« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/16

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم/ اقسام واحد /وحدت و کثرت (حقیقی و مشهوری)، و نسبت‌های سه‌گانه وحدت

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم/ اقسام واحد /وحدت و کثرت (حقیقی و مشهوری)، و نسبت‌های سه‌گانه وحدت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: وحدت و کثرت (حقیقی و مشهوری)، و نسبت‌های سه‌گانه وحدت

(صفحه ۱۰۶، سطر ششم)

« قال: و قد تعرض لها شركة فتتخصص بالمشهوري و كذا المقابل»[1]

در بحث وحدت داشتیم؛ در مسئله دهم وارد اقسام وحدت شدیم و بعد احکامی را برای وحدت ذکر کردیم. الان می‌خواهیم حکم دیگری را برای وحدت بیاوریم که قیاسِ آن حکم را برای کثرت هم ثابت کنیم.

وحدت را می‌فرمایند که گاهی «وحدت حقیقی» است، گاهی «وحدت مشهوری» است. همچنین کثرت گاهی «کثرت حقیقی» است، گاهی «کثرت مشهوری». یعنی وحدت را به دو قسم تقسیم می‌کنیم: حقیقی و مشهوری. به این مقایسه، کثرت هم به همین دو قسم تقسیم می‌شود: کثرت حقیقی و کثرت مشهوری.

این عبارت خواجه است، اما توضیح نمی‌دهد که وحدت حقیقی چیست و وحدت مشهوری چیست. مرحوم علامه حلی این عبارت را دو جور معنا می‌کند (یعنی در معنای این عبارت دو احتمال می‌دهد):

۱. در یک احتمال، وحدت حقیقی و وحدت مشهوری را بیان می‌کنند، به دنبالش کثرت حقیقی و کثرت مشهوری را بیان می‌کنند.

۲. در احتمال دوم باز همین کار را می‌کنند؛ وحدت حقیقی و وحدت مشهوری توضیح داده می‌شود، ولی کثرت حقیقی و کثرت مشهوری دیگر توضیح نمی‌دهند (مثل همان بحث حقیقی و مشهوری).

بنابراین ۴ تا بحث ما در این قسمتی که الان می‌خواهیم بخوانیم داریم. ۲ تا درباره وحدت (یک بار مشهوری و حقیقی را توضیح می‌دهیم، دوباره به توضیح دیگر باز وحدت حقیقی و مشهوری توضیح می‌دهیم). درست این دو تا احتمال را مرحوم علامه ذکر می‌کند، ما هم به تبع ذکر می کنیم.

احتمال اول در تفسیر عبارت خواجه

در این بیان توجه کنید؛ وحدت حقیقی و مشهوری را می‌خواهیم توضیح بدهیم، بعد هم با مقایسه و تعیین می‌خواهیم کثرت حقیقی و کثرت مشهوری را توضیح بدهیم.

ابتدا خوب است که «مضاف حقیقی» و «مضاف مشهوری» را که در باب اضافه مطرح است توضیح بدهیم؛ به مناسبت و به مشابهتِ آن، وحدت حقیقی و وحدت مشهوری توضیح داده می‌شود.

ما در باب اضافه می‌گوییم: ابوت اضافه حقیقی و مضاف مشهوری است.

خب گفتند یک معنای مصدری دارد (یعنی پدر بودن). این معنای مصدری برای یک ذاتی ثابت می‌شود و صفتِ یک ذات قرار می‌گیرد. آن ذات را می‌گوییم «مضاف مشهوری» است. آن معنای مصدری را می‌گوییم «مضاف حقیقی» است.

آن ذاتی که متصف شده به این معنای مصدری (مثلاً زید را که موصوف شده به ابوت)، ما از کلِ صفت و موصوف تعبیر می‌کنیم می‌گوییم مضاف مشهوری.

حالا در ما نحن فیه: وحدت یک معنای مصدری دارد (یعنی منقسم نشدن). هر چیزی که منقسم نشود، گفته می‌شود واحد است (از همان حیثی که منقسم نمی‌شود واحد است).

این معنای مصدری گاهی صفت برای یک شیء (صفت برای زید، صفت برای عمرو) قرار می‌گیرد. زید یک شخص است؛ این به لحاظ شخصیت دیگر تقسیم نمی‌شود (به لحاظ اعضا تقسیم می‌شود، به لحاظ شخصیت تقسیم نمی‌شود). به لحاظ فردِ انسان بودن تقسیم نمی‌شود، یک فردِ انسان است. عمرو هم همین‌طور، بکر هم همین‌طور.

این زید و عمرو و بکر موصوف می‌شوند به وحدت، و ما از آن تعبیر می‌کنیم به «واحد» (یا تعبیر می‌کنیم به وحدت).

بین وحدتِ عارض و وحدتِ اصل (وحدت که به معنای لا ینقسم است) می‌شود واحد؛ ولی وحدتِ زید و وحدتِ عمرو و وحدتِ بکر می‌شود «وحدت مشهوری».

دقت کنید؛ همان‌طور که اصلِ اضافه می‌شد اضافه حقیقی، اصلِ وحدت می‌شود «وحدت حقیقی».

همان‌طور که این اضافه‌ای که صفت می‌شد برای ذاتی (یا اضافه می‌شد به ذاتی) می‌شد اضافه مشهوری، همچنین وحدتی که صفت می‌شود برای ذاتی (یا اضافه می‌شود به ذاتی) می‌شود «وحدت مشهوری».

که در این احتمال توجه می‌کنید وحدت مثل اضافه می‌شود. همان‌طور که اضافه مصدری اضافه حقیقی بود، وحدت به معنای مصدری می‌شود وحدت حقیقی. همان‌طور که اضافه‌ای که صفت می‌شد برای ذاتی آن ذات را مضاف مشهوری می‌کرد، وحدتی هم که اضافه می‌شود به ذاتی، وحدت مشهوری می‌شود.

مثلاً همان‌طور که توضیح دادم، اصلِ وحدت که مشترک هست بین وحدتِ زید و وحدتِ عمرو و وحدتِ بکر و بقیه وحدات (این اصلِ وحدت که به معنای منقسم نشدن است و معنای مصدری دارد)، این می‌شود «وحدت حقیقی».

اما وحدت وقتی اضافه می‌شود به زید و عمرو و بکر، می‌شود «وحدت مشهوری».

خب اصلِ وحدت یک امر مشترک است. این وحدت‌های مشهوری تخصص پیدا می‌کند. با وحدت‌های مشهوری تخصص پیدا می‌کند؛ یعنی با مضاف‌الیه‌هایش که زید و عمرو و بکرند تخصص پیدا می‌کند.

اگر این مضاف‌الیه‌ها نبودند، آن وحدت همان‌جور مشترک می‌ماند. وحدتِ زید از وحدتِ عمرو جدا می‌شود، وحدتِ عمرو از وحدتِ بکر جدا می‌شود. این جدا شدن به برکتِ خودِ وحدت که مضاف هست نیست، بلکه به برکتِ مضاف‌الیه (یعنی زید و عمرو و بکر) است. چون تخصص بین زید و عمرو و بکر و تمیز بین زید و عمرو و بکر هست، وحدتِ این‌ها هم با هم تمیز پیدا می‌کنند و تخصص پیدا می‌کنند.

