89/12/07
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم/ تشخص /علل تشخص و تمایز
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم/ تشخص /علل تشخص و تمایز
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: علل تشخص و تمایز
(صفحه ۹۷، سطر نوزدهم)
« قال: أما ما به التشخص فقد يكون نفس الماهية فلا تكثر و قد يستند إلى المادة المتشخصة بالأعراض الخاصة الحالة فيها»[1]
پیش از این بحثی پیرامون «تشخص» داشتیم و توضیح دادیم که تشخص امری ذهنی است که در خارج وجود ندارد، ولی اتصافش در خارج است.
اکنون وارد بحث در «ما بِهِ التَّشَخُّص» میشویم؛ یعنی آنچه که علتِ تشخص است. ما به تشخص را به دو قسم تقسیم میکنیم:
۱. نفسِ ماهیت: گاهی خودِ ماهیت علت تشخص است.
۲. ماده: گاهی مادهای که ماهیت (صورت) میخواهد در آن حلول کند، علت تشخص است. البته ماهیتی که در ماده حلول میکند، حتماً «صورت» است و وقتی که این صورت در ماده حلول میکند، با توجه به اینکه ماده مشخص است، لازم میآید که یک وجودِ شخصی حاصل شود که مرکب از ماده و صورت است.
بنابراین بحث ما در «ما بِهِ التَّشَخُّص» است؛ به عبارت دیگر بحثمان در «مُشَخِّص» است؛ به عبارت سوم بحثمان در «علتِ تشخص» است. فرق نمی کند هر کدام از این سه تعبیر را بگوییم درست است.
اقسام علت تشخص
۱. ماهیت به عنوان علت تشخص:
گفتیم که گاهی اوقات مشخصِ ماهیت، خودِ ماهیت است. ماهیتی اقتضا میکند تشخصِ خودش را، به طوری که با کلیت و اشتراک سازگار نیست.
ماهیتِ «عقول» را میگویند اینچنیناند که هر کدام اقتضا میکنند تشخصِ خودشان را. خودِ ماهیت با اشتراک سازگار نیست و لذا گفته میشود که نوع هر عقلی منحصر در فرد است؛ یعنی هر کدام از این انواعِ عقلیه فقط یک فرد دارند و بیشتر از یک فرد ندارند.
علت این است که ماهیتشان اقتضا میکند تشخص را؛ یا به عبارت دیگر، علتِ تشخص است.
ماهیتی که علتِ تشخص باشد، هیچگاه متکثر نمیشود؛ یعنی دارای افراد نمیشود.
دلیل: علت همیشه باید با معلول باشد و اگر علت حاصل بود و معلول حاصل نبود، محال است (تخلف معلول از علت تامه محال است).
بنابراین، اگر ماهیت (که علت تشخص است) حاصل شود، آن تشخصی هم که معلولش است باید حاصل شود.
اگر این ماهیت در شخصِ دیگر حاصل شود و آن تشخصی را که مقتضای او و معلولش است از دست بدهد و با شخصِ دیگری (و تشخصِ دیگری) همراه شود، لازم میآید که علت باشد و معلول نباشد.
علت، خودِ ماهیت است؛ معلول، آن تشخصِ خاص است. حالا اگر این ماهیت با آن تشخصِ خاص همراه نبود و با یک شخصِ دیگری همراه شد، لازم میآید که علتی که آن ماهیت است موجود باشد، در حالی که معلولش که آن تشخصِ خاص است نباشد. و این انفکاکِ معلول از علت است. انفکاک معلول از علت محال است (انفکاک علت هم از معلول محال است، ولی در اینجا انفکاک معلول از علت لازم میآید).
پس حتماً باید آن تشخصی که معلولِ این ماهیت است، همراهِ ماهیت باشد. بنابراین این ماهیت همراهِ هیچ تشخصِ دیگری نمیشود؛ همراهِ همان تشخصی است که خودش اقتضا کرده است. بنابراین فقط با یک شخص همراه است و با شخصِ دیگر همراه نیست؛ یعنی یک شخص دارد و اشخاصِ متعدد ندارد.
