« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل /ابطال تسلسل

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهارم/ تسلسل /ابطال تسلسل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۱۷، سطر هجدهم.

«المسألة الرابعة في إبطال التسلسل‌».[1]

مقدمه بحث تسلسل

بحث ما در علت و معلول بود، آن هم در علت فاعلیه. احکام علت فاعلیه را توضیح می‌دادیم.

الان یک بحث مستقلی است که در جلسه عرض کردم حکم علت فاعلی است. این بحث مستقل این است که تحت عنوان ابطال تسلسل، ابتدا خواجه این ادعا را طرح می‌کند، بعد بر اساسش برهان اقامه می‌کند. ادعا این است که معلول‌ها نمی‌توانند یک سلسله بی‌نهایت تشکیل بدهند، به طوری که این معلول به علت قبل وابسته باشد، علت قبل به علت ماقبل خودش، این یکی هم باز به ماقبل خودش؛ همین‌طور برویم به ابتدا هم نرسیم. آن‌چنان این موجودات به همدیگر متکی باشند تا بی‌نهایت. این ادعای خواجه است که انجام نمی‌شود علل و معالیل تا بی‌نهایت امتداد پیدا کنند؛ بلکه این سلسله باید به موجودی که واجب‌بالذات است و ممکن نیست و احتیاج به علت ندارد، بلکه خودش علت‌العلل است، ختم بشود. پس ابتدای سلسله باید واجب‌الوجود باشد و بقیه سلسله به او متکی باشند. اگر همچنان ممکنات بیایند به همدیگر متکی شوند، هر بالایی بشود علت برای پایینی، هر پایینی بشود معلول برای بالایی، و این سلسله به نهایت نرسد، شدنی نیست. این مدعایی است که ما داریم.

دلیل اول: برهان وسط و طرف

اما دلیل؛ دلیل اول می‌آورد این است که - چند دلیل می‌آورد - دلیل اول این است:

اولین معلولی که فقط معلول است و دیگر علت نیست - از پایین که حساب می‌کنیم اولین حساب می‌شود معلول اخیر، ولی از پایین که حسابش کنیم می‌گوییم اولین معلول - این اولین معلول ممکن است. وقتی ممکن است، بدون علت ممتنع‌الوجود است؛ زیرا که ممکن یعنی چیزی که وجود و عدمش مساوی است و در حال تساوی اگر وجود ترجیح داده شود، ترجیح بلامرجح و ترجیح بلامرجح ممتنع و محال است. پس این شیء ممکن خودش خودبه‌خود و بدون علت ممتنع‌الوجود است. بنابراین این معلول نمی‌تواند تا وقتی که ممکن است به وجود بدون علت خارج شود. حالا اگر علت پیدا شد، به لحاظ ذاتش اگرچه ممکن است، ولی به لحاظ عطایی که این علت به او می‌کند واجب‌بالغیر شده است. می‌فرماید با اینکه واجب‌بالغیر شده، باز هم اگر بدون علت باشد محال است موجود شود؛ چون واجب‌بالغیر شده، پس باید هنوز هم علت به او کمک کند تا این موجود شود. یعنی واجب‌بالغیر شدن، او را از حالت اصلی درنمی‌آورد؛ هنوز هم ممتنع‌الوجود است مگر اینکه علتی این را موجود کند. بدون علت ممتنع‌الوجود است، نه ذاتاً ممتنع‌الوجود است؛ ذاتاً ممکن است، وقتی علتی برایش حاصل نمی‌شود، می‌شود ممتنع‌الوجود با فرض اینکه علت ندارد.

در علت قبلی هم همین حکم را دارد. علتی که قبل از این معلول است، آن هم فرض کردیم ممکن است؛ آن هم همین‌طور به لحاظ ذاتش ممکن است، بدون علت ممتنع‌الوجود می‌شود. اگر هم موجود شد، باز هم بدون علت ممتنع‌الوجود می‌شود. تا آخر، آن قبل‌تر هم همین‌طور، قبل‌تر هم همین‌طور. همه این سلسله ممکن‌اند، همه ممتنع‌الوجود بدون علت‌اند، ممکن‌الوجودند. و فرض این است که هر کدام این‌ها را حساب کنید، می‌بینید که احتمال اینکه موجود بشود هنوز از طرف علت واجب نشده؛ زیرا خود علتش گرفتار است، خود علتش واجب نیست تا بخواهد یکی دیگر را واجب کند. خود این علت مشکل دارد، بنابراین نمی‌شود صفت واجب پیدا کند، مگر اینکه یک واجبی که خودش هیچ مشکلی ندارد - واجب‌بالذات است - علت باشد معلول چیزی نیست، همه این‌ها را واجب می‌کند.

پس اگر واجبی در ابتدای سلسله وجود داشت، بقیه سلسله موجود می‌شوند؛ اما اگر واجب در ابتدای سلسله موجود نبود، هیچ‌یک از حلقات سلسله نمی‌توانند موجود بشوند، دیگر نوبت به این معلول اخیر نمی‌رسد. در حالی که ما می‌گوییم نوبت به معلول اخیر رسیده، معلول اخیر موجود است در این سلسله. پس سلسله ابتدا داشته و در ابتدایش یک واجب‌بالذاتی بوده که این سلسله را ایجاد کرده است.

پس توجه کردید که بیان شد که این سلسله اگر همه‌اش ممکن باشد، هر کدامش را ملاحظه کنید نیاز به علت دارد؛ ولی چون علتش دوباره علت می‌خواهد، نمی‌توانیم بگوییم که بی‌نیاز است. معلول علی‌کل‌حال موجود است در صورتی که علت داشته باشد، موجود است. در علتش هم می‌گوییم در صورتی که علت داشته باشد موجود است. همین‌طور پیش می‌رویم، همه جا می‌گوییم اگر علت داشته باشد موجود است. خب اگر یک علتی ابتدای سلسله داشتیم، آن علت دیگر نمی‌گوییم اگر او علت داشت موجود است؛ آن مساوی موجود است، ذاتاً مساوی موجود است، لازم نیست علت داشته باشد. وقتی در واقع گفته می‌شود که علت دارد، هر موجودی علت دارد؛ اما در صورتی که ما واجبی در ابتدای سلسله نداشته باشیم، نمی‌توانیم بگوییم همه این‌ها علت دارند. بالاخره برای ما روشن نیست آخر اولی که علت ندارد، این سلسله اولش ممکن است، نمی‌شود گفت همه‌شان دارای علت‌اند.

