89/12/08
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم و ششم /رابطه تمایز و تشخص، و بحث وحدت و کثرت
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم و ششم /رابطه تمایز و تشخص، و بحث وحدت و کثرت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: رابطه تمایز و تشخص، و بحث وحدت و کثرت
(صفحه ۹۸، سطر هجدهم)
« قال: و الشخص قد لا تعتبر مشاركته و الكلي قد يكون إضافيا فيتميز و الشخص المندرج تحت عام متميز»[1]
خواجه نصیرالدین طوسی در این عبارت، رابطه بین «تمایز» و «تشخص» را بیان میکند.
در عبارت قبل فرمود: «وَ التَّمَیُّزُ یُغایِرُ التَّشَخُّصَ»؛ با کلمه «یُغایِرُ» فهماند که بینشان تساوی نیست و عموم و خصوص مطلق هم نیست. پس باید بینشان یا عموم و خصوص من وجه باشد یا تباین. ولی تباین هم نیست، فقط عموم و خصوص من وجه است.
در این عبارتی که الان خواندم، ایشان میخواهد بیان کند که بین تشخص و تمایز، رابطه «عموم و خصوص من وجه» برقرار است.
اینکه قبلاً در «وَ التَّمَیُّزُ یُغایِرُ التَّشَخُّصَ» تساوی را نفی کرد و عموم و خصوص مطلق را نفی کرد، الان در این مقدمه ای که وارد می شویم می خواهیم آن عموم و خصوص من وجه را اثبات کنیم. تباین هم که اصلاً در کار نیست.
تبیین نفی تساوی و عموم و خصوص مطلق با تغایر
باید توضیح دهیم که چگونه با «تغایر»، عموم و خصوص مطلق نفی میشود.
این روشن است که با تغایر، «تساوی» نفی میشود. دو چیزی که تغایر دارند، تساوی ندارند؛ چون تساوی یعنی تغایر در صدق نداشتن، به این معنا که بر هر چیزی که او صدق کرد، این هم صدق کند و هیچگاه از هم جدا نشوند.
مثلاً «انسان» بر هر چه صدق میکند، «بشر» هم صدق میکند؛ پس این دو تساوی دارند. یا انسان با ناطق؛ انسان بر هر چه صدق میکند، ناطق هم صدق میکند. پس تساوی دارند و از همدیگر تخلف نمیکنند.
در «عموم و خصوص مطلق»، تخلف از یک طرف میشود. آن عام گاهی میآید که خاص نیست، ولی از طرف خاص تخلف نمیشود؛ خاص آمد، عام میآید. ممکن است حیوان صدق کند و انسان نباشد، ولی هرگاه انسان صدق کند، حیوان هست.
از طرف انسان جدایی نیست (انسان آمد، حیوان میآید)؛ از طرف حیوان جدایی هست (گاهی حیوان هست، انسان نمیآید). اما هرگاه انسان بود، حیوان هم هست.
پس در عموم و خصوص مطلق هم توجه میکنید که «تغایر» (به معنای جدایی دوطرفه) نداریم. تغایر آنجاست که این طرف بتواند از آن طرف جدا شود و بالعکس آن طرف هم بتواند از این طرف جدا شود. این میشود تغایر.
در تساوی هیچکدام از دو طرف از هم جدا نشدند. در عموم و خصوص مطلق یک طرف توانست جدا بشود، یک طرف جدا نشد. پس هیچکدام از اینها مصداقِ تغایرِ کامل نیستند. نه در تساوی تغایر هست و نه هم در عموم و خصوص مطلق.
در «تباین» تغایر هست. آن طرف (آن کلی) همیشه جداست از این کلی، و این کلی همیشه جداست از آن کلی. مثلاً «حجر» و «شجر» تغایر بینشان هست؛ چرا؟ چون هر جا حجر صدق میکند، شجر نیست؛ هر جا شجر صدق میکند، حجر نیست. این جدایی بینشان است؛ جدایی همیشگی و از هر دو طرف جدایی هست.
