« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/03

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/علت و معلول/مساله هفتم / امتناع اجتماع فاعلیت و قابلیت در شیء واحد

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/علت و معلول/مساله هفتم / امتناع اجتماع فاعلیت و قابلیت در شیء واحد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۲۰، سطر دوازدهم.

«المسألة السادسة في أن القابل لا يكون فاعلا».[1]

 

امتناع اجتماع فاعلیت و قابلیت در شیء واحد

 

در این مسئله همان‌طور که از عنوانش به دست می‌آید، ثابت می‌کنند که یک شیء نمی‌تواند هم فاعل باشد هم قابل باشد؛ یا به عبارت دیگر اجتماع فاعلیت و قابلیت در یک شیء محال است. اما به شرطی که نسبت به یک شیء حساب شود؛ اگر نسبت به دو شیء حساب شود، محذوری ندارد. توضیح بحث این است که ممکن است شیئی را هم قابل قرار بدهیم هم فاعل قرار بدهیم، منتها نسبت به دو چیز. مثلاً نفس ما فاعل حرکت است و قابل صورت علمیه است؛ هم فاعل است هم قابل است، اما نسبت به یک چیز هم فاعل و هم قابل نیست. نسبت به دو چیز فاعل و قابل است: نسبت به حرکت فاعل است، نسبت به صورت علمیه قابل است.

یعنی حرکت را ایجاد می‌کند، صورت علمیه را از مبادی عالیه قبول می‌کند. هم قابل شد، اما نسبت به چیزی؛ هم فاعل شد، اما نسبت به چیزی دیگر. نسبت به دو چیز دارد فاعل و قابل می‌شود، اشکالی ندارد.

مفعول و مقبول هم می‌توانند نسبت به دو چیز مقبول و مفعول باشند؛ یعنی یک چیز نسبت به دو چیز هم مقبول باشد هم مفعول. این هم می‌شود. مثلاً صورت علمیه نسبت به نفس مقبول است که نفس قبولش می‌کند، نسبت به عقل فعالی که افاضه می‌کند مفعول است. عقل صورت را ایجاد می‌کند و به نفس ما عطا می‌کند. پس این صورت نسبت به عقل می‌شود مفعول - عقل او را ایجاد می‌کند - نسبت به نفس ما می‌شود مقبول، چون نفس ما او را قبول می‌کند.

پس یک چیز می‌تواند نسبت به دو چیز هم فاعل باشد هم قابل، همچنین یک چیز می‌تواند نسبت به دو چیز هم مقبول باشد هم مفعول. اما یک چیز نسبت به یک چیز هم فاعل باشد هم قابل باشد، نمی‌شود؛ یا هم مفعول باشد هم مقبول باشد، نمی‌شود.

مثلاً صورت علمیه را خود ما بسازیم، خودمان هم قبول کنیم؛ ما می‌شویم فاعل این صورت و قابل این صورت. ما نسبت به یک چیز - صورت علمیه - هم فاعلیم هم قابل. او هم نسبت به یکی است - صورت علمیه نسبت به یکی است که ما هستیم - هم مفعول است هم مقبول. این باطل است.

پس فاعلیت و قابلیت در یک جا جمع نمی‌شود، به شرطی که نسبت به یک شیء سنجیده شود. مفعولیت و مقبولیت هم در یک جا جمع نمی‌شود، آن هم به شرطی که نسبت به یک شیء سنجیده شود. اما اگر نسبت به دو شیء سنجیده شوند، اشکالی ندارد؛ این دیگر اجتماع نیست. اما در صورتی که نسبت به یکی سنجیده شود، اجتماع است، اجتماع متنافیین است. چون قبول و فعل تنافی دارند، اجتماعشان در یک جا اجتماع متنافیین است و غیرجایز.

اما چرا اجتماع متنافیین است؟ چرا این دو تا با هم نمی‌سازند؟

این را باید تبیین کنیم، ان‌شاءالله وقتی رسیدم عرض می‌کنم.

صفحه ۱۲۰.

«المسألة السادسة فی ان القابل لا یکون فاعلاً»؛

قابل نمی‌تواند فاعل باشد.

قال: «و القبول و الفعل متنافیان»؛

قبول و فعل متنافی‌اند، در یک جا جمع نمی‌شوند. یعنی یک چیز نمی‌تواند هم قابل باشد هم فاعل که قبول و فعل در آن جمع بشوند. همچنین یک چیز نمی‌تواند هم مفعول باشد هم مقبول که باز هم قبول و فعل در آن جمع بشود.

«مع اتحاد النسبة»؛

به شرطی که نسبت هم یکی باشد. یعنی فاعل و قابل را نسبت به یک چیز بسنجید، یا مفعول و مقبول را نسبت به یک چیز بسنجید، نه نسبت به دو چیز. اگر نسبت به دو چیز بسنجید اشکالی ندارد، فاعل و قابل در یک جا جمع می‌شود؛ یعنی یک چیز هم می‌تواند فاعل باشد هم قابل، اما نسبت به دو چیز. همچنین یک چیز می‌تواند هم مفعول باشد هم مقبول، نسبت به دو چیز. نسبت به یک چیز ممکن نیست، نسبت به دو چیز اشکالی ندارد.