پس وحدت مشترک است و تخصصش به توسطِ آن مشهورهاست (یعنی به توسطِ آن مضاف‌الیه‌هایی است که آن‌ها با هم امتیاز داشتند).

حالا عبارت خواجه معلوم شد: گاهی عارض می‌شود بر وحدت «شرکت» (یعنی وحدت می‌شود مشترک). که اصلِ وحدت همین‌طور است؛ برش شرکت عارض می‌شود (یعنی متصف به اشتراک است)، زیرا که مشترک هست بین وحدتِ زید و وحدتِ عمرو و وحدتِ بکر و بقیه وحدات.

پس اصلِ وحدت که مشترک هست بین وحدات، موصوف می‌شود به اشتراک (یا معروض اشتراک قرار می‌گیرد و اشتراک برایش عارض می‌شود).

در چنین حالتی که وحدت می‌شود مشترک، تخصصش به وسیله «واحدهای مشهوری» است؛ یعنی تخصصش توسطِ آن مضاف‌الیه‌هاست. آن مضاف‌الیه‌ها که از هم جدا هستند، این وحدتِ مشترک را جدا می‌کنند (یعنی از اشتراک در می‌آورند). خودِ وحدت مشترک است، ولی وقتی شد «وحدتِ زید»، دیگر مشترک نیست، می‌شود مختص. و وحدتِ زید وحدتِ مشهوری است.

پس وحدت حقیقی (که آن وحدت مشترک است) به توسطِ وحداتِ مشهوری (وحدت‌های مضاف) تخصص پیدا می‌کند.

این در مورد وحدت. در کثرت هم همین است که وقتی رسیدیم آن را هم توضیح می‌دهم.

معنای اول برای عبارت خواجه معلوم شد که در معنای اول ما وحدت حقیقی را شناختیم، وحدت مشهوری را شناختیم. وحدت حقیقی عبارت می‌شود از این وحدتِ مشترک؛ وحدت مشهوری عبارت می‌شود از وحدتِ مضاف (وحدتی که اضافه شده به آن واحدها، به آن ذات‌های مختلف). وقتی وحدت مشهوری متعدد می‌شود و این متعددها از هم ممتاز می‌شوند، ولی وحدت حقیقی یکی بیشتر نیست، همه این‌ها وحدت مشهوری را شامل می‌شود.

این توضیح اول بود برای عبارت خواجه. کثرت را توضیح ندادیم؛ بعد از اینکه کثرت توضیح داده شد، احتمال دوم برای عبارت خواجه مطرح می‌شود.

توجه کنید؛ آن‌جور که ما درباره عبارت خواجه گفتیم، بیانِ وحدت حقیقی و وحدت مشهوری بود به احتمال اولی که داشتیم. هنوز بنابر احتمال اول کثرت حقیقی و کثرت مشهوری را بیان نکردیم. بعد بیان [می‌کنیم]. بعد از وحدت مشهوری بیان شدن، می‌پردازیم به احتمال دومی که در عبارت هست.

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۱۰۶، سطر ششم)

«قال: وَ قَد تَعرِضُ لَهَا الشَّرِکَةُ»

(گاهی برای وحدت شرکت عارض می‌شود. یعنی وحدت می‌شود یک امر مشترک که تمامِ وحداتِ خاص را شامل می‌شود. وحدت می‌شود همان لا ینقسمِ مطلق که بر همه است. وحدتِ زید لا ینقسم است، وحدتِ عمرو هم لا ینقسم است، وحدتِ بکر هم لا ینقسم است. این وحدتی که اصلِ وحدت است، مشترک بین همه این وحدات است. پس عارض می‌شود به این وحدت شرکت).

« و قد تعرض لها شركة»

(خب وقتی شرکت داشت دیگر جدایی معنا ندارد؛ مشترک را چطوری جداش می‌کنیم؟ به توسطِ مشهور (یا به عبارت دیگر به مضاف‌الیه‌هایی که از هم جدا هستند). این بحث شده [است]. یعنی به توسطِ زید و عمرو که متصف به وحدت شدند و مضاف‌الیهِ وحدت قرار گرفتند و خودشان از هم تمایز دارند، به توسطِ این‌ها وحدتِ مشترک را تخصص می‌دهند. این وحدتِ مشترک یک بار تخصص پیدا می‌کند به زید، یک بار تخصص پیدا می‌کند به عمرو، یک بار تخصص پیدا می‌کند به بکر؛ و به این ترتیب وحدت‌ها از هم جدا می‌شوند. این وحدت‌ها تخصصاً و ممتازاً وحدت‌های مشهوری‌اند؛ آن وحدتِ مشترک می‌شود وحدتِ حقیقی).

«فَتَتَخَصَّصُ بِالمَشهُورِ»؛ یعنی این وحدتی که معروضِ شرکت قرار گرفته و ما اسمش را وحدت حقیقی می‌گذاریم، او تخصص پیدا می‌کند و تمیز پیدا می‌کند و شرکت را از دست می‌دهد به توسطِ وحدت‌های مشهوری (توسطِ واحدهای مشهوری؛ یعنی به توسطِ آن ذات‌هایی که مضاف‌الیهِ این وحدت قرار می‌گیرند). آن ذات‌ها با هم امتیاز دارند، قهراً وحدتِ مضافِ این ذات‌ها هم با هم امتیاز پیدا می‌کنند.

پس اصلِ وحدت اشتراک دارد، امتیاز ندارد؛ ولی وقتی اضافه می‌شوند به این مضاف‌الیه‌ها، با اضافه شدن به این مضاف‌الیه‌ها تخصص پیدا می‌کند و آن اشتراک را از دست می‌دهد.

«وَ کَذا المُقابِلُ»

(و همچنین مقابلِ وحدت که کثرت است، او هم همین‌طور است. گاهی مشهوری است، گاهی اصلِ کثرت می‌شود کثرتِ حقیقی، و کثرتِ مضاف به ذوات (که به توسط ذوات امتیاز پیدا می‌کند) می‌شود کثرتِ مشهوری. که این را بعداً توضیح بیشتر می‌دهم. فقط خواستم عبارتِ خواجه یک مقداری حل بشود، توضیح دادم. در مقابل در عبارت که مرحوم علامه می‌آید، آنجا من کامل‌تر باید شرح کنم).

«وَ کَذا المقابل»؛ یعنی مقابلِ وحدت هم همین حکم را دارد که بر آن شرکت عارض می‌شود اولاً، و به توسطِ مشهور تخصص پیدا می‌کند ثانیاً. که حالا چطوری کثرت شرکت بر آن عارض می‌شود، چطوری تخصص پیدا می‌کند، در مثالی که بیان می‌شود ان‌شاءالله. فعلاً آن بماند، بعداً توضیح می‌دهیم.

« أقول: الذي يفهم من هذا الكلام

(۱۰-۱۲ خط بعد احتمال دوم مطرح می‌شود. « و قد يمكن أن يفهم من هذا الكلام» این است که:).

