89/12/17
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله یازدهم/ تقابل/اقسام تقابل
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله یازدهم/ تقابل/اقسام تقابل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: تقابل و اقسام آن
المسألة الحادية عشرة في البحث عن التقابل[1]
قال: و يعرض له ما يستحيل عروضه لها من التقابل
در این مسئله، بحث در «تقابل» است. تقابل صفتی است برای کثرت؛ در وحدت تقابل نیست. ما کثرت را تقسیم میکنیم به دو قسم:
۱. کثرتی که فقط در آن تغایر هست.
۲. کثرتی که علاوه بر تغایر، تقابل هم دارد.
گاهی دو یا سه تا امر که کثیر به حساب میآیند، فقط مغایرت دارند ولی قابل اجتماعاند. گاهی میبینید که علاوه بر مغایرت، تقابل هم دارند؛ یعنی با هم جمع نمیشوند.
ما الان بحثمان در کثیری که بینشان مغایرت هست نیست، بلکه بحثمان در کثیری است که بینشان مقابله هست.
اولاً میخواهیم مقابله را معنا کنیم، بعداً تقسیم کنیم و اقسامش را توضیح بدهیم.
قبل از اینکه این مقابله را معنا کنیم، باید توضیح بدهیم که مقابله وصفِ کثرت است، وصفِ وحدت نیست (که این را الان اشاره کردم، بعداً معنا میکنیم).
توجه کنید؛ واحد یکی بیشتر نیست، دیگر معنا ندارد تقابل داشته باشد. تقابل یعنی باید چیزی با چیز دیگر مقابل باشد؛ تقابل طرفینی است، باید دو چیز درش مطرح بشود. و وقتی دو چیز حاصل شد، کثرت درست میشود. پس تقابل از کثرت ناشی میشود، از وحدت نمیتواند ناشی بشود. وحدت نمیتواند موضوعِ تقابل قرار بگیرد، چون تقابل دو طرف میخواهد و وحدت یک طرف است. واحد که چیزی مقابلش نیست که بخواهیم تقابلش بدهیم.
پس تقابل وصفِ کثرت است، نه وحدت. کثرت مقابلِ وحدت است، پس تقابل وصفِ مقابلِ وحدت است. تقابل وصفِ خودِ وحدت نیست، وصف است برای مقابلِ وحدت که کثرت است.
الان موضوعِ تقابل روشن شد؛ موصوف و معروضِ تقابل روشن شد که کثرت است.
حالا که این روشن شد، باید تقابل را معنا کنیم (یا متقابلان را معنا کنیم، فرق نمیکند). تقابل را معنا کنیم چون متقابلان یکی است؛ فقط متقابلان را میخواهیم معنا کنیم اشاره میکنیم به دو تا امری که تقابل دارند، تقابل را میخواهیم معنا کنیم به همان معنای مصدری که تقابل است توجه میکنیم و معنا میکنیم.
تعریف تقابل:
تقابل عبارت است از «عدم اجتماعِ دو شیء». دو شیء که نتوانند با هم جمع بشوند، میگوییم تقابل دارند.
اما چطور جمع نشوند؟
۱. فی شیءٍ واحد: در یک شیء جمع نشوند. اگر در دو چیز قرار گرفتند، میتوانند جمع بشوند. (البته اصطلاحاً در وقتی که در دو چیز باشند اجتماع گفته نمیشود؛ باید در یک چیز باشند تا اجتماع گفته بشود). پس تقابل عبارت است از عدم اجتماع فی شیء واحد.
۲. فی زمانٍ واحد: در یک زمان نمیتوانند جمع بشوند، ولی در دو زمان اشکال ندارد جمع بشوند. یعنی اول مثلاً این سفیدی در این جسم بیاید، بعداً (زمان بعد) سیاهی بیاید. این هم اگر دقت بکنید اجتماع نمیشود؛ تعبیر به جمع شدن کردند، اما در واقع این تعبیر تعبیرِ مسامحی است. اینها جمع نشدند، بلکه در یک شیء به تعاقب آمدند (یعنی یکی عقبِ دیگری آمد، یکی پشتِ دیگری آمد).
۳. مِن جِهَةٍ واحِدَة: نمیتوانند جمع بشوند من جهة واحدة. مثلاً «أُبُوَّت» و «بُنُوَّت» را ملاحظه کنید؛ این دو تا مقابلِ هماند، ولی میتوانند جمع بشوند به شرطی که من جهتین باشد. یعنی زید هم اب باشد هم ابن باشد، اشکالی ندارد؛ اب برای عمرو است، ابن برای بکر است. این من جهتین اشکالی ندارد. اما من جهة واحدة به این صورت که هم اب باشد برای عمرو، هم ابن باشد برای عمرو، نمیشود؛ من جهت واحد نمیشود.
پس هرگاه دو چیز فی شیء واحد (اولاً)، فی زمان واحد (ثانیاً)، من جهة واحدة (ثالثاً) جمع نشدند، تقابل دارند. بنابراین تقابل امتناعِ اجتماع در یک شیء و در یک زمان و از یک جهت است.
متقابلان را بخواهیم تعریف کنیم، میگوییم: دو شیئی هستند که با هم جمع نمیشوند. زمانِ تقابل را بخواهید معنا کنید، معنا میکنید به عدم اجتماع. تقابل مصدر است، وقتی میخواهید معنایش کنید به مصدر معنا میکنید؛ متقابلان ذاتاند، وقتی میخواهید معنا کنید [به ذات] معنا میکنید. فرق نمیکند که متقابلان را معنا کنید چه تقابل را معنا کنید، بالاخره قیود یکی هستند؛ منتها تعبیر فرق میکند. تقابل را تعریف کنید تعبیر میکنید به «امتناع»، متقابلان را تعریف کنید تعبیر میکنید به «المُمتَنِعان».
این دو مطلب گفته شد:
۱. مطلب اول این بود که تقابل بحثِ وحدت نیست، بلکه بحثِ مقابلِ وحدت (یعنی کثرت) است.
۲. مطلب دوم تفسیرِ تقابل بود.
۳. مطلب سوم تقسیمِ تقابل است که وقتی اقسام را میخوانیم عرض میکنم.
