« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/29

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل/دلیل سوم بر ابطال تسلسل

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل/دلیل سوم بر ابطال تسلسل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۱۸، سطر هفدهم.

«قال: و لأن التطبيق باعتبار النسبتين بحيث يتعدد كل واحد منها باعتبارهما يوجب تناهيهما لوجوب ازدياد إحدى النسبتين على الأخرى من حيث السبق.»[1]

دلیل سوم بر ابطال تسلسل

بحث از ابطال تسلسل و اقامه دلیل بر آن داشتیم. دو دلیل اقامه کردیم، الان می‌خواهیم دلیل سوم را بیان کنیم. این دلیل سوم باز به همان برهان تطبیق که ما در دلیل دوم گفتیم برمی‌گردد، منتها با آن مختصر تفاوتی دارد که در وقت بیان کردن، این تفاوت هم روشن می‌شود.

می‌فرماید که یک سلسله را که از علل و معالیل تشکیل شده و بی‌نهایت فرض شده را اخذ می‌کنیم. دقت می‌کنیم می‌بینیم که این سلسله اگر منتهی بشود، از طرف معلول، واحدی در او پیدا می‌شود که معلول است و علت نیست - چون آخری است دیگر، معلول است و علت نیست. اگر از طرف ابتدا منتهی بشود، موجودی در آن پیدا می‌شود که فقط علت هست و معلول نیست. ولی این وسط هرچه هست، هم علت است هم معلول؛ علت است برای مادون و معلول است برای مافوق.

حالا اگر سلسله متناهی باشد، این که عرض کردیم در صورتی که سلسله متناهی باشد [صادق است]. اگر سلسله بی‌نهایت باشد، هر کدام از این افراد سلسله هم متصف‌اند به علت، هم به معلول. دیگر به یک علتی که معلول نباشد، همچنین به معلولی که هیچ علت نباشد نمی‌رسیم؛ چون سلسله نامتناهی است از هر دو سمت. همه این‌ها هم متصف‌اند به علیت، هم متصف‌اند به معلولیت.

حالا ما این دو تا وصفشان را جدا می‌کنیم، دو تا وصفشان را جدا می‌کنیم. وقتی دو تا وصف جدا می‌شود، دو تا سلسله درست می‌شود که افراد سلسله همان قبلی‌هاست، منتها در یک سلسله این افراد را فقط متصف می‌کنیم به معلولیت، اسم علت رویشان نمی‌گذاریم؛ در یک سلسله همه را متصف می‌کنیم به علت، اسم معلول رویشان نمی‌گذاریم.

توجه می‌کنید؟ افراد را متعدد نمی کنیم اوصاف را که متصف‌اند جدا می‌کنیم، قهراً افراد به دو فرد جدا می‌شوند و دو تا سلسله تشکیل می‌شود: یک سلسله از معالیل تنها که بی‌نهایت است، یک سلسله هم از علل تنها که آن هم بی‌نهایت است.

خب روشن شد تا اینجا که چه کار می‌کنیم، یک سلسله‌ای را که از علل و معالیل مرکب شده ملاحظه می‌کنیم؛ در این سلسله افراد بی‌نهایت وجود دارند، هر کدام از این افراد هم متصف‌اند به معلول، هم متصف‌اند به علت. ما این وصف‌ها را جدا می‌کنیم، قهراً دو تا سلسله درست می‌شود با همین افرادی که داریم: یک سلسله همین افراد است در حالی که فقط معلولیت دارند، یک سلسله باز همین افراد است در حالی که وصف علت دارند.

حالا تطبیق می‌کنیم، حالا این دو سلسله را با هم تطبیق می‌کنیم. احتیاج به تطبیق هم ندارد، چون بالاخره عارض بر یک فرد است، عارض بر افراد واحدند. وقتی وصف‌ها را جدا ببینیم، وقتی تطبیقشان می‌کنیم - یا در خارج تطبیق می‌شوند که احتیاج به تطبیق ما هم نیست - می‌بینیم سلسله علل چون سابقه بر سلسله معالیل است، تقدم دارند. تقدم رتبی دارند نه تعدادشان زیاد است، تقدم دارند؛ معالیل تأخر دارند. وقتی بحث تقدم و تأخر پیش آمد، آن مؤخر زودتر تمام می‌شود و منقطع می‌شود. مقدم دیرتر از سلسله معالیل [تمام می‌شود]، به خاطر اینکه مؤخر از علل‌اند زودتر تمام می‌شوند. و وقتی تمام شدند، معلوم می‌شود متناهی‌اند.

