89/12/24
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوم /اقسام علت
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوم /اقسام علت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
المسألة الثانية في أقسام العلة [1]
(مسئله دوم در اقسام علت).
قال: وهی فاعلیة و مادیة و صوریة و غائیة
(فرمود: و آن اقسام عبارتاند از فاعلی، مادی، صوری و غایی).
در مسئله قبل، علت و معلول را تعریف کردیم و در این مسئله میخواهیم آن را تقسیم کنیم. علت را به چهار قسم اساسی تقسیم میکنیم: فاعلی، غایی، مادی و صوری.
توضیح بحث این است که علت گاهی خارجی است و گاهی داخلی؛ یعنی گاهی از اجزای معلول است که میشود «داخلی» (یعنی داخل در معلول)، و گاهی بیرون از معلول است که میشود «خارجی». فاعل و غایت بیرون از معلول هستند، ولی ماده و صورت جزء معلولاند. پس ماده و صورت علتهای داخلی، و فاعل و غایت علتهای خارجی هستند.
تفاوت بین این چهار قسم بدینگونه است که دو تا از آنها داخلی و دو تا از آنها خارجیاند. آن دو تایی که داخلی هستند باز باید بینشان فرق گذاشته شود تا مشخص شوند؛ آن دو تایی هم که خارجی هستند باید بینشان فرق گذاشته شود تا تعاریفشان جدا گردد.
در دو علت داخلی، اینجا گفته میشود که یکی از آنها طوری است که شیء (یعنی مرکب) با وجود او بالقوه است، و دیگری طوری است که مرکب با وجود او بالفعل میشود. ماده یک علت داخلی است که مرکب با وجود او بالقوه است، و صورت علت داخلی است که مرکب با وجود او بالفعل میشود.
مثلاً فرض کنید که انسان مرکب است از ماده و صورت. ماده عبارت است از نطفه، یا قبل از نطفه عبارت است از عناصر اربعه (یعنی آب و خاک و هوا و آتش). چهار تا عناصر ترکیب میشوند، بدن انسان ساخته میشود. (امروزه معتقدند که عناصر بدن انسان را می سازند؛ قدیمیها همین را میگفتند، منتها امروزه عناصر را چیز دیگری میدانند و قدیما چیز دیگری میدانستند؛ در اصلِ تأثیر عنصر در بدن اختلافی نیست، اختلاف قدیم و جدید در سنخ عناصر است).
عناصر قبل از اینکه صورت انسانی به آنها داده شود، قوه دارند و لیاقت و استعداد دارند که بدن انسان واقع شوند؛ اما این بدن فعلیت پیدا نمیکند مگر بعد از اینکه صورت انسانی به آن افاضه شود. از این مرکب که اسمش بدن انسان است، دارای مادهای است که اگر صورت به آن افاضه نشود، میتواند انسان باشد، نه اینکه انسان هست؛ میتواند بدن انسان باشد، نه اینکه بدن انسان هست. بعد از اینکه صورت انسانی به آن داده میشود، میشود بدن انسان. پس «میتواند انسان باشد» با آمدن صورت تبدیل میشود به «انسان هست».
پس ماده، مرکب را به قوه موجود میکند و صورت، مرکب را به فعلیت میرساند. یعنی مرکب در فرضی که ماده داشته باشد، بالقوه آن مرکب است و در فرضی که صورت بگیرد، بالفعل آن مرکب است. پس ماده جزء بالقوه مرکب است و صورت جزء بالفعل مرکب است. این دو جزء که جمع شدند، مرکب را میسازند. هر کدام از اجزا نسبت به مرکب میشوند علت و سازنده. این دو جزء نسبت به همدیگر علت نیستند (ماده را ماده میگوییم و صورت را صورت میگوییم و هیچکدام را تعبیر به علت برای دیگری نمیکنیم)، اما این دو نسبت به مرکب علتاند؛ ماده نسبت به مرکب علت مادی است و صورت نسبت به مرکب علت صوری است. نسبت به مرکب علیت دارند چون مرکب را میسازند.
پس روشن شد که علت مادی، علت داخلی است که شیء با وجود او بالقوه است؛ و علت صوری، علت داخلی است که شیء با وجود او بالفعل است. این تعریف و جدا بودن این دو تا از یکدیگر بود.
اما علت فاعلی و غایی که علتهای خارجی هستند فرقشان چیست:
علت فاعلی را میگویند مؤثر است. علت غایی را میگویند چیزی است که تأثیر فاعل بر او متوقف است. مثلاً نجار فاعل این تخته (تخت) است، ولی چیزی که این نجار را وادار میکند و باعث میشود که نجار تأثیر کند و تخت را بسازد، آن تصوری است که این نجار از فایده این تخت دارد. تصور آن فایده میشود غایت. و همین غایت است (یا علت غایی است) که فاعل را به سمت تأثیر و ایجاد فعل تحریک میکند.
