« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/05

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله نهم /علت ذاتی نبودن عناصر نسبت به هم

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله نهم /علت ذاتی نبودن عناصر نسبت به هم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۲۲، سطر ششم:

المسألة التاسعة في أن العناصر ليست عللا ذاتية بعضها لبعض[1]

آیا عنصر شخصی می‌تواند علت ذاتی برای عنصر دیگر باشد؟

آیا ممکن است که عنصری، شخصِ عنصری، علت بشود برای شخصِ عنصر دیگر؟ مثلاً آتشی را که در چوبی، کبریتی قرار بدهیم برای آتشی در هیزم؛ آتش چوب کبریت بشود علت برای آتش هیزم. شخصی از نار می‌خواهد علت بشود برای شخص دیگر؛ ممکن است یا نه؟

می‌توان گفت علت ذاتی نمی‌تواند باشد، ولی علت مُعِدّه می‌تواند باشد. علت ذاتی آن است که چیزی را به معلول می‌دهد و اثری را در معلول وارد می‌کند. اما علت مُعِدّه خودش اثرگذار نیست، بلکه معلول را آماده پذیرش اثرِ علت می‌کند یا اثر را یا علت را به معلول نزدیک می‌کند. بالاخره کارش تأثیرگذاری نیست، ولی به نوعی زمینه را برای تأثیر از جانب علت یا تأثر از جانب معلول فراهم می‌کند. این را به آن می‌گویند علت مُعِدّه.

مثلاً پدر نسبت به فرزند علت ذاتی نیست که واقعاً کاری بکند و فرزندی را تولید کند، بلکه فاعل خداست «یا وسائط فعل به اذن الله». این پدر کاری می‌کند که فیض خداوند زمینه افاضه شدن پیدا کند. اگر این پدر نبود، وساطت او نبود، فیض به این موضوع تعلق نمی‌گرفت. تأثیر این فاعل یا تأثر این مفعول بستگی به وساطت این علت مُعِدّه دارد. در حالی که علت مُعِدّه نه خودش تأثیرگذار است نه تأثیرپذیر؛ فقط آن مؤثر را آماده می‌کند که تأثیرش را به متأثر برساند یا متأثر را آماده می‌کند که در معرض تأثیر مؤثر قرار بگیرد. به این می‌گویند علت مُعِدّه.

حالا این آتشی که در کبریت هست سبب نیست برای آتش هیزم؛ علت مُعِدّه است. یعنی کاری می‌کند که هیزم آماده پذیرش اثر از مبادی عالیه بشود. آتش را مبادی عالیه در این هیزم به وجود می‌آورند، منتها با تعداد و آمادگی که آتش در کبریت حاصل کرده است.

خب تا اینجا معلوم شد که عنصری یا شخصِ عنصری نمی‌تواند علت ذاتی باشد برای شخصِ عنصر دیگر، ولی می‌تواند علت مُعِدّه باشد. علت ذاتی در مقابل علت مُعِدّه؛ وقتی ما علت مُعِدّه را شناختیم، علت اضافی را هم می‌شناسیم. علت ذاتی این است که واقعاً مؤثر باشد. علت مُعِدّه عرض کردیم مؤثر نیست، اما علت ذاتی مؤثر هست. گاهی علت ذاتی گفته می‌شود در مقابل مُعِدّه، گاهی هم علت ذاتی گفته می‌شود در مقابل علت بالعرض. که علت بالعرض یعنی چیزی که خودش علت نیست، بلکه به واسطه چیزی دیگر به آن علیت نسبت داده می‌شود؛ یعنی نسبت علیت به او نسبت الی غیر ما هو له و نسبت مجازی است. به شرط‌المحمول عرض هم گفته می‌شود. در مقابل علت ذاتی، پس علت ذاتی دو تا مقابل دارد: یکی علت بالعرض، یکی علت مُعِدّه. نوعاً علت ذاتی در مقابل علت مُعِدّه اطلاق می‌شود. در اینجا هم همین‌طور است. علت ذاتی که گفتیم در مقابل علت مُعِدّه است؛ وقتی می‌گوییم عنصری علت برای عنصر دیگر نمی‌شود، علت ذاتی نمی‌شود، یعنی علت مُعِدّه می‌شود.

این مدعای ما بود که یک شخصِ عنصر نمی‌تواند علت ذاتی شود برای شخصِ عنصر دیگر، اگرچه می‌تواند علت مُعِدّه باشد. این مدعا بود. این مدعا را با پنج تا دلیل اثبات می‌کنیم.

دلیل اول: لزوم مصاحبت علت ذاتی با معلول

دلیل اول این است که یک حکمی در علت ذاتی داریم و یک حکمی در مقابلش در علت مُعِدّه داریم. علت مُعِدّه می‌تواند مصاحب معلول باشد، می‌تواند مصاحب نباشد. وقتی معلول حاصل شد دیگر به علت مُعِدّه احتیاجی نیست. اگر بود، بود؛ نبود هم هیچ مشکلی ندارد. مثلاً وقتی پسر متولد شد، بچه متولد شد، دیگر پدر وجودش لازم نیست. اگر حضور پدر هم از بین برود، این بچه حیاتش ادامه پیدا می‌کند. ولی خب گاهی هم هستش که علت مُعِدّه همراه معلول هست. پس مصاحبت علت مُعِدّه با معلول لازم نیست. اما مصاحبت علت ذاتی با معلول لازم است؛ اگر علت ذاتی از بین برود، معلول از بین می‌رود. این‌ها باید با هم مصاحبت داشته باشند. این یک قانونی است که علت ذاتی با معلول مصاحب است، اما علت مُعِدّه لازم نیست مصاحب باشد؛ گاهی اتفاق می‌افتد مصاحبت، گاهی اتفاق نمی‌افتد مصاحبت.