برویم سراغ علت؛ علت هم چقدر بیشتر از معلول داریم؟ یکی سابقه بر معلول است دیگر. هر کدام این‌ها توجه کنید، دو تا فکر را کنار بگذارید. حالا فرض کنید دو تا فکر محدود، محدود حساب کنیم، بعد نامحدود هم معلوم می‌شود. دو تا سلسله محدود داشته باشیم که یکی‌اش علل باشد، یکی‌اش معالیل. آن سلسله معالیل را یک دانه پایین‌تر از سلسله علل قرار می‌دهیم، سلسله علل را یک دانه بالاتر از سلسله معالیل قرار می‌دهیم. مثلاً ۱۰ تا این دارد، ۱۰ تا آن دارد. شما معلول دهم را حساب می‌کنید، کنارش علت قرار نمی‌دهید، چون علت کنار معلول نیست؛ بالاترش علت را قرار می‌دهید. یعنی حلقه دهم علت برابر می‌شود با حلقه نهم معلول، که بتواند این حلقه دهم علت مشرف باشد در حلقه نهم. و دهم معلول موازی با نهم معلول است، ولی فوق دهم معلول چون می‌خواهد در دهم معلول اثر کند، در نهم نمی‌خواهد اثر کند، در دهم می‌خواهد اثر کند. پس باید یکی بالاتر از این علت، باید یکی بالاتر از معلول باشد، به طوری که حلقه دهم علت با حلقه نهم معلول هم‌راه باشد. بعد همین‌طوری برویم بالا، حلقه اول معلول با حلقه دوم علت هم‌عرض می‌شود و حلقه اول علت کنارش چیزی نیست، فوق معلول است.

پس توجه می‌کنید این دو تا سلسله که ملاحظه می‌شوند، درست است که تعداد افرادشان مساوی است - دو تا سلسله متناهی فرض می‌کنم - درست است که تعداد افرادشان مساوی است، هر دویشان هم ۱۰ تاست، ولی طوری که قرار گرفتند این‌طور نیست که اولی علت با اولی معلول، دومی علت با دومی معلول، همین‌طور دهمی علت با دهمی معلول است؛ این‌جوری قرار نمی‌دهیم. چون معلول و علت هم‌عرض هم نیستند، معلول و علت سبق و لحوق دارند، مجاور هم نیستند. پس این دو حلقه‌های متناظر را که ۱۰ این است و ۱۰ این است، مجاور هم قرار نمی‌دهیم. از آن بالا هم یک و یک را مطابق قرار نمی‌دهیم؛ باید علت یک خرده بالاتر از معلول باشد، یک درجه باید علت بالاتر از معلول باشد تا بتواند اشراف بر معلول داشته باشد و بعد تأثیر داشته باشد. پس آن سلسله معالیل را طوری قرار می‌دهیم و سلسله علل را طوری که دهمی علت با نهمی معلول مجاور شود و دهمی معلول مجاور با چیزی نباشد. فقط از آن طرف که بروید بالا، می‌رسید به اولی معلول که مجاور است با دومی علت؛ علت اولی هم مجاورش چیزی نیست، بدون مجاور است. خیلی ساده است، نگاه‌ها نشان می‌دهد روشن نشده، در حالی که خیلی ساده است.

دو تا سلسله ۱۰ تایی، یک دانه جابه‌جا کنید، تسلسل خیلی راحت است. هر دو ۱۰ تاست، هر دو ۱۰ تاست. در بالا علت، آن علت بالایی مجاور ندارد؛ در معلول، معلول پایینی مجاور ندارد.

سوال: نه اینکه نداشته باشد، علت داشته باشد؛ علتش که مجاورش نیست.

پاسخ: بله، علت علت مجاور نیست، علت مجاور معلول نیست، علت فوق معلول است. پس تو این سلسله علت را بیاورید بالاتر که دهمین علت مساوی شود با نهمین معلول که بالاتر از دهمین معلول قرار می‌گیرد. دهمین علت باید یک ذره بالاتر از دهم معلول باشد، یعنی باید با نهمین معلول مطابق باشد. اگر این‌طوری شروع کنید، سلسله معالیل یک دانه مؤخرند در سلسله.

خب این در دو تا سلسله متناهی شد. در سلسله نامتناهی هم همین کار را می کنیم. خب در سلسله‌ای که فرض می‌شود نامتناهی باز همین است. حالا از معلول شروع می‌کنیم می‌رویم جلو؛ معلول یک دانه کمتر از علت، یعنی زودتر از علت تمام می‌شود. زودتر از علت تمام می‌شود، چون این معلول شروع می‌شود، خب زودتر باید تمام بشود؛ و الا اگر بخواهد تمام نشود، لازمه‌اش این است که این دو تا سلسله با هم مساوی باشند. از نظر عدد مساوی‌اند، از نظر طریق هم باید مساوی باشند، یعنی هر دو باید هم‌عرض باشند. در حالی که شما فرض کردید پایین‌ترند دیگر.

