« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/12

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم /اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم /اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

(صفحه ۱۰۳، سطر دوم)

« و إن كان موضوعهما كثيرا أعني يكون موضوع الوحدة شخصا واحدا فإما أن يكون ذلك الموضوع هو موضوع مجرد عدم الانقسام لا غير أعني أن يكون وجود ذلك الشخص هو أنه شي‌ء غير منقسم.»[1]

بحث در اقسام وحدت داشتیم. در ابتدا بیان کردیم که وحدت و کثرت هر دو عارض می‌شوند (چون معقول ثانی‌اند). معروضشان یکی از دو حالت را دارد:

۱. یا معروض این دو تا یکی است.

۲. یا معروضشان دو تاست.

یعنی یا بر یک شیء عارض می‌شوند، و یا اینکه بر دو شیء عارض می‌شوند که معروض‌ها یکی نیستند.

در صورتی که عارض بر یک شیء بشوند، آن معروض باید حیثیت مختلف داشته باشد تا به یک حیثیت بتواند معروض وحدت شود و به حیثیت دیگر معروض کثرت.

و در صورتی که معروض‌ها متعدد باشند (معروض کثرت چیزی باشد، معروض وحدت چیزی دیگر)، خب ما احتیاج به تعدد حیثیت نداریم؛ چون معروض‌ها دو تا هستند. آن‌وقت معروض وحدت را بحث می‌کنیم، دیگر به معروض کثرت کار نداریم؛ چون بحث ما در «اقسام واحد» است، لذا به معروض کثرت کاری نداریم.

آنجا هم که در بحث قبل معروض کثرت را مطرح کردیم، چون ناچار بودیم؛ می‌خواستیم درباره اقسام واحد بحث کنیم و معروض واحد همان معروض کثیر بود، ناچار به کثرت هم اشاره می‌کردیم. غرض اصلی ما بحث در اقسام واحد بود، منتها چون واحد و کثیر هر دو یک معروض داشتند، ما ناچار شدیم که بحث کثرت را هم مطرح کنیم.

اما در این بخش که معروض وحدت با معروض کثرت جداست، ما معروض کثرت را کنار می‌گذاریم؛ زیرا که بحث ما در کثرت نیست، بحث ما در اقسام واحد است. معروض وحدت را ملاحظه می‌کنیم و آن‌وقت اقسام واحدی را که در این فرض پیدا می‌کنیم ذکر می‌کنیم.

ما اقسام واحدی را که در فرض قبلی داشتیم بیان کردیم. فرض اول این بود که معروض وحدت و معروض کثرت یک چیز باشد، منتها با دو حیثیت. اقسام واحدی را که در این فرض داشتیم، همه را در جلسه قبل بیان کردیم؛ دیگر تکرار نمی‌کنم. (وقتی خواستم متن را بخوانم خودبه‌خود تکرار می‌شود).

اقسام واحد بالذات (واحد شخصی)

اما وارد قسم بعدی می‌شویم که معروض وحدت و معروض کثرت فرق داشته باشند. عرض کردم آنجا که معروض کثرت مطرح است کاری نداریم؛ آنجا که معروض وحدت مطرح است کار داریم. معروض وحدت را «موضوع وحدت» می‌گوییم.

این‌چنین وحدتی که ما الان می‌خواهیم درباره‌اش بحث کنیم، «وحدت بالعدد» یا «وحدت شخصیه» است. می‌خواهم اقسامش را ذکر کنم.

معنای وحدت شخصی:

توجه کنید؛ موضوعش واحد است. آنی که موضوعش کثیر بود (یا معروضش کثیر بود)، آن قسم قبلی بود که موضوع وحدت بود (یعنی واحد بود) و در عین حال کثیر هم بر آن صدق می‌کرد. آن دیگر گذشت.

اینی که الان می‌خواهیم بحث کنیم، فقط موضوع وحدت است؛ کثیر برایش ثابت نمی‌شود. به هیچ عنوان نمی‌شود کثیرش دانست (مگر به عنوان اجزاء). بنابراین وحدت، وحدت شخصیه است.

وحدت شخصی است که با کثرت جمع نمی‌شود. (وحدت نوعی با کثرت فردی جمع می‌شد؛ وحدت جنسی با کثرت نوعی یا کثرت فردی جمع می‌شد). آن وحدتی که با کثرت جمع نمی‌شود، وحدت شخصیه است.

پس الان ما داریم وارد بحث در وحدت شخصی می‌شویم که از آن تعبیر به «وحدت بالعدد» هم می‌کنیم. وحدت بالعدد یعنی فرد. الان بحث ما در وحدت شخصیه (یعنی وحدت بالعدد) است. بحث ما دیگر در آن وحدتی که به حیثی واحد است و به حیث دیگر کثیر است، نیست؛ آن بحث جلسه قبلمان بود.

پس توجه کردید که چطور بحث ما در واحد شخصی وارد شد؟ چون داریم بحث می‌کنیم در موضوع و معروضی که فقط وحدت برایش عارض می‌شود، کثرت نمی‌تواند عارض بشود. آنجا که کثرت نمی‌تواند عارض شود، وحدت وحدت شخصیه است. و الا اگر وحدت‌های دیگر بود، کثرت می‌توانست بیاید. اینجا که وحدت آمده و کثرت نمی‌آید، وحدت شخصیه است.

پس توجه داشته باشید بحثی که ما در این جلسه می‌خواهیم شروع کنیم، بحث در واحد شخصی و اقسام واحد شخصی است.

حالا شروع می‌کنیم. حالا که معلوم شد می‌خواهیم چه واحدی را به اقسامش تقسیم کنیم، حالا شروع بحث می‌کنیم.

