« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/01

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل/ دلیل چهارم بر ابطال تسلسل

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل/ دلیل چهارم بر ابطال تسلسل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۱۹، سطر ششم.

قال: و لأن المؤثر في المجموع إن كان بعض أجزائه كان الشي‌ء مؤثرا في نفسه و علله [1]

دلیل چهارم بر ابطال تسلسل

بحث در بطلان تسلسل و اقامه ادله داشتیم. سه دلیل بر مدعا آوردیم. دلیل چهارم که در این کتاب آخرین دلیل است، بیانش این است:

سلسله‌ای را که از علل و معالیل تشکیل شده، نامتناهی فرض می‌کنیم. بعد می‌گوییم که هر کدام از این سلسله ممکن‌الوجودند، چون این‌چنین فرض کردیم که واجبی ندارد که انتهای این سلسله یا ابتدای سلسله قرار بگیرد و این سلسله را منتهی کند؛ بلکه این سلسله از ممکناتی که هر یک علت برای پایینی خودش و معلول برای بالایی خودش است تشکیل شده و فرض می‌کنیم که این سلسله هم بی‌نهایت است. اما چون همه افرادش ممکن‌اند و همچنین چون احتیاج به افراد دارد، مجموعه را ممکن حساب می‌کنیم. چون همه تک‌تک افراد ممکن‌اند، مجموعه را ممکن حساب می‌کنیم؛ و چون مجموعه احتیاج به اجزا دارد، باز مجموعه را ممکن حساب می‌کنیم.

یعنی به دو دلیل می‌گوییم این مجموعه ممکن است:

     یکی به دلیل اینکه تمام افرادش ممکن‌اند و ممکنات وقتی جمع بشوند واجب درست نمی‌کنند، باز هم ممکن‌اند؛

     دوم اینکه این مجموعه احتیاج به اجزا دارد، مثل هر مرکبی که احتیاج به اجزایش دارد، و وقتی احتیاج داشت می‌شود ممکن. هر موجود محتاجی می‌شود ممکن.

پس این مجموعه ممکن است به دو بیانی که گفته شد. و وقتی ممکن است، احتیاج به علت دارد. علتش چیست؟ خود مجموعه علت خودش است، یا جزئی از مجموعه علت خودش است، یا خارج از مجموعه علت است؟ سه تا فرض داریم، بالاخره غیر از این نیست:

*یا خود مجموعه علت می‌شود برای خود مجموعه،

*یا جزئی از این مجموعه علت می‌شود برای مجموعه،

*یا خارج از مجموعه علت می‌شود.

ما ثابت می‌کنیم که خود مجموعه نمی‌تواند علت باشد برای خود مجموعه، و الا دور لازم می‌آید. روشن است، لازم می‌آید که علت خودش باشد. مجموعه بخواهد علت باشد در حالی که معلول است، لازم می‌آید هم علت باشد هم معلول؛ یعنی علت و معلول یک چیز باشد، یا به عبارت دیگر یکی علت خودش باشد، و این محال است. پس این فرض اول که مجموعه علت مجموعه باشد، باطل است.

فرض دوم این است که یک جزء علت باشد برای مجموعه. این را هم می‌خواهیم باطل کنیم، منتها چون یک‌خورده طولانی است، فعلاً رهایش می‌کنیم.

فرض سوم این است که خارج از مجموعه علت باشد برای مجموعه.

این فرض سوم به نظر ما فرض درستی است که خارج از مجموعه علت می‌شود برای مجموعه. خارج از مجموعه ممکنات باید واجب باشد دیگر، چون اگر ممکن بود که از مجموعه ممکنات خارج نبود، بالاخره یکی از افراد ممکن می‌شد. باید واجب باشد. حالا یا باید واجب باشد یا ممتنع باشد؛ اما چون موجود است و دارد علت می‌شود برای مجموعه، پس نمی‌تواند ممتنع باشد. پس این باید واجب باشد. خب پس ثابت شد که این مجموعه به یک واجبی متکی است.