«أَنَّ الوَحدَةَ قَد تَعرِضُ لَهَا الشَّرِکَةُ»

(وحدت گاهی عارض می‌شود برایش شرکت. شرکت با چی؟ با غیرِ وحدت (یعنی با غیرِ خودش). شرکت یعنی این وحدت با وحدتِ دیگر در اصلِ وحدت بودن شریک می‌شوند. آن‌وقت اصلِ وحدت معروضِ شرکت می‌شود).

«تَعرِضُ لَهَا» (این وحدت) «الشَّرِکَةُ مَعَ غَیرِها مِنَ الوَحداتِ» (یعنی این وحدت با وحداتِ دیگر شریک می‌شوند. آن‌وقت بر اصلِ وحدت شرکت عارض می‌شود. این وحدتِ زید با وحدتِ عمرو (یعنی وحدتِ زید با غیرش که وحداتِ دیگر هست، یعنی وحداتِ عمرو و بکر و امثال ذلک) شرکت پیدا می‌کند. خلاصه این است که اصلِ وحدت شرکت دارد. عبارت مرحوم علامه می‌گوید وحدتِ زید با وحداتِ دیگر شرکت دارد، ولی وقتی مطلب را جمع کنیم یعنی اصلِ وحدت آمیخته با شرکت است).

« في مفهوم عدم الانقسام أعني مفهوم مطلق الوحدة»

(در چی این وحدات با هم شریک‌اند؟ در مفهومِ عدم انقسام (یعنی در مفهومِ مطلقِ وحدت). پس مطلقِ وحدت مشترک است. مفهومِ عدم انقسام (یعنی مطلقِ وحدت، یعنی اصلِ وحدت) مشترک است).

« و ذلك إذا أخذت الوحدات متخصصة بموضوعاتها »

(این شرکت وقتی است که وحدات را با موضوعاتشان (یعنی با موصوفاتشان یا با مضاف‌الیه‌هایشان، فرق نمی‌کند) مجرد بگیرید. بگویید وحدت، وحدت، وحدت. وقتی این وحدات را که با هم می‌سنجید با قطع نظر از آن مضاف‌الیه‌هایشان، می‌بینید یک وحدتِ مطلق به دست آمد، یک اصلِ وحدت به دست آمد. این وحدت مشترک است).

«وَ ذلِکَ» (اینکه عارض می‌شود شرکت بر وحدت) در صورتی است که وحدات را مجرد از موضوعاتشان بگیرید (بعد آن موضوعات را نتیجه قرار بدهید). خودِ آن اصلِ وحدت را که ملاحظه کنید، مشترک است.

« فإن وحدة زيد تشارك وحدة عمرو في مفهوم كونها وحدة»

(پس همانا وحدتِ زید مشارکت است با وحدتِ عمرو. در چی مشارکت دارد؟ در وحدت بودن مشارکت دارد، نه در مضاف‌الیه. در مضاف‌الیه با هم جدایند، در مضاف‌الیه از هم جدایند. در خودِ وحدت که مضاف است شرکت دارند. و این وحدتِ زید مشارک است با وحدتِ عمرو در مفهومِ کونِهما وحدت (در مفهومِ وحدت بودن مشترک‌اند)).

خب حالا وحدتِ مشترک را یافتیم که چیست؟ همان اصلِ وحدت، همانی است که از آن تعبیر می‌کنیم به «وحدتِ حقیقی».

حالا این مشترک را می‌خواهیم متخصصش کنیم که شرکتش از بین برود. چیکارش می‌کنیم؟ اضافه‌اش می‌کنیم به زید، اضافه‌اش می‌کنیم به عمرو. وقتی وحدتِ زید می‌شود غیر از وحدتِ عمرو، حالتِ اشتراک از بین می‌رود.

« و حينئذ تتخصص كل وحدة عن الأخرى بما تضاف إليه»

(در این هنگام (در این هنگامی که وحدت را مشترک گرفتیم)، اگر بخواهیم تخصصش بدهیم، جدا می‌شود هر وحدتی از دیگری).

«بِما تُضافُ إِلَیهِ»

(نه به وحدت بودن جدا شود، بلکه به آنچه که این وحدت بهش اضافه می‌شود (یعنی به مضاف‌الیه). به توسطِ مضاف‌الیه‌ها جدا می‌شود. یعنی وحدتِ زید با وحدتِ عمرو در اصلِ وحدت بودن مشترک‌اند، ولی به مضاف‌الیه‌شان که زید و عمرو است ممتاز می‌شوند).

« فإن وحدة زيد تتخصص عن وحدة عمرو بإضافتها إلى زيد»

(پس همانا وحدتِ زید جدا می‌شود از وحدتِ عمرو به اضافه شدنِ این وحدتِ زید به زید. اگر اضافه به زید نمی‌شد، شرکت حاصل بود. حالا اینکه اضافه به زید شده، تخصص پیدا کرده).

تا اینجا مسئله روشن است، حالا می‌خواهد بگوید:

« و زيد هو المضاف المشهوري»

(زید همان مضافِ مشهوری است. تشبیه ش می‌کند به مضافِ مشهوری. نه اینکه زید مضافِ مشهوری است؛ زید در اینجا مضاف نیست، حتی مضاف‌الیه است. تشبیه ش می‌کند به مضافِ مشهوری. می‌گوید همان‌طور که مضافِ مشهوری داریم، این هم (زید هم) واحدِ مشهوری است.

دقت کنید که چطور این تشبیه را دارد انجام می‌دهد. من در توضیحاتم عرض کردم شما آن معنای مصدری (ابوت) را صفت قرار می‌دهید برای زید. زید می شود مضاف مشهوری (یعنی به تعبیر دیگر آن ابوت را اضافه می‌دهید به زید). من گفتم صفت قرار می‌دهیم، درست است؛ تعبیر عوض می‌کنم، می‌گویم اضافه می‌دهید به زید. با اضافه می‌شود مضاف، اما مضافِ مشهوری.

حالا وحدت را هم اضافه می‌کنید به زید. وحدت با اضافه شدن به زید می‌شود یک وحدتِ خاص، می‌شود وحدتِ مشهوری. یا زید؛ زید هم می‌شود واحدِ مشهوری. وحدتی که به زید اضافه می‌شود، می‌شود وحدتِ مشهوری. خودِ زید که متصف به وحدتِ مشهوری است، می‌شود واحدِ مشهوری.

پس نظیرِ اضافه است؛ همان‌طور که زید وقتی موصوف به ابوت شد، شد مضافِ مشهوری؛ حالا همین زید وقتی موصوف به وحدت می‌شود، می‌شود واحدِ مشهوری. دارد تشبیه می‌کند. در اینجا نمی‌خواهد بگوید زید در اینجا مضاف است؛ زید در اینجا واحد است (واحدِ مشهوری). همان‌طور که در باب اضافه این ذات با گرفتنِ صفتِ مضافِ حقیقی می‌شود مضافِ مشهوری، همچنین این ذات در بابِ وحدت با گرفتنِ وحدتِ حقیقی می‌شود واحدِ مشهوری).