عرض می‌کنم آن که واجبی در ابتدا روشن تصور می‌شود که آن مابعد خودش را موجود کرده، بعد ما هم چون خودش و اعتمادش به آن واجب است که مابعد خودش را موجود کند، آن مابعد هم چون برای منتهی آن مواجه می‌شود، چون همه مابعد خودشان موجود می‌شوند، همین‌طور تا آخر. اما در صورتی که آن اولی موجود نباشد، آن ممکنی که می‌خواهد مابعد خودش را موجود کند احتیاج به یک علت دارد و فرض اینکه آن علتش هم مثل خودش است؛ پس نمی‌توانیم بیان کنیم که این سلسله موجود است و این نوبت به آن فرد آخر و معلول آخر نمی‌رسد و ما هیچ‌کدام از افراد سلسله را موجود نمی‌بینیم. در حالی که آن فرد آخر را مشاهده می‌کردیم که موجود است. از این کشف می‌کنیم علتش موجود است، قبلی هم علتش موجود است، همین‌طور می‌رویم تا بالاخره به آن علتی که همه این‌ها را موجود کرده می‌رسیم که آن واجب‌بالذات است. لذا سلسله را باید منتهی کنیم به واجب‌بالذات، و الا سلسله موجود نمی‌شود؛ به دلیل اینکه همه‌شان قطع نظر از علتشان ممتنع‌الوجودند. پس فرض این است که ما به علتی نرسیدیم که بتوانیم بگوییم علت هست، محتاج نیست؛ همه این‌ها محتاج‌اند، محتاج اگر بدون علتشان فرض شوند ممتنع‌الوجودند.

این دلیل، دلیل اول. مرحوم علامه این دلیل را قبول نمی‌کند، اشکالی در این دلیل دارد که انشاءالله عرض می‌کنم.

صفحه ۱۱۷.

«المسألة الرابعة في إبطال التسلسل‌

قال: و لا يتراقى معروضاهما في سلسلة واحدة إلى غير النهاية»؛

الی غیر النهایه متعلق به لا یتراقی است.

معروض این دو نسبت - یعنی معروض علیت و معروض معلولیت - این همان علت و معلول است. علت و معلول «فی سلسلة واحدة»؛ در یک سلسله نمی‌توانند ترقی کنند «الی غیر النهایة»؛ نمی‌توانند بالا بروند تا بی‌نهایت. می‌توانند ترقی کنند ولی یک جا ختم می‌شود، تا بی‌نهایت نمی‌شود. این مدعا است که به عبارت خلاصه‌تر گفته می‌شود تسلسل محال است.

چند تا دلیل برای مدعا اقامه می‌شود.

دلیل اول:

لأن كل واحد منها ممتنع الحصول

«لان کل واحد منها»؛ یعنی هر یکی از این سلسله، هر یکی از افراد این سلسله، «ممتنع الحصول بدون علة واجبة» است بدون علت و ملتجی به واسطه باشد. چون بالاخره هر یک از افراد سلسله ممکن است، ممکن خودبه‌خود نمی‌تواند موجود باشد مگر اینکه علت موجودش کند. پس بدون علت واجب‌بالغیر است - عرض می‌کردم ممتنع‌الوجود است، منتظر علت است.

خب گفته می‌شود بعد از اینکه این ممکن فیض آن علت را گرفت و واجب‌بالغیر شد چی؟ می‌فرماید باز هم با اینکه وصف وجود بالغیر گرفته، اگر قطع نظر از علت شود و بدون علت باشد، باز هم ممکن است. آن امکان و این وجود هر دو این‌چنین‌اند که اگر شیئی که دارای صفت امکان است یا دارای صفت وجود بالغیر است، اگر بدون علت باشد ممکن است - فرق نمی‌کند صفت امکانش یا صفت وجودش.

لكن الواجب بالغير ممتنع أيضا فيجب وجود علة لذاتها هي طرف.

می‌فرماید که واجب‌بالغیر هم مثل ممتنع است و این همان‌طور که ممکن بدون علت ممتنع است، واجب‌بالغیر هم بدون علت ممتنع است. « أيضا »؛ اگر آن علت نباشد، هیچ‌کدام از این افراد سلسله موجود نمی‌شوند.

بنابراین وجود و علت ذاتاً یک طرف باید یک علت بالذاتی باشد. علت بالذات یعنی آنی که علت است دیگر معلول نیست، علت فقط هست. گاهی می‌گوید علت بالذات، اینجا علت یعنی علت هست که دیگر معلول نیست، واجب است. یک علتی که ذاتاً هست وجود داشته باشد که هیچ طرف این علت، طرف انتهای سلسله است. به انتها گفته می‌شود، به اصطلاح گفته می‌شود در سلسله را می‌گویند طرف. حالا از آن بالا شروع کنید بگویید طرف یعنی ابتدا، از این پایین شروع کنید به آن بگوییم طرف یعنی انتها. بالاخره ما باید این سلسله‌مان طرف داشته باشد، یعنی ابتدا و انتها داشته باشد. این لب کلام در مطالبی که جلسه قبل خواندیم.

أقول: لما أبطل الدور شرع في إبطال التسلسل[2]

حالا شرح:

« لما أبطل الدور شرع في إبطال التسلسل ».

مرحوم علامه ابتدا تسلسل را توضیح می‌دهند، بعداً دلایل را ذکر می‌کنند. خود خواجه هم همین‌طور بود؛ اول توضیح داد، بعداً شروع کرد به استدلال.

و هو وجود علل و معلولات في سلسلة واحدة غير متناهية

«و هو»؛ و این تسلسل عبارت از این است که « وجود علل و معلولات في سلسلة واحدة غير متناهية »؛ وجود داشته باشد علل و معلولاتی در یک سلسله، « غیر متناهیة»؛ چون آن سلسله غیرمتناهی است. این باطل است که بی‌نهایت علت و معلول در یک سلسله جمع بشود.

و نبه على الدعوى بقوله و لا يتراقى معروضاهما

«و نبه علیه»؛ در ادعا تنبه کرد به قولش «معروضاهما». الان می‌خواهد عبارت خواجه را ذکر بکند و آنجاهایی که توضیح دارد توضیح بدهد. «نبه» در قوله - قول خواجه را می‌آورد - «و لا یتراقی»؛ بقیه قول تفسیرها و توضیح‌های کلام خواجه را ذکر می‌کند.

و تنبه کرد خواجه به قولش که گفت: «و لا یتراقی معروضاهما». خب اینجا معروضاهما احتیاج دارد به اینکه ضمیرش احیا بشود؛ علامه این کار را می‌کند، یعنی «معروض العلیة و المعلولیة». «لا یتراقی معروضاهما» کلام خواجه بود، یعنی معروض علیت و معلولیت کلام علامه است.

دوباره «فی سلسلة واحدة الی غیر النهایة» کلام خواجه. عبارت خواجه را ذکر کرد، در ضمن ضمیر همایی که عبارت بود برگرداند. خواجه با این قولش به ادعا که بطلان تسلسل است اشاره کرده است.

و احتج عليه بوجوه:

وجوهی را بر این قولش دلیل و حجت قرار داده، یا بر این ابطال تسلسل و بر این مدعا چند وجه و چند حجت اقامه کرده است.

الأول أن كل واحد من تلك الجملة ممكن

حجت اول این است که «کل واحد من تلک الجملة»؛ جمله یعنی مجموعه، گاهی می‌گوید جمله، گاهی می‌گوید سلسله. ممکن هم هست مجموعه هم بشود. کل واحد از این جمله و از این مجموعه ممکن است. هر کدام از این افراد این سلسله را مراجعه کنید، می‌بینید که ممکن است.