آنی که معروض وحدت می‌شود، به آن می‌گوییم «واحد». مثلاً زید معروض واحد است (معروض وحدت است)، به آن می‌گوییم واحد. یا مثلاً فرض کنید که یک دانه جسم؛ این معروض وحدت شخصی است، به آن می‌گوییم واحد. یا عقل هم همین‌طور، نقطه هم همین‌طور. این‌ها همه معروض وحدت شخصی‌اند، به آنها می‌گوییم واحد.

در تقسیمی که می‌خواهیم بکنیم، به معروض توجه می‌کنیم. این معروض یا قابل قسمت نیست، یا قابل قسمت هست.

توجه کنید؛ اولین تقسیم را وارد بیان کردم، ذکر کردم: معروضی که وحدت بر او عارض شده (مثلاً جسم، مثل نقطه که وحدت برایش عارض می‌شود، می‌گوییم هذا واحد)، این معروض یا قسمت نمی‌شود (مثل خودِ نقطه قسمت نمی‌شود)، یا قسمت می‌شود (مثل جسم). این دو قسم.

آنی که قسمت نمی‌شود را الان می‌خواهم مطرح کنم. آنی که قسمت می‌شود را بعداً دو مرتبه درباره‌اش بحث می‌کنم. الان بحث ما در آنی است که قسمت نمی‌شود.

الف) واحد شخصی غیرقابل قسمت:

معروضی که قسمت نمی‌شود (وحدت که عارض می‌شود که خب وحدت اصلاً به معنای لا ینقسم است، آن که هیچ؛ معروض قسمت نمی‌شود).

خب این معروضی که قسمت نمی‌شود، می‌فرماید:

۱. یا مفهومِ «لا یَنقَسِم» است. خودِ مفهومِ لا ینقسم (یعنی خودِ مفهوم) می‌شود معروض. مفهوم لا ینقسم را عارض می‌کنیم بر آن وحدت. مفهوم لا ینقسم بر آن وحدت عارض می‌شود و این مفهوم می‌شود مفهومِ واحد.

از این مفهوم چه تعبیری می‌کنیم؟ تعبیر می‌کنیم به خودِ «وحدت». آن مفهومی که لا ینقسم است، یعنی وحدت. خودِ وحدت مفهومش لا ینقسم است. یعنی آنچه که ما از وحدت می‌فهمیم، عدم الانقسام است و بر هر چیزی که این وحدت را عارض می‌کنیم، او هم می‌شود غیر منقسم. پس وحدت یعنی لا ینقسم، و هر چیزی که صفت وحدت دارد صفت لا ینقسم دارد. بنابراین مفهوم وحدت همان عدم الانقسام است.

ایشان می‌فرماید اگر موضوع شما مفهوم لا ینقسم باشد، این خودِ وحدت است و یک قسم از وحدات شخصی است. واحد شخصی اقسامی دارد، یکی ش هم این است که مفهوم عدم الانقسام است. این را به آن می‌گوییم واحد؛ اصلاً اسمش هم وحدت است. وحدت خودش واحد است.

۲. یا آن معروض وحدت، مفهوم لا ینقسم نیست؛ چیزی دیگر است که صفتِ لا ینقسم برایش حاصل می‌شود. مثل «نقطه».

نقطه مفهومش لا ینقسم نیست؛ هر مفهومی دارد، دارد. صفتِ لا ینقسم را دارد. مثل خودِ وحدت نیست؛ وحدت مفهومش لا ینقسم بود، نه صفت لا ینقسم را داشت (اصلاً خودِ مفهوم لا ینقسم بود). اما نقطه مفهومش لا ینقسم نیست. نفس، عقل، مفهومشان لا ینقسم نیست؛ صفت لا ینقسم را دارند. نقطه، نفس، عقل، هر سه‌شان صفت لا ینقسم دارند، نه اینکه خودِ لا ینقسم باشند.

آن معروضی که مفهومش لا ینقسم نیست ولی لا ینقسم را به عنوان وصف قبول می‌کند، این باز به دو قسم تقسیم می‌شود:

* یا قابل اشاره حسی هست (یعنی می‌شود به آن اشاره کرد).

* یا قابل اشاره حسی نیست.

اگر قابل اشاره حسی باشد، همان «نقطه» است. لا ینقسم است، ولی مفهومش لا ینقسم نیست، صفتش لا ینقسم است. هم لا ینقسم است، هم قابل اشاره است، هم مفهومی غیر از لا ینقسم دارد. این یک (هم صفت لا ینقسم دارد، دو؛ هم قابل اشاره حسی است). این می‌شود نقطه.

قسم بعدی: مفهومش لا ینقسم نیست (چیز دیگر است، این یک)؛ لا ینقسم را به عنوان وصف دارد (این دو)؛ ولی قابل اشاره حسی نیست (این سه). این می‌شود مثل «نفس» و «عقل» (مفارقات). که مفهومشان لا ینقسم نیست، ولی وصفِ لا ینقسم را دارند (نه نفس را می‌شود قسمت کرد، نه عقل را)؛ و هیچ‌کدام هم قابل اشاره حسی نیستند (مجردند دیگر، مجرد قابل اشاره حسی نیست).

خب تا اینجا ما ۳ قسم وحدت شخصی را بیان کردیم (۳ قسم واحد شخصی را بیان کردیم):

۱. امری که خودِ مفهومش لا ینقسم است. این می‌شود واحد و ما از آن تعبیر می‌کنیم به «وحدت».

۲. آنی که مفهومش چیزی دیگری است غیر از لا ینقسم، ولی وصفِ لا ینقسم را قبول می‌کند و قابل اشاره حسی است. این هم به آن می‌گوییم واحد شخصی؛ مثال زدیم به «نقطه».

۳. چیزی که مفهومش لا ینقسم نیست، ولی وصف لا ینقسم را قبول می‌کند و قابل اشاره حسی نیست. این را به آن می‌گوییم واحد [مفارق]؛ مثال زدیم به «نفس» و «عقل».

