89/12/15
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم/ اقسام واحد/اعتباری بودن عدد و عروض وحدت بر ذات و مقابل خود
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم/ اقسام واحد/اعتباری بودن عدد و عروض وحدت بر ذات و مقابل خود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: اعتباری بودن عدد و عروض وحدت بر ذات و مقابل خود
(صفحه ۱۰۵، سطر یازدهم)
« قال: و كل واحد منها أمر اعتباري يحكم به العقل على الحقائق إذا انضم بعضها إلى بعض في العقل انضماما بحسبه»[1]
بحث در وحدت و کثرت داشتیم و به مناسبت به بحث عدد پرداختیم. الان بحثمان در عدد است و گفتیم که هر عددی نوعی است جدای از نوع دیگر؛ بنابراین اعداد میشوند انواع. این را قبلاً گفتیم.
الان میخواهیم این مطلب را بگوییم که اعداد وجود ذهنی دارند، وجود خارجی ندارند.
معروف این است که عدد «کمّ منفصل» است و کمّ هم «عارَض» است؛ آن هم عارضِ خارجی است. ولی مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی و به تبع ایشان مرحوم علامه حلی، عدد را خارجی نمیدانند؛ عدد را امر ذهنی میدانند و دلیل هم دارند برای اینکه عدد در خارج موجود نیست که به دلیلشان انشاءالله میپردازیم.
خواجه میفرماید که اعداد هر نوعشان امری است اعتباری که وجود ذهنی دارد. آنچه که وجود خارجی دارد، «معدودات»اند. اینها وجود خارجی دارند، حقایقِ خارجیه هستند. این حقایق وقتی با هم ضمیمه میشوند، به تعدادِ حقایقی که با هم ضمیمه شدهاند، ذهنِ ما عدد اعتبار میکند؛ نوعی را که مناسب است با این حقایقِ ضمیمهشده، ذهن ما اعتبار میکند و به این حقایقِ ضمیمهشده اطلاق میکند.
مثلاً اگر ۵ واحد و ۵ فرد از حقایق را ما کنار هم ضمیمه کنیم (لازم نیست حتماً در خارج ضمیمه بشوند؛ ممکن است تو ذهنمان اینها را ضمیمه کنیم. خودشان در خارجاند، منتها انضمامشان در ذهن واقع میشود). بعد این حقایقِ منضمشده به یکدیگر را ملاحظه میکنیم؛ چون که ۵ تا حقیقتاند، نوعی را که مناسب با ۵ تا هست انتخاب میکنیم (یعنی عدد ۵ را) و اطلاق میکنیم بر این حقایقِ ضمیمهشده.
پس توجه میکنید خودِ عدد در خارج موجود نیست، بلکه معدود در خارج موجود است (یعنی حقایق در خارج موجودند، افراد در خارج موجودند). ما این حقایق را (یا افراد را) در ذهنمان منضم میکنیم، بعد به تعدادِ این منضمشدهها عددِ مناسب و نوعِ مناسب را اطلاق میکنیم.
مطلبی که ایشان میخواهد بگوید این است. در این مطلب مدعا این شد که عدد در خارج نیست. این مدعا را هم اثبات میکنیم. من اصل مدعا را بخوانم، بعد اثباتش را عرض میکنم.
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۱۰۵، سطر یازدهم)
«قال: وَ کُلُّ واحِدٍ مِنها»
(ضمیر «مِنها» برمیگردد به انواعِ عدد که در آخرِ متنی که جلسه گذشته خوانده بودیم داشتیم: «هِیَ أَنواعُ العَدَدِ». حالا میگوید: و هر یکی از این انواعِ عدد).
«أَمرٌ اعتِبارِیٌّ»
(امری است اعتباری. امر اعتباری است یعنی چه؟ یعنی:)
«یَحکُمُ بِهِ العَقلُ عَلَی الحَقائِقِ»
(حکم میکند به این کل واحد (به این نوع) عقل بر حقایق. یعنی این نوع را حمل میکند بر حقایق. حکم میکند یعنی حمل میکند بر حقایق).
«إِذَا انضَمَّ بَعضُها إِلی بَعضٍ فِی العَقلِ»
(اگر انضمام پیدا کردند حقایق (بعضیشان به بعضی)، انضمامی که در عقل حاصل شود).
«انضِماماً بِحَسَبِهِ»
(ضمیر «بِحَسَبِهِ» به «کُلُّ واحِدٍ مِنَ الأَنواعِ» برمیگردد؛ یعنی به حسبِ نوع. اگر انضمام پیدا کردند حقایق (بعضیشان به بعضی)، انضمامی که در عقل حاصل شود و انضمامی که به حسبِ آن نوعِ مخصوص باشد، آنوقت آن نوعِ عدد را حکم میکند بر این حقایقِ منضمشده (یعنی حمل میکند برای این حقایقِ منضمشده).
مثل عدد ۵ در مثالی که عرض کردم که ۵ تا حقیقت را به هم منضم میکند، بعد بر این پنج تا حقیقت عدد پنج را اطلاق میکند (یا حکم میکند یا حمل میکند) به حسبِ همان. اگر انضمام به حسبِ این نوع باشد (یعنی ۵ تا به هم ضمیمه بشوند)، این نوع را که پنج است اطلاق میکند. اگر انضمام به حسبِ نوعِ دیگر باشد (مثلاً ۷ تا باشد)، آن نوعِ دیگر را اطلاق میکند. و هکذا.
باید ببینیم چه تعداد حقیقت را در خودش منضم کرده و به هم ضمیمه کرده؛ آنوقت عددِ مناسبِ همان تعداد را بر این حقایق ما حمل میکنیم.
پس عددی در خارج نداریم. ذهنِ ما بر اثرِ آن حقایقی که به هم منضمشان کرده و با هم جمعشان کرده، به حسبِ آن حقایق عددی را اعتبار میکند و این عدد را بر آن معدودات و حقایق حکم میکند (یعنی حمل میکند، اطلاق میکند).
این عبارت خواجه است که فقط مدعا را طرح کرد، دلیل را نگفت. مرحوم علامه مدعا را توضیح میدهد، بعد دلیل هم ذکر میکند.
«أَقُولُ: کُلُّ واحِدٍ مِن أَنواعِ العَدَدِ أَمرٌ اعتِبارِیٌّ»
(هر یکی از انواع عدد امری است اعتباری).
« لَیسَ بِثابِتٍ فِی الأَعیانِ بَل فِی الأَذهانِ»
(امر اعتباری را دارد معنا میکند. امر اعتباری معنایش این است که در اعیان (یعنی در خارج) ثابت و موجود نیست، بلکه در اذهان موجود است).
«یَحکُمُ بِهِ العَقلُ عَلَی الحَقائِقِ»
(که حکم میکند به این کل واحد (ضمیر «بِهِ» به کل واحد برمیگردد) عقل. حمل میکند این کل واحد را عقل بر چی؟ بر حقایق. حقایق در خارج هستند، ولی این کل واحد من انواع العدد که میخواهد حمل شود بر حقایق، آن در خارج نیست).
