89/12/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله یازدهم /تقابل تناقض و شرایط آن
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله یازدهم /تقابل تناقض و شرایط آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: تقابل تناقض و شرایط آن
(صفحه ۱۰۹، سطر چهاردهم)
« قال: و يقال للأول تناقض و يتحقق في القضايا بشرائط ثمان.»[1]
بحث در تقابل داشتیم. گفتیم که تقابل به چهار قسم تقسیم میشود:
۱. سلب و ایجاب.
۲. عدم و ملکه.
۳. تضاد.
۴. تضایف.
الان میخواهند درباره آن اولین قسم که سلب و ایجاب است بحث کنند. میفرمایند که این تقابل اسم دیگری هم غیر از سلب و ایجاب دارد و آن عبارت از «تناقض» است.
بعد مورد وقوعش را بیان میکند که «قضایا» است. در مفردات تناقض واقع نمیشود، تناقض در قضایا واقع میشود. (البته عرض کردم این نظر خواجه است؛ بعضیها تناقض در مفردات هم قائلاند).
بعد مسئله سوم که ذکر میکنند این است که در تناقض شرایطی داریم که اگر آن شرایط حاصل بودند تناقض حاصل است، اگر آن شرایط حاصل نبودند تناقض حاصل نمیشود.
پس ۳ مطلب در این قسمت از متن بیان شده:
۱. آن قسم اول تقابل که سلب و ایجاب نامیده میشد، نام دیگری هم که عبارت از تناقض است دارد.
۲. مورد تناقض قضایاست؛ یعنی تناقض در قضایا اتفاق میافتد.
۳. برای تحقق تناقض ۸ تا شرط دارد که این ۸ تا شرط را من از رو میخوانم، مثال هم میزنم که احتیاج به توضیح زیاد نداریم، مطالب ساده است.
مرحوم علامه وقتی که مشغول بیان در شرح این عبارت میشوند، ابتدا میفرمایند که سلب و ایجاب گاهی در مفردات واقع میشود و گاهی در قضایا واقع میشود.
در مفردات میفرمایند که اگر سلب و ایجاب واقع شد، اسمش را عدم و ملکه میگذاریم. اما در قضایا اگر سلب و ایجابی تحقق پیدا بکند، اسمش تناقض است.
پس سلب و ایجاب در همه جا تناقض نامیده نمیشود؛ در قضایا تناقض نامیده میشود. در مفردات به قول ایشان عدم و ملکه گفته میشود.
مثلاً «زید» مفرد است، قضیه نیست (زیرا که محمولی بر آن بار نشده). زید را اگر نقیضش را (لا زید) ملاحظه کنیم، سلب و ایجاب درست میشود؛ اما این سلب و ایجاب تناقض نامیده نمیشود، عدم و ملکه نامیده میشود.
اما اگر گفتیم «زیدٌ کاتِبٌ» (قضیه است)، بعد گفتیم «زیدٌ لَیسَ بِکاتِبٍ»، تناقض درست میشود.
پس در قضایا اگر سلب و ایجاب جمع بشود، تناقض حاصل میشود؛ اما در مفردات اگر سلب و ایجاب حاصل شد، تناقض نیست (بلکه از نظر ایشان عدم و ملکه است).
بعد از اینکه این مطلب را بیان میکنند، میفرمایند که در تناقض ۸ تا شرط داریم که اگر آن ۸ تا شرط حاصل بودند تناقض شده، و الا نه.
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۱۰۹، سطر چهاردهم)
«قال: وَ یُقالُ لِلأَوَّلِ»
(یعنی برای قسم اول از اقسام چهارگانه تقابل).
«تَناقُضٌ»
(گفته میشود تناقض. همانطور که سلب و ایجاب نامیده میشود (یعنی تقابل سلب و ایجاب)، همچنین تقابل تناقض هم نامیده میشود). این مطلب اول.
«وَ یَتَحَقَّقُ فِی القَضایا»
(مطلب دوم اینکه تناقض در قضایا حاصل میشود، در مفردات نیست. در مفردات اگر سلب و ایجاب با هم بیایند، عدم و ملکه نامیده میشوند، نه اینکه تناقض نامیده بشود).
«بِشَرائِطَ ثَمانٍ»
(مطلب سوم اینکه تناقض تحقق پیدا میکند با ۸ تا شرط. اگر ۸ تا شرط موجود بود تناقض هست، یکی از این شرایط موجود نبود تناقض حاصل نیست).
«أَقُولُ: التَّقابُلُ الأَوَّلُ»
(تقابل اول (یعنی سلب و ایجاب)).
«إِن أُخِذَ فِی المُفرَداتِ»
(اگر در مفردات اخذ شود. مثل قول ما: «زیدٌ»، «لا زیدٌ». زید را جدا بکنید، لا زید را جدا بکنید، حمل نکنید. البته میتوانید بگویید زید، لا زید است که حمل هم بکنید، ولی حالت حمل الان ندارد. دو تا مفرد است: یکی زید، یکی لا زید. این دو تا را با هم مقایسه میکنیم، میبینیم که یکی سلب است یکی ایجاب است؛ ولی چون در قضایا نیست، میگوییم تقابل عدم و ملکه، تقابل تناقض نیست).
«سُمِّیَ تَقابُلَ العَدَمِ وَ المَلَکَةِ»
(تقابلش عدم و ملکه نامیده میشود).
«وَ إِن أُخِذَ فِی القَضایا»
(اما اگر اخذ شود این تقابل سلب و ایجاب در قضایا. ضمیر «أُخِذَ» به تقابل برمیگردد، لذا مفرد آمده؛ اگر «أُخِذا» بود به سلب و ایجاب برمیگرداند. حالا که اخذ تقابل).
«سُمِّیَ تَناقُضاً»
(اگر این تقابل سلب و ایجاب در قضایا اخذ شود، تناقض نامیده میشود).
«کَقَولِنا: زَیدٌ کاتِبٌ، زَیدٌ لَیسَ بِکاتِبٍ»
(مثل قول ما: زید کاتب است، زید کاتب نیست).
« و هو إنما يتحقق في القضايا»
(و شرط تحقق این تناقض که در قضایا باید حاصل شود).
« بثمان شرائط
(هشت تا شرط است. یعنی ۸ تا شرط موجود بودن تناقض هست؛ هر هشت تا باید موجود باشند، نه یکی از هشت تا، بلکه مجموعه هشت تا).
شرایط هشتگانه تناقض
۱. وحدت موضوع:
اول شرطی که داریم این است که در دو قضیه موضوعمان واحد باشد. اگر موضوع متعدد بود، ولو محمول مختلف شد و به نظر متناقض رسید، متناقض نیستند.
مثلاً بگوییم «زیدٌ کاتِبٌ»، «عَمرٌو لَیسَ بِکاتِبٍ». در این صورت تناقض هست؟ نه. گفتیم زید کاتب است، عمرو کاتب نیست (لیس بکاتب). موضوع یک قضیه زید شد، موضوع قضیه دیگر عمرو شد. تناقضی بینشان نیست. هم قابل صدقاند، هم قابل کذباند (قابل اجتماع میشوند دیگر). زید کاتب است، عمرو کاتب نیست؛ هر دو قابل اجتماع. ممکن است هر دو صادق باشند، ممکن است هر دو کاذب باشند.
در تناقض باید نه صادق باشند هر دو، نه کاذب باشند هر دو. اما در اینجا ممکن است یکیشان صادق باشد یکی کاذب، ممکن است هر دو صادق باشند، ممکن است هر دو کاذب باشند. تناقض بین آنها نیست؛ در تناقض حتماً باید یکی صادق باشد یکی کاذب. ولی اگر آن سه حالت دیگر اتفاق افتاد (هر دو کاذب بودند، هر دو صادق بودند)، اشکالی پیش نمیآورد، تناقضی نیست. در اینجا ممکن است هر دو صادق باشند یا هر دو کاذب باشند، چون موضوع فرق میکند.