تطبیق با متن کتاب
«المسألة الحادیة عشرة: فی البحث عن التّقابُل»
«قال: وَ یَعرِضُ لَهُ»
(یعنی لِمُقابِلِ الوَحدَة. عبارت خواجه را دقت کنید؛ عبارت قبلش داشت: «وَ تُضافُ إِلی مَوضُوعِها بِاعتِبارَینِ، وَ إِلی مُقابِلِها بِثالِثٍ». و کذا المقابل (کالمقابل یعنی مقابل که کثرت است). آنوقت میگوید: «وَ یَعرِضُ لَهُ»؛ یعنی مقابل. ضمیر «لَهُ» در عبارت خواجه برمیگردد به همین مقابلی که ذکر کرده، یعنی مقابلِ وحدت که کثرت است).
« ما يستحيل عروضه لها»
(و عارض میشود برای این کثرت، آنچه که محال است عروضش برای واحد. چیزی که محال است بر وحدت عارض شود، بر کثرت میتواند عارض شود).
«مِنَ التَّقابُلِ»
(آنی که بر وحدت محال است عارض شود (و بر کثرت) عارض میشود، چیست؟ من التقابل؛ عبارت است از تقابل).
(البته تقابل برای واحد عارض نمیشود، بلکه بر وحدات و کثرت عارض میشود. نه بر وحدات و کثرت بر هر یکیشان تقابل عارض بشود، بلکه بر همهشان با هم تقابل [عارض میشود]. میگویند این دو چیز را داشته باشید، نمیگویند این تقابل دارد آن تقابل دارد؛ میگویند این دو تا رو هم تقابل دارند. یعنی تقابل وصفِ این دو تا میشود، نه اینکه تقابل وصفِ این یکی تنها بشود، دو مرتبه یک تقابل دیگر وصفِ آن یکی بشود، نه یک تقابل وصفِ این بشود).
«أَقُولُ: یَعنِی بِهِ»
(ضمیر «یَعنِی» برمیگردد به خواجه. ضمیر «بِهِ» برمیگردد به این کلامی که گفته. معنای عبارت این است: قصد میکند خواجه به این کلامش).
«أَنَّ مُقابِلَ الوَحدَةِ أعني الكثرة »
(اینکه مقابلِ وحدت (یعنی کثرت)).
«یَعرِضُ لَهُ»
(یعنی یَعرِضُ لِهذَا المُقابِلِ).
« ما يستحيل عروضه للوحدة»
(چیزی که ممتنع است عروضش برای واحد).
«وَ هُوَ التَّقابُلُ»
(آن چیز چیست؟ تقابل).
خب چرا تقابل بر کثیر عارض میشود ولی بر واحد عارض نمیشود؟ روشن است.
« فإن التقابل لا يمكن أن يعرض للواحد»
(زیرا تقابل تعقل نمیشود در واحد. نمیتواند بر واحد عارض بشود، چون تقابل طرفینی است و واحد یک طرف بیشتر نیست).
«وَ إِنَّما یَعرِضُ لِلکَثیرِ»
(و منحصراً عارض میشود این تقابل برای کثیر. چرا؟ چون کثیر تقابلِ طرفینی است و کثیر هم طرفین دارد (بلکه شاید هم اطراف داشته باشد، نه طرفین، بلکه بیش از طرفین است). پس میتواند این وصفِ تفاوت را بپذیرد).
«مِن حَیثُ هُوَ کَثیرٌ»
(منتها از حیث اینکه کثیر است. مثلاً سواد و بیاض؛ اینها دو نوعاند. ولی به حیثِ لونیت واحدند، تقابل نمیپذیرند. به حیثِ سواد بودن و بیاض بودن متعددند، کثیرند، تقابل میپذیرند.
یک شیء ممکن است دو تا حیث داشته باشد: حیثِ کثرتش تقابل میپذیرد، و حیثِ وحدتش تقابل نمیپذیرد. سواد و بیاض به حیثِ کثرتشان (یعنی نوعیتشان که متعددند) این هست (یعنی تقابل) را میپذیرند؛ اما به حیثِ وحدتشان که لونِ واحد است (جنسِ واحد است)، دیگر به این حیث تقابل نمیپذیرند.
قید «مِن حَیثُ هُوَ کَثیرٌ» را توجه کنید، مهم است. «وَ إِنَّما یَعرِضُ التَّقابُلُ لِلکَثیرِ»؛ اما از این جهت که کثیر است. اگر حیثِ وحدت داشته باشد، باز به حیثِ وحدتش تقابل نمیپذیرد؛ اگر حیثِ کثرت داشت، به حیثِ کثرتش تقابل میپذیرد).
این یک مطلب بود که در این مطلب بیان کردیم که تقابل چه چیزی است، عارض بر چه معروضی است. بیان شد که عارض است بر کثرت، عارض نیست بر وحدت؛ و اگر یک شیء دو حیث داشته باشد (یکی حیث وحدت، یکی حیث کثرت)، این تقابل برای آن شیء به حیثِ کثرتش عارض میشود، نه به حیثِ وحدتش. این مطلب اول بود که تمام شد.
حالا مطلب دوم این است که مفهوم تقابل چیست؟ تقابل را میخواهیم تفسیر کنیم، معنا کنیم، تعریف کنیم.
« و مفهوم التقابل هو عدم الاجتماع في شيء واحد في زمان واحد من جهة واحدة»
(و مفهوم تقابل عدم اجتماع است. ببینید تقابل مصدر است، وقتی دارد تعریفش میکند با مصدر تعریفش میکند: امتناعِ اجتماعِ دو شیء است. پیش: فی شیء واحد، فی زمان واحد، من جهة واحدة. توضیح دادم).
اقسام تقابل (تقابل اربعه)
«قال: المُتَنَوِّعُ إِلَی الأَنواعِ الأَربَعَةِ»
«المُتَنَوِّعُ» صفت برای تقابل است؛ و چون تقابل مجرور است (مِنَ التَّقابُلِ)، این را مجرور میخوانیم. تقابلی که متنوع میشود (یعنی منقسم میشود) به چهار قسم.
این عبارت میخواهد اقسام تقابل را بیان کند. اقسام تقابل چهار تاست: تناقض، عدم و ملکه، تضاد، تضایف.
اینجا در دو تا از این اقسام، طرفین وجودیاند (در تضاد طرفین وجودیاند، در تضایف هم طرفین وجودیاند). در یک جا دیگر طرفین یکی ش وجودی است، یکی ش عدمی است (در تناقض یک طرف عدمی است، یک طرف وجودی؛ در عدم و ملکه هم همینطور، یک طرف وجودی، یک طرف عدمی).
پس در این چهار تقابل، ما میتوانیم بگوییم که دو قسم تقابل داریم:
۱. یکی تقابلی که طرفین وجودیاند.
