90/01/02
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله پنجم /مطابقت علت و معلول در وجود و عدم
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله پنجم /مطابقت علت و معلول در وجود و عدم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۱۹، سطر هجدهم.
« المسألة الخامسة في متابعة المعلول للعلة في الوجود و العدم».[1]
مطابقت علت و معلول در وجود و عدم
در این مسئله میخواهند بیان کنند که مؤثر در وجود، وجود است و مؤثر در عدم هم عدم است. نه در وجود میتواند عدم تأثیر کند و نه در عدم میتواند وجود تأثیر کند. اگر علت موجود بود، معلول هم باید موجود باشد؛ اگر علت معدوم بود، معلول هم باید معدوم باشد. به عکس، اگر معلول موجود بود، علت باید موجود باشد؛ اگر معلول معدوم بود، علت باید معدوم باشد.
پس تعبیر را توجه کنید، به این عبارتی که عرض میکنم توجه کنید، تفصیل عبارت خواجه و علامه است: اگر معروض علیت - که علت است - موجود باشد، باید معروض معلولیت هم - که معلول است - موجود باشد. و به عکس، اگر معروض معلولیت موجود بود، معروض علیت هم باید موجود باشد. این یک مسئله بود، مسئله وجود. اگر معروض علیت - که علت است - معدوم باشد، معروض معلولیت هم - که معلول است - باید معدوم باشد. و بالعکس، اگر معروض معلولیت معدوم بود، معروض علیت هم باید معدوم باشد.
خلاصه عدم را باید به عدم استناد داد، وجود را باید به وجود استناد داد.
عبارت دیگر - عبارت چندم که چند عبارت تا حالا گفتم - به عبارت دیگر اگر معروض علیت ثبوتی بود، معروض معلولیت هم باید ثبوتی باشد؛ و به عکس، اگر معروض علیت عدمی بود، معروض معلولیت هم باید عدمی باشد. نظیر همان عبارت اولی که عرض کردم، عبارت بهتر از همه است که عبارت مرحوم لاهیجی بود که: مؤثر در وجود فقط وجود است، مؤثر در عدم فقط عدم است.
این عبارات عبارت لاهیجی است که خیلی هم راحت است. ولی عبارت خواجه عبارت سنگینی است ، عبارت علامه هم تا حدودی سنگین است.عبارت علامه را توضیح دادم که معروض علیت و معروض معلولیت و اینها گفتند.
خب از اینجا معلوم شد که این دو نسبت - یعنی علیت و معلولیت - متکافئین در وجود و عدماند. متکافئین یعنی یکنواختاند؛ اگر آن یکی موجود است، این یکی هم موجود است؛ اگر آن یکی معدوم است، این یکی هم معدوم است. در وجود و عدم متکافئیناند، نمیتواند یکیشان موجود بشود یکی معدوم. چون یکی موجود است، یکی باید موجود باشد. اگر یکیشان امر ثبوتی است، دیگری باید امر ثبوتی باشد؛ اگر یکی امر عدمی است، دیگری هم باید عدمی باشد. از وجود علت، وجود معلول لازم میآید؛ از عدم علت، عدم معلول لازم میآید. از وجود علت، عدم معلول لازم نمیآید. پس عدم مؤثر است در عدم، وجود مؤثر است در وجود. بنابراین این دو نسبت تکافؤ دارند در وجود و عدم، یعنی توافق دارند در وجود و عدم. یکی وجود، دیگری باید وجودی بشود. اما به لحاظ معروضشان - خودشان که همه ثبوتیاند - ثبوت معروضشان داریم میگوییم. معروضشان اگر یکی وجودی بود، دیگری باید وجودی باشد؛ یکی عدمی بود، باید دیگری هم عدمی باشد.
