« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/06

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دهم /مراحل صدور فعل از ما

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دهم /مراحل صدور فعل از ما

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۲۳، سطر یازدهم:

المسألة العاشرة في كيفية صدور الأفعال منا[1]

به مناسبت بحث در علت و معلول، درباره اینکه فعل از ما چگونه صادر می‌شود بحث می‌کنیم. الان بحث در علت فاعلی است. وقتی ما فعلی را می‌خواهیم صادر کنیم، می‌خواهیم نسبت به آن فعل فاعل باشیم. به مناسبت بحث در علت فاعلی، درباره خودمان بحث می‌کنیم که چگونه فعل از ما صادر می‌شود و ما وقتی فاعل می‌شویم چه مراحلی را می‌گذرانیم تا به مرحله فاعلیت می‌رسیم. این الان دارد بحث می‌شود.

می‌فرماید که ما در ابتدا کاری را که می‌خواهیم انجام بدهیم تصور می‌کنیم. بعد تصدیق پیدا می‌کنیم به فایده این کار یا تصدیق پیدا می‌کنیم به ضررش. در صورتی که تصدیق به فایده پیدا کنیم، شوق به جذب و انجام آن کار پیدا می‌شود؛ و در صورتی که تصدیق به ضرر پیدا کنیم، شوق به ترک و دفع آن کار پیدا می‌شود. و ما هم علی ای حال اگر این شوق را تأکید کردیم، برایمان اراده جزمی حاصل می‌شود به انجام، و قوایی که محرکه هستند و در بدن ما خداوند قرار داده به کار می‌افتند و فعل را صادر می‌کنند.

پس توجه می‌کنید که مراحلی که ما طی می‌کنیم تا به فعل می‌رسیم، بعضی‌هایشان مراحل ادراکی و بعضی‌ها مراحل عملی‌اند. در ابتدا تصور داریم و تصدیق؛ این مرحله ادراکی است. بعد شوق پیدا می‌کنیم، شوق را تأکید می‌کنیم، تبدیل می‌شود به اراده، اراده جزمی می‌شود، بعد فعل از ما صادر می‌شود؛ این‌ها عملی‌اند.

در تصور ما اختیاری نداریم؛ امری اتفاق می‌افتد، ما او را تصورش می‌کنیم. در تصدیق هم اختیار نداریم. اما در تصدیق به فایده و ضرر می‌توانیم دخالت کنیم. کاری خوشایندمان است، به نظرمان می‌رسد برایمان فایده دارد؛ این را می‌سنجیم ببینیم در دنیا فایده دارد یا در آخرت هم فایده دارد. چه بسا که در یکی از این دو عالم برایمان ضرر داشته باشد و ما هم کم و زیاد کنیم این ضرر و استفاده را. بعد آخر سر نتیجه بگیریم که نه، این برایمان مثلاً مفید است یا نتیجه بگیریم برایمان مضر است. این‌ها کارهایی است که با خودمان انجام می‌دهیم. می‌توانیم اعتقاد پیدا کنیم به اینکه این کار ولو در دنیا برایمان مفید است، چون در آخرت مضر است پس باید ترک بشود. اینجا جای تصمیم‌گیری هست.

حالا اگر تصمیم گرفتیم و شوق پیدا کردیم و فهمیدیم که ضرری در کار نیست - فهمیدیم ضرری در کار نیست و استفاده برایمان دارد - شوق پیش می‌آید. شوق امر قهری است، این هم دست ما نیست. وقتی می‌بینم کاری استفاده دارد، اشتیاق به انجامش پیدا می‌کنم، هیچ ضرری هم نیست. خب اشتیاق پیدا می‌کند. از این به بعد باز در اختیار من است؛ می‌توانم این شوق را تشدیدش کنم، هی تلقین کنم به خودم و این شوق را تأکید کنم. می‌توانم که بی‌توجهی کنم به این شوق تا کم‌کم رقیق بشود و از بین برود. اینجا هم جای اختیار من هست.

وقتی که شوق تأکید شد، می‌شود اراده. اراده یک خورده بالاتر رفت، می‌شود عزم. وقتی اراده به سرحد عزم رسید، دیگر کار باید صادر شود؛ کأنه وجوب پیدا می‌شود، وجوب صدور پیدا می‌کند. کار بر اثر اینکه اراده جزمی الان دیگر نیرو می‌خواهد وارد فعل کند، آن‌وقت قوای عضلانی که قوای محرکه‌اند به کار می‌افتند و فعل انجام می‌شود.

همان‌طور که توجه می‌کنید، این مراحل طی می‌شود تا ما به کار می‌رسیم. بنابراین کیفیت صدور افعال از ما به این نحو است که عرض شد که باید این مراحل را طی کنیم تا فعل صادر شود. تا این مراحل طی نشود فعل صادر نمی‌شود. ممکن است بعضی مراحل تندتر طی بشود، بعضی کندتر طی بشود. اگر مثلاً فرض کنید ما سابقه ادراک بعضی اشیاء را داشته باشیم، خب زودتر می‌توانیم تصمیم بگیریم که این فایده دارد یا ضرر دارد. وقتی پیدا شد، راحت‌تر گاهی می‌توانیم تأکیدش کنیم. گاهی سخت تأکید می‌شود. این را دیگر ممکن است طول بکشد یا کوتاه باشد، مهم نیست؛ این مراحل باید طی بشود، حالا یا با سرعت یا با کندی.

