90/01/07
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله یازدهم/ علت فاعلی/تأثیر قوای جسمانی به مشارکت وضع کلام
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله یازدهم/ علت فاعلی/تأثیر قوای جسمانی به مشارکت وضع کلام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۲۴، سطر چهارم:
أقول: الفاعل منا لحركة ما من الحركات إنما يفعلها بواسطة القصد و الإرادة المتعلقة بتلك المسافة[1]
این بحث را داشتیم که فعل از ما چگونه صادر میشود. یعنی چه مقدماتی را باید طی کنیم تا فعل از ما صادر بشود؟ گفتیم که ابتدا تصور میکنیم آن فعل را، بعد تصدیق به فایده پیدا میکنیم، بعد از تصدیق به فایده شوق حاصل میشود. شوق که مؤکد شد اراده پیدا میشود. و بعد از اراده، بعد از اینکه اراده پر شد - یعنی جزم شد - ما وارد فعل میشویم. پس ادراکی داریم، ارادهای داریم و بعداً فعل داریم. البته فعلهای ما اکثراً حرکاتاند. پس ما حرکت میکنیم تا آن فعل انجام بشود. گاهی خود حرکت فعل ماست، گاهی به توسط حرکت فعل انجام میشود. پس اینچنین میشود: ادراک است، اراده است، بعد هم حرکت است. این مسئله بود که توضیح دادیم.
بعد وارد بحث بعدی شدیم و آن بحث این بود که اگر حرکتی را خواستیم انجام بدهیم الی مکان مثلاً، این به دنبال ارادهای است که این اراده هم به حسب همان حرکت است. یعنی حالا که ما اراده میکنیم، میخواهیم حرکت کنیم الی مکان، باید اراده کنیم حرکت الی همان مکان را. یعنی اراده به حسب حرکت است، به این معنا که اراده تعلق میگیرد به همان حرکتی که ما میخواهیم انجام بدهیم، نه اینکه ما چیز دیگر را اراده کنیم ولی حرکتی را انجام بدهیم. اگر حرکت الی مکان است، اراده هم تعلق میگیرد به همین حرکت الی مکان. که راجع به حسب همان حرکت است، یعنی مطابق همان حرکت است. مطابقه یعنی تعلق به همان چیز، تعلق به چیز دیگر نیست. این روشن است، اینها مطالب واضحی است ولی خب بالاخره باید بیانش کنیم.
خب پس اگر کسی بخواهد انجام دهد حرکتی را، باید برای انجام آن حرکت اراده کند. ارادهاش هم باید تعلق به همان حرکت بگیرد، یعنی به حسب همان حرکت باشد. اگر حرکت الی مکان مخصوص است، باید اراده هم تعلق بگیرد به همین حرکت الی مکان مخصوص. آنوقت ما این حرکت مخصوص را انجام میدهیم، یعنی حرکت الی مکان خاص را انجام میدهیم.
ما وقتی میخواهیم حرکت کنیم الی مکان، باید مسافاتی را طی کنیم. که این مسافت تقسیم میشود به قسمتهایی و ما باید هر قسمتی را با یک قدم بگذرانیم تا حرکت الی مکان خاص انجام بشود. ابتدا این حرکت را به صورت کلی تصور میکنیم؛ طی این مسافت. اما حالا چند قدم است؟ قدمها را میخواهیم تند برداریم، کند برداریم؟ اینها هیچچیاش ملاحظه نمیشود. فقط ملاحظه میشود که باید این مسافت طی شود. این به صورت کلی. اما نحوه طی کردن این مکان و همچنین تعداد قدمهایی که برای طی این مکان برمیداریم، هیچکدام را به صورت کلی اراده نمیکنیم. بعد وارد مکان میشویم، یعنی وارد آن مسافت میشویم که طیاش کنیم به آن مکان انتخابیمان برسیم. این مسافت یک مسافت مستمری است که تقسیم میشود - شما که نمیتوانید با یک قدم همه مسافت را طی کنید - تقسیم میشود به قطعهقطعههایی، یعنی به مسافتهایی، و ما باید هر مسافتی را جدا طی کنیم. بعد این طی مسافتهای جدا طی شده که ردیف شدند، بالاخره ما به آخر مسافت خواهیم رسید و مکانی که منظور بود واصل خواهد شد.
برای طی مسافت یک اراده کلی میکنیم، ولی با این اراده کلی کار انجام نمیشود - همانطور که در جلسه گذشته گفتیم - بلکه باید این اراده کلی را منشعب کنیم به ارادات جزئی. به این معنا که برای هر قطع مسافتی، یا به تعبیر دیگر برای هر قدمی، یک اراده جدید و یک تصور جدید داشته باشیم تا بتوانیم با این تصورات و ارادات جزئی حرکتهایی را انجام بدهیم. و وقتی این حرکتهای جزئی به هم ضمیمه شدند، به آن مکانی که منظور اصلیمان بود واصل میشویم.