مطلب روشن است و فقط عبارت ها توضیح لازم داشت که توضیحش عرض شد: اگر علت تامه موجود است، معلول موجود میشود؛ اما اگر یکی از اجزای تامه معدوم بشود، معلول هم معدوم میشود. پس عدم معلول به عدم یکی از اجزای علت بستگی دارد، وجود معلول به وجود علت بستگی دارد. توجه کنید من عبارت را چند جور گفتم، توضیح هم دادم، ابهامی باقی نمانده. اما سبب اینکه معلول معدوم را به علت معدوم میبندیم و معلول موجود را به علت موجود مستند میکنیم، آن سببش را هم توضیح خواهیم داد. الان فقط اصل مطلب و مدعا گفته شد، استدلالش را نگفتیم. استدلالش این است.
عبارت را توجه کنید از صفحه ۱۱۹، صفحه هجدهم،
المسألة الخامسة في متابعة المعلول للعلة في الوجود و العدم
«المسألة الخامسة» در اینکه معلول تابع علت هست در وجود و عدم. اگر علت موجود است، معلول هم تابع است پس موجود است؛ اگر علت معدوم است، معلول هم تابع است پس معدوم است.
قال: و تتكافى النسبتان في طرفي النقيض.
دو نسبت علیت و معلولیت در دو طرف نقیض - یعنی در وجود و عدم - تکافؤ دارند و وجود و عدمشان یکنواخت است. اگر یکی موجود است، دیگری هم موجود است؛ همچنین اگر یکی معدوم است، دیگری معدوم است.
« أقول: الذي يفهم من هذا الكلام أن نسبة العلية مكافئة لنسبة المعلولية في طرفي الوجود و العدم بالنسبة إلى معروضيهما »؛ [2]
این است که نسبت علیت مکافئ است - یعنی مساوی است - با نسبت معلولیت. در چی مساوی است؟ در دو طرف وجود و عدم، یعنی در وجود مساویاند؛ اگر یکی وجود داشت، دیگری هم وجود دارد، یکی عدم داشت، دیگری هم عدم دارد. اما خودشان وجود و عدم پیدا میکنند؟ نه، به نسبت فعلاً معروضشان. اما معروضشان این است که اگر معروض یکی موجود بود، معروض دیگری باید موجود باشد. خود علیت و معلولیت امر ثبوتی هستند ، معروض را میگوییم معلول. اینکه معروض علیت است، معروض معلولیت معلول است. خب معروض هر یک از این دو اگر موجود بود، معروض دیگری باید موجود باشد؛ یعنی اگر علت موجود بود، معلول باید موجود باشد. و به عکس، حالا اگر معروض یکی معدوم بود - معروض علیت که علت هست معدوم بود - معروض معلولیت که معلول است معدوم میشود. همانطور که توجه کردید، اینها در وجود و عدم تکافؤ دارند، تکافؤ دارند یعنی تساوی دارند. این نسبت هر جا یکی ش وجودی است، دیگری وجودی است؛ هر جا یکی ش عدمی است، دیگری عدمی است. و در وجود و عدم با هم توافق، تکافؤ و توافق هستند.
« على معنى»؛
یعنی این حرفی که زدیم معنایش این است که نسبت علیت اگر صدق کرد بر معروض ثبوتی، نسبت معلولیت هم صدق میکند بر معروض ثبوتی. یعنی اگر معروض ثبوتی بود - فرق نمیکند چه معروض علیت ثبوتی باشد یا معروض معلولیت ثبوتی باشد، چه معروض معلولیت ثبوتی باشد - معروض باید ثبوتی باشد. معروض یکیشان ثبوتی بود، معروض دیگری هم باید ثبوتی باشد.
« أن نسبة العلية إذا صدقت على معروض ثبوتي كانت نسبة المعلولية صادقة على معروض ثبوتي و بالعكس»؛
اما اگر یکی عدمی بود و موصوفش عدمی بود - آنوقت میشود علت عدمی - معلولش عدمی است. اگر نسبت علیت صدق کرد بر امر عدمی و علت شد امر عدمی، نسبت معلولیت هم صدق میکند بر امر عدمی، یعنی معدوم. روشن است.
« و إذا صدقت نسبة العلية على معروض عدمي»؛ یعنی علت امر عدمی شد، « صدقت نسبة المعلولية على معروض عدمي و بالعكس»؛ نسبت معلولیت هم بر معروض عدمی صدق میکند، نسبت معلولیت معلول. پس معلول میشود امر عدمی. و به عکس، اگر معلول هم عدمی شد، علتش باید عدمی باشد.