**متن خوانی: مراحل صدور فعل**

صفحه ۱۲۳ هستیم، سطر یازدهم:

«المسألة العاشرة فی کیفیة صدور الافعال منا».

چگونه افعال از ما صادر می‌شوند؟ یعنی چه مراحلی باید طی بشود تا فعل از ما صادر بشود؟

«قال: و الفاعل منا يفتقر إلى تصور جزئي»؛

کتاب ما با اضافه نوشته «تصور جزئی». «و فعل منا یفتقر الی تصور جزئی... لیتخصص الفعل». نسخه شما هم همین‌طور است؟ «و الفاعله» یا «والفعل »؟ بعد از «لایتخصص به» دارد؟ نسخه‌تان پایین پاورقی چیزی اشاره نکرده؟ ظاهراً حق با این نسخه مفرد است؛ «والفعل» بهتر است. کتاب من هم بر «فاعل» دارد، ولی «الفاعل» هم معنا می‌شود. حالا هیچ‌کدام را ترجیح نمی‌دهیم بر دیگری. نسخه شما: «فعل منا یفتقر الی تصور جزئی»؛ فعلی که از ما می‌خواهد صادر بشود احتیاج دارد. نسخه ما: «و الفاعل منا»؛ فاعل انسانی احتیاج دارد به تصور جزئی. هر دویش درست است. حالا هر کدام خواستید ترجیح بدهید.

کتاب ما «تصور جزئی» نوشته با اضافه، کتاب شما همین‌طور است؟ علامت دارد؟ هیچی ندارد؟ کتاب «تصور جزئی» نوشته، به نظرم می‌آید باطل است؛ باید «تصورٍ جزئیٍ» باشد، هر دویش تنوین.

ما وقتی می‌خواهیم فاعل بشویم، احتیاج داریم که تصور جزئی داشته باشیم؛ یعنی شیء خاصی را تصور کنیم. البته اگر تصور کلی هم داشتیم اشکال ندارد، تصور کلی را باید به تصورهای جزئی منشعب کنیم. مثلاً گاهی اتفاق می‌افتد ما می‌خواهیم این‌طور عمل کنیم: از اینجا برویم فرض کن به مسجد. این یک قصد کلی است که ما داریم. این کلی را می‌توانیم با رفتن از این مسیر یا رفتن از آن مسیر، با برداشتن قدم‌های چنینی یا با برداشتن قدم‌های چنانی انجام بدهیم. پس با حالات مختلف و مصادیق مختلف و افراد مختلف می‌شود این کلی را موجود کرد. و ما یکی‌اش را انتخاب می‌کنیم، یک راه را انتخاب می‌کنیم. و وقتی راه را انتخاب کردیم، باید قدم برداریم. برای هر قدمی یک تصوری داریم و یک تصدیقی داریم و یک اراده‌ای داریم. شوق است و اراده؛ در هر قدمی ما این کار را انجام می‌دهیم. ولی مادامی که آن اراده کلی وجود دارد و هنوز به این ارادات جزئی منشعب نشده، کاری از ما صادر نمی‌شود. ما باید هر قدمی را جدا تصور کنیم و اراده کنیم. ولو تصور ارتکازی است، اراده ارتکازی است، سریعاً انجام می‌شود. شاید ما توجه تفصیلی به این ارادات و به این تصورات جزئیه نداریم، ولی علی ای حال باید انجام بشود. آن تصور کلی تا به این مرحله جزئیات منشعب نشود، نمی‌تواند به فعل منتهی شود. حتماً ما باید کلی را به جزئی منشعب کنیم و بعداً این جزئیات را به فعل منتهی کنیم تا آن مقصد اصلی ما که رسیدن به مسجد است حاصل شود.

پس برای اینکه فعل تخصص پیدا کند و از آن حالت عمومیت و اشتراک بیرون بیاید، ما احتیاج به تصور جزئی داریم و آن تصور کلی برای ما کافی نیست. ابتدا تصور کلی حاصل می‌شود، بعد ما این تصور کلی را منشعب می‌کنیم به ارادات. همان‌طور که عرض کردم، اول تصور می‌کنیم که از اینجا برویم مسجد؛ این یک تصور کلی است که به نحوه‌های مختلف ممکن است اجرا بشود. اما ما یک نحو را انتخاب می‌کنیم و در انتخاب آن نحو هم باید قدم‌ها را خاص برداریم. آن قدم‌ها همه با ارادات جزئیه و تصورات جزئی انجام می‌شود. پس یک کار کلی داریم که برایش اراده کلی کردیم و تصور کلی، و آن کار کلی باید با کارهای جزئی انجام بگیرد. ما برای آن کارهای جزئی هم باید ارادات جزئی و تصورات جزئی داشته باشیم تا فعل تخصص پیدا کند، از آن حالت اشتراک و کلیت بیفتد. وقتی تخصص پیدا شد، قابل اجرا می‌شود، آن وقت ما انجامش می‌دهیم.