خب پس اینچنین است که برای هر حرکت جزئی ما باید یک تصور جزئی داشته باشیم و یک اراده جزئی و بعداً حرکت. و الا عرض کردیم آن اراده کلی کارساز نیست، ما را به آن مقصود نمیرساند. این ارادههای جزئی، تصورهای جزئی و حرکتهای جزئی لازم است. برای هر حرکت جزئی یک اراده جزئی لازم است و قبل از اراده جزئی یک تصور جزئی لازم است. یعنی ما باید تصور کنیم آن قدم برداشتنمان را، بعد اراده کنیم قدم برداشتن را، بعد هم انجام بدهیم قدم برداشتن را، یعنی قدم را برداریم. اینها چیزهایی است که اتفاق میافتد. البته ممکن است ما اراداتمان و تصوراتمان ارتکازی باشد، به تفصیل اراده نکنیم. ولی در وقتی که داریم راه میرویم، همه حرکتهای ما مستند به اراده است، همه حرکتهای ما مستند به تصور است. ولی ما این علم به این تصور نداشته باشیم، ارتکازاً این تصور و اراده خودبهخود انجام میشود. ولی بالاخره وجودشان لازم است.
توجه کنید که تصویر کنیم نحوه حدوث این جزئیات را. اول تصور میکنیم اولین قدم را، بعد اراده میکنیم اولین قدم را، بعد اولین قدم را برمیداریم. سه تا کار انجام شد: قدم اول برداشته میشود. آن تصور ما علت میشود برای اراده ما، بعد اراده ما علت میشود برای حرکت ما. تا اینجا روشن است. سه عمل اتفاق افتاد و بینشان رابطه طولی بود؛ یعنی اولی علت شد برای دومی، دومی علت شد برای سومی. اولی که تصور است علت شد برای دومی که اراده است، دومی که اراده است علت شد برای سومی که حرکت است.
بعد ما قدم اول را برداشتیم. قدم اول را که برداشتیم، دوباره اراده برایمان پیش میآید که قدم دوم را [برداریم]. و قبل از اراده میکنیم، تصور میکنیم قدم دوم را، اراده میکنیم قدم دوم را، قدم دوم را برمیداریم، دوم انجام میشود. خب آن قدم اولی که برداشتیم معلول بود برای اراده مربوط به خودش، ارادهاش هم معلول بود برای تصورش. حالا این قدم اول نسبت به آن سه امر دیگر چه شأنی دارد؟ چه ربطی دارد؟ قدم اولی که برداشتیم نسبت به آن تصور قدم دوم و بعد اراده قدم دوم و بعد هم حرکت دوم چه شأنی دارد؟ چه وضعی دارد؟ علت هست ولی علت تامه نیست. علت مُعِدّه است. تصور علت اراده شد، اراده علت این حرکت شد. ولی این حرکتی که ما انجام دادیم، این حرکت علت تصور بعدی نمیشود، علت مُعِدّه برای تصور بعدی میشود. زمینه را فراهم میکند که ما تصور بعد را شروع کنیم، بعد هم اراده، بعد هم حرکت.
پس توجه کردید این سه تا امر که اول تصور است، بعد اراده است، بعد حرکت است، اینها به نحو طولی قرار گرفتند. هر قبلی علت بعدی است. اما این سومی برای آن سه تای دیگر - یعنی برای اراده و تصور و حرکت دوم - علت مُعِدّه است. دوباره ما قدم دوم را انجام میدهیم، اراده دوم پیدا میکنیم، بعد حرکت دوم انجام میشود. باز دوباره حرکت که انجام شد علت مُعِدّه میشود برای تصور سوم، اراده سوم، حرکت سوم. به این ترتیب اراداتی، تصوراتی، حرکاتی انجام میشود. تصورات در نفس ما حاصل میشود، ارادات هم در نفس ما حاصل میشوند، اما حرکات در خارج واقع میشوند.
این تصورات به هم متصلاند. یعنی تصور اول است، یعنی تصور قدم اول، بعد تصور قدم دوم. حالا اینکه این است که به هم متصلاند، بینشان اراده و حرکت فاصله میشود. تصور قدم اول، تصور قدم دوم، تصور قدم سوم؛ تصورات ردیف میشوند. دوباره اراده قدم اول، اراده قدم دوم، اراده قدم سوم؛ اینها ردیف میشوند. و بعد هم حرکت اول، حرکت دوم، حرکت سوم؛ اینها ردیف میشوند. البته هرچه ردیف میشوند، نگفتیم اول تصورات پشت سر هم میآیند، بعد ارادهها پشت سر هم میآیند، بعد حرکتها پشت سر هم. نه، اینها با هم متشابک میشوند. یعنی اول تصور، بعد اراده، بعد حرکت؛ دو مرتبه تصور، اراده، حرکت؛ دو مرتبه تصور، اراده، حرکت و هکذا. وقتی ما میگوییم به هم متصل میشوند، ارادهها به هم متصل میشوند، حرکتها به هم متصل میشوند. منتها اراده و تصور همانطور که قبلاً گفتیم در نفس ما تحقق پیدا میکنند و به هم متصل میشوند، ولی حرکتها در مسافتی که در خارج هست به هم متصل و منطبق میشوند.
اینها مطالبی بود که ما در جلسه گذشته در متن مصنف گفتیم. در شرح هم همین مطالب است. من تکرار کردم که میخواهم شرح را بخوانم، چون شرح هم تکرار متن با توضیح بیشتر میشود.