خب اگر علت ذاتی با معلول باید مصاحب باشد، یعنی اگر این حکم را داریم که می‌دانیم داریم و قائل شدیم که ناری مثلاً علت نار دیگر است، لازم می‌آید که بی‌نهایت نار ایجاد بشوند. یک شخصی در نار علت بشود برای شخص دیگر، شخص دیگر برای شخص بعدی و همین‌طور. چون علت‌ها مصاحب معلول‌اند. باید با معلول مصاحبت کنند. خب این نار که الان در اینجا هست از نار قبلی درست شده، از شخص قبلی؛ شخص قبلی هم از شخص قبلی، همین‌طور. بالاخره نارها را این اشخاص الان به وجود آوردند. داریم فرض می‌کنیم که نارها را این اشخاص درست کردند، اشخاصِ نارها علت شدند. خب این معلول آخر که ملاحظه می‌کنیم، همه علت‌های قبلی باید با مصاحب او باشند. قانون علت ذاتی این است که با معلولش همراه است. حالا چه این علت ذاتی علت مباشر باشد یا علت با واسطه باشد، در هر صورت علت ذاتی باید همراه معلول باشد.

خب این معلول آخر را شما ملاحظه می‌کنید؛ این آخر از یک شخص قبلی تولید شده، شخص قبلی از شخص قبلی تولید شده. خب بروید همین‌طور تا بی‌نهایت. لازمش این است که وقتی یک آتش داشته باشیم، بی‌نهایت آتش شخصی که همه علت‌های این آتش فعلی هستند وجود داشته باشند. قانون علیت این را ایجاب می‌کند. در حالی که ما می‌گوییم ممکن است یک آتش داشته باشیم و هیچ آتش دیگری نباشد. چه برسد به اینکه بی‌نهایت آتش باشد. از اینجا می‌فهمیم که آتش‌های قبلی هیچ‌کدام علت نبودند، لذا وجودشان هیچ لزومی نداشته و به همین جهت الان هیچ‌یک از آتش‌ها را ممکن است نداشته باشیم، چه برسد به بی‌نهایت. پس همین آتش را داریم، شاید یک چند تا آتش دیگر داشته باشیم.

پس اگر آتشی علت ذاتی باشد برای آتش دیگر، با توجه به اینکه معلول وقتی حاصل بود تمام علل گذشته‌اش حاصل هستند، لازم می‌آید که اگر این آتش موجود باشد، تمام اشخاص آتش‌هایی که سبب شدند با واسطه یا بی‌واسطه برای به وجود آمدن این آتش، همه الان همراه او موجود باشند. این که وجدانی نیست. پس معلوم می‌شود که آتش‌های قبلی علت ذاتی نبودند. این دلیل اول.

صفحه ۱۲۲،

« المسألة التاسعة في أن العناصر ليست عللا ذاتية بعضها لبعض‌».

علی کل حال عناصر نمی‌توانند بعضی‌شان برای بعضی علت ذاتی باشند. عناصر همان‌طور که می‌دانید عبارت از چهار تا هستند: آب و آتش و خاک و هوا. این چهار تا نمی‌توانند یک‌یکِ شخصی‌شان علت شخص دیگر باشند؛ ناری علت نار دیگر باشد یا حتی آبی علت هوا باشد، یعنی عنصری علت عنصر دیگر از نوع دیگر باشد. این هم نمی‌تواند. شخصی از این عنصر برای شخصی دیگر از همین نوع عنصر نمی‌تواند علت باشد؛ شخصی از این عنصر برای شخص دیگر از نوع دیگر عنصر هم نمی‌تواند علت باشد. اصلاً علیت بین العناصر برقرار نیست.

« قال: و ليس الشخص من العنصريات علة ذاتية لشخص آخر منها »؛

یک شخص از عنصری نمی‌تواند علت ذاتی باشد برای شخص دیگر از همان عنصر. از عنصریات، شخصی از عنصریات نمی‌تواند علت ذاتی بشود برای شخص دیگر از عنصریات؛ از آن‌ها نمی‌تواند علت گردیده بشود. این مدعاست.

«و الا»؛ دلیل اول است.

یعنی اگر شخص عنصری علت ذاتی باشد برای شخص عنصری دیگر، لازمش این است که «لم تتناه الاشخاص»؛ اشخاص عناصر نباید تناهی داشته باشند. چون‌که این شخص مستند می‌شود به شخص قبلی، شخص قبلی به شخص قبلی؛ خب بی‌نهایت اشخاص به وجود می‌آیند، زیرا که همه‌شان باید همراه معلول باشند. و محال است که بی‌نهایت اشخاص داشته باشیم. این دلیل اول.

دلیل دوم: «و استغنی عنه بغیره»؛ که من چون این را توضیح ندادم فعلاً کارش ندارم. بعد از اینکه توضیح دادم برمی‌گردم این را دوباره معنا می‌کنم.

« أقول: الشخص من العناصر كهذه النار مثلا»؛

چون عناصر اختصاص به نار ندارد، نار را به عنوان مثال انتخاب کرده است. مثلاً یک شخص از عنصری مثل مثلاً «هذه النار»؛ «هذه النار»ی که می‌گوید شخص درست می‌کند، نمی‌گوید «نار»، «نار کلی» یعنی طبیعت نار. می‌گوید «هذه النار» یعنی شخص نار. شخصی از عناصر مثل «هذه النار» مثلاً « ليس علة ذاتية لشخص آخر منها»؛ علت ذاتی نیست برای شخص دیگری از همین [عنصر]. علت مُعِدّه هست ولی علت ذاتی نیست. «ای لا یکون علة لوجوده»؛ در کتاب ما «لا» افتاده؛ «ای لا یکون علة لوجوده». یعنی شخصی از علت برای وجود شخص دیگر نمی‌باشد.

این مدعاست که مرحوم علامه فرمودند.

حالا دلیل؛ دلیل اول: « و إلا لوجدت أشخاص لا تتناهى دفعة واحدة لأن العلل الذاتية تصاحب المعلولات.»؛ و الا لازم می‌آید اشخاص بی‌نهایتی دفعتاً و واحداً موجود باشند. یعنی همه با هم در یک لحظه، در یک زمان همه موجود گردند.