پس توجه میکنید که فاعل آن کسی است که فعل را انجام میدهد (یعنی تأثیر میگذارد). غایت آن چیزی است که با تصورش فاعل تحریک میشود و اقدام به تأثیرگذاری میکند.
پس میتوان گفت فاعل علتی است خارجی و مؤثر؛ غایت علتی است خارجی که تأثیر فاعل بر آن متوقف است. دو قسم علت خارجی هم روشن شدند: یکی فاعل است که مؤثر است، یکی غایت است که تأمینکننده تأثیر یا به عبارت بهتر تحریککننده فاعل به سمت فعل است.
این چهار علت را داریم که دو قسمش داخلی بود و دو قسمش خارجی بود. الان علت را به این چهار قسم تقسیم کردیم، حالا بعداً درباره احکام این چهار قسم بحث میکنیم. مثلاً مسئله بعدیمان بحث در احکام علت فاعلی است؛ همینطور بقیه را هم احکامشان را طرح میکنیم تا کاملاً شناخته شوند.
صفحه ۱۱۴ هستیم، صفحه چهاردهم. مسئله دوم در اقسام علت است.
قال: و هي فاعلية و مادية و صورية و غائية.
(فرمود: یعنی علت به چهار قسم میشود: فاعلی و مادی، صوری و غایی).
این چهار علت را داریم که باید حالا تعریفشان کنیم. اقسام علت را گفتیم، حالا باید تعریفشان کنیم.
أقول: العلة هي ما يحتاج الشيء إليه
(علت چیزی است که شیء -یعنی معلول- به آن احتیاج دارد). ضمیر «الیه» به «ما» برمیگردد. آنچه که شیء (یعنی معلول) به آن احتیاج دارد در وجودش، گفته میشود علت.
این علت (که محتاجالیه است برای معلول):
و هي إما أن تكون جزءا من المعلول
(یا جزئی از معلول است که به آن میگوییم علت داخلی).
او خارجاً عنه
(یا خارج از معلول است که به آن میگوییم علت خارجی).
اولی که علت داخلی باشد به دو قسم میشود:
و الأول إما أن يكون جزءا يحصل به الشيء بالفعل
(اگر جزئی است که شیء -یعنی مرکب- به واسطه این جزء بالفعل یافت میشود). اولی که مرکب را بالفعل میکند صورت است نسبت به ماده و علت صوری است نسبت به مرکب.
او بالقوة
(یا جزئی است که مرکب با آن بالقوه میباشد). این را گفتیم علت مادی است.
و الأول الصورة و الثاني المادة
پس ثانی که گفتیم شیء با داشتن او (یعنی مرکب با داشتن او) بالقوه است، ماده است نسبت به صورت و علت مادی است نسبت به مرکب. این قسم داخلی بود که به دو قسم مادی و صوری تقسیم شد.
و ان کانت خارجة[2]
(و اگر علت خارج باشد، یعنی خارج از معلول باشد؛ آن قبلی جزء معلول بود یعنی داخل معلول بود، این یکی خارج از معلول است):
فإما أن تكون مؤثرة
(یا مؤثر است که معلول را ایجاد میکند؛ این میشود علت فاعلی).
أو يقف التأثير عليها
(یا چیزی است که تأثیر فاعل بر او متوقف است؛ یعنی او فاعل را به سمت فعل تحریک میکند و باعث میشود که فاعل تأثیرگذار شود که این میشود علت غایی).
فالاول فاعل و الثانی غایة
(اولی فاعل است و دومی غایت).
در اینجا علت غایی را باید توضیح بدهیم.
غایت یک وجود تصوری دارد، یک وجود خارجی. مثلاً این تختی را که نجار میخواهد بسازد بالاخره دارای یک فایدهای هست. این فایده یک بار تصور میشود، یک بار هم در خارج موجود میشود. فایده استراحت است؛ مثلاً استراحت روی تخت. خب نجار قبل از اینکه تخت را بسازد، استراحتی را که روی این تخت حاصل میشود تصور میکند. این تصور او را تحریک میکند به ساختن تخت. این فایده که به وجود تصوری موجود شده، این میشود «علت غایی». این را غایت نمیگوییم، علت غایی میگوییم چون باید تحریککننده باشد.
اما آن استراحتی که در خارج و بعد از ساختن تخت موجود میشود (شخصی میرود روی این تخت استراحت میکند)، این همان غایتی است که به وجود خارجی موجود شده. این را علت غایی نمیگوییم، این را «غایت» میگوییم. چون علت غایی باید قبل از معلول باشد؛ این استراحتی که الان وجود خارجی دارد، موجود میشود بعد از معلول. پس چون بعد از معلول است نمیتوانیم علت حساب کنیم. «ما ینتهی الیه الشی» را که باعث به وجود آمدن شیء است حسابش نمیکنیم.
غایت به وجود تصوری (یعنی تصوری که در ذهن نجار نقش میبندد) آن محرک نجار به سمت فعل است و او باعث ساختن فعل میشود؛ پس او علت غایی است (یعنی به وجود تصوریاش علت غایی است) و به وجود خارجیاش علت غایی نیست.
حالا در اینجا که میگوید «و الثانی غایة»، مراد از غایت در اینجا همان علت غایی است، نه آن غایت به وجود خارجی که علت نیست. چون دارد اقسام علت را میشمارد، ما غایت را اشاره میگیریم به علت غایی، نه به آن غایتی که مترتب بر فعل میشود، بلکه به غایتی که سازنده فعل و محرک فاعل به سمت فعل است.
احکام علت فاعلی
المسألة الثالثة في أحكام العلة الفاعلية
(مسئله سوم در احکام علت فاعلی است).
چند حکم میخواهیم برای علت فاعلی ذکر کنیم.
حکم اول: این است که اگر علت فاعلی بقیه شرایط علیت را در کنار خود جمع کرد و در نتیجه «علت تامه» شد، واجب است که معلول از او صادر شود. اینچنین نیست که ممکن است که معلول از این علت تخلف کند و حتی تأخیر از این علت هم برایش حاصل نمیشود. نه تخلف میکند از علت که هرگز حاصل نشود، نه تأخیر میافتد که در زمان بعد حاصل شود. اگر علت، علت تامه شد، بلافاصله معلول حاصل میشود.
پس اگر فاعل تمام شرایط تأثیر و تمام جهات فاعلیت و علیت را جمع کرده باشد و در نتیجه مجموعهای که علت تامه است حاصل شده باشد، معلول بدون انفکاک و بدون تأخیر حاصل میشود.
چرا حاصل میشود؟ قیاس استثنایی میآوریم. زیرا اگر حاصل نشود (در قیاس استثنایی نقیض مطلوب را فرض میکنیم، یعنی حاصل نشدن معلول را فرض میکنیم و بعد تالی فاسدش را میآوریم؛ میگوییم تالی فاسد است، نتیجه میگیریم که مقدم فاسد است).
اینطوری میگوییم:
میگوییم اگر علت تام شود و هنوز معلول به وجود نیاید، این معلول از چه وقت دیگر میخواهد موجود شود؟( مقدم)
یا وجودش احتیاج دارد به اینکه امر دیگری (اضافهای) به آن علت تامه ملحق شود تا علت تامه با ضمیمه آن اضافه بتواند آن معلول را ایجاد کند؟
یا نه، بدون اضافه و بدون ضمیمه، علت باید معلول را موجود کند؟
اگر با اضافه ایجاد کند، معلوم میشود که علت هم علت تامه نبوده؛ تمام شرایط را جمع نکرده، تمام اجزا را جمع نکرده. چون الان یک جزء دیگر باید بیاید که ما به آن ملحق کردیم تا تأثیر کند. آن جزء را اگر بهش نمیدادیم تأثیر نمیکرد. پس معلوم میشود فرضی که کردیم (که علت تامه شده) صحیح نبوده است. یعنی خلف فرض است (فرض کردیم که علت تامه شده، یعنی فاعل تمام شرایطی را جمع کرده و در نتیجه شده علت تامه) نقض میشود. خب اگر علت تامه است دیگر احتیاج به ضمیمه ندارد. اگر گوییم احتیاج به ضمیمه دارد خلف فرض است.
اگر بگویید احتیاج به ضمیمه ندارد و ضمیمه هم لازم نباشد (یکدانه زمینهای میخواهد تا کار را انجام بدهد؛ فاعل تمام شرایطی که برای علت تامهاش لازم است همه را جمع کرده و الان علت تامه است ولی معلول را نتوانسته موجود کند، بعداً موجود میکند)، بدون این که دیگر چیزی به این فاعل اضافه کنیم (تمام شرایط را اضافه کردیم، کاملش کردیم، حالا دیگر لازم نیست چیزی اضافه کنیم). در این حالت و با اینکه چیزی حاصل نمیکنیم کنارش و بیشتر نمیکنیم، میبینیم بعد از مدتی معلول ایجاد شد. میگوییم این «ترجیح بلامرجح» است.
چون این علت اگر بلافاصله معلول را ایجاد میکرد، ترجیح داشت. آن زمان ترجیح داشت. میگوییم این علت حالا تمام شد، حالا معلولش صادر شد (قبلاً که صادر نمیکرد چون تمام نبود، بعداً هم که صادر نمیکند). به خاطر اینکه الان دارد صادر میکند، دیگر بعداً اگر میخواهد صادر کند چه چیزی باعث میشود که بتوانیم توجیه کنیم که چرا الان این معلول حاصل شد؟
میگوییم زیرا که این معلول توقف داشت بر علت تامه، و علت تامه الان تمام شد، پس معلول الان آمد. اما در صورتی که معلول تأخیر بیفتد، ما نمیتوانیم برای زمانی که این معلول حاصل شده مرجحی درست کنیم. چون علت در همان زمان اول میتوانست این معلول را ایجاد کند، موجود نشد. ما برای تأخیر معلول و حصولش در این زمان خاص مرجحی نداریم. ترجیح بلامرجح لازم میآید.
خلاصه مطلب این شد (استدلال منطقی در میآوریم):
اگر علت تام شود و معلول تأخیر بیفتد (یا تخلف کند از علت)، یا به خاطر این است که باید چیزی ضمیمه شود به علت تا بتواند این معلول را ایجاد کند و این ضمیمه در زمان بعد حاصل شده (و لذا این معلول در زمان بعد آمد)؛ که این تالی باطل است (چون تأخیر این معلول به خاطر نبودِ آن جزء بود، وقتی آن جزء آمد و ضمیمه شد به علت، معلول حاصل شده؛ پس تأخیر معلول جهت داشته، ترجیح بلامرجح نمیآید، اما خُلف فرض است).
و یا اینکه تأخیر این معلول به خاطر ضمیمه نبود، بلکه همین علتی که قبلاً تمام شده بود و معلول را به وجود نیاورده بود، بعد از مدتی معلول را به وجود میآورد بدون اینکه چیزی به این علت ضمیمه بشود. این هم تالی دوم است که محذورش این است که ترجیح بلامرجح لازم میآید. یعنی این معلولی که میتوانست در زمان قبل و میتوانست در زمان بعد واقع شود، بدون مرجح در زمان بعد واقع شد. این میشود ترجیح بلامرجح.
پس اگر بعد از تمامیت علت، معلول حاصل نشود، یکی از این دو فرض باید باشد. در فرض اول خُلف فرض داریم، در فرض دوم ترجیح بلامرجح داریم. هر دو فرض فاسدند (یعنی تالیها فاسدند). بنابراین مقدم هم (که علت وجود بگیرد و تام باشد و معلول را به تأخیر بیندازد) این هم باطل است. پس ثابت شد که اگر علتی با تمام حیثیاتی که در علیتش هست (یا فاعلی با تمام حیثیاتی که در علیتش هست) همراه باشد و در نتیجه علت تام شود، معلول را باید بدون تأخیر و تخلف ایجاد کند. این حکم اولی بود که برای علت فاعلی گفتیم.
قال: فالفاعل مبدأ التأثير و عند وجوده بجميع جهات التأثير يجب وجود المعلول
(فرمود: پس فاعل مبدأ تأثیر است و هنگام وجودش با تمام جهات تأثیر -یعنی نه از عدم، بلکه جمع جهات تأثیر در بر آن جمع کرد، مثلاً شرایط تأثیر را داشت، موانع تأثیر مفقود بود، بالاخره تمام آنچه که در تأثیر لازم است همه را جمع کرده بود و در نتیجه علت تمام شده بود- واجب است که معلول موجود شود بدون تخلف و بدون تأخیر).
اقول: مرحوم شارح میفرماید:
الفاعل هو المؤثر و الغاية ما لأجله الأثر و المادة و الصورة جزءاه
(فاعل عبارت است از مؤثر، و غایت چیزی است که به خاطر او اثر از فاعل صادر میشود). دوباره مسئله آن چهار تا علتی را که در مسئله قبل توضیح داده بود به مطلع تکرار میکند. فاعل را معنا میکند که مؤثر است؛ غایت را معنا میکند که «ما لاجله» تأثیر است (یعنی به خاطر وجود آن غایت، این اثر از فاعل صادر شده؛ این اثر را فاعل صادر کرده تا آن غایت در فعلش مترتب شود). ماده و صورت هم میگوید دو جزءاند برای این مرکب.