« و كل ممكن ممتنع حصوله بدون علته الواجبة»؛

آن حصول او بدون علت واجبه ممتنع است. هر چیزی هم که ممکن است، بدون آن علتی که واجب است نمی‌تواند موجود شود؛ حتماً باید علتی داشته باشد که آن علت موجودش کند. پس هر ممکنی بدون علت می‌شود ممتنع، و ممتنع‌الحصول

ثم تلك العلة الواجبة.

اگر علت واجبه‌ای که به این ممکن وجود داد خودش واجب باشد، خب بالاخره سلسله به واجب ختم شده و تسلسل پیش نیامده است. اما آن علتی که به این ممکن وجود داده، خودش هم می‌شود این ممکن یکی از ممکنات باشد؛ آن‌وقت دوباره همین حرف درباره‌اش می‌آید. او احتیاج به علتی دارد که به آن وجود عطا کند.

«ثم تلک العلة الواجبه»؛ یعنی این علتی که به این ممکن وجود داده، علت واجبه‌ای که به این ممکن وجود داده، «ان کانت واجبة لذاتها»؛ اگر خودش واجب‌بالذات باشد، دیگر واجب‌بالغیر نباشد، « فهو المطلوب»؛ مقصود ما حاصل شده. چرا؟

لانقطاع السلسلة حينئذ

چون سلسله در این‌بار منقطع می‌شود. بالاخره که یک موجودی که فقط علت است در ابتدای سلسله واقع می‌شود و سلسله متناهی می‌شود. و مقصود ما هم همین بود؛ ما می‌خواستیم ثابت کنیم که سلسله متناهی است و نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و این تسلسل باطل است - بی‌نهایت بودن این سلسله باطل است، این را می‌خواستیم ثابت کنیم. حالا با به دست آمدن واجبی که در ابتدای سلسله قرار گرفته، مقصود ثابت شده. ما به مقصود نتیجه رسیدیم.

«و ان کانت واجبة بغیرها»؛

اما اگر این علتی که ممکنِ بعدِ خودش را موجود کرده واجب‌بالذات نباشد، واجب‌بالغیر باشد - یعنی او هم ممکنی از ممکنات باشد ولی واجب شده - «کانت ممکنة لذاتها»؛ این ممکن‌بالذات « فكانت مشاركة لباقي الممكنات في امتناع الوجود بدون العلة الواجبة »؛ با باقی ممکنات مشارکت دارد در چی مشارکت دارد؟

در این حکم که وجودش بدون علت واجبه ممتنع است. خب همان حکمی که در معلول قبلی گفتیم، در این معلولی که الان علت شده باز همین را می‌گوییم. این معلول اخیر گفتیم که ممتنع‌الحصول است بدون علت؛ خب علتش هم که مثل خودش ممکن است،پس او هم باید ممتنع باشد بدون علت. ممکن قبلی هم همین‌طور، تا آخر همه‌شان ممکن‌اند. پس همه‌شان ممتنع‌اند بدون علت. اگر علتی در ابتدای سلسله نباشد، هیچ‌کدام ممتنع‌الحصول نمی‌شوند - همه می‌شوند واجب بالغیر. اما اگر علتی را برای سلسله قبول نکردید، همه می‌شوند ممتنع بدون علت. لازم نیست که هیچ فردی از سلسله موجود نباشد.

خواجه و مرحوم علامه هردو‌شان یک ممکن فرض می‌کنند، یک ممکن ممتنع.

من در توضیحی که دادم، همان ممکن و واجب را گفتم که ممکن باشد چه واجب باشد بدون علت ممتنع الحصول است. ولی خب اینجا یک تفاوتی پیش می‌آید و آن این است که اگر واجب‌بالغیر معلوم می‌شود علت دارد، چرا می‌گویید بدون علت ممتنع می‌شود؟ واجب‌بالغیر یعنی علت دارد. من می‌گویم همین واجب هم علت ممکن است. خب بدون علت نیست، علت باشد. آن بیانی که من کردم این ابهام در آن هست، این تفاوتش هست.

بیان خود مرحوم علامه و مرحوم خواجه این نبود؛ بیانشان این است که آن ممکن از ممکن اخیری که معلول اخیر است، آن بدون علت ممتنع است، باید علت داشته باشد تا حاصل شود. بعد علتش یا واجب است یا واجب نیست - یعنی یا واجب‌بالذات هست یا واجب‌بالغیر. بالاخره علت را داریم فرض می‌کنیم، علت واجبه. اما اگر واجب‌بالذات باشد که مدعا ثابت است. اگر واجب‌بالغیر باشد، باز این حکم ممکن پیدا می‌کند که بدون علت ممتنع‌الحصول می‌شود. ببینید خود آن ممکنی را که ما ممکن فرض کردیم، الان دیگر واجب حساب نمی‌کنیم، علتش را واجب حساب می‌کنیم. یعنی می‌گوییم این ممکن اخیر بدون علت ممتنع‌الحصول است؛ باید علت داشته باشد. علتش باید واجبه باشد. خب علت واجبه‌اش را ملاحظه می‌کنیم، می‌گوییم این علت واجب یا واجب‌بالذات است یا واجب‌بالغیر. اگر واجب‌بالذات باشد مقصود ثابت است. اگر واجب‌بالذات نباشد، واجب‌بالغیر باشد، ممکن است. که دیگر بر اینجا واجب‌بالغیر اطلاق می‌کنیم و می‌گوییم همین‌طور که ممکن اگر علتش نبود موجود نمی‌شد، این واجب‌بالغیر هم که علت برای این ممکن است، او هم اگر علت نداشته باشد موجود نمی‌شود. لذا علت واجبه داشته باشد. این علت واجبه‌اش اگر علت واجبه‌اش واجب‌بالذات بود، خب سلسله منقطع می‌شود. اگر واجب‌بالذات نبود، باز اینجا واجب‌بالغیر شد، بدون علت ممتنع می‌شود. پس باید علت قبلی داشته باشیم. اینکه این‌طوری باید مطلب را توضیح بدهیم، نه آن که من توضیح دادم. آنچه که من توضیح دادم تسامح داشت.

پس این‌چنین می‌گوییم که یک معلول در اخیر ملاحظه می‌کنیم، می‌گوییم این باید علت داشته باشد و علتش هم باید واجبه باشد. وقتی علت واجبه شد، اگر واجب‌بالذات بود کافی است، اگر واجب‌بالغیر بود کافی نیست.

حالا عبارت را توجه کنید:

«ثم تلک العلة الواجبة»؛ دوباره می‌خوانم.

آن علت واجبه‌ای که می‌خواهد به این معلول اخیر وجود دهد، «ان کانت واجبة لذاتها»؛ اگر واجب‌بالذات باشد، «و هو المطلوب»؛ سلسله قطع شده، «و هو المطلوب»؛ و مقصود ما حاصل شده، انقطاع سلسله است. در این هنگامی که ما رسیدیم به واجب‌بالذات، سلسله قطع می‌شود.