چرا لازم است همه‌شان موجود باشند؟ چون علل ذاتیه مصاحبت دارند با معلولات خودشان. پس اگر این معلول را داریم، باید تمام علل ذاتیه باهاش مصاحبت کنند و مصاحبت کنند یعنی همه‌شان باید همراه این قضیه موجود باشند. اشخاص بی‌نهایتی باید باشند تا یک نار حاصل شود. یک دانه نار اگر داشتیم، بی‌نهایت نار باید داشته باشیم و این تالی باطل است. پس علت ذاتی شدن شخصی از نار برای شخص دیگری از نار باطل است. این صورت این دلیل.

سوال: یکون می‌تواند تفسیر برای منفی باشد

پاسخ: «یکون» می‌تواند تفسیر برای منفی باشد. منتها من سؤال کردم از نسخه‌های دیگر، بعد دیدم نسخه‌های دیگر «لا» دارد. اگر «لا» نداشت من «یکون» را همان‌جور معنا می‌کردم، اما چون دیدم نسخه «لا» دارد دیگر نیست؛ یعنی «یکون» را تفسیر منفی نگرفتم، تفسیر مثبت گرفتم. حالا اگر همه نسخ بدون «لا» بودند، خب ما همان‌طور که شما می‌گویید معنا می‌کردیم. حالا که نسخه داریم که «لا» را دارد و با «لا» هم راحت‌تر معنا می‌شود، خب ما یک دانه «لا» اضافه می‌کنیم؛ «یکون» می‌شود «لا یکون». عبارت خیلی خوب معنا می‌دهد. و اگر هم خواستید اضافه نکنید راه معنا کردن برای عبارت هست، اما وقتی نسخه داریم هیچ ضرورتی ندارد که مقاومت کنیم. (لا) را اضافه کنید

دلیل دوم: استغنای معلول از علت به واسطه جانشین

راه ادامه: «و استغنی» دلیل دوم است. جناب علامه نفرموده دلیل دوم؛ اول و دومش را نفرموده، سه و چهار و پنج تعیین کرده که این سوم و این چهارم و این پنجم. یعنی اول و دوم را تعیین نکرده. حالا من به آن می‌گویم دلیل دوم.

دلیل دوم این است که هیچ‌وقت معلول از علتی که دارد بی‌نیاز نمی‌شود به خاطر جانشینی. یعنی چنین نیست که به جای این علت یک چیز دیگر جانشین شود و این معلول از این علتی که داشته بی‌نیاز بشود و به سمت آن جانشین گرایش پیدا کند. این اصلاً [محال است]. آن چیز اگر معلولی از علتی به وجود آمده، به همان علت محتاج است. معنا ندارد که یک جانشینی برای آن علت پیدا بشود و این معلول از آن علت بی‌نیاز شود. حالا ممکن است یک وقتی در ادامه، علتی شأن خودش را که تأثیرگذاری است به یک علت دیگر واگذار کند تا حالا این علت مؤثر بود، بعداً علت دیگر. اما اینکه در حالی که آن علت اول می‌خواهد این معلول را به وجود بیاورد، آن علت اول برود و جایش یک علت دیگری بیاید و آن معلول را ایجاد کند؛ یا نه، یعنی در همان حالی که این معلول به این علت محتاج است، نمی‌تواند از این علت بی‌نیاز باشد. اگر جانشین علت را پیدا کردیم، معلول در همان لحظه احتیاجش به این علت، به خاطر داشتن جانشین علت، از این علت اولی بی‌نیاز است؛ در حال احتیاج بی‌نیاز است که محال است.

این یک قانون کلی است که هیچ‌وقت هم معلولی از علت خودش بی‌نیاز نمی‌شود. چون احتیاج به آن علت دارد، در حال احتیاج بی‌نیاز نمی‌شود. ممکن است مثلاً فرض کنید که این معلول به سمت علت دیگر برود و دیگر احتیاجی به این علت اول نداشته باشد، ولی در عینی که احتیاجی به این علت اول دارد، از این علت اول هم بی‌نیاز بشود چون جانشین پیدا می‌شود؟ این ممتنع است. اما اگر عنصر شخصی علت ذاتی باشد، دیگر این مشکل پیش می‌آید که معلولی در حال نیازمندی بی‌نیاز می‌شود. چرا این مشکل پیش می‌آید؟ چطور می‌شود؟

می‌فرماید اشخاص نارها مثلاً - مثال به نار می‌زنیم - اشخاص نارها که با هم فرق ندارند. این نار بخواهد علت شود یا این نار دیگر بخواهد علت شود، چه فرقی می‌کند؟ فرض نار است، شخص نار است. این هم اگر می‌توانست علت بشود، شأن علیت داشت؛ این هم اگر می‌توانست علت بشود، شأن علیت داشت. خب حالا اگر این یکی می‌خواهد علت بشود، آن دیگری می‌گوید من هم می‌توانم علت بشوم، شما برو کنار من جانشین می‌شوم. معلولی که محتاج بود به این اولی، حالا از این اولی بی‌نیاز می‌شود به خاطر اینکه دومی آمده جای اولی را گرفته. اگر واقعاً ناری علت نار دیگر بود، در حین احتیاج به آن نار دیگر از او بی‌نیاز می‌شد.

این یک بیان بود که گفتیم نارها همه‌شان می‌توانند علت باشند برای این معلول. علت را برداشتید، علت دیگر جانشینش می‌شود. بنابراین این معلولی که محتاج به این علت است، به خاطر اینکه این علت جانشین پیدا می‌کند، این معلول از همین علت بی‌نیاز می‌شود. هم محتاج شد، در عین حالی که محتاج بود بی‌نیاز شد. این یک فرض بود که شما نارها را همه را گفتید می‌توانند علت باشند، لذا یکی جای دیگری می‌تواند بگیرد.