پس با این بیانی که گفتیم، توجه کردید که اگر ماهیت علتِ تشخص بود، یک فرد و یک شخص برایش هست و نمیتواند اشخاصِ متعدد داشته باشد. به عبارت دیگر گفته میشود که «نوعش منحصر در فرد است». عرض کردم عقول اینچنیناند که هر کدام از انواعشان دارای یک فرد است اصطلاحا گفته می شود که نوعش منحصر به فرد است.
این مطلب روشن است که اگر ماهیتی مقتضی بود یا علت بود برای تشخص، نمیتواند بیش از یک شخص داشته باشد؛ که همان شخصی است که تشخصش معلولِ ماهیت است. این ماهیت با شخصی همراه است که تشخصِ آن شخص را این ماهیت اقتضا کرده است. ماهیت قطعاً با همان شخص همراه است و دیگر با شخصِ دیگر همراه نمیشود.
ماده به عنوان علت تشخص:
قسم دوم آنجایی است که ماهیت عاملِ تشخص نباشد. در چنین حالتی، عاملِ تشخص «ماده» است.
یعنی صورتی که میتواند کلی باشد، هرگاه در ماده خاصی حلول کند، شخصی به وجود میآید.
مثلاً نفسِ انسانی که میتواند نفسِ زید باشد، نفسِ عمرو باشد، نفسِ بکر باشد؛ این وقتی به بدنِ زید تعلق پیدا میکند، متعین میشود و شخص میشود و دیگر شخصِ دیگر نیست. وقتی به ماده متعلق میشود، خاص میشود و شخص میشود.
علتش این است که ماده خودش خاص است. عوارضِ مخصوصی هم در آن حلول میکنند. آنوقت میشود «ماده مُتَشَخِّصَة».
وقتی صورت در این ماده متشخصه وارد شد، به کمکِ تشخصِ ماده، آن صورت هم متشخص میشود. آنوقت مجموعِ مرکبی درست میشود که مادهاش شخص است و صورتش هم به برکتِ ماده شخص شده است. آنوقت میشود شخصِ زید مثلاً.
به این صورت اشخاص به وجود میآیند و تشخصشان را از مادهشان میگیرند؛ مادهای که همراه با عوارضِ مشخصه است، همراه با عوارضِ خاصه است.
پس توجه کردید عامل تشخص با این بیانی که گفتیم دو تا شد:
۱. در بعضی امور و در بعضی اشخاص، عامل تشخص خودِ ماهیت است.
۲. در بعضی اشخاص، عامل تشخص ماده است.
آنجا که عامل تشخص ماهیت باشد، فقط یک شخص داریم.
آنجایی که عامل تشخص ماده باشد، وقتی مواد متعدد شدند، اشخاص هم متعدد میشوند. دیگر در آنجا که عامل تشخص ماده است، لازم نیست شخص واحد باشد؛ میتواند شخص متعدد باشد به تعددِ مواد. مثلاً نفوسِ انسانیه متعدد میشوند به تعددِ ابدان، و قهراً خودِ انسانها متعدد میشوند به تعددِ ابدان.
این بحثی بود در «ما بِهِ التَّشَخُّص»؛ یعنی عامل و علت تشخص که گفتیم علت تشخص دو چیز است: یا ماهیت است (در بعضی اشخاص) یا ماده است (در بعضی اشخاص دیگر).
تطبیق با متن کتاب
(صفحه ۹۷، سطر نوزدهم)
« قال: أما ما به التشخص»
(اما آن چیزی که به توسط او تشخص حاصل میشود؛ یعنی علت تشخص یا عامل تشخص یا به تعبیر دیگر مُشَخِّص).
«فَقَد یَکُونُ نَفسَ الماهِیَّةِ»
(گاهی خودِ ماهیت است؛ خودِ ماهیت علت تشخص است).
