« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/27

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سوم / نسبت علیت و معلولیت

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سوم / نسبت علیت و معلولیت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۱7، سطر ششم.

قال: و النسبتان من ثواني المعقولات و بينهما مقابلة التضايف.[1]

نسبت علیت و معلولیت

بحث از احکام علت فاعلی که داشتیم و این احکام را بیان کردیم، به مناسبت اینکه فاعل علت است و اثر معلول است، حکم علیت و معلولیت را بیان می‌کنیم و علیت و معلولیت را نسبت می‌نامیم. می‌گوییم اینجا نسبت معقول ثانی است؛ یعنی در خارج وجود ندارد، در تصور ما موجود می‌شوند و وصف می‌شوند برای موضوع‌های خارجی، یا به تعبیر ایشان عارض می‌شوند بر موضوع‌های خارجی. خود علیت را ما در خارج نمی‌یابیم، معلولیت را در خارج نمی‌یابیم، ولی چیزی که متصف به علیت هست - یعنی علت - و چیزی که متصف به معلولیت هست - یعنی معلول - در خارج هست. بنابراین خود علیت و معلولیت در خارج نیستند، ولی اتصافشان در خارج است. این می‌شود معقول ثانی.

قبلاً معقول ثانی را اینطور معنا کرده بودیم: چیزی که خودش در خارج نیست ولی اتصافش در خارج هست، موصوفش در خارج است. اتصاف در خارج است ولی خود صفت در خارج نیست. می‌گوییم علیت و معلولیت هم این‌چنین‌اند؛ موصوفشان که آن ذات است در خارج هست، اتصاف آن ذات به علیت و معلولیت در خارج هست، اما خود علیت و معلولیت در خارج نیستند، بلکه در ذهن هستند که می‌شوند معقول ثانی.

بعد از اینکه بیان شد که این‌ها معقول ثانی هستند، ذکر می‌کند که بینشان رابطه تضایف هست. تضایف عبارت است از دو امر وجودی که تصور یکی همراه با تصور دیگری است؛ یعنی تقابل دارند، و در یک جا جمع نمی‌شوند. و این تقابل بین همه اقسام متقابل‌ها هست، منتها در اضافه یا تضایف این خصوصیت هست که طرفین وجودی‌اند اولا و اگر یکی را بخواهیم تعقل کنیم، لزوماً دیگری تعقل می‌شود ثانیا. هم علیت را بخواهید تعقل کنید، معلولیت تعقل می‌شود؛ معلولیت را بخواهید تعقل کنید، علیت درک می‌شود. دو تا با هم همراه هم باید تعقل بکنند، می‌شود تضایف. پس هر یک را که نگاه کنید، در خودش با همدیگر بینشان تضایف است.

چرا می‌گوید تضایف دارند؟

می‌خواهد بیان کند که البته تضایف دارند، خب واقعیت را دارد بیان می‌کند، ولی در ضمن می‌خواهد نتیجه بگیرد که این‌ها به عنوان صفت بر یک شیء نمی‌شوند؛ متضایفان و متضایفان متقابلان‌اند، متقابلان در یک جا جمع نمی‌شوند. البته در یک جا نسبت به یک شیء جمع نمی‌شوند؛ یعنی نسبت به دو امر جایز است جمع شوند. حالا ما نسبت به یک امر را الان مطرح می‌کنیم، نسبت به دو امر می‌تواند جمع بشوند. در متن بعدی مطلب می‌آید، فعلاً اینکه نسبت به دو می‌توانند جمع بشوند الان بحث نمی‌کنیم.

الان این‌چنین می‌گوییم که یک چیز نسبت به یک چیز دیگر نمی‌تواند هم علت باشد هم معلول. مثلاً الف علت باشد برای ب و درست همین الف معلول باشد برای ب؛ که هم ب را صادر کرده باشد، هم خودش از ب صادر شده باشد. این شدنی نیست، دور است. دور این است که یکی علت دیگری شود، باز دیگری هم علت آن یکی شود؛ هر دو بر هم توقف داشته باشند. این بشود موقوف‌علیه برای او، آن هم بشود موقوف‌علیه برای او؛ همچنین این بشود موقوف بر او، آن بشود موقوف بر این. هر دو بر هم مبتنی شوند و هر دو مبنای یکدیگر باشند.