خب بنابراین معلول پایین‌تر از علت، وقتی از پایین رفتیم بالا، قبل از اینکه به علت علت تمام کنیم، معلول را تمام می‌کنیم. این معلول عقب‌تر از علت است، کمتر از علت داردش، کمتر از علت است طبقاتش، زودتر از علت به آخر می‌رسد. حالا من نمی‌توانم تعبیر به کلمه آخر کنم چون این سلسله نامتناهی است، ولی چون بالا پایین دارند، بالاخره یکی‌شان که معلول است پایین‌تر از آن علت است. بنابراین اگر شما رفتید بالا و به سر سلسله معلول هم خواستید برسید، زودتر از اینکه به سر سلسله علل برسید، به سر سلسله معلول می‌رسید. سر سلسله نداریم‌ها، ولی به ناچار دارم فرض می‌کنم چون سلسله نامتناهی است. بعد وقتی رسیدید در سلسله تمام شد، یعنی معلول تمام می‌شود، علت چقدر اضافه بر معلول داریم؟ با این فرض شما یکی اضافه دارد. اگر سلسله معلول متناهی بود، یک دانه جدید دیگر نامتناهی نمی‌شود، پس سلسله علل هم می‌شود متناهی. همان‌طور که سلسله معلول متناهی بود، سلسله علل که یکی بیشتر از معلول دارد می‌شود متناهی.

پس توجه کنید،دو مرتبه تمام این بحث را تکرار بکنم که جا بیفتد که حالا ان‌شاءالله جا افتاده است. یک سلسله مرکب از علل و معالیل فرض می‌کنیم که بی‌نهایت هستند. بعد هر کدام از این افراد سلسله را ملاحظه می‌کنیم، هم موصوف است به علت، هم موصوف است به معلول. به بیانی که گفتم، اگر سلسله متناهی باشد، آخریش متصف به معلول است متصف به علت نیست، اولی متصف به علت است متصف به معلول نیست؛ اما در نامتناهی‌اش همه‌شان هم متصف به علت‌اند هم متصف به معلول. اما اگر سلسله نامتناهی باشد، تمامش متصف به علت، تمام حلقات متصف به معلول. حالا ما وصف‌ها را جدا می‌کنیم، این سلسله واحد می‌شود دو تا سلسله: یک سلسله همان افراد است با وصف علت، یک سلسله همان افراد است با وصف معلول. دو تا سلسله درست می‌شود، یکی علت خالص، یکی معلول خالص. این‌ها را وقتی می‌خواهیم کنار هم بگذاریم - تطبیق ما نیست، خود تطبیق می‌کند - ولی چطوری می‌کند؟ مجاور هم قرار نمی‌دهد، چون علت سبق دارد بر معلول، باید جلوتر از معلول قرار بگیرد. اگر این دو تا سلسله را شما قرار دادید، سلسله معلول یک درجه پایین‌تر از سلسله علت، یا سلسله علل یک درجه بالاتر. یعنی وقتی از پایین - حالا فرض کنید سلسله نامتناهی باشد - از پایین که می‌خواهیم شروع کنیم، معلول شروع می‌شود، بعد معلول شروع می‌شود، مجاورش علت است. بعد می‌روید معلول هست، مجاورش علت هست. یعنی آن آخرین حلقه معلول که دهمی است مجاور ندارد، اما دومین حلقه معلول که نهمی به حساب می‌آید دارد مجاورش اولین حلقه علت - یعنی دهمی است از این پایین دهمی است. چرا این کار را کردیم؟ به خاطر اینکه علت و معلول مساوی هم نیستند، یکی مقدم دیگری است. بنابراین باید علت یک درجه سبق داشته باشد نسبت به معلول. پس این حلقه دهم علت نمی‌تواند با حلقه دهم معلول مجاور باشد، زیرا لازم نیست علت و معلول کنار هم باشند، سبقشان از بین می‌رود؛ نه، سبق و لحوق برای علت و معلول است. پس ما باید علت را بالاتر از معلول قرار بدهیم، قبل از معلول قرار بدهیم. وقت نتیجتاً آن آخرین علت بالاتر از آخرین معلول قرار می‌گیرد، یعنی مجاور می‌شود با معلول قبل از این آخرین معلول سلسله. به همین صورت می‌رود بالا. وقتی به همین صورت رفت بالا، در بالا هم - حالا فرض کنید سلسله متناهی - در بالا هم معلول یک دانه پایین‌تر از علت، علت یک دانه بالاتر از معلول.