در «عموم و خصوص من وجه» هم جدایی هست، منتها جدایی همیشگی نیست. «ابیض» گاهی هست، «حیوان» نیست؛ «حیوان» گاهی هست، «ابیض» نیست. از هر دو طرف از هم جدا میشوند. خب بعضی اوقات هم هر دو با هماند (ماده اجتماع). آن بعضی اوقات که هر دو با هماند هیچی؛ ولی در عموم و خصوص من وجه، یک طرف جدا میشود، آن طرف دیگر هم جدا میشود؛ منتها نه جدایی همیشگی. در تباین همیشگی است، در عموم و خصوص من وجه همیشگی نیست.
پس «تغایر» صدق میکند. تغایر (باب تفاعل) طرفینی است دیگر؛ باید از هر دو طرف جدایی باشد. در تساوی اصلاً تغایر نیست. در عموم و خصوص مطلق تغایر یکطرفه است و تغایر یکطرفه تغایر (کامل) نیست. در این عموم و خصوص من وجه و تباین، تغایر طرفینی دارد. منتها در تباین تغایر همیشگی است، در عموم و خصوص من وجه تغایر احیاناً و موقت است (دائمی نیست، همیشگی نیست، همهجایی نیست؛ حالا همیشگی نگوییم، همهجایی بگوییم، در بعضی جاهاست).
پس توجه کردید که اگر ما گفتیم «تمیز یُغایِرُ تشخص» (با همین کلمهای که خواجه گفت و در جلسه قبل خواندیم)، هم تساوی بیرون میرود، هم عموم و خصوص مطلق بیرون میرود. امر دائر میشود بین عموم و خصوص من وجه و تباین.
الان بعد از اینکه تمایز مغایر است با تشخص، ما باید بررسی کنیم که این دو تا با هم عموم و خصوص من وجه دارند یا تباین دارند؟ تباین با هم ندارند، عموم و خصوص من وجه دارند.
در این عبارت، خواجه میخواهد عموم و خصوص من وجهشان را توضیح بدهد.
اثبات عموم و خصوص من وجه میان تمایز و تشخص
توضیح را توجه کنید:
در عموم و خصوص من وجه، این قانون هست که: «کُلُّ واحِدٍ مِنَ الکُلِّیَّینِ» بدون دیگری صدق میکند، و هر دو هم با هم صدق میکنند. شد سه تا دیگر.
۱. یک کلی (مثلاً ابیض) بدون حیوان صدق میکند (ماده افتراق اول).
۲. کلی دیگر (حیوان) بدون ابیض صدق میکند (ماده افتراق دوم).
۳. هر دو با هم صدق میکنند (ماده اجتماع).
در ماده افتراق عرض کردم تغایر هست؛ آن یکی غیر این است، این یکی هم غیر آن است. تغایر طرفینی است.
حالا ما باید ثابت کنیم که تمیز و تشخص دو ماده افتراق دارند و یک ماده اجتماع؛ آنوقت نتیجه میشود که این دو تا عموم و خصوص من وجه دارند.
خواجه این کار را کرده است. ابتدا جایی را بیان کرده که شخص باشد (یعنی تشخص باشد) ولی تمیز نباشد. این یک ماده افتراق.
ماده افتراق اول (تشخص بدون تمیز):
توجه داشتید که تمیز در جایی بود که قبلاً گفتیم: تمیز در جایی است که شیء را با «مشارک»ش ملاحظه میکنیم، بعد این را از مشارکش جدا میکنیم. پس در تمیز حتماً لحاظِ مشارک لازم است.
مثلاً انسان را با فرس، هر دو را در مشارکشان که حیوان است ملاحظه میکنید. بعد میگویید که ما انسان را از فرس در مشارکتش (حیوان) جدا کردیم. این اصطلاحاً گفته میشود تمیز.