خب با همین واجب سلسله این مجموعه قطع می‌شود؛ یعنی این مجموعه بالاخره ابتدایی پیدا می‌کند که واجب است و آن ابتدا این سلسله را به وجود آورده است. به این ترتیب سلسله دیگر متناهی شد. درست است فرضش کردیم نامتناهی است، اما وقتی متکی شد به یک موجودی که خارج از خودش است و واجب است، متکی بشود به واجب یعنی همه این سلسله متکی است به این یکی. خب این یکی سرسلسله است، سرسلسله است. این سلسله منتهی شده به این و این ابتدای سلسله است، بقیه هم بعد از آن. پس سلسله نامتناهی نبوده.

این فرض سوم که علت این مجموعه خارج از این مجموعه باشد، فرضی است مطلوب ما که نتیجه مطلوب را می‌دهد.

خب اما فرض دوم را باید باطل کنیم که جزء مجموعه علت مجموعه باشد. توجه کنید ما سه تا فرض بیشتر اینجا نداریم: علت مجموعه یا خودش است، یا جزئش است، یا خارجش است.

دیگر غیر از این که نمی‌شود. دو تا از این فرض‌ها را باطل بکنیم، فرض سوم متعین می‌شود. ما هم داریم دو تایش را باطل می‌کنیم. اینکه مجموعه علت خودش باشد، این را گفتیم باطل است، چون لازم می‌آید علت خودش باشد.

اینکه علت مجموعه جزء باشد، الان می‌خواهیم باطلش کنیم. این دو تا باطل می‌شوند؛ وقتی باطل شدند، آن فرد سوم که علت مجموعه خارج باشد متعین می‌شود. که توجه کردید متعین می‌شود و مطلوب ما را نتیجه می‌دهد. پس بر ماست که این دو فرضی که مزاحم‌اند باطل بشوند تا آن فرض سومی که مطلوب ماست ثابت بشود. ما فرض اول را باطل کردیم که علت مجموعه خود مجموعه باشد، این روشن است باطل شد. اما اینکه علت مجموعه جزئش باشد، این را می‌خواهیم الان باطل کنیم. با دو دلیل باطل می‌کنیم.

دلیل اول را توجه کنید.

دلیل اول این است که این جزئی که می‌خواهد علت مجموعه باشد، بالاخره چون جزء مجموعه است، یکی از ممکنات است. حالا کجای این مجموعه قرار گرفته است؟

حتماً اول مجموعه قرار نگرفته، چون مجموعه نامتناهی اول ندارد؛ این وسط‌ها قرار گرفته. بنابراین بعدش هم افراد نامتناهی قرار گرفتند، قبلش هم افراد نامتناهی قرار گرفتند. سلسله نامتناهی است و این هم که سرسلسله نیست، چون سلسله نامتناهی سر ندارد. پس بالاخره یکی از افراد داخل این سلسله است. بنابراین قبلش بی‌نهایت فرد دارد، بعدش هم همین‌طور است. ولی ما به بعدش کار نداریم، قبلش برای ما مهم است.

خب این جزء می‌خواهد علت بشود برای تمام این مجموعه. یکی از افراد مجموعه خودش است، پس علت برای خودش هم می‌شود. اگر علت شد برای مجموعه، علت برای خودش هم می‌شود. همچنین علت می‌شود برای ماقبل خودش که بی‌نهایت‌اند. ماقبل خودش همه علت خودشان‌اند. پس لازم می‌آید که علت برای علت خودش باشد. هم علت می‌شود برای خودش، هم علت می‌شود برای علل خودش؛ چون می‌خواهد علت بشود برای این کل، برای این مجموعه، و در درون مجموعه هم خودش وجود دارد هم ماقبلش که عللش‌اند. آن‌وقت لازم می‌آید که هم علت باشد برای خودش، هم علت باشد برای عللش، که این باطل است. علت بودن برای خودش باطل است، علت بودن برای عللش دیگر خیلی باطل است، باطل‌تر از باطل است.

اشکال اول که اگر جزء بخواهد علت بشود برای مجموعه، لازمه‌اش این است که علت خودش و علت عللش هم بشود. این اشکال اول هست. پس جزء نمی‌تواند علت باشد برای مجموعه.