خب حالا این دو تا سلسله متناهی را که ما فرض کردیم، شما نامتناهی‌اش کنید، همین بحث اتفاق می‌افتد. باز هم باید معلول یک رتبه پایین‌تر باشد، بعد یک رتبه بالاتر باشد. بنابراین ما اگر معلول را طی کنیم، می‌بینیم که یک دانه کمتر از علت دارد. کمتر دارد یعنی چی؟ یعنی این زودتر تمام می‌شود تا آن. خب پس تمام شدن در کامل سلسله معلول، هنوز سلسله معلول تمام می‌شود در حالی که هنوز سلسله علت ادامه دارد.

یعنی چقدر ادامه دارد؟ با این بیانی که شما کردید یک دانه؛ یعنی بعد از اینکه معلول تمام شد، یک دانه دیگر داریم که علت است که بالاتر از معلول است. این دو تا سلسله را کنار هم قرار بدهیم، تو همدیگر قاطی نکنید. کنار هم قرار بدهیم، سلسله معلول تمام می‌شود، بعد که می‌آییم سراغ سلسله علل می‌بینیم یک دانه بیشتر است. خب معلول اگر تمامش متناهی است، علت هم دیگر یک دانه بیشتر دارد، آن هم متناهی است. این تمام استدلال بود که من دو بار گفتم، چیزی هم اضافه نکردم. در تکرار دوم، همانی رو عرض کردم که در دفعه ی اول اشاره کردم.

خب توجه کردیم تطبیق شد. البته ما تطبیق نکردیم، خودبه‌خود تطبیق هست. در آن سلسله که توجه کردید جلسه گذشته گفتیم ۵ تا از آن ته سلسله کم کردیم، ناچار بودیم تطبیق کنیم، یعنی آن سلسله را بکشیم پایین‌تر تا مجاور هم بشوند. ولی در این تطبیق نداریم؛ یک سلسله علت، یک سلسله معلول، خودبه‌خود با هم تطبیق می‌کنند. علت و معلول با هم تطبیق می‌کنند، منتها تطبیقشان به این صورت نیست که علت با معلول خودش مجاور بشود، بلکه علت فوق معلول خودش قرار می‌گیرد. و همین که علت فوق معلول خودش قرار می‌گیرد، باعث می‌شود که این دو تا سلسله به همان صورت که عرض کردم واقع بشود و بعداً معلول و علت تمام می‌شود. وقتی معلول تمام شد متناهی است، علت هم که اضافه بر معلول چند تا ندارد، آن هم می‌شود متناهی. پس سلسله‌هایی که فرض شدند نامتناهی، هر دو متناهی معلوم می‌شود که فرض ما نبوده؛ از اول این‌ها متناهی بودند و باید متناهی فرضشان می‌کردیم، ما نامتناهی فرض می‌کردیم اشتباه بود. این هم استدلال.

عبارت را توجه کنید، صفحه ۱۱۸ هستیم، سطر هفدهم.

قال: و لأن التطبيق باعتبار النسبتين

«و لان»؛ یعنی تسلسل باطل است، « لأن التطبيق باعتبار النسبتين »؛ تطبیق اسم «لان» است، «تناهی ما» خبر «لان». حتماً باید این تجزیه و ترکیب یادتان باشد. تطبیق اسم این است که جزء این وسط را به همدیگر منتقل می‌کنم که باید توجه بکنید.

« باعتبار النسبتين »؛

یعنی تطبیق به اعتبار نسبت علیت و معلولیت. که ما افراد سلسله‌مان واحد است، دو تا فرد نداریم که با هم تطبیقشان کنیم؛ یک دانه سلسله بیشتر نبوده. این سلسله هم وصف علیت داشت هم وصف معلولیت، به بیانی که گفتم. پس ما تطبیق را به اعتبار این دو نسبت انجام می‌دهیم. ببینید وصف‌ها را با هم تطبیق می‌کنیم. چون وصف‌ها دو تا هستند، سلسله دو تا فرض می‌شود؛ در واقع یک سلسله بیشتر نیست، ما افراد را داریم. ما وقتی وصف‌ها را ملاحظه می‌کنیم، می‌بینیم دو تا قهراً این سلسله واحد دو تا سلسله می‌شود: یکی سلسله‌ای که فقط موصوف‌اند به علت، یکی سلسله‌ای که فقط موصوف‌اند به معلول. و افراد این سلسله و افراد سلسله یکی است، چون از اول یک سلسله بودند، دو تایش که نبودند. ما دو تا فرد، سه سلسله با دو تا فرد نداشتیم؛ یک سلسله افراد داشتیم، خودمان تراشیدیم به وسیله اوصاف این افراد را از هم جدا کردیم. پس افراد در این سلسله و آن سلسله یکی هستند، وصف‌هاشان دارد فرق می‌کند. این افراد می‌شوند علل، آن افراد می‌شوند معالیل.