لذا ایشان می‌گوید فاعل منا احتیاج دارد به تصوری که آن تصور جزئی باشد. تصور کلی لازم است اما کافی نیست؛ باید آن تصور کلی به این تصورات جزئی منشعب شود تا بعداً فعل را صادر کند. چرا احتیاج به تصورات جزئی داریم؟

«لیتخصص الفعل»؛ تا با این تصور فعل تخصص پیدا کند و از آن حالت عمومیت و اشتراک بیرون بیاید. در نسخه شما دارد «لیتخصص به الفعل»؛ در نسخه ما «به» ندارد، ولی «به» باشد خوب است. «لیتخصص به الفعل»؛ یعنی تا با این تصور جزئی فعل تخصص پیدا کند و بتواند صادر بشود. اگر فعل کلی باشد قابل صدور نیست، باید فعل را جزئی‌اش کنیم تا صادر شود.

خب اول تصور جزئی باید داشته باشیم، بعد هم «تصدیق بالفائدة»؛ تصدیق به فایده. «ثم شوق»؛ یعنی «ثم یفتقر الی شوق»؛ بعد باید شوق پیدا کنیم، حالا یا شوق به جذب یا شوق به دفع.

«ثم ارادة»؛ بعد از شوق اراده می‌کنیم. اراده همان شوق تأکید شده است؛ وقتی شوق مؤکد می‌شود تبدیل می‌شود به اراده. وقتی اراده هم اگر اراده پر بشود می‌شود عزم. که عزم یعنی اراده‌ای که پر است و قابل انفکاک دیگر نیست، حتماً باید به فعل منتهی شود. این را می‌گوییم عزم؛ که اراده جزمی یعنی اراده پر، تصمیمی که خلل در آن نیست، پر است یعنی جای خللی در آن نیست.

«ثم حرکة من العضلات»؛ بعد از اینکه اراده آمد و تصمیم جدی گرفته شد، حرکتی از ناحیه عضلات واقع می‌شود « ليقع منا الفعل»؛ تا فعل از ما واقع شود.

**توضیح علامه حلی: لزوم تصور جزئی**

مرحوم علامه می‌فرماید: «أقول: القوة البشرية إنما تفعل أثرها».

ملاحظه می‌کنید طوری عبارت خواجه را معنا می‌کند که گویا در نسخه ایشان هم «و الفاعل منا» دارد، نه «والفعل»؛ چون به جای فاعل گذاشته «القوة البشریة». قوه بشریه فاعل است. احتمال می‌دهم ایشان نسخه «الفاعل» در اختیارش بوده. «القوة البشریة انما تفعل اثرها»؛ یعنی «انما تفعل فعلها». قوه بشریه کار انجام می‌دهد «مع شعور و ادراک»؛ به شرطی که آن کار را اول تصور کند، ادراک کند، شعور به آن کار پیدا کند، اطلاع از آن کار برایش پیدا بشود.

«علی الوجه النافع»؛ یعنی ادراک کند که این کار نفعی در آن هست، ادراک کند این کار را به عنوان کاری که دارای نفع است. اگر این‌چنین ادراکی کرد، آن‌وقت برایش شوق پیدا می‌شود. اگر ادراک کرد که این کار برایش نافع نیست، ترکش می‌کند.

حالا چطور باید ادراک کند؟ چطور نفع را باید ادراک کند؟ آیا ادراک علمی لازم است که یقین به منفعت پیدا کند یا ادراک ظنی کافی است که گمان به منفعت هم پیدا کند اقدام می‌کند؟

می‌فرماید که در بعضی جاها علم باید باشد، در بعضی جاها ظن هم کافی است. اگر کار مهمی باشد، خب پیداست که دنبال علم می‌گردد ببیند که این کار برایش واقعاً نافع است یا نافع نیست، به گمان اعتماد نمی‌کند. کار کار مهمی است. اما اگر نه، کار خیلی مهم نیست، به گمان هم اعتماد می‌کند؛ اگر گمان کند که این کار نافع است اقدام می‌کند.

«علی الوجه النافع علماً او ظناً»؛ باید ادراک کند ادراک علمی یا ادراک ظنی و گمانی.

«فافتقر الفعل الصادر عنها إلى مباد أربعة »؛ فعلی که می‌خواهد صادر شود از قوه بشریه احتیاج به چهار تا مبدأ دارد. یکی «تصور لذلك الفعل جزئي»؛ آن فعلی که می‌خواهد صادر کند باید تصور کند. چه نوع تصوری؟ «جزئی» که صفت تصور است، صفت فعل نیست. تصورش باید تصور جزئی باشد، یعنی آن فعل خاص را باید به نحو جزئی تصور کند.

«فإن التصور الكلي لا يكون سببا لفعل جزئي »؛ زیرا تصوری که کلی است سبب فعل جزئی نمی‌شود. تصور کرده تا مسجد برود، قدم برداشتن نمی‌شود. قدم برداشتن خودش یک تصور مستقل و تصور جزئی می‌خواهد. بله این تصورها که کنار هم ضمیمه بشوند، آن تصور کلی در ضمن انجام این تصورات جزئی حاصل می‌شود و ما به آن مقصد نهایی که از اول اراده کرده بودیم و تصور کردیم می‌رسیم.