حالا می‌خواهم یک بحث دیگر بکنیم که بالاتر از بحث اول است. چه فرقی بین این ناری که علت می‌خواهد قرار داده بشود هست با این نار دومی که می‌خواهد معلول قرار داده بشود؟ حتی این فرد هم با آن فرد مساوی است. پس بنابراین ممکن است بگوییم که این معلول هم می‌تواند بی‌نیاز از آن علت بشود. چرا؟ چون علت با خودش فرقی ندارد. البته ممکن است بگویید قبلاً روشن شده، لذا ایجاد احتیاج دارد. چون اول روشن شده از این جهت ایجاد احتیاج دارد. این را ممکن است شما بگویید. ولی جوابشان این است که این‌جور تصویری که شما می‌کنید، این علت را علت مُعِدّه می‌کند. چون علت [ذاتی] این‌طور نیست که تقدم زمانی داشته باشد؛ علت تقدم ذاتی می‌خواهد که این را در دلیل سوم ان‌شاءالله می‌گوییم. علت تقدم ذاتی می‌خواهد، تقدم زمانی کافی نیست. این ویژه تقدم زمانی دارد برای این. چون تقدم زمانی دارد، اگر تقدم ذاتی داشت یعنی واقعاً محتاج به این بود، آن‌وقت می‌توانست علت بشود. ولی محتاج به این نیست؛ این باشد یا یک چیز دیگر باشد فرقی ندارد. بله تقدم ذاتی ندارد. پس علت نیست.

پس سه جور بیان داشتیم ثابت کنیم که اشخاص نار با هم تفاوت نداشتند. یکی این بود که نارها همه‌شان می‌توانند علت باشند برای این معلول؛ یکی ترجیح بر دیگری ندارد، پس می‌توانند جانشین همدیگر بشوند. یک بیان دیگر این بود که خود همان معلول با علتش تفاوتی ندارد که حالا او شأن علیت پیدا کند، این شأن معلولیت پیدا کند. و خودش این تقدم زمانی تأثیری ندارد. این دو بیان نشان داد که ناری با جانشین شدن نار دیگر از کار می‌افتد؛ یعنی معلولی که احتیاج به این نار داشت، وقتی این نار جانشین پیدا می‌کند، بی‌نیاز از همین نار می‌شود. هم محتاج است به این نار چون علتش است، هم بی‌نیاز است چون این علت جانشین دارد. و این شدنی نیست. شأن علت این نیست. پس نار شخصی شأن علیت هم ندارد. وقتی شأن علیت نداشت، دیگر علت ذاتی نیست.

حالا متن مصنف را توجه کنید:

«و استغنی عنه بغیره»؛ یعنی چون این شخص معلول بی‌نیاز می‌شود از آن شخصی که علت است به وسیله غیر همان شخصی که علت است. یعنی وقتی جانشینی برای آن شخص علت می‌آید، معلولی که محتاج آن شخص بود با آمدن جانشین بی‌نیاز از آن شخص می‌شود. یعنی وقتی که مثلاً «جیم» آمد جای «الف» را گرفت، «ب» که تا حالا به «الف» محتاج بود، با آمدن «جیم» از «الف» بی‌نیاز می‌شود.

حالا عبارت مرحوم علامه: « و أيضا »؛ یعنی دلیل بعدی.

«فان الشخص من العناصر» که می‌خواهد معلول قرار داده شود، « يستغني عن الشخص الآخر بغيره»؛ از یک شخص دیگر عنصری که می‌خواهد علت قرار داده شود بی‌نیاز می‌شود. به چه وسیله بی‌نیاز می‌شود؟ «بغیره»؛

یعنی به وسیله غیر آن شخص علت. این معلول از آن علت بی‌نیاز می‌شود. معلول از علتش بی‌نیاز می‌شود چون غیر علت، یک شخص دیگری جانشین علت شده. چرا بی‌نیاز می‌شود و چرا غیر می‌تواند جای آن علت اولی را بگیرد و در نتیجه معلول را از آن علت اولی بی‌نیاز کند؟

به خاطر اینکه « إذ ليس شخص ما من أشخاص النار مثلا »؛ یک شخص از اشخاص نار مثلاً، « أولى بأن يكون علة لشخص آخر من بقية أشخاص النوع بل الشخص الذي هو معلول سبيله سبيل سائر الأشخاص ف ». این مسئله را توجه کنید؛ قید شخص ما نیست، قید نار است. چون بحث ما در عنصریات اختصاص به نار تنها ندارد، به عنوان مثال انتخاب شده. «شخص نار» یعنی یک شخص معین از اشخاص نار، اولی به این نیست که علت باشد برای یک شخص دیگری از اشخاص نار. اولی نیست «من بقیة الاشخاص»؛ این «من» مال تفضیل است، مربوط به «شخص آخر» نیست، مربوط به «اولی» است. عبارت این‌جور معنا می‌شود: یک شخص از اشخاص نار، از بقیه اشخاصِ همین نوع نار، اولی به اینکه علت شخص آخر باشد نیست. پس هم این شخص می‌تواند علت شود؛ اگر علیت در شأن نار بود، هم از بقیه اشخاص می‌توانند علت شوند. اگر این‌طور باشد، معلول از یک علت بی‌نیاز می‌شود به خاطر وجود علت دیگر؛ از آن علت دیگر هم بی‌نیاز می‌شود به خاطر وجود علت اول. از هم بی‌نیاز می‌شود، از این بی‌نیاز می‌شود به خاطر دومی، از دومی بی‌نیاز می‌شود به خاطر اولی.

این یک بیان بود که در این بیان توجه کردید، این معلوم شد که اشخاص نار در علت بودن با هم تفاوتی ندارند، هیچ‌کسی بر دیگری اولویت ندارد. این‌ها در این نگاه ما اشخاص نار را به عنوان اینکه علت‌اند با هم دیدیم، این‌ها تفاوتی نمی‌کنند. حالا می‌خواهیم شخص ناری که علت شده را با این شخصی که معلول است بسنجیم. می‌بینیم باز هم تفاوت بین‌شان نیست. «بل شخصی که معلول است سبیله سبیل سائر الاشخاص»؛ یعنی وضعش وضع سایر اشخاص است، مثل سایر اشخاص است. در چی مثل سایر اشخاص است؟ در اینکه شخصی که علت بود اولی به علیت نیست از آن شخصی که معلولش قرار داده شده. یعنی قبلاً گفتیم این علت‌ها هیچ‌کدام‌شان اولی به علیت نیستند؛ حالا علت و معلول را می‌سنجیم با همدیگر، می‌گوییم که علت از معلولش اولی به علت بودن نیست. خود معلول هم می‌تواند علت علتش باشد.