«و ان کانت»؛ این علت واجب‌بالغیر باشد، اینجاست که با اینکه واجب است باز هم علت می‌خواهد، «کانت ممکنة لذاتها»؛ ذاتاً ممکن خواهد بود، «فكانت مشاركة لباقي الممكنات في امتناع الوجود بدون العلة الواجبة»؛ با باقی ممکنات مشارکت دارد در امتناع وجود بدون علت واجبه. یعنی بدون علت واجبه دیگر ممتنع‌الوجود می‌شود. خب عرض کردم که بیانی که من کرده بودم تسامح داشت، غلط نبود، ولی بیان ایشان مطلب را کامل می‌کنند.

فيجب وجود علة واجبة لذاتها هي طرف السلسلة فتكون السلسلة منقطعة

یعنی حالا که هر کدام از این حلقه‌ها به خاطر اینکه ذاتاً ممکن‌اند واجب‌بالغیر شدند، ولی چون ذاتاً ممکن‌اند احتیاج به علت دارند. « فيجب وجود علة واجبة لذاتها هي طرف السلسلة »؛ پس چاره‌ای نیست که باید وجود و علت واجب‌بالذاتی باشد که دیگر این احتیاجی به علت نداشته باشد. همه وجود چیزهای بعدی را هم همین طرح می‌کنیم. « فتكون السلسلة منقطعة »؛ یک علت طرف سلسله و ابتدای سلسله باشد - اگر از آن‌ور شروع کنید - یا انتهای سلسله باشد - از آن‌ور شروع کنید. «و تکون السلسلة منقطعة»؛ اصلاً لازم نیست که سلسله منقطع شود و تا بی‌نهایت نرود. از اینجا می‌آید.

نقد دلیل اول

این دلیل اول بود که خواجه اقامه کرد.

و في هذا الوجه عندي نظر

مرحوم علامه میگوید این دلیل را من قبول ندارم.

قوشچی در توضیح نظری که مرحوم علامه داشته این‌طور بیان کرده – قوشچی یکی از شارحین تجرید و بعد از علامه حلی است - آن که ابهام داشته این‌طوری تحلیل می‌کند، می‌گوید که منظور علامه این است که این مصادره است؛ این دلیلی که خواجه می‌آورد مصادره است. یعنی مدعا را برداشته در دلیل. مدعی این‌چنین می‌گوید: هر معلولی وابسته به واجب‌بالغیر است، و ما واجب‌بالذات لازم نداریم. دقت کنید، واجب‌بالذات لازم نداریم، واجب‌بالغیر برای ما کافی است. این یکی را منتهی می‌کنیم به واجب‌بالغیر، واجب‌بالغیر قبلی هم به واجب‌بالغیر، همین‌طور می‌روند همه‌شان واجب‌بالغیرند. به سر سلسله هم نمی‌رسند، واجب‌بالغیر اضافه آنجا، آنجا می‌شود همه واجب‌بالغیرند. و واجب‌بالغیرند می‌توانند بالاخره چون خودشان واجب شدند می‌توانند عطا کنند وجود را. اگر موجود نبودند، واجب نشده بودند، موجود نشده بودند، نمی‌توانستند معطی باشند؛ حالا هم موجود شدند هم واجب شدند، منتها واجب‌بالغیر، می‌توانند منشأ بشوند. پس خود خصم ادعا می‌کند که این واجب‌ها می‌توانند واجب‌های دیگر باشند و ما در دلیلمان، در مدعایمان می‌گوییم واجب‌بالغیر کافی نیست، لازم است واجب‌بالذات باشد. خب آن می‌گوید واجب‌بالغیر کافی است، ما می‌گوییم واجب‌بالغیر کافی نیست. یعنی همانی را که آن دارد رد می‌کند، ما بدون دلیل داریم اثبات می‌کنیم.

آنی که مدعای ماست اصلاً نزاع در همین است که واجب‌بالغیر کافی است یا نه؟ واجب‌بالذات کافی است، واجب‌بالغیر کافی است. آن که قائل به تسلسل است می‌گوید واجب‌بالغیر کافی است، ما به واجب‌بالذات نداریم. آنی که منکر تسلسل است می‌گوید واجب‌بالغیر کافی نیست. پس نزاع همین‌جاست که واجب‌بالغیر کافی است یا نه. شما در دلیل آن را اثبات کردی، یعنی همانی که مدعاست دلیل است، همانی که مطلوبه که دلیل اثبات می‌شود مصادره است. این نظری است که علامه را دارد به بیانی که قوشچی می‌کند.

و بعد هم گفته می‌شود که این نقد علامه وارد نیست. چرا وارد نیست؟

به خاطر اینکه ادعا این است که آیا هنوز راه عدم از طرف علت از آن معلول بسته نشده، معلول می‌تواند موجود بشود؟ این اختلاف بحث اختلافی ما این است که اگر راه عدم را نبستیم، می‌تواند این معلول موجود شود یا نه؟

قائل به تسلسل می‌گوید می‌تواند، ما می‌گوییم نمی‌تواند. دلیلمان این است که اگر واجب‌بالذاتی نداشتید بلکه واجب واجب‌بالغیر بود، این واجب‌بالغیر ذاتاً ممکن است. اگر ذاتاً ممکن است، قابل پذیرش عدم هست، راه عدم برایش باز است. وقتی راه عدم برایش باز است، موجود نمی‌شود. شما باید تمام راه‌های عدم را ببندید تا شیء موجود شود. و راه عدم از طرف علت باید بسته شود. واجب بالغیر نمی‌تواند راه عدم را ببندد، چون یک راه از راه‌های عدم، عدم خودش است؛ نمی‌تواند عدم خودش را بگیرد، ممکن است. حالا بگویید علتش عدم را می‌گیرد، ولی خب خود آن علت عرض کردم گرفتار است، آن هم عدم راهش باز است. هر کدام از علل را اگر واجب‌بالغیر باشند، عدم برایشان باز است و بر مابعد خودشان هم می‌بندند. اما اگر علت بالذات راه عدم را بر معلول می‌بندید، همه راه‌ها را بر راه‌های عدم را بر معلول می‌بندید، فقط یک راه عدم باز می‌ماند و آن عدمی است که در خود این علت ممکن است وارد بشود. چون علت بالاخره واجب‌بالذات نیست، علت واجب‌بالغیر است، پس احتمال اینکه عدم بر خودش وارد بشود هست. وقتی عدم اگر بر او وارد بشود، به سمت معلول می‌رود و معلول را معدوم می‌کند. پس عدم کاملاً بر معلول بسته نشد، یک عدم راهش باز است و آن عدمی است که شاید بر علت وارد شود.