۲. یکی تقابلی که یک طرفش وجودی و یک طرفش عدمی است.
بعد این دو تا را تقسیم کنیم. اول این دو تا را بگوییم: تقابل بین دو وجودی است، گاهی بین یک وجودی و یک عدمی. اینجا دو قسم.
بعد آنوقت هر کدام را تقسیم کنید. آنجایی که تقابل بین دو وجودی باشد، تقسیم کنیم به تضاد و تضایف. آنجایی هم که تقابل بین یک وجودی و یک عدمی باشد، تقسیم کنیم به تناقض و عدم و ملکه.
حالا طور دیگری هم می شود تقسیم کرد. حالا من فقط گفتم؛ مرحوم علامه حلی اینجور تقسیم میکند. میگوید یا تقابل بین دو قضیه است، یا تقابل بین دو حقیقت. اینجوری وارد میشود. شیوههای مختلف واردِ تقسیم میشوند. این تقسیماتِ متعددی که در اینجا تصویر میشوند، همهشان هم درست است.
۱. تقابل تناقض (سلب و ایجاب):
سلب و ایجاب که همان تقابلِ تناقض است، در قضایا واقع میشود، در حقایق واقع نمیشود. در حقایق واقع نمیشود به خاطر اینکه سلب یعنی نبودن، ایجاب یعنی بودن. حقایق در خارج یا هستند یا نیستند. نمیتوانیم بگوییم هم هستند هم نیستند که تناقض و تداخل [پیش بیاید]. تضاد در خارج را میتوانیم بگوییم این طرفش هم هست، آن طرفش هم هست (میتوانیم تضاد را یک جا حقیقتِ خارجی برقرار ببینیم)؛ اما در تناقض نمیتوانیم بگوییم این طرف هست، این طرف نیست (یک طرف سلب است). لذا هیچوقت ما بین حقایق تناقض نیست؛ چون نمیتوانیم بگوییم این حقایق هم هستند هم نیستند. بنابراین تنها در قضایا درست است.
پس تناقض را در حقایق قرار نمیدهیم، در «قول» و «عقد» قرار میدهیم. (مرحوم علامه همین کار را میکند). در قول و عقد قرار میدهد. قول را تبدیل میکنند به قضیه لفظیه، عقد را تفسیر میکنند به قضیه ذهنیه. وقتی شما میگویید مثلاً «الانسان حیوان»، وقتی کلِ این جمله را میگویید میشود قول؛ وقتی در ذهنتان تصور میکنید «الانسان حیوان»، میشود عقد (عقد یعنی عقیده). هر دو یک مفهوم را میرسانند، منتها آنی که به لفظ درمیآید قول است، آنی که در ذهن حاصل میشود عقد است.
خب تناقض در قول هست، در عقد هست؛ یعنی بین قضایا هست. «زیدٌ قائِمٌ»، «زیدٌ لَیسَ بِقائِمٍ»؛ تناقض است. «السَّوادُ قابِضٌ لِلبَصَرِ» و «السَّوادُ لَیسَ بِقابِضٍ لِلبَصَرِ». حالا چه این قضایا در ذهنتان تشکیل بشوند، چه در لفظتان تشکیل بشوند، بالاخره بینشان تناقض راه پیدا میکند.
تقابل عدم و ملکه:
اما عدم و ملکه؛ عدم و ملکه هم همان سلب و ایجاب هست، بالاخره یک طرف سلبی یک طرف ایجابی است. مثل همان تناقض است. یک تفاوتی دارد که وقتی به عبارت رسیدیم آن تفاوت را عرض میکنم. این دو اسمشان یکی تقابل سلب و ایجاب بود، یکی تقابل عدم و ملکه. (البته تقابل عدم و ملکه را یک خورده ناقص گفتم، وقتی به عبارت رسیدم کاملش میکنیم).
۳ و ۴. تقابل تضاد و تضایف:
دو قسم دیگر هم تقابل داریم که هر دوشان وجودیاند (یعنی در هر دو طرفین وجودیاند): یکی تقابلِ ضدین است، یکی هم تقابلِ تضایف.
و حالا این هم با تضاد فرق دارند با این شرطِ وجودی؛ ولی بینشان فرق هست و آن فرق هم بعداً اشاره میکنیم که در ضدین تصورِ یکی متوقف بر تصورِ دیگری نیست، اما در تضایف تصورِ یکی متوقف بر تصورِ دیگری است. تحتیت را نمی شود بدوت فوقیت تصور کرد. ما اگر بخواهیم «أُبُوَّت» را تصور کنیم، «بُنُوَّت» را که مقابلش است باید تصور کنیم. و به همچنین اگر بخواهم بنوت را تصور کنم، این با ابوت است که مقابلش است باید تصور کنیم. در تضایف اینطور است که طرفین باید با هم تصور بشوند، یکی به تنهایی تصور نمیشود. اما در تضاد ما این شرط را نداریم؛ خیلی ضد هم بدونید که تصورِ یکیشان متوقف بر تصورِ دیگری باشد.
خب به این بیانی که گفته شد، اجمالاً چهار قسم تقابل توضیح داده شد. گفتیم سلب و ایجاب تقابلِ قولی هستند (مربوط به قول و عقد، یعنی مربوط به قضیه)؛ در حقایق وجود ندارند. بعد عدم و ملکه را هم گفتیم مثل طرحِ سلب و ایجاباند، با تفاوتی که انشاءالله عرض خواهیم کرد. بعد رسیدیم به آن دو تقابل دیگر که یکی تضاد یکی تضایف است. گفتیم در این دو تقابل اشتراکی وجود دارد و ما داریم امتیازی قائل میشویم. اشتراک این است که طرفینِ هر دو تقابل باید وجودی باشد (چه تقابل تضاد، چه تقابل تضایف). این اشتراکشان است. امتیاز مطلبی است که جالب وقتی میشود [که به آن برسیم].
« قال: المتنوع إلى أنواعه الأربعة»
(یعنی تقابلی که متنبه میشوند، نوع میشوند به چهار نوع؛ یعنی تقسیم میشوند به چهار نوع. آن چهار نوع چیست؟).
«أَعنِی السَّلبَ وَ الإِیجابَ»
(یک: سلب و ایجاب. ولی این اولیه حکمِ اولی را بیان میکنند).