متن خوانی: شرح علامه حلی
صفحه ۱۲۴، سطر چهارم:
«أقول: الفاعل منا لحركة ما من الحركات»؛
این حرکت متعلق به فاعل است. یعنی از بین ما کسی که انجام میدهد حرکت معینی را - ببینید چطوری باید معنا کنیم - حرکت ما را به فاعل میچسبانیم. نه، ما انسانها کسی که انجام میدهد حرکت ما را، یعنی حرکت معینی از حرکات را انجام میدهد، «انما یفعل»؛ آن حرکت را به واسطه قصد و ارادهای که تعلق گرفته به «تلک المسافة»؛ یعنی به آن مسافتی که میخواهیم توش حرکت کنیم. پس به قصد و اراده حرکت در این مسافت، حرکت را انجام میدهد.
«فتلک الحرکة»؛ یعنی این حرکتی که میخواهد انجام بدهد در این مسافت، به دنبال ارادهای میآید که به حسب همین حرکت است. یعنی اگر حرکت الی مکان مخصوص است، اراده هم اراده الی مکان مخصوص است، اراده حرکت الی مکان مخصوص است. یعنی اراده به حسب همان حرکت است. هر جور که میخواهیم حرکت کنیم، همانجور اراده میکنیم. یعنی اگر میخواهیم حرکت کنیم الی مکان خاص، اراده میکنیم حرکت الی مکان خاص را. به این معنا که اگر خواستیم برویم مسجد، اراده میکنیم حرکت الی مسجد را. اگر خواستیم برویم مدرسه، اراده میکنیم حرکت الی مدرسه را. یعنی همان حرکتی که میخواهد از ما صادر بشود، قبل از صدورش همان متعلق به اراده قرار میگیرد، نه چیز دیگر.
پس «فتلک الحرکة»؛ این حرکت به دنبال ارادهای است که آن اراده به حسب همین حرکت است، یعنی مرتبط به همین حرکت است، مرتبط به چیز دیگر نیست. خودش هم معنا میکند: «ای حرکة الی مکان مفروض»؛ یعنی حرکت بین مکانی که فرض شده و معین کردیمش در فرضمان. حرکت اینچنین حرکتی تابع ارادهای است که متعلق است به حرکت الی ذلک المکان المخصوص. چون حرکت ما الی مکان مخصوص هست، اراده ما هم تعلق به همین حرکت، یعنی حرکت الی مکان مخصوص میگیرد. این یک اراده کلی است که ما اراده کردیم کل این مکان را، کل این مسافت را طی کنیم تا به مکان مخصوصی برسیم.
اما خود مسافت تقسیم میشود و ما نمیتوانیم با یک قدم همه مسافت را طی کنیم، بلکه مسافت تقسیم میشود و ما هر قسمتش را با یک قدم طی میکنیم. اینجاست که احتیاج پیدا میشود که برای هر قدمی ما ادراک جزئی و بعد هم اراده جزئی داشته باشیم تا بتوانیم این قدم را که حرکت جزئی است انجام بدهیم و برداریم.
« و كل حركة فعلى مسافة منقسمة»؛
هر حرکتی روی مسافتی انجام میشود که آن مسافت تقسیم میشود. خود مسافت فعلاً به منزله کلی است، ولی ما همین کل، همین جا که به منزله کلی است، تقسیمش میکنیم به اجزاء، تقسیمش میکنیم به جزئیات. بعد هر کدام از این جزئیها را جدا عمل میکنیم و انجام میدهیم.
« و كل حركة فعلى مسافة منقسمة »؛ هر حرکتی روی یک مسافتی انجام میگیرد که آن مسافت قابل قسمت است و منقسم میشود.
« تكون الحركة في كل مسافة من تلك المسافات جزءا من الحركة الأولى »؛ حرکت اولی همان حرکت کلی بود که اراده کرده بودند کل این مسافت را طی کنند. حالا هر قدمی که در این مسافت برمیدارند، جزئی است برای همان حرکت کلی که اول اراده کرده بودند. که وقتی تمام این اجزاء انجام شدند، آن حرکت کلی که قبلاً تصور کرده بودند هم انجام میشود.
پس « تكون الحركة في كل مسافة من تلك المسافات جزءا من الحركة الأولى »؛ قرار شد که مسافت کلی را تقسیم کنیم به اقسامی و به تکههای مسافت، قطعههای مسافت. و حالا میفرماید هر مسافتی از این قطعات مسافت، مطلب خودش ایجاب میکند حرکت جزئی را که قدمقدم ما در این مسافت برداشته شود و ما آن مسافت را طی کنیم.
« تكون الحركة في كل مسافة من تلك المسافات جزءا من الحركة الأولى »؛ حرکت در هر مسافتی از این مسافات، یعنی در هر قطعهای از این قطعات، حرکت ما جزء حرکت اولی است. حرکت اولی آن حرکت کلی بود که ما ارادهاش کرده بودیم، تصمیم گرفته بودیم کل این مسافت را طی کنیم. این حرکتی که میخواستیم در این مسافت بکنیم یک حرکت کلی بود که حالا داریم جزئیاتش را انجام میدهیم، که هر کدام از این جزئیات جزئی از این حرکت کلی هستند. «تکون الحرکة فی کل مسافة من مسافات الاجزاء جزءاً من الحرکة الاولی»؛ حرکتی که در هر یکی از این اجزای مسافت واقع میشود، جزئی از آن حرکت اولی است که ما به طور کلی تصور کرده بودیم.