این قسمت را سریع خواندم چون مطلب خاصی نداشت و از بیرون توضیح داده شد.
استدلال بر تلازم عدم معلول با عدم علت
حالا میخواهیم علت این را توضیح بدهیم. دو تا مدعا داشتیم: در یک مدعا عدم را با عدم مرتبط کردیم - یعنی علت عدمی با معلول عدمی - در یک مدعا ثبوت را با ثبوت یا بگوییم وجود را با وجود مرتبط کردیم. گفتیم اگر علت موجود بود معلول موجود است، و به عکس اگر معلول موجود بود علت موجود است. این دو تا مدعا را اینجا داریم، هر سهاش را باید اثبات کنیم. به هر حال اثبات میکنیم. اول وارد بحث در آن بخش عدمی میشویم، بعد هم بحثی در بخش وجودی.
در بخش عدمی این چنین میگوییم که عدم معلول مقتضای ذات خود معلول نیست، و الا معلول اگر اقتضا میکرد عدم را، ممتنعالوجود میشد. پس اقتضای عدم ذاتی معلول نیست. اگر معلولی معدوم شد، نباید گفت از حیث ذاتش معدوم شده و ذاتش اقتضا کرده که معدوم بشود، بلکه عامل بیرونی او را اعدام کرده، عامل بیرونی او را معدوم کرده، نه ذاتش. اگر ذاتش بخواهد معدومش کند و ذاتش اقتضا کند عدم را، او هم به خاطر اقتضای ذاتش معدوم باشد، آن ممتنعالوجود است. ما در معلول ممتنعالوجود نداریم، ما در ممکنالوجود داریم. اصلاً ممتنعالوجود که معلول نیست که کسی نمیتواند آن را ایجاد کند تا معلول باشد. همچنان که واجبالوجود ممکن نیست ایجاد بشود، در نتیجه معلول نیست؛ ممتنعالوجود هم ممکن نیست ایجاد بشود، در نتیجه معلول نیست. پس اگر چیزی معلول شد، معلوم میشود چیز ممکنی است. حالا اگر ما عدمی را داشتیم برای معلول، ممکن است مقتضای ذات خود معلول نباشد، بلکه ممکنی باشد. پس معلول اینجا نه واجبالوجود است نه ممتنعالوجود، ممکنالعدم است. خب ممکنالعدم اگر بخواهد معدوم بشود علت میخواهد، همانطور که ممکنالوجود اگر بخواهد موجود بشود علت میخواهد. همانطور که وجودش احتیاج به علت دارد، عدمش هم احتیاج به علت دارد.
حالا که روشن شد عدم معلول احتیاج به علت دارد، مطرح میکنیم: یکی اینکه علتش امر وجودی باشد، یکی اینکه علتش عدمی باشد. فرض اول را که علت وجودی باشد باطل میکنیم، ثابت میشود که علت باید امر عدمی باشد. وقتی ممکن شد، نتیجه میگیریم که پس عدم معلول وابسته شد به عدم علت. چطور معلول را به وجود مرتبط کردیم؟ مربوط شدید بر عدم. پس عدم معلول مربوط شد به عدم علت. این مدعای ما ثابت شد که معلول و علت در معدوم بودن هماهنگ و یکنواختاند. این ثابت شد.
ببینید چرا ما نمیتوانیم معلول عدمی را به یک علت وجودی مرتبط کنیم؟ روشن است.