این چهار تا را اول ذکر میکند، چون اگر این چهار تا جمع شدند علت میشود علت تامه. فاعل هست، غایت هم هست، ماده و صورت هم هست، آنوقت تأثیر تمام میشود. اگر یکی از اینها نباشد علت تام نشده. اگر علت فاعلی احتیاج به علت قابلی دارد باید قابل هم حاصل باشد؛ پس بنابراین باید ماده باشد، غایت باشد، فاعل باشد تا صورت که جزء آخر است افاضه شود. قابلیت که ماده است باید موجود باشد، فاعل هم که میخواهد تأثیر بگذارد باید موجود باشد، غایت هم باید او را تحریک کند. در چنین حالتی اگر شرایط دیگری هست باید وجود بیابد، موانع هم باید رفع بشوند، آنوقت علت، علت تامه میشود. یعنی فاعل تمام حیثیات تأثیر را جمع میکند؛ حتماً بعد از جمع کردن تمام جهات تأثیر، حتماً باید معلول حاصل بشود.
پس فاعل عبارت است از مؤثر، غایت چیزی است که «لاجله» (به خاطر او) اثر از فاعل صادر میشود، ماده و صورت هم دو جزء این اثرند (اثر یعنی همان مرکبی که ما اسمش را معلول میگذاریم).
و إذا وجد المؤثر بجميع جهات التأثير
(و هرگاه مؤثر -یعنی فاعل- با تمام جهات تأثیرش موجود شد؛ ماده هم که میخواهد رویش تأثیر کند وجود داشت، شرایط تأثیر فراهم بود، موانع تأثیر هم مفقود بود).
وجب وجود المعلول
(وجود معلول واجب است).
این متنی که خواجه هم همین را گفت. حالا استدلال را توجه کنید. استدلال به صورت قیاس استثنایی است که عرض کردم دو تالی دارد؛ ما هر دو تالی را باطل میکنیم، با بطلان هر دو تالی مقدم باطل میشود.
لانه لو لم یجب
(زیرا اگر واجب نشود وجود معلول بعد از تمامیت علت). در این قیاس خلاف مطلوبمان را مقدم قرار میدهیم، بعد میبینیم محذور پیدا شد، نتیجه میگیریم که خلاف مطلوبمان (که مقدم است) باطل است، پس باید مطلوبمان حق باشد.
لجاز وجود الأثر عند وجود الجهات بأجمعها و عدمه
(جایز است وجود اثر و عدم اثر در هنگام وجود جهات). عبارت اینطور میشود: ظرفی که تو این عبارت آمده مقدم را معنا میکند. «عند وجود الجهات» (با اینکه تمام جهات تأثیر فاعل حاصل است، خود فاعل حاصل است، تمام جهات تأثیرش هم حاصل است) بازم در عین حال «لجاز وجود الاثر و عدم الاثر». اینطور است دیگر، چون فرض این است که علت تامه شده هنوز معلول صادر نشده؛ یعنی معلول میتواند صادر بشود، میتواند صادر نشود (هنوز واجب نشده). اگر واجب بود دیگر نمیتوانست صادر نشود، حتماً صادر میشد. حالا که میبینیم واجب نشده، میگوییم پس میتواند صادر شود، میتواند صادر نشود.
(حالا که چنین است که میتواند صادر بشود، میتواند صادر نشود): اگر خواست صادر بشود باید وقت صدورش تعیین بشود. چون علت تام است از جهت علت مشکلی نیست، حتماً یک جهتی پیش آمده که این وقت تعیین شده. آن جهت باید توضیح داده بشود و باید وجود بگیرد تا اینکه ما بفهمیم که علت تأخیر نیامدن این حصه، نیامدن این جهته، نیامدن این جز است. خب اگر اینچنین باشد که به خاطر نیامدن این جزء، علت نتوانسته تأثیر کند، این خُلف فرض است (چون فرض کردیم این علت، علت تامه است و حالت منتظرهای برای تأثیرش نیست؛ میتواند تأثیر کند بدون توقف، بدون تأخیر).
اما اگر نه، میتواند تأثیر کند، توقف به هیچی نداشته، احتیاج به زمینه نداشته، در این حال تأثیر نکرده و تأثیرش را مؤخر کرده؛ این مؤخر کردن مرجح میخواهد. باید مرجحش بیان بشود. پس اگر احتیاجی به زمینه دارد، تأخیر مرجح نیست ولی خُلف فرض هست. اگر هم که احتیاجی به زمینه ندارد، همینجوری در تأخیر بگذارد، ترجیح بلامرجح است.
فتخصيص وقت الوجود به إما أن يكون لأمر زائد
(اختصاص وقت وجود به این وقتی که موجود شده، یا به خاطر امر زاید است؛ یعنی اضافهای باید از بیرون به علت اضافه میشد تا علت را تمام میکرد).