چرا با تصور کلی نمی‌شود کار انجام داد؟ زیرا تصور کلی نسبتش به تمام افعال مساوی است. یعنی این تصوری که من کردم ممکن است از این مسیر باشد، ممکن است از آن مسیر باشد، ممکن است به این نحو باشد، ممکن است به آن نحو باشد. تا من مسیر را تعیین نکنم، تا من نحوه رفتن را تعیین نکنم، به کار اقدام نمی‌کنم. با تصور کلی که نسبتش به تمام افعال یکسان است و هر یک می‌تواند محقق آن تصور کلی و مصداق تصور کلی باشد، نمی‌شود فعل را انجام داد. زیرا که تصور کلی به تمام افعال نسبتش مساوی است و چون نسبتش مساوی است، هیچ‌کدام را خود این تصور انتخاب نمی‌کند. ما باید تصور را جزئی کنیم تا فعل خاصی انتخاب شود و به آن فعل اقدام کنیم و انجامش بدهیم.

«لان»؛ دلیل است برای اینکه «التصور الکلی لا یکون سبباً لفعل». زیرا نسبت هر کلی به جزئیاتش نسبت واحد و نسبت مساوی است. و وقتی نسبت مساوی بود انتخاب نمی‌کند؛ یعنی این کلی هیچ‌کدام از این دو تا را انتخاب نمی‌کند. «ما»؛ یعنی لازم نیست که در یکی از این‌ها اجرا بشود. ما باید انتخاب بکنیم تا آن کلی با انتخاب ما در یکی از این جزئیات اجرا بشود و با این جزئی ما بالاخره به آن مقصد کلی خودمان برسیم.

دلیل را من کامل نقل نکردم، تکمیلش کنم. می‌فرماید که اگر ما تصور کلی داشتیم، تصور کلی دارای افراد کثیره است. یعنی همان‌طور که عرض کردم، راه‌های مختلف شما می‌توانید این تصورتان را اجرا کنید و به مرحله عمل برسانید. حالا یا همه آن‌ها را که ممکن است انجام بدهید انجام می‌دهید - یعنی مثلاً می‌توانید از این مسیر بروید، می‌توانید از آن مسیر بروید، می‌توانید تند بروید، می‌توانید کند بروید، می‌توانید قدم‌ها را بزرگ بردارید، قدم‌ها را کوچک بردارید؛ این همه حالات برای طی این مسیری که به صورت کلی تصور شده امکان دارد - همه این حالات امکان دارد. یا شما همه را با هم انجام می‌دهید؟ یا اینکه هیچ کدام را شما انجام نمی دهید نه اینکه چنین نیست که یکی‌اش را انجام بدهید یکی‌اش را انجام ندهید چون ترجیح بلامرجح است. پس یا باید همه‌اش را انجام بدهید که این باطل است؛ هیچ‌وقت همه را انجام نمی‌دهید، از همه مسیرها نمی‌روید، هم تند هم کند نمی‌روید، یکی را انتخاب می‌کنید. یا باید همه‌اش را ترک کنید، یعنی توقف کنید و اقدام نکنید. و حق هم همین است که همه را ترک می‌کنید تا وقتی حالت کلی برای شما هست و راه‌های فراوان در پیش‌تان هست. تا وقتی انتخاب نکردید هیچ اقدامی نمی‌کنید. وقتی هم انتخاب کردید، کلی را به جزئی تبدیل کردید، همانی که ما می‌گوییم. یعنی ما می‌گوییم کلی باید تبدیل به جزئی بشود. اگر انتخاب کردید، کلی به جزئی تبدیل شده و مشکلی نیست. اما اگر انتخاب نکردید، یا همه را انجام می‌دهید - همه راه‌ها را می‌روید - یا هیچ‌کدام نمی‌روید. معلوم است که همه راه‌ها را نمی‌روید. آن دومی‌اش درست است؛ هیچ‌کدام نیست. هم این‌طور نیست که همه راه‌ها را انجام بدهید، بلکه این‌طور است که همه راه‌ها را ترک می‌کنید، همه راه‌ها را ترک می‌کنید و مگر اینکه یک راه را انتخاب کنید که اگر انتخاب کردید کار انجام می‌شود.

پس سه تا حالت می‌توانیم داشته باشیم. یکی اینکه کلی را به جزئی تبدیل نکنیم و همه افراد این کلی را انجام بدهیم؛ این مسلماً نیست، درست نیست، سابقه هم نمی‌شود. دومین راهی که داریم این است که کلی را به جزئی تبدیل نکنیم و هیچ‌کدام از این راه‌ها را نرویم، به هیچ‌کدام از آن افراد اقدام نکنیم؛ این انجام می‌شود تا وقتی ما تصمیمی نگرفتیم همین است، هیچ کاری را انجام نمی‌دهیم. راه سوم این است که انتخاب کنیم، یعنی بین این راه‌های محتمل یکی‌اش را انتخاب کنیم، بگوییم از این مسیر می‌رویم، تند می‌رویم یا کند می‌رویم. اگر این کار را کردیم، این تبدیل آن کلی است به جزئیات، منشعب کردن آن کلی است به جزئیات. آن‌وقت این جزئیات را هر کدامش را جدا جدا اراده می‌کنیم و انجام می‌دهیم؛ قدم اول را برمی‌داریم با اراده جزئی، قدم دوم با اراده جزئی، و هکذا.