«وَ هُوَ راجِعٌ إِلَی القَولِ وَ العَقدِ»
(این رابطه تقابلی که اسمش تقابلِ سلب و ایجاب است (یا به تعبیر دیگر اسمش تقابلِ تناقض است)، این راجع هست به قول و عقد. یعنی فقط در قضیه ملفوظه یا قضیه ذهنیه حاصل میشود. در حقایق تناقض حاصل نمیشود (که البته این نظرِ مشّاء است؛ اشراق این نظر را قبول ندارند، در حقایق هم تناقض را جاری میدانند)).
«وَ العَدَمَ وَ المَلَکَةَ»
(قسم دوم: عدم و ملکه. تقابلی که یک طرفش عدم باشد، یک طرفش ملکه باشد. این را باید توضیح بدهیم که ملکه آن امر و صفتِ وجودی است، عدم هم نبودِ همین صفت است. مثلاً «بَصَر» گفته میشود ملکه، «عَمی» (کوری) که سلبِ این ملکه است گفته میشود عدم. پس عدم و ملکه معنایشان این است که امرِ وجودی که اسمش ملکه است سلب شود که اسمش میشود عدم، و آن امرِ وجودی با عدمِ خودش تقابلِ عدم و ملکه دارد).
عدم و ملکه؛ با بیانی که الان شد معلوم شد که یکی ش سلب است، یکی ش ایجاب است. ملکه ایجاب است، عدم هم که سلب است. پس فرقش با سلب و ایجاب چیست؟ عدم و ملکه با سلب و ایجاب چه فرقی دارد؟
جواب این است که در سلب و ایجاب ما هیچ خصوصیتی را شرط نداریم، اما در عدم و ملکه خصوصیتی داریم. خصوصیت چیست؟ عبارت خواجه این است که: «مَأخُوذاً بِاعتبارِ خُصُوصِیَّةٍ ما». آن خصوصیت چیست که در عدم و ملکه هست، در تناقض (یا سلب و ایجاب) نیست؟
خصوصیتی را لاهیجی در شوارق طوری معنا کرده، علامه اینجا یک جور معنا میکند. من کلام شوارق را الان عرض میکنم، کلام علامه را وقتی رسیدم بیان میکنم. انشاءالله وقتی به شرح رسیدم بیان میکنم.
در عدم و ملکه گفته میشود باید به امری که قابلیتِ ملکه را دارد، هم ملکه را نسبت بدهیم، هم اگر ملکه را نداشت ملکه را سلب کنیم (یعنی به امرِ قابل). امری که قابلِ ملکه است، آن امری که قابلِ ملکه است هم متعلقِ ملکه (موصوف به ملکه) میتواند قرار بگیرد، هم اگر ملکه را نداشت موصوف به عدم میتواند قرار بگیرد. پس موصوفِ ملکه و یا عدمِ ملکه باید قابل باشد که موصوف به ملکه بشود.
مثلاً فرض کنید که «بَصَر» و «عَمی» (بینایی و کوری). بصر میشود ملکه، و عمی میشود عدمِ بصر (یعنی عدمِ ملکه). خب پس بصر میشود ملکه، و عمی میشود عدمِ ملکه.
به دیوار نمیتوانیم بگوییم بصیر (قابلیت ندارد)؛ همچنین نمیتوانیم بگوییم اعمی (چون قابلیتِ بصر ندارد، قابلیتِ اعمی بودن هم ندارد). اما به انسان میتوانیم بگوییم بصیر، پس اگر بصر نداشت میتوانیم بگوییم اعمی.
بنابراین توجه کردید که در عدم و ملکه، آن چیزی که موصوف باشد به عدم یا ملکه، باید هم قابلیتِ ملکه را داشته باشد هم قابلیتِ عدمِ ملکه را داشته باشد. آن وقتی که میتوانیم بگوییم این صفتِ ملکه و عدمش قرار میگیرد.
اما در سلب و ایجاب ما این شرط را نداریم. سلب و ایجاب را هر دو را میتوانیم به هر چیزی که دلمان میخواست نسبت بدهیم. مثلاً به دیوار میتوانیم نسبت بدهیم امرِ وجودی را (که ملکه نباشد) و میتوانیم سلبِ همان امرِ وجودی را نسبت بدهیم. مثلاً دیوار فرض کنید که «بَیاض» و «لا بَیاض» (تناقض است). عدم و ملکه نیست.
آن خصوصیتی که ما در عدم و ملکه شرط میکنیم، خصوصیت را در موضوع میکند. و آن خصوصیت این است که باید هم ملکه را نسبت بدهید به موضوعی که قابلِ ملکه است، هم عدمِ ملکه را (که از آن تعبیر میکنیم به عدم) باید نسبت بگیرید به موضوعی که قابلِ ملکه است. اگر موضوع قابلِ ملکه نبود، نه خودِ ملکه به آن داده میشود و نه عدمش. در حالی که در تناقض ما این شرط را نداریم؛ به یک موضوعی میتوانیم وجود را نسبت بدهیم، میتوانیم سلب را بگوییم، و قابلیت و سلب و اینها نداشته باشد. اصلاً ما در تناقض شرطِ این شکل را نداریم.
پس فرق بین عدم و ملکه از یک طرف و سلب و ایجاب از طرف دیگر، همین خصوصیتی است که در عدم و ملکه اعتبار میشود ولی در سلب و ایجاب اعتبار نمیشود.
عبارت را توجه کنید:
«وَ العَدَمَ وَ المَلَکَةَ»
(این قسم دوم از تقابل است).
«وَ هُوَ الأَوَّلُ»
(یعنی عینِ همان قسم اول است؛ یعنی همان سلب و ایجاب است).
«مَأخُوذاً بِاعتبارِ خُصُوصِیَّةٍ ما»
(منتها مأخوذ است به اعتبارِ یک خصوصیتی که خصوصیتِ بحث کردن است).
من عبارت مرحوم لاهیجی را میخوانم؛ با توضیحی که دادم عبارتش روشن است. قبل از اینکه من عبارت را بخوانم، این مطلب را هم اضافه کنم که ما در عدم و ملکه، عدم را اضافه میکنیم به ملکه. ملکه عبارت از بصر است، عدم عبارت است از عدم البصر (که باید عدم به ملکه اضافه بشود). آنوقت این عدم و عدمِ ملکه برای چیزی ثابت میشود که آن چیز بتواند مضافالیهِ این عدم را (که همان ملکه است) قبول کند.