تمیز متقوم به این است که مشارک ملاحظه شود (مشترک ملاحظه شود) و این دو تایی که میخواهند از هم تمیز پیدا کنند، تحت آن مشترک دیده بشوند. آنوقت ما اگر جداشان کردیم، اسم این جدایی را میگذاریم تمیز.
ولی تشخص احتیاج نداشت که ما تحت مشارک ملاحظه کنیم. میگفتیم شخص است؛ با هیچکسِ دیگر هم نمیسنجیدیمش. گفتیم زید یک شخص است.
یک وقت زید را با عمرو میسنجیدیم و جداشان میکردیم، میشد تمیز (یعنی زید را با عمرو در تحت انسان میدیدیم، در تحت مشترک میدیدیم، بعد از هم جداشان میکردیم، میشد تمیز).
اما یک وقت نه، خودِ زید را ملاحظه میکنیم؛ اصلاً مشارک و مشترکی را ملاحظه نمیکنیم. نه مشترک را که انسان است ملاحظه میکنیم، نه مشارکی را که عمرو است ملاحظه میکنیم. خودِ زید را نگاه میکنیم، میبینیم شخص است.
پس در شخص نسبت دادن لازم نبود، ولی در تمیز نسبت دادن لازم بود.
حالا که این مقدمه معلوم شد، ملاحظه کنید شیئی را که شخص است (مثل زید). این را اگر با مشترک ملاحظه نکردید و با مشارک نسنجیدید، این شخص هست ولی متمیز نیست. چون تمیز توقف داشت بر آن سنجش و شما این سنجش را انجام ندادید؛ پس تمیز تحقق پیدا نکرد، ولی شخص تحقق پیدا کرده است. اینجا تشخص هست و تمیز نیست. این ماده افتراق از یک طرف (که تشخص هست).
ماده افتراق دوم (تمیز بدون تشخص):
دومین مورد عکس این است که تمیز باشد، تشخص نباشد.
دو تا کلی را که تحت یک مشترکاند (مثل انسان و فرس که تحت حیواناند)، این دو تا را از هم جدا کنید. این تمیز هست؛ مشارکت را، مشارک را، مشترک را، همه را دیدید، سنجیدید و از هم جداشان کردید. این میشود تمیز.
اما تشخص نیست. انسان کلی که متشخص نیست؛ فرس کلی که متشخص نیست. دو تا کلی را دارید با هم میسنجید، دو تا کلی را تحت یک مشترک میبرید، این دو تا کلی را از هم جدا میکنید. اینجا تمیز هست ولی تشخص نیست؛ چون کلیهایش که شخص نیستند.
پس در این مورد هم ماده افتراق دوم درست شد که تمیز باشد و تشخص نباشد.
ماده اجتماع (تشخص و تمیز با هم):
اما مورد اجتماع. شخصِ زید را ملاحظه میکنید، او را میسنجید با مشارکش که عمرو است و تحت مشترکی که انسان است قرارش میدهید، بعد از مشارکش که عمرو است جداش میکنید. آنوقت زید میشود متشخص و متمیز. هم متشخص، هم متمیز.
متشخص است چون شخص است؛ متمیز است چون از مشارکش جدا شده است.
پس توجه کردید که بین تمیز و تشخص عموم و خصوص من وجه شد؛ دو ماده افتراق داشتند و یک ماده اجتماع.
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۹۸، سطر هجدهم)
«قال: وَ الشَّخصُ قَد لا تُعتَبَرُ مُشارَکَتُهُ»
(شخص گاهی مشارکتش اعتبار نمیشود؛ او را تحت مشترک نمیبینیم، او را با مشارک نمیسنجیم).
در چنین حالتی شخص هست ولی تمیز ندارد. این یک ماده افتراقی که شخص هست ولی چون مشارکتش اعتبار نشده (لحاظ نشده)، لذا تمیز ندارد. این یک ماده افتراق.