خب پس این‌طور شد که مصنف با این بیانی که بین علیت و معلولیت تقابل است، فهماند که این دو تا با هم در یک جا جمع نمی‌شوند؛ نسبت به یک امر نمی‌توانند جمع بشوند. یعنی یک چیز نسبت به یک امر هم علت باشد هم معلول، نمی‌شود. اما نسبت به دو امر می‌تواند علت بشود، می‌تواند معلول بشود؛ بحث بعدی‌است که ان‌شاءالله وقتی رسیدیم عرض می کنیم.

صفحه ۱۱۷، سطر ششم.

قال: و النسبتان من ثواني المعقولات و بينهما مقابلة التضايف

(نسبتان) یعنی نسبت علیت و نسبت معلولیت، «من ثوانی المقولات»؛ نسبتان یعنی نسبت علیت و نسبت معلولیت، این‌ها از ثوانی مقولات‌اند، یعنی از معقولات ثانی که توضیح دادیم وجودشان در ذهن است، ولی اتصافشان در خارج.

«و بینهما مقابلة التضایف»؛

بینشان تقابل تضایف هم هست، یعنی با هم رابطه تضایف و تقابل هم دارند. در یک جا نمی‌شود یک چیز نمی‌تواند متصف به هر دو بشود، مگر به نسبت آن‌هایی که بعداً توضیح می‌دهیم.

«أقول: يعني أن نسبة العلية و المعلولية من المعقولات الثانية»؛

یعنی نسبت علیت و معلولیت از مقولات ثانیه است. چرا از مقولات ثانیه است؟ چون وجود خارجی ندارد. شما در خارج محال است که یک چیزی را پیدا کنید که عبارت باشد از علیت، یا یک چیزی را پیدا کنید که عبارت باشد از معلولیت. بله، موصوفشان را در خارج پیدا می‌کنید، ولی خودشان را نه.

لاستحالة وجود شي‌ء في الأعيان هو مجرد علية أو معلولية

« لاستحالة وجود شي‌ء »؛ زیرا که وجود شیئی نیست، « في الأعيان هو مجرد علية أو معلولية »؛ که آن شیء نفس علیت یا نفس معلولیت باشد. یعنی می‌تواند موصوف به علاوه علیت باشد یا موصوف به علاوه معلولیت باشد، اما صرف علت و معلولیت منقطعاً از علت و معلول، منقطعاً از آن ذات و موصوف نمی‌توانیم داشته باشیم. وصف خالی را، مجرد این و این وصف خالی را نمی‌توانید در خارج بیابید. بله، موصوفش را می‌توانید بیابید؛ وقتی موصوف را یافتید، به نحوی هم این وصف در خارج است. البته خود وصف در خارج نیست، اتصافش هست. این خودش به تنهایی نمی‌توانید به خارج مجرد، یعنی به تنهایی، محال است در خارج چیزی داشته باشید که تنها علیت یا تنها معلولیت باشد؛ یعنی همراه با موصوف نباشد، خودش تنها باشد.

«و ان کان معروضهما موجوداً»؛

اگرچه معروضشان و موصوفشان در خارج موجود است. آنی که علیت بر او سوار می‌شود - یعنی علت - آنی که معلولیت بر او سوار می‌شود - یعنی معلول - آن در خارج هست، اما خود علیت و معلولیت در خارج نیست.

این حکم اولی است که خواجه بین این دو تا بیان کرد که هر دوشان معقول ثانی‌اند.

و بينهما مقابلة التضايف

حکم دوم این است که «بینهما مقابلة التضایف»؛ یعنی با هم تقابل دارند، آن هم از سنخ تقابل تضایف. زیرا علت، علتِ معلول است؛ می‌بینید دارد اضافه می‌شود. علت، علتِ معلول است، معلول هم معلولِ علت است. یعنی معلول به علت اضافه دارد و انتساب دارد، علت هم به معلول اضافه و انتساب دارد. بینشان تضایف است. عرض کردیم دو امر وجودی که تعقل هر یک همراه تعقل دیگری است، این معنای تضایف است. هر دو با هم تعقل می‌شوند، این معنای تضایف برای علیت و معلولیت حاصل است پس علیت و معلولیت تضایف دارند.