خب توجه می‌کنید؟ آن می‌گوید یعنی خصم می‌گوید لازم است راه عدم بسته شود و علت واجب‌بالغیر هم راه عدم را می‌بندد. ما به آن می‌گوییم که بله راه عدم را می‌بندد، ولی راهی را که از طرف خودش می‌آید نمی‌تواند ببندد. راه از طرف خودش می‌آید نمی‌تواند ببندد. بنابراین نمی‌تواند این موجود بشود. این ممکن نمی‌تواند موجود بشود. گفت هیچ مصادره نکردیم. او گفت راه عدم بر این ممکن بسته می‌شود، ما می‌گوییم بله راه عدم بسته می‌شود، فقط یک راه بود، آن راه هم باید بسته بشود. آن راه را جز واجب‌بالذات نمی‌بندد، چون واجب‌بالغیر دوباره راه خودش باز می‌کند. وقتی برای خودش باز شد، برای معلولش هم باز می‌شود. اما یک واجب‌بالذات راه عدم را می‌بندد، می‌تواند بر مابعدش هم ببندد. این کجاش مصادره است؟ او یک ادعایی کرد، ما یک ادعایی کردیم، دلیل آوردیم. در دلیلمان هم ادعا نکردیم. خب این دلیل اول با اشکال و جوابی که از مرحوم علامه بود، و جواب از دیگران تمام شد.

دلیل دوم: برهان تطبیق

قال: و للتطبيق بين جملة قد فصل منها آحاد متناهية و أخرى لم تفصل منها

للتطبیق دلیل دوم است. دلیل دوم بر اینکه تسلسل محال است، این دلیل معروف است به دلیل تطبیق که تقریباً جزء مهم‌ترین دلیل‌ بر بطلان تسلسل است.

بیانش این است که ما یک سلسله‌ای را که از اسباب و مسببات - یا به تعبیر دیگر از علل و معالیل - تشکیل شده تصور می‌کنیم و فکر می‌کنیم که افرادشان بی‌نهایت‌اند. قبول می‌کنیم که افرادشان بی‌نهایت‌اند.

این‌طور می‌گوییم: می‌گوییم این سلسله یک معلول اخیر دارد که فقط معلول است، دیگر علت نیست. قبلش هم علت هست برای این معلول، هم معلول است برای ماقبلش. پس این معلول اخیر فقط معلول است. الان قبلش هم معلول است، قبلش هم. قبل تر از آن هم همینطور، قبل تر هم همین‌طور بروید بی‌نهایت، همه‌شان هم علت که نمی‌رسیم به آنجا که فقط علت باشد دیگر معلول نباشد. رسیدیم به این طرف که فقط معلول است دیگر علت نیست. حالا شاید هم این بعداً دوباره منشأ بشود برای بعدی ولی فعلاً آخریست. پس معلوم نیست که بعدش معلوم نیست که الان علت نیست، اما ماقبلش معلوم نیست که علت هم هست. آخر هم که می‌رویم همین‌طوری دلیل هست که علت هست، هیچ جا نمی‌رسیم که علت باشد و معلول نباشد. این یک سلسله فرض می‌کنیم.

بعد سلسله دیگری را ملاحظه می‌کنیم که آن هم مثل این، از این سلسله دوم ۵ تا برمی‌داریم، مثلاً ۵ تا کمتر یا بیشتر. ۵ تا از سر این سلسله دوم از پایین برمی‌داریم. از پایین برمی‌داریم چون دستمان نمی‌رسد، از پایین برمی‌داریم. بعد این سلسله دوم را می‌کشیم پایین تا این دو تا سلسله از ابتدا هماهنگ بشوند. ابتدای سلسله اول یک است، ابتدای سلسله دوم شش است. ولی ششی است که الان همراه شده با یک، این همراه می‌شود با یک، هفت آن همراه می‌شود با دو، همین‌طور می‌شود. خب حالا شما این کار را کردید، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا آن انتها - حالا انتهاشو نداریم، این سر قضیه تا بی‌نهایت می‌روند – یا این که نه، یک جا این کوتاه متوقف می‌شود. اگر بگویید هر جاشون تا بی‌نهایت می‌رود، لازمه‌اش این است که فرقی بین آن سلسله‌ای که کامل بود و آن سلسله‌ای که ۵ تا از آن کم کردیم نباشد؛ یعنی زاید و ناقص مساوی می‌شود و این باطل است. پس باید قبول کنید که این سلسله کوتاه یک جا تمام می‌شود، یک جا کوتاه‌تر از آن، یک جا کوچکتر از این یکی است. کوچکتر از این یکی، یک جا ایستاده است، آن رفته. این سلسله دوم ایستاده یک جا چون تمام شده، آن یکی دیگر رفته، آن یکی دیگر چقدر جلو می‌رود؟ ۵ تا. وقتی این متناهی شد، آن هم به اندازه بی‌نهایتی و این اضافه ندارد، آن هم به همین اندازه ۵ تایی که برداشته خیلی اضافه دارد. پس اگر آن سلسله کوتاه منتهی شد، آن سلسله بلند هم که 5 تا اضافه برقی دارد که بی‌نهایت نمی‌شود. در مطلقی که 5عدد اضافه کنیم بی‌نهایت نمی‌کنیم. پس این دومی همین سلسله اول هم که طولانی‌تره، آن هم متناهی است.

توجه کنید این دلیل را، دلیل تمام شد.

معلوم شد که این سلسله کوتاه متناهی است، چرا که فرضش کردیم متناهی را متناهی. دلیل تمام شد. اما اینجا یک نکته هست و آن این است که چطور می‌توانیم دو تا سلسله پیدا کنیم که از همه جهت یکسان‌اند، بعد از یکی‌شان ۵ تا کم کنیم؟ نمی‌خواهم بگویم نمی‌شود، ولی خب بالاخره پیدا کردنش مشکل دارد. لذا فرض مسئله را اینطور که عرض کردم نمی کنیم. من عمداً اینطور فرض کردم که مثلاً روشن گفته بشود. بعد هم که حالا مطلب تمام شد، آن فرض واقعی را هم می‌گویم. یک سلسله داریم، نه دو سلسله؛ سلسله‌ای که داریم یک بار فرض می‌کنیم که محفوظ باشد، یک بار از خود همین پنج تا کم می‌کنیم. الان دو تا سلسله در فرض ما درست می شود. یعنی در واقع ممکن است شما بگویید این دو سلسله را دارید. خب وقتی دو تا سلسله شد، همین گفتیم تطبیق می‌کنیم؛ یعنی پایین این دو سلسله را با هم تطبیق می‌کنیم، بالاشون یکی از دو حال را پیدا می‌کند. یا بالای هر سه تا بی‌نهایت می‌رود که لازم می‌آید آن هم فرقی بین زاید و ناقص نباشد، یا بالا تا بی‌نهایت نمی‌رود، این کوچیکه و کوتاهه زودتر تمام می‌شود. خب اگر این زودتر تمام شد، متناهی است. آن یکی هم که یک خرده اضافه بر این متناهی دارد، آن هم متناهی است. پس آن هم یک خرده تمام خواهد شد. بنابراین سلسله هیچ‌وقت تا بی‌نهایت نمی‌رسد.