چرا جایز نیست جمع بشوند؟

«لتنافی لازمیهما»؛

چون لازمِ قبول و لازمِ فعل با هم تنافی دارند. لازمِ قبول امکان است، لازمِ فعل وجوب است. چنانچه عرض خواهم کرد، وجوب و امکان با هم تنافی دارند. پس قبول و فعل هم که لازمشان متنافی‌اند، خودشان متنافی می‌شوند. حالا چطور لازمِ فعل وجوب است و لازمِ قبول امکان؟

انشاءالله توضیح داده می شود.

«اقول: ذهب الاوائل»؛

اوائل یعنی قدما،

«الی ان الشیء الواحد لا یکون فاعلاً و قابلاً»؛

آن هم «لشیء واحد».

شیء واحد نمی‌تواند هم فاعل باشد هم قابل باشد برای یک چیز؛ برای دو چیز اشکالی ندارد.

«و عبر عنه المصنف بقوله»؛

از این مطلب مصنف تعبیر کرد به قولش،

گفت: «القبول و الفعل متنافیان»؛

یعنی لایتجامعان، قبول و فعل متنافی‌اند، جمع نمی‌شوند.

«بل یتنافیان»؛

همدیگر را طرد می‌کنند، همدیگر را دفع می‌کنند.

«لکن مع اتحاد النسبة»؛

به شرطی که نسبتشان واحد باشد. یعنی همانی که مفعول است برای این شیء، مقبول باشد برای همین شیء؛ یا به عبارت دیگر همانی که فاعل است برای این شیء، قابل باشد برای همین شیء. دو چیز مطرح نباشد که یک چیزی را بگوییم قابل، یک چیز دیگر را بگوییم مفعول. بگوییم این یک چیز است، هم فاعل است هم قابل نسبت به همین چیزی که هم مفعول است هم مقبول.

که توضیح دادم: یک صورت علمیه است که من ساختمش، من هم قبولش کردم. هم من فاعلم و قابلم، هم این صورت مفعول و مقبول بود. آن مفعول و مقبول برای من که واحدم، من هم فاعل و قابلم برای او که واحد است. هیچ تعددی نیست، نه طرف فعل و نه طرف فاعل و قابل، نه طرف مفعول و مقبول.

یعنی «يعني أن يكون المفعول الذي تقع نسبة الفعل إليه هو بعينه المقبول الذي تقع نسبة القبول إليه».

مفعول چیزی است که فعل به او نسبت داده می‌شود. چگونه نسبت داده می‌شود؟

به این لحاظ که فعل بر او واقع می‌شود. مفعول این است دیگر، مفعول چیزی است که فعل بر آن وارد می‌شود.

مقبول چیست؟

مقبول چیزی است که در قابل وارد می‌شود و در قابل حلول می‌کند، مثل صورت علمیه که در نفس ما حلول می‌کند. پس مقبول آنی است که در قابل وارد می‌شود، مفعول آنی است که فعل بر او وارد می‌شود. حالا اگر همانی که مفعول بود و به فعل نسبت داشت - ورود فعل را بر خودش قبول می‌کرد - همان مقبول باشد و به قابل نسبت داشته باشد، این اشکال دارد، که یک چیز هم صادر می‌کند این مفعول را، هم قبولش می‌کند؛ هم صادرش می‌کند هم قبولش می‌کند. چون صادرش می‌کند او می‌شود فاعل، این می‌شود مفعول؛ چون قبولش می‌کند آن می‌شود قابل، این می‌شود مقبول.

این اشکال دارد.

یعنی «ان يكون المفعول الذي تقع نسبة الفعل إليه»؛ مفعولی که فعل به آن مفعول نسبت پیدا می‌کند - یعنی فعل بر آن وارد می‌شود - عیناً همان مقبولی باشد که قبول به او نسبت پیدا می‌کند. فعل به مفعول نسبت دارد یا بر مفعول وارد می‌شود، مقبول به قبول نسبت دارد زیرا که قبول قابل را قبول می‌کند، می‌پذیرد.

خب حالا یک نسبت هست، می‌بینید همین مفعول به این شیء که فاعلش است نسبت دارد، با همین نسبت هم مقبول است که به قابل نسبت دارد. یعنی نسبت دو تا نشد، یکی بین مفعول و فاعل، یکی هم بین مقبول و قابل؛ بلکه یک نسبت است که هم بین فاعل و مفعول است، هم بین قابل و مقبول است. یک نسبت است.

مثلاً توجه کنید همین را که صورت علمیه و من؛ این صورت علمیه با من نسبت دارد زیرا که من فاعل او و او مفعول من است. دوباره با من نسبت دارد زیرا او مقبول من و من قابل او هستم. با یک نسبت هم به منی که قابل هستم نسبت دارد، هم به منی که فاعل هستم نسبت دارد. با یک نسبت.