با دو بیان ثابت کردیم که این ناری که معلول است احتیاج به آن علت ندارد. این صغرای بحث. کبری این است که هر جا معلولی احتیاج به چیزی نداشت به خاطر اینکه آن چیز جانشین داشت، آن چیز علت این نیست. اگر معلولی به چیزی احتیاج نداشت، کشف می‌کنیم که آن چیز علت این معلول نیست. این اگر علت معلول بود، معلول به آن محتاج بود. هرچه معلول به آن محتاج نیست، مستغنی است، می‌شود آن علت برای این معلول نیست. این هم کبری. یعنی حالا که معلوم شد نارِ معلول به وسیله جانشین از آنچه که فرض شد علت است بی‌نیاز می‌شود. حالا که معلوم شد، کبری را می‌گوییم: « و ما يستغنى عنه بغيره »؛ چیزی که به وسیله جانشینی غیر از آن چیز از آن استغنا حاصل می‌شود، « لا يكون علة بالذات »؛ چیزی که از آن چیز می‌توانیم به توسط غیر بی‌نیاز شویم، دیگر نمی‌تواند علت بالذات باشد. چون علت بالذات «محتاج الیها» است و ما از محتاج الیها نمی‌توانیم بی‌نیاز بشویم. پس اگر بی‌نیاز شدیم، معلوم می‌شود محتاج الیها نیست، معلوم می‌شود علت نیست.

« فهو إذن علة بالعرض بمعنى أنه معد »؛ نتیجه است. «فهو» یعنی این «ما استغنی عنه»، یعنی حالا که ازش استغنا حاصل می‌شود، علت بالعرض است. علت بالعرض یعنی چی؟ به آن معنای علت اضافی. و روشن شد که به بیان دوم روشن شد که علت شخصی نمی‌تواند، شخصی از عنصریات نمی‌تواند علت شخص دیگر از عنصریات باشد.

دلیل سوم: فقدان تقدم ذاتی در اشخاص هم‌نوع

دو دلیل ذکر کردیم و دو تا استدلال کردیم. بار اول به عدم تناهی، این بیان سوم است، دلیل سوم است بر اینکه شخصی از عنصر نمی‌تواند علت ذاتی برای شخص دیگر از عنصر باشد.بیان مطلب را توجه کنید:

قانون در هر علت ذاتی این است که مقدم باشد بر معلولش. این خاصیت علت است. خاصیت علت تقدم بالذات داشتن بر معلول است. خب این خاصیت در شخصی که از عنصریات است پیدا نمی‌شود. تقدم بالذات ندارد، تقدم ذاتی ندارد. ممکن است تقدم به زمان داشته باشد، ولی تقدم به ذات ندارد. پس چون تقدم به ذات ندارد، خصوصیت علت برایش نیست. نتیجه: نمی‌تواند علت باشد. شخص نار نمی‌تواند علت باشد برای شخص دیگر. چرا؟ چون تقدم بر آن شخص دیگر ندارد، تقدم به ذات ندارد. اگرچه تقدم به زمان دارد. الان هم توضیح دادیم که تقدم به ذات لازم است، تقدم به زمان کافی نیست.

دو چیز اگر تقدم به زمان داشتند و تقدم به ذات نداشتند، نمی‌توانند بین‌شان علیت باشد. علت و معلول فرض کنید؛ پس باید تقدم بالذات داشته باشد. تقدم بالذات یعنی محتاج بودن و تأخر بالذات یعنی محتاج بودن. دو چیز داشتیم که یکی محتاج بود، یکی محتاج‌الیه بود. رابطه علیت و معلولیت بین‌شان برقرار می‌شود؛ یعنی آن محتاج‌الیه می‌شود علت و آن محتاج می‌شود معلول. اما اگر فقط تقدم زمانی داشتند، هیچ تقدم ذاتی بین‌شان نبود، یعنی احتیاجی نبود، نمی‌توانیم بگوییم یکی علت چیزی است. یکی زماناً مقدم است، یکی زماناً مؤخر و هیچ رابطه احتیاجی بین‌شان نیست؛ نمی‌توانند این دو چیز علت و معلول باشند. پس در علیت و معلولیت این قانون هست که باید علت محتاج‌الیه باشد و معلول محتاج باشد. یا به عبارت دیگر باید علت تقدم ذاتی داشته باشد و معلول تأخر ذاتی. تقدم ذاتی یعنی همان محتاج‌الیه بودن، تأخر ذاتی یعنی محتاج بودن. این قانون ما در باب علیت؛ علت ذاتی این‌جوری حکمی در موردش هست.

خب حالا آیا بین دو تا شخص این هست؟ یکی تقدم ذاتی دارد بر دیگری؟ یا حداکثر اگر تقدمی داشته باشد تقدم زمانی است؟ مسلم اگر ناری با نار دیگر مقایسه شود، اگر همراه هم نباشند، یکی تقدم دارد و دیگری تأخر. ولی تقدمش تقدم زمانی است، تقدمش ذاتی نیست. یعنی آن زودتر روشن شده، این دیرتر. آن اول شب روشن شده، بعداً خواست این را روشن کند. این تقدم، تقدم زمانی است و این کفایت نمی‌کند. پس نتیجه این شد که - یعنی دلیل سوم این شد که - اگر ما دو شخص از عناصر داشته باشیم، نمی‌توانیم یکی را علت دیگری قرار بدهیم. زیرا آن یکی محتاج‌الیه نیست یا تقدم ذاتی ندارد. آن دیگری محتاج نیست یا تأخر ذاتی ندارد. در حالی که در علت و معلول باید یکی محتاج باشد، یکی محتاج‌الیه. یا به عبارت دیگر یکی تقدم به ذات داشته باشد، یکی تأخر به ذات. پس آن خصوصیتی که ما در علت و معلول می‌یابیم، بین دو تا شخص نمی‌یابیم. پس این دو تا شخص نمی‌توانند یک علت باشد، دیگری معلول.

