90/01/04
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله هشتم /بررسی کلام ابنسینا و اشکال فخر رازی و رد آن
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله هشتم /بررسی کلام ابنسینا و اشکال فخر رازی و رد آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۲۱، سطر دهم:
المسألة الثامنة في أن مصاحب العلة ليس بعلة و كذا مصاحب المعلول ليس معلولا[1]
گاهی علت همراه دارد، مصاحب دارد؛ آیا وقتی که این علت، علت شد برای معلولی، آن مصاحب هم علت میشود برای آن معلول یا نه؟ وقتی علت اثر گذاشت و مورد را متأثر کرد، آیا صاحبِ علت هم اثر میگذارد و مورد را متأثر میکند یا نه؟ این یک بحث.
پس آیا مصاحبِ علت، علت هست؟ حکم خود علت را دارد یا نه؟
مثلاً آتش علت است برای احراق. این آتش مصاحبی دارد؛ مثلاً سرخی است یا مثلاً روشنی. آیا سرخی هم علت احراق است؟ آیا روشنی هم علت احراق است یا فقط همان نار علت احراق است؟ نار علت است، روشن است، احراق هم معلوم است؛ اما این نار مصاحب داریم، همراه داریم، ملازم داریم و آن لازمِ همراهش عبارت است از سرخی یا مثلاً روشنی. آیا این مصاحب را علتِ همان خودِ نار بدانیم؟ این هم تأثیرگذار است؟ سرخی آتش در احراق تأثیر میگذارد؟ روشنی آتش در احراق تأثیر میگذارد؟ یا فقط خود همان آتش علت است؟ خب روشن است، آتش علت است؛ مصاحبِ علت، علت نیست.
پس نتیجه میگیریم چون مصاحبِ علت، علت نیست، یعنی علیت که وصفی است عارض برای این موصوف، بر مصاحبِ این موصوف عارض نمیشود. وصف علیت بر مصاحب عارض نمیشود، بر خود علت عارض میشود. این یک مطلب.
مصاحب معلول، معلول نیست
مطلب دیگر؛ مصاحبِ معلول، معلول هست یا نه؟ یک چیزی معلول است و مصاحبی دارد؛ آیا آن مصاحبش هم معلول است یا نه؟ مثلاً اربعه معلول است؛ ما اربعه را ایجاد کردیم، این اربعه مصاحب دارد، یعنی زوجیت. آن هم معلول ماست یا معلولِ معلول چیز دیگر است؟ معلولِ ماهیت اربعه است. جوری که معلولِ مصاحبِ معلول هم، مصاحبِ معلول، معلول نیست. از وصف معلولیت بر مصاحب صدق نمیکند، همانطور که وصف علیت بر مصاحب [حمل] نمیکند. علیت وصف این موصوف هست، نه مصاحبش؛ معلولیت وصف این موصوف است، نه وصف مصاحبش.
پس بر مصاحب علت علیت صدق نمیکند که او هم علت شود. مصاحبِ معلول معلولیت صدق نمیکند تا او هم معلول شود. پس هیچیک از این دو نسبت، یعنی علیت و معلولیت، در مصاحب صادق نیست بر خودش صادق است. این مسئلهای که مرحوم علامه در اینجا مطرح می کند تا وارد یک مسئله دیگر میشود. مسئله با این بحث ولی اگر هم وارد آن نمیشد هیچ مشکلی پیش نمیآمد. وارد آن شده و مطلب را پیچیده کرده است. اگر وارد نمیشد مسئله همان بود که همینجا توضیح دادیم، نتیجه هم گرفتیم. ولی ایشان وارد یک مسئله شده که مسئله را وقتی رسیدم عرض می کنم انشاءالله
صفحه ۱۲۱، سطر دهم، مسئله هشتم در این است که مصاحب علت، علت نیست و همچنین مصاحب معلول، معلول نیست.
متن خوانی: عدم صدق نسبت بر مصاحب
« قال: و لا يجب صدق إحدى النسبتين على المصاحب»؛
لازم نیست که یکی از دو نسبت علیت و معلولیت بر مصاحب صدق کنند. یعنی اینطور نیست که مصاحبِ علت، مصداق علیت باشد، یعنی علت باشد؛ و اینچنین نیست که مصاحبِ معلول، مصداق معلولیت باشد، یعنی معلول باشد. حکم علیت و معلولیت به مصاحب سرایت نمیکند.
أقول: يعني به أن نسبة العلية لا يجب صدقها على ما يصاحب العلة و يلازمها
«اقول»: یعنی بیان کرده خواجه به این کلامش این مطلب را که نسبت علیت واجب نیست صدقش بر ما یصاحب و یقارن العلة؛ از چیزی که مصاحب علت است و مقارن علت است. صدقِ نسبت علیت واجب نیست؛ یعنی آن شیء لازم نیست علت باشد.
« إن مع العلة شرائط كثيرة »؛ پس برای علت شرایطی هست. علت لوازمی دارد، شرایطی دارد، مصاحباتی دارد، شرایط کثیری دارد، لوازم زیادی دارد که « و لوازم لا مدخل لها في العلية »؛ هیچیک از آن شرایط، هیچیک از آن لوازم دخالتی در علیت ندارند و تأثیرگذار نیستند. مثلاً مثل سرخی آتش؛ پس این سرخی « كحمرة النار فإنها لا تأثير لها في الإحراق»؛ آنی که تأثیر در احراق دارد خود آتش است، سرخیاش تأثیر ندارد، با اینکه سرخی ملازم و مصاحب آتش هست. پس نتیجه اینکه مصاحب علت، علت نیست.