«وَ الکُلِّیُّ قَد یَکُونُ إِضافِیّاً فَیَتَمَیَّزُ»
(و کلی گاهی کلیِ اضافی است که تحت یک کلیِ فوق قرار گرفته؛ مثل همین انسان که تحت حیوان قرار گرفته. انسان و فرس هر دو کلیاند، تحت حیوان قرار گرفتند، میشوند جزئی [اضافی]، میشوند کلیِ اضافی).
این کلیِ اضافی تمیز داده میشود (از هم جدا میشود)، ولی تشخص ندارد. این هم ماده افتراق دوم.
«فَیَتَمَیَّزُ»؛ تمیز پیدا میکند ولی تشخص پیدا نمیکند.
«وَ الشَّخصُ المُندَرِجُ تَحتَ عامٍّ مُتَمَیِّزٌ»
(اما سوم، یعنی ماده اجتماع: و شخصی که مندرج است تحت عام؛ یعنی شخصی که مشترکش را ملاحظه میکنید، مشارکش را هم ملاحظه میکنید، میبینید تحت عام است و با چیز دیگر شریک است، او را از چیز دیگر جدا میکنید).
این شخص است، بعد از اینکه جداش کردید متمیز هم میشود. پس هم تشخص است هم تمیز. ماده اجتماعِ تشخص و تمیز میشود.
(نکته در نسخه):
شاید بعضی نسخهها دارد «وَ المُتَشَخِّصُ قَد لا تُعتَبَرُ...»؛ آن هم خوب است. این است: «متشخص قد لا تعتبر مشارکته»؛ پس متشخص است، متمیز نیست.
آنوقت در دومی دارید: «وَ المُتَشَخِّصُ المُندَرِجُ تَحتَ عامٍّ مُتَمَیِّزٌ» (نه شخص). آنجا هم اگر متشخص داشتید مناسبتر بود. عیبی ندارد؛ در صدر «متشخص» هم اول داشته باشید، دوم داشته باشید، هر دو شخص باشد، هر دو متشخص باشد یا مختلف باشد، فرقی نمیکند.
« أقول: لما ذكر أن التشخص و التميز متغايران »
(چون مصنف ذکر کرد که تشخص و تمیز متغایراناند ، تساوی منتفی شد؛ که چون روشن بود مرحوم علامه نفرمود).
«وَ انتَفی العُمُومُ المُطلَقُ بَینَهُما»
(و عمومِ مطلق بینهما منتفی شد. این را فقط فرموده ولی توضیح نداده؛ من از خارج توضیح دادم).
«وَ ذلِکَ»
(و ذلک - یعنی اینکه عموم مطلق ندارند بلکه عموم من وجه دارند. این «بلکه» را هم توجه کنید: عموم مطلق ندارند، بلکه عموم من وجه دارند).
« لأن كل واحد منهما يصدق بدون الآخر »
(اینکه عموم من وجه دارند به این جهت است که هر یکی از این دو - یعنی هر یکی از تشخص و تمیز - صدق میکند بدون دیگری. تمیز بدون تشخص، این یکی؛ تشخص بدون تمیز، این دو تا).
« و يصدقان معا على شيء ثالث »
(هر دو هم با هم میتوانند بر شیء ثالث جمع شوند).
این رابطه بین تمیز و تشخص هست که گاهی تمیز از تشخص جدا میشود، گاهی تشخص از تمیز جدا میشود، گاهی هر دو با هم هستند.
« و كل شيئين هذا شأنهما »
(و هر دو شیئی که این شأن را داشته باشند که بتوانند از هم جدا بشوند - این از آن و آن از این - و بعد هم بتوانند با هم جمع شوند؛ هر دو امری که بینشان اینچنین رابطهای باشد).
«فَبَینَهُما عُمُومٌ مِن وَجهٍ»
(پس بینشان عموم من وجه است).