پس تا وقتی که ما تصورمان را جزئی نکنیم، به فعل اقدام نمی‌کنیم. تا وقتی که تصور ما کلی است، هیچ اقدامی نخواهیم داشت. زیرا که نسبت کلی به تمام افراد مساوی است و یا ما باید همه افراد را انجام بدهیم یا هیچ‌کدام را انجام ندهیم یا انتخاب کنیم. همه افراد مسلم انجام نمی‌دهیم. تا وقتی هم انتخاب نکردیم هیچ‌کدام انجام نمی‌دهیم، جمع بین همه افراد نمی‌کنیم، مسلم ترک همه افراد می‌کنیم تا وقتی تصمیم گرفتیم. وقتی انتخاب نکردیم. وقتی انتخاب کردیم و تصمیم گرفتیم، همان منتخب را انجام می‌دهیم.

خب چرا تصور کلی سبب فعل جزئی نمی‌شود؟

«لأن نسبة كل كلي إلى جزئياته واحدة »؛ زیرا که نسبت هر کلی به جزئیاتش واحد است، یعنی مساوی است، به تمام افرادش نسبت مساوی دارد. آن‌وقت حالا که نسبت مساوی دارد، « فإما أن يقع كلها »؛ یا تمام آن افراد واقع می‌شود «و هو محال»؛ «او لا یقع شیء منها»؛ یا هیچ‌یک از آن جزئیات و افراد واقع نمی‌شود «و هو المطلوب»؛ و مطلوب ما هم همین است که هیچ‌کدام از این جزئیات واقع نمی‌شود. می‌گویم مگر اینکه یکی‌اش را انتخاب کنیم که اگر یکی‌اش را انتخاب کردیم، همان منتخب ما واقع می‌شود.

«فلابد»؛ حالا که معلوم شد با کلی نمی‌توان کار انجام داد، «فلا بد من تصور جزئي يتخصص به الفعل»؛ ناچاریم تصور جزئی داشته باشیم که به توسط این تصور جزئی فعل تخصص پیدا کند و این فعل جزئی شود. وقتی که جزئی شد، آن‌وقت ما به آن اقدام کنیم و انجامش بدهیم.

**مراحل بعدی: تصدیق، شوق، اراده و حرکت**

«فاذا حصل التصور و التصدیق بالنفع الحاصل من الاثر»؛

خب تا اینجا گفته شد که ما ادراک می‌کنیم، ادراک‌مان را هم باید از این کلیت در بیاوریم و به صورت جزئی قرارش بدهیم. تا اینجا این مطلب گفته شد. حالا می‌خواهیم بگوییم وقتی که ما ادراک‌مان به نفع کار تعلق گرفت و برایمان ثابت شد که این کار نافع است، شوق به انجامش پیدا می‌کنیم. وقتی شوق پیدا کردیم، شوق را تأکید می‌کنیم تا تبدیل شود به اراده. وقتی اراده حاصل شد، فعل صادر می‌کنیم.

«فاذا حصل التصور و التصدیق بالنفع الحاصل من الاثر»؛

وقتی که ادراک ما تعلق گرفت به نفعی که از اثر حاصل می‌شود - یعنی وقتی فهمیدیم که کار ما و اثری که می‌خواهد از ما صادر شود نافع است - «اشتاقت النفس الی تحصیله»؛ نفس ما مشتاق به تحصیل این کار یا این اثر می‌شود.

«فحصلت الإرادة الجازمة»؛ و اراده جزمی - یعنی اراده قطعی، اراده‌ای که پر است و درش رخنه‌ای نیست که به خاطر آن رخنه به فعل منتهی نشود، بلکه پر است و به فعل منتهی می‌شود - چنین اراده‌ای حاصل می‌شود «بعد التردد»؛ بعد از تردد. یعنی اولی که ما تردید داشتیم چون شوق مؤکد نداشتیم، وقتی شوق را مؤکد کردیم دیگر تردیدمان برطرف شد و یقین کردیم که این کار را می‌خواهیم انجام بدهیم.

پس اراده جازمه پیدا کردیم بعد از تردد. وقتی اراده حاصل شد، « فتحركت العضلات إلى الفعل »؛ عضلات به سمت فعل حرکت می‌کند و آن قوه فاعله ما شروع می‌کند به انجام کار. «فوجد»؛ یعنی «فوجد الفعل»؛ فعل هم یافت می‌شود.

**تحلیل حرکت و اراده‌های جزئی**

متن بعدی تقریباً مطالبش را من در ضمن مثال گفتم ولی توضیح کامل ندادم. الان می‌خواهم توضیح بدهم. توجه کنید مثال را گفتم، یک مقدار هم الان در توضیح تکرار لازم می‌آید، اشکالی ندارد چون بالاخره این عبارت باید توضیح داده بشود.