« و كذا ما يصاحب المعلول و يلازمه»؛ آنچه که مصاحب معلول است و ملازم معلول است، او هم « لا يجب صدق نسبة المعلولية عليه»؛ واجب نیست که نسبت معلولیت بر آن صدق کند، یعنی لازم نیست که او هم معلول باشد. معلولیت این است؛ مصاحبش لازم نیست معلول باشد که توضیح دادم. مثلاً فرض کنید که ما معلولیم، اما کتابتمان معلول علت ما نیست. قوه کتابت که مصاحب ماست و ملازمِ لازم ماست، این علتِ معلولِ همان علت ما نیست. ممکن است معلول این باشد که ما میگوییم معلول به ماهیت خودمان است. میگوییم کتابت، یعنی قوه کتابت، معلول به ماهیت خودمان است. چون این ماهیت را داریم، قوه کتابت داریم. حیوانات این ماهیت را ندارند، قوه کتابت ندارند. چون اربعه است پس زوجیت دارد، نه اینکه من زوجیت را را به آن دادم؛ من فقط اربعه را جعل کردم، زوجیت جعل شد. پس اربعه معلول من است، اما دیگر زوجیت معلول من نیست. همچنین این انسان معلول علت خودش است، اما کتابتش دیگر معلول علت خودش نیست.
پس «ما مع المعلول» معلول نیست، همانطور که «ما مع العلة» علت نیست. علت خود این شیء است، نه «ما معه»؛ معلول خود این شیء است، نه «ما معه». خب این مسئله روشن است، مثال هم توضیح دادیم، این جا دیگه مسئله تمام شد.
بررسی کلام ابنسینا و اشکال فخر رازی
از این به بعد یک شرح عبارت خواجه نیست، توضیح مسئله نیست؛ ابنسینا یک مطلبی گفته، در جای دیگر مطلب بعدی را گفته است. این دو تا مطلب هر دو مناسب همین مسئله است. فخر رازی فکر کرده که این دو مطلب ابنسینا با هم مناقضه و ناسازگاری دارد و اشکال کرده است. خواجه در نمط سوم شرح اشارات جواب فخر را داده، و از ابن سینا دفاع کرده و معلوم کرده که بین حرف ابنسینا تناقض و تهافتی نیست. مرحوم علامه قول سینا را نقل میکند، به اشکال فخر اشاره میکند، جواب خواجه را هم که در اشارات گفته میآورد. کل ما وقع مسئله اینچنین است.
حالا توجه کنید ابنسینا چه گفته است.
دو مطلب گفته: یکی «ما مع العلة لیست بعلة»؛ به تعبیر دیگر، تعبیر را توجه کنید و در ذهنتان بسپارید چون بعداً با همین تعریف کار داریم. «ما مع القبل لیس قبله».
قبلاً گفتیم «ما مع العلة» علت نیست، حالا میگوییم «ما مع القبل لیس قبله». البته مراد قبلیتی است که برای علت هست، نه قبلیت زمانی یا قضیه دیگر. قبلیت را مشخص میکنیم؛ مرادمان از این قبلیت میگوییم قبلیتی است که برای علت است. «ما مع القبل لیس قبلاً»؛ یعنی «ما مع العلة المتقدمة لیست علة متقدمة». کلمه قبل را خواستند در برابر تعبیر متقدمه استفاده کنند. این یک مطلبی که ابن سینا گفته است.
اما این مطلب چطوری رسیده؟ یعنی این مطلب از کجای کلامش استفاده میشود؟ توجه کنید، ابن سینا یک مطلب دیگری گفته و یک غرض دیگر داشته، مسئله دیگر میخواسته اثبات کند ولی نتیجهاش اینجا «ما مع القبل لیس بقبل» است توجه کنید به این مسئله که میخواهد بگوید چیست.
مثال فلک و عقل: تبیین «ما مع القبل لیس بقبل»
قدما معتقدند که ما فلک داریم، این نُه تا فلک از بالا شروع میشوند پایین یا از پایین شروع میشوند بالا؛ ما از بالا حساب میکنیم. البته این مطلبی که ما میگوییم اختصاصی روی این مثالی که من میزنم نداریم، یعنی نمونه من دارم مثال میزنم، در تمام افراد این حرف میآید.
فلک نهم را که بالاترین فلک است حساب کنید تا فلک هشتم که بعدش [است]. فلک نهم احاطه کرده هشتم را و هشتم محاط است. ما به فلک نهم که محیط است میگوییم «حاوی»؛ حاوی یعنی شامل. به فلک هشتم که محاط است میگوییم «محوی»؛ یعنی مشمول. حالا از این بعد اگر گفتیم حاوی، فرض کن نهم است؛ گفتیم محوی، فرض کن هشتم است. البته پایینتر هم میآید؛ چرا هشتم را حاویاش نسبت به هفتم، هفتم محویاش نسبت به هشتم، همینطور بیاید پایین. ما به آنها دیگر کار نداریم، ما به عنوان مثال دو تا را انتخاب کردیم؛ نهم را گفتیم حاوی، هشتم را گفتیم محوی. این یک مطلب.
مطالب را من کنار هم میآورم، بعد آخر سر حرف ابنسینا را توضیح می دهم.
مسئله دیگر که این چه چیزی فلک نهم را خلق کرد؟ چه چیزی فلک نهم را ایجاد کرد؟ البته همه چیز را خدا ایجاد کرده، یه موقع خلاف تصور نشود!
همه چیز را خدا ایجاد کرده اما خدا چیزها را با واسطه ایجاد میکند. مثلاً روز را خدا ایجاد میکند اما همینطوری که ایجاد نمیکند، با خورشید ایجاد میکند. بعضی چیزها را خدا با واسطه ایجاد میکند. الان سؤال این است که آن واسطهای که فلک نهم را ایجاد کرد چی بود؟ گفته شده «عقل اول». عقل اول موجد فلک نهم است به اذن [خدا]. فلک هشتم را کی ایجاد کرد؟ گفتند «عقل دوم». عقل دوم فلک هشتم را ایجاد کرد. اینجا معلوم است عقل دوم از خداوند، از عقل اول، اینطوری میگوییم دیگر؛ عقل دوم از عقل اول آمد. از عقل اول چیزی ایجاد کرد؛ یکی عقل دوم را، یکی فلک نهم را. پس چه شد؟ پس عقل دوم با فلک نهم هر دو معلول شدند برای عقل اول. وقتی معلول شدند، هر دو متأخرند از عقل اول. اما این عقل دوم فلک هشتم را هم ایجاد کرد. عقل دوم تقدم دارد بر فلک هشتم. تا اینجا معلوم؛ علت دیگر، عقل دوم علت فلک هشتم است، پس تقدم دارد. فلک نهم را گفتیم همراه عقل دوم است، چون هر دو [معلول] یک علت بودند، هر دو صادر از عقل اول بودند. پس معیت دارند با هم، یعنی عقل دوم با فلک نهم معیت دارند.