« باعتبار النسبتين »؛

به طوری که «بحيث يتعدد كل واحد منها باعتبارهما»؛ به اعتبار کل واحد منها. دلیلش به «احد» برمی‌گردد، دلیل به اعتبار ما به نسبت برمی‌گردد. عبارت این‌طور می‌شود: تطبیق به طوری که هر یک از این آحاد به اعتبار نسبت این تعدد پیدا کنند، نه به اعتبار خودشان. افراد و آحاد خودشان متعدد نمی‌شوند، نسبت‌هاشان و این وصفشان متعدد می‌شود. تعددشان به اعتبار ذاتشان نیست، به اعتبار این نسبتشان است، به اعتبار علیت و معلولیتشان است. پس دو تا سلسله درست می‌شود، نه که دو تا فرد درست بشود، بلکه دو تا وصف درست می‌شود. همین افراد با وصف علیت، همان افراد با وصف معلولیت.

يوجب تناهيهما »؛

این دو سلسله را، یا تناهی این دو متصف به این دو نسبت شد، فرق نمی‌کند سلسله می‌گوییم یا متصفین.

«لوجوب ازدياد إحدى النسبتين على الأخرى من حيث السبق.»؛

زیرا واجب است یکی از دو نسبت بر دیگری اضافه داشته باشد. زیرا که این نسبت سبق دارد. آن نسبتی که باید اضافه داشته باشد چیست؟ نسبت علیت است، نه نسبت معلولیت. نسبت علیت باید اضافه داشته باشد. چرا؟ یعنی علیت سابقه بر معلولیت است. پس باید طوری این سلسله را قرار بدهیم که آن نسبت علیتش - یعنی آنی که متصف هست - نسبت علیت بیشتر داشته باشد، یعنی مقدم باشد. از پایین که برویم حیث تمام باشد. چرا؟ چون آن علت سبق دارد و چون سبق دارد نمی‌شود سلسله علل را مجاور سلسله معالیل قرار بگیریم؛ یک ذره باید سلسله علل برود بالاتر از معالیل، چون بالاخره مقدم است بر معالیل. وقتی خود برود بالاتر، وقتی بالاتر رفت یک سلسله ازدیاد پیدا می‌کند. بحث می‌کنند الان چقدر ازدیاد پیدا می‌کند؟ یک حداقل یک، حالا ممکن است بیشتر درست کنید، تصویر کنید که بیشتر باشد، ولی حداقل یک است. وقتی لازم نیست که معالیل تمام شود، علت هم یک دانه بعدش تمام شود، عرضه تمام می‌شود. پس هر دو تناهی پیدا می‌کنند. تطبیق موجب می‌شود تناهی از دست [برود].

این تو متن ،حالا شرح متوجه کنید.

أقول: هذا وجه ثالث و هو راجع إلى الثاني و هو برهان التطبيق

« و هو راجع إلى الثاني »؛

در بخش دوم برمی‌گردد. خب بخش دوم چی بود؟ برهان تطبیق بود. پس این سومی هم می‌شود برهان تطبیق، لکن الان نحو آخر، یک نحو دیگری هست که استخراج مثل این نحو دیگری است.

« لكن على نحو آخر استخرجه المصنف- رحمه الله- مغاير للنحو الذي ذكره القدماء و تقريره »؛

با آن نحوی که قدما ذکر کردند. ما در جلسه قبلی هم مغایرت کردیم، این نحو دوم را خواجه ابداع کرده و تقریر نحو دوم این است که « أنا إذا أخذنا العلل و المعلولات سلسلة واحدة غير متناهية »؛ همه را در یک سلسله قرار دادیم.

عرض کردم هر کدام از حلقات هم متصف می‌شوند به علت بودن، هم متصف می‌شوند به معلول بودن. اگر سلسله متناهی بود این بحث پیش نمی‌آمد؛ آخری متصف می‌شد به معلول تنها، اولی متصف می‌شد به علت تنها، این وسط متصف می‌شدند هم به علت هم به معلول. اما حالا که سلسله نامتناهی است، تمام حلقات هم متصف می‌شوند به علت، هم متصف می‌شوند به معلول. دیگر یک حلقه‌ای را که فقط متصف به معلول بشود و متصف به علت نشود، و همچنین یک حلقه‌ای را که فقط متصف به علت بشود و متصف به معلول نشود پیدا نمی‌کنیم؛ چون سلسله بی‌نهایت است، به سر و ته آن نمی‌رسیم. اگر به سر سلسله رسیدیم، علتی پیدا می‌کنیم که معلول نیست؛ به ته سلسله رسیدیم، معلولی پیدا می‌کنیم که علت نیست. وقتی این سلسله سر و ته ندارد، پس هیچ جا نمی‌رسیم به آن حلقه‌ای که فقط علت باشد یا فقط معلول باشد، بلکه تماماً علت هم هستند، معلول هم هستند.