نتیجه این دو تا مقدمه این است که پس بین تمیز و تشخص عموم من وجه است. اول گفت تمیز و تشخص اینچنین رابطهای دارند، بعد گفت هر جا که چنین رابطهای باشد عموم من وجه صادق است؛ نتیجه میگیرد پس بین تمیز و تشخص عموم من وجه صادق است.
بعد از اینکه این ادعا تمام میشود، شروع میکند به ذکر آن سه مورد. موردی که تمیز هست تشخص نیست (این مورد دوم است)، تشخص هست تمیز نیست (این مورد اول است)، آنجا که هر دو با هماند (مورد سوم). این سه مورد را ذکر میکنم.
«أَمّا صِدقُ التَّشَخُّصِ بِدُونِ التَّمَیُّزِ»
(اما صدقِ تشخص بدون تمیز؛ آنجا که تشخص باشد، تمیز نباشد که یک ماده افتراق است. در کجا هست؟).
«فَفِی الشَّخصِ الَّذی لا تُعتَبَرُ مُشارَکَتُهُ لِغَیرِهِ»
(در شخصی است که لحاظ نشده مشارکتش با غیر، و در نتیجه از غیرش جدا نشده. این شخص هست ولی تمیز ندارد؛ یعنی جدایی برایش درست نشده. در اینجا تشخص صادق است، تمیز صادق نیست).
« و إن كان لا بد له من المشاركة في نفس الأمر »[2]
(البته ما اعتبار نکردیم مشارکتش را، و اگرچه ناچار است برای او از مشارکت در نفسالامر؛ یعنی در واقع مشارکت دارد، ما اعتبار نکردیم).
مگر هر چیزی مشارکت دارد؟ میفرماید بله.
«وَ لَو فِی الأَعراضِ العامَّةِ»
(هر دو شیء را که ملاحظه کنید، مشارکت دارند با هم، ولو در اعراض عامه. مثلاً در «شیئیت»؛ شیئیت یکی از اعراض عامه است).
دو چیز پیدا کنید که کاملاً از هم جدا باشند. دو چیزِ جنس عالی که با هم کاملاً جدایند، هیچجور اشتراک ندارند (چون جنس عالی هم بسیطاند دیگر). در جنس با هم اشتراک ندارند، در فصل اشتراک ندارند (چون اصلاً بسیطاند). حالا در پایینتر که بیایید ممکن است بگویید در جنس با هم مشترکاند، ولی دو چیزی را پیدا کنید که تحت دو جنس عالیاند؛ این دو تا هیچ مابهالاشتراک ندارند. ولی در اعراض عامه مثل شیئیت مشترکاند (این هم شیء است، آن هم شیء است). یا اعراض عامه مثل «وجود» مشترک است (وجود هم نسبت به ماهیت عرض است، عرض عام است).
خب پس توجه کردید که در واقع مشارکت دارند فی نفس الامر، ولو مشارکتشان در اعراض عامه باشد. اما ما مشارکتشان را گاهی لحاظ نمیکنیم؛ نه اینکه ندارند، دارند، ما لحاظ نمیکنیم. وقتی ما لحاظ نکردیم، تمیز حاصل نمیشود؛ تشخص هست، تمیز نیست. این ماده افتراق اول.
«وَ أَمّا صِدقُ التَّمَیُّزِ بِدُونِ التَّشَخُّصِ»
(ماده افتراق دوم: و اما صدقِ تمیز بدون تشخص. موردی را میخواهیم بیاوریم که تمیز در آن هست، تشخص در آن نیست. این کجاست؟).
« ففي الكلي إذا كان جزئيا إضافيا يندرج تحت كلي آخر »
(در کلی، وقتی جزئیِ اضافی باشد؛ یعنی تحت یک کلیِ دیگر مندرج باشد. آنوقت آن کلیِ دیگر میشود مشترک، این کلی که تحتش است میشود متمیز).