«لِأَنَّهُ واحِدٌ بِالوَحدَةِ»

(زیرا که زید واحد است به وحدت (یعنی به وحدتِ عارضی، گرفتنِ صفتِ وحدتِ عارضی). همان‌طور که زید اب است با گرفتنِ ابوت، همچنین زید واحد است با گرفتنِ وحدت).

«وَ الوَحدَةُ مُضافٌ حَقیقیٌّ»

(و وحدت مضافِ حقیقی است. همان‌طور که ابوت مضافِ حقیقی است. وحدتی که زید را واحد می‌کند، وحدتِ حقیقی است. همان‌طور که ابوتی که زید را می‌کرد مضاف، [مضاف حقیقی بود]. زیدی که به توسطِ وحدت واحد می‌شود، واحدِ مشهوری است؛ همان‌طور که زیدی که به توسطِ ابوت اب می‌شد، مضافِ مشهوری بود).

(همان‌طور که ابوت مضافِ حقیقی است).

(و زیدِ اب (پدر) مضافِ مشهوری است).

(زیرا که زید اب است به ابوت).

و الوحدة مضاف حقيقي فإن الوحدة وحدة للواحد

(و وحدت، وحدت است لذاتها. وحدت صفت است برای واحد، همان‌طور که ابوت صفت است برای اب. و ابوتی که صفت بود در اصل از اضافه حقیقی بود؛ وحدت هم که صفت است برای واحد، حقیقی است).

«وَ الواحِدُ واحِدٌ بِالوَحدَةِ»

(و واحد، واحد است به وحدت. یعنی به سببِ وحدت واحد شده، به سببِ گرفتنِ این صفت واحد شده. پس واحد می‌شود وحدتِ مشهوری، خودِ آن وحدت می‌شود وحدتِ حقیقی).

« و ذات الواحد مضاف مشهوري أعني ذات زيد و عمرو و غيرهما»

(و ذاتِ واحد مضاف‌الیه است. این خودِ ذات مضاف نشده، یعنی ذاتِ زید مضاف‌الیه است. این را روشن است با توضیحی که دادم).

«فَإِذا أُخِذَتِ الوَحدَةُ مُضافَةً الی زید»

(وقتی وحدت مضاف گرفته شد (یعنی وحدتی که معروضِ شرکت بود و وحدتِ حقیقی بود، این را اضافه کردید به مضاف‌الیه‌های متعدد). آن وحدتی که دارای شرکت بود، شرکتش را از دست می‌دهد و تخصص پیدا می‌کند توسطِ مضاف‌الیه‌های متعددش).

«تَخَصَّصَت»

(تخصص پیدا می‌کند؛ یعنی اشتراک از دست می‌رود).

« و امتازت عن وحدة عمرو.»

(در حالی که قبل از اضافه، همه این وحدت‌ها به چی بودند؟ شرکت داشتند. پس اگر این وحدت‌ها را که اضافه شدند خودشان را ملاحظه کنید (آن مضاف‌الیه‌هایشان را نادیده بگیرید)، می‌شود وحدتی که معروضِ شرکت است و وحدتِ حقیقی است. اما اگر مضاف‌الیه‌هایشان را هم ملاحظه کردید، این وحدت به توسطِ مضاف‌الیه‌ها تخصص پیدا می‌کنند، دیگر شرکت را از دست می‌دهند؛ می‌گویند وحدتِ مشهوری).

تا اینجا وحدت حقیقی و وحدت مشهوری روشن شد. معلوم شد که وحدت حقیقی همان اصلِ وحدت است؛ وحدت مشهوری آن واحدهایی هستند که متصف به این [وحدت‌اند]. همان‌طور که ابوت (اصلِ ابوت) مضافِ حقیقی بود و آن متصف (اب) مضافِ مشهوری بود.

اینج توضیحِ واحد مشهوری و واحد حقیقی تمام شد.

حالا می‌خواهیم کثیرِ حقیقی و کثیرِ مشهوری را هم به لسانِ واحدِ حقیقی و مشهوری بگوییم.

اصلِ کثرت (مطلقِ کثرت) مشترک است، تغایر نیست. آن موصوف‌های کثرت که اختصاص از آنها گرفته می‌شود (اشتراک از آن گرفته می‌شود) و مختص می‌شوند، آن‌ها کثیرِ مشهوری‌اند.

توجه کنید این‌طور می‌گوییم: مثلاً فرض کنید ۱۰ تا (یعنی ۱۰ را فرض کنید در مثال ۱۰ دیگر). حالا اینجا می‌گوییم: «عَشَرِیَّةُ الأَناسِیِّ مُساوِیَةٌ لِعَشَرِیَّةِ الأَفراسِ». عشریتِ اناسی مساوی است با عشریتِ افراس. ۱۰ تاییِ انسان‌ها مساوی است با ۱۰ تاییِ فرس‌ها. ۱۰ تا مساوی است، مضاف‌الیه‌شان فرق می‌کند؛ و الا آن هم ۱۰ تاست، آن هم ۱۰ تاست. در ۱۰ تا بودن، این انسان‌های دهگانه و آن فرس‌های دهگانه مساوی‌اند. ۱۰ تایی که همان کثرت است، مشترک است بین این ۱۰ تای انسان و آن ۱۰ تای فرس.

امتیاز به توسطِ مضاف‌الیه است؛ یعنی این انسان‌ها با فرس‌ها امتیاز دارند. آن موصوف‌های به کثرت با این موصوف‌های به کثرت (این موصوف به کثرت با این موصوف به کثرت) امتیاز دارد. در اصلِ کثرت که کثرت است، امتیاز ندارد، مشترک است.

پس کثرتِ مشترک داریم، کثرتِ ممتاز داریم. کثرت‌های ممتاز عبارت‌اند از همان موصوف‌های این کثرتِ مشترک. وقتی کثرتِ مشترک را (یا به تعبیر اصلِ کثرت را) می‌گوییم کثرتِ حقیقی، آن موصوف‌های کثرت را (که همان مضاف‌الیه‌ها هستند) می‌گوییم مشهوری.

همان وقتی که در واحد (در وحدت) هم همین را گفتیم دیگر؛ در وحدت هم گفتیم اصلِ وحدت می‌شود وحدت حقیقی، وحدت با مضاف‌الیه‌ها (یا با موصوف‌ها) می‌شود وحدت مشهوری. در کثرت هم می‌گوییم اصلِ کثرت می‌شود کثرت حقیقی، کثرت صفت شده برای موصوفات و اضافه شده به مضاف‌الیه‌های مختلف مشهوری است.

« و كذلك مقابل الوحدة أعني الكثرة»

(و همچنین مقابلِ وحدت (یعنی کثرت)؛ او هم تقسیم می‌شود به حقیقی و مشهوری. و به همان نحوی که حقیقی و مشهوریِ وحدت را تبیین کردیم، به همان نحو حقیقی و مشهوریِ کثرت را تبیین می‌کنیم).

«فَإِنَّ عَشَرِیَّةَ الأَناسِیِّ»

(پس همانا عشریتِ اناسی (یعنی انسان‌ها، دهیِ انسان‌ها)).