« قال: و لعدم تقدمه. »؛

یعنی آن شخصی که علت فرض می‌شود تقدم ندارد، آن شخصی که معلول فرض می‌شود تأخر ذاتی ندارد. و تقدم خاصیت علیت است. پس علیت بین‌شان حاکم نیست.

أقول: هذا وجه ثالث على امتناع تعليل أحد الشخصين بالآخر

«اقول»؛ ایشان استدلال می‌کند بر امتناع تعلیل احد شخصین به شخص آخر. ممتنع است که ما یک شخصی را معلول کنیم به شخص دیگر. این یک مدعایی بود که داشتیم. حالا این دلیل سوم است برای این.

و تقريره أن العلة متقدمة على المعلول بالذات

و تقریر در این است که علت متقدم است بر معلول بالذات. بالذات قید تقدم است؛ یعنی ذاتاً مقدم است نه زماناً. این یک مقدمه که علت بر معلول تقدم ذاتی دارد.

«و الشخصان»؛ این دو شخصی که یکی‌اش می‌خواهد علت قرار داده بشود، یکی معلول، «اذا کانا من نوع واحد»؛ اگر از یک نوع باشند، محال است که یکی بر دیگری تقدم ذاتی داشته باشد. تقدمی ممکن است داشته باشد - این قبلاً موجود شده، آن بعداً موجود شده - ولی تقدم ذاتی بین‌شان نیست. زیرا تقدم ذاتی «ما یبقی»؛ چیزی است که باقی می‌ماند برای علت، حتی با وجود معلول. وقتی معلول وجود گرفت، باز تقدم ذاتی - یعنی محتاج‌الیه بودن - وصف علت این معلول است. خب حالا اگر جای این تقدم ذاتی نبود، مقوم این علت که همان تقدم ذاتی است منتفی می‌شود. پس دیگر نمی‌شود علت باشد.

«و الشخصان اذا کانا من نوع واحد»؛ دو شخص که مثلاً از یک نوع‌اند، محال است که یکی بر دیگری تقدم ذاتی داشته باشد. دو فرد از یک ماهیت‌اند، محال است یکی بر دیگری تقدم ذاتی داشته باشد. تقدم زمانی ممکن است، ولی تقدم ذاتی ممکن نیست. زیرا تقدم ذاتی چیزی است که برای علت باقی می‌ماند، هم در صورتی که معلول موجود شده باشد، هم در صورتی که موجود نشده باشد. با وجود معلول، تقدم ذاتی برای علت هنوز هست. اما تقدم زمانی این‌طور نیست؛ بعد از اینکه این معلول موجود شد، تقدم زمانی از بین می‌رود. یعنی علت را می‌گوییم تقدم زمانی داشت، نمی‌گوییم الان تقدم زمانی دارد. الان دیگر ندارد، تقدمی الان ندارد، با هم‌اند. علت و معلول با هم‌اند. پس تقدم زمانی از بین می‌رود. معلول از بین می‌رود، یعنی علتی که تقدم زمانی بر معلول داشت، بعد از وجود معلول همراه معلول می‌شود، دیگر تقدم زمانی ندارد. بله گفته می‌شود داشت، اما دیگر گفته نمی‌شود که الان دارد. پس الان معیت دارد، تقدم ندارد. برخلاف تقدم ذاتی که برای علت هست، حتی وقتی که معلول حاصل می‌شود علت تقدم ذاتی دارد؛ یعنی محتاج‌الیه هست. تقدم ذاتی چیزی است که باید با علت باقی بماند چون مقوم علت است. اما تقدم زمانی چون مقوم علیت نیست، لازم نیست با علت، لازم نیست با وجود معلول باقی بماند. بلکه نه [تنها] لازم نیست، اصلاً باقی نمی‌ماند.

بنابراین آنی که این شخص علت دارد، تقدم زمانی است که به درد نمی‌خورد. و آنچه که به درد می‌خورد، یعنی تقدم ذاتی، برای شخص علت نیست. پس ما نمی‌توانیم شخص علت را شخص علت بدانیم.

« لأن التقدم الذاتي ما يبقى للعلة مع وجود المعلول »؛ چون تقدم ذاتی چیزی است که با علت باقی می‌ماند، حتی در فرضی که معلول موجود شد.

« لأنه مقوم لها و التقدم‌ بالزمان يبطل مع وجود المعلول »[2] ؛ چون علت، علت بودنش به تقدم ذاتی است. اگر تقدم ذاتی را از آن بگیرید دیگر علت نیست. اگر محتاج‌الیه بودن را - که همان تقدم ذاتی است - از علت بگیرید، دیگر علت نیست. علت آن است که محتاج‌الیه باشد و معلول به آن محتاج باشد. وقتی دیگر محتاج‌الیه بودن را از علت گرفتید، معنایش این است که دیگر علت، علت نمی‌شود. پس محتاج‌الیه بودن یا به تعبیر دیگر تقدم ذاتی داشتن، مقوم علت هست و نوعی از تقدم ذاتی است. خب این تقدم ذاتی است که باید با وجود معلول باشد.

اما تقدم به زمان «یبطل مع وجود المعلول»؛ وقتی که معلول موجود می‌شود دیگر نمی‌توانیم بگوییم الان این علت تقدم بر معلول دارد. می‌توانیم بگوییم تقدم داشت، اما نمی‌توانیم بگوییم تقدم دارد. در حالی که در تقدم ذاتی همین الان می‌گوییم با وجود گرفتن معلول، باز هم می‌گوییم علت تقدم ذاتی دارد؛ یعنی محتاج‌الیه است. پس آنی که لازم است در علت، آن تقدمی است که با وجود معلول برای علت ثابت باشد و آن تقدم ذاتی است، نه تقدم زمانی. پس تقدم زمانی در اینجا نمی‌تواند کاری انجام بدهد، تقدم ذاتی هم که نیست. پس بین علت و معلول تقدم ذاتی نیست و قهراً یکی علت و دیگری معلول به حساب نمی‌آید.

«و التقدم بالزمان یبطل مع وجود المعلول»؛ و تقدم به زمان باطل می‌شود با وجود معلول. «لانهما»؛ یعنی معلول و علت وقتی با هم جمع می‌شوند در زمان واحد، « إذا اجتمعا في زمان واحد فقد عدم تقدم ما فرض علة »؛ باطل می‌شود آن تقدم زمانی که برای علت بود. فقط آن تقدم زمانی باطل می‌شود. « فقد عدم تقدم ما فرض علة »؛ آنی که فرض شده علت است، باطل می‌شود. ولی اگر واقعاً چون تقدمش باطل شد، علیتش هم باطل می‌شود. «لانهما»؛ این را حالا دوباره معنا می‌کنم. «لانهما» یعنی علت و معلول اگر در زمان واحد جمع شوند، این تقدم زمانی که برای علت بود باطل می‌شود. « فقد عدم تقدم ما فرض علة »؛ تقدم زمانی چیزی که بود، دیگر باطل شده، از تقدم زمانی باقی نمی‌ماند با وجود معلول. اما تقدم ذاتی باقی می‌ماند و در علت باید تقدم ذاتی داشته باشیم نه تقدم زمانی. و فرض این است که ما تقدم ذاتی نداریم بین دو تا شخص از یک نوع. چون دو شخص از یک نوع ممکن است یکی‌شان تقدم زمانی داشته باشد، ولی واضح است که بر هم تقدم ذاتی ندارند. پس یکی را نمی‌شود علت فرض کرد. این هم دلیل سوم.

دلیل چهارم: تکافؤ در اشخاص و عدم تکافؤ در علت و معلول

اما دلیل چهارم: علت و معلول تکافؤ ندارند. علت اقوی از معلول است. علت و معلول تکافؤ ندارند، در حالی که دو فرد از یک عنصر یا دو فرد از دو عنصر تکافؤ دارند؛ یعنی با هم در یک درجه مساوی‌اند، یکی اولی بر دیگری نیست. علت اولی است بر معلول، اما دو تا شخصی که از یک عنصرند، یکی اولی بر دیگری نیست، بلکه هر دو با هم تکافؤ و تساوی دارند. خب نمی‌توانند علت باشند، چون شأن علیت را که عدم تکافؤ است ندارند. این هم دلیل چهارم.

« قال: و لتكافئهما »؛

یعنی دو تا شخص با هم تکافؤ دارند، تساوی دارند. در حالی که علت و معلول نمی‌توانند تکافؤ داشته باشند. پس دو تا شخص نمی‌توانند علت و معلول باشند.

أقول: هذا دليل رابع و تقريره أن الماء و النار مثلا متكافئان

«الماء و النار»؛ این در این راه و تقریر این در این راه این است که ما آب و نار مثلاً - حالا همیشه دو تا عنصر از یک نوع را با هم مقایسه می‌کرد، می‌گفت یکی علت دیگری معلول نیست؛ حالا دو تا شخص از دو عنصر را دارد ملاحظه می‌کند که علت نیست –

في أنه ليس النار أولى بأن تكون علة للماء من العكس

می‌فرماید آب و نار با هم متکافی‌اند در اینکه نار اولی نیست به اینکه علت باشد برای ماء، اولی نیست از عکسش. عکسش هم جایز است، عکسش هم بالاخره ممکن است. پس از اینجا می‌فهمیم که این‌ها متکافی‌اند. این صغری. کبری را ضمیمه می‌کنید: « و المتكافئان لا يصح أن يكون أحدهما علة للآخر. »؛ متکافیان نمی‌تواند یکی علت دیگری باشد. این هم مقدمه دوم. نتیجه این است که ماء نمی‌تواند علت نار باشد یا نار نمی‌تواند علت ماء باشد. منظور نار و آب شخصی است، نه اینکه طبیعت؛ به کلی طبیعت کاری نداریم.

دلیل پنجم: امکان بقای یکی بدون دیگری

دلیل پنجم این است که باید یک خاصیتی بین علت و معلول برقرار باشد که ما آن خاصیت را در دو شخص از یک عنصر نمی‌یابیم. و آن خاصیت این است که علت از معلول نمی‌تواند باقی بماند [بدون معلول]؛ اگر معلول از بین رفت، علت باید از بین رفته باشد. وجود یکی از این دو با عدم دیگری جمع نمی‌شود. زیرا که خواندیم که در بین علت و معلول تلازم هست. بین علت و معلول تلازم است، یعنی اگر یکی‌شان موجود است، دیگری باید موجود باشد و ممکن نیستش که یکی موجود باشد دیگری معدوم بشود. این قانون علیت است که اگر یکی موجود است، دیگری باید موجود باشد. یعنی اگر علت هست، معلول باید باشد؛ نمی‌تواند معلول منتفی بشود. همچنین اگر معلول هست، علت هم نمی‌تواند منتفی بشود. این قانون علیت است.