«کَأَفرادِ الإِنسانِ أَوِ الفَرَسِ أَوِ الحَجَرِ وَ غَیرِها»
(مثل افراد انسان (مثال برای حقایق است)، یا افراد فرس، یا افراد حجر و غیرها. افرادِ حقایق یا خودِ حقایق).
«إِذَا انضَمَّ بَعضُ تِلکَ الأَفرادِ إِلی بَعضٍ»
(وقتی ضمیمه شود بعضی از این افراد به بعضی دیگر؛ یعنی با هم جمع بشوند. وقتی جمع شدند، آنوقت برای مجموعهشان عقل یک عددی اعتبار میکند و بر این مجموعه حکم میکند (یعنی اطلاق میکند)).
«سَواءٌ اتَّحَدَت فِی الماهِیَّةِ أَوِ اختَلَفَت فِیها»
(این حقایق چه متحد در ماهیت باشند، چه مختلف در ماهیت. گاهی میبینید افرادِ انسان را جمع میکنید (۱۰ تا فرد انسان جمع میکنید)؛ گاهی نه، یک انسان و یک کتاب و یک قالی و یک نیمکت، همه را جمع میکند میگوید این شد ۴.
لزومی ندارد که آن حقایقی که با هم ضمیمه میشوند و عدد میخواهد برایشان اطلاق بشود، لزومی ندارد که حقایق یکسان باشند؛ بلکه حقایقِ مختلف هم که باشند اشکال ندارد، عدد برایشان عارض میشود و با عدد شمرده میشوند.
«سَواءٌ اتَّحَدَت في الماهية» (این افراد در ماهیت) « أو اختلفت فيها» (این افراد فیها؛ در ماهیت). یعنی چه افرادی باشند که یک ماهیت دارند، چه افرادی باشند که ماهیتهای مختلف دارند).
« بل يؤخذ مجرد الانضمام في العقل»
(به لحاظِ صرفِ انضمامی که در عقل حاصل میشود. این انضمام ملاحظه میشود).
« انضماما بحسب ذلك النوع من العدد»
(انضمامی که با این نوعِ عدد تبیین میشود. یعنی اگر ۷ تا فرد را به هم منضم کردید (به هم ضمیمه کردید)، این انضمامِ این هفت با عدد ۷ بیان میشود. اگر ۵ تا ضمیمه کردید، این مجموعه با عدد ۵ میشود. و هکذا).
اینجا که میخواهد خارج این عبارت «بِلِحاظِ مُجَرَّدِ انضِمامِهِ» مربوط به «سَواءٌ اتَّحَدَت فِی الماهِیَّةِ أَوِ اختَلَفَت فِیها» است. اینطور میشود: عقل حکم میکند بر حقایق (چه مختلف باشند یا متحد باشند؛ یعنی بر افرادِ حقیقت، چه همه افرادِ یک حقیقت باشند چه افرادِ حقیقتهای مختلف باشند)، اینها اعتبار نمیشود. متحد بودن، مختلف بودن اعتبار نمیشود؛ آنی که اعتبار میشود «انضمام» است. صرفِ انضمام اعتبار میشود. ولی حالا این انضمام، انضمام بین مختلفات باشد یا انضمام بین متحدات باشد، فرقی نمیکند. صرفِ انضمام کافی است.
در وقتی ما میخواهیم عددی را اطلاق کنیم، باید ببینیم چند چیز را به هم انضمام دادیم. حالا آن چند چیز با هم یک حقیقت دارند یا اختلاف حقیقت دارند؟ اختلاف حقیقت یا اتفاق حقیقت در عدد مطرح نیست، بلکه صرفِ انضمام مطرح است. مجرد انضمام (یعنی صرف انضمام) مطرح است.
«بِلِحاظِ مُجَرَّدِ انضِمامِهِ فِی العَقلِ انضِماماً بِحَسَبِ ذلِکَ النَّوعِ مِنَ العَدَدِ»
(انضمامی که با این نوع عدد بسازد). اگر صرفِ انضمام حاصل شد (کاری به اینکه اختلاف حقیقت هست بین این منضمها یا اختلاف حقیقت نیست نداریم)، صرفِ انضمام حاصل شد، انضمامی به حسبِ این نوع حاصل شد، این نوع را اطلاق میکند. این نوعِ عدد (نوع یعنی نوعِ عدد). اگر انضمام به حسبِ این نوع حاصل شد (یعنی ۵ تا ضمیمه شدند)، این نوعِ عدد را که پنج است اطلاق میکند. اگر انضمام به حسبِ آن نوعِ دیگر حاصل شد (یعنی ۷ تا حقیقت، ۷ تا فرد با هم ضمیمه شدند)، باز یک نوعی را که مناسبِ هفت است (که خودِ هفت است) اطلاق میکند به آن.
« فإنه إذا انضم واحد إلى واحد حصل اثنان »
(اگر دو تا فرد به هم ضمیمه بشوند، اثنان حاصل میشود. آنوقت عقل هم اثنان را اعتبار میکند و اثنان را بر این دو تا فردِ منضمشده اطلاق میکند).
« و لو انضمت حقيقة مع حقيقة مع ثالثة حصلت الثلاثة»
(اگر سه حقیقت به هم ضمیمه بشوند، ثلاثه است و عقل هم ثلاثه را اطلاق میکند).
«وَ هکَذا»
(در بقیه).
توجه کنید در عبارت مرحوم علامه ابتدا افراد با هم ضمیمه شدند و به حسبِ ضمیمهای که داشتند نوعِ خاصی از عدد برایشان اطلاق میشد. در این عبارتِ اخیر حقایق با هم ضمیمه میشوند و به حسبِ مقدار و تعدادِ ضمیمههایی که دارند، عددی برایشان [اطلاق] میشود.
و من هم عرض کردم فرق نمیکند؛ چه افرادِ خارجی را به هم ضمیمه کنید، چه حقایقِ خارجی را. چه بگویید انسان و فرس و بقر ۳ تا نوعاند، چه بگویید این فردِ انسان و آن فردِ بقر با آن فردِ فرس ۳ تا فرد. بالاخره در شمارش فقط انضمام مطرح است؛ نه فرد بودن مطرح است، نه حقیقت بودن مطرح است، نه اینکه حالا اگر هم فرد است فردِ یک حقیقت (افرادِ یک حقیقتاند) یا افرادِ چند حقیقتاند. هیچی مطرح نیست، فقط آنی که مطرح است انضمام است. ببین چند تا با هم منضم شدند، عددِ مناسب را اطلاق کن. دیگر حالا این چند تا میخواهند افراد باشند، میخواهند حقایق باشند، میخواهد افرادِ یک حقیقت باشند. وقتی افرادند، افرادِ یک حقیقت باشند یا افرادِ حقایقِ مختلفه باشند فرقی نمیکند. وقتی هم حقیقت [باشند] فرق نمیکند؛ یک حقیقت باشد که چند بار تکرار بشود، یا چندین حقیقت باشد. بالاخره آن تکرار، آن اجتماع، آن انضمام مطرح است در اطلاقِ عدد.