امتناع اجتماع علیت و معلولیت نسبت به شیء واحد

حالا چرا مصنف این عبارات را ذکر کرد؟ درست است حکم علیت و معلولیتش را بیان می‌کند، ولی با این حکم چه غرضی داشت؟

غرضش این است که می‌خواست بگوید این است که چون این‌ها متقابل‌اند، در یک جا جمع نمی‌شوند. به خاطر تقابلی که دارند، نمی‌توانند با هم جمع بشوند. پس وقتی که رابطه ی تقابل بینشان قائل شد، آن‌ها را از جمع شدن در یک محل و در یک موصوف منع کرد. این غرض اصلی‌اش همین بود که بفرماید این دو تا نمی‌توانند یک جا جمع بشوند؛ و الا اگر یک جا جمع بشوند، دور لازم می‌آید که یک شیء را هم بگوید علت از آن دومی، هم معلول از دومی. آن‌وقت می‌شود دور، دور بلاواسطه هم می‌شود، واسطه هم نیست. این الف علت است برای ب، ب هم علت است برای الف؛ هیچ هم واسطه بینشان نیست.

و قد نبه بقوله و بينهما مقابلة التضايف على امتناع كون الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى شي‌ء واحد علة و معلولا و هو الدور المحال

«و نبه بقوله»؛ مصنف به قولش گفت: «و بینهما مقابلة التضایف»، تنبه داد «علی انه یمتنع»؛ بر اینکه ممتنع است که یک شیء «بالنسبة الی شیء واحد»؛ نسبت به شیء واحد، «یکون علة و معلولاً»؛ یک شیء نمی‌تواند نسبت به یک چیز هم علت باشد هم معلول. نسبت به دو شیء می‌تواند علت باشد و معلول باشد - چرا که در متن بعدی این را می‌گوید - ولی نسبت به یک شیء نمی‌تواند هم علت باشد هم معلول. «و الا لدار»؛ و الا دور لازم می‌آید. یعنی اینکه نسبت به یک شیء هم علت باشد هم معلول، همان دور است که محال هم هست.

لازم می‌آید دور و جهت استحاله را هم بیان کنند.

جهت استحاله این است که علیت مستلزم چیزی است که دو تا صفت را داشته باشند: یکی استغنا، یکی تقدم. علت همیشه مستغنی از معلول و همیشه مقدم است بر معلول. از هر جا وصف علیت باشد، وصف استغنا و تقدم هم هست. معلولیت برعکس؛ هر جا معلولیت باشد، وصف احتیاج و تأخر هست. چون هر معلولی محتاج به علت است و مؤخر از علت. پس علیت یعنی استغنا و تقدم، معلولیت یعنی احتیاج و تأخر. حالا اگر چیزی هم علت باشد هم معلول، معنایش این است که هم مستغنی است هم محتاج؛ همچنین معنایش این است که هم مقدم است هم مؤخر. خب اینجا متقابل‌اند و جایز نیست. پس دور به این دلیل جایز نیست که باعث جمع استغنا و تقدم می شود.

فإن العلة علة المعلول، و المعلول معلول العلة و قد نبه بقوله و بينهما مقابلة التضايف على امتناع كون الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى شي‌ء واحد علة و معلولا و هو الدور المحال

« فإن العلة علة المعلول، و المعلول معلول العلة »؛ زیرا علیت مستلزم استغنا و تقدم است، كون الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى شي‌ء واحد علة و »؛ و معلولیت مستلزم حاجت و تأخر است. « كون الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى شي‌ء واحد علة و معلولا »؛ پس اگر شیء واحد هم علت باشد هم معلول برای شیء واحد، « و محتاجا إليه متأخرا عنه هذا خلف »؛ لازم می‌آید اجتماع استغنا و حاجت، «و التقدم و التأخر»؛ و اجتماع تقدم و تأخر. « و هو الدور المحال »؛ و این محال است.