اگر ما می‌خواهیم حرکت کنیم به یک مکان - یعنی مثلاً فرض کنید از اینجا برویم مسجد - حرکت به سمت یک مکانی را اراده می‌کنیم. این حرکت ما یک حرکت کلی است که عرض کردیم در ضمن مصادیقی می‌تواند انجام بگیرد. این حرکت چون کلی است، تصور مناسب خودش را می‌طلبد که تصوری است کلی. پس برای حرکت کلی تصور کلی لازم است. اما همان‌طور که گفتیم تصور کلی و حرکت کلی به نتیجه نمی‌رسد؛ که حرکت کلی یعنی حرکت در ضمن یکی از این مصادیق. همان‌طور که عرض کردیم ما هیچ اقدامی نمی‌کنیم تا وقتی که مصداقش معین نشده باشد. اما فردی را از بین آن افراد انتخاب نکرده باشیم، هیچ اقدامی نمی‌کنیم. پس حرکت به سمت مکان احتیاج به تصور دارد، احتیاج به اراده دارد، ولی تصورش عرض کردیم کلی است.

بعد باید این کلی را منشعب کنیم به جزئیات، یعنی قدم به قدم جلو برویم تا به مسجد برسیم. این قدم‌ها هر کدام‌شان یک فعل‌اند، فعل جزئی‌اند. آن اصل حرکت ما از اینجا به مسجد یک مطلب کلی است که عرض کردیم در ضمن قدم‌هایی انجام می‌شود. یک حرکت کلی است که در ضمن قدم‌ها انجام می‌شود. ولی این قدم‌ها که ما برمی‌داریم حرکتی است. این حرکات در هر کدام‌شان جدا جدا - دقت کنید هر کدام‌شان جدا جدا - یک تخیلی می‌خواهد (یعنی ادراک و تصدیق به فایده) و بعد اراده، بعد حرکت عضلات و صدور اولین قدم. دوباره برای قدم بعدی تصور جزئی دوم لازم است و تصدیق به فایده لازم است و اراده جزئی لازم است، باز حرکت عضلات و پدید آمدن یک حرکت جزئی (یعنی برداشتن قدم دوم). و همچنین برای قدم سوم یک تصور جزئی، یک اراده جزئی و بعد هم حرکت و برداشتن قدم سوم و هکذا.

توجه کنید الان ما تخیلات ردیف شده داریم. وقتی می‌خواهیم از اینجا تا مسجد برویم، مثلاً فرض کن ۱۰ تا قدم برمی‌داریم. این ۱۰ تا قدم ۱۰ تا تصور جزئی لازم دارد، به تعبیر ایشان ۱۰ تا تخیل لازم دارد (تخیل و تصور جزئی یکی است). بعد به دنبال هر تخیلی یک اراده جزئی باید بیاید. پس ۱۰ تا اراده جزئی لازم است. بعد به دنبال اراده جزئی حرکات جزئی انجام می‌شود. پس ۱۰ تا قدم هم برمی‌داریم. تخیلات جزئی ردیف می‌شوند، ارادات جزئی ردیف می‌شوند، حرکات جزئی ردیف می‌شوند. آخر سر ما از اینجا به مسجد می‌رسیم؛ یعنی آنچه که به طور کلی از اول در ذهن‌مان گرفتیم و تصمیم انجامش را پیدا کردیم، او انجام می‌شود.

حالا خوب دقت کنید: در نفس ما ۱۰ تا تخیل پشت سر هم می‌آید؛ به قول ایشان تخیلات متصل می‌شوند. همچنین در نفس ما ۱۰ تا اراده جزئی پشت سر هم می‌آید؛ به قول ایشان ارادات به هم متصل می‌شوند. در خارج ۱۰ تا قدم برداشته می‌شود. این دو تا که عرض کردم در نفس بود (تصورات‌مان در نفس، ارادات‌مان در نفس)، افعال یعنی حرکات‌مان - حرکات جزئی‌مان که قدم برداشتن باشد - در خارج. این حرکات خارجی هم به هم متصل‌اند. تخیلات به هم متصل، ارادات به هم متصل، حرکات خارجی به هم متصل.

خب تا اینجا معلوم است. آن حرکت اولی که من انجام دادم، قدم اول را برداشتم، نسبت به قدم دوم تصوری، اراده‌ای، چیزی نداشتم. بله به صورت کلی اراده داشتم، ولی به صورت جزئی اراده نداشتم. قدم اول را که برمی‌دارم، تصور می‌کنم قدم دوم را، تصدیق می‌کنم فایده قدم دوم را، اراده می‌کنم قدم دوم را و قدم دوم را برمی‌دارم. همان‌طور که توجه می‌کنید، تا قدم اول تمام نشود این امور اتفاق نمی‌افتد. گفتیم تصور قدم دوم، اراده برای قدم دوم، حرکتی که همان قدم دوم است، این‌ها انجام نمی‌شود. باید اول من قدم اول را بردارم، بعد تصور جزئی برای قدم دوم، اراده جزئی برای قدم دوم، بعد هم حرکت جزئی که با آن حرکت قدم دوم برداشته می‌شود. قبل از اینکه من قدم اول را بردارم این اتفاقات نمی‌افتد. بله به صورت کلی اتفاق افتاد؛ من از اول همه را تصور کردم، از اول همه این‌ها را تصور کردم، همه را اراده کردم. ولی تا وقتی من قدم اول را برندارم، تصور جزئی برای قدم دوم و اراده جزئی برای قدم دوم پدید نمی‌آید و در نتیجه حرکت دوم که قدم دوم است انجام نمی‌شود.