در دلیل قبلی که گفتیم توجه کردید، تسلسل را به این صورت باطل کردیم که گفتیم واجبی که علت بالذات است، علتی که واجب‌بالذات است در این سلسله واقع می‌شود و سلسله منقطع می‌شود. در دلیل اول این کار را کردیم. در دلیل دوم اصلاً نمی‌گذاریم سلسله تا بی نهایت برود. نمی‌خواهم انتهاش را ببندم، می‌گویم اگر این سلسله کوتاه کم دارد بعد از آن سلسله بلند، پس باید قبل از آن سلسله بلند متوقف شود؛ یعنی برسیم به آخرش. وقتی به آخرش رسیدیم، می‌گوییم متناهی شد. وقت آن سلسله بلند هم چقدر اضافه دارد؟ این سلسله کوتاه به مقدار متناهی اضافه دارد. خب مقدار متناهی را که برای مقدار متناهی اضافه می‌کنیم که متناهی درست نمی‌کند. بنابراین پس این سلسله دوم را چون به اندازه متناهی اضافه دارد، می‌شود متناهی. پس هر چه را که بی‌نهایت فرض کردیم متناهی است. هر جا که شما عدم تناهی را ادعا کنید، به همین بیان متناهی‌اش می‌کنید. دو تا سلسله هم لازم نیست، یک سلسله را دستکاری می‌کنیم؛ یعنی یک بار فرض می‌کنیم محفوظ، یک بار هم فرض می‌کنیم ناقص. این دو تا را با هم مقایسه می‌کنیم، بالاخره دو تا در می‌آید، نه که دو تا سلسله جدا. همین سلسله را دو جور لحاظ می‌کنیم: یکی دست‌نخورده، یکی هم ناقص. این دو تا را با هم مقایسه می‌کنیم، تطبیق می‌کنیم به قول آقایون. در تطبیق یا اینکه هر دو چه در طرف اول موافق‌اند، در طرف آخر هم موافق‌اند، لازمه‌اش این است که زاید و ناقص فرق نکند؛ یا در طرف آخر یکی زودتر متوقف می‌شود که معلوم می‌شود متناهی است، دیگری هم ، چون مقدار متناهی بر این اولین اضافه دارد، او هم متناهی است. این قوی‌ترین دلیل آقایون و برهان تطبیق است که در رد تسلسل است. این یک بیانش، برهان بیان‌های زیادی دارد، این یکی ش بود که به انحاء مختلف در شوارق بیان شده است. و اینجا یک چیزش را گفتیم، بعد هم بیان دیگری هم در دلیل سوم داریم که آن هم یک جوری به برهان تطبیق بر می گردد. اقسام برهان تطبیق در اینجا گفته نشده، همه فروض برهان تطبیق اینجا گفته نشده است.

سوال: تطبیق در شرح تجرید خیلی همین نمی‌شود. نمی‌گوییم می‌شود یا نمی‌شود،

پاسخ: ما می‌گوییم کم می‌شود. بالاخره شما ۵ تا از این سلسله بردارید کمتر شدید.

سوال: سلسله آخر از اول سلسله برمی‌دارید، سلسله را می‌گیرید پایین، تطبیق می‌کنیم اول این و اول آن طرفش چی...

پاسخ: اگر فرق نکرد، لازم نیست که این سلسله زاید با این سلسله ناقص باشد. اگر فرق کرد، معلوم می‌شود این سلسله ناقص تمام شد، سلسله هم بعد تمام شد، سلسله نه بی‌نهایت. حالا فرض کرد این بی‌نهایت است، حالا که به اینجا رسیدیم معلوم است که بی‌نهایت نیست.

سوال: از آخر اول جمع کنید،

پاسخ: از آخر جمع کنید هدف کم می‌شود. یعنی چی؟ از چی کم می‌شود. فرضتان این است که بعداً به این نتیجه می‌رسید که نتوانست رعایت بشود، چون منتهی شد، چون که ۵ تا کمتر از آن داشت، یعنی کوتاه‌تر از آن است. وقتی کوتاه‌تر از آن است، پس معلوم می‌شود زودتر از این تمام می‌شود. این زودتر تمام می‌شود، آن هم تمام می‌شود، مشکلی بیشتری ذات می‌شود تمام بشود. سوال: دیگر زودتر که تمام، من به زودتر کار ندارم، به تمام شدن کار دارم. فرض من این است که شما تغییر نمی‌شود که شما می‌گویید که نامتناهی هستند. می‌گوید بله، سایر مساوی بودن این زمانی تغییر می‌کند که در سلسله ما متناهی باشند. پس مشتری اصلاً متناهی بودن این تفاوت ندارند.

پاسخ: اصلا زائد با ناقص همه جا با هم ناسازگارند، حتی در مجموعه بله. بله همه جا ناسازگارند، حتی در مجموعه ناچیز. زاید و ناقص همه جا نمی‌سازند، نمی‌شود یک چیز در عینی که ناقص باشد برای عینی که ناقص زاید می‌شود. الان شما سلسله دوم را در عین ناقص بودن زاید دارید قرار می‌گیرید، مثل همان سلسله اول است. سلسله اول زاید دارد، سلسله دوم ناقص دارد. شما وقتی می‌گویید سلسله دوم مثل سلسله اول است، معنایش این است که ناقص مثل زاید است. حتی در سلسله ی نا متناهی و نمی‌توانید بگویید زائد مثل ناقص است. پس فرق بینشان بگذارید. اگر فرق میگذارید، پس معلوم می‌شود یک سلسله کوتاه‌تر است، یک سلسله بلندتر. کوتاه‌تره باید باید تمام بشود دیگر، چون کوچکتر است. بعد آن بلندتره هم بعدا تمام می‌شود.

سوال: از آنها نباشد، می‌شود متناهی.

پاسخ: همان دیگر معلوم شد متناهی، متناهی است. آن چه که فرض کردید اشتباه فرض کردید. شما اول فرض کردید متناهی است، متناهی است. بعد ما با این بیان ثابت کردیم که متناهی است. پس معلوم شد که فرضتان درست نبوده است، شما نباید روی آن فرض استقامت کنید. وقتی این مطلب را توجه کردید، بعد از آن فرضتان دست بردارید حکم کنید متناهی است. بله شما می‌خواهید هنوز عدم تناهی را حفظ کنید. ما با این بیان عدم تناهی را داریم از بین می‌بریم، باید اعتراف بشود به تناهی. شما می‌خواهید در عین حال تناهی را حفظ کنید، خب نمی‌شود چون خلاف تناهی ثابت شد. بالاخره شما اول ادعای عدم تناهی کردید، حالا که خلافش را دیدید باید اعتراف کنید به تناهی. پس که فرض کردی این‌ها را تناهی است، در واقع معلوم می‌شود متناهی، نه نامتناهی. خود آقایان اعتراف کردند که نامتناهی نداریم، البته به شرط اینکه رابطه علی و معلولی داشته باشد، نه تعاقب باشد، رابطه علی و معلولی داشته باشد.