حالا سؤال این است: اگر عقل دوم علت است برای فلک هشتم و به عبارت دیگر متقدم است بر فلک هشتم، همراه عقل دوم که فلک نهم است، [آیا] آن میتواند مقدم باشد بر فلک هشتم؟ و میتواند علت باشد برای فلک هشتم؟ همراه عقل دوم میتواند حکم عقل دوم را داشته باشد؟ عقل دوم علت فلک هشتم است، مقدم است بر فلک هشتم؛ آیا همراهش هم میتواند اینچنین باشد؟ همراهش هم، فلک نهم، میتواند علت باشد برای فلک هشتم؟ میتواند مقدم باشد به تقدم علی بر فلک هشتم یا نه؟
جواب: نمیتواند. همراه علت که علت نمیشود. فلک نهم همراه علت است، یعنی همراه عقل دوم است و عقل دوم علت است؛ همراه علت، علت نمیشود. پس فلک نهم علت فلک هشتم نمیشود. به تعبیر دیگر، حاوی علت محوی نمیشود. این یک بحثی است در باب افلاک؛ علت فلک چیست؟ بعضیها که عقل را قبول ندارند گفتند موجود عقلی ما نداریم، گفتند علت این محوی همان حاوی است. گفتند علت محوی بزرگتر و بالاست، بالاخره حاوی علت او است. برای اینکه رد کنند این باب را، اینچنین گفتند که نه، علت نیست؛ «ما مع العلة» و «ما مع العلة» نمیتواند علت باشد. پس حاوی نمیتواند علت باشد. از همین قانونی که الان گفتیم استفاده کردند. ما الان قانونی که در این مسئله هشتم گفتیم این است که «ما مع العلة علت نیست»، «ما مع المتقدم متقدم نیست»، «ما مع القبل لیس بقبل». الان استفاده کردیم گفتیم پس حاوی علت محوی نیست. و الا لازم میآید، «ما مع العقل» که علت است علت باشد؟ عقل علت است، میآید «ما مع العقل» هم علت باشد؟ در حالی که «ما مع العلة» علت نمیشود. این حرفش چیست؟ از این حرف استفاده کردیم حضرت ابنسینا میگوید حاوی علت محوی نیست؛ حاوی «ما مع العلة» است، نه خود علت. از حرف ابنسینا به دست آمد که «ما مع القبل لیس بقبل».
کلام دوم ابنسینا: ما مع البعد بعد
یک مطلب دیگر هم گفته، آن مطلب را هم باید بگوییم، بعد این دو مطلب را، مطلب اول و دوم را مقایسه کنیم تا ببینیم تناقض بین این دو مسئله هست یا نیست. [فخر] میگوید هست، خواجه میگوید نیست. مرحوم علامه هم به تبع خواجه می گوید نیست، حالا حرف ابنسینا روشن شده، حرف اولش روشن شد، از او عبور میکنیم تا به حرف دوم. عبارت را توجه کنید:
« قال الشيخ أبو علي ابن سينا »؛
تشنیع کرد بر ابنسینا « إن الفلك الحاوي»؛ مثلاً فلک نهم به عنوان مثال من هم فلک نهم عرض میکنم، اختصاص به فلک نهم ندارد.
« يصاحب علة المحوي»؛ مصاحبت دارد با علت محوی. محوی فلک هشتم است، علتش عقل دوم است. این فلک حاوی که فلک نهم است، مصاحبت و همراهی دارد با علت محوی، یعنی با عقل دوم. اینها را من توضیح دادم.
«و لا یجب»؛ یعنی این فلک حاوی واجب نیست که « أن يكون متقدما بالعلية على المحوي»؛ متقدم به علیت باشد بر محوی.
«و ان کان ذلک العلة»؛ اگرچه آن علت محوی که عقل دوم است، متقدم بالعلیة است بر محوی، یعنی فلک هشتم. ولی خود حاوی که فلک نهم است، متقدم بالعلیة بر محوی نیست.
و لا يجب أن يكون متقدما بالعلية على المحوي لأجل مصاحبته لعلة المحوي
«و لا یجب ان یکون»؛ آن حاوی متقدم بر محوی به بهانه مصاحبت این حاوی با علت محوی نمیتوانید بگویید چون حاوی با علت محوی مصاحبت دارد، یعنی فلک نهم با عقل دوم مصاحبت دارد، نمیتوانید به این بهانه بگویید پس همانطور که عقل دوم علت هست برای فلک هشتم، فلک حاوی نهم هم علت هست برای فلک هشتم؟ نمیتوانی بگویی. چرا؟ چون «ما مع العلة علت نیست»، «ما مع القبل قبل نیست».
«فقد جعل ابن سینا»؛
نتیجهای که میگیریم از این عبارتش، از این مطلب ابنسینا این نتیجه میشود: « فقد جعل ما مع القبل ليس قبلا ». «ما مع القبل» را گفتیم تا اینجا این نتیجه را گرفتیم و روشن شد که ابنسینا قائل است که «ما مع القبل قبل نیست».
حالا مطلب دیگری را باز ابنسینا میگوید، توجه کنید. باید این مطلب را توضیح بدهم. اگر فلک حاوی را داشتیم، فلک محوی را نداشتیم، چه اتفاقی میافتد؟ فلک حاوی را خواهیم داشت،خلاء را خواهیم داشت. اگر فلک محوی را نداشته باشیم، فلک حاوی را خواهیم داشت. پس عدم محوی با حاوی لازم نیست، ناسازگار نیست. اگر محوی را نداشتیم، یعنی فلک حاوی را داشتیم، نه اینکه فلک حاوی را نداشته باشیم؛ فلک حاوی را داشتیم، چه اتفاقی میافتد؟ اصلاً جهان هیچی. میگوید فلک حاوی را داشتیم، محوی را نداشتیم؛ یعنی جوف این فلک حاوی خلأ خواهیم دید. عدم محوی مقارن است با خلأ. حالا اگر آن جوف را با محوی پر کردیم، عدم محوی تبدیل شد به محوی، خلأ تبدیل میشود به عدم خلأ. خلأ تبدیل میشود به عدم خلأ، بعد روشن میشود. چون تا وقتی محوی را نداشتیم، خلأ وجود داشت؛ حالا محوی را گذاشتیم، خلأ رفت، عدم خلأ هست.