از اینجا نتیجه می‌گیریم که آن قدم اول مُعِدّ است برای حرکت بعدی، یعنی برای قدم بعدی. علت نیست، مُعِدّ است. یعنی با قدم اول زمینه برای قدم دوم فراهم می‌شود. آن وقت علت قدم دوم چیست؟ دوباره همان اراده جزئی دوم، تصور جزئی دوم، اراده جزئی دوم و حرکت دوم؛ این‌ها می‌شوند علت. آن قدم اول علت نیست برای قدم دوم، مُعِدّ است برای قدم دوم. آن مقدماتی که ما در هر قدمی باید طی کنیم، آن‌ها علت‌اند؛ یعنی تصور جزئی، اراده جزئی، حرکت جزئی. این‌ها علت‌اند برای آن حرکت بعدی. خود حرکت قبلی علت برای حرکت بعدی نیست، مُعِدّ برای حرکت بعدی است.

پس روشن شد این مطلب: اولاً تصور کلی و همچنین اراده کلی باید منشعب شود به تصورات جزئی و ارادات جزئی، و آن حرکت هم باید به تبع این ارادات جزئی و تصورات جزئی، جزئی شود؛ یعنی قدم به قدم شود. این یک مطلب که توجه کردید. در این مطلب توضیح دادیم که باید آن اراده کلی را و آن تصور کلی را منشعب کنیم به ارادات جزئیه و تصورات جزئیه، و آن حرکت را هم تبدیل کنیم به حرکات جزئی، یعنی قدم به قدم. این مطلب روشن است.

بعد می‌خواهیم رابطه قدم اول با کارهای بعدی از جمله قدم بعدی را بیان کنیم که قدم اول با قدم‌های بعدی چه رابطه دارد؟ گفتیم علت مُعِدّه. بعد می‌خواهیم بیان کنیم اراده‌ای که بعد از قدم اول می‌آید و تصوری که بعد از قدم اول می‌آید، این‌ها برای قدم دوم چه نسبتی دارند؟ رابطه‌شان گفتیم رابطه علیت است، علت فاعلی علت است. بالاخره پس قدم اول علت برای قدم دوم نیست، مُعِدّ برای قدم دوم است. آنی که علت برای قدم دوم است، تصور قدم دوم و اراده قدم دوم است. این‌ها مطالبی است که در متن خواجه آمده. این‌ها را باید از رو بخوانیم.

پس روشن شد که اراده کلی باید تبدیل بشود به اراده جزئی، تصور کلی باید تبدیل بشود به تصور جزئی، و آن قدمی که به صورت کلی تصور شده باید تبدیل بشود به اقدام به قدم‌های جزئی تا ما به مقصدی که در نظر گرفته بودیم برسیم. این مطلب روشن شد. و روشن شد که هر قدمی نسبت به قدم بعدی چه نسبتی دارد و همچنین معلوم شد که آن قدم بعدی معلول چه علتی است. قدم بعدی گفتیم معلول قدم اول نیست، زیرا قدم اول اصلاً علت نیست، علت مُعِدّه است. علت واقعی این نیست. قدم بعدی معلول علت‌های خودش است، یعنی اراده جزئی، تصور جزئی و اراده جزئی.

**متن خوانی: حرکت به سوی مکان**

عبارت خواجه توجه کنید:

«قال: و الحركة إلى مكان تتبع إرادة بحسبها». [2]

یعنی اگر خواستیم به سمت مکانی حرکت کنیم، این حرکت بعد از یک اراده انجام می‌شود که آن اراده به حسب همین حرکت است. یعنی حرکت الی مکان مخصوص است، ما اراده می‌کنیم حرکت به همان مکان مخصوص را. مثلاً اگر حرکت به سمت مسجد است، ما اراده می‌کنیم حرکت به سمت مسجد را. اگر حرکت به سمت مدرسه است، اراده می‌کنیم حرکت به سمت مدرسه را. بالاخره هر حرکتی می‌خواهد انجام بگیرد به سمت مکان مخصوصی، اراده همان حرکت باید قبل از آن حرکت باشد. پس حرکت به مکانی «تتبع»؛ یعنی تابع است و در پی اراده‌ای واقع شده که آن اراده به حسب همان حرکت است، یعنی اراده همان حرکت است نه اراده چیز دیگر. بالاخره اگر ما می‌خواهیم عملی را انجام بدهیم، همان عمل باید متعلق اراده ما باشد و آن عمل ما تابع همان اراده است.