حالا که این عبارت و نکته را توجه کردید، عبارت لاهیجی را توجه کنید:
« وهي النّسبة إلى قابل لما أُضيف إليه السّلب [2] »
(خصوصیت را دارد معنا میکند. گفتیم از قابلِ ما اضیف الیه السلب. عدم و ملکه را باید نسبت بدهید به امری که قابل است. قابلِ چیست؟ قابلِ «ما أُضِیفَ إِلَیهِ السَّلبُ» (یعنی قابلِ ملکه). شما میتوانید عدم و ملکه را به چیزی نسبت بدهید (به موضوعی نسبت بدهید) که آن موضوع قابل است لِما أُضِیفَ إِلَیهِ السَّلبُ (یعنی قابل است برای ملکه)).
« بأن يكون السّلب لا سلباً للإيجاب مطلقاً »
(همان مسئله است که عرض کردم؛ وقتی سلب میکنید، سلب نمیکنید ملکه را از هر چیزی که شد؛ بلکه سلب میکنید ملکه را از چیزی که شأنش (از چیزی که شأنش) قبول کردنِ ملکه است. در عدم و ملکه سلب میکنید ملکه را از چیزی که شأنش این است که ملکه را داشته باشد (شأنش این است که بصر باشد)، و اگر این بصر را شما اینور را ازش سلب میکنید، این میشود عدم).
خب میخواستم این عبارت را بخوانم که بفهمانم مرحوم لاهیجی خصوصیت را اینطوری معنا کرده. حالا به تفسیرِ علامه بعداً میرسیم انشاءالله که جور دیگر معنا کرده. البته جور دیگر به ظاهر به نظر میآید سرگذرِ لفظی جور دیگر معنا کرده، ولی معنایی که علامه کرده میتوانیم ارجاع بدهیم به معنای لاهیجی.
خب این قسم تمام شد. پس تقابل متنوع میشود به چهار قسم. این قسم اول بود (سلب و ایجاب)، عدم و ملکه این قسم دوم بود. حالا قسم سوم را میخواهیم بخوانیم.
«وَ التَّقابُلَ بَینَ الضِّدَّینِ»[3]
(یک قسم دیگر از تقابل، تقابلِ ضدین است که تقابلِ ضدین در دو امرِ وجودی حاصل میشوند).
«وَ هُما وُجُودِیّانِ»
(آن دو - یعنی این دو ضد - وجودیاند. یعنی ضدیت تقابلی که بینشان هست، میشود تقابلِ وجودی. البته «هُمَا» را میتوانید حالیه بگیرید، عبارت اینطور میشود: یکی هم یک قسمت ضدین است، در حالی که ضدین وجودیاند. البته لزومی ندارد حالیه باشد، شاید به حالیه نگیرید راحتتر هم باشد؛ ولی عرض میکنم حالیه هم میتواند باشد).
« و يتعاكس هو و ما قبله في التحقيق و المشهورية، و تقابل التضايف »
(این عبارت را من مختصر توضیح میدهم؛ مفصلش که عبارت مرحوم علامه میآید.
هم تقابل ضدین به دو قسم حقیقی و مشهوری تقسیم میشود، هم تقابل عدم و ملکه به دو قسم حقیقی و مشهوری تقسیم میشود.
در تقابل عدم و ملکه، حقیقی عام است، مشهوری خاص است. در تقابلِ ضدین برعکس؛ حقیقی خاص است، مشهوری عام است.
پس «یَتَعاکَسُ» (عکس میشود) «هُوَ» (یعنی تقابل ضدین) «وَ ما قَبلَهُ» (یعنی تقابل عدم و ملکه) در تحقیق (یعنی حقیقی بودن) و مشهوریت (یعنی مشهور بودن).
همانطور که عرض کردم، در تقابل عدم و ملکه آن عام است، خاص مشهور است (اینها انشاءالله بعداً توضیح داده میشود). اما در تقابل تضاد، عام مشهوری است، خاص حقیقی است. درست عکسِ آنچه که در تقابلِ عدم و ملکه بود.
پس این دو تا تقابلها در حقیقی بودن و مشهوری بودن عکس میشوند. آنجا که عدم و ملکه حقیقی است، در آنجا تضاد مشهوری است؛ و آنجا که تضاد حقیقی است، عدم و ملکه مشهوری است. اینها را بعداً باید توضیح بدهم که عامش چیست، خاصش چیست، تا بعد روشن بشود که در عدم و ملکه کدامش را مشهوری میگوییم کدامش را حقیقی، همچنین در تضاد کدامش مشهوری است کدامش حقیقی.
خب عرض شد این عبارت باید بعداً توضیح کامل داده بشود. من چون دارم عبارت را میخوانم، برای اینکه نامفهوم نمانده باشد یک توضیح مختصر عرض کردم. میدانم این توضیح مختصر همه مطلب را بیان نکرده و در ذهن شما هنوز ابهام است).
« و تقابل التضايف »
(در تقابل نیست؛ یعنی قسم چهارمِ تقابل. پس بعد از «أَعنِی» چهار قسم را آوردیم: ۱. السلب و الایجاب، ۲. و عدم و ملکه، ۳. و تقابل ضدین، ۴. و تقابل تضایف. همه را هم منصوب خواندیم چون مفعولِ «أَعنِی» است، مفعولِ «أَعنِی» است).
پس گفتیم تقابل متنوع میشود (منقسم میشود) به انواعِ اربعه، و انواعِ اربعه اینها بودند: سلب و ایجاب، و عدم و ملکه، و ضدین، و تضایف.
استحاله تقابل میان دو امر عدمی
این چهار قسم گفته شدند؛ مرحوم علامه قبل از اینکه این چهار قسم را توضیح بدهند، یک مطلبی را مطرح میکنند و آن این است که:
طرفینِ تقابل میتواند وجودی باشد (هر دو وجودی باشد). میتواند یکی وجودی باشد، یکی عدمی. اما آیا میتواند هر دو عدمی باشند؟ این یک سؤالی که باید جواب داده بشود.
سه قسم تصور میکنیم، اما میخواهیم ببینیم هر سه قسم را داریم یا نداریم. ما میتوانیم دو طرف را هر دو وجودی بگیریم. میتوانیم دو طرف را هر دو عدمی بگیریم. میتوانیم یک طرف وجودی، یک طرف عدمی بگیریم. در مقام تصور این سه تا فرد را میتوانیم داشته باشیم. اما بیاییم تو واقعیت؛ آیا هر سه را داریم؟ یا فقط آنجایی که طرفین وجودیاند، آنجایی که یک طرف وجودی است یک طرف عدمی است را داریم، آنجایی که هر دو سلبیاند (دو عدمیاند) را نداریم؟
مرحوم علامه میفرماید آنجا که دو طرف سلبی باشند (عدمی باشند)، نداریم. دو طرف باید وجودی باشند (چنانچه در تقابل ضدین و تقابل تضایف هست)، یا باید یکی وجودی باشد یکی سلبی باشد (چنانچه در تقابل تناقض یا عدم و ملکه هست). آنجا که هر دو طرف سلبی باشند، تقابلی برقرار نمیشود. این باید اثبات بشود.