پس وحدت واحد است، نقطه واحد است، نفس و عقل هم واحدند. این سه قسم واحد، هر سه قسم واحدند، هر سه قسم واحد شخصی‌اند. ولی توجه کنید هیچ‌کدام از این سه قسم قسمت نمی‌شدند. نه وحدت قسمت می‌شود، نه نقطه قسمت می‌شود، و نه خودِ [مفارق]. وحدت، نقطه، و سوم هم نفس و عقل؛ این سه تا هیچ‌کدام قسمت نمی‌شود.

پس وقتی وارد بحث شدیم، گفتیم که وحدت شخصی (واحد شخصی) معروض وحدت است؛ و این معروض یا قسمت می‌شود یا قسمت نمی‌شود. قسمت نمی‌شود را بیان کردیم و گفتیم که ۳ قسم دارد: یکی خودِ وحدت، یکی مثل نقطه، یکی مثل نفس و عقل.

ب) واحد شخصی قابل قسمت:

حالا معروض واحد شخصی را (یا معروض وحدت شخصی را) می‌خواهیم مطرح کنیم که قسمت بشود. آنی که قسمت می‌شود را می‌خواهیم مطرحش کنیم. یعنی واحد است، واحد شخصی هم هست، اما قسمت می‌شود.

مثل اینکه بدنِ زید واحد است، اما قسمت می‌شود به اجزاء. ما به آن حیثی که بدن واحد است برایش وحدت را اطلاق می‌کنیم، نه به حیث اجزائش. حیث اجزائش واحد نیست. قبلاً هم گفتیم واحد آن است که تقسیم نشود از آن حیث که واحد است، ولو از یک چیز دیگر تقسیم بشود. ما الان بر این بدنِ زید اطلاق واحد می‌کنیم به اعتبار خودِ بدن، نه به اعتبار اجزاء و اعضاء. به اعتبار خودِ بدن، این بدن واحد است.

خب پس واحدی است (معروض وحدت هست، به آن می‌گوییم واحد)، ولی دارای اقسام هست (تقسیم می‌شود، یعنی دارای اقسام است).

این باز به اقسامی تقسیمش می‌کنیم:

۱. واحدی که تقسیم می‌شود و اقسامش مساوی با کلش هستند. اقسامش مساوی با کل هستند. مثلاً فرض کنید یک خطِ واحد. یک خط را تقسیمش می‌کنیم (قابل تقسیم است دیگر، خط تقسیمش می‌کنیم). هر قطعه‌اش هم دوباره خط است؛ یعنی جزء مساوی با کل است. وقتی تقسیمش کردید، باز می‌بینید [خط است]. ۱۰۰ تقسیم می‌کنید، باز هم همین‌طور. وقتی تقسیم می‌کنید، اقسام می‌شوند خط؛ آن یکی هم (کل آن هم) می‌شود خط. منتها کل بزرگتر است، جزء کوچک‌تر است.

این شد چند تا؟ این شد یک قسم. یک قسم واحدی داریم که اجزاء دارد (یعنی تقسیم می‌شود) و اقسامش برابر با کل‌اند، مساوی با کل‌اند.

۲. یک قسم دیگر داریم: واحد است، واحدِ شخصی است، دارای اجزاء است (قابل تقسیم است)، تقسیمش می‌کنیم؛ اقسامی که پیدا می‌شوند با کل مساوی نیستند.

مثلاً فرض کنید که جسمی است مرکب از چهار تا عنصر. این را تقسیمش می‌کنیم به چهار تا عنصر؛ عنصرها از هم جدا می‌شوند. هیچ‌یک از این اقسام با کل مساوی نیست.

یا مثلاً فرض کنید که بدن زید را تقسیم می‌کنیم، تکه‌تکه می‌کنیم؛ یک قسمش می‌شود گوشت، یک قسمش می‌شود پوست، یک قسمش می‌شود استخوان. این‌ها هیچ‌کدام با کل مساوی نیستند. اجزای کل هستند، ولی با کل مساوی نیستند. کلِ بدن غیر از گوشت است (ولو جزئش گوشت است، ولی کل آن غیر گوشت است، کلش غیر استخوان است، کل آن غیر پوست است).

پس توجه کنید؛ آنجا که معروضِ واحد قسمت می‌شود:

* یا اقسامش مساوی با کل‌اند (مثل سطح، مثل خط).

* یا اقسامش مساوی کل نیستند (مثل بدن انسان مثلاً، یا مرکب عنصری که تقسیم شود به عناصر بسیط).

شد دو قسم: یا تقسیم می‌شود اقسام مساوی کل، یا تقسیم می‌شود اقسام غیرمساوی کل.

آنجا که تقسیم شود و اقسام مساوی کل باشند:

* یا تقسیم شدنش «لِذاتِهِ» هست (یعنی بلاواسطه است). خودِ «مقدار» بلاواسطه تقسیم می‌شود.

* اما «جسم» که ذومقدار است، به خاطر مقدارش تقسیم می‌شود، به واسطه مقدارش تقسیم می‌شود.

هم بر مقدار می‌توان گفت مقدارِ واحد، هم بر آن جسم می‌توان گفت جسمِ واحد. اما مقدار را می‌شود تقسیم کرد به خاطر اینکه مقدار است (یعنی لذاته)؛ جسم را می‌شود تقسیم کرد نه به خاطر اینکه جسم است، بلکه به خاطر اینکه مقدار دارد (یعنی با واسطه). و در هر دو هم اقسام مساوی با کل است. شما مقدار را تقسیم کردید (مثلاً خط را تقسیم کردید)، اقسامش مساوی با کل است. جسم را هم شکستید، اقسامش مساوی با کل است (مساوی از نظر حقیقت و نوع، و الا از نظر اندازه فرق می‌کند). جسم وقتی می‌شکند، خرد می‌شود؛ هر تکه سنگی (هر تکه جسمی) با آن کل آن مساوی است. اگر سنگ را شکستید، تکه‌های سنگ با کلِ سنگ در سنگ بودن مساوی‌اند، ولو در مقدار مختلف‌اند.