این را من توضیح بدهم که شاید توضیح آن اول بحث لازم بود گفته شود چه جور تسلسل داریم. چون قبلاً من گفتم دیگر ندیدم که تسلسل ترتبی داریم، تعاقبی داریم، اعتباری داریم. یک سری افراد تسلسلی را می‌گویند که فقط ترتبی‌اش باطل است، دیگر می‌گویند جایز است. متکلم می‌گوید ترتبی و تعاقبی‌اش باطل است و آن اعتباری‌اش جایز است. پس هر دو توافق دارند که اعتباری جایز است، هر دو توافق دارند که ترتبی محال است. اختلافشان تعاقبی است. در تعاقبی فیلسوف می‌گوید محال نیست، دیگر جایز است؛ متکلم می‌گوید محال است. حالا من توضیح بدهم مختصر.

تسلسل ترتبی، تسلسل بین علت و معلول است که حلقاتش بر هم مترتب‌اند، مثل معلول که بر علت مترتب است. هر حلقه پایینی مترتب بر حلقه بالایی است. این اصطلاحاً گفته می‌شود سلسله ترتبی که حلقاتش بر هم ترتب هست و توقف هست.

یک تسلسل داریم تسلسل تعاقبی، مثل انسان‌ها. بعضی از فلاسفه مدعی اند - فلاسفه مشائین - که خلقت انسان از ازل شروع شده و همین‌طور تا ابد هم ادامه دارد. خب از ازل انسانی آمده، بعدش پسر بچه‌اش آمده، بعد از آن دوباره بچه این دومی آمده، همین‌طور تا ابد ادامه دارد، این تسلسل است و بی‌نهایت است ولی تعاقبی است، یعنی در عرض هم نیست، متوکل بر دیگری نیست. هیچ‌وقت بچه متوقف بر پدر نیست، پدر علت تامه بچه نیست، علت معده است. علت بچه خدایی است که خلقش کرده یا وسایط فیضی است که به اذن‌الله این بچه را به وجود می‌آورد، اما علت پدر نیست. بنابراین این بچه ترتب بر پدر ندارد، بلکه نسبت به پدر تعاقب دارد، یعنی بعد از او و در عقب او پشت سر آمده. این تسلسل را متکلمین می‌گویند باطل است، لذا اصلاً انسان را تا بی‌نهایت پیش نمی‌برند؛ می‌گویند انسان مثل بقیه موجودات عالم حادث است، تا بی‌نهایت نمی‌شود. اما فیلسوف از جایی اجازه می‌دهد، می‌گویند انسان تا بی‌نهایت می‌رود، از آن طرف تا بی‌نهایت و از آن طرف هم تا بی‌نهایت.

یک تسلسل داریم تسلسل اعتباری که باید حلقاتش با اعتبار ساخته شود، خودبه‌خود در خارج ساخته می‌شود. مثل عدد را شما باید بسازید در ذهنتان، اعتبار کنید. و یا معدود در خارج موجود است، عدد در خارج موجود نیست. خب شما اعتبار می‌کنید، می‌گویید عدد مثلاً دو، عدد سه، عدد چهار را اعتبار می‌کنید. پیش می روید تا مثلاً عدد ۱۰۰، عدد ۱۰ هزار، دیگر بعدش حوصله‌تان سر می رود؛ مثلاً خسته می‌شوید، دیگر اعتبار نمی‌کنید، سلسله ادامه پیدا نمی‌کند. در تسلسل اعتباری چون حلقات با اعتبار درست می‌شود، اگر معتبر توانست تا بی‌نهایت اعتبار کند، تسلسل اعتباری پیش می‌آید؛ اگر نتوانست پیش نمی‌آید. و شخصی کسی نمی‌تواند تسلسل اعتباری را تا بی‌نهایت ببرد. از همین‌جا تسلسل اعتباری قطع می‌شود به همین دیگر. تسلسل اعتباری اصلاً اشکال ندارد، چون در واقع بی‌نهایت نیست. بله ما می‌توانیم این‌طوری بگوییم: ۱، ۲، ۳، برسیم ۱۰۰، ۷۰۰۰ و بقیه این و بقیه. یعنی بی‌نهایت، اما بقیه تصور اجمالی است. این تصور اجمالی کافی نیست، ما هر کدام از این‌ها را باید با یک اعتبار جدا موجود کنیم؛ یعنی بعد از مثلاً ۱۰۰ دوباره ۱۰۱، ۱۰۲، همه باید تک‌تک موجود بشوند و حلقه این سلسله را تشکیل بدهند. و الا به طور مجمل می‌گوید و بقیه این و بقیه تسلسل می‌کنیم. از اول هم می‌توانید بگویید عدد بی‌نهایت، عدد بی‌نهایت یک کلمه بیشتر نمی‌شود. خب این هم یعنی یعنی صفحه بی‌نهایت یا نه، یعنی یکی منتها یکی که مفهومش بی‌نهایت است. وقتی می‌گویید عدد بی‌نهایت، در واقع یک عدد است،منتهی یکی که بی‌نهایت باشد. این دیگر تسلسل نیست. تسلسل این است که شما دونه دونه این اعداد را اعتبار کنید به تفصیل و جدایی از هم، آن‌وقت تا بی‌نهایت این حلقات را ببرید که شدنی نیست. در تسلسل هیچ‌کس نگفته، و همه جایز نمی‌دانند، تعاقبی که فیلسوف گفته جایز است متکلم گفته غیرجایز، و ترتبی که همه می‌گویند غیرجایز. بحث ما فعلاً در تسلسل ترتبی است، چون ما در احکام وصل می‌کنیم، در علم علت داریم بحث می‌کنیم که این علل نمی‌توانند یک سلسله بی‌نهایت تشکیل بدهند.

قال: و للتطبيق بين جملة قد فصل منها آحاد متناهية و أخرى لم تفصل منها

قال: «و للتطبیق»؛ این تسلسل باطل است به خاطر تطبیق « بين جملة قد فصل منها آحاد متناهية »؛ بین مجموعه‌ای که این‌ها اعداد متناهی است. ببینید مجموعه را یکی می‌گرفت، من از خارج دو تا گرفتم، بعد برگشتم طبق حرف‌های آقایون یکی گرفتم. می‌گوید یک مجموعه‌ای داریم که بعد فرض دارم این‌ها متناهی است، متناهی از آن جمع کردیم، جدا کردیم، مثلاً ۵ تا، حالا هرچند هست بیشتر کرد. «و اخری»؛ یعنی جمله دیگری را فرض می‌کنیم که «لم تفصل منها شیء»؛ هیچ واحدی از این جدا نشده، همان‌جور که بی‌نهایت فرض شده حفظش کردیم. الان دو تا مجموعه داریم، دو تا را با هم تطبیق می‌کنیم به همان بیان کرد.

أقول: هذا هو الوجه الثاني من الوجوه الدالة على امتناع التسلسل و هو المسمى ببرهان التطبيق

« هذا هو الوجه الثاني »؛ وجوبی که دلالت می‌داد بر ابطال تسلسل. «و هو»؛ یعنی وجه ثانی، «مسمی ببرهان التطبیق»؛

و هو دليل مشهور و تقريره

دلیل مشهور تقریرش این است:

« أنا إذا أخذنا جملة العلل و المعلولات إلى ما لا- يتناهى »؛

یعنی مجموعه علل و معلولات را ردیف کردیم و تا بی‌نهایت هم گذاشتیم پیش برود. یک سلسله بی‌نهایت که مرتب شده است از علل و معالیل، همچین سلسله‌ای داشتیم. «و وضعناها جملة»؛ یعنی به همین صورت مجموعه قرارش دادیم، در همین صورت مجموعه قرارش بدهیم، چیزی از آن کم نکردیم، گذاشت این باشد.