«فَلا تَکَثُّرَ»
(در این صورت چنین ماهیتی تکثر ندارد؛ یعنی منحصر در یک شخص است و دو تا شخص ندارد که تکثر پیدا کند، تا چه رسد به بیشتر). این یک قسم.
«وَ قَد یَستَنِدُ إِلَی المادَّةِ»
(قسم دوم: و گاهی این تشخص مستند است به ماده؛ یعنی عامل تشخص خودِ ماده است).
«المُتَشَخِّصَةِ بِالأَعراضِ الخاصَّةِ الحالَّةِ فِیها»
(کدام ماده؟ مادهای که متشخص شده باشد به توسطِ اعراضِ خاصه؛ اعراضی که در این ماده حلول کردهاند. خودِ ماده با این اعراض جمع شده و متشخص شده است. بعد که شد متشخص، صورتی را که در آن حلول میکند تشخص میدهد؛ یعنی او را هم متشخص میکند. آنوقت مجموعه میشود یک موجودِ شخصی؛ مجموعِ ماده با آن صورتی که در آن حلول کرده، میشود یک موجودِ شخصی).
« أقول: لما حقق أن التشخص من الأمور الاعتبارية لا العينية »
(چون مصنف ثابت کرد که تشخص از امور اعتباریه است نه از امور خارجیه).
«شَرَعَ فِی البَحثِ عَن عِلَّةِ التَّشَخُّصِ»
(حالا بحث در علت تشخص را شروع کرد؛ یعنی ما بِهِ التَّشَخُّص).
« و اعلم أنه قد يكون نفس الماهية المتشخصة»[2]
(و بدان که آن - یعنی علت تشخص یا مشخص یا ما به تشخص - گاهی خودِ ماهیتِ متشخص است. خودِ عقل که شخص شده، ماهیتی است (ماهیت عقلی) منتها متشخص؛ عامل تشخصش هم خودِ ماهیتش است، چیز دیگر به او تشخص نداده است).
«وَ قَد یَکُونُ غَیرَها»
(و گاهی هم عامل تشخص غیرِ ماهیت است. که در صورتی که غیر ماهیت باشد، حتماً ماده است).
« (أما الأول) فلا يمكن أن يتكثر نوعه في الخارج»
(اما اول - یعنی در صورتی که عامل تشخص خودِ ماهیت باشد - ممکن نیست که متکثر باشد در خارج نوعِ چنین ماهیتی یا نوعِ چنین شیئی. یعنی افرادِ کثیری داشته باشد).
« فلا يوجد منه البتة إلا شخص واحد»
(بلکه از چنین ماهیتی یافت نمیشود مگر یک شخص؛ یک شخص پیدا میکند نه بیشتر).
« لأن الماهية علة لذلك التشخص»
(چرا؟ چون این ماهیت علتِ تشخص است. علتِ تشخص نیست [مطلق]، علتِ «ذلِکَ التَّشَخُّص» است؛ یعنی علتِ این تشخصِ خاص است).
«فَلَو وُجِدَت مَعَ غَیرِهِ»
(پس اگر این ماهیت با غیرِ این تشخص - یعنی با شخصِ دیگر - یافت شود).
« انفكت العلة عن المعلول هذا خلف»
(علت از معلول منفک میشود. یا به تعبیر ایشان علت از معلول منفک میشود. اگر بگوییم علت هست و معلول نیست، میتوانید بگویید معلول از علت منفک شده (یعنی علت موجود است، معلول نیست)؛ میتوانید بگویید علت از معلول منفک شده (یعنی علت موجود، معلولش نیست). این علت از معلول منفک شده و نتوانسته معلولش را با خودش بیاورد).
«وَ هذا خُلفٌ»
(و این خلف است؛ یعنی خلفِ آن قانونی است که تلازم بین علت و معلول را اثبات میکند و اجازه انفکاکِ هیچیک از این دو را از دیگری نمیدهد).
خب برای اینکه این خلف لازم نیاید، باید بگوییم علت همراهِ معلول است؛ یعنی ماهیت همراهِ این تشخص است. پس ماهیت فقط یک شخص است.