استدلال بر اعتباری بودن عدد (نفی وجود خارجی)
مدعا بود (طرح مدعا بود) که عدد در خارج موجود نیست، اعتباری است (عقلی است). حالا باید دلیل بیاوریم ثابت کنیم که عدد در خارج موجود نمیشود.
مقدمه اول:
عدد اگر بخواهد در خارج موجود باشد، یا باید «جوهر» باشد یا «عَرَض»؛ دیگر غیر از این دو تا نمیشود. چون هر ممکنی که در خارج هست، یا جوهر است یا عرض؛ غیر از این نیست. بنابراین عدد هم اگر بخواهد در خارج باشد، یا جوهر است یا عرض.
جوهر بودنِ عدد که منتفی است؛ اصلاً تصور هم نمیکنیم. عدد را وقتی ما تصور میکنیم، اصلاً عارضاً تصور میکنیم؛ هیچوقت جوهراً تصور نمیکنیم. عددی اگر در خارج باشد، منحصراً باید عرض باشد؛ نمیتواند جوهر باشد. این یک مقدمه.
مقدمه دوم:
اگر عرض است، بر معروضی عارض میشود که:
۱. یا آن معروض جهتِ وحدت دارد و به مناسبت اینکه جهتِ وحدت داشت، عددی بر او عارض شد و عارضی را که عدد بود (عارضِ واحدی را که عدد بود) پذیرفت.
۲. یا نه، کثرت دارد، وحدت ندارد؛ در عین حال عددی که واحد است بر او اطلاق [میشود].
یکی اینکه آن معروضی که عددی را پذیرفته، یک نوع وحدتی داشته باشد؛ به خاطر آن وحدت شده موضوعِ واحد، و چون موضوعِ واحد شده توانسته عددی را که او هم یک مجموعه است (یک مجموعه است یعنی واحدی است) بپذیرد (یعنی عرضِ واحدی را پذیرفته).
یا نه، آن معروض کثرت داشته و در عین حال آن عرضِ واحد را پذیرفته.
مثال بزنم که مطلب روشن بشود. مثلاً عدد ۱۰ را ما عارض کردیم بر ۱۰ تا سیب.
فرض اول: به این ۱۰ تا سیب یک حیثِ وحدتی دادیم. به خاطر داشتنِ همین حیثِ وحدت، بر این سیبها عارض کردیم یک عارض را که «عَشَرَة» هست.
توجه میکنید که عرض میکنم ۱۰ تا سیب است در خارج. این ۱۰ تا سیب واحد ملاحظه شدند، به حیث اینکه واحدند ملاحظه شدند (یعنی یک مجموعه واحد؛ یعنی یک مجموعه ۱۰ تا قرارشان ندادیم، یک مجموعه قرارشان دادیم). بعد عرضِ واحدی را که عبارت از عشره هست بر اینها عارض کردیم. عرضِ واحد یعنی یک عرض که خودِ همان عشره هست. عشره بالاخره یکی است دیگر، چند تا عشره که نیست، یک عشره است. یک عرض را که عشره است بر این مجموعه که خودش ۱۰ تا جزء دارد عارض کردیم.
یک بار همانطور که الان عرض کردیم، این ۱۰ تا سیب را به حیث اینکه واحداً ملاحظهشان میکنیم (یعنی به عنوان یک مجموعه ملاحظه میکنیم). آنوقت عرضِ واحد بر معروضِ واحد وارد شده. عرضِ واحد عبارت از عشره است، معروضِ واحد هم عبارت از این مجموعه است. آن عشره واحد بر این مجموعه واحد خارج شد. این یک فرض.
فرض دوم: این است که این عشره را حیثِ عشره بودن به آن نمیدهیم که واحد بشود؛ همانطور ۱۰ تا واحدِ پراکنده قرارش میدهیم. این ۱۰ تا سیب را ۱۰ تا واحدِ پراکنده قرار میدهیم، بعد عشره را بر این ۱۰ تا واحد عارض میکنیم.
دو جور تصور کردیم: ۱۰ تا سیب داشتیم، اما دو جور تصورش کردیم. یک بار حیثِ وحدتش دادیم، شد یک مجموعه. یک بار هم همینطور که متعدد بود متعدد گرفتیمش (عنوانِ مجموعه ندادیم). و در هر دو حال عشره را که عرضِ واحد بود برایش [عارض] کردیم.
حالا این دو فرض را رسیدگی میکنیم.
بررسی فرض اول (عروض بر مجموعه واحد):
آن وقتی که ما این ۱۰ تا سیب را یک مجموعه گرفتیم و حیثِ وحدت به آن دادیم، یا آن عرضِ واحد را که اسمش عشره هست بر همه این مجموعه واردش میکنیم، یا بر کل واحد واحد از آن ۱۰ تایی که ضمنِ این مجموعه هستند واردش میکنیم.
ببینید مجموعه را در نظر گرفتیم؛ ۱۰ تا سیب داریم، این ۱۰ تا را یک مجموعه قرار دادیم (نه ۱۰ تای پراکنده، بلکه ۱۰ تا که یک مجموعه را تشکیل دادند). آنوقت عرضِ واحدی را که عشره هست بر این ۱۰ تا وارد کردیم. دو جور میتوانیم وارد کنیم:
۱. یکی اینکه عشره را یک بار وارد کنیم برای مجموعه؛ که یک مجموعه است، یک عشره هم رویش وارد شد.
۲. یک بار میگوید نه، این عشره را بر هر یک از این اجزاءِ ۱۰ گانه این مجموعه وارد میکنیم. مثل اینکه مثلاً ۱۰ تا عشره است، روی این ۱۰ تا سیب واردش میکنیم. یک عشره بود، اما این عشره را عارض کردیم بر کل واحد واحد از این ۱۰ تا سیب و شد ۱۰ تا عشره.
یکی از این دو تا اتفاق میافتد.
اگر اولی اتفاق بیفتد (عشره را عارضش کنیم بر این مجموعه)، این مجموعه ۱۰ تا فرد دارد، ۱۰ تا جزء دارد. عشره عرضِ واحد است، پخش میشود تو ۱۰ تا؛ یعنی ۱۰ تا موضوع پیدا میکند. یک عرض ۱۰ تا موضوع پیدا میکند، و این غلط است. یک عرض یک موضوع بیشتر ندارد.
و اگر بگویید که ما این عشره را که عارض کردیم بر این ۱۰ تا، به کل واحد از این ۱۰ تا یک عشره عارض شد؛ این خلف فرض است. شما یک عشره داشتید که داشتید بر یک مجموعه وارد میکردید. الان ۱۰ تا عشره دارید؛ دارید این هر یک (هر کدام از این ۱۰ تا) را بر یک جزء از این مجموعه وارد میکنید. این خلاف فرض است. فرض نبود؛ فرض این بود که یک عشره دارید و ۱۰ تا سیب. الان ۱۰ تا عشره درست شد.
(پرسش و پاسخ کلاسی):
شاگرد: در صورت اول ما مجموعِ عشره را در نظر گرفتیم، این چطور درست میشود دیگر؟ یعنی عشره واحده، یک عشره ما در موضوع هم یک مجموع داریم، منتها آن مجموعه واحد چند جزء دارد.
استاد: بله، درسته که ما مجموع گرفتیم.