اگر دو نسبت باشد اشکال نداریم؛ یک نسبت به قابل داشته باشد، یک نسبت به فاعل داشته باشد، این اشکال ندارد. یا یک انسانی یک نسبت به مقبول داشته باشد، یک نسبت به مفعول داشته باشد، اشکالی ندارد چون دو تا نسبت است. اما اگر یک انسان داشته باشیم با یک صورت علمیه، این دو تا وصف برای انسان باشد - هم قابل هم فاعل - دو تا وصف برای آن صورت علمیه هم باشد - هم مفعول هم مقبول - آن‌وقت این صفت و این ، فاعل و مفعول با هم یک نسبت داشته باشند، قابل و مقبول هم همان نسبت را داشته باشند، نه دو نسبت. این اشکال لازمه‌اش این است که مفعول و مقبول به یک نسبت به فاعل و قابل مرتبط می‌شود، نه به دو نسبت.

 

دلیل تنافی قبول و فعل

 

خب الان چرا محال می‌شود؟

چون تنافی بین لازمشان است. این مطلب را توجه کنید: فاعل نسبتش به مفعول وجوب است. چرا؟ چون فاعل بالوجوب مفعول را ایجاد می‌کند. فرض این است که فاعلی باشد که به تنهایی کافی باشد در صدور معلول. نسبت معلول یا مفعول به این فاعل نسبت وجوب است، یعنی واجب است که صادر شود، مفعول از فاعل واجب است صادر شود. پس نسبت مفعول به فاعل نسبت وجوبی است، چون واجب است صادر شود.

اما نسبت مقبول به قابل نسبت امکانی است، زیرا که قابل می‌تواند مقبول را قبول کند، واجب نیست. مفعول باید از این فاعل صادر شود، واجب است که از فاعل صادر شود. مقبول واجب نیست که بر قابل وارد شود؛ اگر یک علتی آمد مقبول را به قابل داد، بر این قابل وارد می‌شود و قابل هم آن مقبول را قبول می‌کند.

اما عاملی اگر باعث نشد، خودبه‌خود قابل فقط می‌تواند مقبول را قبول کند و نه واجب است. و مقبول هم می‌تواند بر قابل وارد شود، که برخلاف فاعل عامل بیرونی لازم نیست؛ فاعل خودش به تنهایی مفعول را واجب می‌کند، مفعول واجب است که از این فاعل صادر شود. لازم نیست که علتی این مفعول را به فاعل بدهد. قابل مقبول را قبول نمی‌کند بالوجوب، بلکه می‌تواند قبول کند به شرطی که علتی این مقبول را به قابل بدهد. اما مفعول باید از فاعلش صادر شود، احتیاجی به عامل بیرونی نیست. پس نسبت مفعول به فاعل نسبت وجوبی است، ولی نسبت مقبول به قابل نسبت امکانی است.

حالا اگر یک مفعولی به فاعل نسبت داشت، همین هم مقبول شد به قابل نسبت داشت - یعنی یک چیز هم قابل بود هم فاعل، یک چیز هم هم مفعول بود هم مقبول - خب این مقبول به همین شیء واحد هم نسبت وجوبی دارد زیرا مفعول است، هم نسبت امکانی دارد زیرا که مقبول است. لازم می‌آید یک شیء هم نسبت به شیء واجب باشد هم ممکن باشد، در حالی که امکان و وجوب با هم تنافی دارند و جمع نمی‌شوند.

خب اگر امکان و وجوب تنافی دارند و جمع نشدند، ملزومشان هم که قبول و فعل است جمع نمی‌شود. فعل با وجوب سازگار است، لازم دارد وجوب را؛ قبول هم لازم دارد امکان را. اگر امکان و وجوب با هم جمع نمی‌شوند، ملزوم این دو تا هم که قبول و فعل است با هم جمع نمی‌شود. چون اگر قبول و فعل جمع شدند و ملزوم آن وجوب و امکان هم بودند، با جمع شدن ملزوم، لازم هم جمع می‌شود. وقتی لازم اگر جمع شد ممتنع است، ملزوم هم ممتنع است جمع شدن. اگر خود ملزوم‌ها جمع شدند و نخواستند لازم را جمع کنند اشکالی نیست، ولی وقتی ملزوم می‌آید لازم را می‌آورد، لازم از آن منفک نمی‌شود، لازم از ملزوم منفک نمی‌شود، حتماً باید با ملزوم باشد. پس وقتی که ملزوم آمد، لازم هم با خودش می‌آورد. خب حالا قبول و فعل با هم جمع شدند، لازمشان را هم با خودشان می‌آورند که وجوب و امکان باشد. باعث می شوند که وجوب و امکان هم با هم جمع بشوند. وجوب و امکان جمع شدنشان محال است، پس قبول و فعل هم که جمع شدنشان مستلزم جمع شدن وجوب و امکان است محال است، قهراً وجوب و امکان که جمع نشدند، قبول و فعل هم جمع نمی‌شوند.