چرا در دو طرفِ وجودی تقابل برقرار میشود؟ اینکه در وجودی تقابل برقرار میشود یا در یک وجودی یک عدمی تقابل برقرار میشود، توضیح داده میشود؛ وقتی ما اقسام تقابل را گفتیم، این مطلب روشن میشود. اما اینکه ما تقابلی که دو طرف سلبی باشد نداریم، این را باید الان توضیح بدهیم.
الان میخواهیم شروع کنیم که توجه کنید. در توضیح ما دو دستگاه تشکیل میدهیم:
۱. در یک دستگاه، «سلبِ مطلق» را با سلبها مقایسه میکنیم.
۲. در دستگاه دیگر، «سلبِ خاص» را با سلبها مقایسه میکنیم.
چون وقتی دو طرف سلبی باشند، ممکن است دو طرف سلبِ مطلق باشند، ممکن است دو طرف سلبِ خاص باشند، ممکن است یک طرف سلبِ مطلق باشد یک طرف سلبِ خاص. همهاش باید بیان بشود، باید هر سه تایش (از هر سه تایش) بحث بشود.
لذا گاهی سلب مطلق را با آن دو تا سلب دیگر میسنجیم (یعنی با سلب مطلق، با سلب خاص). یعنی یک طرف را سلب مطلق قرار میدهیم، یک طرف را یا سلب مطلق یا خاص قرار میدهیم. این یک بحث.
یک دستگاه دیگر این است که یک طرف سلب خاص است، طرف دیگر یا سلب خاص یا سلب مطلق.
پس در دستگاه اول یک طرف را سلب مطلق قرار میدهیم، در دستگاه دوم یک طرف را سلب خاص قرار میدهیم.
توضیح مطلب:
سلب مطلق روشن است، یعنی «نبود». سلب خاص یعنی «نبودِ ثبوت»؛ مثلاً نبودِ بیاض، نبودِ حلاوت، نبودِ انسان، هر چیز. به تعبیر دیگر: سلب مطلق یعنی «لا»، سلب خاص یعنی «لا ب».
خب ما میخواهیم ملاحظه کنیم که اگر یک طرف سلب مطلق بود (عدم بود)، طرف دیگر میتواند سلب مطلق (عدم بیاض مثلا) باشد یا سلب خاص باشد یا نمیتواند؟ این یک وقتِ ماست.
یک وقت دیگر: اگر یک طرف سلب خاص بود، میخواهیم بیان کنیم که آیا طرف دیگر میتواند سلب خاص باشد یا میتواند سلب مطلق باشد یا نه؟
دستگاه اول: طرف اول سلب مطلق باشد
حالا آن وقتی که طرفمان سلب مطلق باشد ملاحظه میکنیم.
آنوقت که طرف اولمان سلب مطلق باشد، طرف دوم نمیتواند سلب مطلق باشد. چون سلب مطلق یکیشان نیست. سلب مطلق یعنی مطلقِ عدم. عدم مطلق ما کثرت نداریم، تعدد که با هم تمیز ندارند. یکی بیشتر نیست. عدم مطلق را که یکی است اگر بخواهید با عدم مطلق بسنجید، در این یک شیء را با خودش سنجیدید. یک شیء با خودش که تقابل ندارد. اول بحث هم گفتیم واحد تقابل نمیسازد، کثیر است که تقابل دارد. یک شیء با خودش تقابل ندارد.
پس نمیتوانید بگویید سلب مطلق با سلب مطلق تقابل دارد. سلب مطلق با سلب مطلق یک چیز است، یک چیز است. اگر بگویید سلب مطلق با سلب مطلق تقابل دارد، یعنی یک چیز با خودش تقابل دارد که غلط است. این شد سلب مطلق با سلب مطلق نیست.
طرف اول سلب مطلق باشد، طرف دوم سلب خاص باشد. این را ببینیم میتواند تقابل داشته باشد یا نه؟ این هم تقابل ندارد. این میتواند متعدد باشد (مثل سلب مطلق نیست؛ مطلق متعدد نبود، لذا نمیتوانستیم دو طرفِ جدایی درست کنیم بگوییم این طرف سلب مطلق، آن طرف هم سلب مطلق). اما در سلب مطلق و سلب خاص میتوانند متعدد باشند. سلب مطلق این است که مثلاً «عدم»؛ سلب خاص این «عدمِ بیاض» است. اینها دو تا هستند. ولی آیا میتوانند متقابل باشند؟ نه.
سلب خاص مصداقِ سلب مطلق است. مصداق که با صادق تقابل ندارد. مثلاً زید مصداقِ انسان است و انسان صادق است بر زید. این مصداق که زید است با آن صادق که انسان است تقابل ندارد؛ هیچوقت مصداق با صادق تقابل ندارد.
در ما نحن فیه هم سلب خاص مصداق است، سلب مطلق صادق است. این دو تا با هم تقابل ندارند.
مثلاً یک طرف را سلب مطلق قرار دادیم، طرف دیگر را سلب خاص قرار دادیم. درسته که دو طرف درست میشود، اما این دو طرف تقابل ندارد.
(اگر یک طرف سلب مطلق باشد، طرف دیگر سلب مطلق باشد، این دو طرف اصلاً درست نمیشود؛ سلب مطلق یکی بیشتر نیست، اصلاً دو تا نمیتواند باشد. اینجا اصلاً دو طرف نمیشود که بعداً بحث کنیم تقابل دارند یا ندارند. اما در جایی که یک طرف سلب مطلق، یک طرف سلب خاص، تعدد درست میشود، دو طرف درست میشود، اما تقابل حاصل نیست؛ یکی مصداقِ دیگری است و تقابل نمیکند).
این مطلب تمام شد. روشن شد که اگر چیزی (اگر سلب مطلقی) داشتیم (یعنی طرف اولمان سلب مطلق بود)، طرف دوممان نه میتواند سلب مطلق باشد، نه میتواند سلب خاص باشد.