«و جزئیات تلک الحرکة»؛ و جزئیات آن حرکت کلی - کل حرکت، همین حرکت کلی - جزئیاتش یعنی آن افعالی که این حرکت کلی را باعث می‌شوند و مصداق برای حرکت کلی به حساب می‌آیند. و جزئیات حرکت «تتبع تخیلات و ارادات جزئیة»؛ تابع تخیلات جزئی و ارادات جزئی است. این جزئیه صفت هر دو است، یعنی هم صفت تخیلات است هم صفت ارادات است. یعنی اگر بخواهید حرکت‌های جزئی انجام بدهید، قدم‌های مستقل بردارید، باید این حرکت جزئی شما تابع تصورات جزئی قبلی و ارادات جزئی قبلی باشد. یعنی باید برای هر کدام از این قدم‌ها یک اراده جزئی کنید و یک تصور جزئی. و جزئیات این حرکت که همان قدم‌هایی هستند که برمی‌داریم، تابع تخیلات و ارادات جزئیه است.

«فیکون السابق من هذه»؛ یعنی «من التخیلات و الارادات». «و السابق من هذه»؛ یعنی از تخیلات، «علة للسابق من تلک»؛ یعنی علت است برای سابق از این حرکت‌های جزئی.

خب یعنی چی؟ یعنی باید هر حرکت - حرکت‌ها که ردیف هم‌اند، حرکت‌های قدم‌ها که ردیف هم‌اند - مستندند به اراداتی که ردیف هم‌اند، و اراداتی که ردیف هم‌اند مستندند به تصوراتی که ردیف‌اند. پس تصورات باید قبل از ارادات باشد، بعد تصورات و ارادات باید قبل از حرکات باشند. هر تصوری که سابق است بر تصور دیگر، علت می‌شود برای حرکتی که آن حرکت سابق است بر حرکت دیگر. یعنی تصور اول و همچنین اراده اول علت می‌شود برای قدم اول، و تصور دوم و اراده دوم علت می‌شود برای قدم دوم.

«و هذا»؛ خود این قدم‌ها چی؟ «المُعِدّة»؛ مُعِدّه صفت است برای این حرکات که مشارالیه «تلک» است. «المُعِدّة»؛ یعنی این حرکات جزئی دیگر هر یک‌شان یا آن سابقش مُعِدّ است برای حصول حرکت بعدی. یعنی حرکت سابق مُعِدّ است برای حرکت لاحق، نه اینکه علت باشد. آن‌وقت آن تصور سابق و اراده سابق علت است برای حرکت سابق.

«و تتصل الارادات فی النفس»؛ پس ارادات در نفس ردیف می‌شوند، پشت سر هم می‌آیند. البته تصورات هم همین‌طور؛ اول تصورات در نفس ردیف می‌شوند، بعد ارادات ردیف می‌شوند.

«و الحرکة»؛ و حرکت هم ردیف می‌شود «فی المسافة»؛ یعنی در خارج حرکت هم در آن مسافت خارجی ردیف می‌شود. پس در نفس ما ارادات به هم متصل می‌شوند، در خارج هم حرکت واقع در مسافت به هم متصل می‌شود.

«الی آخرهما»؛ یعنی از آن اول این تصورات شروع می‌کنند تا آخر، همچنین ادراکات، همچنین ارادات از اول شروع می‌کنند تا آخر، حرکت هم از اول شروع می‌کند تا آخر. چون ایشان تصورات را نگفت، فقط ارادات و حرکات را گفت، ضمیر تثنیه می‌آورد می‌گوید «الی آخرهما»؛ یعنی ارادات تا آخر متصل می‌شوند، حرکات هم تا آخر متصل می‌شوند. منتها ارادات در نفس متصل می‌شوند، حرکات در آن مسافت خارجی متصل می‌شوند.

خلاصه مطلب همانی است که اول عرض کردم، به این صورت که اگر اراده کلی و تصور کلی داشتیم، فعل از ما صادر نمی‌شود، حرکت صادر نمی‌شود. ما باید برای هر حرکت جزئی یک اراده جزئی و یک تصور جزئی داشته باشیم. و چون حرکت‌ها - چون حرکت‌های جزئی - پی هم می‌آیند و به هم متصل می‌شوند، پس ارادات جزئی هم پایاپای باید بیایند به هم متصل بشوند. پس تصورات جزئی هم باید پایاپای بیایند به هم متصل بشوند. به این صورت که ما برای هر حرکت سابقی یک تصور و اراده سابق باید داشته باشیم، دوباره برای حرکت بعدی یک تصور و یک اراده بعدی باید داشته باشیم. پس هر کدام از این حرکت‌های جزئی مستند می‌شوند به یک اراده و تصور جزئی. بعد از اینکه اراده و تصور جزئی حاصل شد، این حرکت جزئی که قدم است برداشته می‌شود. وقتی این قدم برداشته شد، این برداشتن این قدم مُعِدّ می‌شود برای قدم بعدی. دوباره قدم بعدی که می‌خواهیم برداریم، این قدم اول علتش نیست، بلکه اراده مربوط به او و تصور مربوط به او علتش است.

این توضیح متن مصنف بود که شارح هم همین متن را توضیح می‌دهد. ان‌شاءالله شرح علامه در جلسه آینده توضیح داده می‌شود.

 


logo