سوال: قابل می‌تواند مقبول را قبول کند، می‌تواند نکند؟

پاسخ: بله، می‌تواند قبول نکند، مگر اینکه علت داشته باشد بدهد. اگر علت داد باید قبول کند، ولی خودشو نگاه کنید با قطع نظر از علتی که از بیرون می‌دهد، قابل می‌تواند مقبول داشته باشد یا نداشته باشد. بستگی دارد اینکه علت به آن مقبول بدهد یا علت مقبول به آن ندهد. خود قابل بما اینکه قابل است می‌تواند مقبول را قبول کند، می‌تواند قبول نکند. اگر علت بیرونی مقبول را به قابل داد، خب قبول می‌کند؛ اگر هم نداد قبول نمی‌کند. ولی خود قابل، خود قابل قطع نظر از علت بیرونی می‌تواند مقبولی داشته باشد، می‌تواند نداشته باشد. فاعل این‌طور نیست؛ فاعل و علت بیرونی هم نباشد چیزی داشته باشد، پس فعل از فاعل صادر می‌شود. اما مقبول از قابل صادر نمی‌شود، مگر علتی مقبول را به قابل بدهد. پس نسبت مقبول به قابل امکانی است، نسبت مفعول به فاعل وجوبی است.

«لتنافی لازمیهما»؛

چون لازم این دو تا - یعنی لازم فعل و قبول - تنافی دارند، لذا خود فعل و قبول هم تنافی دارند. لازم فعل و قبول چیست؟

«و هو الإمكان و الوجوب »؛

لازم فعل وجوب است، لازم قبول امکان است. چون امکان و وجوب که لازم‌اند جمع نمی‌شوند، فعل و قبول هم که ملزوم‌اند جمع نمی‌شوند. اگر ملزوم جمع بشود، لازم هم جمع می‌شود، زیرا که ملزوم لازم را می‌آورد، منفک نمی‌شود. ملزوم یعنی علت، لازم یعنی معلول. علت معلول را پیش خودش می‌آورد. و حاصلش می‌کند: اگر ملزوم‌ها جمع بشوند، لازم را هم جمع می‌کنند. لازمِ وجوب امکان است، پس اگر ملزوم‌ها جمع بشوند، وجوب و امکان جمع می‌شود. وجوب و امکان جمع شدنشان جایز نیست، جمع شدن ملزوم‌هایشان هم جایز نیست.

و ذلك

چرا لازمه فعل و قبول وجوب و امکان است؟

أن نسبة القابل إلى المقبول نسبة الإمكان، و نسبة الفاعل إلى المفعول نسبة الوجوب

اینکه لازمه این دو تا، لازمه فعل و قبول وجوب و امکان است، به این جهت است که نسبت قابل به مقبول نسبت امکان است - یعنی قابل می‌تواند مقبول را داشته باشد - اما نسبت فاعل به مفعول نسبت وجوب است. یعنی فاعل حتماً باید مفعول را داشته باشد و مفعول حتماً باید از فاعل صادر باشد. یعنی خود فاعل کافی است به صدور، اما قابل کافی نیست در قبول مقبول؛ عامل بیرونی باید این قبول را درست کند.

«فلو كان الشي‌ء الواحد مقبولا لشي‌ء و معلولا له»؛

اگر یک شیء مقبول باشد برای شیئی، هم مفعول باشد برای آن شیء - مثلاً مثل صورت علمیه که هم مقبول باشد برای ما و برای نفس ما، هم مفعول باشد له، یعنی برای همین شیء –

«عیناً»؛ عیناً یعنی همانی که مقبول است مفعول هم باشد، معلول هم باشد.

«لزم أن تكون نسبة ذلك الشي‌ء»؛ یعنی این صورت علمیه مثلاً، «الی فاعله بالوجوب و الامکان معاً»؛ هم لازم می‌آید که نسبتش به وجوب باشد - زیرا به فاعل نسبت دارد - هم لازم می‌آید که به امکان باشد - زیرا به قابل نسبت پیدا کرده. از فرض این است که قابل و فاعل یکی است. می‌فرماید به فاعل نسبت پیدا کرده، چون به فاعل نسبت پیدا کرده هم می‌شود نسبتش وجوبی، هم می‌شود نسبتش امکانی.

«هذا خلف»؛

یعنی اگر نسبت وجوبی است، اگر فرض کردید نسبت وجوبی است، دیگر نمی‌توانیم فرض کنیم که امکانی است؛ و بالعکس، فرض کردیم که نسبت امکانی است، نمی‌توانیم فرض کنیم که وجوبی است. این خلف باطل است، پس اجتماع امکان و وجوب باطل است، پس اجتماع فعل و قبول هم باطل است.