«مُساوِیَةٌ لِعَشَرِیَّةِ الأَفراسِ»

(مساوی است با ۱۰ تاییِ افراد).

« في مفهوم العشرية و الكثرة»

(در مفهومِ عشریت. آن عشریت با این عشریت فرقی نمی‌کند. عشریت در اینجا کثرت است دیگر؛ عشره کثرت است، عشریت هم کثرت است. خب عشریتِ اناسی (یعنی کثرتِ اناسی) با عشریتِ افراس (یعنی کثرتِ افراس) در عشریت (یعنی در کثرت) مساوی‌اند. پس اصلِ کثرت می‌شود مشترک).

«وَ إِنَّما تَتَمایَزانِ بِالمُضافِ إِلَیهِ أعني الأناسي و الأفراس»

(و جز این نیست که تمایز پیدا می‌کنند (تتمایزان یعنی عشریتِ اناسی و عشریتِ افراس، کثرتِ اناسی و کثرتِ افراس) تمایز پیدا می‌کنند به توسطِ مضاف‌الیه‌شان؛ یعنی اناسی و افراد).

«وَ هُما»

(و این مضاف‌الیه‌ها).

«المُضافانِ المَشهُورِیّانِ»

(مضافانِ مشهوری‌اند؛ یا کثرتِ مشهوری. و خودِ آن کثرت مضافِ حقیقی است (یا بفرمایید کثرتِ حقیقی)).

احتمال دوم در تفسیر عبارت خواجه

خب این معنای اول بود برای این عبارت خواجه. این معنا را هم در وحدت توضیح دادیم، هم در کثرت توضیح دادیم.

حالا معنای دوم باید گفته بشود. معنای دوم دقت کنید؛ خلافِ عکسِ مضافِ مشهوری و حقیقی را می‌خواهیم در وحدت اجرا کنیم.

در معنای اولی که برای عبارت خواجه آوردیم، هرچه که در مضافِ مشهوری و حقیقی می‌گفتیم، در وحدتِ مشهوری و حقیقی (یا کثرتِ مشهوری و حقیقی) گفتیم؛ فرق نکردیم.

اما در معنای دوم، آنچه درباره اضافه حقیقی و مشهوری می‌گوییم، عکسش را درباره وحدتِ حقیقی و مشهوری (یا کثرتِ حقیقی و مشهوری) می‌خواهیم گفت.

توضیح: توجه کنید در معنای دوم این‌جور می‌گوییم: گاهی بر وحدت شرکت عارض می‌شود. در این صورت وحدت دیگر وحدت نیست؛ وحدت با شرکت ناسازگار است. اگر بر وحدتی شرکت عارض شد، آن وحدت یک وحدتِ حقیقی نیست؛ چون وحدتِ حقیقی وحدتی است که مقابلِ شرکت باشد. اگر بر وحدت شرکت عارض شد، این دیگر حقیقتاً وحدت نیست، این می‌شود «وحدتِ مشهوری».

ببینید اصلِ وحدت که مشترک است، دارد وحدتِ مشهوری گرفته می‌شود. در حالی که در احتمال اول ما اصلِ وحدت را وحدتِ حقیقی گرفتیم. الان داریم وحدتِ مشهوری می‌گوییم.

بعد می‌گوییم مضاف‌الیه‌ها (واحدها) چون شرکت در آنها نیست، حقیقتاً واحدند. یعنی وحدتِ زید حقیقتاً واحد است، چون شرکتش نیست. وحدتِ عمرو حقیقتاً واحد است، چون شرکت نیست. آن وحدت‌هایی که با مضاف‌الیه متحد می‌شوند، چون شرکتشان نیست، می‌شود واحدِ حقیقی. آن وحدتی که خودش ملاحظه می‌شود، چون شرکت درش هست، واحدِ حقیقی نیست، می‌شود واحدِ مشهوری.

به خاطر این درست عکسِ احتمال قبلی شد.

به عبارت دیگر: آن وصف را می‌گوییم مشهوری، در حالی که در بابِ اضافه وصف را می‌گفتیم حقیقی (ابوت وصف بود دیگر، می‌گفتیم حقیقی). در بابِ وحدت موصوف را می‌گوییم حقیقی، در حالی که در بابِ اضافه موصوف می‌شد مشهوری. درست این‌بار عکس می‌شود.

پس این احتمال دوم عکسِ احتمال اول است؛ یا به تعبیر دیگر عکسِ آن چیزی است که در بابِ اضافه گفته می‌شود. بابِ مشهوری و حقیقی طوری گفته می‌شد، در بابِ وحدت عکسِ آنجا گفته می‌شود.

در بابِ اضافه بر آن صفت می‌گفتیم حقیقی، به موصوف می‌گفتیم مشهوری. در بابِ وحدت در این احتمال دوم، به صفت می‌گوییم مشهوری، به موصوف می‌گوییم حقیقی.

چرا؟ چون صفت معروضِ شرکت هست، و وحدتی که معروضِ شرکت است حقیقتاً وحدت نیست (با شرکت دارد جمع می‌شود)؛ لذا می‌گوییم به آن می‌گوییم وحدتِ مشهوری. اما آن افراد (که وحدتِ زید، وحدتِ عمرو، وحدتِ بکر)، این دیگر معروضِ شرکت نیست، واقعاً وحدت است. چون معروضِ شرکت نیست، واقعاً وحدت است. وقتی واقعاً وحدت شد، می‌شود وحدتِ حقیقی.

و این درباره وحدت است؛ درباره کثرت هم توضیح دارد که ان‌شاءالله وقت شد عرض می‌کنم.

پس معنای دوم برای عبارت مصنف ذکر شد (فقط درباره وحدت؛ در کثرت بعداً ذکر می‌کنیم).

« و قد يمكن أن يفهم من هذا الكلام »

(از این کلام مصنف ممکن است فهمیده شود این مطلب که:).

« أن مجرد الوحدة أعني نفس عدم الانقسام»

(مجردِ وحدت یعنی نفسِ عدم الانقسام؛ یعنی وحدتِ مطلق، یا به قولشان مطلقِ وحدت، مفهومِ مطلقِ وحدت).

« أمر مشترك بين كل ما يطلق عليه الواحد»

(این امری است مشترک. مشترک است بین کل ماهیت و غیرها. واحد بر تمامِ موصوف‌های به وحدت (این وحدت) صدق می‌کند یا صفت قرار می‌گیرد؛ پس مشترک می‌شود).

« فليس واحدا حقيقيا »

(وقتی مشترک شد، پس واحدِ حقیقی نیست. زیرا مشترک است؛ مشترک که دیگر واحدِ حقیقی نیست، واحدِ حقیقی نیست بلکه واحدِ مشهوری است).

«أَمَّا الذّاتُ»

(اما آن ذات‌هایی که موصوف‌اند به این وحدت، آن‌ها از هم امتیاز دارند؛ آن‌ها دیگر اشتراکشان نیست. چون اشتراکشان نیست، پس می‌توانند واحدِ حقیقی باشند).