خوب توجه کنید؛ عدم محوی مقارن است با خلأ. محوی مقارن است با عدم خلأ. این روشن است. حالا اگر ما حاوی را علت محوی گرفتیم، ببینید چه اتفاقی میافتد. حاوی بشود علت، محوی بشود معلول. در رتبه حاوی، معلول نخواهد بود. قانونی است؛ در رتبه علت، معلول نیست. معلول رتبهاش مؤخر است. علت مقدم است. پس در رتبه حاوی، محوی را نداریم. محوی را نداریم یعنی چه؟ یعنی خلأ داریم. پس لازم آمد از علت بودن حاوی که در رتبه حاوی خلأ اتفاق بیفتد. در حالی که خلأ هیچوقت نمیتواند اتفاق بیفتد، از محالات است؛ حتی برای لحظهای، حتی در مسئلهای از مسائل.
حالا لازم آمد در حاوی که علت است، محوی که معلول است نباشد. هیچوقت معلول در مرتبه علت نیست. پس محوی در مرتبه حاوی نخواهد بود و آن وقتی که مرتبه حاوی حاصل است، محوی حاصل نیست، یعنی خلأ حاصل است. پس در مرحله حاوی خلأ [لازم میآید]. و خلأ محال است. پس از اینکه حاوی علت باشد برای محوی، محال است. نباید بگویید علت است. چون اگر علت گفتید، متقدمش میکنید، معلول را متأخر میکنید. وقتی معلول متأخر شد، مقارنش هم متأخر میشود. یعنی چه؟ یعنی اگر محوی متأخر شد - چون محوی معلول است - «ما مع المحوی» اگر محوی متأخر شد، مقارنش چیست؟ عدم خلأ. مقارنه با عدم خلأ است. الان خود محوی حاصل شده مؤخراً، عدم خلأ هم حاصل شده مؤخراً. پس عدم خلأ مؤخر شد. یعنی وجود خلأ مقدم بود و در مرتبه حاوی خلا وجود داشت. از مرتبه حاوی عدم خلأ رفت. توجه میکنید دیگر؟ حاوی اگر علت بود - بنابر فرض دارم عرض میکنم - حاوی علت بود، محوی معلول بود. حاوی رتبهاش مقدم بود چون علت بود، محوی رتبهاش مؤخر بود چون معلول بود. وقتی حاوی مقدم بود، محوی مؤخر بود. محوی با عدم خلأ همراه است. محوی مؤخر است، عدم خلأ هم مؤخر است. در مرتبه حاوی، عدم محوی را داریم. همیشه هم میتوانی در مرتبه علت، عدم معلول را بگذاری؛ معلول بعداً میآید، در مرتبه علت نیست. پس در مرتبه حاوی، عدم محوی را داشتیم و عدم محوی مقارن بود با خلأ. در مرتبه حاوی خلأ داشتیم. در مرتبه بعد از حاوی، محوی داشتیم. محوی مقارن بود با عدم خلأ. پس در مرتبه بعد از حاوی، عدم خلأ شد.
خلاصه این شد: در مرتبه حاوی خلأ داشتیم، در مرتبه بعد از حاوی عدم خلأ داشتیم. این غلط است. این غلط است که ما در مرتبه حاوی خلأ داشته باشیم. البته در مرتبه بعد از حاوی عدم خلأ اشکال ندارد، عدم خلأ اشکال ندارد، خلأ اشکال دارد. ما در مرحله حاوی خلأ داشتیم، اشکال این است. پس عدم خلأ مؤخر شد، خلأ مقدم شد. این محذور پیش آمد. این از کجا پیش آمد؟ از اینجا پیش آمد که ما حاوی را علت گرفتیم برای محوی. وقتی حاوی علت برای محوی شد، حاوی تقدم علیت پیدا کرد بر محوی. تقدم علیت پیدا کرد بر محوی، محوی شد مؤخر. وقتی محوی شد مؤخر، همراهش که عدم خلأ بود مؤخر شد. عدم خلأ مؤخر شد، یعنی قبلش خلأ بود. قبلش عدم خلأ نداشتیم، عدم خلأ شد مؤخر. در مقدم نبود. در مقدم خلأ بود. درست است؟ بعدی عدم خلأ است. پس در مقدم خلأ داشتیم، در بعد عدم خلأ درست میشود. آن وقتی که عدم خلأ میآید مشکل برطرف میشود، ولی آن وقتی که نیامده مشکل هست.
خب در این مطلب معلوم شد دیگر؛ تو این مطلبی که ابنسینا گفته توجه کنید. ابنسینا این جمله را میگوید: «فالمحوی مؤخر». «ما مع المحوی» چیست؟ عدم الخلاء. خود محوی مؤخر است، پس «ما مع المحوی» هم که عدم خلأ است مؤخر است. این میگوید پس قبول میکند که «ما مع المؤخر مؤخر». قبلاً گفت «ما مع القبل لیس بقبل»، اما در این بیان بعدیاش میگوید «ما مع المؤخر مؤخر». «ما مع القبل» درسته، قبلاً «ما مع البعد» آنجا را میگوید نشد، اینجا آنجا نفی کردیم، اینجا اثبات میکنیم. در حالی که هیچ فرقی نمیکند. اگر «ما مع القبل» قبل نیست، باید بگویی «ما مع البعد» هم بعد نیست. چه فرقی بین قبل و بعد هست؟ شما «ما مع القبل» را قبل نمیدانی، «ما مع البعد» را چرا بعد میدانی؟ فخر میگوید از کلام اولت استفاده شد که «ما مع القبل لیس بقبل» است، از کلام دومت استفاده شد که «ما مع البعد بعد» است. ما از شما سؤال میکنیم قبل و بعد چه فرقی دارد که شما همراه قبل را قبل نمیدانید، همراه بعد را بعد میبینید؟ معتقد بودی که همراه عقل دوم که فلک حاوی است قبل نیست، علت نیست؛ اما همراه محوی را که مؤخر بود، مؤخر دیدی. گفتیم محوی بعد است، پس همراهش هم که عدم خلأ هست بعد است. چرا «ما مع البعد» را بعد دیدی و چرا «ما مع القبل» را قبل ندیدی؟ یا در هر دو نفی کن یا در هر دو اثبات کن. چرا یکی را نفی کردی، یکی را اثبات کردی؟ این تناقض است. این اشکالی است که به ابن سینا می شود.