 

لزوم مخالفت ماهوی یا شخصی بین علت و معلول

المسألة السابعة في نسبة العلة إلى المعلول‌[2]

اگر معلول ماهیت باشد و در این ماهیتش محتاج باشد، علت باید ماهیت دیگر و سنخ دیگر باشد. اگر معلول ماهیت است، علت باید یک ماهیت دیگر باشد. اگر معلول شخص است، علت باید شخص دیگر باشد، ولی عیب ندارد که از همان ماهیت باشد. مثلاً فرض کنید که حرکت علت گرمای بدن ماست. معلول وقتی ما می‌دویم بدنمان داغ می‌شود، حرکت می‌کنیم بدنمان گرم می‌شود. حرکت می‌شود علت و در ما حرارت می‌شود معلول. ماهیت حرارت در اینجا معلول حرکت است، نه این شخص. این حرارت معلول شخص این حرکت است، اما ماهیت حرارت معلول ماهیت حرکت شده. اگر این حرارت را ملاحظه کنید، شخص معلول این حرکت است. ولی کلیت این را دارید بگویید حرکت حرارت، و حرارت معلول می‌شود برای حرکت؛ یعنی ماهیت حرارت معلول می‌شود برای ماهیت حرکت. در این صورت ماهیتی محتاج است به ماهیت، یعنی حرارت محتاج است به حرکت. همیشه باید ماهیت معلول با ماهیت علت متفاوت باشد، همان‌طور که در این مثال ملاحظه کردیم که ماهیت معلول حرارت است، ماهیت علت حرکت است و این دو تا با هم مخالفت دارند، ماهیت‌ها با هم مخالف‌اند. نمی‌شود ماهیت معلول حرارت باشد، ماهیت علت هم حرارت باشد؛ یا ماهیت معلول حرکت باشد و ماهیت علت هم حرکت باشد.

لازمه‌اش این است که علت خودش بشود؛ حرارت علت خودش بشود، حرکت علت خودش بشود. این غلط است. پس حتماً در جایی که ماهیت معلول محتاج است، باید علت سنخش و ماهیتش با معلول فرق کند. مثلاً در همین مثال دقت کردید چون ماهیت حرارت معلول است، باید علت ماهیت دیگر باشد، خود حرارت نمی‌تواند باشد، ماهیت دیگر باشد. «دنیا»؛ یعنی در چنین حالت یک اختلاف ماهوی بین علت و معلول لازم هست.

حالا اگر معلول شخص باشد، این نار خاص معلول است برای یک نار دیگری. مثلاً این هیزم آتش می‌گیرد، با آتش چوب کبریت. آن آتشی که در چوب کبریت است علت می‌شود برای این آتشی که در هیزم هست. ولی آتشی که در هیزم است شخص است، ماهیت نیست؛ آتشی هم که در این چوب کبریت است آن هم شخص است، ماهیت نیست. در چنین حالتی می‌بینید ماهیت نار در ضمن این شخص معلول شده برای ماهیت نار در ضمن آن شخص. ماهیت یک است، لازم نیست ماهیت علت و معلول فرق کند، شخصشان فقط باید فرق کند. جایی که معلول ماهیت بود، توجه کردید، علت باید ماهیت دیگر می‌بود، ماهیتشان باید با هم متفاوت می‌شد. اما در جایی که معلول شخص است، لازم نیست ماهیت معلول با علت فرق کند؛ شخص معلول با شخص علت باید فرق کند. چون اگر شخص فرق نکند، لازم می‌آید یکی علت خودش باشد. پس شخص فرق کند. بنابراین همیشه باید بین معلول و علت تفاوت باشد: اگر معلول شخص است، باید با علت تفاوت شخصی داشته باشد؛ اگر معلول ماهیت است، باید با علت تفاوت ماهوی داشته باشد.

این مطلب یک مطلب واضحی است.

في نسبة العلة إلى المعلول‌

می‌خواهیم ببینیم علت با معلول چه رابطه‌ای دارد؟

آیا هر دو می‌توانند یک ماهیت باشند یا باید اختلاف ماهوی داشته باشند؟ یک مطلب این.

مطلب دیگر هم در نسبت علت و معلول مطرح است که من توضیحش ندادم، که وقتی رسیدیم بحث می‌کنم. آیا علت باید قوی‌تر از معلول باشد یا معلول می‌تواند قوی‌تر از علت باشد؟ معلول می‌تواند مساوی با علت باشد؟ در معلول اضعف از علت باشد یک، مساوی علت باشد دو، اقوی از علت باشد سه. کدام نسبت از این سه نسبت درست است؟

این هم یک بحث است که نگفتیم، وقتی به آن می‌رسیم عرض می‌کنم.

قال: و تجب المخالفة بين العلة و المعلول

بین علت و معلول مخالفتی ماهوی لازم است، یعنی باید اختلاف ماهیت داشته باشند.

« إن كان المعلول محتاجا لذاته»؛

نه شخصه، لذاته یعنی لماهیته. اگر معلول لذاته - یعنی لماهیته - نه شخصی محتاج باشد، اگر لماهیته و لذاته محتاج به علت بود، باید با علت اختلاف ماهوی داشته باشد؛ علت یک ماهیت دیگر باشد غیر از ماهیت معلول.