پس « أنا إذا أخذنا العلل و المعلولات سلسلة واحدة غير متناهية » علل و معلولات را به صورت یک سلسله غیرمتناهی، « فإن كل واحد من تلك السلسلة علة باعتبار و معلول باعتبار »؛ هر یک این‌چنین است، نه که تقسیم‌بندی کنید بگویید یکی‌اش فقط معلول است، یکی‌اش فقط علت است. هر کدام از این‌ها هم علت‌اند هم معلول، به بیانی که گفتم.

« فيصدق عليه النسبتان باعتبارين »؛

ضمیرش به کل واحد برمی‌گردد. هر یک از افراد این سلسله بر او صدق می‌کند دو نسبت: یکی نسبت علیت، یکی نسبت معلولیت. به دو اعتبار؛ یعنی به اعتبار مافوقش نسبت معلولیت می‌کند، به اعتبار مادونش نسبت علیت می‌کند. پس بر هر کدام از این‌ها دو تا نسبت و دو تا صفت اطلاق می‌شود.

«و یحصل له»؛ یعنی لکل واحد، «تعدد» حاصل می‌شود به اعتبار نسبت. درست است به اعتبار ذات این فرد یکی است، ولی به اعتبار نسبتش می‌شود دو تا؛ یعنی به اعتبار صفتش چون معلول است یکی فرض می‌شود، چون علت است یکی دیگر.

«و ان کانت ذاته واحدة»؛ و اینکه ذاتش یکی است، اما چون اوصاف ما همین فرض را می‌داد که ذات واحد دارد، به اعتبار تعدد وصف متعددش می‌کنیم.

«فیحصل له»؛ یعنی به کل واحد، تعدد حاصل می‌شود، نه به اعتبار ذات بلکه به اعتبار نسبت. چرا تعدد حاصل می‌شود؟ چون مغایرت هست. این ذات به اعتبار علت بودن مغایر است با همین ذات به اعتبار معلول بودن. با اعتبار داریم مغایرش می‌کنیم و یک مغایرت تعدد است. از یک مغایرت چه تعدد هست اینجا؟ اگر خودش را ملاحظه کنید تعدد ندارد، ولی وقتی که با این نسبت ملاحظه‌اش می‌کنید می‌بینید مغایر شد با وقتی که با نسبت دیگر ملاحظه‌اش کردیم، آن وقت متعددش کردیم. پس این ذات با این نسبت مغایر می‌شود با همین ذات در حالی که نسبت دیگر را دارد. وقتی مغایر شد، می‌شود هر دو را تعدد [فرض کرد].

« فإن الواحد من تلك السلسلة من حيث إنه علة مغاير له من حيث إنه معلول »؛

ضمیر «له» به واحد برمی‌گردد. دوباره عبارت را معنا می‌کند: یک فرد از این سلسله از این جهت که علت هست - یعنی صفت علیت دارد - مغایر است «له»؛ با خودش، این واحد و آن فرد با خودش مغایر است از این جهت که معلول است. خب حالا شدند هر فردی شد دو تا، اما نه به لحاظ ذات، به لحاظ صفت.

آن‌وقت ما دو تا سلسله پیدا می‌کنیم: یکی سلسله علل، یکی سلسله معالیل که افرادشان یکی‌اند ولی با صفت‌های مختلف‌اند. یعنی افراد این سلسله و افراد آن سلسله یکی است، صفت این افراد با صفت آن افراد فرق می‌کند.

« فإذا أطبقنا كل ما صدق عليه نسبة المعلولية »؛

ایشان می‌فرماید که تمام این افرادی که معلول بر آن‌ها صدق می‌کند، همه را کنار هم، همه را ردیف هم قرار می‌دهیم که می‌شود یک سلسله. همه همین افراد که علت بر آن‌ها صدق می‌کند، این‌ها را هم ردیف هم قرار می‌دهیم، می‌شود یک سلسله دیگر. پس سلسله باز می‌شود یکی از معالیل و یکی از علل.