پس توجه کنید؛ آنجایی که واحد عارض می‌شود بر معروضی و آن معروض قابل قسمت است، سه قسم شد:

۱. قابل قسمتی که کل آن با جزئش مساوی باشد و این کل تقسیم را بدون واسطه بپذیرد (مثل مقدار).

۲. قابل قسمتی که اقسامش با خودش مساوی باشد، ولی تقسیم را لذاته نپذیرد، با واسطه بپذیرد (مثل جسم بسیط).

۳. واحدی که تقسیم می‌شود و اقسامش با کل آن مساوی نیستند (مثل اجسام مرکبه از قبیل بدن انسان).

این سه قسم را برای واحد شخصی که می‌تواند تقسیم شود داریم. سه قسم هم برای آن واحد شخصی داشتیم که تقسیم نمی‌شد (یکی خود وحدت بود، یکی نقطه بود، یکی هم مثل نفس و عقل بود).

پس ۶ قسم واحد شخصی پیدا کردیم که در ۳ تایش این واحد تقسیم نمی‌شد، در ۳ تایش تقسیم می‌شد. آنجا هم که تقسیم می‌شد، یا تقسیم می‌شد به اقسامی که با کل مساوی‌اند (که این شد دو قسم)، یا تقسیم می‌شد به اقسامی که با کل مساوی نبودند (این هم شد یک قسم).

پس مجموع اقسام واحد شخصی هم بیان شدند، مثال‌هایشان هم گفته شد.

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۱۰۳، سطر دوم)

«قال: وَ إِن کانَ مَوضُوعُهُما کَثیراً»

(اگر موضوع وحدت و کثرت کثیر باشد؛ یعنی یک چیزی موضوع کثرت باشد که دیگر موضوع وحدت نشده، یک چیز هم موضوع وحدت باشد که کثرت را نپذیرد. خب معلوم است که آنی که موضوع وحدت است و کثرت را نمی‌پذیرد، واحد شخصی است، واحد بالعدد است. پس از اینجا می‌خواهیم بحث واحد را شروع کنیم).

« أعني يكون موضوع الوحدة شخصا واحدا »

(یعنی موضوع وحدت یک شخص باشد. عرض کردم موضوع کثرت را دیگر مطرح نمی‌کند، چون بحثش در کثیر نیست، بحثش در واحد است؛ اقسام واحد را می‌خواهد بیان کند. لذا فقط به بحث در واحد می‌پردازد، دیگر کثیر را مطرح نمی‌کند. بعد از اینکه می‌گوید «وَ إِن کانَ مَوضُوعُهُما کَثیراً» (یعنی موضوع کثرت و وحدت دو تاست، کثیر یعنی دو تاست، موضوعشان فرق می‌کند)، دیگر به کثیر نمی‌پردازد؛ پشت سر آن می‌گوید: «یَعنِی یَکُونُ مَوضُوعُ الوَحدَةِ شَخصاً واحِداً» (موضوع وحدت شخص واحد است) که بحث می‌رود در موضوع وحدت و واحد مطرح می‌شود. عرض کردم واحد هم واحد شخصی است؛ توضیح دادم چرا واحد شخصی است، چون کثرت را قبول نمی‌کند. موضوعی که کثرت را قبول نمی‌کند، وحدتش وحدت شخصیه است).

این را می‌خواهیم تقسیمش کنیم. اما اول باید بگوییم یا اینکه این موضوع وحدت تقسیم نمی‌شود یا تقسیم می‌شود. ولی مرحوم علامه به این صورت وارد بحث نشده؛ نگفته یا تقسیم می‌شود یا تقسیم نمی‌شود. اول آنی که تقسیم نمی‌شود را بیان کرده، بعد گفته «هذا إِن لَم یَقبَلِ القِسمَةَ» (این در صورتی بود که قسمت را قبول نکرد). حالا اگر قبول قسمت می‌کند، دوباره تقسیم دیگر می‌کنیم؛ می‌بینید ۳ قسم دیگر درست می‌کند. آنجا که قبول قسمت نمی‌کند ۳ قسم درست می‌کند، آنجا که قبول قسمت می‌کند هم ۳ قسم درست می‌کند.

ولی وقتی می‌خواهد وارد آن بحث بشود که قبول قسمت نمی‌کند، توضیح نمی‌دهد قبول قسمت نمی‌کند؛ اول اقسامش را می‌گوید، بعد می‌گوید «هذا إِن لَم یَقبَلِ القِسمَةَ». ولی خب نظام بهتر این بود که از اول بگوییم این موضوعی که موضوع وحدت است (خودِ همین موضوع وحدت، خودِ همین موصوف به وحدت) یا قابل انقسام هست یا قابل انقسام نیست. اگر قابل انقسام نیست، شروع کند به بحث؛ بعد هم بگوید اگر قابل انقسام هست، شروع کند به بحث به همان نحوی که عرض کردم. این هم که مرحوم علامه گفته خوب است، منتها آن یک مقداری ساده‌تر بود.

« فإما أن يكون ذلك الموضوع هو موضوع مجرد عدم الانقسام لا غير»

(پس یا اینکه آن موضوعی که وحدت بر آن عارض شده و موصوف به واحد است، او موضوعِ مجردِ عدم الانقسام است. موضوعی است که غیر از عدم [انقسام] چیز دیگر نیست. موضوعی است که مجردِ عدم انقسام است. اضافه «موضوع» به «مجرد عدم انقسام» اضافه بیانیه است؛ یعنی موضوعی است که عبارت است از فقط عدم الانقسام. مجرد یعنی فقط عدم الانقسام، دیگر چیز دیگر در آن نیست. این موضوعی که عبارت است از عدم انقسام، موصوف می‌شود به وحدت، به واحد؛ و خودِ این عدم الانقسام یعنی وحدت).