« فإنه يكون ممتازا عن غيره »
(زیرا اینچنین کلی که جزئی اضافی است - یعنی تحت یک کلی دیگر، یعنی تحت کلیِ فوق - ممتاز از غیرش هست، ممتاز از مشارکِ خودش هست؛ تحت این مشترک هست و ممتاز از این مشارک هست).
«وَ لَیسَ بِمُتَشَخِّصٍ»
(ولی چون کلی است، متشخص نیست. پس شد متمیز ولی نه متشخص. اینجا تمیز با تشخص جدا شدند؛ یعنی تمیز هست، تشخص نیست).
«وَ أَمّا صِدقُهُما عَلی شَیءٍ واحِدٍ»
(مورد سوم که مورد اجتماع هر دو است: و اما صدقِ آن دو - یعنی صدق تمیز و تشخص - بر شیء واحد. در کجاست؟).
«فَفِی الشَّخصِ المُندَرِجِ تَحتَ غَیرِهِ»
(در شخصی است که مندرج باشد تحت غیرش. مندرج تحت غیر باشد یعنی مشترک و مشارک داشته باشد و ما هم این اشتراک و مشارک را اعتبار کرده باشیم).
«إِذا اعتُبِرَ اندِراجُهُ»
(پس شخصی است که مندرج است تحت غیرش، هرگاه اعتبار شود اندراجش [تحت غیر]).
«فَانه مُتَشَخِّصٌ وَ مُتَمَیِّزٌ»
(پس او متشخص است به خاطر اینکه بالاصاله شخص است؛ متمیز است به خاطر اینکه تحت غیرش مندرج است و این اندراج اعتبار شده و ملاحظه شده است).
المسألة السادسة: فی البحث عن الوحدة و الکثرة
(مسأله ششم: در بحث از وحدت و کثرت)
بحث وحدت و کثرت را از این مسئله ششم شروع میکنیم، در مسائل بعدی هم ادامه میدهیم. بحث در وحدت در همین مسئله ششم تمام نمیشود؛ بحث مفصلی است. در مسائل دیگر درباره همین وحدت و کثرت بحث میکنیم، منتها بحثها فرق میکنند. بحثی که تو این مسئله میکنیم با بحثی که در مسئله بعدی میکنیم تفاوت دارد که انشاءالله روشن بشود.
در این مسئله ششم، ما یک بار رابطه «تشخص» با «وحدت» را ذکر میکنیم. یک بار رابطه «وحدت» با «وجود» را ذکر میکنیم.
پس تشخص با وحدت، وجود با وحدت. یک طرفِ مقایسهمان وحدت است؛ منتها گاهی طرف دیگرش تشخص است، گاهی طرف دیگرش وجود. این دو تا بحث را در این مسئله ششم داریم.
بحث اول: رابطه تشخص و وحدت
اما بحث اول: رابطه بین تشخص و وحدت را میخواهیم ملاحظه کنیم. میفرماید رابطهشان «مغایرت» است؛ یعنی تساوی ندارند.
چرا که گاهی ممکن است به نظر برسد که تشخص یعنی متشخص، امرِ واحد است؛ پس شاید با وحدت یک ارتباطی داشته باشد، تساوی داشته باشد. ایشان میفرماید نه، وحدت با تشخص مغایرت دارد.
ما وحدت را ابتدا معنا میکنیم. معنای تشخص را که میدانیم. بعد از اینکه وحدت معنا شد، وحدت را با تشخص میسنجیم تا مغایرتشان معلوم بشود. پس ابتدا وحدت را معنا میکنیم، بعداً با تشخص میسنجیمش؛ مغایرت کشف میکند.
معنای وحدت:
اما معنای وحدت: امری را که تعقل کردیم ملاحظه میکنیم؛ اگر قابل قسمت نبود، «واحد» است. اگر قابل قسمت بود، واحد نیست.
«امری را که تعقل کردیم»؛ یعنی این بحثی که ما میکنیم هم مربوط به خارج است هم مربوط به ذهن. چیزی را ما تعقل میکنیم، میتواند وجود خارجی داشته باشد و تعقل شود؛ میتواند وجود خارجی نداشته باشد، مستقیماً تعقل شود. پس تعقل عام است؛ هم شامل موجود فیالخارج میشود، هم شامل موجود فیالذهن میشود. به این جهت امرِ معقول را ایشان مطرح میکند.
میفرماید هر امر معقول یا غیر قابل قسمت است یا قابل قسمت. اگر غیر قابل قسمت باشد، واحد است.
اما ممکن است شما چیزی را قسمت نکنید به یک اعتبار، به حیث و اعتبار دیگر قسمت کنید. در این صورت این شیء واحد است به همان حیثی که تقسیم نشده، و به آن حیثی که تقسیم شده دیگر واحد نیست.
بنابراین قیدِ «حیثیت» هم مهم است. چون ممکن است شما یک وقت چیزی را تقسیم کنید ولی نه به لحاظ ذاتش، به لحاظ دیگر. به یک لحاظ تقسیم کنید، به یک لحاظ تقسیم نکنید. حیثیت را در اینجا میگوییم تا معلوم بشود که به آن حیثیتی که تقسیمش نکردید واحد است، و به حیثیت دیگر واحد نیست.
مثلاً شخصِ زید به لحاظ انسانیتش تقسیم نمیشود، ولی به لحاظ اعضایش تقسیم میشود. ولی ما تقسیمش نکنیم، ولی تقسیم میشود. پس به لحاظ اعضایش واحد نیست، ولی به لحاظ انسانیتش واحد است. به همان حیثی که تقسیم نمیشود واحد است. یک شیء ممکن است دو حیث داشته باشد؛ به آن حیثی که تقسیم نمیشود واحد است، نه به آن حیث دیگر که تقسیم میشود.
تغایر وحدت و تشخص:
معنای واحد بود. حالا که معنای واحد را دانستیم، حیثیتش را هم توجه کردیم، نسبت واحد و تشخص را با هم میسنجیم. میگوییم تشخص مغایر است با وحدت.
زیرا میبینیم بر دو چیز واحد صدق میکند، تشخص صدق نمیکند. از اینجا مغایرتشان را میفهمیم. اگر با هم مغایر نبودند، تساوی داشتند؛ بر هر چیزی که تشخص صدق میکرد باید وحدت صدق میکرد، و بالعکس بر هر چیزی که [وحدت] صدق میکرد تشخص صدق میکرد. ولی میبینیم اینطور نیست. بعضی جاها وحدت صادق است، تشخص صادق نیست.
۱. کلی: کلی را ملاحظه کنید؛ انسان یک کلی است. الان گفتم انسان یک کلی است، وحدت را به آن نسبت دادم (انسانِ واحد)، اما شخص نیست. کلی که شخص نیست. کلیِ شخص، جزئی است. پس صدق میکند وحدت، ولی تشخص صدق نمیکند.
۲. کثرت (عشره): عشره را ملاحظه کنید که کثرت است (مثال قبلی کلی بود، این مثال کثرت است). عشره را توجه کنید؛ به آن گفته میشود «واحد». عشره خودش واحد است. درسته دارای ۱۰ تا واحد است، ولی خودِ عشره بما هو عشره را ملاحظه کنید، یکی است؛ یعنی یک دانه ۱۰ تاست. تحتش ۱۰ تا یکی مندرج است، ولی خودش یکی دانه ۱۰ تاست.
پس توجه میکنید که عشره واحد هست، ولی شخص نیست. عشره کثرت است؛ عشره کثرت است دیگر، چون دارای ۱۰ واحد است. پس بر این کثرت شما واحد را اطلاق میکنید، تشخص اطلاق نمیکنید. بر کثرت میگویید «کثرتِ واحده» (یعنی عشره واحده)، اما متشخصش نمیبینید. چرا؟ چون ۱۰ تا شخص است، متشخص نیست.