اما اشکال دوم: علت در اینجا و در هر جای دیگر باید علت تامه باشد و الا اثر نمی‌کند. علت اگر ناقصه باشد نمی‌تواند تأثیرش را تمام کند؛ علت باید تامه باشد تا تأثیر کند و معلول به وجود بیاورد. خب آیا یک جزء می‌تواند علت تامه برای مجموعه باشد؟ یک جزء می‌تواند علت تامه برای جزء دیگر باشد، این شدنی است؛ ولی یک جزء علت باشد برای یک مجموعه، به تنهایی علت تامه باشد برای یک مجموعه، این نمی‌شود. زیرا که خود این جزء محتاج است به افراد قبل از خودش که گفتیم بی‌نهایت‌اند. چگونه جزئی که محتاج است به افراد این سلسله، علت تامه بر این سلسله است؟ نمی‌تواند علت تامه باشد.

پس اولاً اگر بخواهد علت باشد، علت خودش و ماقبلش می‌شود.

ثانیاً اگر می‌خواهد علت باشد، باید علت تامه باشد و یک جزء نمی‌تواند علت تامه باشد برای مجموعه؛ زیرا که این یک جزء اولاً خودش ناقص است، یعنی توانایی ایجاد این‌همه را ندارد - اگر توانایی ایجاد داشته باشد، توانایی ایجاد فرد بعد از خودش را دارد - و ثانیاً احتیاج دارد به افراد بی‌نهایتی از داخل این سلسله. وقتی محتاج به این‌هاست، چگونه می‌تواند علت تامه بر این‌ها باشد؟

این دو تا بیان که هر دو ثابت می‌کند جزء نمی‌تواند علت باشد برای این مجموعه. قبلاً ثابت کردیم که خود مجموعه هم نمی‌تواند علت باشد. نتیجه می‌گیریم پس حتماً آن سومی است که امر خارجی علت مجموعه است. خب اگر امر خارجی علت مجموعه باشد، به همان بیانی که گفتم مجموعه متکی می‌شود به این خارج، به این فرد خارجی که واجب است. متکی که شد، منتهی می‌شود. بالاخره این سلسله قرار می‌گیرد و همه سلسله به آن متکی می‌شوند. یعنی یک موجودی هست که همه به آن متکی شدند. اگر همه به آن متکی شدند، همه بهش منتهی شدند. وقتی منتهی شدند، دیگر سلسله نامتناهی نشده. «هذا خلف». فرض کردیم سلسله نامتناهی است، ولی رسیدیم به اینکه متناهی است. خلف فرض شد، ولی خلف فرضی که مطلوب ما را نتیجه داد. پس دلیل تمام شد.

به این صورت طرح شد: سلسله‌ای از ممکنات که بی‌نهایت فرض می‌کنیم، که هر کدام علت است برای پایینی و معلول است برای بالایی. بعد ثابت کردیم به دو بیان که این سلسله ممکن است، مجموعه ممکن است. حالا که ممکن است احتیاج به علت دارد. سؤال کردیم علتش خودش است، علتش جزئش است، یا علتش خارجش است؟ معلوم شد خودش نمی‌تواند علت باشد به یک بیان، جزئش نمی‌تواند علت باشد به دو بیان. نتیجه گرفتیم پس خارجش باید علت باشد. اگر خارج علت است، پس این مجموعه متکی به آن خارج است و در نتیجه منتهی به آن خارج است. و اگر منتهی شد، سلسله‌ای که فرض کردیم نامتناهی است، متناهی می‌شود. این خلف فرض است و در عین خلف فرض بودن، مطلوب ما را که تناهی هست نتیجه می‌دهد.

این هم دلیل چهارم برای بطلان تسلسل که مختصرا عرض شد.

تطبیق با متن کتاب

صفحه ۱۱۹ هستیم، سطر ششم.

قال: و لأن المؤثر في المجموع إن كان بعض أجزائه كان الشي‌ء مؤثرا في نفسه و علله»؛

یعنی تسلسل باطل است، زیرا مؤثر در مجموع - مجموعی که فرض کردیم خودش ممکن است - مؤثر در این مجموع اگر بعض اجزا باشد، این مشکل را دارد. بقیه‌اش را دیگر خواجه نمی‌گوید. سه تا فرض ما داشتیم، فقط یک فرض را که مشکل‌تر از همه است آن را مطرح می‌کند.