« فإذا أطبقنا كل ما صدق عليه »؛ هر فردی را که صدق می‌کند بر او نسبت معلولیت، بر هر فردی که صدق می‌کند بر او نسبت علیت. وقتی دو تا سلسله درست شد، ما وقتی تطبیق کردیم سلسله معالیل را با سلسله علل - البته عرض کردم تطبیقشان هم باید اینجا باشد که مجاور هم قرارشان ندهیم، یک ذره سلسله علل را بالاتر چون سبقت معالیل دارند - « فإذا أطبقنا كل ما صدق عليه »؛ هر فردی را که برایش نسبت معلولیت صدق می‌کند، تطبیق کردیم بر هر فردی که برایش نسبت علیت صدق می‌کند. « و اعتبرت هذه السلسلة »؛ آن دارد این هم خوب بود «اعتبرنا» باشیم، «اعتبرت» درست است.

« و اعتبرت هذه السلسلة من حيث‌ كل واحد منها علة تارة »؛ اعتبار کردیم سلسله را از این جهت که کل واحد منها علت است تارةً، «و اعتبرنا»؛ یعنی اعتبار کردیم سلسله را، «من حیث ان کل واحد منها معلول تارة اخری»[2] ؛ یک بار این سلسله را که افرادش نامتناهی‌اند با اینکه علت‌اند ملاحظه‌اش کردیم، و من حیث کل واحد منها اخری بار دیگر همین سلسله را به حیث اینکه افرادش معلول‌اند ملاحظه کردیم. دو تا سلسله درست شد دیگر، توصیف کردیم این سلسله‌ها را. یک بار افراد را به لحاظ اینکه علت‌اند ملاحظه کردیم - «اعتبرنا» یعنی لاحظنا - به یک لحاظ این‌ها را با فرض این شکل علت‌اند ملاحظه کردیم، یک بار هم با فرض اینکه معلول‌اند ملاحظه کردیم. «مع ان الافراد»؛ با اینکه افراد تفاوت پیدا نکردند، نشان داد به خاطر دو تا وصف باشند.

«کانت»؛ این کانت جواب است. وقتی تطبیق کردیم این‌چنین تطبیقی و اعتبار کردیم این‌چنین اعتباری، افراد سلسله را با هم تطبیق کردیم، با رعایت اینکه علت باید قبل از معلول باشد، پس این را کاملاً مجاور هم قرار ندادیم، پس تطبیق کردیم و بعد هم سلسله را دو تا کردیم: یکی افرادی که متصف به علیت‌اند، یکی افرادی که متصف به معلولیت‌اند. وقتی که این کار را کردیم،

«کانت العلل و المعلولات المتباینات بالاعتبار»؛ علل و معلولاتی که تباینشان اعتباری است - اضافه‌اش می‌گوید چیست؟ اعتبار با هم تباین دارند، تباین تقابل یعنی اختلاف و تعدد اعتباری پیدا کردند. ذاتی که تو این سلسله هست - یعنی افرادی که در این سلسله هستند - با افرادی که تو این سلسله هستند یکی‌اند، اختلاف تباین بینشان نیست، اعتباری است. یعنی این را اعتبار کردیم علت شده به یک سلسله، این را اعتبار کردیم شده یک سلسله دیگر. تباین و تعدد و تباین بین این دو تا به اعتبار است.

پس «المتباینات بالاعتبار»؛ الاعتبار متعلق به متباینات.

می‌بینیم « كانت العلل و المعلولات المتباينات بالاعتبار متطابقتين في الوجود »؛ در خارج، در خارج منطبق‌اند، متطابق‌اند. لازم نیست ما لحاظ کنیم تطبیقشان را، خودبه‌خود تطبیق داده شده هستند.

« و لا يحتاج في تطابقهما إلى توهم تطبيق »؛

در تطبیق لازم نیست که تصور کنیم تطبیقشان را، بلکه خودشان تطبیق دارند. چرا؟ چون علت و معلول‌اند. علت و معلول که تطبیقشان به دست ما نیست، توافق دارد علتی بعد از معلول خودش است، که ما بخواهیم که نخواهیم که ما در توهممان تطبیق کنیم که نکنیم.

« و مع ذلك »؛

یعنی با چنین تطبیقی که حاصل می‌شود در خارج، « يجب أن تكون العلل أكثر من المعلولات »؛ علل باید اکثر از معلولات باشند، اکثر از اکثر باشند، تعدادشان اکثر باشد، نه فردشان که این سلسله و آن سلسله تعداد تک‌تک افرادشان را می‌شمارد.

پس اکثر بودن سلسله علل از چه جهت است؟

« من حيث إن العلل سابقة على المعلولات في طرف المبتدإ »؛

باید در طرف مبدأ سلسله مقدم باشند و سابق باشند. و آری اصلاً شأن علل این است که سبقت داشته باشند بر معلول. خب اگر این سلسله سلسله علل است، باید سابق باشد بر سلسله معالیل. پس معالیل پایین‌تر از علل‌اند، پایین‌ترند یعنی اگر بروید بالا اول به انتهای معالیل می‌رسید، معالیل تمام می‌شود در حالی که علل هنوز دارد می‌رود، ولی یک خرده بعد هم علل تمام می‌شود.

هر دویشان مثلاً «اذا انقطعت المعلولات قبل انقطاع العلل»؛ سلسله معلولات متناهی است، « إنما زادت بمقدار متناه فتكون الجملتان متناهيتين »؛ علل زیاده بر معلولات‌اند، « الجملتان متناهيتين »؛ به مقدار متناهی اضافه شده. چند تا اضافه شده؟ یکی، یک خرده بیشتر. نامتناهی اضافه نشده که در اندازه متناهی اضافه شده. «فتکون»؛ آن جمله، آن سلسله علل هم « الجملتان متناهيتين »؛ چون جمع متناهی با متناهی ایجاد نامتناهی نمی‌کند. سلسله معالیل اگر متناهی است، یک مقدار اضافه‌اش کنی و یک مقدار متناهی، این متناهی را بی‌نهایت نمی‌کند. پس لازم می‌آید که سلسله علل هم متناهی باشند. سلسله معلولات اول معلوم شد متناهی‌اند، سلسله علل بعداً معلوم شد متناهی‌اند. « فتكون الجملتان متناهيتين »؛ هر دو جمله، یعنی هر دو سلسله متناهی خواهند شد، در حالی که فرضشان کرده بودیم نامتناهی. خب به فرض لازم آمد، لازم آمد.

این باید نشان می‌دهد که فرض اولی ما باطل بود، نباید این‌ها را نامتناهی می‌گرفتیم. این دو سلسله باید متناهی بود. پس این دو سلسله‌ای که فرض کردید نامتناهی، یا آن یک سلسله‌ای که فرض کردید نامتناهی و تحلیلش به دو سلسله، آن در واقع متناهی بوده، اشتباهاً نامتناهی فرضش کردید. پس هرچه را که نامتناهی فرض کنید، فقط فرض می‌شود نامتناهی و یا در واقع متناهی است؟ پس ما سلسله نامتناهی نداریم، یعنی تسلسل تحقق پیدا نمی‌کند در خارج. تسلسل باطل است، یعنی تحقق خارجی ندارد، مطلوب است.

ببینید مهم این است که علت سبق بر معلول دارد. این سبق را باید تحفظ کنیم. اگر ما این دو تا سلسله را رها کنیم تا بی‌نهایت بروند و معلول پایین‌تر از علت قرار ندهیم، سبق علت رعایت نمی‌شود. ما سبق علت را رعایت کنیم، یعنی معلول را پایین‌تر از علت قرار دهیم. پایین‌تر یعنی چی؟ البته این سبق و لحوق و پایین‌تر و بالاتر رتبی است، ولی ما همین رتبی را توسعه می‌دهیم و در خارج فرض می‌کنیم و در خارج قرار می‌دهیم. می‌بینیم که معلول پایین‌تر از علت است. پایین‌تر است یعنی چی؟ یعنی تعداد معلول بودنش از علت کمتر است، ادامه‌اش کمتر است. کمتر است یعنی یک جا تمام می‌شود. ولی اگر تمام نشود، کمتری معلوم نمی‌شود؛ هر دوشان با هم بروند تا بی‌نهایت بروند، کمتر یکی کمتر یکی بیشتر نخواهد بود، یکی پایین‌تر یکی بالاتر نخواهد بود و سبق از بین می‌رود، سبق علت رعایت نمی‌شود. ما باید سبق علت را رعایت کنیم، ولی یک سلسله پایین‌تر متناهی است. پایین‌تر یعنی چی؟ یعنی این زودتر به آخر می‌رسد. شما تصویر کنید دو تا نردبان را مثلاً، یکی پایه‌هایش پایین‌تر از دیگری باشد، خب زودتر از آن دیگری تمام می‌شود. این هم همین صورت، زودتر باید تمام بشود و آن علت دیرتر تمام می‌شود. حالا کاری نداریم که علت چقدر دیرتر تمام می‌شود، بعداً بحث می‌کنیم می‌گوییم چون علت مقدار محدود بر معلول اضافه دارد، آن هم تمام می‌شود. از اول معلول را تمام می‌کنیم، سر معلول تمام بشود. ممکن است سر تمام نشود، ممکن است از ته تمام بشود. اما چون در اینجا فرض کردیم که تعداد علل کمی بیشتر از معلول است - یکی یا چند تا بیشتر از معلول است - الان سلسله تمام می‌شود.

ان‌شاءالله برای [بعد].

 


logo