چون اگر علت موجود بود و شرایط علیتش و همه را واجد بود - یعنی شده بود علت تامه، همه اجزا و شرایط را جمع کرده بود شده بود علت تامه - خب این دیگر نمیگذارد معدوم باشد، معدومش را موجود میکند. در حالی که ما درباره معلول معدوم بحث داریم، میگوییم عدم معلول مستند به چیست؟ اگر بخواهد مستند باشد به وجود علت، خب وجود علت نمیگذارد عدم معلول در حال عدم باقی بماند، تبدیلش میکند به وجود معلول. پس نمیتوانید عدم معلول را به وجود علت مرتبط کنید. و یا وجود عدم را از معلول خواهد گرفت، وجود علت عدم را از معلول خواهد گرفت. بنابراین اگر توانستیم معلول را به این علت و عدم معلول را به این علت تامه مرتبط کنیم، باید مرتبطش کنیم به آن علتی که تام نشده، یا اگر هم تام شده است، از تام بودن در رفته، یعنی یکی از اجزایش از بین رفته. خب یکی از اجزایش از بین برود، عدمالعلت میکند. وقتی عدمالعلت شد، عدم معلول مستند میشود.
میدانستید که اگر مرکبی را ما منتفی کردیم، به طور کامل گفته میشود این مرکب منتفی است؛ اگر جزئی از اجزایش را هم منتفی کردیم، باز گفته میشود مرکب منتفی است. چون در هر دو صورت مرکب از بین میرود، چه جزئش را از بین ببرید چه کلش را. در اینجا هم اینچنین است: اگر علت تامهتان مرکب است - یعنی از چند جزء تشکیل شده، از مقتضی، از شرط، از عدم مانع، بالاخره از اینها - حال آمده و شده علت تامه. حالا اگر شما یک جزئش را بردارید - مثلاً شرط منتفی بشود، یا عدمالمانع از بین برود به جایش وجود مانع باشد، یا مقتضی از بین برود - در هر یک از این سه حالت اصطلاحاً میتوانید بگویید که علت از تمام بودن درآمد و معدوم شد. علت دیگر معدوم میشود، نمیخواهد بگویید جزء معدوم است، میگوید کل علت معدوم است که بشود بعد میکند. یعنی دیگر علت علت بودن را از دست داد، یعنی معدوم شد. خب وقتی معدوم باشد، معلولش هم معدوم میشود. پس از اینجا میفهمیم که معلول معدوم به اقتضای علت معدوم است؛ و الا تا وقتی علت موجود بود، نمیگذاشت معلول معدوم بشود. حالا که علت از بین رفت - یعنی یک جزئش یا همه اجزایش از بین رفتند -معلول معدوم میشود. پس عدم معلول به عدم علت وابسته است، نه به وجود علت.
توجه کنید استدلال چی بود؟
استدلال به این صورت بود که مرحوم علامه فرمود عدم معلول را نمیتوانید به وجود علت مرتبط کنید، چون اگر علت موجود است - آن هم علت تامه - نمیگذارد معلول در حال عدم باقی بماند، تبدیل میکند به وجود. پس عدم معلول نمیشود به علت تامه مستند کرد، علت وجودی تامه نمیتوان مستند کرد. پس باید یکی از اجزای علت را از کار بیندازیم تا آن علت تامه معدوم بشود، بعد این عدم معلول را به آن عدم علت مرتبط کنیم. از اینجا کشف میکنیم که عدم معلول باید به عدم علت مرتبط بشود، نه به وجود علت؛ که وجود علت با عدم جمع نمیشود. اگر علت موجود است، حتماً معلول را موجود میکند، نمیگذارد عدم معلول به حالت خودش باقی بماند. پس عدم معلول را نتوانستیم به علت وجودی نسبت بدهیم، و آن را به علت عدمی نسبت می دهیم. این یک بحث که در این توجه کردید عدم معلول با عدم علت نسبت دادیم نه به وجود علت.
قهراً از آن طرفش هم صادق است که بدانید اگر علت معدوم شد - حالا به یک جزء - معلول معدوم میشود. اول گفتیم اگر معلول معدوم بود، کشف میکنیم که علت معدوم است، علتش معدوم است. حالا میگوییم اگر علت معدوم شد، معلولش هم معدوم میشود. پس از هر دو طرف عدم معلول و عدم علت از هر دو طرف تساوی و تکافؤ دارند. همانطور که گفته بود، گفت که اگر این معدوم است آن هم معدوم است، و به عکس اگر معلول معدوم است علت معدوم است، اگر علت معدوم است معلول معدوم است. عکسش هم صادق است: اگر معلول معدوم است، علت معدوم است. بالاخره در عدمیت علت و معلول باید یکسان باشند. اگر یکی عدمی باشد دیگری هم عدمی باید باشد.