أو لا يكون فإن كان الأول لم يكن المؤثر المفروض المفروض أولا تاما هذا خلف
(در این صورت آن مؤثری که ما اولاً فرضش کردیم تام است، تام نخواهد بود بلکه احتیاج به ضمیمه خواهد داشت). هذا خلف (این خُلف فرض است).
و إن كان الثاني
(و یا اینکه امر زایدی در کار نیست؛ یعنی تأخیر این معلول به خاطر ضمیمه نبود، بلکه همین علتی که قبلاً تمام شده بود و معلول را به وجود نیاورده بود، بعد از مدتی معلول را به وجود میآورد بدون اینکه چیزی به این علت ضمیمه بشود). این هم تالی دوم است.
لزم ترجيح أحد طرفي الممكن على الآخر لا لمرجح و هو محال
(در این صورت لازم میآید ترجیح یکی از دو طرف ممکن بر دیگری بدون مرجح).
یکی از دو طرف ممکن یعنی چه؟ یعنی ممکن است از این زمان وجود بگیرد، ممکن است آن زمان وجود بگیرد (یکی از این دو طرف هست). حالا علت این طرف مؤخر را ترجیح داده بر طرف مقدم؛ هیچ مرجحی هم در کار نبوده است.
یک معنای دیگر هم برای این عبارت میکنیم: تا حالا این علت تمام بود، معلولش معدوم بود. بعد که تمام شد، شما میگویید باز هم جایز است معلولش موجود شود یا معدوم بماند. خب این یک لحظاتی این معلول را معدوم نگه میدارد، بعداً موجود میکند. آن لحظاتی که معدوم نگه میدارد بلامرجح معدوم نگه میدارد؛ آن لحظهای هم که موجود میکند بلامرجح وجود میدهد. چون این معلول در همان لحظات به قول شما وجود و عدمش مساوی است (در هر دو لحظه، چه لحظه بعد از تمامیت علت، چه لحظه آخر، در هر دو لحظه این جایز الوجود و العدم است). در لحظه اول که عدمش ترجیح داده شده بلامرجح، در لحظه دوم که موجود شده وجودش ترجیح داده شد بلامرجح.
در معنای اول: یکی از دو طرف ممکن را یکی از زمانها گرفتند. در معنای دوم: یکی از دو طرف ممکن را عدم یا وجود گرفتند. هر دو عبارت معنا میشود و هر دو درست است.
و هو محال
(یعنی ترجیح بلامرجح محال است). پس تالی دوم هم فاسد است.
بنابراین استدلال به این صورت تنظیم میشود: اگر بعد از تمامیت علت معلولی واجب نشود، این مقدم جایز خواهد بود؛ و اگر جایز خواهد بود، یا لازم میآید خُلف فرض (به بیانی که گفته شد) یا لازم میآید ترجیح بلامرجح. و هم خُلف فرض هم ترجیح بلامرجح باطلاند. پس آن دو تایی که لازمِ تالیاند باطلاند. اگر لازمِ تالی باطل شد، خود تالی (که جایز الوجود بودن معلول است) باطل است. اگر خود تالی باطل شد، مقدم (که لم یجب المعلول باشد) باطل است. پس «یجب المعلول» حق است. بنابراین حرف ما درست است که اگر علت تام شد، معلول واجب میشود. این حکم اول.
حکم دوم: این است که در وقتی که علت فاعلی میخواهد تأثیر بگذارد، عدم معلول شرط است یا نه؟ آیا مؤثر شدن فاعل مشروط به این است که معلول معدوم باشد تا فاعل او را به وجود خارج بیاورد؟ (یعنی در آن تأثیر بگذارد).
بعضیها گفتند که موجودی که مسبوق به عدم است احتیاج به علت دارد؛ یعنی موجودی که قبلاً نبوده، حالا علت میخواهد ایجادش کند. خب این احتیاج به علت دارد تا موجود بشود؛ تا علت موجودش نکند نمیتواند موجود بشود. این موجودی است که مسبوق به عدم است، علت او را از عدم به وجود بیرون میآورد. اینچنین موجودی است که علت دارد (یعنی احتیاج به چیزی دارد که او را از عدم به وجود بیاورد). اما اگر از اول موجود بود، هیچ عدم نداشت، این معنا ندارد که علت در آن تأثیر بگذارد و او را به وجود بیاورد؛ این از اول موجود بوده (تحصیل حاصل است).