که بیان کردیم. نمیتواند مطلق باشد، چون اصلاً طرف دوم نمیشود؛ اگر آن طرف اول سلب مطلق است، سلب مطلق دوباره همان طرف اول است دیگر. دوم نمیتوانیم سلب مطلق را قرار بدهیم، چون شیء که نمیشود (شیء واحد را در دو طرف نمیشود قرار داد).
اما اگر سلبمان (سلب اولمان، طرف اولمان) سلب مطلق باشد، طرف دوم سلب خاص باشد؛ میگوید باز هم تقابل نیست، اگرچه طرف هست، تقابل نیست.
پس نتیجهای که کسب کردیم: طرف اولمان سلب مطلق باشد، طرف دوم نه می تواند سلب مطلق باشد نه میتواند سلب خاص باشد.
دستگاه دوم: طرف اول سلب خاص باشد
مطلب بعدی که باید در آن فرض کنیم این است که طرف اولمان سلب خاص باشد. آن را باید بحث کنیم که طرف دوم میتواند سلب مطلق یا سلب خاص باشد یا نمیتواند؟ آن وقتی رسیدیم عرض میکنم.
« أقول: ذكر الحكماء أن أصناف التقابل أربعة »
(حکما رفتند به اینکه اصناف تقابل چهار تاست).
و ذلك (و سرّ در اینکه اصناف تقابل چهار تاست، به خاطر این است که متقابلین یا یک وجودی یک عدمی است، که این به دو قسم تقسیم میشود؛ یا هر دو وجودیاند که این هم به دو قسم تقسیم میشود. نتیجتاً اقسام تقابل چهار تا شد.
خب ممکن است شما بگویید یک قسم دیگر هم درست کن که طرفینِ تقابل هر دو عدمی باشند؛ آن هم دوباره تقسیم میکنیم که اقسام تقابل بیشتر بشود. این جواز نفی میشود به خاطر اینکه دو طرفِ تقابل نمیتوانند عدمی باشند).
« لأن المتقابلين »
(یعنی دو طرفِ تقابل، یا متقابلین؛ فرق نمیکند بگویید تقابل یا بگویید متقابلین).
« إما أن يكون أحدهما وجوديا و الآخر عدميا أو يكونا وجوديين »
(ممتنع است. نمیتوانند هر دوشان عدمی باشند).
« لعدم التقابل بين الأمور العدمية »
(به خاطر عدمِ تقابل بین امور عدمیه. حالا تقابل نیست، یا این امور عدمیه اصلاً تعدد ندارند (چنانکه در سلب مطلق با سلب مطلق است)، یا اگر هم تعدد دارند تقابل ندارند (چنانکه در سلب مطلق و سلب خاص است، یا چنانکه - بعداً میخوانیم - بین سلب خاص و سلب خاص دیگر است). آنجا تعدد هست ولی تقابل نیست. این را بیان نکردند، بعدا بیان می شود).
« إذ السلب المطلق إنما يقابله الإيجاب »
(خب من این قسمت از خواجه را نگفتم. گفتم که مقابلِ سلب مطلق سلب مطلق را نمیشود قرار داد، همچنین گفتم مقابلِ سلب مطلق سلب خاص را نمیشود قرار داد. این دو تا را گفتم، ولی بیان نکردم که مقابلِ سلب مطلق چی هست.
میگویند مقابلِ سلب مطلق یک چیز است: یا ایجاب مطلق یا ایجاب خاص. در مقابلِ سلب مطلق، سلب مطلق نیست اولاً، سلب خاص نیست ثانیاً؛ ولی میتواند ایجاب مطلق باشد، میتواند ایجاب خاص باشد.
عرض میکنم مقابلِ سلب مطلق میتواند ایجاب مطلق باشد (یعنی وجود)، مقابلش میتواند ایجاب خاص باشد (یعنی وجودِ انسان، یا وجودِ فرس). پس در مقابلِ سلب مطلق، ایجاب مطلق یا ایجاب خاص قرار گرفته، نه سلب مطلق نه سلب خاص).
«إِذِ السَّلبُ المُطلَقُ إِنَّما یُقابِلُهُ الإِیجابُ» (یا ایجاب مطلق یا ایجاب خاص؛ که توضیح دادم).
«وَ لا یُقابِلُهُ سَلبٌ مُطلَقٌ»
(در مقابلِ سلب مطلق، سلب مطلق قرار نمیگیرد).
«لِأَنَّهُ نَفسُهُ»
(چون خودش است؛ خودِ سلب مطلق است. شیء با خودش مقابل پیدا نمیکند. سلب مطلق با سلب مطلق مقابله پیدا نمیکند).
«وَ لا سَلبٌ خاصٌّ»
(و سلب خاص هم قرار نمیگیرد. یعنی مقابله سلب مطلق، سلب خاص هم واقع نمیشود).
«لِأَنَّهُ جُزئِیٌّ تَحتَهُ»
(زیرا سلب خاص جزئی است تحتِ او (یعنی تحت سلب مطلق). و هیچ جزئی با کلیِ خودش (هیچ مصداق با صادقِ بر خودش) تقابل ندارد. پس سلب مطلق و سلب خاص تقابل ندارند).
این تمام شد. این فرضی که الان در این وقتی که بیان کردیم، سلب مطلق را طرف اول گرفتیم، از طرف دوم یا سلب مطلق قرار گرفت یا سلب خاص.
در این مطلبی که مطرح کردیم سلب خاص را طرف اول قرار بدهیم؛ طرف دوم یا سلب مطلق قرار میگیرد یا سلب خاص قرار میگیرد. این را میخواهیم رسیدگی کنیم ببینیم چیست.
«وَ السَّلبُ الخاصُّ إِنَّما یُقابِلُهُ الإِیجابُ الخاصُّ»
(این هم از خارج بگویم: در مقابلِ سلب خاص، ایجابِ خاص واقع میشود. یعنی در مقابلِ «لا بَیاض»، «بَیاض» واقع میشود؛ در مقابلِ «لا سَواد»، «سَواد» واقع میشود. ایجابِ مطلق هم واقع نمیشود، ایجابِ خاص واقع میشود. در مقابلِ لا بیاض، وجود واقع نمیشود، وجودِ البیاض واقع میشود. در مقابلِ لا حلاوت، وجود واقع نمیشود، وجودِ الحلاوت واقع میشود. پس در مقابلِ سلبِ خاص، ایجابِ خاص واقع میشود. نه ایجاب مطلق، نه سلب مطلق، نه سلب خاص).