«و الا»؛

یعنی اگر احتیاج لذاته نبود بلکه احتیاج در شخصیت بود،

«فلا»؛

لازم نیست که معلول و علت اختلاف ماهوی داشته باشند، بلکه هر دو می‌توانند از یک ماهیت باشند، منتها باید اختلاف شخصی داشته باشند که توضیح دادم. با مثال روشن شد.

«أقول: العلة إن كان معلولها محتاجا لماهيته إليها»؛

ماهیتش به معلول برمی‌گردد، الیها هم به علت. علت اگر معلولش به خاطر ماهیت هست که به آن علت محتاج است - یعنی اگر معلول در ماهیت به علت احتیاج داشت –

«وجب کونها»؛ یعنی کون ماهیت معلول، «مخالفة لها»؛ یعنی مخالفة للعلة.

وجب کونها یعنی کون ماهیت معلول مخالفة لها یعنی مخالفة علت. ماهیت معلول با علت باید تفاوت کند، یعنی اختلاف ماهوی بین علت و معلول باشد. زیرا اگر اختلاف ماهوی نباشد، هر دو یک ماهیت باشند، لازم می‌آید که یک شیء در خودش تأثیر کند و تأثیر یک شیء در خودش محال است.

«لاستحالة تأثير الشي‌ء في نفسه»؛

محال است که شیء در خودش تأثیر کند. پس اگر ماهیت ماهیت معلول محتاج است، نمی‌شود همان ماهیت این احتیاج را برطرف کند و در خود این معلول تأثیر کند. و الا لازم می‌آید که یک شیء محتاج به خودش باشد، یا به تعبیر دیگر یک شیء مؤثر بر خودش باشد.

«و ان کانت علة لشخصیتها»؛

ولی اگر علت علت بود برای شخصیت ماهیت معلول - ماهیت معلول شخصش محتاج بود نه اینکه خودش محتاج باشد. می‌توانید عبارت را این‌طور هم معنا کنید:

«و ان کانت علة»؛ یعنی ولی اگر علت علت باشد «لشخصیتها»؛ یعنی به خاطر شخصیت خود علت. یعنی اگر علت به شخصها علت شد، معلول لازم نیست اختلاف ماهیت داشته باشد.

استاد: چی در کتاب شماست؟

شاگرد: تشخصها.

استاد: درسته به این کار علت هم یک تشخصها ندارد، نه آن خیلی فرق ندارد. آنچه که در نسخه ماست با آنی که در نسخه شماست، هر دو معنایش یکی است. در هر صورت می‌خواهم این را عرض کنم: ضمیر شخصیها را به ماهیت معلول برگردانیم، علت علت باشد برای شخصیت ماهیت معلول. بهتر است که برگردانید به خود علت، و اینطور معنا کنید.

«و ان کانت»؛ آن علت، «علة»؛ اگر علت علت است به خاطر شخصیتی که این علت دارد - یعنی علت به شخصیتش هست نه به ماهیتش - پس در این صورت لازم نیست که اختلاف ماهوی بین علت و معلول باشد، اختلاف شخصی باشد کافی است.

«كتعليل إحدى النارين بالأخرى»؛

یعنی یکی از دو تا شخص نار را معلل کنیم به دیگری؛ شخص ناری که در هیزم است معلل کنیم به شخص ناری که در کبریت است.

در این صورت «فإن المعلول لا يجب أن يكون مخالفا للعلة في الماهية»؛ معلول در این صورت لازم نیست که با علت در ماهیت تفاوت کند، می‌توانند یک ماهیت داشته باشند ولی باید تفاوت شخصی داشته باشند.

این مسئله اول تمام شد که نسبت علت و معلول را در این وقتی که کردیم، نسبت علت و معلول را در این بحثی که کردیم که آیا باید هر دو یک ماهیت باشند، هر دو ماهیت باشد یا اینکه می‌توانند یک ماهیت باشد؟ این یک مطلب بود.

گفتیم اگر معلول به ماهیتش محتاج باشد - یعنی ماهیت معلول معلول باشد - علت باید ماهیت دیگر داشته باشد، مثل مثال به حرکت. اما اگر معلول شخص باشد و به خاطر شخص احتیاجی به علت داشته باشد، دیگر لازم نیست اختلاف ماهوی داشته باشند؛ ممکن است هر دو یک ماهیت داشته باشند - یعنی علت و معلول - ولی لازم است که اختلاف شخصی داشته باشند، دو تا شخص باشند از یک ماهیت.

 

نسبت قوت و ضعف بین علت و معلول

حالا مطلب بعدی. مطلب بعدی این است که آیا علت باید از معلول قوی‌تر باشد؟ به عبارت دیگر معلول از علت ضعیف‌تر باشد؟ یا اینکه معلول می‌تواند مساوی با علت باشد، حتی می‌تواند بالاتر از علت باشد؟

این سؤال مطرح است. نسبت معلول به علت نسبت ضعف است یا نسبت تساوی است یا نسبت قوت است؟ در جاهای مختلف گفته می‌شود که علت قوی‌تر است، معلول ضعیف‌تر است. نسبت علت به معلول نسبت قوت است و نسبت معلول به علت نسبت ضعف است. این در صورت به صورت رایج گفته می شود.