«الأَوَّلُ: وَحدَةُ المَوضُوعِ فِیهِما»
(اول: وحدت موضوع در آن دو (یعنی در این دو قضیهای که میخواهند متناقض به حساب بیایند، باید موضوعشان یکی باشد)).
«فَلَو قُلنا: زَیدٌ کاتِبٌ، وَ عَمرٌو لَیسَ بِکاتِبٍ»
(بنابراین اگر بگوییم زید کاتب است، بعداً بگوییم عمرو کاتب نیست).
«لَم یَتَناقَضا»
(اینها با هم تناقض ندارند).
«وَ صَدَقَتا مَعاً»
(و با هم صدق میکنند. البته ممکن هم هست با هم کذب کنند، اما مرحوم علامه به یکی از اینها اکتفا میکند (صدقتا میگوید اکتفا میکند).
«وَ الثّانی: وَحدَةُ المَحمُولِ»
(شرط دوم این است که محمول باید یکی باشد).
وحدت محمول:
شرط دوم این است که باید دو قضیه محمولشان واحد باشد. اگر محمول مختلف باشد و یکی سلبی و یکی ایجابی باشد، تناقض درست نمیشود.
پس اگر بگوییم «زیدٌ کاتِبٌ»، بعد دوباره بگوییم «زیدٌ لَیسَ بِنَجّارٍ». موضوع واحد است، اما محمول مختلف است.
«فَلَو قُلنا: زَیدٌ کاتِبٌ، وَ زَیدٌ لَیسَ بِنَجّارٍ»
(پس اگر بگوییم زید کاتب است، و زید نجار نیست).
«لَم یَتَناقَضا»
(این دو قضیه با اینکه یکی سلبی است یکی ایجابی است، تناقض پیدا نمیکنند).
«وَ صَدَقَتا مَعاً»
(و با هم صادق میشوند. البته عرض کردم میتوانند هر دو کاذب باشند).
چون اگر بخواهد نفی تناقض کند، چه بگوید صدقتا معاً، چه بگوید کذبتا معاً، نفی تناقض میشود. پس احتیاج ندارد هر دو کنار هم بیاید. ایشان میخواهد بگوید این دو قضیه تناقض ندارند؛ شاهدش هم این است که با هم صدق میکنند. میتواند بگوید شاهدش هم این است که کذب میکنند (یعنی هر دو کاذب میشوند). اما لازم نیست دومی را بگوید ایشان، چون غرضش این است که بگوید این تناقض تحقق پیدا نکرده؛ کافی است که بگوید صدق میکند. در بقیه هم همینطور؛ در بقیه هم میگوید صدق میکنند، یا میگوید ممکن است صدق کنند. و آن فعلِ بعدیش را که کذب میکنند یا ممکن است کذب کنند، آن را دیگر نمیآورد، چون احتیاجی به گفتنش نیست).
وحدت زمان:
«وَ الثّالِثُ: وَحدَةُ الزَّمانِ»
(سوم: وحدت زمان).
«فَلَو قُلنا: زَیدٌ مَوجُودٌ الآنَ، وَ لَیسَ بِمَوجُودٍ أَمسِ»
(پس اگر بگوییم زید موجود است الان، و موجود نیست دیروز).
باید زمانی که در یک قضیه اخذ شده، در قضیه دیگر هم همان زمان اخذ بشود. اگر اختلاف زمان وجود داشته باشد، دو قضیه با هم تناقض پیدا نمیکنند.
پس اگر بگوییم «زیدٌ مَوجُودٌ الآنَ»، «زیدٌ لَیسَ بِمَوجُودٍ أَمسِ» (دیروز). ممکن است هر دو صدق کنند و در نتیجه تناقض نداشته باشد. یکی میگوید زید الان موجود است، یکی دیگر میگوید دیروز موجود نبود. ممکن است هر دو راست باشد.
«أَمکَنَ صِدقُهُما»
(ممکن است صدقِ آن دو. گاهی میگوید صدقتا، گاهی میگوید امکن صدقهما؛ فرقی نمیکند. چه صدق کنند، چه امکانِ صدق داشته باشند، تناقض ندارند. مهم این است که تناقض را نفی کنیم؛ چه بگوییم صدق میکنند، چه بگوییم امکان صدق دارند. البته در همه اینها میشود گفت امکان صدق، و در همه را میشود گفت صدقتا. در بعضی ایشان میگویند صدقتا، در بعضی میگویند امکن صدقهما).
۴. وحدت مکان:
«وَ الرّابِعُ: وَحدَةُ المَکانِ»[2]
(چهارم: وحدت مکان).
یعنی ظرفی که ما در قضیه میآوریم باید واحد باشد. در شرط سوم گفتیم ظرف زمان باید واحد باشد، در شرط چهارم میگوییم ظرف مکان باید واحد باشد.
«فَلَو قُلنا: زَیدٌ مَوجُودٌ فِی الدّارِ»
(پس اگر بگوییم زید موجود است در خانه (که قید فی الدار آوردیم)).
«وَ لَیسَ بِمَوجُودٍ فِی السُّوقِ»
(بعد گفتیم زید موجود نیست در بازار (که قید فی السوق آوردیم)).
مکانها متفاوت شدند. قضایا ولو اینکه یکی سلبی است یکی ایجابی، باز تناقض ندارد. چرا تناقض ندارد؟ چون ممکن است هر دو قضیه صادق باشند. و وقتی که هر دو قضیه صادق بودند، دیگر تناقض ندارند.
۵. وحدت اضافه:
«وَ الخامِسُ: وَحدَةُ الإِضافَةِ»
(پنجم: شرط پنجم این است که اضافه واحد باشد).
گاهی ما محمول را به یک چیزی اضافه میکنیم. باید در هر دو قضیه محمول به یک چیز اضافه بشود تا بتوانند تناقض پیدا کنند. اگر در یک قضیه محمول به چیزی اضافه شد و در قضیه دیگر به چیز دیگر اضافه شد، تناقض نیست.
مثلاً میگوییم که «زیدٌ أَبٌ» (یعنی ابٌ لِخالِدٍ)؛ بعد میگوییم «زیدٌ لَیسَ بِأَبٍ» (یعنی باب الِعَمرٍو). اضافه فرق میکند؛ در یک جا اضافه به خالد است، در یک جا به عمرو است. یک چیز را اثبات کردیم، یک چیز را سلب کردیم؛ ایرادی ندارد، تناقض نیست. به خاطر اینکه اضافه واحد نشد.
«فَلَو قُلنا: زَیدٌ أَبٌ»
(بنابراین اگر بگوییم زید پدر است (یعنی پدرِ خالد)).
«وَ لَیسَ بِأَبٍ»
(و بعد بگوییم زید پدر نیست (یعنی پدرِ عمرو)).
«أَمکَنَ صِدقُهُما»
(ممکن است هر دو صادق باشند، پس تناقض ندارند).
۶. وحدت کل و جزء:
«وَ السّادِسُ: وَحدَةُ الکُلِّ وَ الجُزءِ»
گاهی اوقات میگوییم که (مثال خودشان است) میگوییم «انسانِ زنگی» (یعنی انسانی که اهل زنگبار است)، این سیاهپوست است (سیاه یعنی اسود). بعد میگوییم که این انسان سیاه نیست؛ یعنی کلهش سیاه نیست. خب بالاخره لااقل دندانش سفید است، پس نمیشود گفت کله ش سیاه است.