« و أما الثاني فلا بد له من مادة قابلة »
(و ثانی - یعنی آنجایی که ماهیت مشخص نباشد، ماهیت علت تشخص نباشد - پس ناچار است برای او - یعنی برای تشخص - از مادهای قابل).
«لا تَکَثُّرَ فِیها»
(که در این ماده تکثر نیست. نه تکثرِ ماهیت نیست؛ در ماهیت ممکن است تکثر باشد. در این ماده خاصی که میخواهد شخصی از این ماهیت را بپذیرد، تکثر نیست. این ماده تکثر ندارد، نه که خودِ ماهیت تکثر ندارد. ماهیت ممکن است ماهیتِ انسانی باشد، کثرتِ افراد برایش باشد. ولی این مادهای که میخواهد شخصی از این ماهیت را بپذیرد، تکثر ندارد).
مثلاً ماهیتِ نفسِ انسان؛ این خودش عامل تشخص نیست، ولی مادهای که یکی از افرادِ این نفس را میپذیرد، آن ماده تشخص دارد و چون تشخص دارد، به این صورت و نفسی که میپذیرد تشخص میدهد. و این صورت می شود شخص و وقتی این صورت حلول میکند در ماده، ماده هم که شخص است، مجموعاً شخصِ واحدی از ماهیت را درست میکند؛ یعنی فردی از انسان درست میکند. آن بدنِ دیگر هم همینطور، بدنِ سوم هم همینطور. به این ترتیب ماهیت متکثر میشود، ولی مادهها شخصی میشوند و هر کدام از این مادهها با صورتی که همراهشان میشود، یک شخصِ واحد و یک فرد از این ماهیت را میسازند.
(نکته در نسخه):
شاگرد: شاید بعضی نسخهها دارد «قابِلَةٍ لِلتَّکَثُّرِ»؛ آن هم خوب است.
استاد: اما «الثّانی فَلا بُدَّ لَهُ مِن مادَّةٍ قابِلَةٍ لا تَکَثُّرَ فِیها»؛ ماده قابلِ تکثر است، ولی به توسطِ اعراضِ مشخصه متشخص میشود، بعد هم صورتی که در آن وارد میشود، آن هم متشخص میشود. خودِ ماده قابلِ تکثر است، اما به توسطِ اعراضی که پذیرفته، از تکثر افتاده و شده شخص، شده متشخص. آنوقت صورتی هم که در آن حلول میکند، متشخص میشود به تبعِ این ماده.
آن هم که در نسخه ماست که «لا تَکَثُّرَ فِیها»، این هم درست است. مادهای که بر اثرِ پذیرشِ اعراضِ مشخصه، لا تَکَثُّرَ فِیها (حالا در آن تکثر نیست).
معنای هر دو نسخه یکی میشود؛ منتها نسخه ما که «لا تَکَثُّرَ فِیها» دارد، ناظر است به بعد از حلولِ اعراض. بعد از حلولِ اعراض، این ماده در آن تکثر نیست. آن نسخهای که دارد «قابِلَةٍ لِلتَّکَثُّرِ»، ناظر است به قبل از حلولِ اعراض. قبل از اینکه حلولِ اعراض بشود، این ماده قابلِ تکثر است. بعد که اعراض حلول میکنند، از آن قابلیتِ تکثر میافتد و میشود متشخص. هر دو نسخه درست است، منتها این تفاوتی که عرض کردم باید متوجه باشید.
« تلك المادة تتشخص بانضمام أعراض خاصة إليها ت»
(و آن ماده متشخص میشود - از آن قابلیتِ تکثر درمیآید - به انضمامِ اعراضِ خاصهای به سوی او. «إِلَیها» متعلق به انضمام است. به اینکه اعراضِ خاصهای منضم شود به این ماده).
« تحل فيها مثل الكم المعين و الكيف المعين و الوضع المعين»
(که حلول کند در این ماده. مثل کمّ معین، کیف معین، وضع معین. که قیدِ «معین»ش هم توجه کنید؛ صرفِ ورودِ کمّ کافی نیست، صرفِ ورودِ کیف یا وضع کافی نیست. کمّ معین و کیف معین و وضع معین باید وارد این ماده بشوند تا این ماده را معین کنند و متشخص کنند و از آن قابلیت و تکثر بیرونش بیاورند).