«وَ السَّلبُ الخاصُّ إِنَّما یُقابِلُهُ الإِیجابُ الخاصُّ» (در مقابل سلب خاص ایجاب خاص واقع میشود. ایجاب مطلق واقع نمیشود؛ نگفت، چون لازم نبود گفته بشود. آنچه مهم است این است که در مقابل سلب خاص چه سلبی میخواهد واقع بشود؟ آن مهم است که باید گفته بشود).
«لا سَلبٌ مُطلَقٌ»
(در مقابل سلب خاص، سلب مطلق قرار نمیگیرد).
«لِأَنَّهُ جُزئِیٌّ لَهُ»
(زیرا که سلب خاص جزئی است برای سلب مطلق، و هیچگاه جزئی با کلیِ خودش تقابل ندارد. پس در مقابل سلب خاص، سلب مطلق واقع نمیشود).
«وَ لا سَلبٌ خاصٌّ»
(در مقابل سلب خاص، سلب خاصی هم نمیشود. چرا؟ عبارت را توجه کنید، از خارج مطلب روشن شده، عبارت را توجه کنید که روشن میشود).
«لِأَنَّ مُقابِلَیهِما»
(ضمیر «مُقابِلَیهِما» برمیگردد به سلب خاصی که بعد از «وَ لا سَلبٌ خاصٌّ» واقع شده، و به سلب خاصی که در جمله «وَ السَّلبُ الخاصُّ إِنَّما یُقابِلُهُ...» واقع شده. «مُقابِلَیهِما» به این دو تا سلب خاصها برمیگردد.
زیرا مقابلِ این دو تا سلب دو حالت دارد:
۱. یا خودِ آن مقابلها تقابل ندارند؛ چنانچه که در «لا حَلاوَة» و «لا بَیاض» دیدیم که مقابلهایشان (که حلاوت و بیاضاند) تقابل ندارند.
۲. یا نه، مقابلهای این دو تا سلب خاص تقابل دارند؛ مثل «لا سَواد» و «لا بَیاض». که لا سواد و لا بیاض دو سلب خاصاند، مقابلهایشان که سواد و بیاض است تقابل دارند.
پس مقابلِ این دو سلب خاص، یا تقابل دارند یا تقابل ندارند).
میفرماید:
«إِن لَم یَتَقابَلا»
(اگر مقابلِ این دو سلب خاص تقابل نداشتند؛ چنانچه در حلاوت و بیاض (که سلب خاصاند: لا حلاوت و لا بیاض)، مقابلانشان که حلاوت و بیاض است تقابل ندارند. اگر این دو تا مقابل تقابل نداشتند).
«فَظاهِرٌ أَنَّهُما لا یَتَقابَلانِ»[4]
(پس ظاهر است که آن دو (یعنی دو سلب) هم تقابل پیدا نمیکنند. همانطور که حلاوت و بیاض تقابل ندارند، سلبها هم که لا حلاوت و لا بیاض است تقابل ندارند. این روشن است).
«وَ کَذلِکَ إِن تَقابَلا»
(و همچنین یعنی باز بین دو تا سلب تقابل نیست، اگر دو تا مقابل تقابل داشته باشند. آن وقتی که دو تا مقابل تقابل دارند، باز هم بین دو تا سلبشان تقابل نیست).
«لِصِدقِهِما مَعاً»
(چرا بین دو تا سلب تقابل نیست؟ میگوید: به خاطر صدقِ این دو تا سلب با هم. صدق میکنند بر چی؟ بر غیرِ متقابلین. بر متقابلین صدق نمیکنند؛ لا سواد و لا بیاض بر متقابل (که یعنی سواد هست یا بیاض هست) صدق نمیکند. در غیرِ متقابل (یعنی در غیر سواد و بیاض) چرا، صدق میکند؛ هر دوشان با هم جمع میشوند.
لا بیاض و لا سواد در مقابلهایشان که سواد و بیاض است جمع نمیشوند، پس صدق نمیکنند. در غیرِ مقابلهایشان جمع میشوند، و چون جمع میشوند پس تقابل ندارند).
«عَلی غَیرِ المُتَقابِلَینِ»
(اصلاً «لِصِدقِهِما» ندارد؛ یعنی تقابل نیست بین دو تا سلب خاص اگر تقابل داشته باشند مقابلهایشان (مثل لا سواد و لا بیاض). چرا این لا سواد و لا بیاض تقابل ندارند؟ زیرا این دو تا (این لا سواد و لا بیاض) با هم صدق میکنند (یعنی جمع میشوند) علی غیرِ المتقابلین (در غیر متقابلین که در مثال ما سواد و بیاض است). اینجا لا سواد و لا بیاض میتوانند جمع بشوند، و وقتی توانستند جمع بشوند تقابل ندارند).
«وَ هذا کُلُّهُ ظاهِرٌ»
(این مسئله که گفتیم همهشان ظاهر شد، ظاهراً).
نتیجهگیری:
پس نتیجه بحث ما این شد که طرفین تقابل میتوانند وجودی باشند (این درست). طرفین تقابل میتوانند یک وجودی باشد یکی عدمی (این درست). طرفین تقابل نمیتوانند سلبی باشند (چه سلب مطلق، چه سلب خاص).
در جایی که طرفین میخواهند سلبی باشند، سه حالت اتفاق میافتد نه بیشتر:
۱. یا هر دو سلب عاماند.
۲. یا هر دو سلب خاصاند.
۳. یا یکی سلب عام، یکی سلب خاص.
آنجا که هر دو سلب عاماند، گفتیم اصلاً تعددی نیست که تقابل باشد.
آنجا که یکی سلب عام است یکی سلب خاص است، گفتیم تعدد هست، منتها چون یکی [جزئی] دیگری است تقابل نیست.
آنجا که هر دو سلب خاص باشند، توضیح دادیم: یا متقابلهایشان تقابل نداشتند، یا متقابلهایشان تقابل داشتند ولی علی ای حال خودشان تقابل نداشتند.
بحث تمام شد. روشن شد که طرفینِ تقابل ممکن نیست سلبی باشند؛ یا باید هر دو ایجابی باشند، یا یکی سلبی یکی ایجابی.حال که مطلب معلوم شد وارد تقسیمی می شویم که خواجه کرده است: تقابل را تقسیم میکنیم به ۴ قسم، که در دو قسم طرفین وجودیاند، در دو قسم یک طرف وجودی یک طرف عدمی است.
ظاهرا وقت گذشته و نمی توانیم ادامه دهیم و وسط مطلب هستیم و می گذاریم برای جلسه آینده.
پایان جلسه.