چرا محال است؟ چون باعث جمع استغنا و احتیاج است، یا باعث جمع تقدم و تأخر است. اگر دقت کنید، باعث جمع استغنا و احتیاج - یعنی استغنا و عدم استغنا، یا یعنی احتیاج و عدم احتیاج. اگر استغنا با احتیاج جمع بشود، مثل اینکه استغنا با عدم استغنا جمع شده. احتیاج یعنی عدم استغنا؛ به جای احتیاج شما عدم استغنا بگذارید، بگویید استغنا با احتیاج جمع شده، یعنی استغنا با عدم استغنا جمع شده. این تناقض است. یا استغنا با احتیاج جمع شده، به جای استغنا عدم احتیاج بگذارید؛ بگویید احتیاج با استغنا جمع شده، به معنای این باشد که احتیاج با عدم احتیاج جمع شده است. خلاصه به جای استغنا عدم احتیاج بگذارید، یا به جای احتیاج عدم استغنا بگذارید؛ آن‌وقت این دو تا را جمع کنید، این نقیضین جمع شده است.

تقدم و تاخر هم همین‌جور؛ به جای مقدم شما عدم تأخر بگذارید، یا به جای تقدم عدم تأخر بگذارید. تقدم با تأخر که جمع می‌شود، یعنی تأخر با عدم تأخر جمع می‌شود؛ می‌شود تناقض. یا به جای تأخر عدم تقدم بگذارید؛ وقتی مقدم با مؤخر جمع می‌شود، یعنی تقدم با عدم تقدم جمع می‌شود. بالاخره در هر حالتی از این حالات که گفتیم، تناقض پیش می‌آید. به ظاهر تناقض نیست، استغنا با احتیاج دارد جمع می‌شود؛ ولی وقتی دقت کنیم، ارجاع بدهیم، می‌بینیم بازگشتش به تناقض است. و چون بازگشتش به تناقض است، محال است. اگر مستلزم تناقض نشود باطل نیست، چون دارد مستلزم تناقض می‌شود باطل است. به این بیان که عرض کردم. می‌آورد.

چرا دور محال است؟

« لأن كونه علة يقتضي الاستغناء و التقدم »؛ یعنی آن شیء، « كونه علة »؛ اگر علت باشد، « يقتضي الاستغناء و التقدم »؛ اقتضا می‌کند که استغنا داشته باشد و تقدم داشته باشد.

« و كونه معلولا »؛ و اگر معلول باشد، « يقتضي الحاجة و التأخر »؛ اقتضا دارد که حاجتمند باشد و متأخر. بنابراین اگر شیء واحد هم علت باشد هم معلول،

« فيكون الشي‌ء الواحد مستغنيا عن الشي‌ء الواحد متقدما عليه »؛ شیء واحد مستغنی از شیء واحد و متقدم بر او باشد، «و محتاجاً الیه متأخراً عنه هذا خلف. »؛ و همچنین محتاج هم به آن شیء واحد و متأخر هم از آن شیء واحد باشد. « هذا خلف. »؛ و این مستلزم اجتماع استغنا و احتیاج، یا اجتماع تقدم و تأخر است که؛ می‌گوید مستلزم نقیضین است. یعنی این خلاف فرض است. اگر شما فرض می‌کنید این مستغنی است، فرض کردید محتاج است، می‌شود خلاف فرض؛ یا اگر فرض کردید محتاج است، فرضش کنید مستغنی، می‌شود خلاف فرض. همچنین اگر فرض کردیم مقدم است، فرضش کنیم مؤخر، می‌شود خلاف فرض. می‌گوییم خلف، برای اینکه خلف هست؛ خلف واقعاً هست. بالاخره اجتماع نقیضین می‌شود، اجتماع نقیضین آره.

جواز اجتماع علیت و معلولیت نسبت به دو شیء

« قال: و قد يجتمعان في الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى أمرين لا يتعاكسان فيهما. »؛

این همان مطلبی است که در متن بعدی می‌آید که متن می‌گوید می‌توانند دو نسبت علیت و معلولیت در یک موصوف جمع بشوند، ولی به شرطی که این موصوف را با امر واحد دیگر نسنجید، با دو تا امر بسنجید؛ طوری که این موصوف علت شود برای یکی از این دو، معلول شود برای یکی دیگر. مثلاً فرض شد الف داریم، ب داریم، ج داریم. این ب وسط این دو تا قرار گرفته؛ معلول است برای قبلی خودش که الف است، علت است برای بعدی خودش که ج است. الان هم علت شده هم معلول، اما نه برای یک چیز؛ برای یک چیز آن اولی که فقط علت است دیگر معلول نمی‌شود، سومی هم فقط معلول است علت نیست. اما این وسطی که ب است، این هم علت است هم معلول؛ علت است برای ج، معلول است برای الف. این اشکال ندارد. این به ظاهر اشکال ندارد به طور معمول، اما در یک فرض اشکال دارد. در آن فرضی که آنی که علت خالص است - یعنی الف - معلول برای سومی هم بشود؛ یا آنی که معلول خالص است - یعنی ج - علت برای اولی هم بشود. آن‌وقت اولی علت می‌شود برای سومی و معلول می‌شود برای سومی، باز هم لازم می‌آید دور. منتها دور با واسطه لازم می آید.

در فرض قبلی دور بلاواسطه لازم آمد، الف بر ب متوقف بود، ب هم بر الف متوقف بود، دیگر واسطه نداشت. اما در اینجا الف و ج متوقف هستند بر ب، ب بینشان واسطه است. ج هم بر الف متوقف است، ب بینشان واسطه است. یک واسطه دارند، ولی بالاخره بر هم توقف کردن معنایش این است: ج بر ب متوقف است، ب بر الف متوقف است؛ تا اینجا درست گفتیم. بعد دور زدیم، دوباره گفتیم الف بر ج متوقف است. یعنی دور زدیم، از الف شروع کردیم به ج رسیدیم، می‌شود دور. یا بگویید الف علت است برای ب، ب علت است برای ج؛ تا اینجا درست گفت. بعد دوباره ج دور می‌زند، می‌گوید ج هم علت است برای الف. برمی‌گردد، این غلط است.

پس عیبی ندارد که این ب که وسط قرار گرفته هم علت باشد هم معلول؛ منتها برای دو چیز: علت باشد برای مابعد خودش که ج است، معلول باشد برای ماقبل خودش که الف است. ولی به شرط اینکه آن ماقبل و مابعد بر همدیگر متوقف نشوند. به تعبیر خواجه آن ماقبل و مابعد در نسبت علیت عکس نشوند؛ آن قبلی علت بعدی، معلول سومی معلول. فقط همان نسبت علیت و معلولیت داشته باشند، نشود که آن علیت - آنی که نسبت علیت دارد - نسبت معلولیت پیدا کند و آنی که نسبت معلولیت دارد نسبت علیت پیدا کند. اگر چنین بشود، این‌ها عکس می‌شوند در نسبت علیت و معلولیت. وقتی عکس شدند، دور درست می‌شود. عکس شدن یعنی این علت است آن معلول، نه بالعکس؛ آنی که معلول بود علت است، آنی که علت بود معلول است. که عکس می‌شوند، یعنی آن نسبتی که پیدا کردند با همدیگر عوض می‌کنند؛ این علت بود آن معلول بود، حالا عوض می‌کنند، این که علت بود آن می‌شود معلول، آن که معلول بود آن می‌شود علت. دور بین این دو تا لازم می‌آید که الف و ج هستند. آن ب وسط مشکل دور را پیدا نمی‌کند، ولی چون طرفینش مشکل دور را پیدا می‌کنند و ساقط می‌شوند، دیگر بالاخره تأثیر نمی‌توانند بکنند، ب هم از کار می‌افتد. چون ب را چی باید به وجود بیاورد؟ الف باید به وجود بیاورد؛ الف خودش گرفتار است، مبتلا به اشکال است. وقت این ب کدام را به وجود می‌آورد؟ ج را؛ ج خودش گرفتار است، مبتلا به اشکال است. پس ب در این صورت نمی‌تواند معلول به الف شود، چون الف خراب شده؛ نه می‌تواند علت برای ج شود، چون ج خراب شده. وسطی هم در اینجا از کار می‌افتد. مشکل اصلی بین آن الف و ج برقرار می‌شود، ولی سرایت می‌کند به ب.