عبارت مرحوم لاهیجی در شوارق در این قسمت این‌چنین است: «أَیِ المَوضُوعُ الَّذی مَفهُومُهُ مُجَرَّدُ عَدَمِ الاِنقِسامِ»[2] . این همان که از حافظه‌ام توضیح می‌دادم؛ مفهومش فقط عدم الانقسام است. مثل نقطه نیست؛ نقطه مفهومش «ذُو وَضعٍ» است، عدم الانقسام را دارد. نفس مفهومی دارد، عدم الانقسام را هم دارد. اما این وحدت مفهومش عدم الانقسام است؛ چیزی غیر از عدم انقسام ندارد، لذا مجرد است. مجرد یعنی فقط عدم انقسام است، صرف عدم انقسام است، نه چیزی به علاوه عدم انقسام.

«لا غَیرُ»؛ لا غیر هم تأکید می‌آورد. ببینید مجرد گفته، لا غیر هم می‌آورد؛ خیلی دارد تأکید می‌کند که مطلب روشن بشود. فقط عدم الانقسام، چیز دیگر نیست.

« أعني أن يكون وجود ذلك الشخص هو أنه شي‌ء غير منقسم»

(یعنی وجودِ این شخصی که ما اسمش را گذاشتیم وحدت (اسمش را گذاشتیم واحد)، مفهومِ وجودش این باشد که: او شیء غیر منقسم باشد. فقط شیء غیر منقسم باشد).

«وَ لَیسَ لَهُ مَفهُومٌ وَراءَ ذلِکَ»

(و نیست برای او مفهومی وراءِ آن. مازاد بر اینکه شیء غیر منقسم است، مفهوم دیگر ندارد؛ اضافه بر شیء غیر منقسم مفهومی ندارد. فقط بهش گفته می‌شود شیء غیر منقسم).

«وَ هُوَ الوَحدَةُ نَفسُها»

(و او وحدت است، خودش. شیء غیر منقسم خودِ وحدت است. «الوَحدَةُ نَفسُها» یعنی خودِ وحدت. خودِ وحدت می‌شود شیء غیر منقسم. اگر بخواهیم پیدا کنیم شیء غیر منقسم را، فقط خودِ وحدت است. چیزهای دیگر هم که واحدند غیر منقسم‌اند (شیء غیر منقسم‌اند)، ولی مفهوم دیگر هم دارند. اما این فقط مفهومش همان غیر منقسم است، دیگر چیز دیگر ندارد. این می‌شود خودِ وحدت). این یک قسم.

«أَو یَکُونَ لَهُ مَفهُومٌ آخَرُ»

(یا برای این موضوعی که موصوف به وحدت شده و معروض وحدت واقع شده، مفهوم دیگری هم غیر از غیر منقسم هست).

آن‌وقت این‌چنین شیئی که مفهوم دیگر دارد، به دو قسم تقسیم می‌شود:

« فإن كان ذا وضع»

(یا دارای وضع است؛ یعنی قابل اشاره حسی است).

«فَهُوَ النُّقطَةُ»

(که در این صورت نقطه می‌شود. نقطه توجه می‌کنید هر دو شرط را دارد: هم ذو وضع است (یعنی قابل اشاره حسی است)، هم مفهومی علاوه بر عدم الانقسام دارد). خب این یک قسم.

پس « و إلا فهو العقل و النفس»؛ در این صورت که مفهوم زائد داشته باشد (مفهوم زائد یعنی مفهومی غیر از عدم الانقسام؛ زائد بر عدم الانقسام، علاوه بر عدم الانقسام مفهوم دیگر داشته باشد) و بعد هم ذو وضع باشد (قابل اشاره باشد)، این یک قسم.

(قسم بعدی: یا آن وحدت شخصی که عدم الانقسام را هم دارد ولی مجرد عدم الانقسام نیست، مفارق است. مفارق یعنی موجود مجرد، مثل نفس و عقل. این در چه صورت تطبیق می‌کند؟ این واحد در چه صورت تطبیق می‌کند بر مفارق و مثالش و مصداقش مفارق است؟).

(اگر آن چیزی که مجرد عدم الانقسام نیست بلکه مفهوم دیگر دارد، ذو وضع نباشد (قابل اشاره نباشد). اگر ذو وضع بود که شد نقطه؛ حالا که ذو وضع نیست، می‌شود مثل نفس و عقل).

«هذا إِن لَم یَقبَلِ القِسمَةَ»

(این - یعنی اینی که به این سه قسم تقسیم شد، این واحد شخصی که به سه قسم تقسیم شد: یک قسمش وحدت بود، یک قسمش نقطه بود، یک قسمش هم موجود مفارق یعنی مجرد بود - این در صورتی است که موضوع وحدت قبول قسمت نکند. آن‌وقت این سه قسم را پیدا کرد).

« و إن كان الموضوع للوحدة قابلا للقسمة»

(اما اگر موضوع برای وحدت (آنی که موضوع وحدت است، یعنی موصوف به وحدت شده و ما به آن می‌گوییم واحد شخصی)، اگر او قابل قسمت باشد، دو حال پیدا می‌کند).

« فإما أن تكون أجزاؤه مساوية لكله أو لا »

(یا اجزائش (یعنی اقسامش که وقتی تقسیمش می‌کنیم) اقسامش مساوی است با کل، یا مساوی با کل نیست. آنی که مساوی با کل نباشد، همان اجسام مرکب است که بعداً طرحش می‌کنیم. ولی آنی که اجزائش مساوی با کلش است، دو قسم می‌شود).

«وَ الأَوَّلُ»

(یعنی آنی که اقسامش و اجزائش مساوی با کل است، این دو قسم است).

«هُوَ المِقدارُ»

(یکیش، یک قسم این است که مقدار باشد).

«إِن کانَ قَبُولُهُ لِلانقِسامِ لِذاتِهِ»

(در صورتی که قبولش الانقسام را لذاته باشد؛ یعنی خودش قبول انقسام کند بدون واسطه. خب مقدار هم همین‌طور است؛ مقدار یعنی خط، سطح، حجم. این‌ها خودشان قبول تقسیم می‌کنند، نه اینکه چیزی دیگر (به توسط چیز دیگری) قبول تقسیم کنند. خودشان چون خودشان هستند قبول تقسیم می‌کنند. مقدار چون مقدار است قابل تقسیم است).

« و إلا فهو الجسم البسيط»

(اما جسم نه چون جسم است، بلکه چون مقدار است قابل تقسیم است.

« و إلا فهو الجسم البسيط»؛ در صورتی که قبول قسمت کند اما لا لِذاتِهِ، بلکه به واسطه داشتن مقدار، و اجزائش با کلش مساوی باشد. جسم بسیط این‌طور است دیگر؛ جسم بسیط اجزائش مساوی کل است. جسم مرکب مثل بدن انسان که اجزائش مساوی کل نشد؛ که جزء شد گوشت، کلش شد مجموعه گوشت و پوست و استخوان و امثال ذلک).

«وَ الثّانی»

(یعنی آن واحدی که قابل قسمت است و اجزائش مساوی کل نیستند).

« الأَجسامُ المُرَکَّبَةُ»

(اجسام مرکبه؛ مثل جمادات، نباتات، حیوانات، ابدان حیوانات، تنه‌ها (مثلاً تنه درخت) و مثلاً جمادات. این‌ها اجسام مرکب‌اند؛ واحدند ولی تقسیم می‌شوند، تقسیم هم می‌شوند به اجزای مختلف).

خب تقسیم با ذکر اقسام واحد تمام شد. معلوم شد که ما چند قسم واحد داریم که به حیثی هم کثیرند (این بحثی بود که در جلسه گذشته گفتیم)، چند قسم واحد داریم که به هیچ حیث کثیر نیستند (این اقسامی بود که در این جلسه گفتیم). اقسامی که در جلسه [قبل] بود خواندیم، اقسام جلسه این جلسه را هم خواندیم. تمام اقسام واحد گفته شد.

مرور متن مصنف (خواجه نصیرالدین طوسی)

خب حالا متن مصنف را توجه کنید. دیگر متن احتیاج به توضیح ندارد، احتیاج به تطبیق و این‌ها ندارد، چون همه‌اش گفته شده است.

(صفحه ۱۰۲، سطر اول)

«قال: ثُمَّ مَعرُوضُهُما»[3]

(معروض وحدت و کثرت).

«قَد یَکُونُ واحِداً»

(گاهی یک چیز است. یک چیز هم وحدت است (وحدتش عارض می‌شود) هم کثرت. مثل انسان؛ هم واحد است به لحاظ نوعش، هم کثیر است به لحاظ افرادش. یک موضوع است (یعنی انسان یک موضوع است)، دو تا صفت پیدا کرده: هم صفت کثرت، هم صفت وحدت. منتها کثرت به حیثی و وحدت به حیث دیگر).

«فَلَهُ جِهَتانِ بِضَرُورَةٍ»

(این‌چنین واحدی که هم موصوف کثیر شده هم موصوف واحد شده، حتماً باید دارای دو حیث باشد که به یک حیث ش موصوف واحد بشود، به یک حیث دیگرش موصوف کثیر بشود. «بِضَرُورَةٍ» یعنی بالبداهة؛ روشن است که باید دو جهت داشته باشد و الا اجتماع دو متقابل در شیء واحد لازم می‌آید که جایز نیست).

«فَجِهَةُ الوَحدَةِ»

(این‌ها همه توضیحاتی که در جلسه گذشته گفتیم، دیگر تکرارش نکنم. جهت وحدت یا مقوم جهت کثرت است، یا عارض است، یا نه مقوم نه عارض. اول آن که نه مقوم است نه عارض، آن را مطرح می‌کنند؛ بعد آنی که عارض است مطرح می‌کنند؛ آخر سر آنی که مقوم است مطرح می‌کنند. در کلام علامه متوجه کردید همین ترتیب رعایت شد).

« إن لم تقوم جهة الكثرة »

(اگر مقوم جهت کثرت نباشد (یک) و عارض بر جهت کثرت نباشد (دو)؛ یعنی نه مقوم باشد نه عارض باشد).

« و لا تعرض لها فالوحدة عرضية»

(وحدت عرضیه است. یادتان باشد مثال زدیم به اینکه نسبت بدن (نسبت نفس به بدن) مثل نسبت پادشاه به شهر. این دو تا نسبت‌ها را که کثیر بودند گفتیم یکی هستند. جهت وحدتشان تدبیر بود که این تدبیر نه مقوم این دو نسبت بود نه عارض بر این دو نسبت بود، و گفتیم این دو نسبت واحدند بالعرض. مثال‌هایش را گفتیم، یادتان هست ان‌شاءالله یادآوری شده).

«وَ إِن عَرَضَت»

(ولی اگر جهت وحدت عارض شود؛ یعنی عارض شود بر جهت کثرت. خب این را گفتیم ۳ قسم پیدا می‌کند).

«کانَت مَوضُوعاً»

(یک: کانت موضوعاً. یعنی جهت وحدت موضوع می‌شود برای محمول. مثل «الإِنسانُ کاتِبٌ». انسان یک بود، کاتب هم یک بود؛ دوتاییشان شدند دو (یعنی کثیر). اما در عین کثرت، این‌ها یک ذات‌اند در خارج؛ انسان و کاتب در خارج یک ذات است، پس وحدت دارد. جهت وحدت چیست؟ جهت وحدت انسانیت است؛ چون هم در انسان هست هم در کاتب هست (چون کاتب یعنی انسان کاتب). پس انسان هم در انسان هست هم در کاتب. وقتی می‌گوییم الانسان کاتب، این انسان و کاتب که متکثرند، واحدند در چی؟ واحدند در اینکه یک ذات را تشکیل می‌دهند، آن ذات اسمش چیست؟ انسان است. پس انسان جهت وحدت است. و این جهت وحدت موضوع است؛ چنانچه در این «الانسان کاتب» دیدید جهت وحدت انسان است که در این قضیه موضوع قرار گرفته).

« محمولات عارضة لموضوع أو بالعكس»

(یا اینکه جهت وحدت [موضوع باشد برای] چند تا محمول که بر یک موضوع وارد شدند. خب کثرت مال محمول‌هاست، وحدت مال موضوعشان است. مثل اینکه می‌گوییم «الإِنسانُ کاتِبٌ وَ ضاحِکٌ». کاتب و ضاحک دو تا محمول‌اند که بر یک موضوع (یعنی انسان) وارد شدند. در اینجا جهت وحدت باز خودِ انسان شد. کاتب و ضاحک یکی‌اند؛ علت یکی بودنشان این است که هر دو انسان‌اند).

«أَو بِالعَکسِ»

(بالعکس یعنی موضوعات متعدد داریم که محمول واحد جهت وحدت آن‌ها را تأمین می‌کند. مثل اینکه گفتیم «القُطنُ وَ الثَّلجُ أَبیَضُ»؛ که قطن و ثلج دو موضوع بودند ولی یک محمول داشتند، و آن محمول واحد عامل وحدت این دو تا موضوع شده بود (یعنی جهت وحدتشان بود). که این همه را مثال زدیم گذراندیم).

«وَ إِن قَوَّمَت»

(قسم سوم این است که جهت وحدت مقومِ جهت کثرت باشد. آن‌وقت گفتیم جهت وحدت یا جنس است، یا نوع است، یا فصل است).

« فوحدة جنسية»

(جنس جهت وحدت دو تا نوع است؛ وحدت دو تا نوع را تأمین می‌کند. پس دو تا نوع کثیرند، وحدتشان در جنسشان است).

«او نوعية »

(گاهی هم گفتیم که وحدت (وحدتی که جهتش مقوم باشد) گاهی گفتیم نوع است؛ که مثلاً انسان وحدتِ زید و عمرو را که دو فردش هستند تأمین می‌کند. پس جهت وحدت می‌شود نوع).

«اوَ فَصلیهٌ»

(قسم سوم هم آنجایی بود که جهت وحدت فصل باشد. این‌ها را جلسه گذشته توضیح دادیم، دیگر لازم نیست همین‌قدر که دارم می‌گویم اضافه دارد. می‌گویم جهت وحدت فصل است؛ یعنی این زید با این عمرو اتحاد دارند در ناطقیت که ناطق است).

«وَ هِیَ الوَحدَةُ بِالجِنسِ وَ النَّوعِ وَ الفَصلِ»

(و این [وحدت] - یعنی اگر مقوم باشد آن جهت وحدت برای جهت کثرت - وحدتی که حاصل می‌شود یا وحدت جنسی است (اگر جهت وحدت جنس باشد)، یا وحدت نوعی است (اگر جهت وحدت نوع باشد)، یا وحدت فصلی است (اگر جهت وحدت فصل باشد)).

تا اینجا مربوط بود به مطالبی که در جلسه گذشته خوانده بودیم. حالا آن بحثی که در این جلسه (ابتدای این جلسه) شروع کردیم، تو متن می‌خواهیم بخوانیم.

«وَ قَد یَتَغایَرُ»

(عطف بر این «قَد یَکُونُ واحِداً». اول عبارت خواجه داشت «ثُمَّ مَعرُوضُهُما قَد یَکُونُ واحِداً»؛ حالا می‌گوید که «وَ قَد یَتَغایَرُ». گاهی معروض واحد و کثیر یک چیز است که توضیح دادیم و اقسامش را گفتیم. و گاهی موضوع واحد و کثیر تغایر دارد؛ یعنی موضوع واحد چیزی است و موضوع کثیر چیز دیگر است. و چون ما بحثمان در کثیر نیست، کثیر را کنار می‌گذاریم، بحث در واحد را شروع می‌کنیم).

« فموضوع مجرد عدم الانقسام لا غير وحدة بقول مطلق »

(«لا غَیرُ» وحدت نخوانید ها؛ لا غیر مکث کنید، بگویید «وَحدَةٌ». وحدت خبر است و موضوع مبتداست.

پس موضوعِ صرفِ عدم الانقسام (یعنی موضوعی که مفادش صرفاً عدم الانقسام باشد و مفاد دیگر جز عدم الانقسام نداشته باشد)، این‌چنین موضوعی «وحدت» است به قول مطلق. یعنی نمی‌گوییم (اضافه نمی‌کنیم) وحدت شخصی یا وحدت جنسی یا وحدت نوعی؛ اضافه نمی‌کنیم. وحدت به قول مطلق (یعنی بدون اضافه). این‌چنین واحدی را به آن می‌گوییم وحدت. یعنی خاص (یعنی مثالش که وحدت است، مصداقش وحدت است).

