو»؛ یعنی این عدم خاص عبارت است از عدم تناهی از چیزی که شأنش این است که متناهی باشد، یعنی چیزی که می‌تواند متناهی باشد. اگر متناهی نشد می‌شود نامتناهی. پس نامتناهی مربوط است و صدق می‌کند بر چیزی که بتواند متناهی باشد.

خب عبارت این‌طور بود: «و اعلم ان التناهی و عدمه انما یعرضان بالذات للکم». تناهی و عدم تناهی که خاص به تناهی است - یعنی رابطه عدم و ملکه با تناهی دارد - این در دو جا جاری می‌شود: «انما یعرضان بالذات»؛ بالذات بر دو جا عارض می‌شود، «للکم». اما متصل و بعدش هم اول منفصل. خب پس تناهی و عدم تناهی بالذات - یعنی بدون واسطه - برای کم عارض می‌شود. یعنی اگر عارض بر کم شد دیگر واسطه لازم ندارد. اما اگر عارض بر جسم شد، واسطه‌ای که خود کم است لازم دارد. کم واسطه لازم ندارد در صدق تناهی و عدم تناهی، ولی می‌تواند واسطه بشود برای صدق تناهی و عدم تناهی بر چیزهای دیگر.

بله، بدان که تناهی و عدم تناهی «انما یعرضان بالذات للکم»؛ بالذات یعنی بلاواسطه بر کم عارض می‌شود. حالا اما کم متصل مثل تناهی مقدار و لا تناهی مقدار، یا کم منفصل مثل تناهی عدد و لا تناهی عدد. پس بالذات برای کم عارض می‌شود. «و یعرضان لغیره»؛ به غیر کم هم عارض می‌شود، اما «بواسطته»؛ به واسطه کم. اگر در جایی کم حاصل بود، تناهی و عدم تناهی بر آنجا هم صدق می‌کند به اعتبار اینکه در آنجا کم هست، یعنی مقدار یا عدد مطرح است.

خب «کالجسم ذی مقدار»؛ مثل جسمی که دارای مقدار است. «و ذوات العدد»؛ مثل عللی که ذوات عددند، یعنی شماره می‌شوند. این‌ها قابل‌اند که وصف تناهی را بگیرند. چون قابل‌اند که وصف تناهی را بگیرند، اگر متناهی نشدند - یعنی این وصف را پیدا نکردند - متصف‌شان می‌کنیم به نامتناهی. پس هم می‌توانند متصف بشوند به متناهی، هم می‌توانند متصف بشوند به نامتناهی به خاطر اینکه دارای مقدارند. خودشان ذاتاً هیچ‌کدام از این دو وصف را ندارند، اما به خاطر داشتن مقدار می‌توانند هر دو وصف را شامل، هر دو وصف واجد بشوند. البته حالا اینکه ما مقداری نامتناهی یا عدد نامتناهی داریم یا نداریم، علل نامتناهی یا جسم نامتناهی داریم یا نداریم، آن بحث دیگر است. می‌خواهیم بگوییم اتصاف‌شان به متناهی و نامتناهی اشکالی ندارد. ولی حالا این وصف واقعیت دارد یا واقعیت ندارد، آن باید در جای خودش بحث بشود. منظور این است که این دو تا با واسطه کم این وصف را پیدا می‌کنند. پس نامتناهی یا متناهی بالواسطه هستند، نامتناهی و متناهی بالذات نیستند. متناهی و نامتناهی بالذات همان کم است، یعنی مقدار یا عدد.

« و العلل ذوات العدد » هم همین‌طور است. آن‌ها هم چون دارای عددند برایشان تناهی صدق می‌کند. حالا اگر یک وقتی تناهی نبود، عدم تناهی هم صدق می‌کند. پس در خود مقدار و عدد گفتیم تناهی و عدم تناهی صدق می‌کند. در چیزی که معروض کم است - یعنی کم را قبول کرده - باز تناهی و عدم تناهی صدق می‌کند.

« فإن عروض التناهي و عدمه لهما ظاهر »؛ یعنی برای جسم که معروض مقدار است یا برای علل که معروض عدد است. عروض تناهی و عدم تناهی «لهما»؛ و این دو تا - یعنی برای جسم و علل - ظاهر است.

«اما ما یتعلق به شیء ذو مقدار»؛ اما اگر چیزی داشتیم که مقدار نبود، عدد هم نبود، ذو مقدار و ذو عدد هم نبود، ولی تعلق داشت به چیزی که آن چیز ذو مقدار و ذو عدد است، باز می‌توانید وصف تناهی یا عدم تناهی را بیاورید. عبارت توجه کنید:

«اما ما»؛ یعنی قوه‌ای که «یتعلق»؛ آن قوه «بشیء ذو مقدار»؛ یعنی عملی که اتصال داشته باشد، «او شیء ذو عدد»؛ یعنی عملی که چند تا باشد. پس «اما ما یتعلق به»؛ ما یعنی قوه‌ای که یتعلق به آن قوه شیء ذو مقدار - یعنی از آن صادر می‌شود عمل مستمر - یا شیء ذو عدد - یعنی عدد صادر می‌شود، تعدادی از اعمال، مثل قوایی که صادر می‌شود از این قوا عملی که متصل است فی زمانین یا اعمال پی‌درپی.

«اما ما یتعلق به شیء ذو مقدار او عدد کالقوی»؛ مثل قوا.

« ففرض النهاية و اللانهاية فيه يكون بحسب مقدار ذلك العمل أو عدد تلك الأعمال و الذي بحسب مقدار ذلك العمل ».

خب توجه کردید این تکه را من خواندم برای اینکه بفهمانم قوا مقدار نیستند، ذو مقدار هم نیستند، یا عدد و ذو عدد نیستند، ولی متصف به تناهی یا اگر کسی بخواهد ادعا کند متصف به عدم تناهی هم می‌شوند. اما اتصاف‌شان به تناهی و عدم تناهی به خاطر خودشان نیست، به خاطر چیزی است که با این‌ها مرتبط است؛ یعنی به خاطر عملی است که از این‌ها صادر می‌شود. یا یک عمل یا چند عمل. سه قسم عمل از قوه صادر می‌شود. این سه قسم را باید توضیح بدهیم و در تناهی و عدم تناهی‌شان بحث کنیم که ان‌شاءالله جلسه آینده گفته بشود.

 


logo