روشن است دیگر مطلب.
«ثم قال»: یعنی «ثم قال ابن سینا». این در یک جای دیگر است. گفته «وجود الخلاء و عدم المحوی متقارنان»؛ چون متقارناند یعنی با هماند. وجود خلأ با عدم محوی است؛ یک طرف عدم، یک طرف وجود. یعنی وقتی محوی را نداشتیم، خلأ داریم دیگر. حاوی هست، محوی که در حاوی نیست، کجاست؟ جایش خالی است. پس عدم محوی همراه است با وجود خلأ. «و عدم الخلاء و وجود المحوی متقارنان»؛ عدم خلأ و وجود محوی متقارناند.
«فلو کان الحاوی علة للمحوی»؛ پس اگر حاوی علت محوی شود - این حرفها را میخواهد بزند که علیت حاوی را نفی کند. میگوید علت فلک عقل است، علت این فلک حاویاش نیست - پس اگر حاوی علت محوی باشد، «لکان الحاوی متقدماً علیه»؛ یعنی متقدم است، متقدماً بر محوی به تقدم علیت. اگر حاوی علت باشد، باید متقدم بالعلیة باشد بر محوی. اگر متقدم بالعلیة بود بر محوی، «یکون»؛ همان حاوی متقدم بر «ما یصاحب المحوی».
«ما یصاحب المحوی» چیست؟ عدم خلأ. «ما یصاحب » خود محوی، عدم خلأ است. خب حالا ابنسینا میگوید اگر حاوی علت باشد برای محوی، لازم میآید که این حاوی که مقدم است بر محوی، مقدم باشد بر مصاحب محوی، یعنی مقدم باشد بر عدم خلأ.
«فیکون عدم الخلاء متأخراً عنه»؛
وقتی که حاوی مقدم بود بر عدم خلأ، عدم خلأ مؤخر میشود از حاوی. چرا متأخر از حاوی است؟ از این جهت که این عدم خلأ مصاحب است با وجود محوی، که آن وجود محوی متأخر از حاوی است. چون محوی متأخر از حاوی است، مصاحبش هم که عدم خلأ است شده مؤخر، شده از حاوی. پس مؤخر، مؤخر شد. «ما مع البعد» بعد شد.
«هذا»؛ علامه میفرماید هذا، یعنی این کلام دوم ابنسینا. این کلام دوم ابنسینا دلالت میکند بر اینکه «ما مع البعد واجب است که بعد باشد». از آن کلام اولش که خواندیم دلالت کرد که «ما مع القبل» لازم نیست قبل باشد. این بیان دومش را که خواندیم دلالت کرد «ما مع البعد» باید بعد باشد. در قبل نفی کرد، در بعد اثبات کرد. این دو تا کلام ابنسینا بود و نتیجهای که از این دو کلام گرفتیم. حالا این دو تا نتیجه را با هم مقایسه میکنیم. فخر رازی مقایسه کرده، اینطور گفته:
« فتوهم بعضهم أن الشيخ»؛ این فخر رازی توهم کرده که شیخ، یعنی ابنسینا، « أوجب أن يكون ما مع البعد بعدا من حيث المعية و البعدية »[2] ؛ واجب دانسته که «ما مع البعد» بعد باشد، « و لم يوجب أن يكون ما مع القبل قبلا »؛ و واجب ندانسته که «ما مع القبل» قبل باشد. « و هذا فاسد »؛ و این تناقض است. در حکم اثباتی جاری کرده، در حکم سلبی اجرا کرده، با اینکه قبل و بعد فرق نمیکند.
پاسخ خواجه نصیرالدین طوسی: تفاوت در تلازم
توجه کنید در این عبارت مرحوم علامه این جمله را میگوید: « من حيث المعية و البعدية ». این یعنی چه؟ «ما مع البعد» بعد است؛ گاهی به خاطر ملازمه است، یعنی چون این بعد و آن بعد با هم ملازمه دارند، ملازمه اقتضا میکند که این لازم با این بعد باشد. این ملزوم که بعد است، این لازم هم با بعد باشد. که به خاطر ملازمه میگوییم این متصف با آن متصف هست. نه فقط معیت دارد؛ چون ملازمه دارد باید همراه باشد. یک وقت به حیثیت ملازمه میگوییم، یک وقت نه، به حیثیت معیت میرویم. یعنی میگوییم این دو تا شان با هماند؛ وقتی یکی مؤخر شد، دیگری هم مؤخر است. اصلاً به تلازمشان هم کار نداریم، میگوییم چون معیت دارند باز باید اگر آن مؤخر است، مؤخر باشند.
اگر بگوییم به حیثیت ملازمه، «ما مع البعد» بعد است، خب یک حرف دیگر نیست. «ما مع القبل» قبل ملازمه نیست، چون در «ما مع القبل» ملازمه ندارد. لذا این قبل نیست. «ما مع البعد» بعد است، چون ملازمه دارد. لذا این بعد هست. اگر اینطوری درست کنیم اشکالی ندارد که بگوییم «ما مع القبل» قبل نیست، «ما مع البعد» بعد هست؛ زیرا در قبل ملازمه نیست، در بعد ملازمه هست. پس اینطوری دیگر اشکال ندارد. ولی اگر فقط به حیثیت معیت توجه کنی، حیثیت معیت در قبل هم هست، در بعد هم هست. چرا در قبل نگفتی «ما مع القبل» قبل است؟ گفتی «لیس بقبل». و در بعد داری میگویی «ما مع البعد» بعد است؟ در حالی که در آنجا هم معیت هست و قبلیت، اینجا معیت هست و بعدیت. اینجا معیت هست و قبلیت، اینجا معیت هست و بعدیت. اگر معیت در آنجا نتوانست قبلیت برای مصاحب درست کند، معیت در اینجا نیز نمیتواند بعدیت برای مصاحب درست کند. چرا؟ چرا اینجوری شد؟
عبارت فخر را نگاه کنید: ابنسینا واجب دانسته «ما مع البعد» بعد باشد، فقط به خاطر اینکه معیت و بعدیت مطرح است، نه به خاطر اینکه ملازمه مطرح است. در حالی که « و لم يوجب أن يكون ما مع القبل قبلا »؛ در حالی که با «ما مع القبل» قبلاً معیت هست و قبلیت. روشن شد؟ هیئت هم معلوم شد که مرحوم علامه میفهمید.