پس نتیجه را می‌گیریم که اگر یک شیء نسبت به دو شیء هم وصف علیت داشت هم وصف معلولیت، اشکال ندارد؛ ولی به شرطی که آن دو شیء خودشان علیت و معلولیت را با هم عوض نکنند، عکس نکنند. و الا خودشان مبتلا به دور می‌شوند، بعد این وسطی هم خراب می‌شود.

« قال: و قد يجتمعان في الشي‌ء الواحد

یعنی این دو نسبت علیت و معلولیت جمع می‌شوند، «فی شیء واحد»؛ در یک شیء، « بالنسبة إلى أمرين »؛ اما نسبت به دو شیء که یک شیء وصف علیت پیدا می‌کند نسبت به یکی از این دو امر، وصف معلولیت پیدا می‌کند نسبت به امر دیگر. این اشکالی ندارد که نسبت به دو امر این شیء واحد هم وصف علیت پیدا کند هم وصف معلولیت. نسبت به یکی از آن‌ها وصف علیت پیدا می‌کند - نسبت به ج - نسبت به یکی از آن‌ها وصف معلولیت پیدا می‌کند - نسبت به الف. اشکال ندارد.

« لا يتعاكسان فيهما »؛

یعنی این دو امری که این صفت را دارند، «لا ینعکسان»؛ یعنی در نسبت علیت و معلولیت عکس نمی‌شوند. اگر یکی نسبت معلولیت دارد، تا آخر هم آن نسبت معلولیت را حفظ می‌کند؛ آن یکی هم که نسبت معلولیت دارد، تا آخر هم آن نسبت معلولیت را حفظ می‌کند. این‌طوری نیست که عکس بشوند، آن علت باشد معلول، معلول باشد علت. «و الا»؛ و الا باز دور لازم می‌آید، دور بین همان دو تا لازم می‌آید.

أقول: قد تجتمع نسبة العلية و المعلولية في الشي‌ء الواحد بالنسبة إلى أمرين

«اقول: قد یجتمع»؛ اجتماع می‌کند نسبت علیت و معلولیت، «فی شیء واحد»؛ که مثلاً ب هست، «بالنسبة الی امرین»؛ نسبت به دو امری که در مثال ما الف و ج بود.

« فيكون علة لأحد الشيئين و معلولا للآخر كالعلة المتوسطة فإنها معلولة العلة الأولى »؛

این شیء واحد که ب هست، «علة لغیره»؛ یعنی علت برای ج در مثال ما، «و معلولاً لغیر آخر»؛ و معلول برای دیگری، یعنی برای الف در مثال ما. «کالعلة المتوسطة»؛ مثل علت متوسطه که متوسط می‌شود بین خودش و بعدی خودش. این علت، علت می‌شود برای بعدی، اما معلول هست. پس وصف معلولیت در آن هست، وصف علیت هم در آن هست. چون نسبت به یک شیء نسنجیدیم، نسبت به دو شیء سنجیدیم، این اشکال ندارد. این واسطه، این علت متوسطه، «معلول للعلة الاولی»؛ که در مثال ما الف بود، «و علة للمعلول الاخیر»؛ که در مثال ما ج بود.

توجه کنید اینکه می‌گوید متوسطه و علت اولی، این این‌طور است: الف علت اولی است، ب علت ثانی است، ج هم اصلا علت نیست. از آن طرف الف معلول نیست، ب معلول اول است، ج معلول اخیر. رابطه ی معلولی حساب کنید: الف اصلا معلول نیست، بله اگر از آن طرف بیاییم الف را می‌گوییم علت هست معلول نیست، ب اولین معلول است، ج آخرین معلول. از این طرف برویم می‌گوییم که ج اصلاً علت نیست، ب علت متوسط است، الف علت اولی است. پس الف را می‌گوییم علت اولی، ج را می‌گوییم معلول اخیر، ب را می‌گوییم متوسط. علت متوسط حالا می‌توانید معلول متوسط به آن بگویید، ولی علت متوسط هم می‌شود بگویید. الان ایشان می‌فرماید که این ب معلول است برای علت اولی - یعنی الف - و علت است برای معلول اخیر - یعنی ج. می‌شود طرفین نهایت.