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۹۸، سطر بیست و یکم)
«المَسأَلَةُ السّادِسَةُ: فِی البَحثِ عَنِ الوَحدَةِ وَ الکَثرَةِ»
«قال: وَ التَّشَخُّصُ یُغایِرُ الوَحدَةَ»
(تشخص با وحدت مغایرت دارد).
« أقول: الوحدة عبارة عن كون المعقول غير قابل للقسمة من حيث هو واحد »
(این تفسیرِ وحدت یا تفسیرِ واحد است. واحد عبارت است از معقولی که قابل قسمت نباشد. وحدت عبارت است از «کون المعقول غیر قابل للقسمة». در تفسیر وحدت «کَون» میآوریم، اما اگر واحد را میخواستیم تفسیر کنیم «کَون» نمیآوردیم. علتش هم روشن است؛ چون وحدت حالت مصدری دارد، باید به مصدر تفسیر بشود، به کَون تفسیر بشود.
وحدت عبارت از این است که معقول قابل قسمت نباشد. اما قیدش: «مِن حَیثُ هُوَ واحِدٌ»؛ به حیثِ وحدتش قسمت نشود، نه اصلاً قسمت نشود).
«وَ هُوَ یُغایِرُ التَّشَخُّصَ»
(و او - یعنی وحدت - مغایر با تشخص است).
« لأن الوحدة قد تصدق على الكلي غير المتشخص »
(زیرا وحدت صدق میکند بر دو چیز که تشخص بر هیچکدام از این دو تا صدق نمیکند. از اینجا میفهمیم که وحدت مغایر با تشخص است).
« و على الكثرة نفسها من دون صدق التشخص عليهما. »
(مانند کلیِ منحصر در شخص [یا مطلق کلی]. کلی غیرمتشخص است. کلی که مسلم شخص نیست، واحد هست؛ پس وحدت برایش صدق میکند، در حالی که تشخص صدق نمیکند).
(و همچنین وحدت صدق میکند بر کثرت از حیث اینکه کثرت است [نفسها]. بعد میگوید خودِ کثرت، نه وحدات و اجزای کثرت. یعنی خودِ عشره. وحدت بر عشره صدق میکند که عشره کثرت است. وحدت بر این کثرت صدق میکند، بر خودِ این کثرت، نه بر اجزائش. بر واحدها وحدت صدق نمیکند [به معنای وحدتِ کثرت]. اگر بر هر یک هر یک [حمل شود] بله، اما بر عشره که مرکب از این واحدهاست و در واقع کثرت است، بر خودِ این کثرت واحد صدق میکند؛ میگوییم کثرتِ واحد یا عشره واحد. اما وحدات را جمع کنید نمیتوانید به آن بگویید واحد؛ تکتکش را میتوانید بگویید واحد، ولی مجموع را نمیتوانید بگویید واحد [مگر به اعتبار وحدتِ مجموعی]).
پس «وَ الکَثرَةِ نَفسِها»؛ یعنی وحدت بر خودِ کثرت صدق میکند، نه بر آن اعدادی که کثرت را ساختند.
پس اینطور شد: وحدت قد تصدق علی الکلی و علی الکثرة، من دون صدقِ التشخص علیهما. بدون اینکه تشخص بر این کلی و کثرت صدق کند. اینجا افتراق پیدا کردند؛ از افتراقشان میفهمیم که وحدت غیر از تشخص است.
خب این رابطهای بود بین تشخص و وحدت که معلوم شد. یک رابطه دیگری هم بین وجود و وحدت باید ملاحظه بشود که وجود با وحدت چه رابطهای دارد، که این را انشاءالله میگذاریم برای جلسه آینده.
پایان جلسه.