شاگرد: آن مجموع واحد است.
استاد: آن مجموع یک عنوانِ واحد است. عنوانِ واحد است. عنوان که معروض نیست، سیبها معروضاند. عشره بر این عنوانی که وارد نشده که معروض بشود عنوانِ این مجموعه و عارض بشود عشره؛ بلکه این عشره بر این سیبها وارد شده، ۱۰ تا هم سیب است. حالا یا اینکه یک عشره بر این ۱۰ تا وارد شده، یا ۱۰ تا عشره بر این ۱۰ تا وارد شده.
توجه میکنید چی عرض میکنم؟ ما مجموعهای نداریم در ذهنمان؛ بله در ذهنمان یک مجموعه درست کردیم. معروضِ ما آن عنوانِ مجموعهای که نیست. عشره را عارض کردیم. آیا عشره را عارض کردیم بر مجموعه یا بر این سیبها؟ عشره بر این سیبها عارض شده، نه بر مجموعه. چون مجموعه یک عنوان است؛ عنوانی که نمیتوانید معروض قرار بدهیم. اما خودش عارض است، آن هم تازه ذهنِ ما ساخته؛ یعنی بر اثرِ انضمامی که ملاحظه کرده، یک عنوانِ مجموعهای درست کرده و این عنوانِ مجموعه را برای این ۱۰ تا سیب بار کرده. در واقع عشره بر آن عنوان بار نشده (عارض نشده)، عشره بر این ۱۰ تا سیب عارض شده.
حالا از شما میپرسید: یک عشره بر این ۱۰ تا وارد شده، یا یک عشره بر این واحد، یک عشره بر آن واحد، یک عشره بر آن واحد (و ۱۰ تا عشره بر ۱۰ تا واحد) وارد شد؟ یکی از این دو تا اتفاق افتاده.
اگر بگویید یک عشره بر این ۱۰ تا وارد شده، لازم میآید یک عرض ۱۰ تا موضوع داشته باشد.
اگر بگویید نه، ۱۰ تا عشره بر این ۱۰ تا جزء وارد شده، لازم ش خلف است.
پس بالاخره اشکال هست. اگر شما بخواهید عشره را در خارج موجود ببینید و بگویید عارض میشود. اگر در ذهن موجودش کنید و عارضش کنید عیبی ندارد؛ عشره ذهنی را بر عنوانِ مجموعی که آن هم ذهنی است عارض میکنید. همینی که الان شما اشاره کردید؛ عشره خودش یک امر اعتباری است، مجموع هم یک امر اعتباری است. این مجموع را در ذهن دارید، آن عشره را هم در ذهن دارید؛ مجموع را معروض قرار میدهید، عشره را عارض قرار میدهید، آن عشره را بر این مجموعه عارض میکنید. هیچ اشکالی ندارد.
ولی در بیرون که شما مجموع ندارید، در بیرون ۱۰ تا سیب دارید. عشره را اگر در بیرون داشته باشید بخواهید عارض کنید، دیگر بر مجموع عارض نمیشود، چون مجموعی تو بیرون نیست؛ باید عارض بشود بر این ۱۰ تا سیب. حالا یا یک عشره بر این ۱۰ تا سیب عارض میشود، یا ۱۰ تا عشره بر این ۱۰ تا سیب عارض میشود. اگر اولی را بگویید، لازم میآید یک عدد چند موضوع داشته باشد که باطل است. دومی را هم بگویید، خلف است.
پس نتیجه میگیریم که عشره در بیرون وجود ندارد. چون اگر بخواهد در بیرون وجود داشته باشد، باید بر این ۱۰ تا سیب عارض بشود؛ یا به آن نحوه اول عارض میشود یا به نحوه دوم، هر دوش اشکال دارد.
این در صورتی بود که ما آن ۱۰ تا سیب را تحت عنوان یک واحدی ببریم و مثلاً بگوییم مجموعِ واحد.
بررسی فرض دوم (عروض بر کثرت پراکنده):
اگر تحت عنوانِ واحد نبردیم، عشره را روی این ۱۰ تای جدای از هم خواستیم عارض کنیم. این فرض دوم ماست.
در این فرض دوم هم باز دو تا احتمال میدهیم:
۱. یا فی کل واحد واحد از این ۱۰ تا سیب عشره را حلول میدهیم.
۲. یا در یکی از این ۱۰ تا عشره را حلول میدهیم، بقیه را محلِ عشره قرار نمیدهیم.
عشره عدد است. دقت کنید چی میکند؛ عشره عدد است. در هر چه حلولش دادید، آن چیز هم میشود عدد. یعنی متصف به عدد آن چیز میشود. (متصف به عدد، خودش عدد نمیشود، متصف به عدد میشود). مثل هر عرضی؛ شما بیاض را در هر چیزی که حلول بدهید، آن شیء میشود متصف به بیاض. عدد را هم اگر در یک شیء حلول دادید، آن شیء میشود متصف به عدد، متصف به «أَنَّهُ عَدَدٌ» میشود.
خب یک دانه سیب دارید، عشره درش حلول کرد. سیب دوم هم همینطور، سوم هم همینطور، تا ۱۰ تا. ۱۰ تا سیب، کل واحد واحدش متصف میشود به عشره؛ و چون عشره عدد است، کل واحد واحد از اینها متصف میشود به عدد. یعنی گفته میشود این واحد سیب عدد است، آن واحد سیب هم عدد است، آن یکی هم عدد است. لازم میآید که واحد عدد باشد. ما جلسه گذشته گفتیم واحد عدد نیست.
اگر این عشره را در یکی از این ۱۰ تا عارض کنید، آن یکی که عشره را پذیرفته متصف میشود به عشره؛ و چون عشره عدد است، متصف میشود به عدد. پس آن یکی که عشره را پذیرفته، متصف میشود به عدد؛ آن واحد میشود عدد.
یا ۱۰ تا واحد هر کدامشان میشوند عدد، یا یکی از این ۱۰ تا میشود عدد. «فَیَلزَمُ»؛ در هر دو صورت لازم میآید که واحد عدد باشد، و ما قبلاً گفتیم واحد عدد نیست. پس این فرض دوم خراب شد.
جمعبندی استدلال:
فرض اول این بود که ما این ۱۰ تا سیب را تحت یک عنوانِ واحدی ببریم و عشره را بر این متعددی که حیثِ واحد دارند حمل کنیم. این دیدید که دو فرض داشت، از هر دو فرضش خراب بود.
بعد صورت دوم و قسم دوم این بود که ما عشره را نه بر این ۱۰ تا سیبی که حیثِ واحد پیدا کردند و مجموعه شدند عارض کنیم، بلکه بر این ۱۰ تا سیبی که پراکندهاند عارض کنیم. این هم گفتیم دو تا فرض پیدا میکند. این قسم هم گفتیم دو تا فرضِ باطل پیدا میکند. هر دو فرضش را هم باطل کردیم.
پس قسم اول دو فرضِ باطل پیدا کرد، قسم دوم هم دو فرضِ باطل پیدا کرد. ما قسم دیگر و فرض دیگر نداریم. بنابراین اگر عدد بخواهد در خارج واقع بشود، هر فرضی که برایش بکنید باطل است. نتیجه میگیرد پس عدد در خارج واقع نمیشود. چون اگر بخواهد واقع بشود، همه فرضهای باطل درست میشود؛ و فرضهای باطل باطلاند و منتفی. پس هیچ فرضی نداریم که عددِ موجود در خارج را با آن فرض تطبیق بدهیم؛ یعنی عددِ موجود در خارج نداریم.
توجه کردید چی شد. گفت اول اینطور بیان کردیم که عدد اگر در خارج موجود باشد، جوهر نیست بلکه عرض است. این مقدمه اولی بود که گفتیم. بعد گفتیم حالا که عرض است، عارض بر چی میشود؟ دو تا قسم درست کردیم. در هر قسمی دو تا فرض آوردیم و هر دو قسم را با هر دو فرضشان باطل کردیم. و ثابت شد که عدد نمیتواند عارضاً در خارج موجود باشد؛ چون عروضش چهار تا فرض دارد، هر چهار تا فرض باطل است، پس عروض باطل است. جوهر بودنش هم که باطل است. بنابراین اگر در خارج باشد، نه میتواند جوهر باشد نه میتواند عرض باشد؛ یعنی اصلاً در خارج موجود نیست.
این کل استدلال. استدلال دقیق بود، باید توجه کنید و یک وقتی اشتباه پیش نیاید. تمام نکتههایی را که لازم بود توجه کنید، من همه را عرض کردم.
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۱۰۵، سطر دوازدهم)
« و إنما لم يكن العدد ثابتا في الخارج لأنه لو كان كذلك لكان عرضا قائما بالمحل»
(و جز این نیست که عدد ثابت در خارج و موجود در خارج نیست).
«لِأَنَّهُ لَو کانَ کَذلِکَ»
(زیرا اگر موجود در خارج باشد).
«لَکانَ عَرَضاً قائِماً بِالمَحَلِّ»
(عرضِ قائم به محل خواهد بود. ببینید قیاس را: «لَو کانَ...» مقدم، «لَکانَ عَرَضاً قائِماً...» این تالی. خب باید ملازمه ثابت بشود؛ اگر موجود است باید عرض باشد، چرا؟ چی ملازمهای است؟).
«لِاستِحالَةِ جَوهَرِیَّتِهِ وَ استِقلالِهِ»
(بیان ملازمه است. چون اگر موجود باشد یا جوهر است یا عرض؛ جوهر بودنش محال است، پس باید عرض باشد. بنابراین ملازمه درست شد. این «لِاستِحالَةِ...» توجه داشته باشید دلیلِ ملازمه است. بیان ملازمه است؛ زیرا محال است که این عدد جوهر باشد و استقلال داشته باشد در قیام به نفسش. این قیام به نفس ندارد، استقلال در این قیام ندارد).
«لِأَنَّهُ لا یُعقَلُ إِلّا عارِضاً لِغَیرِهِ»
(چون تعقل نمیشود مگر عارض برای غیرش. پس اگر در خارج هست، فقط باید عارض باشد، دیگر نمیتواند [جوهر] باشد).
خب بیان ملازمه تمام شد. از «فَذلِکَ الغَیرُ» دارد ابطال میکند تالی را؛ یعنی عرض بودن را باطل میکند. تالی این بود: «لَکانَ عَرَضاً قائِماً بِالمَحَلِّ». این را باطل میکند. وقتی این باطل شد، مقدم که «کانَ کَذلِکَ» است باطل میشود. «کانَ کَذلِکَ» یعنی «کانَ العَدَدُ خارِجِیّاً ثابِتاً فِی الخارِجِ». این را باطل میکند و نتیجه این میشود که عدد ثابت فیالخارج نیست.
پس از «فَذلِکَ الغَیرُ» دارد بیان میکند که تالی باطل است؛ یعنی عرض بودنِ عدد باطل است. چرا باطل است؟ چون عرض بودنش دو تا قسم دارد، هر قسمش دو فرض دارد، دو قسم با دو فرضشان همه باطل است؛ پس عرض بودن باطل است. تالی که عرض بودن است میشود باطل.
«فَذلِکَ الغَیرُ»
(این غیر که فرض کردیم در مثال ما ۱۰ تا سیب).
«إِمّا أَن تَکُونَ لَهُ وَحدَةٌ»
(یا برای این غیر (آن ۱۰ تا سیب) یک وحدت درست میکنید؛ میگویید این ۱۰ تا یک مجموعه است، عنوانِ «مَجمُوعَةٌ واحِدَةٌ» به آن میدهید. که به اعتبار این وحدتی که این مجموعه پیدا کرده است، حلول میکند در این غیر عرضِ واحد که عشر است. به اعتبار اینکه این ۱۰ تا را یک مجموعه قرار دادید، یک عرض که عشر است عارض میشود).
«أَو لا یکون»
(یا برای این غیر جهت وحدت نیست. یعنی شما این ۱۰ تا سیب را ۱۰ تا سیبِ متکثرِ متعدد فرض میکنید، تحت عنوان مجموعه هم نمیبرید، جهت وحدت به آن نمیدهید، میگذارید همینطور متکثر بماند. این دو قسم).
«فَإِن کانَ الأَوَّلَ»
(یعنی اگر قسم اول باشد که عنوان مجموعه دادید و این ۱۰ تا را واحد کردید. در این صورت دو تا فرض اتفاق میافتد. فرض را توجه کنید).
«فَتِلکَ الوَحدَةُ إن وجدت في الآحاد»
(آن وحدت (یعنی آن عرضِ واحد) اگر در آحاد حاصل شود. آحاد یعنی آن ۱۰ تا سیب که تحت مجموعه قرار داده شدند. اگر این وحدتی که مالِ عشر است در این آحاد یافت بشوند (یعنی در این ۱۰ تا سیب یافت بشوند)، به این معنا یک عرض روی این ۱۰ تا سیب وارد شود).
« لزم قيام العرض الواحد بالمحال المتعددة»
(لازم میآید یک عرض دارای محالّ متعدد باشد، دارای محلهای متعدد باشد. یک عشر است، ۱۰ تا محل دارد.
عرض کردم نمیتوانید بگویید یک مجموعه است، چون مجموعه برای ذهن است. نمیتوانید بگویید در خارج یک عشر است و بر یک مجموعه خارجی عارض میشود؛ چون مجموعه خارجی همان مجموعه ذهنی است. آنچه که در خارج داریم ۱۰ تا سیب است. این عشره که عارضِ واحد است، اگر در خارج موجود باشد، بر این ۱۰ تا سیب میخواهد وارد بشود. بر این ۱۰ تا سیب که وارد میشود، یعنی یک عشره با ۱۰ تا سیب. این فرض اول است.
فرض دوم این است که عشره بر هر سیب وارد شود (که ۱۰ تا سیب داریم، ۱۰ تا عشره وارد اینها میشود) که فرض دوم بعداً میخواهیم به آن برسیم.
فرض اول این است که: «فَتِلکَ الوَحدَةُ إِن وُجِدَت فِی الاحادِ»؛ اگر این وحدتی که همان عرضِ واحد است (یعنی عشره واحده است) بخواهد در آحاد (در این ۱۰ تا سیب) وارد شود (عارض شود)، لازم است قیامِ عرضِ واحد (که همان عشر است) به محالّ متعدده (که آن ۱۰ تا سیب است).
این عبارت را اینطور معنا کردم خوب هم هست. جور دیگر هم میشود معنا کرد که کاری به عشره نداشته باشد. نگفتیم که این ۱۰ تا سیب تحت یک عنوانِ واحد رفتند، بعد به خاطر اینکه تحت عنوان واحد رفتند عرضِ واحد را (که عشره است) قبول میکنند. حالا به عشره کار نداشته باشید؛ همان عنوانِ واحد را ملاحظه کنید. همان وحدتی که این ۱۰ تا سیب را جمع کرده، آن را عارض کنید بر این ۱۰ تا سیب (قبل از اینکه عشر عارض بشود، آن عارض بشود). خب این وحدتِ واحد یک عارض است، میخواهد بر این ۱۰ تا سیب وارد بشود؛ لازم میآید یک عارض بر ۱۰ تا محل وارد بشود. این هم درست است، این معنا هم درست است.
پس در معنای اول من آن عشره را بر ۱۰ تا سیب وارد کردم (یک عشره بر ۱۰ تا سیب). در این معنای دوم آن وحدتی که مجوزِ ورودِ عشره واحد شد، آن را عارضش کردم بر ۱۰ تا. فرقی نمیکند؛ بالاخره یک عرض دارد بر ۱۰ تا محل وارد میشود (چه آن یک عرض آن وحدتی باشد که این ۱۰ تا سیب را جمع کرده با هم، و چه این عارض آن عشره واحده باشد). فرقی نمیکند، بالاخره عرضِ واحد بر محل متعدد وارد میشود که اشکال است. و این فرض اول بود که باطل شد).
« و إن قام بكل واحد وحدة على حدته»
(فرض دوم: و اگر قیام پیدا کند به کل واحد از این ۱۰ تا سیب، وحدت علیحده (وحدت جدا). یا به معنایی که من اول کردم: به کل واحد از این سیبها عارضِ واحدی (یعنی عشره واحدی) تعلق بگیرد).
« لم يكن لذلك المجموع وحدة باعتبارها يكون محلا للعدد و قد فرض خلافه»
(برای این مجموعه وحدتی نخواهد بود که به اعتبار آن وحدت محل شود برای عدد (یعنی عشره).
این عبارت نشان میدهد که آن معنای دومی که من کردم درست است. معنای اول درست است، منتها مرحوم علامه معنای اول را نمیگوید، معنای دوم را میگوید. یعنی آن وحدتی را که منشأ اتحادِ این ۱۰ تا سیب شده، آن را دارد لحاظ میکند، آن را میخواهد بر این ۱۰ تا سیب عارض کند. آنوقت میگوید یک عارضِ واحد با ۱۰ تا محل درست میشود. عشره را نمیخواهد عارض کند، آن وحدت را میخواهد عارض کند.
علتش یکی بشود.
سوال: اگر خودمان مجموعه را اگر عارض نکنیم برای خودِ سخت... چی میشود؟ علت دومی که شما فرمودید توجیه آن درست میشود. فرقی پیش نمیآید، در محذور یکساناند.
پاسخ: بله، از محذور یکساناند؛ ولی یک وقت ما وحدت را عارض میکنیم بر این ۱۰ تا، یک بار آن عدد را که عشره هست عارض میکنیم. محذور در هر دو یکی است، فرقی نمیکند.
سوال: یعنی فرض اول که دو حالت داریم، خب حالت [دوم] فرمودید آن باید باشد. فرض اول بیان میکرد یک...
پاسخ: شما فرمودید فرض اول که دخالت داشتیم یعنی چی؟ یعنی این ۱۰ تا سیب را یکی گرفتیم، به یک تحت یک وحدت بردیم. این قسم اول ما بود. این دو تا فرض (یا به قول شما دو تا حالت) داشت: یکی اینکه وحدت عارض شود (تحت عنوان واحد بردیمشان این ۱۰ تا را). فرض اول این است که این واحدی که اینها تحت عنوانش رفتند و دارای این وحدت شدند، این وحدت به تنهایی عارض این ۱۰ تا بشود. وجه دوم این است که این وحدت بر هر یک از این ۱۰ تا جدا عارض بشود، که میشود ۱۰ تا وحدت.
اینطور شد دیگر؛ ۱۰ تا سیب داشتیم، یک وحدتی این ۱۰ تا سیب را پوشاند و اینها به توسط آن وحدت شدند واحد. بعد از اینکه واحد شدند، توانستند عارضِ واحدی را که عشره است قبول کنند. من بحث را آوردم رو عارضِ واحد، مرحوم علامه بحث میرود رو وحدت (یعنی به عشره کار ندارد). میگوید این وحدتی که آمد و این ۱۰ تا سیب را واحد کرد (آن حیثِ وحدتی که آمد این ۱۰ تا سیب را واحد کرد)، یک وحدت بود که این یک [وحدت] بر این ۱۰ تا وارد شد و اینها را یکی کرد؟ یا ۱۰ تا وحدت بود؟
اگر یک وحدت آمد این ۱۰ تا را واحد کرد، پس یک وحدت میشود یک عارض، این ۱۰ تا میشوند ۱۰ تا محل. آنوقت لازم میآید یک عرض ۱۰ تا محل داشته باشد.
و اگر نه، این وحدتی که روی این ۱۰ تا آمد، برای این یکی از این ۱۰ تا یک وحدت جدا آمد، برای آن دومین از این ۱۰ تا یک وحدت دیگر آمد، برای سومین وحدت سوم آمد، همینطور تا ۱۰ تا وحدت. خب آنوقت ۱۰ تا وحدت آمد روی ۱۰ تا سیب. این خلف فرض است. چون فرض ما این بود که یک وحدت آمده این ۱۰ تا را جمع کرده و چون این ۱۰ تا را جمع کرده و یکی قرار داده، آنوقت عشره واحد توانسته به عنوان عارضِ واحد بر این ۱۰ تا وارد بشود. این فرض ما بود. حالا دیدیم نه، ۱۰ تا وحدت آمده رو این ۱۰ تا سیب وارد شده. این خلف فرض شد دیگر).
« و إن قام بكل واحد وحدة على حدته لم يكن لذلك المجموع وحدة باعتبارها يكون محلا للعدد»
(برای این مجموع ۱۰ تا سیب یک وحدتی نخواهد بود (یک دانه وحدت نخواهد بود) که به اعتبار آن وحدت این ۱۰ تا بشود محل برای عدد (یعنی محل برای عشره). یک وحدت نخواهد بود، بلکه [ده تا] وحدت خواهد بود).
« و قد فرض خلافه»
(در حالی که ما در اصلِ بحث خلاف این را فرض کردیم. یعنی فرض کردیم که یک وحدت است؛ یک وحدت این ۱۰ تا سیب را پوشش میدهد و بعداً به خاطر همین یک وحدت، یک عشره واحده عارض میشود. الان دیدیم خلاف درست شد دیگر؛ خلاف آنچه که ما فرض کرده بودیم. ما یک وحدت گرفتیم، الان ۱۰ تا وحدت درست شد. ۱۰ سیب داشتیم، ۱۰ تا وحدت درست شد. پس این فرض باید باطل بشود، چون خلف فرض بود. فرض قبلی هم که مستلزم قیام عرض واحد به محالّ متعدد شد، آن هم باطل است. پس هر دو فرضی که در قسم اول فرض کردیم، هر دو باطل شدند. بنابراین قسم اول باطل شد. وقتی هر دو فرضش باطل شد، خودش هم باطل شد).
«وَ إِن کانَ الثّانی»
(حالا وارد قسمت دوم میشویم. یعنی این ۱۰ تا سیب حیثِ وحدت ندارند، بلکه پراکندهاند).
«فَالعَدَدُ إِمّا مَوجُودٌ فِی کُلِّ واحِدٍ مِنَ الأَجزاءِ»
(پس عدد (مثلاً عشره) یا موجود است در هر یکی از این ۱۰ تا. در این اولی هم عشره موجود است، در دومی هم عشره موجود است، در سومی هم عشره موجود است، و هکذا تا آن آخر. خب عشره عدد است دیگر. پس در اولی هم عدد موجود است، در دومی هم عدد موجود است، در سومی هم عدد موجود است).
«أَو فِی أَحَدِها»
(یا در یکی از این اجزاء؛ مثلاً در جزء اول یا در جزء آخر مثلاً).
« و على التقديرين »[2]
(و به تقدیرِ آن (یعنی در هر دو تقدیر). که این عشره که عدد است در کل واحد از این ۱۰ تا عروض کند (وصف این کل واحد قرار بگیرد)، یا در یکی از اینها عروض کند و وصف آن یکی قرار بگیرد و وصف بقیه قرار نگیرد. «تَقدِیرَین»؛ در هر دو تقدیر).
«یَکُونُ الواحِدُ عَدَداً»
(واحد عدد خواهد شد. دقت کنید توضیح دادم واحد عدد خواهد شد یعنی چی. چون عشره حلول میکند در این سیب؛ این سیب هم واحد است دیگر. وقتی که عشره حلول کرد در این سیب، یعنی عشره حلول کرد در واحد (حلول کرد در واحد یعنی متصف کرد واحد را). خب واحد متصف شد به عشره، و عشره هم عدد است؛ پس واحد متصف شد به عدد. واحد میشود عدد دیگر.
حالا چه هر یکی از این ۱۰ تا سیب را متصف کنید (یا معروض عشره قرار بدهید)، چه یکی ش را معروض قرار بدهید. علیأیحال واحد میشود معروضِ عشره (یعنی معروضِ عدد، یعنی متصفِ عدد) و گفته میشود این واحد عدد است).
«وَ هذا خُلفٌ»
(در حالی که این باطل است. ما قبلاً گفتیم که واحد عدد نیست).
پس اگر عشره (یا هر عدد دیگر) بخواهد در خارج موجود باشد، یکی از (به یکی از) این دو قسم باید موجود باشد. هر کدام از دو قسم هم دو تا فرض دارد. فرضها باطل شدند، قسمها باطل شدند. پس وقوعِ عدد در خارج باطل است. نه وقوعِ عدد؛ وقوعِ هر عددی در خارج باطل است. این [دلیل] بر اینکه عدد در خارج نیست.
این توضیح اخیر که دادم، باطل کرد تالی را. وقتی تالی باطل شد، مقدم باطل شد (که بیان کردم قیاس را: «لَو کانَ العَدَدُ مَوجُوداً فِی الخارِجِ لَکانَ عَرَضاً فِی مَحَلٍّ»؛ لکن عرض فی محل بودن که تالی است باطل است، پس ثابت بودن عدد در خارج (مقدم است) او هم باطل است. بنابراین عدد در خارج ثابت نیست، بلکه ثبوت ذهنی دارد؛ یعنی امری است اعتباری و معقول).
( عروض وحدت بر ذات خود و بر مقابل خود)
« قال: و الوحدة قد تعرض لذاتها و مقابلها و تنقطع بانقطاع الاعتبار»
وحدت صفتی است که هم بر خودش میتواند عارض شود و خودش را میتواند متصف کند، هم بر مقابلش (که کثرت است) میتواند عارض شود و مقابلش را متصف کند.
مثلاً میتوانیم بگوییم «وَحدَةٌ واحِدَةٌ» (وحدت واحد است)؛ که در این صورت وحدت بر خودش عارض شده، وصفِ خودش قرار گرفته، خودش را متصف کرده است.
و همچنین میتوانیم بگوییم «کَثرَةٌ واحِدَةٌ» (کثرت واحد است)؛ که در این صورت وحدت بر مقابلش عارض شده، صفتِ مقابلش قرار گرفته، مقابلش را متصف کرده است.
هر دوش درست است. هم «وحدتٌ واحدةٌ» درست است، هم «کثرتٌ واحدةٌ» درست است. مثلاً عدد را میتوانیم بگوییم «وحدتٌ واحدةٌ»؛ عشره را میتوانیم بگوییم «کثرتٌ واحدةٌ». عشره کثرت است، ولی واحدة (یعنی یک عشره است). وحدت هم واحدة (یعنی یک واحد). پس هم کثرت را توانستیم متصف کنیم به وحدت، هم وحدت را متصف کنیم به وحدت.
پس اینطور میگوییم: وحدت میتواند عارض شود بر خودش (یعنی بر وحدت) و میتواند عارض شود بر مقابلش (یعنی بر کثرت).
اشکال تسلسل:
مستشکل اشکال میکند، میگوید: اگر وحدت بر وحدت عارض شود، لازم میآید که وحدت، وحدت داشته باشد. خب وحدتِ دوم هم میتواند مثل وحدتِ اول معروضِ وحدتِ سوم شود. پس لازم است که وحدتِ سوم هم درست بشود. وحدت سوم مثل دو وحدت قبلی میتواند متصف به وحدت شود، آن هم وحدت چهارم درست میکند. و هکذا تسلسل.
همینطور کثرت متصف میشود به وحدت؛ باز وحدتش متصف میشود به وحدت، وحدتش متصف میشود به وحدت. باز وحدات تسلسل پیدا میکند. در فرضی که وحدت متصف به وحدت بود تسلسل پیدا میکند، در فرضی هم که کثرت متصف شود به وحدت باز هم وحدات تسلسل پیدا میکند. و تسلسل باطل است. پس اتصافِ وحدت به وحدت یا اتصافِ کثرت به وحدت باطل است؟ این حرفی است که خصم میزند.
پاسخ:
جواب میدهند این تسلسل، «تسلسل اعتباری» است و اشکال ندارد.
شما در ذهنتان یک وحدتی را تصور میکنید، بعد او را متصف میکنید به وحدت. این در ذهن انجام میشود. با اعتبارِ شما وحدتِ دوم درست میشود. دو مرتبه این وحدتِ دوم را ملاحظه میکنید، باز در همان ذهنتان متصفش میکنید به وحدت. و هکذا.
این وصفها و این حلقاتِ وحدت با اعتبارِ ذهنِ شما درست میشود. اگر اعتبار نکنید، وصفی نیست؛ فقط یک وحدت است. شما دارید این وحدت را متصف به وحدت میکنید، یا شما با ذهنتان دارید کثرت را متصف به وحدت میکنید. و الا اگر شما متصف نکنید، آن وحدت وحدت است، هیچ وصفی ندارد؛ این کثرت هم کثرت است، وصف ندارد. شما وقتی اعتبار میکنید، به آن وحدت یک وصفی به نام وحدت میدهید، به این کثرت هم یک وصفی به نام وحدت میدهید. دو مرتبه این وصفها را اعتبار میکنید، وصفِ وحدتِ بعدی به آن میدهید. تسلسل درست میشود.
پس با اعتبارِ شما این حلقاتِ تسلسل درست میشود. و قبلاً گفتیم حلقاتی که با اعتبار درست بشوند، تسلسلِ محال را ایجاد نمیکنند؛ زیرا که اعتبارِ ما تا بینهایت نمیتواند برود. وقتی خسته شد، رها میکند. پس این سلسله وحداتی که ردیف شدند تا بینهایت نمیروند؛ همان جایی که ذهن خسته شد قطع میکند. وقتی قطع شد، دیگر حلقاتِ بعدی وجود نمیگیرند تا بینهایت بروند.
پس تسلسل در اینجا تسلسل اعتباری است و تسلسل عقلی است؛ اشکالی ندارد. اگر تسلسل در خارج بود اشکال داشت. ما عدد را خارجی نگرفتیم، عدد را اعتباری گرفتیم. آنوقت اگر در عدد یا در وحدت بخواهد تکرری اتفاق بیفتد، آن مکررات را باید با اعتبار درست کنیم. چون تا بینهایت نمیتوانیم آن مکررات را درست کنیم، پس تسلسل تا بینهایت درست نمیشود.
تطبیق با متن کتاب
«قال: وَ الوَحدَةُ قَد تَعرِضُ لِذاتِها»
(وحدت گاهی برای ذات خودش (یعنی برای یک وحدت دیگر) عارض میشود).
«وَ مُقابِلِها»
(یعنی «وَ قَد تَعرِضُ لِمُقابِلِها»؛ گاهی هم برای مقابلش (یعنی کثرت) عارض میشود).
«وَ تَنقَطِعُ بِانقِطاعِ الاِعتِبارِ»
(خب اگر وحدت عارض شد، وحدت درست میشود و اگر زیاد تکرارش کنید بالاخره تسلسل میشود. میفرماید نه، اشکالی ندارد: و قطع میشود به انقطاعِ اعتبار. شما وقتی اعتبار را قطع کردید، دیگر این سلسله قطع میشود؛ یا این وحدتهای بعدی دیگر نمیآیند. وحدت قطع میشود، وحدتهای بعدی نمیآیند تا یک سلسله بینهایت درست کنند).
« أقول: قد بينا أن الوحدة و الكثرة من ثواني المعقولات»
(یعنی معقولات ثانیهاند. اضافه «ثَوانِی المَعقُولاتِ» اضافه صفت و موصوف است؛ یعنی مقولات ثانیه. ما بیان کردیم که وحدت و کثرت معقولات ثانیه (یعنی عارضاند)، آن هم عارضِ ذهنی).
« فالوحدة تعرض لكل شيء يفرض العقل فيه عدم الانقسام »
(حالا که عارض است، باید ببینیم بر کی عارض میشود؟ میفرماید: پس وحدت عارض میشود برای هر شیئی که فرض کند عقل در آن شیء عدم انقسام را. هر شیء را که عقل حکم به عدم انقسامش کند، میتوانید متصف به وحدتش کنید (یا به عبارت دیگر وحدت را برش عارض کنید)).
«حَتّی أَنَّها تَعرِضُ لِنَفسِ الوَحدَةِ»
(این وحدت حتی بر خودِ وحدت هم عارض میشود. چون وحدت به معنای لا ینقسم است؛ خب لا ینقسم بر وحدت میتواند عارض بشود. پس اگر لا ینقسم بر وحدت عارض شود، معنای لا ینقسم هم که وحدت است میتواند بر وحدت عارض شود).
«فَیُقالُ: وَحدَةٌ واحِدَةٌ»
(گفته میشود: وحدتِ واحد. که برای وحدت، وحدت ثابت میکنیم. خب وقتی برای وحدت وحدت ثابت کردیم، برای آن یکی دیگر هم وحدت ثابت میکنیم؛ تسلسل لازم میآید).
«لکِن تَنقَطِعُ بِانقِطاعِ الاِعتِبارِ»
(لکن قطع میشود به انقطاعِ اعتبار. این وحداتی که پشت سر هم ردیف میکند، با قطع شدنِ اعتبار قطع میشوند، دیگر تا بینهایت نمیروند).
این بحثی بود درباره عروض وحدت بر خودش (یعنی بر وحدت). حالا همین نظیر، همین را درباره عروضش بر کثرت داریم.
«وَ تَعرِضُ الوَحدَةُ أَیضاً لِما یُقابِلُها»
(و عارض میشود وحدت ایضاً برای آنچه مقابلِ اوست (یعنی «لِما یُقابِلُ الوَحدَةَ»)).
«فَیُقالُ: کَثرَةٌ واحِدَةٌ»
(کثرتِ واحد گفته میشود. و این هم باز تسلسل درش ممکن است تصور بشود، و ما همانطور که قبلی را درست کردیم این را درست میکنیم. تسلسلی که در اینجا واقع میشود عرض کردم تسلسل باز در حلقاتِ وحدت است؛ یعنی کثرت وحدت دارد، باز وحدتش وحدت دارد، همینطور وحدتها تسلسل پیدا میکنند. خب جوابی که در قبل از تسلسل دادیم، همین جواب را در اینجا هم از تسلسل میدهیم؛ و آن جواب این است که این تسلسل تسلسلِ اعتباری است و تسلسل اعتباری حلقاتش تا بینهایت نمیروند، لذا محذوری نداریم).
پس نتیجه این شد که وحدت میتواند عارض بر وحدت شود (یعنی وصفِ وحدت قرار بگیرد) و میتواند عارض بر کثرت شود (یعنی وصفِ کثرت قرار بگیرد). میگوییم این یک کثرتِ واحد است (عشره کثرتی است واحد). گاهی هم خودِ وحدت را میگوییم این واحد (این عدد) یک واحد است. گاهی میگوییم عشره واحده است، گاهی میگوییم عددِ یک واحد است.
آن وقتی که میگوییم عشره واحد است، به اعتبار اینکه ما عشره را یکی گرفتیم به آن میگوییم واحد (به اعتبار اینکه یکی ش کردیم به آن میگوییم واحد). آنوقت اگر این اعتبار را ادامه دادیم، وحدت (وصفِ وحدت) ادامه پیدا میکند؛ ولی عرض کردم چون منقطع میشود، به تسلسل نمیانجامد.
خب بحث بعدی انشاءالله در جلسه [بعد] باشد.