پس میتوانیم بگوییم «الزَّنجِیُّ أَسوَدُ» (یعنی بعضش بود)، «الزَّنجِیُّ لَیسَ بِأَسوَدَ» (یعنی کلش بود). وقتی اختلاف در کل و جزء باشد، تناقض ندارد.
اگر بگوییم «الزَّنجِیُّ أَسوَدُ» (یعنی بعضش)، «لَیسَ بِأَسوَدَ» (یعنی بعضش)؛ یا در هر دو بگوییم کلش؛ تناقض درست میشود. اما در یکی بگوییم کلش و در یکی بگوییم جزئش (که اختلاف در کل و جزء داشته باشند)، تناقض درست نمیشود.
پس برای حصول تناقض باید هر دو قضیه در کل و جزء مساوی باشند. اگر جزء مطرح است، باید در هر دو مطرح بشود؛ اگر کل مطرح است، باید در هر دو مطرح بشود.
(ششم: وحدت کل و جزء. یعنی باید کل و جزءِ قضیه واحد باشد؛ به این معنا که اگر در یک قضیه کل مطرح است، در قضیه دیگر هم کل مطرح بشود؛ اگر در یکی جزء است، در قضیه دیگر هم جزء مطرح بشود).
«فلو قلنا الزنجي أسود أي بعضه»
(اگر بگوییم زنگی سیاه است (یعنی بعضش)).
«الزنجي ليس بأسود أي ليس كل أجزائه كذلك»
(بعد بگوییم زنگی سیاه نیست (یعنی لیس کله به اسود؛ کلش سیاه نیست)).
«أَمکَنَ صِدقُهُما»
(ممکن است هر دو صادق باشند. اگر اینجا باشیم همچنان میشود هر دو صادق باشند).
۷. وحدت شرط:
السابع وحدة الشرط
گاهی در قضیه ما شرطی ذکر میکنیم، گاهی بدون شرط میآوریم. اما گاهی شرط ذکر میکنیم. اگر شرطی در قضیه ذکر کردیم، باید شرطی که در این قضیه ذکر میکنیم با شرطی که در آن قضیه ذکر میکنیم یک چیز باشد تا بتواند تناقض درست بشود. اگر شرط اختلاف داشت، تناقض حاصل نمیشود.
مثلاً مثال میزند که میگوییم: «الأَسوَدُ قابِضٌ لِلبَصَرِ» (جسمِ سیاه قابض بصر است) به شرط اینکه اسود باشد. ولی «الأَسوَدُ لَیسَ بِقابِضٍ لِلبَصَرِ» اگر از اسود بودنش قطع نظر کنید (یعنی لا به شرط بگویید).
خب دیوار را ملاحظه کنید؛ اگر سیاه باشد (به شرطِ ملاحظه کردنِ سیاهیش) قابض بصر است. اما اگر نه، خودِ دیوار را بخواهید ملاحظه کنید، به سیاهیش کار نداشته باشید؛ دیوار قابض بصر نیست. دیوار این شأن را ندارد که قبض بصر کند. اگر رنگش را ملاحظه کردید (رنگِ سیاهیش را ملاحظه کردید)، قبض میکند؛ اگر رنگِ سیاه ملاحظه نشد (خودِ ذات ملاحظه شد)، قبض بصر نمیکند.
پس بگوییم دیوار به شرط سیاهی قبض بصر میکند، اما دیوار لا به شرط از سیاهی (و با قطع نظر از سیاهی) قبض بصر نمیکند. این درست است، تناقض نیست و هر دو صادق است.
(قبض بصر میدانید چیست دیگر؛ چشم جمع میشود. درون چشم نگاه کنید، میبینید آن قسمت وسط چشم جمع شد. ولی تفرق بصر چشم باز میشود، انسان در وقتی که نگاه به تاریکی میکند چشمش جمع میشود، وقتی نگاه به روشنی میکند چشم باز میشود. البته پلک چشم را عرض نمیکنم؛ در پلک چشم برعکس، اگر نگاه به تاریکی بکنید پلک را باز میکنید، در روشنی پلک یک خورده میافتد، کمتر باز میشود).
«وَ السّابِعُ: وَحدَةُ الشَّرطِ»
(هفتم: وحدت شرط. پس اگر (یعنی باید) در قضیه شرط واحد باشد که تناقض اتفاق بیفتد، و الا اتفاق نمیافتد).
«فلو قلنا الأسود قابض للبصر أي بشرط السواد»
(پس اگر بگوییم اسود قابض است (یعنی به شرطِ سواد)).
«الأسود ليس بقابض للبصر أي لا بشرط السواد»
(و قابض نیست (یعنی لا به شرطِ سواد)).
یکی را به شرطِ شیء بگیریم، یکی را لا به شرط میگیریم. خب اختلاف شرط درست میشود (یعنی در یکی شرط کردیم، در یکی شرط نکردیم).
أمكن صدقهما.
در چنین حالتی تناقض نیست، لذا هم ممکن است هر دو قضیه صادق باشند.
۸. وحدت قوه و فعل:
الثامن وحدة القوة و الفعل
هشتمین شرط: هر دو قضیه در فعل و قوت یکسان باشند. اگر در یک قضیه فعلیت مطرح است، در آن قضیه هم فعلیت مطرح باشد. همچنین اگر در یک قوه مطرح است، در دیگری هم قوه مطرح باشد. در این حالت هست که بینشان تناقض است.
اما اگر یکیشان بالفعل بود، یکیشان بالقوه بود، دیگر تناقضشان برقرار نمیشود. گاهی ما محمولمان را به قوه قرار میدهیم و محمول دیگر را به فعل قرار میدهیم؛ در چنین حالتی تناقضِ این دو قضیه اتفاق نمیافتد.
مثلاً میگوییم: «الخَمرُ فِی الدَّنِّ مُسکِرٌ» (شراب در خمره مسکر است). مسلم خودشان وحدت قوه و فعل دادند. «الخَمرُ فِی الدَّنِّ مُسکِرٌ بِالقُوَّةِ» (که بالقوه قید مسکر است) خمری که در خمره است (خمره ظرفی است که در آن شراب میریزند، به آن اصطلاحاً میگویند دَنّ؛ شراب میریزند یا چیزهای دیگر میریزند). خب شرابی که در خمره هست، مسکرِ بالفعل نیست، چون در خمره است، هنوز خورده نشده؛ اگر خورده بشود مست میکند. وقتی که در خمره است که چیزی را مست نمیکند که استفاده نشده.
پس وقتی میگوییم «الخَمرُ فِی الدَّنِّ مُسکِرٌ»، بالقوه خمری که در خمره است (یا در شیشه است) مسکر است؛ یعنی چون خورده نشده، میتواند مسکر باشد، اما نه اینکه الان مسکر است.
بعد هم میگوییم: «الخمر بالدن وَ لَیسَ بِمُسکِرٍ بِالفِعلِ». این همان تأکیدِ قبلی است، مقابل با قبلی نیست. آن که در قضیه قبلی میگفت اگر خمری در خمره باشد به قوه مسکر است (یعنی میتواند مسکر باشد)، مفادش این است که الان مسکر نیست. خب اگر گفتیم خمری که در خمره هست الان و بالفعل مسکر نیست، درست گفتیم. به قوه مسکر است (یعنی میتواند مسکر باشد)، ولی به فعل مسکر نیست (یعنی الان مسکر نیست). این با هم جمع میشوند، تناقض بینشان [نیست].
«وَ الثّامِنُ: وَحدَةُ القُوَّةِ وَ الفِعلِ»
(هشتم: وحدت قوه و فعل).
«فلو قلنا الخمر في الدن مسكر بالقوة»
(پس اگر بگوییم خمر در دنّ مسکر است (یعنی بالقوه)).