« و باعتبار تشخص تلك المادة تتشخص هذه الماهية الحالة فيها.»
(و به اعتبارِ تشخصِ این ماده، متشخص میشود آن ماهیتی که حلولکننده است در آن. عرض کردم صورت است یا نفس است؛ آن هم متعین میشود، آن هم متشخص میشود).
البته نفس نمیتواند حلول کند در ماده، میتواند تعلق بگیرد به ماده؛ ولی صورت حلول میکند در ماده. علیأیحال، نفسِ صورتی که یا نفسی که (یا به تعبیر کلی ماهیتی که) با این ماده همراه میشود، آن ماهیت هم متشخص میشود به کمکِ این ماده.
حالا آن ماهیت میخواهد صورتی باشد که حلول کند در این ماده، یا نفسی باشد که تعلق بگیرد به ماده ولی حلول نکند (چون نفس مجرد است و گفتند حلول نمیکند، بلکه تعلق میگیرد به ماده؛ تعلقِ تدبیری و تعلقِ تصرفی که میتواند در ماده تصرف کند).
بحثمان در «ما بِهِ التَّشَخُّص» تمام شد و معلوم شد که مشخص و موجِبِ تشخص دو تاست.
[پرسش و پاسخ کلاسی]
پرسش: تشخصِ اعراض از کجا میآید؟
پاسخ استاد: تشخصِ اعراض مورد بحث است که از کجا میآید. اعراضِ مشخصه را گفتند که اگر معین باشند، تشخص دارند. آنوقت در آن بحث کردند که کدامیک از اینها میتوانند «مشخص بالذات» باشند که دیگر چیزی عاملِ تشخصِ آنها نشود؟ این بحث شده است. بعضیها گفتند «زمان»، بعضیها گفتند «وضع» (أین). که حالا آنش بحثِ صغروی است که کدام عرض ذاتاً متشخص است که میتواند مشخصِ ماده بشود؟ این در جای خودش باید بحث بشود، اینجا بحث نکرده است. در «شوارق» کامل بحث کرده است. در شوارق بحث کرده و توضیح داده که آن عرضی که ذاتاً متشخص است و دیگر احتیاج به عاملِ تشخص ندارد، کدام عرض است. بعد گفته این عرض وارد بر ماده میشود، ماده را متشخص میکند. وقتی ماده متشخص شد، صورتی که حلول در این ماده میکند، آن هم متشخص میشود. پس اصلِ تشخص از بعضی اعراضی که متشخص بالذاتاند حاصل میشود، بعد این تشخصِ حاصلشده سرایت میکند تا آن صورتِ حالّه را هم متشخص کند.
پرسش: سؤال این است که شما فرمودید ما به تشخص یا ماهیت است یا خودِ ماده است که خودِ ماده متشخص میشود بالأعراض. در عبارت آمد که عامل تشخص دو چیز است: یکی ماهیت، یکی ماده است.
وقتی خواستیم توضیح بدهیم که ماده عامل تشخص است، گفتیم «وَ تِلکَ المادَّةُ تَتَشَخَّصُ بِانضِمامِ أَعراضٍ خاصَّةٍ إِلَیها»؛ یعنی عرض را مشخصِ ماده گرفتیم. اینجا نتیجه گرفته میشود که مشخصِ سومی هم داریم و آن عرض است که ماده را متشخص میکند. پس ۳ تا عامل تشخص پیدا کردیم: یکی ماهیت، یکی هم ماده، یکی هم اعراضی که ماده را متشخص میکنند (بعد ماده صورت را متشخص میکند). پس ۳ تا مشخص داریم، در حالی که در عبارت آمد که ما ۲ تا مشخص داریم. سؤال برای شما این است که این عبارت خودش با خودش تناقض دارد. خب ادعا میکند ۲ تا مشخص داریم، ولی وقتی وارد میشود از بیان ۳ تا مشخص استفاده میشود.