فإنها معلولة العلة الأولى، و علة المعلول الأخير

یعنی این علت متوسط معلول است برای علت اولی و علت هست برای معلول اخیر. یا این را گفتیم جایز است.

« لكن بشرط أن لا يكون ذانك الأمران يتعاكسان في النسبتين »؛ این جایز است که شیء علت شدن و معلول شدن را با هم داشته باشد، « بشرط أن لا يكون ذانك الأمران يتعاكسان في النسبتين »؛ لکن این شرط دارد. شرط این است که آن دو امر یکسان به شرط شیء، این دو که در مثال ما الف و ج بود، در دو نسبت علیت و معلولیت عکس نشوند. یعنی اگر آن علت اولی علت اولی است، دیگر معلول اخیر نشود؛ آن معلول اخیر هم معلول اخیر است، دیگر علت اولی نشود. و الا اگر علت اولی و معلول اخیر عکس شدند، باز دور بین آن علت اولی و معلول اخیر لازم می‌آید.

بأن تكون العلة الأولى معلولة للمعلول الأخير و المعلول الأخير علة لها و إلا جاء الدور المحال.

عکس شدن را معنا می‌کند؟ «بان یکون»؛ عکس شدن این‌طور است که «العلة الاولی»؛ علت اولی که الف بود، «معلولاً للمعلول الاخیر»؛ معلول شود برای معلول اخیر - یعنی معلول شود برای ج - «و المعلول الاخیر»؛ که ج بود، «علة للعلة الاولی»؛ علت شود برای علت اولی. خب گفتیم به شرط اینکه عکس نشوند، «و الا»؛ یعنی اگر عکس شدند، « جاء الدور المحال »؛ دور محال، همان دور محالی که گفتیم می‌آید. منتها دوری که قبلاً در متن قبل گفتیم دور بلاواسطه بود، این دوری که الان تصویر می‌کنیم دور باواسطه است، ولی هر دو دور است و باطل.

پس در شرایطی که شیء را نسبت به شیء واحد بسنجیم، نمی‌تواند مجمع علیت و معلولیت باشد. اما اگر شیء را نسبت به دو شیء دیگر بسنجیم، می‌تواند مجمع علیت و معلولیت باشد؛ منتها شرط دارد. شرطش این است که آن دو شیء دیگر هم علت و هم معلول برای همدیگر نباشند.

مقدمه بحث تسلسل

بحث ما در احکام علت فاعلی تمام شد. وارد بحث تسلسل می‌شویم. اما تسلسل هم به نوعی حکم علت فاعلی است. ولو به ظاهر ما دیگر تسلسل را حکمی برای علت فاعلی نمی‌دانیم. الان هم گفتیم که حکم احکام مربوط به علت فاعلی تمام شد، ولی به نوعی تسلسل حکم علت فاعلی است که علت‌های فاعلی نمی‌توانند در خارج متسلسل باشند؛ یعنی یکی قبل از دیگری یا پس از دیگری واقع شوند تا بی‌نهایت. اما اینکه آیا معلول‌ها می‌توانند تا بی‌نهایت بروند، آن یک بحث دیگری است. ما الان در علت‌ها داریم بحث می‌کنیم. این علت قبلش علتی باشد، قبل آن علت علت دیگر باشد، همین‌طور برویم جلو تا بی‌نهایت؛ این شدنی نیست. اما اگر یک علتی در رأس این موجودات داشتیم، معلول‌ها بروند تا بی‌نهایت؛ این اختلاف است که آیا معلول‌ها می‌توانند تا بی‌نهایت بروند در صورتی که علت تا بی‌نهایت نرود؟ که این اختلافی است.

توجه بفرمایید تسلسل در علت‌ها، در واقع علت‌ها نمی‌توانند تا بی‌نهایت بروند. در واقع معلول‌ها معلوم نیست که مثل حکم علت فاعلی باشد. تسلسل مربوط به علت فاعلی است و بیان می‌کند که در علت‌های فاعلی نباید ترتب بی‌نهایت حاصل شود که ان‌شاءالله بحثش را در جلسه [بعد].

 


logo