«و کل جزء»؛ حالا خب وارد بحث در آن حرکتهای جزئی میشود. حالا که معلوم شد آن حرکت کلی منشعب میشود به این حرکتهای جزئی، حالا باید بیان کنیم که این حرکتهای جزئی چگونه انجام میشود.
« و كل جزء من تلك الأجزاء يتبع تخيلا خاصا و إرادة جزئية متعلقة به »؛
هر جزئی از این اجزای حرکت تابع تخیل خاص - یعنی تخیل جزئی - است و تابع اراده جزئی است که این اراده جزئی تعلق میگیرد به همین جزء، یعنی به همین حرکت، به همین حرکت جزئی. چون از حرکت جزئی به جزء تعبیر کرده.
پس عبارت اینجور میشود: هر جزئی از این اجزاء، یعنی هر جزئی از این اجزاء حرکت، به دنبال تخیل مخصوص و تخیل جزئی حاصل میشود و به دنبال اراده جزئی که تعلق گرفته به همین جزء حرکت. اراده جزئی داریم، بعدش به دنبالش این حرکت جزئی انجام میگیرد.
«فاذا تعلقت الارادة»؛ یعنی «فاذا تعلق اولاً تخیل ثانیاً ارادة». تعلق گرفت به ایجاد جزء اول از حرکت، یعنی خواستیم قدم اول را برداریم. خب برمیداریم. باز تصور و اراده، بالاخره حرکت شروع میشود و ما قدم اول را برمیداریم. خب اگر تعلق دارد اراده به قدم اول، «ثم وجد الجزء الاول»؛ جزء اول موجود شد، یعنی قدم اول را برداشتیم.
«کان وصول الجسم»؛ جسم یعنی متحرک، مثلاً شخص خودمان. «کان وصول الجسم الی ذلک الجزء»؛ وقتی که جسم به این جزء اول میرسد، یعنی قدم را برمیدارد، از جزء اول تمام میشود، میخواهد وارد جزء دوم بشود. «مع الارادة الکلیة المتعلقة بکمال الحرکة»؛ به ضمیمه اراده کلی که تعلق گرفته به کمال حرکت، یعنی به همان حرکت کاملی که میخواهد کل مسافت را، روی کل مسافت میخواهد واقع بشود. این وصول با ضمیمه آن اراده کلی علت میشود «لتجدد ارادة اخری».
عرض کردم خود وصول علت مُعِدّه است برای حرکت بعدی و برای تصور بعدی. اما این وصول به ضمیمه آن اراده کلی که از اول داشتیم، دو تایی اگر جمع کنید میشود علت.
علت برای چی؟ نه علت تامه، علت مُعِدّه میشود. پس اگر شما فقط قدم اول را ملاحظه کنید، این علت مُعِدّه است برای اتفاقات بعدی، علت نیست، علت مُعِدّه است. اما اگر قدم اول را به ضمیمه آن اراده کلی که هنوز به ما میگوید ادامه بده، آن را ملاحظه کنید، آنوقت این قدم اول به ضمیمه روی آن مجموعه میگویند علت برای قدمهای بعدی و ارادههای بعدی علت میشوند. دیگر علت مُعِدّه نیستند. مرحوم علامه فقط وصول را ملاحظه نکرده، وصول را به ضمیمه آن اراده کلیه ملاحظه کرده، لذا وصول را علت گرفته و علت تامه باشد. اما خواجه فقط آن حرکت را ملاحظه کرده بود، تعبیر کرد به «المُعِدّة». «وصول اخری»؛ آن را علت معده گرفته، نه علت معلولی.
«کان وصول الجسم»؛ یعنی متحرک، «الی ذلک الجزء»؛ به انتهای جزء اول. وصول این جسم «الی ذلک الجزء»؛ به انتهای جزء اول، به ضمیمه اراده کلیهای که تعلق گرفته بود به تمام حرکت - از اول میگفت من کل این حرکت را انجام میدهم تا به آن مکان مخصوص برسم - این دو تا با هم علتاند «لتجدد ارادة اخری»؛ علتاند برای پدید آمدن اراده دیگری که این اراده دیگر «تتعلق بجزء آخر»؛ تعلق میگیرد به جزء بعدی، به جزء دیگر. چه جزء بعدی است؟ جزء دومی است.
« فإذا وجدت تلك الإرادة »؛ حالا اگر اراده دوم پیدا شد، « تعلقت بذلك الجزء »؛ تعلق میگیرد به جزء دوم حرکت. «فیتحرک الجسم»؛ حرکت دوم را هم انجام میدهد، دو مرتبه باز حرکت دوم که انجام شد علت مُعِدّه میشود برای اتفاقات بعدی. یا اگر ضمیمه کردید به این حرکت دوم ضمیمه آن اراده کلی را که از اول داشتید، و مجموعاً میشوند علت به همان بیانی که قبلاً داشتید.