« التي يصدق عليها أنها واحدة »

(ذاتی که صدق می‌کند بر آن ذات که او واحد است).

«أَعنِی المَشهُورِیَّ»

(یعنی همان‌هایی که در فرضِ قبل و در اعتبارِ قبل مشهوری نامیدیمشان).

«فَإِنَّها مُمتازَةٌ عَن غَیرِها»

(آن وحدت ممتاز است از غیرِ خودش (از وحدتِ عمرو و از وحدتِ زید). امتیاز دارند، اشتراک ندارند. چون امتیاز دارند، پس اولی هستند (احق‌اند، سزاوارترند) که اطلاقِ وحدت را به آن بدهیم، سزاوارترند از اصلِ وحدت. اصلِ وحدت که مشترک است، وحدت را گرفته؛ پس این ذوات که مشترک نیستند، اولی هستند که وحدت بگیرند).

« فهي أحق باسم الواحد فيخصص المشهوري بالواحد الحقيقي»

(یعنی اختصاص داده می‌شود واحدی که قبلاً اسمش را واحد مشهوری گذاشتیم، اختصاص داده می‌شود به واحدِ حقیقی (یعنی می‌شود واحدِ حقیقی). واحدِ حقیقی مخصوص می‌شود به همانی که قبلاً واحد مشهوری بود (یا به همانی که به منزله مضافِ مشهوری است). آنی که قبلاً واحد مشهوری بود (یا آنی که به منزله مضافِ مشهوری است)، اینجا می‌شود واحدِ حقیقی. آنی که به منزله مضافِ حقیقی است، اینجا می‌شود واحدِ مشهوری. درست عکسِ آنچه که در بابِ اضافه اتفاق می‌افتد، در بابِ وحدت اتفاق می‌افتد).

تا اینجا روشن.

« و كذا البحث في الكثرة و الأول أنسب.»

(این را دیگر توضیح نمی‌دهد. مرحوم علامه در احتمال اول بعد از اینکه درباره وحدت بحث کرد، درباره کثرت هم به تفصیل بحث کرد. در این احتمال دوم درباره وحدت به تفصیل بحث می‌کند، درباره کثرت به تفصیل بحث نمی‌کند؛ به طور اشاره می‌گوید «وَ کَذا البَحثُ فِی الکَثرَةِ».

این روشن است؛ یعنی کثرتِ مشترک می‌شود کثرتِ مشهوری. آنی که متصف به کثرت می‌شود (کثرتِ خاص، یعنی عشریتِ اناسی و عشریتِ افراس)، اینجا کثرتِ مشهوری است. اما خودِ اناسی و افراس می‌شود حقیقی؛ یعنی این‌ها واقعاً کثیرند. انسان و فرس (۱۰ تا انسان، ۱۰ تا فرد) واقعاً کثیرند. اما این مفهومِ عشریت واقعاً کثیر نیست، مشترک است. مشترک است یعنی با بقیه کثرات در مفهوم واحد است. در مفهوم واحد است، پس کثرتِ حقیقی ندارد؛ دقت کنید چه عرض می‌کنم. این کثرت با آن کثرت در مفهومشان متحدند. وقتی در مفهوم متحد شدند (یعنی مشترک شدند)، متحد شدند در مفهوم، به شکلِ واقعاً کثیر نیستند؛ یعنی یک مفهوم دارد جمعشان می‌کند، این‌ها دارند تحت یک مفهومِ واحد وارد می‌شوند. پس واقعاً کثیر نیستند. برخلافِ ۱۰ تا انسان، ۱۰ تا فرس؛ این‌ها واقعاً کثیرند. اصلِ کثرت است یا اصلِ کثرت مشترک است (یعنی تحت یک مفهومِ واحد مندرج است)؛ یک مفهوم همه این‌ها را متحد می‌کند. پس واقعاً کثیر نیست، مشهوراً کثیر است. برخلاف این افراد که واقعاً کثیرند).

خب دو تا احتمال برای عبارت خواجه آوردیم. یعنی می‌گوییم کدام سازگارتر و انسب‌تر با عبارت خواجه است؟ الاول انسب چرا؟

عبارت خواجه را دقت کنید: «تَعرِضُ لَهَا الشَّرِکَةُ فَتَتَخَصَّصُ بِالمَشهُوریِ» (شرکت عارض می‌شود بر وحدت، و تخصص پیدا می‌کند این وحدتی که مشترک است توسطِ وحدتِ مشهوری). این با آن توضیحِ اولِ ما سازگارتر است. توضیحِ اول. دوم خیلی سازگار نیست. چون در توضیح دوم باید بگوییم: «فَتَتَخَصَّصُ بِالحَقیقیِّ» (یعنی شرکت عارض می‌شود بر وحدت، و این وحدتی که شرکت برش عارض شده می‌شود مشهوری، و تخصص پیدا می‌کند این وحدتِ مشهوری به توسطِ وحدت‌های حقیقی). بنابر معنای دوم ما باید این‌طوری بگوییم. ولی بنابر معنای اول عبارت خواجه [سازگار است]. پس عبارت خواجه با معنای اول سازگارتر است تا با دوم. البته معنای صحیحی است، اما عبارت خواجه با معنای اول مناسب‌تر است. ازشان معنای اول داریم، اگرچه برای مشهوری برداریم هر دو معنا درست است.

(در نسبت وحدت به موضوع و مقابلش)

(صفحه ۱۰۷، سطر اول)

« قال: و تضاف إلى موضوعها باعتبارين و إلى مقابلها بثالث و كذا المقابل.[2]

وحدت اضافه می‌شود به موضوعش (یعنی به معروضش، به موصوفش) به دو اعتبار. اضافه می‌شود یعنی نسبت داده می‌شود (یعنی ارتباط پیدا می‌کند، با آن موصول می‌شود؛ نه اضافه می‌شود یعنی اینکه همان اضافه نحوی).

و به مقابلش هم به ثالث (یعنی به اعتبارِ سوم).

توجه کنید این عبارت این‌طور می‌خواهد بگوید: می‌خواهد بگوید وحدت دو نسبت دارد با موضوعش (و موصوفش و معروضش؛ یعنی موصوفش که همان معروضش است، همان موضوعش است). ملاحظه کنید می‌بینید که وحدت نسبت به این موضوع دو تا نسبت است (با این موضوع دو نسبت دارد):

۱. یکی اینکه وحدتی است برای این موضوع. (دارید نسبت می‌دهید دیگر؛ وحدتِ این موضوع). دارید نسبتِ وحدت به موضوع [می‌دهید].

۲. دوم اینکه حلول کرده در موضوع. الان دارید نسبت می‌دهید به موضوع. یکی نسبت این است که وحدت، وحدت است برای این موضوع؛ دوم اینکه وحدت حالّ است برای این موضوع (یعنی موضوعِ وحدت است).

دو جور دارید نسبت می‌دهید وحدت را: یکی اینکه وحدتِ این موضوع است، یکی اینکه حالِّ این موضوع است.

از نسبتِ این با مقابلِ وحدت (با مقابلش که کثرت است) می‌سنجید، می‌بینید آنجا هم یک نسبتی دارید. چه نسبتی؟ نسبتِ تقابل.