این را برای این گفتند که نظرشان این بوده که فیلسوف را رد کنند (حکیم را رد کنند). حکیم معتقد است که خداوند بعضی موجودات را ایجاد کرده که «ابداع» هستند (یعنی سابقه عدم ندارند) و متکلم اشکال میکند به فیلسوف که بعضی موجودات را خدا در ازل ایجاد کرده که سابقه عدم نداشتند، بعداً خدا به آنها وجود عطا میکند؟ (مثل عقول که در ازل ایجاد میشوند، اینها سابقه عدم ندارند). فلاسفه میگویند اینچنین موجوداتی داریم که سابقه عدم ندارند، آنچنان موجوداتی هم داریم که سابقه عدم دارند.
اما متکلم اشکال میکند، میگوید موجودی که سابقه عدم دارد داریم، اما موجودی که سابقه عدم نداشته باشد و غیر واجب باشد نداریم. چون اگر غیر واجب است، تأثیر باید بپذیرد؛ و موجودی که همیشه هست تأثیر نمیپذیرد. موجود باید معدوم باشد تا اثر بپذیرد (و اثر پذیرفتن یعنی اخراج از عدم به وجود). پس اختلاف سر آن موجودی است که سابقه عدم ندارد. آنی که سابقه عدم دارد همه میگویند تأثیر میپذیرد (متکلم میگوید که تأثیر میپذیرد و از عدم به وجود خارج میشود). اما اختلاف سر آن موجودی است که ازلی است (ممکن الوجود است، واجب الوجود نیست ولی ازلی است، یعنی سابقه عدم ندارد). متکلم میگوید که اینچنین موجودی اثر نمیپذیرد (حداقل معدوم نیست که به وجود خارجش کنیم؛ اثر یعنی اخراج من العدم الی الوجود). خب این از اول موجود است، احتیاجی به اخراج از عدم به وجود ندارد. پس اثری نمیپذیرد و فاعل در آن تأثیر نمیکند. اگر فاعل در آن تأثیر نکرده، او باید واجب الوجود باشد، نه ممکن الوجود. پس ممکن الوجودِ ازلی نداریم. اگر موجودی ازلی است حتماً واجب الوجود است که اثر نپذیرفته (بدون تأثیر، بدون پذیرش اثر موجود است). پس متکلم موجود ممکنِ ازلی را قبول ندارد. ولی فیلسوف آنرا قبول دارد.
به عبارت مرحوم خواجه، متکلم میگوید در پذیرش اثرِ علت تامه لازم است که اثر مقارن با عدم باشد (یعنی معدوم باشد). اگر مقارن با عدم بود، تأثیر مؤثر و فاعل را میپذیرد؛ و اگر مقارن با عدم نبود (سابقه عدم نداشت، از اول موجود بود)، تأثیر مؤثر نمیپذیرد و باید باطل شود.
و جناب خواجه میفرماید باید متکلم تفصیل داد: ممکن نیست که به طور مطلق بگوید و ما باید آن را بپذیریم. باید بگوییم علت، علت موجب است یا علت، علت مختار؟
اگر علت، علت موجب است، این اثر خودبهخود صادر میشود. لازم نیست که اثر معدوم باشد تا این موجودش کند. مثلاً مثل خورشید؛ خورشید علت موجب است (یعنی با اختیار کارش را انجام نمیدهد). این از همان اولی که موجود شده، روشنی را ایجاد کرده و اینچنین نیست که روشنی که او ایجاد کرده حتماً بعداً باشد (بعداً موجود بشود). پس از همان اولی که خورشید آمده (فرض کنید در ازل خورشید موجود شده)، همان ازل هم اشعهاش را پخش کرده (یعنی اثر را ایجاد کرده). اینچنین علتی لازم نیست که معلولش مسبوق به عدم باشد، بلکه معلولش میتواند همراه خود علت باشد.
اما اگر علت، علت مختار بود که باید با قصد کار انجام میداد، با اراده کار انجام میداد، این ممکن است یک چیزی را که معدوم است اراده نکند که وجود دهد. خب مدتی این شیء معدوم میماند. بعد این علت اراده میکند. وقتی اراده کرد، علت تام میشود، آنوقت معلول موجود میشود. پس در علت مختار (که میتواند اختیار کند عدم را، میتواند اختیار کند وجود را) باید بگوییم چون معلول معدوم باشد، بعداً به توسط تأثیر این فاعل موجود شود.
پس حرف متکلم که میگوید «سبق عدم لازم است»، در صورتی درست است که فاعل مختار باشد. در وقتی که فاعل موجب باشد (مختار نباشد)، سبق عدم برای معلول لازم نیست. معلول میتواند از همان زمانِ وجودِ علت باشد و هیچ سابقه عدم نداشته باشد. این هم حکم دومی که در اینجا ذکر میکند.
قال: و لا تجب مقارنة العدم.