پس این‌چنین وحدتی که فقط عدم انقسام (مفهومش فقط عدم الانقسام) باشد، نتیجه اضافه این را اسمش را می‌گذاریم وحدت به قول مطلق. یعنی بدون اینکه قیدش بزنیم، اسمش را می‌گذاریم وحدت. بدون قید. هی می‌گوییم وحدت جنسی، وحدت نوعی؛ خب داریم قید می‌زنیم، این وحدت به قول مطلق نیست، وحدت مقید است. اما گاهی می‌گوییم وحدت و دیگر رها می‌کنیم، پشت سرش چیزی نمی‌آوریم؛ این وحدت به قول مطلق است. یعنی وحدتی است که مطلق گذاشته شده و قیدِ جنسی و فصلی و نوعی و امثال ذلک نخواست).

«وَ إِلّا»

(یعنی اگر موضوعش مجرد عدم الانقسام نباشد، بلکه عدم الانقسام باشد با مفهوم دیگر).

« إلا نقطة إن كان له مفهوم زائد ذو وضع،

(این نقطه است. اگر اولاً مفهومی زائد داشته باشد (یعنی علاوه بر مفهوم عدم الانقسام مفهوم دیگر هم داشته باشیم؛ مثل مثلاً همین نقطه، دیگر غیر از عدم انقسام مفهوم دیگر هم دارد). هم مفهوم دیگر داشته باشد (مفهوم زائد یعنی مفهومی غیر از عدم الانقسام، زائد بر عدم الانقسام، علاوه بر عدم الانقسام مفهوم دیگر داشته باشد)، و بعد هم ذو وضع باشند (قابل اشاره حسی باشد). این را بهش می‌گوییم نقطه. که نقطه توجه می‌کنیم هر دو شرط را دارد: هم ذو وضع است (یعنی قابل اشاره حسی است)، هم مفهومی علاوه بر عدم الانقسام دارد. خب این یک قسم).

«أَو مُفارِقٌ»

(قسم بعدی: یا مفارق است. مفارق یعنی موجود مجرد، مثل نفس و عقل).

«إِن لَم یَکُن ذا وَضعٍ»

(اگر آن چیزی که مجرد عدم الانقسام نیست بلکه مفهوم دیگر دارد، ذو وضع نباشد (قابل اشاره نباشد). اگر ذو وضع بود که شد نقطه؛ حالا که ذو وضع نیست، می‌شود مثل نفس و عقل).

«هذا إِن لَم یَقبَلِ القِسمَةَ»

(این - یعنی اینی که به این سه قسم تقسیم شد، این واحد شخصی که به سه قسم تقسیم شد: یک قسمش وحدت بود، یک قسمش نقطه بود، یک قسمش هم موجود مفارق یعنی مجرد بود - این در صورتی است که موضوع وحدت قبول قسمت نکند. آن‌وقت این سه قسم را پیدا کرد).

«وَ إِلّا»

(اما اگر موضوع وحدت (یعنی آنی که موصوف به وحدت شده و بهش و برش اطلاق واحد می‌کنیم) اگر او قبول قسمت کند، سه قسم می‌شود).

« هو مقدار »

(یک: پس یا مقدار است. در صورتی که قبول قسمت کند به ذاته و اقسامش با کل برابر باشد).

«أَو جِسمٌ بَسیطٌ»

(یا جسم بسیط است. در صورتی که قبول قسمت کند اما لا لِذاتِهِ، بلکه به واسطه داشتن مقدار، و اجزائش با کلش مساوی باشد).

«أَو مُرَکَّبٌ»

(سوم: یا مرکب (یعنی جسم مرکب، اجسام مرکبه) که این قبول قسمت می‌کند، منتها اجزائش با کل مخالف است).

خب تمام اقسام گفته شد.

آنجایی که وحدت عرضی باشد، یک قسم داشتیم (آنجایی که به عبارت دیگر آنجایی که جهت وحدت نه مقوم جهت کثرت بود نه عارض بود، که ما اسمش را گفتیم وحدت عرضی). در آن فقط یک قسم داشت.

اما آنجا که جهت وحدت عارض بود، ۳ قسم داشت.

آنجایی که جهت وحدت مقوم بود، ۳ قسم.

بعد آمدیم بحث را بردیم در موضعی که موضوع وحدت با موضوع کثرت اختلاف دارد. آن‌وقت گفتیم که این وحدت می‌شود واحد شخصی. بعد درباره موضوعش بحث کردیم، گفتیم که یا قسمت نمی‌شود یا قسمت می‌شود. اگر قسمت نشود (یا مفهوم عدم انقسام... که تکرار لازم نداریم). و آنجایی هم که قسمت نمی‌شد، آن هم به ۳ قسم تقسیم کردیم.

پس مجموع اقسامی که ما در اینجا ذکر کردیم، ۱۳ قسم شد:

* سه قسم آنجایی که جهت وحدت عارض باشد.

* سه قسم آنجایی که جهت وحدت مقوم باشد.

* سه قسم آنجایی که موضوع وحدت شخصی قسمت نشود.

* و سه قسم هم آنجایی که موضوع وحدت شخصی قسمت بشود.

این شد ۱۲ تا.

* یک قسم آنجایی که جهت وحدت عارض جهت کثرت نیست، مقوم جهت کثرت هم نیست (وحدت عرضی).

(آخری را دوباره بگویم: آنجا که وحدت شخصی مطرح شد، ما در صورتی که موضوع وحدت انقسام را قبول نمی‌کرد ۳ قسم درست کردیم؛ در آنجایی هم که موضوع وحدت انقسام را قبول می‌کرد باز ۳ قسم درست کردیم).

خب پس مجموع شد ۱۳ قسم که توضیح دادم. این ۱۳ قسم را ما در عبارت علامه گفتیم و مثال زدیم و همه‌اش بیان شد. در این عبارت خواجه هم فقط خواندم که عبارت خواجه خوانده شده باشد، و الا مطالبش همانی است که در شرح روشن شد و توضیح داده شد.

بحث بعدی را می‌گذاریم ان‌شاءالله برای جلسه [بعد].

پایان جلسه.

 


logo