پس وحدت ۳ تا نسبت دارد:

۱. دو نسبت با موضوعش دارد (که یکی اینکه وحدتی است برای این موضوع، دوم حالّ است در این موضوع).

۲. یک نسبت هم به مقابلش (یعنی کثرت) دارد که این نسبتش اسمش تقابل است. یعنی با کثرت بسنجید، می‌گویید نسبتِ تقابل است. با موضوعش بسنجید، می‌گویید نسبتِ واحد ساختنِ موضوع را دارد و نسبتِ حلول کردن در موضوع را دارد.

پس توجه کردید که وحدت سه نسبت داریم: با موضوعش یکم، مقابلش بعد. در نظرِ مقابل (مقابل هم همین‌طور است)، آن هم سه تا نسبت دارد: یک نسبت با موضوعش دارد که کثرت است برای موضوع؛ دوباره نسبتِ دیگری با موضوعش دارد که حلول کرده در موضوع؛ یک نسبتی هم با مقابلش (یعنی با واحد) دارد که نسبتِ تقابل است.

پس توجه به همین سه نسبتی که ما برای واحد (یا وحدت) درست کردیم، این سه نسبت برای کثرت هم درست می‌شود.

این عبارت آسان است:

« قال: و تضاف»

(یعنی منسوب می‌شود این وحدت).

«إِلی مَوضُوعِها بِاعتِبارَینِ»

(به موضوعش به دو اعتبار منسوب است. پس دو جور نسبت دارد).

«وَ إِلی مُقابِلِها بِثالِثٍ»

(و به مقابلش هم (یعنی منسوب می‌شود این وحدت به مقابلِ خودش که کثرت است) به ثالث (یعنی به اعتبارِ سوم)).

پس به سه اعتبار این وحدت اعتبار می‌شود: دو تایش مضافاً الی موضوعها، یکی ش مضافاً الی مقابلها. مقابلِ مقابل هم که کثرت است، آن هم همین اعتبار برایش هست.

« أقول: أقرب ما يمكن أن يفسر به هذا الكلام »

(بهترین چیزی که به ذهن می‌آید که ما به عنوان تفسیرِ این کلام [بگوییم]. عبارت‌های خواجه آن‌قدر سنگین است، پیش علامه بالاخره می‌گوید آنچه که به ذهن می‌رسد این است که خیلی عبارتش صاف و روشن نیست. خودش هم اولِ شرحش گفت من چون با خواجه سال‌ها بودم، از مبانی خبر داشتم، دارم کتابش را توضیح می‌دهم، می‌دانم نظراتش چیست؛ نه اینکه فکر کنید از عباراتِ او این نظراتش را به دست [می‌آورم]. عباراتش ممکن نیست که [کامل] بشود نظراتش را به دست آورد.

« أقرب ما يمكن أن يفسر به هذا الكلام»؛

نزدیک‌ترین چیزی که (نزدیک‌تر به حق) به نظر می‌رسد این است که:).

« أن الوحدة وحدة للواحد أعني الموضوع »

(وحدت یک رابطه با موضوع دارد).

« الذي تقوم الوحدة به فلها إضافة بهذا الاعتبار»

(این وحدت، وحدتی است برای واحد (یعنی برای موضوعش). بعد از آن موضوعی که وحدت به آن قیام می‌کند. خب یک نسبت با این موضوع دارد که بالاخره وحدتی است برای این موضوع. نسبتِ جمهور هم دارد).

«فَلَها إِضافَةٌ بِهذَا الاِعتِبارِ»

(پس برای وحدت به این اعتبار اضافه‌ای است. اضافه یعنی نسبت؛ به این اعتبار یک نسبت برایش درست شد. و آن هم نسبت با موضوع. این اولین).

« و هي عرض قائم بالموضوع »

(دومی می‌خواهیم بیان کنیم: و عرض است (یعنی وحدت عرضی است به موضوع) و حالّ در موضوع).

«فَلَها إِضافَةُ الحُلُولِ»

(پس برای وحدت اضافه حلول است (یعنی نسبتِ حلول است). این هم نسبت دوم.

پس یک نسبت دارد به موضوع که صفت هست برای این موضوع (یعنی وحدتِ این موضوع است). دومین نسبت هم به موضوع دارد که حالّ در این موضوع است).

« و هاتان إضافتان عرضتا لها بالنسبة إلى موضوعها»

(و این دو تا اضافه‌ای که برای وحدت نسبت به موضوعش هست، دو تا اضافه که «ها» (یعنی وارد شدنِ وحدت) نسبت الی موضوعِ وحدت (یعنی هر دو نسبت به موضوع‌اند). یکی اینکه این موضوع وحدت دارد، یکی اینکه این موضوع محل است برای وحدت. عکسش هم بگوییم بهتر است: وحدت مربوط به این موضوع است، این نسبتِ حالّ در این موضوع است. که می‌گوید این دو تا اضافه بود، دو تا نسبت بود که بین وحدت و موضوعِ وحدت برقرار است).

«وَ تَعرِضُ لَها إِضافَةٌ ثالِثَةٌ»

(اضافه دیگری هم برای وحدت هست، اضافه سومی هم هست. و عارض می‌شود برای وحدت اضافه ثالثه هم).

« بالنسبة إلى ما يقابلها أعني الكثرة»

(آن اضافه ثابته نسبت به چیست؟ آن دفعه اضافه قبل نسبت به موضوع بود، این اضافه ثابته نسبت به چیست؟ نسبت به مقابلش. این نسبت به آنی است که مقابلِ وحدت است (یعنی وحدت با کثرت که مقابل بشود). نسبت چه نوع نسبتی؟ نسبتِ تقابل).

«وَ هِیَ نِسبَةُ التَّقابُلِ»

(نسبتِ تقابل است. حالا ما بعداً باز بحث کنیم تقابلِ چهارگانه است، کدام یک از چهار [قسم] است).

« و مثل هذا النسب الثلاث تعرض لمقابل الوحدة أعني الكثرة.»

(خب این سه تا نسبت برای وحدت که عرض کردم، دو تایش را با موضوعش برقرار می‌کند، یکی را هم با مقابلش برقرار می‌کند. اول ما دانستیم نسبتِ ثلاث عارضِ مقابلِ وحدت می‌کرد. این سه تا نسبت برای مقابلِ وحدت (یعنی کثرت) حاضر است. این سه تا مثال [را بزنیم]. کثرت هم دو تا نسبت دارد به موضوعش، یک نسبت دارد به مقابلش. نسبتِ تقابل؛ مقابلش وحدت است. این نسبت را وحدت با مقابلش بود داشت، پس نسبتِ طرفینی می‌شود؛ از هر دو طرف این نسبت هست.

دوباره من این مسئله را عرض کنم: کثرت دو اضافه به موضوعش داریم. این کثرت نسبت را و رابطه را با موضوعش دارد. یک نسبت دیگر هم با مقابلش دارد؛ مقابلش وحدت است. کثرت با مقابلش هم نسبت دارد و آن نسبت تقابل است. پس یک نسبتِ تقابل دارد با مقابلش، یک نسبتِ عروض دارد با موضوعش، یک نسبت دیگر که نسبت به چند بودن [است]).