«و اذا وجدت تلک الارادة»؛ اراده دوم، « تعلقت بذلك الجزء »؛ یعنی از حرکت که حرکت دوم است. «فیتحرک الجسم»؛ حرکت میکند، یعنی حرکت دوم انجام میدهد، قدم دوم را برمیدارد.
« على هذا »؛ هذا یعنی بنابراین توضیحی که دادیم معلوم شد که تخیلات و ارادات در نفس متصل میشوند، یعنی پشت سر هم واقع میشوند. و حرکت هم در خارج متصل میشود، یعنی حرکت هم در خارج پشت سر هم واقع میشود. هرچند گسسته نیست. پشت سر هم معنایش چیست؟ اینکه اول همه تصورات میآید، بعد همه ارادات میآید، بعد همه حرکات؟ این را نمیخواهد بگوید. اول تصوری میآید، اراده و حرکتی؛ دو مرتبه تصور، اراده و حرکت؛ بار سوم تصور، اراده و حرکت. و آنگاه ما وقتی که ملاحظه میکنیم میبینیم ارادهها پشت سر هم آمدند، تصورات پشت سر هم آمدند، حرکتها پشت سر هم. هر کدامشان در موطن خودشان؛ اراده و تصور موطنشان نفس است، در نفس ما پشت سر هم میآیند. حرکت موطنش خارج است، در خارج حرکتها پشت سر هم میآیند.
« و على هذا تتصل التخيلات و الارادات»؛
بنابراین توضیحی که دادیم معلوم شد که تخیلات پشت سر هم میآیند، و الإرادات في النفس و الحركة في الخارج ارادات پشت سر هم میآیند - چون هر دویشان در نفساند - حرکات هم پشت سر هم میآیند.
«فتکون کل حرکة جزئیة»؛ هر حرکت جزئی علت میشود «لارادة خاصة». این دیگر علت علت مُعِدّه است، یا اگر با آن اراده کلی ضمیمه کنید علت میشود علت معمولی.
ایشان میخواهد در اینجا ثابت کند دور لازم نمیآید. توجه کنید چطوری؟
میفرماید که تکبر اول منشأ اراده اول میشود و اراده اول هم منشأ حرکت میشود. دوباره این حرکت منشأ اراده میشود، منشأ تخیل میشود. بعد آن تخیل منشأ اراده میشود، دوباره اراده منشأ حرکت میشود.
شما ملاحظه کنید اول تخیل است که علت است، بعد اراده است، بعد هم حرکت. این سه تایی که انجام شدند، دو مرتبه این حرکت - حرکت جزء سوم - علت میشود برای تخیل، تخیل برای اراده، اراده برای حرکت. خب کسی ممکن است بگوید این حرکت دوم علت شد برای اراده یا برای تصور، خودش هم معلول اراده و تصور بود. چون خودش هم اینطور بود که بعد از تصور و اراده حاصل شده بود. اول ما تصور کردیم، بعد اراده کردیم، بعد حرکت را انجام دادیم. حالا حرکت اولی که خودش ساخته شده و به وجود آمده از طریق تصور و اراده، کارش میخواهد منشأ تصور باید بشود. میشود دور؟
جواب میدهند نه، دور نیست. به خاطر اینکه آن اراده و تصوری که علت بودند برای حرکت اول، غیر از آن اراده و تصوری هستند که معلولاند برای حرکت اول. اراده و تصور اول علت است برای حرکت اول، ولی حرکت اول دو مرتبه علت نیست برای اراده و تصور اول، یعنی برای علت خودش علت نیست. علت است برای تصور و اراده دوم. پس حرکت اول متوقف است بر اراده اول، ولی متوقف نیست بر اراده دوم که به وجود آورنده اراده دوم است. پس دور لازم نمی آید و موقوف و موقوفعلیه یکی نشدند.
درست است از نظر اسمی، از نظر حرکت متوقف است بر تصور و خودش هم عامل تصور بعدی است. پس هم تصور متوقف بر حرکت، هم حرکت متوقف بر تصور. ولی باید توجه داشته باشید آن ارادهای که حرکت برایش متوقف است اراده اول است، آن ارادهای که از حرکت درست میشود اراده دوم است. دو تا اراده است. همچنین حرکتی که معلول است برای اراده، حرکت اول است. آن حرکتی که این حرکت اول علت اوست، حرکت دوم است. خلاصه هیچکدام از اینها هم علت هم معلول نمیشوند. اگر اینها علتاند، علت برای چیزی؛ معلولاند برای چیز دیگر. پس دور لازم نمیآید.
«فتکون کل حرکة جزئیة علة»؛ علت تامه خواسته. حرکتی علت است برای اراده، یعنی حرکت اول علت است برای اراده دوم.
«و کل ارادة خاصة»؛ یعنی اراده اول هم علت است برای حرکت اول. پس حرکت جزئی اول علت است برای اراده دوم، و همین اراده اول هم علت است برای حرکت اول. یا اراده دوم علت است برای حرکت دوم. گاهی میگوید خاصه، گاهی میگوید جزئیه؛ هر دو معنایش یکی است. اراده خاصه، اراده جزئیه.
«من غیر دور»؛ دور را توضیح دادم یعنی چی. یعنی با اینکه حرکت علت میشود و معلول میشود، لازم نمیآید دور. اگر علت میشود برای اراده بعدی است، معلول میشود برای اراده قبلی است. هم معلول برای اراده قبلی، هم علت است برای اراده بعدی. پس دور لازم نمیآید.
این مطلب همینجوری مطلب نداشت که در جلسه قبل گفته بودیم. الان دیگر تمام شد.
مسئله یازدهم: تأثیر قوای جسمانی به مشارکت وضع
مسئله یازدهم این است که فاعلها - هنوز بحث ما در علت فاعلی است، اینجا میکنیم که هنوز بحث ما در علت فاعلی است، وارد علتهای دیگر نشدیم - علتهای فاعلی دو قسمتاند: یکی علتهایی که مجردند، یکی علتهایی که مادیاند. مجرد وقتی میخواهد کار کند احتیاج به این ندارد که با معلولش رابطهای برقرار کند. اما علت مادی باید با معلولش رابطه داشته باشد. نمیتواند در مسافت تأثیر بگذارد. آتش در چیزی که باهاش مرتبط است اثر میگذارد، در چیزی که ازش دور است اثر نمیگذارد. پس یک وضع خاصی باید برای معلول باشد تا این مؤثر بتواند در آن معلول اثر کند. یعنی نزدیک باشد، دور باشد، در یک جا نزدیک باشد، در یک جا دور باشد. مثلاً در دیدن اگر خیلی نزدیک باشد به چشم، چشم نمیبیند؛ خیلی دور هم باشد نمیبیند. باید متوسط باشد. پس بالاخره باید هر علتی با معلول خودش رابطه خاصی برقرار کند و اگر رابطه خاص برقرار نکند نمیتواند در معلول اثر بگذارد. اگر این حرارت، اگر این آتش رابطهای با آب برقرار نکند، آن آب را گرم نمیکند. باید یک رابطه با آب داشته باشد. مثلاً آب را گذاشته باشیم روی چراغی که چراغ روشن است، یا گذاشته باشیم روی بخاری که او زیرش روشن است. از این طریق بالاخره باید رابطهای بین آتشی که مؤثر است و آبی که میخواهد اثر را بپذیرد وجود داشته باشد.
فاعل مادی اگر بخواهد تأثیر بگذارد، باید در چیزی تأثیر بگذارد که با این فاعل ارتباط و خط مادی داشته باشد. این را باید توضیح بیشتر بدهیم.
مثلاً حرارت میخواهد اثر کند. حرارتی که میخواهد اثر کند باید اول در چی اثر میکند؟ در بدن خودش تأثیر میکند، در بدن خودش تأثیر میکند. بعد این بدنه او در مجاور تأثیر میکند. مجاور در مجاور تأثیر میکند. باز مثلاً بدنه آتش همان عنصر است، بدنه حرارت همان عنصر است. یعنی که این حرارت در آن حلول کرده همان عنصر است که ما به آن میگوییم آتش. خب این حرارت الان فقط در آن تأثیر میکند، یعنی الان آتش است. بعد این عنصر مجاوری دارد، مثلاً کنار آب. این عنصر آن آب را مجاور است، گرم میکند. دوباره این آب که گرم شده یک مجاوری دارد، یک آب دیگر. دوباره آب دیگر همین آب را گرم میکند و هکذا.
پس توجه میکنید که این حرارت که در این جسم قرار دارد - یعنی در جسم عنصر قرار دارد - اول در جسم عنصر، در خود عنصر اثر میگذارد، بعد در اشیایی که با این عنصر مرتبطاند اثر میگذارد. از اینجا استفاده میکنیم که حرارت در چیزی اثر میگذارد که یک ارتباطی باهاش داشته باشد. اگر ارتباط نداشت تأثیر نمیکند. اگر مثلاً بخاری را اینجا روشن کردیم، آب آندورها بود، ارتباطی با این ندارد و در نتیجه گرم نمیشود. از اینجا شد که هر علت مادی - علت فاعلی مادی - که بخواهد تأثیری را بگذارد، باید با متأثرش یک وضعی داشته باشد، یک ارتباط خاصی داشته باشد.
خواجه میفرماید در صدق تأثیر بر مقارن - یعنی اگر موجود فاعلی مقارن بود و ما خواستیم تأثیر را بر او صادق کنیم و او را متصف کنیم به مؤثر - این احتیاج دارد به اولاً وضع. «مقارن» یعنی فاعلی که مقارن ماده است، یا به تعبیر جامع بفرمایید فاعلی که مقارن محل است. فاعل مقارن به محل چیست؟ یا عرض است یا صورت است. اینها فقط فاعلهایی هستند که مقارن محلاند مثل نفس و مثل عقل و اینها مقارن محل نمیشوند، اما مثل صورتی که در محل حلول میکند یا عرضی که در محل حلول میکند، اینها علت مادیاند و اگر بخواهند تأثیر بگذارند در چیزی اثر میگذارند که با بدنشان - یعنی با محلشان - مرتبط باشد.