اما بعضی جاها ما می‌بینیم که علت قوی‌تر از معلول نیست یا مساوی است.

مثلاً توجه کنید ما یک آهنی را با آتش داغ کردیم و این آهن مذاب شد، ذوب شد به صورت آبی روان شد. خب آتش شده علت داغی این آهن و داغی آهن شده معلول. یا بفرمایید حرارت آتش شد علت، حرارت آهن شد معلول.

کدام‌شان داغ‌ترند؟ آهن داغ‌تر است یا آتش؟ آهن داغ‌تر است. آن که معلول است، حرارت آهن معلول حرارت آتش است، اما در عین حال به آهن داغ‌تر شده که ایجاد شده است.

زیرا شرطی مفقود شده است. شرط احساس حرارت معمولی این است که دست من که در آتش رفت زود از آتش جدا شود. این شرط در آتش هست، دست می‌برید در آتش سریع می‌آید بیرون. در فلز نیست، دست می‌برید در فلز دیر می‌رود جلو، آتش نیست دیگر، یک‌خورده سفت‌تر از آتش است، دست در آن فرو نمی‌رود و عبور نمی‌کند.

شرط احساس حرارت معمولی انفصال این جسم حار است از قوه حاسمه. این انفصال در آتش حاکم است، این دست من از این آتش از جسم ‌هار است زود جدا می‌شود. اما فلز جدا نمی‌شود. شرط احساس این مقدار حرارت انفصال آن جسم حار از قوه مدرکه است. این شرط در آتش حاصل است، در فلز حاصل نیست.

این یک مطلب.

مطلب بعدی: آتش به دست نمی‌چسبد، اما فلز به دست می‌چسبد. یک وقت می‌گوییم که دستمان در فلز سخت عبور می‌کند، مثل آتش نیست که سریع عبور کند. یک بار می‌گوییم نه، آتش به دست نمی‌چسبد، فلز به دست می‌چسبد. آن فلزی که به دست می‌چسبد طولانی‌تر روی دست من اثر می‌گذارد، پس احساس گرمای بیشتر می‌کند. آن آتش کمتر می‌کند، چرا؟ زودتر می‌رود جلو، آن‌قدر رو دست من باقی نمی‌ماند که اثرش طولانی بشود. فلز اثرش طولانی می‌شود، گرم به نظر می‌رسد؛ آتش اثرش طولانی نمی‌شود، گرم تر به نظر می‌رسد.

یا بفرمایید که آتش با هوا مخلوط است، هوا که دیگر داغ نیست، آتش داغ است. این آتش لابه‌لاش هواست. وقتی من دارم دستم را در آتش حرکت می‌دهم، این هواها یک مقدار دستم را خنک می‌کنند. اما فلز فشردگی‌اش هوا نیست، لذا فقط این جسم حار است. من در وقتی که دستم را در فلز می‌گذارم، فقط با جسم داغ همراه است، با هوا که جسم داغ نیست همراهی ندارد. پس همیشه دست من در جسم حار است، نه اینکه بخشی از این دست در جسم باشد، بخشی در هوایی که حرارت ندارد باشد تا کمتر به نظر برسد.

و توجه می‌کنید در آهن اولاً عبور دست سخت انجام می‌شود، ثانیاً آهن به دست می‌چسبد، ثالثاً آهن فشردگی دارد و بر اثر فشردگی حرارت همه قسمت‌هایش داغ است، لابه‌لاش قسمت‌های غیرداغ پیدا نمی‌شود.

خب توجه کردید که به این ترتیب معلوم شد که اگر همراه معلول شرط نبود، مانع وجود داشت، معلول ممکن است مساوی با علت بشود، ممکن است قوی‌تر از علت بشود.

چرا؟ چون شرط ایجاد مثلاً حرارتی که در علت است، آن شرط را این معلول ندارد؛ یا مانعی که باید زائل شود از علت زائل است، از معلول زائل نیست. این باعث شده که حرارت بیشتری در معلول احساس کنیم. حالا اگر شرط در هر دو یکسان بود، مانع برای هیچ‌کدام موجود ندارد، در این صورت علت قوی‌تر از معلول و معلول ضعیف‌تر از علت می‌شود.

خب الان مطلب را جمع کنم.

علت مساوی با معلول نیست، علت ضعیف‌تر از معلول نیست. به تعبیر دیگر معلول مساوی علت نیست، معلول قوی‌تر از علت نیست، اگر شرایط حاصل باشد یا مانع مفقود باشد.

ولی علت می‌تواند ضعیف‌تر از معلول یا مساوی معلول باشد، اگر شرایط مفقود باشد و مانع موجود باشد. من اینطور گفتم ولی مرحوم علامه برعکس این می گوید. من شرایط را شرایط معلول گرفتم، ایشان مربوط می‌کند به علت، فرق نمی‌کند هر دو درست است.

حالا من عبارت مرحوم علامه را توضیح می‌دهم.