(و مثل هذا النسب الثلاث تعرض لمقابل الوحدة أعني الكثرة)

خب بحث ما در وحدت تمام شد. بحث بعدی در کثرت است. کثرت‌ها با هم مغایرند و بعضی‌هایشان با هم مقابل. آن شخص‌هایی که با هم مقابل‌اند تشکیل تقابل می‌دهند، آن‌وقت تقابل چهار قسم می‌شود. شما در مسئله ۱۱ (مسئله بعد) تقابل را و همچنین افرادش را بیان کنید.

[پرسش و پاسخ کلاسی]

پرسش: کلی از این تعرض لها یعنی چی؟

پاسخ: و مفهوم وتعرض لها یعنی کلیت عارض می‌شود؟ همه جا کلیات عارض می‌شود. انسان که کلی نیست، کجا عارض می‌شود؟ کجا عارض می‌شود؟ وحدت هم بحث می‌گویند روشن که کلی ش می‌شود ذاتش یک وحدت است. مثلاً تخصص یعنی می‌شود تخصص شکل برده، این‌جوری می‌شود. این‌جوری می‌شود یعنی امتیاز اگر جزء کار ندارد.

سوال: .....

پاسخ استاد: ما وحدتِ زید و وحدتِ عمرو (وحدتِ مفهوم) می‌کنیم، نه وحدتِ خارج؛ چون وحدتِ خارج یکی بیشتر نیست (مشترک دیگر، وحدتِ خالص یکی بیشتر نیست). وحدتِ زید، وحدتِ عمرو، وحدتِ [بکر] را ملاحظه می‌کنیم. اگر خودِ این مضاف‌الیه‌ها را ملاحظه نکنید، فقط وحدت‌ها را ملاحظه کنید می شود کثرت؛ اگر مضاف‌الیه‌ها را ملاحظه کردید، وحدت با مضاف‌الیه‌ها ملاحظه شد.

پس وقتی از اول وارد بحث می‌شویم، وحدت را ملاحظه نمی‌کنیم؛ وحدتِ زید، وحدتِ عمرو، وحدتِ بکر را ملاحظه می‌کنیم. وقتی این وحدات را ملاحظه کردیم، دو [جور] ملاحظه می‌کنیم: یک وقت وحدتشان را ملاحظه می‌کنیم (قطع نظر از [مضاف‌الیه])، و این مشترک [است]. نه، حتماً مشترک می‌شود.

سوال: این مشترک می‌شود. چی مشترک می‌شود؟ شما تعیین کنم اگر بدون نیاز مضاف وحدت ایجاد چقدر نمی‌تواند [باشد].

پاسخ: شما اراده می‌کنید که وحدت‌ها (این مضاف‌الیه‌ها) تعدد داده می‌شود. تعدد که درست شد، پس این متعددها با هم مشترک می‌شوند در اصلِ وحدت. مضاف‌الیه‌ها وحدت نمی‌کنند، مضاف‌الیه‌ها تعدد می‌کنند. برای من در وحدت (در وحدت) شریک می‌دانند. خیلی یعنی تعدادِ وحدت درست می‌شود. این متعددها با هم در اصلِ وحدت شریک می‌شوند.

سوال: می‌گویید مضاف الیها در وحدت شرکت درست می‌کنند و ملازم درست می‌کنند.

پاسخ: در [اینجا] این مضاف‌الیه‌ها در وحدت تعدد درست می‌کنند، تمیز درست می‌کنند. فقط اگر خودِ وحدت‌هایشان را ملاحظه کنید، با هم شریک‌اند. اگر مضاف‌الیه‌ها را هم قیدِ این وحدتشان بدهید، دیگر شرکت [از بین می‌رود].

توجه کنید چطور می‌کند. اول گفتم شما وحدتِ زید و وحدتِ عمرو و وحدتِ بکر و این‌ها را با هم ملاحظه می‌کنید. وقتی ملاحظه شدید (یعنی فقط وحدتِ خالی ملاحظه نمی‌کنید، وحدتی که اضافه شده ملاحظه می‌کنیم)، خودِ علامه هم همین مطلب را می که وحدات را با مضاف‌الیه‌ها قرار می‌کنیم. من یک بار مضاف‌الیه را قیدِ وحدت قرار می‌گیرد، یک وقت مضاف‌الیه غیر قرار نمی‌دهد. اگر غیر قرار نیست، وحدات می‌شوند مشترک. اگر قید قرار [بگیرد]، این وحدت می‌شود [مختص].

در همه حال شما وحدتِ خالی را ملاحظه نمی‌کنید، وحدتی که اضافه شده ملاحظه می‌کنید. یک بار مضاف‌الیه‌ها را نتیجه می‌گیرید و وحداتشان را این ملاحظه می‌کنید؛ این وحدات با هم هیچ [فرقی ندارند]. یک بار نه، مضاف‌الیه را دخالت می‌دهید؛ وقتی دخالت بدهید، دیگر مضافات از همان [ممتاز] شرکت نمی‌شوند.

پرسش: نفرمایید که معنای دوم غلط است؛ چرا معنای دوم درست است؟

پاسخ استاد: معنای اول همان‌طور که خودِ مرحوم علامه فرموده. توضیحش هم این است که بنابر معنای اول عبارت خواجه این‌طوری بیان می‌کنیم که: «قَطعُ الوَحدَةِ» در این صورت وحدت می‌شود وحدتِ حقیقی. وقتی «فَتَتَخَصَّصُ» از همین وحدتِ عارضی (یعنی شرکت را از دست می‌دهد) به مشهوری (یعنی به سببِ آن واحدِ مشهوری و به طبیعی سببِ متنی هست).

اما بنابراین که معنای دوم را اراده کنیم، عبارت خواجه این‌جوری بیان می‌شود: «إِذ تَعرِضُ لَها» (یعنی برای وحدت) شرکت؛ و در این صورت دیگر این وحدت بالعرض نیست که وحدتِ مشهوری است. «فَتَتَخَصَّصُ بِالمَشهُورِ»؛ این «فَتَتَخَصَّصُ» خاص است (یعنی فتحِ خص است) به اسمِ مشهوری. اسمش می‌شود اسمِ مشهوری. الان باید معنای دوم کلمه «بِالمَشهُورِ» (یعنی به اسمِ المشهور) به خبرِ معنای اول «بِالمَشهُورِ» (یعنی به توسطِ واحدِ مشهور) نه اسمش شود مشهور.

و گذشته از این، بنابر معنای اول شما هم وحدتِ حقیقی را در عبارت مصنف می‌یابید هم وحدتِ مشهوری را؛ ولی بنابر معنای دوم فقط وحدتِ مشهوری یافت می‌شود، دیگر وحدتِ حقیقی نیست. پس معنای اول هم انسب است. ولی معنای دوم باطل نیست؛ دوم خوب است، اما به خوبیِ معنای اول نمی‌رسد. پس نفرمایید معنای دوم باطل است.

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo