« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/11

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم /اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله دهم /اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: اقسام واحد (واحد بالعرض و واحد بالذات)

(صفحه ۱۰۲، سطر اول)

«المسألة العاشرة: فی أقسام الواحد»

«قال: ثُمَّ مَعرُوضُهُما قَد یَکُونُ واحِداً فَلَهُ جِهَتانِ بالضرورةً»[1]

در این مسئله، پیرامون «اقسام واحد» بحث می‌کنیم. واحد را به «بالعرض» و «بالذات» تقسیم می‌کنند و سپس هر کدام را به اقسامی.

اما در این عباراتی که مرحوم علامه به عنوان شرح متن ذکر می‌کند، به این صورت وارد تقسیم نمی‌شود؛ بلکه همان‌طوری که ظاهر عبارت خواجه است، تقسیم را توضیح می‌دهد. چون عبارت خواجه مقداری مختصر است، من ابتدا کلام علامه را توضیح می‌دهم و می‌خوانم، بعداً کلام خواجه را تطبیق می کنم ان‌شاءالله. پس مثل مرحوم علامه پیش می‌رویم.

مقدمه:

وحدت و کثرت را ما قبلاً گفتیم «معقول ثانی» هستند؛ یعنی امری هستند ذهنی، ولی عارضِ ذهنی‌اند. از آن‌ها به خاطر اینکه ذهنی‌اند تعبیر می‌شود به «معقول»، و به خاطر اینکه عارض‌اند تعبیر می‌شود به «ثانی».

معروضشان «معقول اول» است؛ یعنی عارض می‌شوند بر معقول اول (که حالا آن معقول اول جوهر باشد یا عرض باشد، مهم نیست). معقول اول ماهیت است (یا ماهیت جوهری یا ماهیت عرضی). وحدت و کثرت بر این معقول اول عارض می‌شوند.

ما درباره معروضشان بحث می‌کنیم. معروضشان را تقسیم می‌کنیم، بعد خودِ عارض تقسیم می‌شود.

این‌طور می‌گوییم:

۱. گاهی بر یک معروض، هم واحد عارض می‌شود هم کثیر.

۲. گاهی هم معروضِ واحد با معروضِ کثیر فرق می‌کند.

توجه کردید؟ دو قسم درست کردیم. قسم اول این است که معروض وحدت و کثرت یک چیز است. قسم دوم این است که معروض وحدت و کثرت دو چیز است.

توضیح قسم دوم (تعدد معروض):

وحدت اگر «وحدت شخصی» باشد، معروضش نمی‌تواند معروضِ کثرت باشد. مثلاً زید واحدِ شخصی است؛ دیگر بر آن نمی‌توانیم کثیر اطلاق کنیم. آن یک فرد است، بر فردِ یگانه نمی‌شود کثیر اطلاق کرد. (البته به اعتبار اجزائش می‌شود به آن کثیر گفت، منتها ما آن را فعلاً ملاحظه نمی‌کنیم؛ خودِ زید را ملاحظه می‌کنیم). خودِ زید واحد است و کثیر بر او اطلاق نمی‌شود. اینجا موضوعِ واحد با موضوعِ کثیر متفاوت است. چند تا انسان باشند به آنها می‌گوییم کثیر، اما این انسانِ تنها را به آن می‌گوییم واحد. پس در چنین جایی موضوع وحدت و موضوع کثرت دو تا نیست، یکی است.

این قسم وحدتی که موضوعش با کثرت فرق دارد و بر موضوعش کثیر اطلاق نمی‌شود (بلکه فقط واحد اطلاق می‌شود)، این «واحد بالعدد» و «واحد بالشخص» است که این را می‌گذاریم آخر بحث مطرحش می‌کنیم. الان حدود یک صفحه بحث می‌کنیم تا به آن برسیم.

توضیح قسم اول (وحدت معروض):

الان بحث ما بحثی که می‌خواهیم شروع کنیم، آنجایی است که معروضِ وحدت و کثرت یک چیز است.

مثلاً «انسان»؛ هم به آن گفته می‌شود واحد، هم به آن گفته می‌شود کثیر. منتها حیثِ وحدتش با حیثِ کثرتش فرق می‌کند. انسان واحد است به حیث اینکه نوع است؛ کثیر است به حیث افرادش.

یک چیز است، یک موضوع است، یک معروض است؛ هم وحدت در آن عارض شده هم کثرت. منتها دو تا حیث دارد: به یک حیثش وحدت بر آن عارض می‌شود، به یک حیثش کثرت بر آن عارض می‌شود. مثل همین انسان که ملاحظه کردید؛ به حیث خودش وحدت عارض می‌شود، به حیث افرادش کثرت عارض می‌شود.

الان بحث ما در چنین جایی است. خوب موضع بحث را توجه کنید؛ واحد و کثیر احتمال خلط شدنشان خیلی زیاد است، لذا باید موضع بحث کاملاً روشن بشود و تفکیک بشود.

آنجا که موضوع وحدت و کثرت نمی‌تواند یک چیز باشد (موضوع وحدت جداست، موضوع کثرت جداست؛ بر آنچه که واحد صدق می‌کند کثیر صدق نمی‌کند)، آن را گفتیم بعدها مطرح می‌کنیم (حدود یک صفحه بحث می‌کنیم تا به آنجا برسیم). آن «واحد بالعدد» است و بعد هم تقسیم می‌کنیم به اقسام مربوط به خودش. آن را فعلاً کنار بگذارید، اصلاً فعلاً مورد بحث ما نیست.

آنچه الان مورد بحث ماست، وحدت و کثرتی است که بر یک موضوع وارد می‌شوند. منتها مسلم است که یک موضوع با یک حیث نمی‌تواند هم واحد باشد هم کثیر. در چنین جایی باید این موضوع دارای دو حیث بشود؛ آن‌وقت به یک حیثش بشود واحد، به یک حیثش بشود کثیر.

پس الان بحث ما در جایی است که وحدت و کثرت بر یک موضوع وارد می‌شوند، ولی جهتِ وحدت با جهتِ کثرت (یا حیثِ وحدت با حیثِ کثرت) فرق می‌کند. بحث ما در اینجاست که به حیثِ وحدت بر این معروض واحد صدق می‌کند، به حیثِ کثرت هم بر این معروض کثیر صدق می‌کند.

پس الان یک معروضی را ملاحظه کردیم که دو تا حیث دارد، دو تا جهت دارد. تا اینجا معلوم است.

تقسیم‌بندی جهات وحدت و کثرت

خب حالا این جهت را می‌خواهیم تقسیم کنیم. جهت‌ها را تقسیم می‌کنیم به سه قسم. جهتِ وحدت نسبت به جهتِ کثرت ملاحظه می‌شود (عکسش را ملاحظه نکنید، از این طرفی که عرض می‌کنم ملاحظه کنید). جهتِ وحدت نسبت به جهتِ کثرت سه حالت پیدا می‌کند:

۱. جهت وحدت مقوم جهت کثرت باشد:

مثلاً در همین مثالی که گفتم: انسان هم واحد است هم کثیر است (یعنی هم معروض وحدت است هم معروض کثرت). دو حیث هم دارد: یکی حیثِ انسان بودن یا نوعِ انسان بودن که به این حیث واحد است؛ یکی حیثِ افراد داشتن که به این حیث کثیر است.

جهتِ وحدتش که «نوعیت» است، مقومِ جهتِ کثرت (یعنی افراد) است. انسانیت مقومِ زید و عمرو و بکر است. زید و عمرو در انسانیت شریک‌اند، در عوارض اختلاف دارند. این انسانیت مشترکشان و ذاتی‌شان است، مقومشان است.

پس جهت وحدت در اینجا مقومِ جهت کثرت شد. جهت وحدت که نوع است، مقومِ جهت کثرت که فرد است شد (نوع مقوم فرد است). این قسم اول که جهت وحدت مقوم جهت کثرت است.

جهت وحدت عارض بر جهت کثرت باشد:

مقوم نیست، عارض است. مثلاً «ثلج» (برف) را ملاحظه کنید، یا «قطن» (پنبه) را هم ملاحظه کنید. برف و پنبه هر دو سفیدند. بر این پنبه و برف صدق می‌کند که واحدند به لحاظ بیاضشان (به لحاظ سفیدیشان)؛ و متکثرند به لحاظ آن جسمیتشان یا صورت نوعیه‌شان (این برف است، آن پنبه است).

پس وحدت و کثرت هر دو بر این دو تا بار می‌شوند (یعنی هر دو بر پنبه و برف بار می‌شوند). پنبه و برف دوتایی را کنار هم بگذارید؛ این دو تا هر دو با هم می‌شوند موضوع برای وحدت. گفته می‌شود پنبه و برف واحدند؛ در چی واحدند؟ در سفیدی. کثرت هم بر همین‌ها عارض می‌شود؛ گفته می‌شود پنبه و برف کثیرند. در چی کثیرند؟ در نوعِ جسمشان (آن یک نوع است، این یک نوع دیگر است).

پس این دو تا هم معروض کثرت‌اند هم معروض وحدت‌اند. وحدت جهتی دارد که بیاض است؛ کثرت جهت دیگر دارد که جسمِ متصور به صورت برفی یا به صورت پنبه‌ای است. آن‌وقت جهتِ وحدت که بیاض است، عارض است بر جهتِ کثرت که جسمِ کذایی است (بیاض عارضِ جسم است). پس جهت وحدت عارض است. این هم مورد دوم.

جهت وحدت نه مقوم باشد و نه عارض:

مورد سوم آنجاست که جهت وحدت نه مقومِ جهت کثرت باشد و نه عارض بر جهت کثرت باشد؛ هیچ‌کدام از این‌ها نباشد.

مثلاً دو تا نسبت را ملاحظه می‌کنیم: نسبتِ نفسمان به بدنمان که نسبتِ «تدبیر» است. این را تشبیه می‌کنیم به نسبتِ پادشاه با شهر که او هم نسبتش تدبیر است (حاکم شهر، شهر را تدبیر می‌کند، نفسِ ما هم بدنمان را تدبیر می‌کند). یک نسبت نفسِ ما به بدنمان دارد، یک نسبت پادشاه به شهر دارد.

این دو تا نسبت واحدند در اینکه هر دو از سنخِ تدبیرند. کثیرند از این جهت که یکی نسبت است بین نفس و بدن، دیگری نسبت است بین پادشاه و شهر.

پس این دو تا نسبت هم معروض وحدت‌اند هم معروض کثرت. به این دو تا نسبت می‌گوییم واحدند (واحدٌ فی التّدبیر) و همچنین می‌گوییم کثیرند. به حیثی واحدند، به حیثی کثیرند.

اما حیثِ وحدتشان که تدبیر باشد، نه مقومِ نسبت است نه عارض بر نسبت. یعنی اصلاً حمل بر نسبت نمی‌شود. نمی‌شود گفت «النِّسبَةُ تَدبیرٌ» (نسبت سببِ تدبیر است، نه خودِ تدبیر). و همچنین نمی‌شود به حمل مواطات حمل کنیم: «النِّسبَةُ مُدَبِّرَةٌ» (مدبر پادشاه و نفس است، نه نسبت). پس نسبت نه برش تدبیر حمل می‌شود نه برش مدبر حمل می‌شود. و عارض یا مقوم باید حمل شود. اینی که حمل نمی‌شود، نه عارض است نه مقوم.

پس تدبیر جهت وحدت است. رابطه بین نفس و بدن بودن و یا رابطه بین پادشاه و مدینه بودن جهت کثرت است (که دو تا رابطه جدای از هم‌اند). این دو تا رابطه در اینکه مربوط به تدبیرند وحدت دارند (مشابهت دارند، یعنی وحدت دارند).

این دو نسبت هم معروض وحدت‌اند به حیثی، هم معروض کثرت‌اند به حیث دیگر. ولی حیث وحدت نه مقومِ حیث کثرت است، نه عارض بر حیث کثرت (چون حمل نمی‌شود). وقتی حمل نشد، نه مقوم است نه عارض؛ چون مقوم و عارض شرطشان این است که باید حمل بشوند. این هم قسم سوم.

جمع‌بندی:

توجه کردید مطلب را دوباره جمع کنم. هنوز چیزی از مطلب گفته نشده، هنوز وارد اقسامِ واحد نشدیم. فقط داریم بیان می‌کنیم که گاهی معروضِ وحدت و کثرت یک چیز است. گفتیم اگر دو چیز باشد، بحثی است که حدود یک صفحه دیگر بهش می‌رسیم (احتمال دارد حتی در این جلسه نتوانیم واردش بشویم). آنجا که موضوع و معروضِ وحدت و کثرت دو تا باشد، آن بحث بعدی ماست.

الان بحث ما در جایی است که موضوع و معروضِ وحدت و کثرت یک چیز است، منتها دو تا حیث دارد. نمی‌تواند یک حیث داشته باشد؛ چون اگر بخواهد یک حیث داشته باشد باطل است. یک چیز هم واحد باشد هم کثیر، هر دو هم به یک حیث، نمی‌شود؛ این می‌شود جمع بین متقابلان. وحدت و تکثر بالاخره با هم متقابل‌اند، در یک جا با یک حیث جمع نمی‌شوند. اگر در یک جا شدند، باید آنجا دو حیث داشته باشد که یک حیثش مربوط بشود به وحدت، یک حیثش مربوط بشود به کثرت.

خب پس الان داریم فرض می‌کنیم آنجایی را که معروضِ واحد و کثیر یک چیز است، منتها دو تا حیث دارد: یکی حیث وحدت، یکی حیث کثرت. این را به سه قسم تقسیم کردیم:

۱. حیث وحدت مقومِ حیث کثرت است.

۲. یا عارض بر حیث کثرت است.

۳. یا نه مقوم است نه عارض.

تا اینجا بحثمان تمام شد و با مثال هم مطلب را روشن کردیم.

در جایی که حیث وحدت نه مقومِ حیث کثرت باشد و نه عارض بر حیث کثرت باشد، وحدتمان «وحدت بالعرض» است. این را دیگر تقسیم نمی‌کنیم و به اقسامی همین مقدار اکتفا می‌کنیم (مثل همان نسبتی که عرض کردم و توضیح هم دادم، دیگر احتیاجی به توضیح ندارد).

اما آنجا که جهت وحدت مقوم است، یا آنجا که جهت وحدت عارض است، این‌ها تقسیم می‌شوند؛ این‌ها اقسام پیدا می‌کنند که اقسامش را بعداً باید توضیح بدهیم.

پس آنجا که جهت وحدت نه مقومِ جهت کثرت است نه عارض بر جهت کثرت، در آنجا ما تقسیمی نداریم؛ یک مثال می‌زنیم و می‌گوییم اینجا وحدت، وحدت بالعرض است (یا به تعبیر خواجه وحدت عرضی است؛ فرق نمی‌کند بگویید بالعرض یا عرضی).

بعد وارد آنجا می‌شویم که جهت وحدت عارض باشد بر جهت کثرت؛ اقسامی دارد، اقسامش را می‌گوییم.

بعد وارد آنجا می‌شویم که جهت وحدت مقومِ جهت کثرت است؛ آن هم اقسام دارد، اقسامش را می‌گوییم.

بحث تمام می‌شود. وقتی بحث تمام شد، وارد آن بخش دیگر می‌شویم که معروض و موضوعِ وحدت و کثرت دو چیز است (یک چیز به دو حیث نیست). که آن اصلاً یک تشکیلاتِ دیگر است؛ عرض کردم مربوط به واحد بالعدد و واحد بالشخص است که آن را شاید جلسه آینده مطرحش کنیم (اگر این جلسه نرسیم).

خب همه مطالبی که به صورت کلی باید گفته بشود گفته شد. فقط باقی ماند ۲ تا بحث در این قسمتی که داریم بحث می‌کنیم (حالا بحث دیگر هم داریم). دو تا بحث باقی ماند:

۱. اقسام آنجایی که جهت وحدت عارض بر جهت کثرت باشد.

۲. اقسام آنجایی که جهت وحدت مقومِ جهت کثرت باشد.

این دو تا ماند و در بحثی که این جلسه می‌خواهیم مطرح کنیم. و الا بحث واحد بالعدد آن خودش یک دستگاه دیگر است، تشکیلات دیگر دارد؛ آن هم باقی مانده، منتها با این بحث ما فرق دارد. این بحثی که ما الان درش هستیم، تمام مطالبش را من گفتم به جز این اقسام آنجا که جهت وحدت عارض باشد و اقسام آنجا که جهت وحدت مقوم باشد. این دو تا را نگفتم که ان‌شاءالله وقتی رسیدم عرض می‌کنم.

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۱۰۲، سطر اول)

« أقول: قد بينا أن الوحدة و الكثرة من المعقولات الثانية العارضة للمعقولات الأولى»

(عرض کردم این چند خطی را که خواجه گفته الان نمی‌خوانم. بعد از اینکه مطالب کاملاً تشریح شد، کلام خواجه را که مختصر است می‌خوانم. بعد از توضیح دیگر کلام خواجه روشن است، الان اگر بخوانم هیچ‌چیزش روشن نمی‌شود).

شارح می‌گوید: ما بیان کردیم که وحدت از معقولات ثانیه است که عارض می‌شوند برای معقولات اولی. عارض‌اند، معروض دارند. آن‌وقت معروضشان را تقسیم می‌کنیم.

«إِذا عَرَفتَ هذا، فَمَوضُوعُهُما»

(وقتی این را شناختی، پس موضوعِ آن دو - یعنی موضوع وحدت و کثرت؛ یعنی معروض).

« موضوعهما أعني المعروض إما أن يكون واحدا أو كثيرا »

(یا واحد است؛ یعنی یک موضوع دارند که هم وحدت بر آن موضوع عارض می‌شود هم کثرت بر آن موضوع عارض می‌شود. که قهراً باید اختلاف حیثیت داشته باشد آن موضوع تا هم بتواند پذیرنده وحدت باشد هم پذیرنده کثرت.

و یا کثیر است؛ یعنی موضوع وحدت با موضوع کثرت فرق می‌کند، دو تا موضوع از هم جداست. این «کثیراً» گفتم که حدود یک صفحه دیگر بحثش شروع می‌شود).

الان بحث ما در آنجاست که معروض واحد باشد؛ یعنی هم وحدت بر این معروض وارد بشود هم کثرت بر این معروض وارد بشود. دو تا عارض داریم، معروض یکی است. اما معروضی که یکی است، دو تا حیثیت دارد؛ با یک حیثیتش این عارض را می‌پذیرد، با حیثیت دیگرش آن عارض دیگر را می‌پذیرد.

«فَإِن کانَ واحِداً»

(نزدیک یک صفحه دیگر می‌گوید «وَ إِن کانَ مَوضُوعُهُما کَثیراً». آن «وَ إِن کانَ مَوضُوعُهُما کَثیراً» بر این «فَإِن کانَ واحِداً» عطف است. الان شروع می‌کنیم «فَإِن کانَ واحِداً» را توضیح می‌دهیم، اقسامش را بیان می‌کنیم، نزدیک یک صفحه طول می‌کشد؛ بعداً می‌گوییم «وَ إِن کانَ مَوضُوعُهُما کَثیراً» و وارد بحث در واحد بالعدد و واحد بالشخص می‌شویم. واحد بالعدد و واحد بالشخص یکی است ها؛ گاهی من می‌گویم بالعدد، گاهی می‌گویم بالشخص، فکر نکنید دو تاست).

«کانَت جِهَةُ وَحدَتِهِ غَیرَ جِهَةِ کَثرَتِهِ بالضروره»

(اگر آن معروض واحد بود، جهتِ وحدتِ آن معروض غیر از جهتِ کثرتش خواهد بود. ضمیر «وَحدَتِهِ» و ضمیر «کَثرَتِهِ» برمی‌گردد به آن «واحِداً»ی که بعد از «إِن کانَ» آمده است.

یعنی اگر یک معروض داشتیم، این معروض باید دو تا جهت و دو تا حیث داشته باشد که به یک حیثش بشود معروض برای وحدت، به یک حیث دیگرش بشود معروض برای کثرت).

« لاستحالة كون الشي‌ء الواحد بالاعتبار الواحد واحدا و كثيرا »

(چرا باید دو حیث داشته باشد؟ به خاطر محال بودنِ اینکه شیء واحد با یک اعتبار و بدون اختلاف جهت و حیثیت، هم واحد باشد هم کثیر. واحد و کثیر متقابلان‌اند؛ در یک موضوع با یک حیث نمی‌توانند جمع بشوند. اگر موضوع یکی است، باید حیثیت دو تا باشد تا این دو تا متقابل بتوانند وارد بشوند. یا باید موضوع دو تا باشد که بعداً بحثش را می‌کنیم، یا اگر موضوع یکی است باید دو تا حیث داشته باشد. و الا موضوع یکی باشد، حیثش هم یکی باشد، امکان ندارد که هم وحدت عارض بشود هم کثرت عارض بشود؛ و الا جمع متقابلان لازم می‌آید).

«وَ إِذا ثَبَتَ أَنَّهُ ذُو جِهَتَینِ»

(و اگر ثابت شد که این معروضِ واحد دارای دو جهت و دارای دو حیث است).

« فإما أن تكون جهة الوحدة مقومة لجهة الكثرة أو لا»

(آن‌وقت یا آن جهتِ وحدتش مقوم می‌شود برای جهتِ کثرت، یا عارض می‌شود، یا هیچ‌کدام.

این یک تقسیم است: یا جهت وحدت مقومِ جهت کثرت هست، یا نه. نمی‌گوید یا عارض است؛ تقسیم را دائر می‌کند بین نفی و اثبات. می‌گوید یا مقوم هست یا نه. تقسیم می‌شود، حاصلِ تقسیم می‌شود تقسیم عقلی دائر بین نفی و اثبات. دوباره آن قسمی را که نفی است، آن را دوباره تقسیم می‌کند).

«فَإِن لَم تَکُن مُقَوِّمَةً»

(اگر جهت وحدت مقومِ جهت کثرت نبود، تقسیم بعدی می‌کند).

« فإما أن تكون عارضة لها او لا »

(یا عارضِ آن جهت کثرت هست، یا عارض هم نیست. خب با توجه به اینکه مقوم نبود، می‌شود نه مقوم نه عارض.

پس یا مقوم است یا مقوم نیست. آن که مقوم است کنارش می‌گذاریم. آن که مقوم نیست تقسیمش می‌کنیم: یا عارض هست یا عارض نیست. پس دو قسم می‌شود. می‌شود یا مقوم، یا غیر مقومی که عارض است، یا غیر مقومی که عارض نیست. این‌طور می‌شود مجموع اقسام می‌شوند سه قسم: یا مقوم است، یا غیر مقوم و عارض است، یا غیر مقوم و غیر عارض است. این سه قسم درست می‌شود که باید بحث کنیم).

«فَإِن لَم تَکُن عارِضَةً»

(اگر این جهت وحدت عارض بر جهت کثرت نبود، مقوم هم نبود (چون در تقسیم دوم فرض کردیم که مقوم نباشد و گفتیم یا عارض است یا عارض نیست؛ حالا که می‌گوییم عارض نیست، یعنی همانی که مقوم نیست عارض هم نیست). پس قسم سوم دارد بحث می‌شود؛ قسمی که نه عارض است نه مقوم، آن را الان داریم بحث می‌کنیم. عرض کردیم هم وحدت برایش صدق می‌کند هم کثرت صدق می‌کند).

«فَهِیَ وَحدَةٌ بِالعَرَضِ»

(این وحدت، وحدت بالعرض است).

توضیح دادم و مثال هم زدم. خود ایشان هم 2تا مثال می زند که توجه کنید:

« كما تقول نسبة الملك إلى المدينة كنسبة الرائس إلى السفينة »

(همان‌طور که می‌گویید: نسبت پادشاه به شهر، مثل نسبت ناخداست به کشتی. همان‌طور که ناخدا کشتی را اداره می‌کند (تدبیر می‌کند)، پادشاه هم مدینه (یعنی شهر) را تدبیر می‌کند، اداره می‌کند. این یک مثال.

«رائس» به معنای حاکم می‌آید، استاندار می‌آید؛ اینجا به معنای حاکمِ کشتی (ناخدا) است. البته در کتب فلسفی مثال می‌زنند «نِسبَةُ المَلِکِ إِلَی المَدینَةِ کَنِسبَةِ الرُّبّانِ إِلَی السَّفینَةِ». ربّان یعنی ناخدا. اینجا نگفته ربّان، گفته رائس. از این نسخ ربّان است؟ می‌گوید نسخِ رئیس بقیه همه ربّان. ولی خب در کتب فلسفی همه جا ربّان گفته می‌شود، رائس گفته نشده؛ من ندیدم رائس. اینجا رائس گفته. حالا می‌فرماید یک نسخه رائس دارد، بقیه‌شان ربّان دارند).

« و كذلك حال النفس إلى البدن كحال الملك إلى المدينة»

(و همچنین مثال دوم است؛ فرقی با مثال اول نمی‌کند جز ظاهرش، ولی از نظر مفادش مثل همان است. یعنی حکمی که درباره‌اش بیان می‌کنیم، حکمی است که درباره آن مثال اول بیان می‌کنیم. و همچنین گفته می‌شود: حالتی که نفس با بدن دارد، مثل حالتی است که پادشاه با مدینه و شهر دارد؛ یعنی هر دو حالتِ تدبیری دارند).

خب ببینید؛ نسبتِ مَلِک به مدینه یک نسبت است، نسبتِ رائس به سفینه نسبتِ دیگر است. پس دو تا نسبت‌اند. ولی از یک جهت که جهتِ تدبیر است، وحدت دارند. بنابراین خودِ این دو نسبت هم معروض‌اند برای کثرت، هم معروض‌اند برای وحدت. به اعتبار اینکه به تدبیر مرتبط‌اند، معروض‌اند برای وحدت. به اعتبار اینکه دو تا نسبت‌اند که دو طرفشان با هم فرق می‌کند، می‌شوند موضوعِ کثرت. پس این دو نسبت هم موضوع کثرت‌اند هم موضوع وحدت.

آن‌وقت جهت وحدت (که تدبیر باشد) نه مقومِ این دو نسبت است، نه عارض بر این دو نسبت است. زیرا اصلاً حمل نمی‌شود برای این دو نسبت؛ نه به حمل اشتقاقی (یعنی گفته نمی‌شود این دو تا نسبت تدبیرند؛ نه، تدبیر نیستند)، و نه حمل مواطات (یعنی گفته نمی‌شود که این دو تا نسبت مدبرند). نه تدبیر را بر این‌ها حمل می‌کنیم که حمل اشتقاقی است، نه مدبر را بر این‌ها حمل می‌کنیم که حمل مواطات است. هیچ‌کدام از دو حمل را نداریم. پس این تدبیر یا مدبر نه مقومِ نسبت است نه عارض بر نسبت؛ چون حمل نیست.

« فإنه ليس هناك نسبة واحدة و لا حالة واحدة»

(در این مثال اول نسبتِ واحده نیست، و در مثال دوم حالتِ واحده نیست).

«بَل هُما نِسبَتانِ وَ حالَتانِ»

(بلکه دو نسبت‌اند در مثال اول، و دو حالت‌اند در مثال دوم).

«فَلوَحدَةُ بَینَهُما عَرَضِیَّةٌ»

(پس وحدت بین این دو نسبت، عرضی و بالعرض است، نه وحدت بالذات. عرض کردم توضیح دادم؛ چون حیث وحدت که همان تدبیر است، بالعرض است برای این‌ها. تدبیر برای این دو نسبت نه مقوم است و نه عارض. پس این دو نسبت را می‌گوییم واحدند به لحاظ تدبیر، اما واحد بالعرض‌اند).

خب عرض کردم این قسم را دیگر تقسیمش نمی‌کنیم، به همین مقدار اکتفا می‌کنیم، کنارش می‌گذاریم. می‌رویم سراغ آن دو فرض دیگر که در یک فرض جهت وحدت عارض شد بر جهت کثرت، در فرض دیگر جهت وحدت مقوم شد برای جهت کثرت.

اقسام وحدت عارضی (جهت وحدت عارض بر جهت کثرت)

حالا آنجا که جهت وحدت عارض است، بیان می‌کند ۳ تا مثال می‌زنیم (یعنی ۳ مورد داریم):

۱. وحدت بین موضوع و محمول که تأمین‌کننده این وحدت خودِ موضوع است.

۲. وحدت بین دو محمولی که در موضوع شبیه‌اند؛ جهت وحدت در چنین موردی باز موضوع است.

۳. آنجایی که دو شیء در محمولی شریک‌اند؛ جهت وحدت در این حالت آن محمول است.

پس در دو جا جهت وحدت موضوع شد، در یک جا هم وحدت محمول شد. حالا مثال می‌زنیم این سه تا مورد روشن می‌شود.

مورد اول (وحدت موضوع و محمول):

گاهی می‌گوییم «الإِنسانُ کاتِبٌ». اینجا یک موضوع داریم، یک محمول. می‌خواهیم بین موضوع و محمول وحدت درست کنیم.

آن ذاتِ خارجی را ملاحظه می‌کنید، یکی است. حیث انسانیت دارد، حیث کاتبیت دارد. به آن می‌گوییم که زید کاتب است یا الانسان کاتب.

جهت کثرت: زیدیت است و کتابت (یا انسانیت و کتابت). یکی انسانیت است، یکی کتابت است؛ این دو تا جهت است، می‌شود کثرت.

اما جهت وحدت همان انسانیت است. این انسانیت است که هم در انسان هست هم در کاتب است. موضوعی که کاتب نیست، انسانِ کاتب است. پس انسانیت هم در موضوع که انسان است وجود دارد، هم در محمول که کاتب است. محمول کاتب است؛ کاتب یعنی چه؟ یعنی «إِنسانٌ ثَبَتَ لَهُ الکِتابَةُ». می‌بینید در محمول هم انسان را دارید، در موضوع هم که خودش انسان است.

اینجا جهت وحدت بین انسان و کتابت همان انسانیت است که هم در انسان هست هم در کاتب هست. جهت کثرت تنهاست (کاتب تنهاست)؛ یعنی انسانیت و کتابت. جهت وحدت همان انسانیت است.

خب حالا جهت وحدت عارض بر جهت کثرت است؛ چون موضوع با محمول (موضوع و محمول) با هم مقوم نیستند، بلکه عارض‌اند.

این یک مورد که جهت وحدت داشتیم، جهت کثرت داشتیم؛ جهت وحدت عارض شد بر جهت کثرت. یعنی موضوع و محمول داشتیم که موضوع جهت وحدت بود، چون هم در خود موضوع بود هم در محمول بود. جهت وحدت (موضوع) عارض بر محمول است، همان‌طور که محمول عارض بر اوست. (البته در این مثالی که می‌زنیم «الانسان کاتب»، این نمونه اول بود).

مورد دوم (وحدت دو محمول در یک موضوع):

دو تا محمول داریم که این دو تا واحدند، هم دو تا هستند (یعنی کثیرند) هم واحدند. مثلاً کتابت و ضحک (کاتب و ضاحک). «الإِنسانُ کاتِبٌ وَ ضاحِکٌ».

کاتب و ضاحک را می‌خواهیم با هم بسنجیم. در مثال قبل الانسان موضوع بود، کاتب محمول بود؛ این موضوع و محمول را به هم سنجیدیم. الان در این مثال کاتب و ضاحک هر دو محمول‌اند برای انسان. ما این دو تا محمول‌ها را به هم می‌سنجیم.

این دو تا محمولات که کاتب و ضاحک‌اند، کثیرند و در عین حال واحدند. کثرتشان روشن است؛ یکی ضاحک است، یکی کاتب است (یکی از ضحک استفاده کرده، یکی از کتابت). پس کثرت درست شده.

اما وحدتشان از کجاست؟ وحدتشان به توسط موضوعشان است. موضوع هر دو انسان است. «الانسان کاتب و ضاحک» واحد می‌کند کاتب و ضاحک را. پس جهت کثرت در کاتب و ضاحک آن کتابت و ضحک است، وحدت هم انسانیتشان.

خب حالا جهت وحدت عارض است بر جهت کثرت. انسان که موضوع است، عارض است بر کتابت و ضحک. این دو تا مورد که روشن است.

مورد سوم (وحدت دو موضوع در یک محمول):

دو تا موضوع داریم با یک محمول. مثلاً «الثَّلجُ وَ القُطنُ أَبیَضُ» (برف و پنبه سفید است).

دو تا موضوع‌اند دیگر؛ الثلج و القطن دو تا موضوع‌اند. «أبیض» محمولشان است.

بر این دو تا موضوع حمل می‌شود هم کثرت هم وحدت. هم گفته می‌شود این دو موضوع واحدند (در چی واحدند؟ در بیاض)، هم کثیرند (در چی کثیرند؟ در اینکه این یک جسم خاص است، آن یک جسم خاص دیگر). پس بر هر دو حمل می‌شود هم وحدت هم کثرت. اما جهت وحدت با جهت کثرت فرق دارد.

آن‌وقت در اینجا جهت وحدت که بیاض است، عارض است بر جهت کثرت که جسمِ خاص است. بیاض عارض است بر جسمِ خاص. پس جهت وحدت شد عارض بر جهت کثرت.

این سه قسم دقت کردید؛ جهت وحدتشان عارض شد بر جهت کثرتشان. معروض هم معروض وحدت بود در این سه قسم، هم معروض کثرت. اما این معروض هم جهت کثرت داشت هم جهت وحدت؛ جهت وحدتش عارضِ جهت کثرتش شد. در هر سه مورد این دیده شد و من توضیح دادم.

تطبیق با متن:

«وَ إِن کانَتِ الوَحدَةُ عارِضَةً لِلکَثرَةِ»

(اگر جهت وحدت عارضِ جهت کثرت باشد).

«فَأَقسامُهُ ثَلاثَةٌ»

(پس اقسامش سه تاست).

«أَحَدُها: أَن تَکُونَ مَوضُوعاً»

(یکی‌اش این است که آن جهت وحدت (یا واحد) موضوع باشد. نه موضوع باشد برای دو تا محمول (آن مورد دوم است که بعداً می‌آید)، بلکه موضوع باشد برای یک محمول. آن‌وقت موضوعِ وحدت و کثرت هم این موضوع می‌شود هم محمول. موضوع و محمول با هم هم معروض وحدت‌اند هم معروض کثرت. این انسان و کاتب که انسان موضوع است و کاتب محمول، این دو تا با هم برشان صدق می‌کند که واحد (به لحاظ انسانیت) هم صدق می‌کند کثیر (به لحاظ اینکه این انسان است آن کاتب است). وقت انسانیت که جهت وحدت است عارض است).

«أَحَدُها: أَن تَکُونَ» (آن جهت وحدت یا واحد) «مَوضُوعاً».

« كما تقول الإنسان هو الكاتب »

(اینجا دو چیز دارید: یکی انسان که موضوع است، یکی کاتب که محمول است. این دو چیز یک حیث وحدت هم دارند؛ آنی که هر دو انسان‌اند (همان کاتب انسان است، همین انسان انسان است)).

«فَإِنَّ جِهَةَ الوَحدَةِ هُنا هِیَ الإِنسانِیَّةُ»

(و این جهتِ انسانیت هم موضوع است. آن‌وقت موضوع نسبت به محمول می‌شود عارض. از آن طرفش خیلی خیلی راحت است، محمول نسبت به موضوع عارض است؛ خیلی راحت است. از این ورش یک خورده دقت می‌خواهد). این مورد اول بود.

« الثاني أن تكون محمولات عرضت لموضوع واحد »

(قسم دوم: اینکه باشد (یعنی آن معروض وحدت و کثرت) محمولاتی که عارض شدند برای موضوع واحد. مثل کتابت و ضحک که عارض می‌شوند بر انسان).

«کَقَولِنا: الکاتِبُ هُوَ الضّاحِکُ»

(که این دو تا در واقع محمول‌اند بر موضوع واحد که انسان است، ولی الان به این صورت درشان آوردیم که الکاتب و الضاحک).

« فإن جهة الوحدة ما هو موضوع لهما »

(پس جهت وحدت آنی است که موضوع است برای آن دو. هم موضوع است برای کاتب، هم موضوع است برای ضاحک؛ که می‌گذاریم انسان. این انسان جهت وحدت هست بین کاتب و ضاحک. جهت کثرت که روشن است: کاتب بودن بما اینکه کاتب است و ضاحک بودن بما اینکه ضاحک است. وقت جهت وحدت هم عارض است (یعنی موضوع)).

« الثالث أن تكون موضوعات لمحمول واحد »

(موضوعات را اسمِ «تَکُونَ» بگیرید. در دومی هم محمولات را اسمِ «تَکُونَ» بگیرید. تکون را هم تامه قرار بدهید اشکال ندارد، ناقصه هم مشکل نیست، تامه می‌توانید قرار بدهید.

سوم: اینکه موضوعاتی برای محمول واحد داشته باشیم. محمول چون واحد است، می‌شود جهت وحدت بین این دو موضوع. خودِ دو موضوع هم که کثیرند، جهت کثرت دارند).

«کَقَولِنا: القُطنُ هُوَ الثَّلجُ»

(پنبه همان برف است. داریم حکم به وحدتشان می‌کنیم، در حالی که کثیرند. یک موضوع هم واحد هم کثیر. به چه حیث کثیر است؟ به حیث ذاتش که حیث قطن و ثلج است. به چه حیث واحد است؟ به حیث عارضش که بیاض است. پس در اینجا حیث وحدت شد عارض بر حیث کثرت).

« فإن جهة الوحدة هي صفة لهما أعني البياض »

(جهت وحدت صفت است برای آن دو؛ یعنی صفت است هم برای قطن هم برای ثلج. و همین صفت که عارض هم هست، این دو تا را جمع کرده و واحد کرده. پس جهت وحدت این دو تاست و جهت وحدت در اینجا همان‌طور که توجه می‌کنید عارض است).

اقسام وحدت مقوم (جهت وحدت مقوم جهت کثرت)

خب این هم تمام شد. اما قسم بعدی که جهت وحدت مقومِ جهت کثرت باشد.

معروض هم معروض وحدت است هم معروض کثرت است. یک شیء هم معروض وحدت است هم معروض کثرت، ولی یک شیء دو حیث دارد: حیث وحدت دارد، حیث کثرت. آن‌وقت حیث وحدتش مقومِ حیث کثرت است، نه عارض.

مثلاً فرض کنید «انسان» و «فرس» را. انسان و فرس دوتایی را جمع کنید؛ هم معروض وحدت‌اند هم معروض کثرت. معروض کثرت‌اند به خاطر اینکه یکی انسان است یکی فرس است. معروض وحدت‌اند چون هر دوشان جنسِ واحدی که حیوان است دارند. پس حیث وحدتشان حیوانیتشان است، حیث کثرتشان هم انسانیت و فرسیت است.

آن‌وقت حیث وحدت که حیوانیت است، مقومِ حیث کثرت است؛ چون جنس مقومِ این نوع است. این مقوم حالتِ جنسی دارد. لذا گفته می‌شود که انسان و فرس «واحد بِالجِنس»اند. یعنی به توسط جنسشان واحدند، و الا دو تا نوع‌اند، کثیرند در واقع؛ ولی به خاطر اینکه جنس واحد دارند می‌شوند واحد. این را به آن می‌گویند واحد بالجنس؛ یعنی دو چیز به توسط جنسشان واحد باشند.

که توجه کردید موضوع و معروض وحدت و کثرت عبارت است از این انسان و فرس. اما موضوع کثرت خودِ انسانیت و فرسیت است، موضوع وحدت حیوانیتشان است. یعنی جهت وحدت با جهت کثرت فرق می‌کند. جهت وحدت هم که حیوانیت است، مقومِ جهت کثرت (یعنی فرسیت و انسانیت) است. او جنسِ این‌هاست، نوع؛ و هر جنسی مقومِ نوع است. این‌چنین جایی را می‌گوییم وحدتشان «وحدت بِالجِنس» است.

یک مثال دیگر، یک مورد دیگر داریم: «زید» و «عمرو» را ملاحظه می‌کنیم. زید و عمرو را ملاحظه می‌کنیم، می‌بینیم که کثرت دارند؛ یکی زید است یکی عمرو است. ولی همین دو تا که در زیدیت و عمریت مغایرت دارند و تکثر دارند، همین دو تا در «انسان» که نوعشان است مشترک و وحدت دارند.

پس جهت وحدت انسانیت است، جهت کثرت زیدیت و عمریت است. آن جهت وحدت مقومِ جهت کثرت است؛ چون هر نوعی مقومِ افراد است. اما با مثال قبل فرق داشت. در مثال قبل جهت وحدت جنس بود و جهت کثرت انواع بودند. در این مثال جهت وحدت نوع است و جهت کثرت آن زید و عمرو است. خب این هم روشن.

مثال سوم: باز هم زید و عمرو هستند که به لحاظ زید بودن و عمرو بودن کثیرند، و به لحاظ «ناطق» بودن (یعنی فصلشان) واحدند. جهت وحدت نطق است، جهت کثرت زید و عمرو بودن است. آن جهت وحدت مقومِ جهت کثرت است، ولی این مقوم از سنخ جنس نیست (چنانچه در مثال اول دیدید)، از سنخ نوع نیست (چنانچه در مثال دوم دیدید)، از سنخ فصل است.

پس این‌طور شد: در این مورد و در این قسم که جهت وحدت مقومِ جهت کثرت شد، آن مقوم یا جنس بود یا نوع بود یا فصل بود.

خب آن دو تا نوعی را که تحت یک جنس هستند، بهشان می‌گوییم «واحد بِالجِنس». آن دو تا فردی را که تحت یک نوع هستند، بهشان می‌گوییم «واحد بِالنَّوع». آن دو تایی هم که تحت یک فصل‌اند، به آنها می‌گوییم «واحد بِالفَصل».

پس اقسام واحدی که در آن واحد جهت وحدت مقوم است، روشن شد؛ معلوم شد سه تا هست.

تطبیق با متن:

«وَ أَمّا إِن کانَت جِهَةُ الوَحدَةِ مُقَوِّمَةً لِجِهَةِ الکَثرَةِ»

(و اما اگر جهت وحدت مقومِ جهت کثرت باشد).

«فَهِیَ جِنسٌ»

(پس آن جهت وحدت جنس است. یک خط بعد: «وَ نَوعٌ». یک جمله بعد: «وَ فَصلٌ». که سه جور می‌شود، سه قسم تقسیم می‌شود).

«فَهِیَ» (یعنی آن جهت وحدت) «جِنسٌ».

«إِن کانَتِ الوَحدَةُ مَقُولَةً عَلَی کَثرَةٍ مُختَلِفَةٍ بِالحَقائِقِ»

(اگر وحدت مقول باشد (محمول باشد) بر کثرتی که مختلف بالحقایق‌اند؛ مثل انسان و فرس که حقیقتِ مختلف دارند).

«فِی جَوابِ ما هُوَ»

(مقول باشد (محمول باشد) بر این دو تا در جوابِ ما هو. یعنی وقتی می‌پرسیم الانسان و الفرس ما هما؟ جوابش حیوان است. از اینجا نتیجه می‌گیریم که حیوان که جنس است می‌تواند در جواب ما هو برسد، مقومِ مختلف بالحقایق هم بشود. این می‌شود جهت وحدت و مقومِ جهت کثرت. اسمش را می‌گذاریم واحد بالجنس. پس انسان و فرس واحدند، منتها واحد بالجنس‌اند. این قسم اول).

«وَ نَوعٌ»

(یعنی آن جهت وحدت نوع است).

«إِن کانَتِ الحَقائِقُ مُتَّفِقَةً»

(اگر آن حقایقی که این جهت وحدت مقومِ آن‌هاست، متفق باشند. مثل زید و عمرو که متفق‌اند، یعنی هر دو از یک نوع‌اند. پس جهت وحدتشان می‌شود نوع. اگر حقایق متفق باشند، جهت وحدتشان می‌شود نوع. گفتیم اگر مختلف باشند، جهت وحدتشان جنس است).

«وَ فَصلٌ»

(یعنی جهت وحدت فصل است).

«إِن کانَت مَقُولَةً فِی جَوابِ أَیُّ شَیءٍ هُوَ فِی جَوهَرِهِ»[2]

(اگر آن جهت وحدت مقوله باشد در جوابِ «أَیُّ شَیءٍ هُوَ فِی جَوهَرِهِ» (چه ذاتی‌ای در جوهر این شیء هست؟). در جوابِ «أَیّ» فصل می‌آید. مثلاً می‌پرسد الانسان چه ذاتی در جوهرش هست؟ می‌گوییم که ناطق. در جواب أیّ فصل می‌آید. حالا ایشان می‌فرماید اگر آن جهت وحدت در جواب أیّ بیاید، می‌شود فصل. پس فصل می‌شود جهت وحدتِ مقوم برای آن دو شیء که ما واحد حسابشان کردیم).

خلاصه مطلب این شد که آنجایی که دو شیء داشته باشیم که کثرت دارند، جهت وحدتی ممکن است داشته باشند که آن جهت وحدت مقومشان باشد. جهت وحدتشان جنس باشد، نوع باشد، یا اینکه فصل باشد؛ وحدت درست می‌شود، منتها وحدت بالجنس یا وحدت بالنوع یا وحدت بالفصل.

بحث ما در آنجایی که معروض وحدت و کثرت یکی باشد منتها اختلاف حیث وجود داشته باشد، تمام شد. روشن شد در آنجایی که معروض هم معروض وحدت است هم معروض کثرت است، ولی معروض کثرت است به جهتی، معروض وحدت است به جهت دیگر؛ معلوم شد که این سه قسم دارد:

۱. در یک قسم جهت وحدت مقومِ جهت کثرت است (که باز خود این توجه کردید سه قسم است).

۲. در یک صورت جهت وحدت عارض بر جهت کثرت است (که این هم توجه کردید سه قسم داشت).

۳. در یک جا جهت وحدت نه عارض است نه مقوم (که این توجه کردید یک قسم است).

تمام این اقسامی که مربوط بودند به آنجایی که موضوع واحد و موضوع کثیر هر دو یک چیز است (فقط اختلاف حیثیت دارد)، تمام شد.

بحث بعدی ما که می‌خواهیم شروع کنیم این است که موضوع وحدت با موضوع کثرت دو تا باشد؛ نه یکی باشد با دو حیثیت، بلکه واقعاً دو تا باشد. خب آن‌وقت موضوع وحدت یا معروض وحدت جدا می‌شود و ما اسم چنین وحدتی را «وحدت بالشخص» می‌گذاریم. این هم اقسامی دارد که ان‌شاءالله در جلسه آینده باید گفته بشود.

 


logo