اولاً در محلشان اثر میگذارند، ثانیاً با چیزی که در محل مرتبط است.
خب این توضیحی که عرض کردم بر این بود که مقارن را بیان میکنم. مقارن یعنی چی؟ مقارن یعنی موجودی که مادی است، حلول در ماده کرده. هر کسی که مقارن باشد - یکی صور نوعیه که در ماده حلول میکنند، ماده محلشان است؛ یکی هم اعراض که در موضوع حلول میکنند، موضوعشان است - اینها اگر بخواهند فاعل بشوند، در چیزی میتوانند تأثیر بگذارند که با بدنشان - یعنی با آن محلشان - مرتبط باشد. ابتدا در خود محلشان تأثیر میگذارند، بعد میخواهند در اشیای دیگر تأثیر بگذارند، باید با اشیای دیگر متصل بشوند. از اینجا مقارن معلوم شد، حکمش هم معلوم شد. اما وضعی متعدد دارد، و آن در این وضع هم الان مورد بحث نیست، بهش من جزئی نمیگویم. یک وضع هم داریم به عنوان قابلیت اشاره حسی؛ میگویند این شیء صاحب وضع است، یعنی قابل این است که به آن اشاره حسی بکنیم. این را میگویند دارای وضع.
حالا ایشان میفرماید که باید معلول دارای وضع باشد، یعنی یک رابطه خاصی با آن علت داشته باشد. اگر علت علت مقارن است و یک رابطه خاصی داشته باشد تا اینکه آن علت بتواند در این معلول اثر بگذارد. دیگر مطالب تقریباً درست کرد. یک عبارتی در کلام خواجه هست که میگوید «صدق تأثیر بر مقارن». تأثیر بر مقارن یعنی اینکه تأثیر را بر این موجود مقارن حمل کنیم و بگوییم این موجود مقارن با مؤثر است، فاعل است. فاعل بودن یا تأثیر کردن متوقف بر این است که با معلول چه رابطهای داشته باشد. و الا فاعل مؤثر نیست. پس در صدق تأثیر در این موجود مقارن معتبر است که این موجود مقارن با یک چیز دیگری ارتباط داشته باشد و بعد اثر خودش را به آن چیز دیگری که مرتبط هست برساند.
المسألة الحادية عشرة في أن القوى الجسمانية إنما تؤثر بمشاركة الوضع
المسألة یازدهم بر این است که قوای جسمانیه ما تأثیر به مشارکت وضع دارند. و قوای جسمانی اگر بخواهند اثر بگذارند، فعلی را انجام بدهند، با شرط اینکه ارتباط خاصی با فعلشان داشته باشند میتوانند اثرگذار باشند. اگر این شرط منتفی شد، آنها نمیتوانند تأثیر بگذارند.
« قال: و يشترط في صدق التأثير على المقارن الوضع. »؛ در صدق تأثیر در موجود مقارن - یعنی عرضی که مقارن محل است - اگر بخواهد تأثیر صدق کند و ما این موضوع مقارن به محل، مقارن محل را متصف کنیم به «انه مؤثر»، این شرط میشود در این اتصاف یا در این صفت شرط میشود وضع. یعنی شرط میشود که این مقارن وضع و رابطهای با آن مجموعه خودش داشته باشد. و اگر رابطه نداشت نمیتواند تأثیر بگذارد. یا به تعبیر خواجه صدق تأثیر بر مقارن دیگر نمیکند.
عبارت اینجا نوشته «فی صدق تأثیر المقارن الوضع و التناهی». «و التناهی» بعداً میآید. و تأثیر که چی کرده این چیز، یعنی رابطه داشتن با آن معلول، با آن متأثر. یک هم تناهی که بعداً میآید تناهی خود قوه است. خود قوهای که میخواهد تأثیر بگذارد باید یک رابطهای داشته باشد اولاً، و خودش هم متناهی باشد. که اگر متناهی باشد بعداً بحث خواهیم کرد که شدنی نیست.
«اقول: یشترط فی صدق التأثیر»؛ تأثیر مصدر است، لذا علامه واضحترش میکند، معنای مصدری به آن میدهد. «یشترط فی صدق التأثیر»؛ یعنی «صدق کون الشیء علة». تأثیر تبدیل کرد به علت. صدق تأثیر یعنی صدق کند شیء علت است. شرط میشود در اینکه صدق کند که فلان شیء علت است. خب «صدق و المقارن»؛ این مقارن متعلق به صدق است. اگر بخواهد صدق مؤثر بودن، مؤثر بودن در موجود مقارن صدق کند، شرط میشود وضع. موجود مقارن یعنی چی؟ «ای الساری فی موجود مقارن لمحل»؛ وقتی صور با محلشان که ماده است مقارناند، اعراض با محلشان که موضوع است مقارناند. هر دو بالاخره مقارناند. لذا ایشان مقارن را معنا میکند: «ای الساری فی موجود مقارن لمحل».
« أقول: يشترط في صدق التأثير أعني صدق كون الشيء علة »؛ شرط میشود وضع. «و هو»؛ یعنی اشاره حسی. اشاره حسی شرط میشود چی؟ «و کونه»؛ یعنی کون مقارن و یا کون آن چیزی که مقارن میخواهد در آن اثر بگذارد، باید به طوری باشد که « يشار إليه أنه هنا أو هناك ».