« الخمر في الدن ليس بمسكر بالفعل»
(و بعداً بگوییم لیس بمسکر (یعنی بالفعل)).
«لَم یَتَناقَضا و صدقتا معا»
(با هم تناقض ندارند و با هم جمع میشوند).
شرط نهم در قضایای محصوره (اختلاف در کمّ)
«قال: هذا في القضايا الشخصية أما المحصورة فبشرط تاسع و هو الاختلاف فيه فإن الكلية ضد، و الجزئيتان صادقتان»
در این متن بیان میشود که این هشت شرطی که ما برای تحقق تناقض ذکر کردیم، در قضایای شخصی کافی است. اما در قضایای محصوره شرط دیگری هم اضافه میشود؛ یعنی در قضایای محصوره ما ۹ تا شرط لازم داریم برای تحقق تناقض: ۸ تا همان مذکوراتاند، یکی هم اضافه میشود.
خب اگر ما بخواهیم این متن را توضیح بدهیم، ابتدا باید قضیه شخصیه و محصوره را بیان کنیم، و بعداً حکمی را که آمده (یعنی شرط نهمی را که ذکر کرده) توضیح بدهیم. و برای بیان شخصیه و محصوره لازم است که تقسیمی را که برای قضیه ذکر کردند و در آن تقسیم شخصیه و محصوره پدید آمده، بیان کنیم.
خب پس دو تا مطلب ما داریم:
۱. یکی تقسیم قضیه به اقسامی که از جمله آن اقسام شخصیه و محصوره است.
۲. و دیگر بیان اینکه در محصوره ما نمیتوانیم به این هشت شرط اکتفا کنیم، بلکه باید شرط نهمی را هم اضافه کنیم.
این دو مطلب را باید ذکر کنیم که مرحوم علامه هم همین دو مطلب را ذکر کردند.
مطلب اول: تقسیم قضیه به اعتبار موضوع
قضیه به اعتبارات مختلف تقسیم میشود که ما به همه آن اعتبارات کار نداریم. در یک تقسیم از تقسیمات، ما توجه به موضوعِ قضیه میکنیم و به اعتبارِ موضوع قضیه را تقسیم میکنیم. تقسیمی که الان ما دربارهاش میخواهیم بحث کنیم، همین تقسیم است: تقسیم به اعتبار موضوعِ قضیه.
۱. قضیه شخصیه: موضوع قضیه گاهی یک شخص است. مثل «زیدٌ عالِمٌ» یا «زیدٌ إِنسانٌ». این قضیه را میگوییم شخصیه.
۲. قضیه محصوره: و گاهی موضوع کلی است (شخص نیست)؛ مثلاً انسان است فرض کنید. آن وقتی که این موضوع کلی است، گاهی متعرضِ مراد از این کلی میشویم و بیان میکنیم که مراد کلِ افراد است یا مراد بعضِ افراد است. آن وقتی که متعرض شدیم و بیان کردیم که مراد کل است یا بعض است، قضیهاش را میگوییم محصوره.
۳. قضیه مهمله: گاهی متعرضِ بیانِ افراد نمیشویم؛ که مراد بعضِ افراد است یا کلِ افراد است. وقتی که متعرضِ بیانِ مراد نشدیم و بیان نکردیم که مراد همه افرادِ موضوع است یا اینکه بعضی از افرادِ موضوع، قضیه را میگوییم مهمله.
اگر گفتیم «کُلُّ إِنسانٍ مَثَلاً ناطِقٌ»؛ خب یعنی تمام افراد انسان. در این صورت متعرضِ افراد شدیم، تعیینِ افراد شدیم و بیان کردیم که کلِ افراد مرادند. این میشود محصوره.
همچنین است اگر متعرضِ بعضی افراد بشویم و بیان کنیم که مرادِ ما بعضی افراد است؛ مثل اینکه میگوییم «بَعضُ الحَیوانِ إِنسانٌ» (یعنی بعضی افرادِ حیوان انساناند).
در این دو قضیه که «کل انسان حیوان» و «بعض حیوان انسان»، توجه میکنید که موضوع کلی است (یا انسان یا حیوان) و مراد هم افراد است، و تعیین هم شده که کلِ افراد مراد است یا بعضی افراد مراد است. در قضیه اول که «کل انسان حیوان» است، تعیین شده که کلِ افراد مراد است؛ در قضیه دوم که «بعض حیوان انسان» است، تعیین شده که مراد بعضِ افراد است. این دو قضیه را میگوییم محصوره.
(که حالا گاهی موجبه هستند، گاهی سالبه هستند. قهراً ۴ تا قضیه میشود: کلیه و جزئیه هر یک میتوانند سالبه باشند موجبه باشند؛ این هم دو تا دو تا میشود چهار تا. محصورات چهار تاست: موجبه کلیه، سالبه کلیه، موجبه جزئیه، سالبه جزئیه).
در این چهار تا که توجه کردید موضوع کلی است و مشخص هم شده که مراد از موضوع کلِ افرادِ این کلی است یا بعضِ افرادِ این کلی است؛ که اگر مراد کل باشد قضیه کلیه میشود، اگر مراد بعضِ افراد باشد قضیه جزئیه میشود).
اما آن قضیهای که موضوع کلی است و تعیین نشده که مراد از این موضوع کلِ افراد است یا بعضِ افراد؛ در چنین قضیهای ما اسمِ محصوره دیگر نداریم، این قضیه را «مُهمَلَة» مینامیم.
این سه قسم قضیهای است که به لحاظ موضوع پیدا شد:
* یکی شخصیه (که موضوع شخصی باشد)،
* یکی محصوره (که موضوعش کلی باشد و مشخص شده باشد که مراد از موضوع کلِ افرادِ این کلی است یا اینکه مراد بعضِ افرادِ کلی است)،
* سوم قضیه مهمله است (آن قضیهای است که تعیینِ مراد در آن قضیه مهمل مانده، یعنی ترک شده؛ مشخص نشده که این موضوعی که کلی است تمام افرادش اراده شده یا بعضی افرادش اراده شده).
۴. قضیه طبیعیه: یک قضیه دیگر هم داریم (قسم چهارم میشود) و آن قضیهای است که موضوعش کلی باشد و افرادش اراده نشده باشد؛ خودِ همان کلی مراد باشد و حکمی روی افرادِ این کلی بار نشده باشد. حکم روی طبیعتِ این کلی بار شده، خودِ کلی بار شده، نه روی افرادش. که میگوییم قضیه طبیعیه. که به طبیعتِ موضوع کار داریم، نه به افرادِ موضوع. اصلاً به افراد کار نداریم که حالا باید ببینیم تعیین کردیم که کلِ افراد مراد است یا بعضِ افراد مراد است یا اصلاً تعیین نکردیم.
در محصوره و در مهمله به افراد کار داریم؛ منتها در محصوره تعیین میکنیم که کل مراد است یا بعض مراد است، در مهمله تعیین نمیکنیم. اما در طبیعیه اصلاً به افراد کار نداریم؛ خودِ طبیعت ملحوظِ ماست و حکم را هم رو همین طبیعت بار میکنیم.
پس چهار تا قضیه پیدا شد با توجه به موضوع: شخصیه، محصوره، مهمله و طبیعیه.
طبیعیه اصلاً مورد بحث ما در اینجا نیست. مهمله هم گفته شده در جای خودش که در واقعیت (یعنی برمیگردد به یکی از آن محصورات) برمیگردد به جزئیه. اگر ما در جزئیه بحث کنیم (یا فرض کنید در محصوره بحث کنیم)، در کلی هم در مهمله هم بحث شده. بنابراین برای مهمله لازم نیست یک بحثِ جدایی ترتیب بدهیم. پس طبیعیه که از بحث ما بیرون است، مهمله هم که ملحق میشود به جزئیه. بنابراین بحث ما در دو قضیه است: یکی شخصیه، یکی محصوره.