اما در باب وجود که اگر علت وجود گرفت معلول هم باید وجود بگیرد، یا اگر معلول وجود گرفت علت هم باز وجود بگیرد، آن هم بحث داریم که انشاءالله جای خود عرض میکنم.
«و ذلک»؛
یعنی اینکه عدم را با عدم باید مرتبط کرد در باب علت و معلول، و همچنین وجود را با وجود مرتبط شود در همین باب علت و معلول. « و ذلك يتم بتقرير مقدمة» تمام میشود به تقریر مقدمهای که آن مقدمه این است که « هي أن عدم المعلول إنما يستند إلى عدم العلة لا غير»؛ عدم معلول استناد پیدا میکند به عدم علت، نه غیر. این یک مدعا. مدعای اول که دو تا عدمها به هماند، عدم علت و عدم معلول به هماند. اگر یکی معدوم بود، دیگری هم باید عدمی باشد، و اینها با همدیگر مرتبط هستند.
و بیان این مطلب این است که عدم معلول را نمیشود استناد داد به خود معلول. «ذاتی»؛ یعنی خود معلول. نمیشود گفت خود معلول و ذات معلول اقتضا میکند عدم را؟ «و الا»؛ اگر معلول اقتضا کند، همان میگفتیم این معلول دیگر معلول نیست، میشود ممتنعالوجود؛ و ممتنع که قابل نیست که معلول باشد. پس باید گفت عدم معلول ذاتی خود معلول نیست، عدم را باید علتی به معلول بدهد، و الا خود معلول نمیتواند عدم خودش بدهد.
«و الا»؛ یعنی اگر معلول بخواهد عدم خودش بدهد، «لكان ممتنعا لذاته»؛ تازه این معلول ممتنعالذات باشد. خود شما فرض کردید ممکن است، چون معلول است ممکن است. البته ما فرض نکردیم که ممکن است، بلکه فرض کردیم معلول است و چون هر معلولی ممکن است، معلوم میشود که ممکن است. پس ممتنعالذات بودنش فرض باطل است.
هذا خلف
بنابراین معین میشود که عدم معلول را به خود معلول نمیشناسند.
« بل لا بد له من علة»؛ یعنی برای عدم معلول، «من علة»؛ عدم معلول احتیاج به علت دارد.
إما وجودية أو عدمية
حالا این علت یا وجودی است یا عدمی. وجودی بودن را باطل میکنیم، عدمی بودن ثابت میشود. پس عدم معلول مستند میشود به عدم علت.
«و الاول باطل»؛
یعنی اینکه علت وجودی باشد باطل است. زیرا وقتی که علت - این علت وجودی - وجود گرفت، اگر شیئی از اجزای علتش مختل نشدند - یعنی همه اجزای علت موجود بودند، مقتضی بود، شرط بود، عدم فقدان مانع بود - اگر اینطور شد، وجود دارد معلول، معلول باید موجود باشد. موجود باشد که ما داریم الان فرض میکنیم که حالا که علتش تام نیست، یک جای علتش خللی وارد شده و عدم عارض شده، یعنی به تبع خود معلول هم معدوم شده. باز بگوییم یک جای علت اختلال پیدا کرد و یک جا از اجزای علت باطل شده و معدوم شده تا بتوانیم نتیجه بگیریم که معلول هم معدوم شده.
«و الاول باطل لأن عند وجود تلك العلة الوجودية»؛
زیرا در وقتی که وجود دارد این علت وجودی،
«إن لم يختل شيء من أجزاء العلة المقتضية لوجود المعلول»؛
اگر هیچیک از اجزای این علت اختلال پیدا نکرده، «لزم وجود المعلول»؛ لازم میآید وجود معلول. از چیه؟ «نظراً الی تمام المقتضی»؛ وجود معلول از آنجایی که مقتضی وجود - به نام شرایط - «و عدم المانع»؛ یعنی شرایط علت هم فعلاً پیدا نشده،
« و إن اختل شيء من ذلك لزم عدم المعلول »؛ نه اجزای علت اختلال پیدا کردند و زائل شدند، نه شرایط. در این صورت علت میشود علت تامه، تامه و لفظ موجود. معلول هم که موجود بشود، دیگر نمیتواند معدوم باشد.