(فرمود: برای تأثیر فاعل واجب نیست که عدم همراه اثر باشد؛ یعنی لازم نیست که اثر معدوم باشد و فاعل در او تأثیر بگذارد).
أقول: ذهب قوم إلى أن التأثير إنما يكون لما سبق بالعدم
(تأثیر را قبول میکند چیزی که سبق عدم دارد). این قول را گفتم؛ اگر معلول مسبوق به عدم باشد تأثیر فاعل را قبول میکند، اگر مسبوق به عدم نباشد بلکه دائماً موجود باشد، خب دائماً موجود است، تأثیر فاعل قبول نمیکند. اگر میخواهد تأثیر فاعل را قبول کند، تحصیل حاصل میشود (تأثیر فاعل وجود دادن است، خب این شیء از اول وجود دارد، پس احتیاجی به تأثیر فاعل ندارد). گفتند موجودی که مسبوق به عدم نیست احتیاج به تأثیر فاعل ندارد و معنا ندارد که فاعل در او تأثیر کند؛ حتماً این موجود باید معدوم باشد تا فاعل در او تأثیر کند (یعنی او را از عدم به وجود خارج کند).
مرحوم شارح میفرماید:
و هو على الإطلاق غير سديد
(این قول به طور مطلق باطل است؛ به طور جزئی درست است، یعنی اگر علت، علت مختار باشد درست است، اما اگر علت، علت موجب باشد نادرست است). پس نمیتوانیم به طور مطلق بگوییم که همه جا معلول باید معدوم باشد تا علت او را موجود کند. باید ببینیم علت چگونه علتی است. اگر علت، علت مختار است، بله باید بگوییم معلول مسبوق به عدم باشد تا موجود شود. اما اگر علت، علت موجب است، علت اینطور نیست که بگوییم که باید معلول مسبوق به عدم باشد و بعداً موجود شود.
بل المؤثر إن كان مختارا وجب فيه ذلك
(بلکه مؤثر مختار، واجب است در اثرش این؛ ذلک یعنی مسبوق بودن معلول به عدم).
لأن المختار إنما يفعل بواسطة القصد
(زیرا فاعل مختار کارش را به واسطه قصد انجام میدهد).
و هو إنما يتوجه إلى شيء معدوم
(و قصد همانا متوجه شیء معدوم میشود). پس باید شیء معدوم باشد تا این فاعلِ قاصد، قصد را به او تعلق بدهد و با تعلق دادن قصد، او را از عدم به وجود بیاورد. این در صورتی است که فاعل مختار باشد.
و إن كان موجبا
(ولی اگر فاعل موجب است و خالی از اختیار است).
لم يجب فيه ذلك.
(در این فاعل موجب، مسبوق به عدم بودنِ معلول واجب نیست).
معلول اگرچه مسبوق به عدم نیست، باز هم معلول است و این فاعل موجب او را میسازد بدون اینکه او را از عدم به وجود بیاورد. بله، از عدم اضافی به وجود میآورد، ولی مسبوق به عدم زمانی نیست (یعنی در زمان سابق معدوم نبوده تا این علت او را به وجود بیاورد، بلکه در زمان سابق هم بوده، منتها وجودش را این علت به آن داده است). و علت موجب که احتیاج به قصد هم نداشته (نمیخواسته قصد کند که این معلول را به وجود بیاورم تا در فاصله قصد این معلول معدوم باشد بعداً موجود بشود)، بلکه از اول چون بدون قصد این معلول را صادر میکند، از همان اولی که این علت موجود شده معلولش دارد صادر میشود بدون اینکه سبق عدم داشته باشد.
این حرف این گروه را ما در علت مختار قبول میکنیم، در علت موجب رد میکنیم (تفصیل میدهیم)؛ اطلاقی را که این گوینده گفت قبول نداریم.
حکم سوم را انشاء الله جلسه آینده.
سوال: تصور غایت را علت غایی گرفتیم و علت غایی را خارج از ذات علت (خارج از ذات مرکب) دانستیم. الان سؤال میکنید که تصور غایت که علت غایی است چگونه خارجی به حساب آمده؟
پاسخ: جواب این است که خارج از معلول است، نه خارج از فاعل. ما علت خارجی را تفسیر میکنیم به «خارج من المعلول». تصور غایت (که میشود علت غایی) خارج از ذات معلول هست (هرچند حالّ در ذات فاعل باشد) و ما گفتیم علتی که خارج از ذات معلول باشد علت خارجی است، نه آنی که خارج از ذات فاعل باشد. این باید علت باید خارج از ذات معلول باشد و تصور غایت که میشود علت، خارج از ذات معلول هست.
انشاءالله برای جلسه آینده.