مطلب دوم: شرط نهم در محصوره
حالا که مشخص شد که بحث ما در دو قضیه است (تقسیم کردیم قضایا را به ۴ تا و بعد از بحث تعیین کردیم که دو تا از این چهار تا قسم است)، حالا که این مطلب روشن شد، مورد بیانِ مطلب میشود (یعنی حکمی که در اینجا گفتند ذکر می کنیم).
حکم این است که در قضایای شخصیه برای تحقق تناقض ۸ تا شرط داریم و این هشت تا همانی که گفتیم. ولی در قضیه محصوره شرطِ نهمی هم داریم.
و آن شرط نهم این است که این دو قضیه که یکی سالبه است یکی موجبه و بینشان تناقض است، هر دو محصورهاند. دو قضیه محصوره را ملاحظه میکنیم، بینشان رابطه سلب و ایجاب را (یعنی تناقض) درست میکنیم. تحققِ این تناقض بین این دو قضیه (سالبه و موجبه) مشروط به این است که این دو قضیه در «کَم» (یا به عبارت دیگر در «حصر»، یا به عبارت سوم در «کلیت و جزئیت») اختلاف داشته باشند. یعنی یکی کلی باشد، یکی جزئی. هر دو کلی نباشد، هر دو جزئی نباشد. اگر هر دو کلی باشند یا هر دو جزئی باشند، بینشان تناقض برقرار نمیشود. تناقض همیشه در اصطلاحِ مسئله بین کلی و جزئی شکل میگیرد، نه بین دو کلی و نه بین دو جزئی.
پس شرطِ تحققِ تناقض این است که دو قضیه در کلیت و جزئیت با هم اختلاف داشته باشند؛ علاوه بر اینکه در سلب و ایجاب با هم اختلاف دارند. سلب و ایجاب «کیفیتِ» قضیه است، کلیت و جزئیت «کمیتِ» قضیه.
پس میتوان گفت در قضایای محصوره ما اختلاف در کیف را شرط میکنیم (البته اختلاف در کیف اختصاص به این مسئله ندارد، همه جا شرطِ تناقض درست میشود؛ اختلاف در کیف (اختلاف سلب و ایجاب) در هر متناقضینی شرط است). ما در قضایای محصوره این شرطِ عام را میآوریم، و این قضایای محصوره مشروط است به اینکه اختلاف در کیف داشته باشد و همچنین اختلاف در کم داشته باشد (یعنی در کلیت و جزئیت).
(البته اختلاف در کیف را جزء شرایط حساب نمیکنیم؛ این اصلاً مقومِ تناقض است نه شرطِ تناقض. ولی خب الان که من دارم بیان میکنم، چون میخواهم با شرطِ اختلافِ کم بسنجم، در اینکه این دو تا شرط را هماهنگ کنم، میگویم اختلاف در کیف و اختلاف در کم. یک شرط این است که اختلاف در کیف باشد، یک شرط این است که اختلاف در کم باشد. و الا در واقع اختلاف در کیف شرط نیست، مقوم است).
پس خلاصه مطلب این شد که در قضایای محصوره ما احتیاج داریم به اختلاف در کم؛ یعنی باید یک قضیه کلیه باشد، یک قضیه جزئیه. اگر هر دو قضیه کلیه باشند یا هر دو قضیه جزئیه باشند، تناقض نیست. این را میخواهیم بیان کنیم.
توجه کنید؛ یک خاصهای در تناقض داریم که آن خاصه در قضایای قضیه کلیه و جزئیه پیدا میشود، و [در] دو قضیه که جزئیاند خاصه [نداریم]، اما در دو قضیهای که هر دوشان کلیاند آن خاصه نمیآید، و در دو قضیهای که هر دوشان جزئیاند باز آن خاصه نمیآید. پس در دو قضیه کلیه یا در دو قضیه جزئیه تناقض را نداریم، چون خاصه تناقض را پیدا نمیکنیم. اما در قضیه یکی ش کلی یکی جزئی هست، تناقض را داریم چون خاصهاش را اعلام میکنیم.
آن خاصه این است که متناقضان با هم جمع نمیشوند، رفع هم نمیشوند. یعنی صدق هر دو محال، کذبِ هر دوشان محال. وقتی میگوییم مثلاً فرض کنید که کاتب و لا کاتب (یا مثلاً میگوییم که زید کاتب و زید لیس بکاتب)، نمیشود که هر دو قضیه کاذب باشد و نمیشود هر دو قضیه صادق باشد. یکی میشود صادق، یکی کاذب. این خاصیتِ تناقض است که در تناقض صدقِ طرفین یا کذبِ طرفین ممکن نیست، بلکه صدقِ یکی و کذبِ دیگری ممکن است.
حالا این خاصه را میآییم ملاحظه میکنیم قضایایی که توضیح داده شدند و ذکر شدند. دو قضیه داشته باشیم یکی کلیه یکی جزئیه. مثلاً یکی بگوید «کُلُّ إِنسانٍ ناطِقٌ»، یکی بگوید «بَعضُ الإِنسانِ لَیسَ بِناطِقٍ». قضیه اولی کلی است، قضیه دومی جزئی است (البته بگذارید یکی ش موجبه یکیش سالبه باید باشد، چون قوامِ تناقض این است). از این یک قضیه کلیه است، یک قضیه جزئیه است. میبینیم هر دوشان کاذب نیستند، هر دوشان هم صادق نیستند؛ بلکه قضیه اول که میگوید کل انسان ناطق صادق است، قضیه دوم که میگوید بعض انسان لیس بناطق کاذب است. پس این دو قضیه هر دو صادق نشدند، هر دو کاذب نشدند؛ بلکه یکی صادق یکی کاذب. پس خاصه تناقض را دارد. بنابراین متناقضان قضیهای که هست کلی و جزئی است.
این دو قضیه کلیه گاهی میشود (یعنی در دو قضیه کلیه میشود) که هر دوشان کاذب درمیآیند. چون میگوییم «کُلُّ حَیوانٍ إِنسانٌ»، «لا شَیءَ مِنَ الحَیوانِ بِإِنسانٍ». این دو قضیه ی کلی یکی سالبه یکی موجبه میکند. ولی هر دو کاذباند. «کُلُّ حَیوانٍ إِنسانٌ» کاذب است، «لا شَیءَ مِنَ الحَیوانِ بِإِنسانٍ» هم کاذب است.
پس آنجایی که دو قضیه کلی باشند، اینچنین نیست که در همه حالات صادق باشد؛ جاهایی پیدا شد کاذب شد. نتیجه این شد که خاصه تناقض در آن وجود ندارد. چون در خاصه تناقض این بود که هر دو کاذب نباشند، همانطور که هر دو صادق نباشند. در اینجا دو قضیه پیدا کردیم هر دو کاذب است. پس بین دو کلی (دو کلی) نمیتوانیم تناقض قائل شویم. چون در بعضی جاها دو تا کلی پیدا میکنیم که خاصه تناقض را ندارند.
اما دو جزئی؛ دو تا قضیه جزئی هم گاهی صادق درمیآیند. مثلاً میگوییم که «بَعضُ الحَیوانِ إِنسانٌ»، «بَعضُ الحَیوانِ لَیسَ بِإِنسانٍ». هر دوشان هر دو جزئیاند و هر دو صادق هستند. پس دو قضیه کلیه پیدا میکنیم که هر دو کاذباند، دو قضیه جزئیه پیدا میکنیم که هر دو صادقاند.