می‌بینیم این قانون بین شخص مثلاً نار برقرار نیست. ناری که علت بوده، آن چوب کبریت مثلاً خاموش می‌شود، هیزم به سوختنش ادامه می‌دهد. یا فرض کنید که هیزمی که معلول است، خاموش می‌شود؛ آنی که بود هنوز به روشن بودنش ادامه می‌دهد. پس توجه می‌کنید که یکی از این دو از بین می‌رود، دیگری باقی می‌ماند. و این در علت و معلول نیست. این صورت در علت و معلول نیست که اگر یکی از بین برود دیگری بماند. در علت و معلول یکی از بین برود، دیگری باید از بین برود. حالا می‌بینیم در شخص نار، یکی از بین می‌رود، یکی دیگر می‌ماند. حالا یا آن اولی از بین می‌رود دومی می‌ماند، یا دومی از بین می‌رود اولی می‌ماند. علی ای حال یکی از بین می‌رود، یکی می‌ماند. و در علت و معلول این‌طور نیست که یکی از بین برود یکی دیگر بماند. یکی از بین برود راجع به آن نیست. چون خاصیت علیت و معلولیت را دیدیم که بین دو شخص عنصر برقرار نمی‌شود. اگر برقرار نشد، پس دو شخص عنصر رابطه علی و معلولی ندارند.

توجه کردید در بین این پنج دلیلی که خواندیم - دلیل اول تفصیل بود - هر چهار تایشان بیان می‌کردند که خصوصیتی در علت و معلول هست که این خصوصیت بین دو شخصیت برقرار نیست. از اینجا نتیجه می‌گرفتند که پس این‌ها رابطه معلولی ندارند. یعنی از نبودِ خصوصیتِ علت و معلول، خودِ علت و معلول را نفی می‌کردند. این مطالب هر چهار دلیل بود، منتها هر چهار دلیل هر کدام‌شان یک خصوصیتی از خصوصیات علت را ملاحظه کردند و گفتند این خصوصیت بین اشخاص عنصری یافت نمی‌شود.

نتیجه: بین اشخاص عنصری رابطه علی و معلولی نیست.

قال: و لبقاء أحدهما مع عدم صاحبه.

«لبقاء احدهما مع عدم صاحبه»؛ یعنی یکی از این دو شخص عنصر باقی می‌ماند در حالی که مصاحبش - یکی دیگر - از بین رفته. و این با شأنیت علیت و معلولیت سازگار نیست.

أقول: هذا دليل خامس و تقريره أن ما يفرض علة من شخصيات النار فقد يعدم

و تقریرش این است که « ما يفرض علة من شخصيات النار »؛ آن شخصی از نار که علت فرض شده، «فقد ینعدم»؛ از بین می‌رود، « و ما يفرض معلولا يكون باقيا بعده »؛ در حالی که آن که معلول فرض شده، بعدش باقی می‌ماند. این یک مقدمه. مقدمه دوم این است که خلاف این در باب علت و معلول وجود دارد؛ یعنی این رابطه‌ای که بین دو تا شخص است، خلافش بین علت و معلول است. رابطه بین شخص این است که یکی‌شان از بین می‌رود، دیگری باقی است. این ثابت است. خلاف این حکم را ما در باب علیت و معلولیت داریم. از اینجا نتیجه می‌گیریم که پس آن شخصی که از عناصر علت فرض شده، در واقع علت نیست.

« و يستحيل بقاء المعلول بعد علته الذاتية و بالعكس »؛ محال است بقای معلول بعد از علت.

«و بالعکس»؛ مربوط به بعد است، یعنی به عکس همینی که گفتیم هم داریم. یعنی این‌طور است که «قد ینعدم ما یفرض معلولاً»؛ در این خط که خواندیم گفتیم علت از بین می‌رود، معلول باقی می‌ماند. حالا می‌خواهیم بگوییم که معلول از بین می‌رود، علت می‌ماند. و بالعکس: «قد ینعدم ما یفرض معلولاً»؛ گاهی معدوم می‌شود آنچه که معلول فرض شده، « و ما يفرض علة يكون باقيا بعده»؛ در حالی که آنچه علت فرض شده یکون باقیاً بعده. پس هم معلول است هم علت. گفتیم از بین می‌رود در حالی که معلول باقی است؛ حالا می‌گوییم هم معلول از بین می‌رود در حالی که علت باقی می‌ماند.

و کبرای این: « و يستحيل بقاء العلة منفكة عن المعلول»؛ محال است که علت جدای از معلول باقی بماند. در حالی که شخصی جدای از شخصی دیگر باقی می‌ماند. از اینجا می‌فهمیم که این شخص نسبت به آن شخص علیت ندارد.

خب دوباره عبارت را توجه کنید من توضیحش بدهم.

« أن ما يفرض علة من شخصيات النار فقد يعدم »؛ فقط به ضمیمه جمله حالیه‌ای که پشت سرش آمده، یعنی «و ما يفرض معلولا يكون باقيا بعده». این تماماً یک مقدمه.

«و يستحيل بقاء المعلول بعد علته الذاتية»؛ یک مقدمه دوم.

نتیجه هم که روشن است؛ نتیجه این است که بین دو شخص علیت و معلولیت نیست.

دوباره در عبارت بعدی: «و بالعکس»؛ «قد ینعدم ما یفرض معلولاً» این یک جمله است، «و ما یفرض علة یکون باقیاً بعده» جمله حالیه متصله به همین یک جمله است. کل این «و بالعکس» تا «یکون باقیاً بعده» می‌شود یک مقدمه. «و یستحیل بقاء العلة منفکة عن المعلول» می‌شود مقدمه دیگر. و نتیجه در هر دو استدلال این است که شخصی از عناصر نمی‌تواند علت باشد.

مسئله تمام شد.

ما مدعایی اثبات کردیم که دلیل اول این بود که اگر شخصی علت شخص دیگر باشد، تالی فاسدش لازم می‌آید. چهار تا علت دیگر این بود که اگر شخصی علت شخصی باشد، آن خصوصیاتی که ما در واقعِ علت و معلول داریم منتقل می‌شود [باید بشود]؛ و چون خصوصیات ثابت‌اند، پس باید گفت در این‌جور مواردی که ما می‌خواهیم شخصی را علت شخص دیگر قرار بدهیم، در واقع یکی علت دیگری نیست چون خصوصیات را ندارد. چهار تا خصوصیت را ذکر کردیم و وقتی دیدیم هیچ‌کدام از این چهار تا بین اشخاص عنصر وجود ندارد، نتیجه گرفتیم که اشخاص رابطه معلولی ندارند.

 


logo