« و وضعناها جملة ثم قطعنا منها جملة متناهية »؛

بعد از همین سلسله یک مقدار متناهی جمع کردیم، سلسله دوم درست شد. در حالی که سلسله اول را حفظ کردیم، سلسله دوم هم درست شد. یک سلسله را به دو سلسله تبدیل کردیم: یک سلسله‌ای که هیچی از آن کم نشده بود، چند تا کم کردیم؛ آنی که هیچی کم نشده بود تلفظ کردیم، این هم که جمع کردیم کنار گذاشتیم. دو تا سلسله درست شد: یکی بی‌نهایت، یکی کمتر از بی‌نهایت.

« ثم أطبقنا إحدى الجملتين بالأخرى »؛

تطبیق کردیم یکی از دو جمله را - یعنی یکی از دو مجموعه را. خب مجموعه دیگر چطوری تطبیق کردیم؟ انتهاشو را که دستمان نمی‌رسید، ابتداشو تطبیق کردیم.

« بحيث يكون مبدأ كل واحدة من الجملتين واحدا »؛

کاری کردیم که ابتدای این دو جمله یکی بشود. یعنی آن جمله ناقص که از ابتداش هم برداشتیم، کشیدیم پایین تا منطبق شود ابتداش با ابتدای آن سلسله اولی و به جایی مبدأشان توافق پیدا شد. حالا سؤال می‌کنیم منتهاشون چی؟ « بحيث يكون مبدأ كل واحدة من الجملتين واحدا »؛ اگر هر دو جمله استمرار پیدا کردند، پیش رفتند «الی ما لا نهایة له»؛

فإن استمرتا إلى ما لا يتناهى كانت الجملة الناقصة مثل الزائدة هذا خلف

لازمه‌اش این است که جمله ناقصه مثل جمله زائده باشد. «هذا خلف»؛ این باشد با چه نهایت بروند برود.

فرض دوم: «و ان انقطعت الناقصة»؛ فرض دوم این است که ناقصه قطع بشود، چون بالاخره ناقصه دیگر زودتر از این تمام می‌شود، مقتضای نقصش این است. و این‌قدر ناقصه تناهی هست، این ناقصه تناهی می‌شود آن‌وقت.

« و إن انقطعت الناقصة تناهت و يلزم تناهي الزائدة لأن ما زاد على المتناهي بمقدار متناه فهو متناه. »؛ چرا؟ چون زائده چند تا بیشتر از ناقصه دارد، او چند تا هم که نامتناهی‌اش نمی‌کنیم. «لان ما زاد متناه»؛ به مقدار متناهی.

« لأن ما زاد على المتناهي »؛ آن سلسله‌ای که متناهی باشد که متناهی است، و آنی که زاید بر این متناهی باشد باز متناهی است، به شرطی که مقدار زایدش متناهی باشد. اما اگر مقدار زاید مقداری که می‌خواهیم اضافه کنیم نامتناهی باشد، خب سلسله را نا متناهی می‌کند. اما ما یک سلسله متناهی داریم، یک مقدار متناهی هم به آن اضافه می‌کنیم؛ آن تناهی با این تناهی جمع می‌شود، غیرمتناهی درست نمی‌کند، باز هم سلسله هم متناهی است. ما متناهی آن سلسله‌ای که بر متناهی اضافه داشته باشد و اضافه‌اش به اندازه ی متناهی باشد، و این‌چنین چیزی که زیاده و متناهی دارد، متناهی است. ببینید «بمقدار متناه»؛ ما اسم این متناهی خبرشه. این مقدار متناهی متعلق به زاید است. چیزی که به مقدار متناهی اضافه دارد، اضافه دارد بر متناهی. آنی که اضافه دارد به مقدار متناهی، فهو متناهی خودش هم متناهی است.

پس از اینجا نتیجه می‌گیریم که آن سلسله‌ای که کوچک‌تره متناهی است، بعد هم اضافه می‌کنیم که آن سلسله بزرگ متناهی است. پس هر دو متناهی شدند. بنابراین آنچه را که نامتناهی فرض کردی، متناهی از آب درآمد. پس باید بگویی که سلسله متناهی است، خلف لازم می‌آید. ولی در عین حال مطلوب هم نتیجه گرفته می‌شود. اگر سلسله متناهی باشد خلف فرض می‌شود، ولی مطلوب ما که سلسله است نتیجه گرفته می‌شود.

این دلیل دوم بود. دلیل سوم ان‌شاءالله باید بماند برای جلسه [بعد].

سوال: شما می‌فرمایید که این نام‌هایی که می‌خواهم تطبیق کنم از کجا آوردیم؟

پاسخ: عرض می‌کنم که فرض می‌کنیم، فرض می‌کنیم داریم. ما می‌گوییم نداریم، سلسله نامتناهی نداریم. شما می‌گویید داریم، ما می‌گوییم حالا که داریم، پس حالا که شما می‌گویید داریم، خب ما فرض می‌کنیم داریم. بعد درباره‌اش این عملی که انجام می‌دهیم به این موضوع از کجا پیش می آید سلسله باطله نتیجه می‌دهد. پس اینکه نامتناهی هستیم باید متمایز بشویم. نمی‌گوییم ما یک سلسله نامتناهی در خارج داریم که دیگر احتیاج ندارد بحث کنیم، از اینکه باطل است یا صحیح است، ما نمی‌گوییم سلسله نا متناهی در خارج نداریم، خصم ما می‌گوید سلسله نامتناهی رو داریم می‌گوییم خب اگر داریم، فرض آن‌طور که می‌گوید داریم، ما فرض می‌کنیم مماشاتا با شما فرض می‌کنیم سلسله را داریم. خب وقتی این سلسله را داشته باشیم، در موردش این عملی که گفتیم انجام می‌دهیم، آخر نتیجه می‌گیریم که این سلسله که تو فکر کردی نامتناهی است، و ما فرض کردیم نا متناهی است

سوال: این مطلب را می شود در قالب مثال توضیح دهید

پاسخ: یعنی خودم به شما سلسله را نشان بدهم؟ این را باید در ذهن تصور کنید . این مثل الف آخر قبلش ب هست، قبلش ج است و قبلش دال است، همین طور تا بی نهایت. آن می‌گوید داریم، ما می‌گوییم نداریم. به چه دلیل ما می‌گوییم نداریم به این اولی که می‌کنیم. وقتی اولی را می‌کنیم می‌بینیم سلسله متناهی بوده. سه چهار تای اول را بر می داریم و تطبیق می کنیم و در آخراشون اگر مطابقت نباشد خلاف لازم می‌آید، اگر مطابقت باشد خلاف لازم می‌آید. پس مطابقت نباشد، وقتی مطابقت نبود تناهی نداریم.

 


logo