پس نه در تمام قضایای کلیه (نه در تمام جاهایی که دو قضیه کلیه [هستند]) خاصه تناقض را پیدا میکنیم، نه در جاهایی که دو تا قضیه جزئیه داریم خاصه تناقض را پیدا میکنیم. نه در هر جا که دو تا قضیه جزئیه داریم خاصه تناقض را پیدا میکنیم. در بعضی دو کلیها نگاه میکنیم میبینیم هر دو کاذباند (پس خاصه تناقض نیست). در بعضی دو جزئیها نگاه میکنیم هر دو صادقاند (پس خاصه تناقض بینشان نیست).
بنابراین نمیتوانیم حکم کنیم که بین دو قضیه کلیه تناقض است، و همچنین نمیتوانیم حکم کنیم که بین دو قضیه جزئیه تناقض است. اما میتوانیم حکم کنیم که بین دو قضیهای که یکی ش کلی است یکی ش جزئی است تناقض است.
از اینجا کشف میکنیم که باید در تناقضِ دو قضیه محصوره، اختلاف در کلیت و جزئیت را داشته باشیم (یکی کلی باشد یکی جزئی باشد). و الا تناقض حاصل نمیشود (یعنی و الا یعنی اگر هر دو کلی باشند یا هر دو جزئی باشند، تناقض حاصل نمیشود). چرا؟ چون در دو تا کلی احتمالِ کذب هر دو است، و در دو تا جزئی احتمالِ صدق است. بنابراین خاصیتِ تناقض را در هر جا که دو کلی داریم نمییابیم، همچنین خاصیتِ تناقض را در هر جا که دو جزئی داریم نمییابیم. پس نمیتوانیم دو کلی را متناقضان یا دو جزئی را متناقضان قرار بدهیم.
گفته میشود که دو تا کلی «متضادان» است. چرا؟ چون خاصیتِ تضاد را همه جا دارند. دو تا کلی که یکی موجبه یکی سالبه باشد، میشود متضادان؛ چون خاصیتِ تضاد را دارند. خاصیتِ تضاد این است که اجتماعِ دو تا ضد محال است، اما ارتفاعشان محال نیست. مثلاً شما سواد و بیاض را بر دیوار میبینید؛ اجتماعشان محال است (یعنی صدقشان محال است)، کذبشان یا ارتفاعشان محال نیست. میتوانید سواد و بیاض هر دو را بردارید، بگویید مثلاً حمره هست یا صفره هست.
پس در دو تا ضد اجتماع (یا به تعبیر دیگر صدق) محال است، ارتفاع (یا به تعبیر دیگر کذب) محال نیست. خاصیتِ متضادین امتناعِ صدق است. و شما در دو تا قضیه کلیه امتناعِ صدق دارید. یعنی مثلاً در همان مثالی که «کُلُّ حَیوانٍ إِنسانٌ»، «لا شَیءَ مِنَ الحَیوانِ بِإِنسانٍ»؛ امتناعِ صدق یعنی با هم صادق نیستند. پس خاصیتِ تضاد در آن هست. در تضاد گفتیم صدق نیست، ولی کذب هست. در این دو قضیه که ملاحظه کردید، ارتفاع (کذب) هست، هر دو کاذب است. «کُلُّ حَیوانٍ إِنسانٌ» کاذب، «لا شَیءَ مِنَ الحَیوانِ بِإِنسانٍ» کاذب. صادق نیست، کذبشان واقع شده. پس حکمِ تضاد دارند. متضاداناند.
دو تا جزئی را میگویند «داخلانِ تحتِ تضاد»؛ نمیگویند تضاد، میگویند داخلان تحت تضاد. که آن حالا چون در عبارات مطرح نشده، دیگر توضیحش لازم نیست.
پس توجه کردید که دو تا قضیه کلیه که یکی موجبه یکی سالبه، اینها تضاد دارند ولی تناقض ندارند. دو تا قضیه جزئیه داخلِ تحتِ تضاد هستند ولی تناقض ندارند. فقط دو قضیه که یکی کلی باشد یکی جزئی باشد، با هم متناقضاند.
پس در جایی که قضیه محصوره باشد، اختلاف در کلیت و جزئیت لازم است. و این شرطِ نهم که اضافه میشود به آن ۸ تا شرطِ قبلی.
نتیجه این شد که در قضایای شخصیه برای تحقق تناقض ۸ تا شرط داریم و آن ۸ تا شرط کافی است. اما در قضایای محصوره یک شرط دیگر هم اضافه کرد برای تحققِ تناقض، و آن شرط دیگر اختلاف در حصر و اختلاف در کم است (اختلاف در کم، اختلاف در کلیت و جزئیت).
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۱۱۰، سطر اول)
«قال: هذا في القضايا الشخصية »
(و او - یعنی این که گفتیم در تحقق تناقض ۸ تا شرط لازم است - در قضایای شخصیه است).
« أما المحصورة فلا بد فيها من شرط تاسع»
(اما در قضایای محصوره شرط میشود با آن (یعنی با آن ۸ تا شرط) شرطِ نهمی هم).
«و هو الاختلاف في الكم فإن الكليتين متضادتان لا تصدقان»
(اختلاف در کم. اختلافش از حرف است؛ حصر در عبارت نیامده، ولی کلمه محصوره آمده. از کلمه محصوره ما حرف را استفاده میکنیم، و حصر را می فهمیم. حصر این همان کم (یعنی کلیت و جزئیت). اختلاف در حصر لازم است، یعنی اختلاف در کم لازم است. به تعبیر دیگر اختلاف در کلیت و جزئیت لازم است).
چرا اختلاف در کلیت و جزییت لازم است؟ فإن الكليتين متضادتان لا تصدقان یعنی اگر هر دو قضیه کلی باشند اختلافی در کلیت جزئیات نداشته باشند ضدان هستند یعنی دو تا قضیه کلیه هستند که متضاداناست. و الجزئيتان قد تصدقان یعنی اگر هر دو قضیه جزئی باشند بازهم اختلاف در کم نداشته باشند اختلاف در کلیت جزئیات نداشته باشند بلکه هر دو جزئی باشن (صادقتان) هر دو صادق هستند و در هیچ کدام خاصیت تناقض رو نمی یابید که هر دو کلی باشند و هر دو جزئی باشند خاصیت تناقض که صدق احدهما و کذب احدهما باشد نمی یابید زیرا ممکن است در دو تا کلی ممکن است هر دو کاذب باشند در دو جزئی هم ممکن است هر دو صادق باشند پس خاصیت تناقض رو که صدق احدهما و کذب احدهما است در همه ی دو تا کلی ها و در همه ی دو تا جزئی ها نمی یابید.
در بعضی ها تخلف می کنید و چون قاعده منطقی کلی است نمی توانیم بگوییم در بعضی جا ها بین دو تا کلی تناقض هستند و در بعضی جاها تناقض نیست به طور کلی می گوییم تناقض نیست. و همچنین نمی توانیم بگوییم بین دو تا جزئی در جایی تناقض هست در جایی تناقض نیست به طور کلی می گوییم تناقض نیست.
أقول: اعلم
مرحوم علامه اول توضیح می دهد که قضیه شخصیه چیست و قضیه محصوره چیست، یعنی اول قضیه رو تقسیم می کند به اقسامی و بعدا این شرط نهم را در قضیه محصوره تبیین می کند، وقتی می خواهد تقسیم کند قضایا رو به اقسامی تقسیم می کند قضیه رو به شخصیه و محصوره و مهمله دیگر طبیعیه رو نمی گوید چون طبیعی از بحث بیرون است، بعد هم مهمله را ارجاع می دهد به جزئیه،آن وقت دو قسم قضیه می شود یکی شخصیه یکی محصورهو آن وقت بحث را در همین دو قسم می آورد در شخصیه می گوید هشت تا کافیست در محصوره می گوید نه تا لازم است.