« نظرا إلى تحقق علته التامة»؛
علتش تام است. چرا؟ علت تامهاش موجود است، پس باید معلول هم موجود بشود. بنابراین عدم معلول - توجه کردید - نتوانستیم به وجود علت نسبت بدهیم، چون وجود علت نمیگذارد که نمیگذارد که معلول هنوز معدوم بماند، بالاخره عدم معلول را تبدیل میکند به وجود معلول.
«و ان اختل شیء من ذلک»؛
یعنی یکی از اجزای علت تامه یا شرایطش مختل شد، در این صورت علت از علت تامه بودن در میآید و آنوقت میشود عدم معلول. «کان عدم المعلول»؛ عدم معلول لازم میآید، یعنی لازم نیست که معلول معدوم بشود. پس عدم معلول کی داریم؟ وقتی که یکی از اجزای علت اختلال پیدا کرده، یعنی معدوم شده. یعنی معدوم، یعنی علت معدوم شده، یعنی علت معدوم شده. از عدم معلول به وقتی داریم که علت معدوم بشود. بنابراین فرض اولمان که عدم معلول با علت وجودی باشد باطل شد، عدم معلول باید با علت عدمی باشد. اگر معلول معدوم است، علت باید معدوم باشد. حالا تمام اجزای علت معدوم نمیشود، لااقل یکی ش باید معدوم بشود تا علت از آن حالت بیفتد.
«فیکون عدم المعلول مستنداً الی ذلک العدم»؛
یعنی عدم همین جزء علت که باعث نقص علت میشد.
«لا غیر»؛
یعنی غیر از عدم علت، چیزی نمیتواند منشأ عدم معلول باشد. وجود علت که نمیتواند منشأ باشد، وجود علت منشأ وجود معلول است، نه منشأ عدم معلول. علت از بین برود و به یک تعبیر دیگر معدوم بشود تا معلولش هم معدوم بشود.
این بیانی بود درباره اینکه اگر معلول معدوم بود، علت هم باید معدوم باشد. بیانش هم این بود که علت که معلول معدوم را نمیشود به علت وجودی مرتبط کرد، زیرا علت وجودی نمیگذارد که معلولش معدوم بماند، علت را دارد موجود میکند. پس اگر معلول معدوم باقی مانده، هنوز علتی داریم، باید کشف کنیم که علت معدوم است. چون معلول معدوم است، کشف میکنیم که علتش معدوم است. این بحثی که مرحوم علامه در طرف عدم داشت و ثابت کرد اگر عدم معلول را داشتیم باید عدم علت را داشته باشیم. حتماً بالعکس هم صادق است، ولی خب معلوم است که بالعکس هم ثابت است؛ یعنی اگر علت را نداشتیم، معلول را هم نداریم. پس با نبود معلول کشف میکنیم که علت نیست، با نبود علت یقین میکنیم که معلول نیست.
استدلال بر تلازم وجود معلول با وجود علت
الان میخواهیم درباره وجود بحث کنیم، بگوییم اگر یک طرف وجود بود، طرف دیگر هم باید وجود باشد. اگر علت موجود بود، معلول هم باید موجود باشد؛ و بالعکس، اگر معلول موجود بود، علت هم باید موجود باشد. این را میخواهم الان بحث کنم.
ایشان در ابتدا فرض میکند که علت موجود باشد، بحث را ادامه میدهد؛ بعد میرسد به آنجایی که معلول وجودی باشد، باز هم بحث ادامه میدهد. اینجا دو عبارت را مطرح میکند: اول وجودی بودن علت، دوم وجودی بودن معلول.