بتوانیم به آن اشاره کنیم بگوییم اینجا، آنجا. جایش را تعیین کنیم و رابطهاش به توسط جایش معین بشود. رابطهاش با مؤثر، رابطه این متأثر با مؤثر یا رابطه مؤثر با متأثر باید تعیین بشود.
« و ذلك لأن القوى الجسمانية »؛ ، دلیل اینکه در تأثیر این شرط را داریم این است که قوای جسمانیه تأثیرشان باید به توسط وضع باشد. بله.
«و ذلک»؛ ذلک را توجه کنید به چه اشاره میگیرد. ذلک یعنی اینکه شرط میشود در صدق تأثیر، شرط میشود وضع. «و ذلک لان القوی الجسمانیة»؛ قوای جسمانیه که در جسم حلول کردند و ما اسمشان را مقارن گذاشتیم - یعنی صورت، اعراض، صورت نوعیه ، الموثر - صفت برای قواست یا صفت برای صورت و اعراض. «الجسمانیة»؛ یعنی قوایی که حلول کردند در جسم و محل پیدا کردند، چه صورت باشد چه عرض باشد. اینها اثر میکنند به واسطه وضع. یعنی اگر وضعی باشد، وضعی داشتن میتوانند در این شیء اثر کنند. اگر وضع نداشتند نمیتوانند اثر کنند.
«انما تؤثر بواسطة الوضع»؛ و علی معنا را توضیح میدهند.
« على معنى »؛ یعنی این قوای جسمانیه «تؤثر فی محلها اولاً»؛ اولاً در محل خودشان اثر میکنند، بعد «ثم فیما یجاوره»؛ ثم اثر میکنند در آنچه که مجاور محل این قواست. اولاً در محل خودشان تأثیر میگذارند - مثلاً آتش در محل خود، نه حرارت در محل خود که آتش است اثر میگذارد - بعد اثر میگذارد این حرارت در «ما یجاور محلها»؛ در چیزی که محل این نار مجاورت کرد با محل این قوه، با محل این قوه مجاورت دارد اثر میگذارد در ما یجاور به واسطه تأثیری که این قوه در محلش داشت. بعد دومرتبه «ثم فیما»؛ باز هم این قوه اثر میگذارد در «ما یجاور ذلک المجاور»؛ در آنچه که با این مجاور مجاورت دارد اثر میگذارد به واسطه مجاور. یعنی محل واسطه میشود برای مجاور اول، مجاور اول واسطه میشود برای مجاور دوم تا این مثلاً حرارت همینطور سرایت کند از محل به آن مجاور اول، از مجاور اول به مجاور دوم. همینطور سرایت پیدا میکند.
خودشان هم به کلی میفرمایند: «کذا یتعدی الاثر»؛ یعنی آن فاعل، آن قوه تأثیر را در بعید - یعنی در شیئی که بعید است - سرایت میدهد، یعنی اثر میکند به واسطه تأثیری که این قوه در قریب داشت، یعنی در محلش داشت یا در مجاور محلش داشت. در نزدیکش تأثیر کرده بود، حالا به توسط همین نزدیک در آن دور هم تأثیر میکند.
« فإن النار لا تسخن كل شيء بل مادتها أولا »؛ همانطور که مشاهده میکنید آتش هر چیزی را نمیتواند گرم کند، بلکه چیزی را میتواند گرم کند که با یک ارتباطی داشته باشد، یک وضعی داشته باشد، یک رابطهای بینشان باشد. «ان النار لا تسخن کل شیء»؛ هر چیزی را نمیتواند گرم کند. «تسخن» یعنی گرم نمیتواند بکند، داغ نمیتواند بکند. «بل مادتها»؛ بلکه مادهاش را تسخین میکند، داغ میکند اولاً. «ثم ما یجاورها»؛ یعنی «ثم ما یجاور مادتها». از آنچه که مجاور مادهاش میکند.
توجه کردید که آتش چون یک فاعل جسمانی است یا قوه جسمانی است، وقتی میخواهد کار کند در یک چیزی کار میکند که با خود همین آتش یک رابطه برقرار شده باشد. « و هذا الحكم بين لا يحتاج إلى برهان. »؛ روشن است که اگر چیزی بخواهد تأثیری را بگذارد، اول در مادهاش - شخصی که جسمانی باشد - اول در مادهاش اثر میگذارد، بعد در مجاور ماده اثر میگذارد، بعد در مجاورِ مجاور اثر میگذارد. بالاخره به همین صورت اثرش را در خیلی چیزها ممکن است پخش کند. ولی اگر رابطهای برقرار نکرد، نمیتواند اثر بگذارد.
پس نتیجه گرفتیم که فاعل جسمانی اگر بخواهد کاری انجام دهد، باید با آن فعلی که میخواهد در آن تصرف کند یک رابطهای برقرار کند و الا نمیتواند تصرف کند، نمیتواند تأثیر کند.
این مطلب شرط اول بود در تأثیر قوای جسمانیه.
شرط دوم بماند برای جلسه بعد انشاءالله