هرگاه شرایط تأثیر در علت فوت شد یا مانعی برای علت حاضر شد، در این صورت علت ضعیف‌تر از معلول می‌کند. چون شرایط فوت کرده و یا مانع وجود دارد، مانع وجود دارد شرط مفقود شده، لذا علت آن‌طور که باید ظاهر شود ظاهر نشده، یعنی با قوت ظاهر نشده. اما اگر شرایط برای علت فوت نشد، شرایط برای علت وجود داشت، مانع هم در کنار علت نبود، علت توانست تأثیر خودش را آن‌طور که باید بگذارد، در این صورت علت قوی‌تر از معلول خواهد بود. دیگر معلول قوی‌تر از علت نمی‌شود، مساوی علت هم نمی‌شود. روشن و واضح کردن.

پس نمی‌شود همه جا گفت علت قوی‌تر است، ولی نمی‌شود همه جا گفت معلول قوی‌تر است یا مساوی است. باید ببینیم شرایط تأثیر علت چطور است. اگر شرایط تأثیر علت همه‌شان فراهم‌اند، علت باید قوی‌تر باشد، معلول باید ضعیف‌تر باشد؛ نه مساوی می‌شود با علت، نه اقوی می‌شود از علت. اما شرایط تأثیر علت کامل فراهم نشد، یا اینکه علت مانع داشت، در این صورت ممکن است معلول قوی‌تر ظاهر شود یا مساوی ظاهر شود. پس مورد فرق می‌کند.

اگر کسی از ما سؤال کرد باید قوی‌تر باشد و معلول ضعیف‌تر، یا اینکه معلول می‌تواند مساوی باشد و حتی می‌تواند قوی‌تر باشد؟ وقتی این سؤال را می‌کند باید جوابش را با تفصیل بدهیم. این‌طور بگوییم: اگر شرایط تأثیر علت کامل است و موانع تأثیرش مفقود است، خب علت قوی‌تر است. اما اگر شرط تأثیر علت فوت شد یا اینکه مانع تأثیر علت حاضر شد، در این صورت علت به خاطر نداشتن بعضی شرایط یا به خاطر مبتلا بودن به مانع، ممکن است قوی اثر نکند، ضعیف اثر کند. در این صورت معلول می‌شود مساوی یا می‌شود قوی‌تر.

«و لا يكون أقوى منها»؛

یعنی معلول اقوی از علت نیست،

«و لا یساویها»؛

مساوی با علت هم نیست،

«عند فوات شرط أو حضور مانع»؛

مگر «بفوات شرط او حضور مانع»؛ در وقتی که شرطی فوت شود یا مانعی موجود شود. در وقتی که شرط فوت می‌شود یا مانعی موجود می‌شود، در این صورت معلول قوی‌تر از علت یا مساوی علت نیست. مانع را ایشان مربوط کرد به این مجلس، همانی که من اول گفتم. یعنی من هم مثل ایشان گفته بودم، گفتم ایشان برعکس من گفته. نه، همون‌طور گفته بود، مطلب روشن بود.

«و یساویها»؛ یعنی معلول با علت مساوی می‌شود،

«لا مع ذلک»؛ یعنی در صورتی که شرط فوت نشود، مانع حاضر نشود، بلکه شرط موجود باشد، مانع مفقود باشد. اگر شرط موجود است و مانع مفقود، آن‌وقت معلول می‌تواند مساوی علت باشد.

«و الإحساس بسخونة الأجسام الذائبة»؛

مثال برای لایساوی عند فوات شرط است.

و احساس به سخونت اجسام ذوب‌شده «أشد من سخونة النار لعدم الانفصال»؛ عدم الانفصال به سرعت، زیرا از دست ما به سرعت جدا نمی‌شود آهن، جدا نمی‌شود آن مواد مذاب جدا نمی‌شود.

«بسرعة للزوجته»؛ یعنی چسبندگی، به خاطر چسبندگی آن آهن دارد.

« و لبطء حركة اليد فيه لغلظه»؛ و به خاطر اینکه دست کند حرکت می‌کند فیه، در آن جسم.

«لغلظه»؛ به خاطر غلیظ بودن آن جسم، غلیظ بودن آن فلز. پس اولاً دست در این فلز سخت حرکت می‌کند، ثانیاً این فلز از دست ما دیرتر جدا می‌شود. به همین جهت می‌بینید تأثیرش مساوی تأثیر علت، گاهی قوی‌تر هم هست. خب در چنین حالتی برای معلول شرط تأثیر بیشتر فراهم شده، لذا معلول مساوی با علت شده، گاهی هم قوی‌تر است. خب در چنین حالتی است برای معلول حاصل نشده، معلول شرطش را دارد، مانعش را هم ندارد. خب چون چنین است راحت قوی‌تر از علت ظاهر شده یا مساوی علت ظاهر شده است.

خب این مطلب هم تمام شد و روشن شد که کجاها می‌توانیم بگوییم علت قوی‌تر است و کجا می‌توانیم بگوییم معلول مساوی است یا قوی‌تر.

مابقی ش جلسه [بعد].

 


logo