یک فرض این بود که خود این مجموعه علت خودش باشد، این را مطرح نمی‌کند.

یک فرض هم این است که خارج از مجموعه علت مجموعه باشد، این فرض را مطرح نمی‌کند؛ مطلوب ماست و روشن است که نتیجه گرفته می‌شود.

فقط آن فرضی که جزئی علت باشد برای مجموعه، آن را بیان می‌کند و با دو علت هم، با دو تا بیان هم باطلش می‌کند. الان هم من می‌خواهم همین دو بیان را بخوانم. پس توجه داشته باشید در عبارت خواجه، فرض اینکه مجموعه علت مجموعه باشد و فرض اینکه خارج علت مجموعه باشد - و به تعبیر دیگر فرض اینکه علت مجموعه خودش باشد و فرض اینکه علت مجموعه خارجش باشد - در کلام خواجه این دو فرض مطرح نمی‌شود؛ که یکی باطل است، یکی مطلوب است. بلکه فرض سومی که جزء این مجموعه علت مجموعه باشد، این مطرح می‌شود و به دو بیان هم باطل می‌شود.

«و لان المؤثر فی المجموع»؛

مجموع هم توجه کردید که چی بود، یعنی یک سلسله بی‌نهایتی بود که مرکب شده بود از ممکنات، تنها ته آن واجب‌الوجود نباشد. مؤثر در این مجموع اگر بعض اجزای خود همین مجموع باشد، دو تا اشکال وارد می‌شود.

اشکال اول:

«کان»؛ کان تالی است، «ان کان بعض اجزائه» مقدمه. تالی: «کان الشیء»؛ دو تا تالی داریم، یکی «کان الشیء مؤثراً فی نفسه و فی علله»، یکی هم «و المجموع له علة تامة» تا آخر.

خب تالی اول این است که اگر بعضی اجزا علت این مجموع باشد - مؤثر در مجموع بعضی اجزای همین مجموع باشد - لازم می‌آید که شیء که همین مؤثر است، همین یک حلقه‌ای است که ما مؤثر و علت فرضش کردیم، همین جزء که ما جزء این مجموعه دیدیمش و علت قرارش دادیم، لازم می‌آید که این شیء هم مؤثر باشد در خودش، هم مؤثر باشد در عللش. که توضیح دادیم، چون خودش هم جزء مجموعه است، ماقبلی‌ها هم که عللش‌اند جزء مجموعه‌اند. پس این جزء اگر علت شود برای کل مجموعه، علت برای خودش هم می‌شود که داخل مجموعه است، علت برای عللش هم می‌شود که آن‌ها هم داخل مجموعه‌اند. و این محال است که یک شیء علت خودش و عللش بشود. این اشکال اول بود.

اشکال دوم:

«و لأن المجموع له علة تامة»؛

مجموع اگر علت می‌خواهد، علت تامه می‌خواهد. جزء که به دردش نمی‌خورد، علت تامه می‌خواهد. و جزئی که محتاج به این مجموعه است، نمی‌تواند علت تامه بر این مجموعه باشد. اصلاً جزء نمی‌تواند علت تامه باشد بر این مجموعه، تا چه رسد این جزء که محتاج به بی‌نهایت افراد این مجموعه است. محتاج به همه‌شان نیست، محتاج به بی‌نهایت هست؛ یعنی افرادی که قبل از خودش هستند. خب این جزئی که محتاج به افراد قبل از خودش هست، چگونه می‌تواند احتیاج این مجموعه را که خودش محتاج به آن مجموعه است رفع کند و تأمین کند؟

«لان المجموع له علة تامة»؛ مجموع علت تامه می‌خواهد. «و كل جزء ليس علة تامة »؛ یعنی هر یک از اجزا را ملاحظه کنی، هر جزئی از اجزا را ملاحظه کنی، می‌بینی شأن علت تامه بودن را ندارد. چرا؟ «لان الجملة لا تجب به»؛ این بیان اول است. مجموعه با یک جزء واجب‌الوجود نمی‌شود، باید معلول واجب‌الوجود بالغیر بشود تا بتوانیم موجودش کنیم. این مجموعه به توسط یک جزء نمی‌تواند واجب‌الوجود بالغیر بشود تا موجود شود. گذشته از این، خود این جزء محتاج است به همین مجموعه، به افراد بی‌نهایتی که در این مجموعه مندرج‌اند محتاج است. پس چطوری می‌تواند رفع احتیاج از این مجموعه کند؟