أقول: اعلم أن القضية أما شخصية أو مسورة أو مهملة
مصوره همان محصوره است که گاهی به آن مصوره هم گفته می شود، مصوره یعنی دارای صور است، صور یعنی همان کلمه ای که تعیین می کند که مراد از این موضع کلی کل افراد است یا مراد بعضی افراد، آن لفظ رو می گوییم صور.
چون این صور اول قضیه می آید آن قضیه را می گویند مصوره، یعنی دارای صور.
گاهی هم می گوییم محصوره یعنی تعیین شده، محصور یعنی تعیین شده یعنی مراد از این کلی تعیین شده که مراد از این کلی کل افراد است یا مراد از این کلی بعض افراد است.
(اعلم) که قضیه یا شخصیه است یا محصوره است یا مهمله
(و ذلك) اینکه قضیه یکی از این سه قسمت دارد به این جهت است که موضوع اگر شخصی باشد مثل زید قضیه به اعتبار موضوعش شخصیه نامیده می شود
(و ان کان) ان کان آن موضوع (و إن كان كليا يصدق على كثيرين) کلیا را معنا می کند كليا يصدق على كثيرين ، اگر موضوع کلی باشد کلی که يصدق على كثيرين یعنی کلی که تعریفش این است شانش این است که يصدق على كثيرين مثل انسان مثلا مثل حیوانو امثال ذلک و اگر قضیه کلی باشد که يصدق على كثيرين و این یصدق ... قید اعتراضی نیست بلکه قید طبیعی نیست و توضیحی است کلی ای باشد که (يصدق على كثيرين فإما أن يتعرض للكلية و الجزئية فيه أو لا) یا در این موضوعی که کلی است متعرض کلیت و یا جزئیت افراد می شویم یا نه،
(فإما أن يتعرض للكلية و الجزئية فيه) فیه یعنی در این قضیه، در این قضیه ای که موضوعش کلی است یا فیه یعنی در این موضوعی که کلی است، متعرض کلیت می شویم یعنی می گوییم کل افرادش مراد است و متعرض جزئیات می شویم یعنی می گوییم بعضی افرادش مراد است، چون می دانید کلی دارای افراد است چون یصدق علی کثیرین پس دارای افراد است ولو افرادش موجود نباشند حالا، ولی بالاخره قابلیت افراد را دارد آنوقت یا مراد کل افراد است یا مراد بعضی افراد است.
حالا می فرماید که: ما وقتی که موضوع رو کلی قرار می دهیم یا در این موضوع کلی متعرض تعیین افراد می شویم و می گوییم که حالا کل افراد مراد است یا بعضی افراد یا اصلا متعرض تعیین افراد نمی شویم موضوع رو همان طور مهمل می گذاریم و بدون تعیین رهایش می کنیم.
فإما أن يتعرض للكلية و الجزئية فيه
فیه یعنی در آن موضوع
او لا
یا اینکه متعرض کلیت و جزئیت نمی شویم بلکه موضوع رو که کلی است مهمل می گذاریم و بیان نمی کنیم که مراد ما کل افراد این کلی است یا بعض افراد این کلی
و الأول
یعنی آن قضیه ای که در موضوعش که یک امر کلی است ما متعرض کلیت و جزئیات شدیم یعنی بیان کردیم که مرادمان کل افراد این کلی است یا مرادمان بعض از افراد این کلی است
هو القضية المسورة
قضیه مسوره نامیده می شود که قضیه مسوره چهار قسم تقسیم می شود زیرا که یا کل افراد مراد است یا بعضی افراد مراد است، اینکه دو قسم، در هر یک از این دو قسم یا قضیه موجبه است یا قضیه سالبه است این هم می شود دو قسم دو قسم رو در دو قسم ضرب می کنیم می شود چهار قسم برای هر چهار قسم مثال می آورند مثل قول ما :
کل انسان حیوان این موجبه کلیه است.
بعض الإنسان حيوان این موجبه جزئیه است
لا شيء من الإنسان بحجر این سالبه کلیه است
بعض الإنسان ليس بكاتب سالبه جزئیه است
دیگه در مفادش دقت می کنید که همه شان قضایای صادقه هستند.
و الثاني هو المهملة
گفتیم والاول قضیه مصوره است و حالا می گوییم والثانی یعنی اون قضیه ای که موضوعش کلی است ولی تعیین نشده که مراد از این موضوع کلی کل افراد است یا مراد بعض افراد است. این دومین قسم مهمله نامیده می شود.
كقولنا الإنسان ضاحك مثل قول ما که می گوییم الانسان ضاحک، تعیین نکردیم کل انسان ضاحک است یا بعض انسان ضاحک است، (و هذه) این قضیه معامله در قوه جزئیت یعنی به منزله جزئیت است چرا به منزله می گوید؟ چون در منطق بیان شده است و اینجا دیگر تبیین نمی شود لزومی ندارد تبیین بشود.
پس مهمله ملحق می شود به جزئیه وقتی ملحق به جزئیه شد (فالبحث عن الجزئية يغني عن البحث عنها) بحث از جزئیه مارا بی نیاز می کند از بحث از مهمله، یعنی وقتی درباره جزئیه بحث کردیم دیگه لازم نیست درباره مهمله هم بحثی جدا کنیم هر حکمی که در جزئیه گفتیم در مهمله هم خواهد آمد پس بنابراین ما در این بحثی که داریم مهمله را کنار می گذاریم چون مهمله ملحق می شود به جزئیه، طبیعیه کنار رفت چون اصلا مورد بحث نبود، مهمله کنار رفت به خاطر اینکه ملحق شد به جزئیه، پس از آن چهار قسمی که برای قضایا داریم از آن چهار قسمی که برای قضایا به اعتبار موضوعشان داریم دو قسم مورد بحث ما هست، یکی شخصیه یکی محصوره
درباره شخصیه حکم می کنیم به اینکه تحقق تناقض مشروط است به 8 شرط، و درباره محصوره حکم می کنیم به اینکه تحقق تناقض مشروط است به 9 شرط بحث را اینطوری شروع کنیم.
إذا عرفت هذا یعنی حالا که فهمیدی قضایا به دو قسم تقسیم شدن یکی شخصیه یکی محصوره حالا حکمش رو بیان می کنیم
فنقول شرایط هشت گانه ای که ذکر شدند کافی اند در قضایای شخصیه.
در قضایای شخصیه اگر هشت شرط باشد تناقض حاصل است اما در قضایای محصوره آن هشت تا شرط کافی نیستند و یک شرط نهمی هم لازم است.
أما المحصورة فلا بد فيها من شرط تاسع
در قضیه محصوره شرط نهمی لازم داریم
و هو الاختلاف في الكم
اختلاف در کم باید باشد یعنی یکی از دو قضیه باید کلیه باشد یکی جزئیه باشد هر دو کلی نباشند هر دو جزئی نباشند، چرا نباید هر دو کلی باشند و چرا نباید هر دو جزئی باشند بیان می شود:
(فإن الكليتين متضادتان لا تصدقان) بعد هم خط بعد داریم (و الجزئيتان قد تصدقان) به این بیانی که می کنیم دو تا کلیه را تناقض را در بین دو تا کلیه منتفی می کنیم همچنین تناقض رو بین دو تا جزئیه منتفی می کنیم نتیجه می گیریم که تناقض در جایی است که یکی کلی باشد یکی جزئی باشد و از اینجا به دست می آید که شرط تحقق تناقض در محصورات عبارت است از اختلاف در کلیت و جزئیت.
فإن الكليتين
یعنی دو قضیه کلیه یکی موجبه کلیه یکی سالبه کلیه اینها متضاد هستند و خاصیت تضاد رو دارند یعنی (متضادتان لا تصدقان) صدق نمی کنند، خاصیت تناقض را ندارند،
اینطور نیست که لایکذبان، بلکه (و يمكن كذبهما) خاصیت تضاد این است که صدق ممکن نیست ولی کذب ممکن است صدق هر دو ممکن نیست ولی کذب هر دو ممکن است این خاصیت تضاد است و این خاصیت ما در دو تا کلی می یابیم، خاصیت تناقض این است که لا تصدقان و يمكن كذبهما و این را همه جا در دو تا کلی نمی یابیم،
كقولنا كل حيوان إنسان، لا شيء من الحيوان بإنسان، صادق نیستند ولی کاذب هستند پس خاصیت تضاد رو دارند چون خاصیت تضاد دارن پس متضادتان هستند، خاصیت تناقض ندارند پس متناقض هم نیستند خب گفتیم (الكليتين متضادتان)
(زیرا دو قضیه کلیه (که یکی موجبه کلیه، یکی سالبه کلیه) اینها متضادند. و خاصیتِ تضاد را دارند؛ یعنی با هم تقابل نمیکنند، خاصیتِ تناقض را ندارند. اینطوری نیست که «لا یَکذِبانِ» (یا «تَکذِبانِ»). خاصیتِ تضاد این است که صدقِ هر دو ممکن نیست، ولی کذبِ هر دو ممکن است. صدقِ هر دو ممکن نیست، ولی کذبِ هر دو ممکن است. این خاصیتِ تضاد است. و این خاصیت را ما در دو کلی مییابیم. خاصیت این است که «لا تَصدُقانِ وَ قَد تَکذِبانِ».
دستی نمیآوریم، به همه جاها دستی نمیآوریم. «کُلُّ حَیوانٍ إِنسانٌ»، «لا شَیءَ مِنَ الحَیوانِ بِإِنسانٍ». به صورتِ یک کلیاند، امکانِ صادق نیستند، کاذب هستند. خاصیتِ تضاد را دارند، چون خاصیتش کذب است. پس متضاداناند، خاصیتِ متضاد را دارند.
خب گفت این کلیتهای متضاد با هم صدق نمیکنند (یعنی کذبشان میشود)، پس تناقض نمیشود).
«وَ الجُزئِیَّتانِ تَصدُقانِ»
(حالا به جزئیها میپردازیم. دو قضیه جزئیه (جزئیهها) تأثیرِ جزئی بایستی صدق میکند.
مثل: «بَعضُ الحَیوانِ إِنسانٌ»، «بَعضُ الحَیوانِ لَیسَ بِإِنسانٍ». میبینید هر دو صادقاند. اگر هر دو صادقاند، تناقض نیست؛ چون در تناقض صدقِ طرفین محال است. خب پس بین این دو تا جزیی ها تناقض نیست).
تا حالا قسمتِ سلبیِ مدعامان را اثبات کردیم. الان میخواهیم قسمتِ اثباتیِ مدعا را اثبات کنیم.
مدعای ما دو تا قسمت داشت:
۱. یک قسمت سلبی داشت و آن این بود که بین دو کلیه و همچنین بین دو جزئیه تناقض نیست. (قسمت سلبیِ ادعای ما بود).
۲. قسمت ایجابی بود که بین یک کلیه و یک جزئیه تناقض هست.
ما تا حالا قسمت سلبیِ ادعا را اثبات کردیم (یعنی اینکه بین دو کلی تناقض نیست، یا بین دو جزئی تناقض نیست؛ این را اثبات کردیم). حالا میخواهیم قسمت اثباتیِ این مدعامان را اثبات کنیم. قسمت اثباتی این است که بین یک کلی و یک جزئی تناقض هست. این را می خواهیم اثبات کنیم.
«أَمّا لَو کانَت إِحداهُما کُلِّیَّةً وَ الأُخری جُزئِیَّةً»
(اما آنجایی که یکی از (قضیهمان) کلی باشد، یک (قضیهمان) جزئی باشد).
«فَلا یُمکِنُ صِدقُهُما وَ لا کِذبُهُما»
(البته نه صدق ممکن است، نه کذبِ هر دو. نه هر دو ممکن است [صادق باشند]، نه کذبِ هر دو. و این خاصیتِ تناقض است. پس بین یک کلی و یک جزئی تناقض هست. زیرا خاصیتِ تناقض هست. خاصیت تناقض این است که نمیتوانند هر دو صادق باشند، نمیتوانند هر دو کاذب باشند. ما خاصیت را در یک کلیه داریم، پس در کلیه و جزئیه تناقض حاصل میشود.
(كقولنا كل إنسان حيوان، بعض الإنسان حيوان)
مثل قول ما: «کُلُّ إِنسانٍ حَیوانٌ» (این کلیه)، «بَعضُ الإِنسانِ لَیسَ بِحَیوانٍ» (این جزئیه). میبینید که یکیش صادق است (یعنی کل انسان حیوان صادق است)، یکیش کاذب است (یعنی بعض انسان لیس بحیوان کاذب است). هر دو صادق نشدند، هر دو کاذب نشدند، بلکه یکی صادق یکی کاذب. این خصوصیت، خصوصیتِ تناقض است. این دو قضیه خصوصیتِ تناقض را دارند، فهما المتناقضان). این دو متناقض هستند
از اینجا نتیجه میگیریم که در قضایای محصوره تحققِ تناقض مشروط هست به اختلاف در کلیت و جزئیت. یعنی مشروط به این است که یک قضیه کلی باشد، یک قضیه جزئی باشد.
پس خلاصه مطلب این شد که در قضیه شخصیه ۸ تا شرط برای تحقق تناقض داریم، اما در قضیه محصوره ۸ تا شرط کافی نیست، ۹ تا شرط برای تحقق تناقض داشته باشیم.
بحث بعدی ما که باید در جلسه آینده مطرح بشود این است که در موجهات برای تحقق تناقض شرطِ نهم کافی نیست (همانطوری که در محصوره آن ۸ تا کافی نبود، نهمی لازم بود؛ در موجهات این نه تا کافی نیست، دهمی هم لازم است) که انشاء الله در جلسه آینده توضیح داده می شود.
[پرسش و پاسخ کلاسی]
شاگرد: شما سؤال میکنید که چرا در آن ۸ شرط فرمود که وحدتِ کل و جزء لازم است، بعد اینجا تو قضیه محصوره میگوید اختلافِ کل و جزء لازم است؟ اینجا میگوید وحدت، اینجا میگوید اختلاف. این تناقضگویی است.
پاسخ استاد: جوابمان این است که بین «کل و جزء» از یک طرف و «کلی و جزئی» از طرف دیگر فرق است. کل و جزء یک چیز است، کلی و جزئی یک چیز است. کل و جزء باید با هم متحد باشند، ولی قضیه محصوره در کلیت و جزئیت با هم باید اختلاف داشته باشند. در یکی از فصول کتاب حدود هشت تا فرق ذکر می کند بین کلی و جزئی از یک طرف و کل و جزء [فرق است].
مثلاً کل و جزء هم نمیشود؛ نمیگوییم ید زید بدنه. اما کلی و جزئی حمل میشود و گفته می شود زید انسان. انسان کلی است، اما بدن کل است، زید جزئی است (بدن و ید دو تا جزء هستند و انسان و زید دو تا کلی هستند.
ما میگوییم باید دو قضیه متناقض در کل و جزء وحدت داشته باشند، و اگر محصوره هستند در کلیت و جزئیت باید اختلاف داشته باشند. کل و جزء با کلی و جزئی فرق میکند. این را توجه داشته باشید، تناقض گویی هم نکردیم.