میفرماید اگر علت وجودی بود، معلول هم باید وجودی باشد. «و الا»؛ یعنی اگر معلول عدمی باشد. اگر معلول عدمی باشد، لازم میآید که معلول عدمی مستند شود به علت وجودی، و در همین خطوط گذشته باطلش کردیم. همین چند خط پیش باطل کردیم، گفتیم علت وجودی اجازه نمیدهد معلول عدمی بماند، معلول عدمی مستند نمیشود. خب پس اگر علت وجودی شد، ما دیگر عدم معلول را نداریم. از چه وجود معلول حکم کنیم که اگر علت وجودی شد، واجب است که معلولش هم وجودی باشد.
اما از آن طرف، اگر معلول وجودی شد، حتماً باید علتش باید وجودی باشد، عدمی نباشد. زیرا اگر علت عدمی شد، نمیتواند تأثیر کند و معلول وجودی داشته باشد. الان میتوانیم توصیف کنیم، اعتراف کنم در باب وجود. در باب وجود میگوییم که اگر علت وجودی است، معلول باید وجودی باشد. دلیلمان مهم است؛ دلیل این است که اگر در فرض وجودی بودن علت، معلول عدمی باشد، لازم میآید که عدم معلول مستند شود به وجود علت، که در چند خط قبل باطل شده. پس اگر علت وجودی شد، حتماً معلولش هم باید وجودی بشود.
در طرف معلول هم همینطوری میگوییم: اگر معلول وجودی است، علتش هم باید وجودی باشد. «و الا»؛ یعنی اگر علتش عدمی باشد، لازم میآید که علت عدمی تأثیر کند در یک معلول وجودی، در حالی که عدمی نمیتواند وجود بدهد.
«و إذا تقررت هذه المقدمة فنقول»؛
فنقول را دو مطلب میگوییم:
« العلة الوجودية يجب أن يكون معلولها وجوديا»؛
اگر علت وجودی است، معلولش هم باید وجودی باشد. زیرا اگر وجودی نباشد - اصلاً عدمی باشد - چه میشود؟ «لو کان عدمیاً»؛ اگر معلول عدمی باشد - یعنی عدم داشته باشیم - «لكان مستندا إلى عدم علته على ما قلنا لا إلى وجود هذه العلة»؛ چنانچه در چند خط قبل گفتیم، اگر معلول عدمی شد مستند میشود به عدم علت، «لا الی وجود هذه العلة»؛ نه به وجود این علت. چون علت علت وجودی است و عدم معلول به وجود این علت مربوط نمیشود، بلکه به عدم این علت مربوط میشود. یعنی معلول عدمی باید به عدم مرتبط شود نه به وجود. دیگر همانطور که عرض کردم، اگر علت وجودی است نمیگذارد معلول همچنان معدوم بماند، عدمش را تبدیل به وجود میکند.
و المعلول الوجودي يستند إلى العلة الوجودية لا العدمية
یعنی مطلب دوم که بعد از این مقدمه فنقول میکنیم این است که اگر معلول وجودی بود، مستند است به علت وجودی، نه اینکه مستند باشد به علت عدمی. اگر مستند باشد به علت عدمی، لازم است که عدم در او تأثیر کند.
«لأن تأثير المعدوم في الموجود غير معقول»؛ عدم نمیتواند در موجود تأثیر کند.
پس نتیجه این بحث ما و نتیجه این مسئلهمان این شد که اگر علت وجودی است، معلول باید وجودی باشد؛ و به عکس، اگر معلول وجودی است، علت باید وجودی باشد. همچنین اگر علت عدمی شد، معلول باید عدمی باشد؛ و به عکس، معلول عدمی مستند است به علت عدمی. این کل بحث بود که توجه کردید. اول مدعا را طرح کردیم، بعد درباره معلول و علت عدمی صحبت کردیم، آخر سر درباره علت و معلول وجودی صحبت کردیم. نتیجه این نهایی همان جبران بحث عرض شد که اگر علت موجود بود معلول باید موجود باشد، عکس همچنین؛ اگر علت معدوم بود معلول باید معدوم باشد.
این مسئله تمام شد. مسئله بعدی انشاءالله جلسه [بعد].