«و كيف تجب الجملة بشي‌ء هو محتاج إلى ما لا يتناهى من تلك الجملة»؛

چگونه آن مجموعه واجب می‌شود به وسیله شیئی که خود آن شیء - یعنی وسیله جزئی که خود آن جزء - محتاج است به مقدار لایتناهی از افراد این جمله. مقدار لایتناهی از افراد جمله، یعنی افرادی که قبل از خودش بودند که عرض کردیم لایتناهی هستند به خاطر اینکه سلسله نامتناهی است.

خب دو دلیل اقامه کرد ایشان برای اینکه مؤثر فی المجموع نمی‌تواند جزء باشد، که این عبارت را خواندیم، هر دو دلیل را. حالا که معلوم شد مؤثر فی الجمله نمی‌تواند جزء باشد، اضافه می‌کنیم که کل هم نمی‌تواند مؤثر باشد. نتیجه می‌گیریم پس خارج مؤثر است و ادامه می‌دهیم تا به مطلوب برسیم که قبلاً توضیحش عرض شد.

«أقول: هذا وجه رابع على إبطال التسلسل و تقريره»؛

و تقریر این وجه رابع این است که ما اگر فرض کنیم یک جمله را - یعنی یک مجموعه را - که مترتب شده از علل و معلولات، «أنا إذا فرضنا جملة مترتبة من علل و معلولات إلى ما لا يتناهى»؛ الی ما لا یتناهی متعلق به مترتبه است، یعنی این ترتب پیش رفته و سلسله و معالیل را ساخته و همین‌جور جلو رفته الی ما لا یتناهی، تا بی‌نهایت رفته، هیچ‌جا ختم نشده است.

اگر فرض کنیم چنین جمله‌ای را، «فتلك الجملة من حيث هي جملة ممكنة»؛ این جمله یعنی مجموعه از این جهت که مجموعه است ممکن است. گفتیم هر مجموعه‌ای ممکن است، زیرا احتیاج دارد به اجزای خودش و هر چیزی که احتیاج داشت ممکن است. پس مجموعه‌ای هم که به اجزای خودش احتیاج دارد ممکن است.

اینجا می‌فرماید: «فتلك الجملة من حيث هي جملة ممكنة»؛ این مجموعه از این جهت که مجموع است ممکن است، از این جهت که دارای اجزاست ممکن است، زیرا که به اجزایش محتاج است.

بعد دوباره دلیل بعدی هم برای امکان می‌آورد: «لترکبها من الآحاد الممکنة»؛ البته این دلیل بعدی نیست ولی می‌شود دلیل دیگر قرارش داد. خود مرحوم علامه تعبیری نکرده که بفهماند این دلیل دیگر است، ولی ما می‌توانیم دلیل دیگر قرارش بدهیم.

دلیل این است که این مجموعه هم مجموعی است که مرکب شده از آحاد ممکنه، یعنی از افراد ممکن. خب وقتی مرکب از افراد ممکن بشود که واجب نمی‌شود؛ با ترکیب از ممکنات که واجب درست نمی‌شود. خب به این دو بیان ثابت شد که این مجموعه ممکن است: یک بیان اینکه مجموعه است و هر مجموعه‌ای به اجزایش احتیاج دارد و ممکن است؛ یک بیان دیگر این است که از افراد ممکن ترکیب شده و اجتماع ممکنات واجبی درست نمی‌کنند، پس باید این مجموعه ممکن باشد.

حالا که معلوم شد این مجموعه ممکن است، کبری را اضافه می‌کنیم: «و کل ممکن له مؤثر»؛ هر ممکنی مؤثر می‌خواهد. پس صغری این است که این مجموعه ممکن است به دو بیان، کبری این است که هر ممکنی له مؤثر. نتیجه این است: «فلتلک الجملة مؤثر»؛ برای این مجموعه مؤثری وجود دارد. حالا دنبال مؤثرش می‌گردیم که خودش است یا جزئش است یا خارجش است؛ همان سه تایی که بیان کرد.

«فاما ان یکون المؤثر هو نفس تلک الجملة»؛

یا مؤثر خود این جمله است، خود این مجموعه مؤثر در خودش است. «و هو محال»؛ این محال است، زیرا لازم می‌آید که شیء علت خودش بشود.

«لاستحالة کون الشیء مؤثراً فی نفسه»؛ محال است که شیء مؤثر فی نفسه باشد، مؤثر بر خودش باشد، یعنی علت خودش باشد. این محال است، روشن هم هست این محال است.

«و اما»؛ اما شق آخر که مطلوب ما را نتیجه می‌دهد، منتها چون شق بعدی عبارت از این است که جزء نمی‌تواند علت مجموعه باشد - چون این شق که شق بعدی‌اش سخت است و توضیحش زیاد است، لذا آن توضیح را تأخیر انداختند - شق آخری را که علت خارج از این مجموعه باشد دارند تعیین می‌کنند.

«و اما ان یکون خارجاً عنها»؛ یا اینکه آن مؤثر خارج از عنها، از این جمله و مجموعه باشد. اگر خارج باشد نتیجه مطلوب را می‌دهد.

«و الخارج عن جملة الممکنات واجب»؛ آنی که خارج از مجموعه ممکنات است باید واجب باشد، و الا اگر ممکن باشد که داخل همین مجموعه است، دیگر خارج نمی‌شود. اگر خارج است، پس حتماً باید واجب باشد. خب اگر واجب است، سلسله به آن منتهی می‌شود و به تبع سلسله به او منتهی است.

« فتنقطع السلسلة»؛ پس سلسله قطع می‌شود. چون ببینید این متکای سلسله است، این واجب متکای سلسله است، یعنی سلسله به این متکی شده و قهراً منتهی شده. وقتی این‌چنین هست، سلسله را قطع می‌کند. وقتی قطع شد، دیگر سلسله تا بی‌نهایت نمی‌رود و تسلسل وجود نمی‌گیرد، محال هم هست که وجود بگیرد.

این دو فرض: یک فرض این بود که مؤثر خود این مجموعه باشد، فرض دوم این بود که خارج از مجموعه باشد. فرض اول را باطل دانستیم، فرض دوم را اگرچه فرض خود بالاخره منتج مطلوب قرارش دادیم.

حالا فرض بعدی: «و اما ان یکون جزءاً من تلک الجملة»؛ یعنی آن مؤثر جزئی از این مجموعه است. «و هذا محال»؛ و این محال است به دو دلیل.

یک: «و الا لزم»؛ که قیاس استثنایی است. و الا لازم می‌آید که شیء مؤثر باشد در خودش و در عللش، آن عللی که لا تتناهی، زیادند و متناهی نمی‌شوند. عرض کردم می‌شود این جزء خودش جزئی از سلسله است، آن‌وقت اگر بخواهد علت بشود برای سلسله، لازمه‌اش این است که علت برای خودش هم بشود، علت برای عللش هم که ماقبل خودش هستند بشود.

«و الا»؛ یعنی اگر این جزء بخواهد علت باشد برای این جمله - ما گفتیم محال است - و الا یعنی اگر محال نباشد و در نتیجه این جزء علت شود برای جمله و برای مجموعه، «لزم کون الشیء»؛ یعنی همین جزئی که می‌خواهد اثر کند، لازم می‌آید که شیء «مؤثراً فی نفسه و فی علله التی لا تتناهی»؛ هم علت می‌شود و مؤثر می‌شود در خودش، هم در عللش، آن هم عللی که متناهی نیستند، یعنی تعدادشان نامتناهی است. چون عرض کردم سلسله نامتناهی است، هر جایش را بخواهید حساب کنید نامتناهی افراد در آن وجود دارد. وقت علل این جزء هم که قبل از جزء قرار گرفتند، آن‌ها هم بی‌نهایت‌اند.

«و ذلک»؛ اینکه شیء هم علت بشود برای خودش و هم علت شود برای عللش، «من اعظم المحالات»؛ این از اعظم محالات است.

و اما دلیل دوم بر اینکه جزء نمی‌تواند علت باشد برای مجموعه.

دلیل دوم این است که «فان المجموع لابد له من علة تامة»؛ مجموع اگر بخواهد وجود داشته باشد، باید علت تامه داشته باشد. حالا آیا جزء می‌تواند علت تامه باشد؟ به دو بیان می‌فرماید نه: یکی اینکه جزء خودش توانایی علت تامه بودن را ندارد، و یکی اینکه محتاج به این سلسله است. چگونه می‌تواند علت تامه بر این سلسله باشد؟

«فان المجموع لابد له من علة تامة»؛ مجموع علت تامه می‌خواهد، علت ناقصه برایش کافی نیست، نه برای این، برای هیچی کافی نیست. در حالی که هر یک از اجزای این مجموعه را حساب کنید و بخواهید علت قرارش بدهید، به شما خواهیم گفت که «لیس علة تامة». کل جزء را این‌طوری دارم معنا می‌کنم: هر یک از اجزا را بخواهید مؤثر قرار بدهید، ما به شما می‌گوییم لیس علة تامة. هر یک از اجزا را اگر می‌خواهید علت قرار بدهید، به شما می‌گوییم که لیس علة تامة. این جزء نمی‌تواند علت تامه باشد، زیرا «الجملة لا تجب به»؛ مجموعه به وسیله این جزء نمی‌تواند واجب بشود. این جزء آن‌قدر توانایی ندارد که بخواهد مجموعه را واجب کند.

«و کل جزء لا یصلح ان یکون علة تامة للمجموع»؛ هر جزئی از اجزا را حساب کنی، چه در این مرکب چه در مرکب دیگر، حکمش این است که صلاحیت ندارد که علت تامه مجموعه باشد. پس خب این جزء هم همین‌طور، این جزء هم ذاتش را ملاحظه کنید با قطع نظر از محذورهایی که دارد، نمی‌تواند علت تامه باشد برای سلسله، توانایی این کار را ندارد. این اشکال اول.

اشکال دوم اینکه محتاج به این سلسله است. این جزء محتاج به این سلسله است و افراد سلسله محتاج است، یعنی به ماقبل، به آن‌هایی که در این سلسله ماقبلش بودند محتاج است. آن‌هایی که در این سلسله علت این جزء به حساب می‌آمدند، این جزء به آن‌ها محتاج است. خب وقتی که جزء به آن‌ها محتاج است و تعداد آن‌ها بی‌نهایت است، پس به بی‌نهایت اجزای این جسم، اجزای این سلسله محتاج است. و چیزی که به بی‌نهایت اجزای سلسله محتاج باشد، نمی‌تواند علت تامه بر این سلسله باشد. خودش ذاتاً که نمی‌تواند، الان مشکل احتیاج هم اضافه شده. احتیاج هم اجازه نمی‌دهد که اینجا علت تامه باشد.

«و کیف تجب الجملة بجزء»؛ به جزئی از اجزای خودش - یعنی این مجموعه چگونه واجب می‌شود به جزئی از اجزای خودش - «و»؛ در حالی که «ان ذلک الجزء محتاج الی ما لا یتناهی من تلک الجملة»؛ یعنی از بین این مجموعه افراد غیرمتناهی هستند که علت بودند برای این جزء و این جزء به آن‌ها محتاج بود. حالا با وجود احتیاج به آن‌ها، چگونه می‌تواند علت تامه برای آن‌ها و غیر آن‌ها - یعنی علت تامه برای کل سلسله - باشد؟ این «کیف تجب» کیف انکاری است، یعنی این‌طوری نمی‌تواند باشد.

خب مطلب تمام شد و معلوم شد که جزء هم نمی‌تواند علت سلسله باشد. همان‌طور که خود سلسله نتوانست علت خودش باشد، جزء هم نتوانست علت شود. پس حتماً باید شیء خارجی علت باشد و شیء خارجی اگر علت باشد، واجب‌بالذات است که این سلسله به او متکی است و به او منتهی است. پس سلسله نهایت خواهد داشت «و هو المطلوب».

خب این بیان چهارم بود برای ابطال تسلسل و با این بیان چهارم دلایلی که برهان تسلسل اقامه می‌کردیم تمام شد. بعد می‌خواهیم وارد مسئله بعدی می‌شویم که ان‌شاءالله جلسه آینده.

 


logo