«هذا فاسد»؛ این «هذا فاسد» دنبال کلام فخر نیست، بلکه کلام علامه است. دارد حرف فخر را رد میکند. جوابی است که خواجه در شرح اشارات به فخر رازی داده. مرحوم علامه آن بیان را خلاصهاش کرده است. توجه کنید چی جواب میدهد.
من این (من حيث المعية و البعدية) را عمداً طوری توضیح دادم که این حرف علامه که الان میخواهم بگویم روشن بشود. مثال دیگر میزدند، ولی آن مثال را نزدم، رفتم سراغ ملازمه که جواب مرحوم علامه کاملاً روشن بشود.
مرحوم علامه میگوید آنجایی که قبلیت هست، «ما مع القبل» قبل نیست، آن «مع» با این «مع» ملازمه ندارد. در فرض بعدیت، این «مع» با این «مع» ملازمه دارد. اینکه ابنسینا در بحث قبلیت نگفت آن قبل همراه با «مع»ش هست، به خاطر اینکه ملازمهای نبود که همراهی بزرگ باشد. در مسئله بعد گفت آن «مع» با «مع»ش هست؛ اگر بعد است، آن «مع» دیگر هم بعد است. چرا؟ چون بین این دو تا «مع»ها ملازمه بود. نمیتوانست بگوید این «مع» میآید، آن «مع» دیگر نمیآید. ملازمه داشتند، باید هر دویشان میآمدند.
پس توجه به فرق هست بین آنجایی که ایشان نفی کرد با آنجایی که اثبات کرد. در آنجایی که نفی کرد، ملازمه نبود؛ فقط معیت بود. نتوانست بگوید معیت باعث میشود که اگر این قبل بود، آن یکی هم قبل بشود. معیت را نتوانست بگوید، ملازمه که وجود نداشت. اینجا کرد به اینکه این در مسئله بعدی هم ملازمه نگفت. این چون «مع» آن است، پس همراه او باید باشد، مؤخر مثل او باید مؤخر باشد. گفت چون این دو تا با هم ملازمه دارند، اگر این یکی مؤخر است، این یکی هم باید مؤخر باشد. تلازم باعث شد که حکم این «مع» با این «مع» یکی بشود در باب بعدیت. اما این تلازم در باب قبلیت نبود، لذا در باب قبلیت حکم نکرد که این «مع» با این «مع» هر دو قبلاند. تلازم نداشتند. در باب بعدیت این دو تا «مع»ها با هم تلازم داشتند، لذا اگر یک «مع» بعد بود، یکی دیگر هم باید بعد میبود. در باب قبلیت این دو تا «مع»ها تلازم نداشتند، لذا اگر یکی قبل بود، لازم نبود آن یکی هم قبل باشد.
خب این مطلب به صورت کلی. حالا مثال را توجه کنیم، یعنی مطلب را توجه کنید.
در باب قبل چه چیزی داشتیم؟ در باب قبل حاوی، حاوی همراه بود با عقل دوم. یک عقل داشتیم، عقل دوم؛ یک حاوی داشتیم، فلک نهم. این دو تا با هم همراه بودند، ولی بینشان تلازم نبود. تحقق مستقل برای خودش، تحقق وجود مستقل برای خودش. یعنی ایشان تلازم نداشتند. لذا اگر عقل قبل است به قبلیت علی، لازم نیست که آن فلک نهم هم قبل باشد به قبلیت علی. به قبلیت هر دو قبلاند، اما قبلیت علی شد، تقدم علی نبود. کاملاً فرق داشت؛ فلک با عقل فرق دارد. عقل دوم معیت داشت با فلک نهم، ولی معیتش معیت تلازمی نبود. بنابراین اگر یکی قبل بود، لازم نبود یکی دیگر هم قبل باشد. وقتی قبل بود، قبل علی، لازم نبود که فلک نهم هم قبل باشد. قبل علی گفتیم عقل دوم است، علت علی؛ ولی فلک نهم قبل از محوی، یعنی قبل از فلک هشتم نیست به قبل علی. قبل هست، ولی قبل علی نیست.
خب توجه؛ این در آنجایی که نیست، این را نفی کرد. معیت تنها بود، تلازمی نبود. معیت تنها اقتضا نمیکند که حکم این یکی به این یکی سرایت کند، حکم این «مع» به این «مع» سرایت کند. سرایت نمیکند چون دو تا «مع» جدای از هماند، تلازم بینشان نیست. حکم این یکی قبلیت علی است، سرایت نمیکند به آن یکی که این یکی قبلیت پیدا کند. این در باب قبل.
در باب بعد چیست؟ در باب بعد محوی ملازم بود با عدم خلأ. وجود محوی ملازم بود با عدم خلأ. بیارتباط نبودند به هم. تنهایی نبود که معیت داشته باشند؛ معیت داشتند، علاوه بر معیت تلازم هم داشتند. اگر یکی از این دو تا مؤخر شد، آن یکی دیگر هم به خاطر ملازمهای که دارد باید مؤخر بشود. اگر محوی مؤخر شد، عدم خلأ هم که ملازم محوی است باید مؤخر بشود به خاطر تلازم. این تلازم در باب قبل نبود، در باب بعد بود. اینکه میبینید که سینا فرق گذاشته بین اینجا، جهتش همین است که در باب قبل فقط معیت بود، نه تلازم؛ در باب بعد هم معیت بود، هم تلازم. لذا ابنسینا چون معیت را کافی نمیدید، در بابی که فقط معیت بود حکم نکرد که این «مع» با آن «مع» یکساناند، یعنی هر دو قبلاند. ولی در بابی که چون علاوه بر معیت تلازم بود، به معیت توجه نکرد، به تلازم توجه کرد. گفت اگر تلازم هست، پس این «مع» باید این بحث را داشته باشد؛ اگر این بعد است، باز آن هم بعد باشد.
بنابراین توجه میکنید در هیچکدام از دو باب به معیت اعتنا نشده. در هر دو باب دنبال تلازم بود. در باب قبل تلازم را نیافت، حکم سلبی ثابت کرد، گفت «ما مع القبل» قبل نیست. در باب بعد تلازم را یافت، حکم اثباتی صادر کرد، گفت «ما مع البعد» بعد هست. پس تلازم است که درست گفته. اگر در هر دو جا توجه میکرد، به تلازم کار نداشت، حکمی صادر میشد؛ یک جا حکم ایجابی صادر میشود، تناقض. یا در هر جا به تلازم توجه میکرد و در یک جا سلبی صادر میشد، در یک جا ایجابی، باز هم تناقض داشت. اما در یک جا دیده معیت تنها هست، تلازم نیست؛ در یک جا دیده تلازم هست، معیت تنها نیست. آنجا که تلازم نبود، حکمش اثبات نشد. آنجا که تلازم بود، حکم اثباتی کرد. شما نگویید هر دو جا معیت بود ولی از معیت به دست نمیآید. هیچ، نه آنجا نه اینجا. تلازم مهم بود که در یک جا بود، در یک جا نبود. آنجا که بود حکم ایجابی ثابت کرد، آنجا که نبود حکم سلبی ثابت کرد. آنجا که تلازم بود ابنسینا حکم ایجابی ثابت کرد، آنجا که تلازم نبود ابنسینا حکم سلبی ثابت کرد.
«و هذا فاسد»؛
یعنی این توهم فخر رازی فاسد است، صحیح نیست اینها.
« لأنه لا فرق بين ما مع القبل و ما مع البعد من حيث البعدية و المعية و القبلية »؛ بین این دو تا فرق نیست «من حیث المعیة»؛ از این جهت فرق نیست. از جهت تلازم فرق است. از این جهت فرقی نیست که در هر دو معیت هست. در آن یکی بعدیت است، در آن یکی قبلیت است. از نظر معیت و قبلیت فرق نمیکنند. اگر این قبلیت دارد، این معیت دارد؛ اگر این معیت دارد، آن قبلیت دارد. هر دو معیت دارند. پس از جهت معیت هر دو دارند. از جهت بعدیت، اگر آن معیت دارد، این قبلیت دارد؛ و اگر این قبلیت دارد، آن معیت دارد. پس از این جهت فرقی بینشان نیست.
« لأنه لا فرق بين ما مع القبل و ما مع البعد من حيث البعدية و المعية و القبلية »؛ چه در «ما مع البعد» هست و معیت، چه در «ما مع القبل» هست و قبلیت. که در «ما مع البعد» بعد هست، اگر در «ما مع البعد» بعدیت هست، نزدش در «ما مع القبل» رفت. یعنی نفی اینکه «ما مع القبل» قبل نیست. در حد مشترک است. پس از این جهت فرقی بین «ما مع القبل» و «ما مع البعد» نیست. اگر ابنسینا از این جهت میخواست فرق بگذارد اشتباه کرده بود، ولی از این جهت نفرموده.
« و الشيخ حكم في هذه الصورة الخاصة »؛
شیخ حکم کرده در این صورت، خواجه در این صورت محوی با عدم خلأ معیت دارد. در این صورت خاص، یعنی در این مورد خاص که محوی با عدم خلأ سنجیده شد، « و كل ما يساويها »؛ هر جایی که مساوی این مورد باشد، این تلازم وجود داشته باشد.
هر جا تلازم وجود داشته باشد، حکم کرد به اینکه «ما مع البعد واجب است که بعد باشد». این حکم را چرا کرد؟ «لا للمعیة»؛ نه به خاطر معیت، « بأن ما مع البعد يجب أن يكون بعدا لتحقق الملازمة الطبيعية بين عدم الخلاء و وجود المحوی»؛ بلکه به خاطر تحقق ملازمه طبیعیه بین عدم خلأ و وجود محوی. چون بین وجود محوی و عدم خلأ ملازمه طبیعی بود، نه ملازمه اعتباری. ملازمه طبیعی بود، ملازمه واقعی بود. چون ملازمه واقعی بود، اگر یکی بعد بود، دیگری هم باید بعد باشد که اقتضای ملازمه این است.
« و وجود المحوي بخلاف العقل و الفلك »؛ به خلاف آن عقل و فلک. «ما مع القبل» در آنجا عقل قبل بود، فلک نهم لازم نبود قبل باشد. چرا؟ چون ببینید این دو تا ملازمه نبود.
« المتباينين بالذات و الاعتبار. »؛ این دو تا، یعنی عقل و فلک، هم تباین دارند به لحاظ ذاتشان، هم تباین دارند به حسب اعتبارشان. نه در ذاتشان ملازمه هست، نه در اعتبار ملازمه هست. اصلاً بینشان لازم نیست، اینها با هم تفاوت دارند، تغایر دارند، ذاتشان فرق دارد، اعتبارشان فرق دارد، با هم هیچ تلازمی ندارند. پس اگر یکی قبل بود، لازم نیست یکی دیگر هم قبل باشد. حکم یکی را به دیگری سرایت نمیدهیم، چون تلازم بینشان نیست. توجه کردید مطلب را؟
خب پس خلاصه مطلب این شد که ابنسینا دو تا کلام گفته بود: یکی در باب عقل و فلک نهم، عقل دوم و فلک نهم. این را نشان داد که «ما مع القبل لیس بقبل». عقل دوم و فلک نهم، نه اینجا نیست بگوییم. بگوییم عقل و فلک. فکر میکنم مرحوم علامه گفت منتها ما تفکیک کردیم که روشنتر بشود، راحتتر روشن میشود. یک مطلب درباره عقل و فلک گفته بود، در آنجا نتیجه گرفته بود که «ما مع القبل لیس بقبل». یک مطلب هم در مورد محوی و عدم خلأ گفته بود، آنجا یک نتیجهای گرفته بود که «ما مع البعد بعد». بعد فخر رازی اشکال کرده بود که این دو با هم تناقض دارد. چرا در یکی حکم سلب، در یکی حکم ایجاب؟ خواجه هم جواب میدهد که به لحاظ معیت فرقی با هم ندارند. برای آنها هم معیت، این معیت «ما مع القبل» هم پیش هست، «ما مع البعد» هم پیش هست. ولی «ما مع القبل» تلازمی ندارد، «ما مع البعد» تلازمی دارد. و همین باعث شده که ابنسینا بین دو مورد فرق بگذارد. در یک مورد حکم «مع» را به «مع» بدهد، در یک مورد هم حکم «مع» را به «مع» ندهد، یعنی نفی کند. پس اشکال حل شد، معلوم شد که اشکال بر ابنسینا وارد نبود. ابنسینا دقیق حرف زد و فخر از او غفلت کرد.
سؤال و جواب: تلازم در عقل و فلک
سوال: شما میفرمایید که همانطور که بین عدم خلأ و وجود محوی ملازمه است و به خاطر همین ملازمه لازم میآید که «ما مع البعد» بعد باشد، بین عقل ثانی و فلک حاوی هم ملازمه است؛ پس لازم میآید که «ما مع القبل» هم قبل باشد. و ملازمه بین عقل ثانی و فلک اول را اینطوری تفسیر میکنیم که هر دو معلول یک علتاند، یعنی هر دو معلول عقل اولاند، و گفته شده دو معلولِ یک علت با هم ملازمه دارند.
خب فرمایش خوبی است. میخواهید بفرمایید که عقل ثانی و فلک اول با هم ملازمه دارند چون معلول یک علتاند؛ بنابراین حکم «ما مع القبل» با حکم «ما مع البعد» باید یکسان باشد. همانطور که در «ما مع البعد» ملازمه را تصریح کردید و گفتید «ما مع البعد» بعد است، در «ما مع القبل» هم ملازمه را تفسیر میکنیم، میگوییم باید «ما مع القبل» قبل باشد.
پاسخ: دو تا جواب از سؤال شما من میدهم.
• یک جواب این است که ملازمهای که در اینجا هست، ملازمه طبیعی است. خود مرحوم [خواجه] دارد اشاره میکند: ملازمه، ملازمه طبیعی است بین عدم خلأ و وجود محوی. یعنی خودشان با هم ملازمه دارند، چیزی از بیرون باعث ملازمه این دو تا نمیشود. برخلاف ملازمه عقل ثانی و فلک اول که ملازمهشان ملازمه طبیعیه نیست؛ به کمک علت بینشان ملازمه حاصل شده، نه اینکه خودشان طبیعتاً ملازمه داشته باشند. آنجور که ملازمه طبیعیه باشد، اگر یکی از طرفین ملازمه حاصل بود، دیگری باید حاصل باشد به لحاظ ذاتشان. اما آنجور که ملازمه به لحاظ علت باشد، ما این قانون را نداریم که اگر یکی به عنوان علیت قبل بود، دیگری هم به عنوان علیت قبل باشد. ولی هر دو به عنوان اینکه معلول علت واحدند، به این عنوان قبلیت قبول داریم. این قبل، آن هم قبل است؛ هر دو با هم لازمِ علت واحدند، پس قبلاند. اما قبلیت یکی به صورت علیت، قبلیت دیگری به صورت علیت نیست. یعنی عقل ثانی قبل از فلک دوم است به قبل علی، اما حاوی یعنی فلک اول قبل از فلک دوم است، اما نه به قبل علی. پس عقل ثانی با فلک اول هر دو قبلاند، اما قبل این است، قبل دیگری نیست. وقتی که ملازمه طبیعی باشد، اگر یکیشان ملازمه طبیعی باشد، یکی اگر قبل است، دیگری هم قبل است؛ یا یکی اگر بعد معلول است، دیگری هم باید بعد معلول باشد. پس ملازمهای که بین عدم خلأ و وجود محوی است، ملازمه طبیعی است؛ لذا اگر یکی از این دو تا بعد است، دیگری هم بعد است، یعنی به معلولیت. اما ملازمهای که بین عقل و فلک است، ملازمه طبیعی نیست. بنابراین اگر یکی قبل است به قبل علی، دیگری لازم نیست قبل باشد به قبل علی. هر دو قبلاند، ولی قبل علی برای یکیشان است، نه هر دوشان. این یک جواب که جواب درستی است، جواب خوبی است.
• جواب دوم این است که عقل اول به وجودش عقل ثانی را باعث شده و حاصل کرده و ایجاد کرده، و به ماهیتش فلک اول را ایجاد کرده است. پس درست است که علت عقل ثانی و فلک اول هر دو عقل اول است، ولی عقل اول به حیثیت وجودش علت شده برای ثانی، به حیثیت ماهیت علت شده برای فلک اول. پس میشود گفت دو تا علت داریم. البته کاملاً دو تا علت نداریم، ولی از این کار هم میشود گفت، میشود گفت دو تا علت. این دفعه میرویم و در این صورت دو معلول دیگر به هم تلازم ندارند، دو معلول یک علت نیستند. هر دو معلول عقلاند، عقل اولاند؛ اما یکی معلول وجود عقل اول است، یکی معلول عقل اول است به حیثیت ماهیت عقل. نه معلول ماهیت، معلول همان عقل است؛ هر دو معلول عقلاند، یکی معلول عقل است به حیثیت وجود عقل، یکی معلول عقل است به حیثیت ماهیت عقل. پس بنابراین میشود گفت که دو تا علت، آن دو تا معلول - یعنی این عقل ثانی و فلک اول - معلول دو علتاند، نه معلول یک علت. در این صورت ملازمه نیست. وقتی ملازمه نبود، میتوانیم بگوییم «ما مع القبل» قبل نیست. این هم جواب دوم که حالا البته این جواب هم قابل توجه هست. اگر فرصت جواب در [این جلسه] نیست، انشاءالله برای جلسه آینده.