پاسخ استاد: من جواب شما را با اشاره به آنچه که در «شرح مواقف» آمده عرض میکنم. در شرح مواقف بعد از اینکه بحث در تعین تمام شده، وارد بحث در عاملِ تعین میشود (همین بحثِ ما که عامل تشخص و ما به تشخص چیست). آنجا تعبیر به «تعین» میکند (گاهی هم تعبیر به تشخص میشود، ولی تعبیر به تعین میکند). بحثش در مقصد دوازدهم از مقصد دوم از موقف دوم مطرح است (یعنی در این جلدهایی که ما داریم، جلد سوم صفحه ۹۷ به بعد). که البته من محتوای صفحه ۹۷ تا صفحه ۱۰۰ را بیان میکنم. از محتوایی که بیان میکنم جواب شما داده میشود.[3]
آنجا گفته میشود که عامل تعین یا ماهیت است یا غیر ماهیت. همین تقسیم را میکند. بعد وقتی که میخواهد ماهیت را بیان کند، اینطور میگوید: عامل تعین ماهیت باشد یا «لازمِ ماهیت»؟ لازمِ ماهیت را هم ملحق میکند به خودِ ماهیت. از اینجا برمیآید که همین را دو تا عامل گرفته، ولی دو تا عاملی که [یکی هستند]. یعنی ماهیت عامل تشخص باشد یا لازمِ ماهیت عامل تشخص باشد. در هر دو صورت میگوید که نوعِ چنین ماهیتی منحصر در فرد است. چون خودِ ماهیت اقتضا کند تشخص را، باید حتماً همراهِ شخصی باشد و شخصِ دیگر نمیتواند همراهی بکند. لازم ماهیت هم اقتضا کند تشخص را، آن هم همینطور؛ آن هم باید ماهیت به خاطر این لازمش که اقتضا میکند تشخص را، حتماً همراهِ آن شخصِ خاصی که این لازم او را اقتضا میکند باشد.
بنابراین چه ماهیت اقتضای تشخص کند، چه لازم ماهیت اقتضای تشخص کند، علیأیحال این ماهیت متشخص میشود در یک شخص و در غیرِ آن شخص نمیتواند موجود باشد.
مرحوم علامه فرمودند ماهیت اقتضا کند تشخص را؛ در شرح مواقف گفته ماهیت یا لازمِ ماهیت. چون هر دو یک حکم دارند، یک قسم حساب شده است. در کلام مرحوم علامه یک قسم حساب شده، اصلاً لازمِ ماهیت را مطرح نکرد چون ملحقش کرد به خودِ ماهیت.
بعد غیرِ ماهیت را توضیح میدهد. در شرح مواقف غیرِ ماهیت را توضیح میدهد. اینجا هم داشتیم یا ماهیت عامل تشخص است یا غیر ماهیت. اینجا مثل همان [شرح مواقف] میگوید یا ماهیت عامل تشخص است یا غیر، ماهیت را که گفت، وارد غیر میشود. آنجا هم گفت (یعنی در شرح مواقف هم گفت) یا ماهیت یا غیر ماهیت؛ منتها کنار ماهیت، لازمِ ماهیت را هم گذاشت.
اما در غیر ماهیت توجه کنید چه توضیحی میدهد. اینطور میگوید: میگوید اگر غیرِ ماهیت بخواهد عامل تشخص باشد، خب خودِ ماهیت که متشخص نیست، او هم عامل تشخص نیست (فرض این است که عامل تشخص نیست). یکی از سه چیز میتواند عامل تشخص بشود:
۱. یا «حال» در ماهیت.
۲. یا «محل» در ماهیت.
۳. یا چیزی که نه حال است نه محل.
در این [تقسیم] غیر از این سه تا دیگر ما نداریم. خودِ ماهیت آماده تشخص نشده، ولی ماهیت باید متشخص بشود. به چی متشخص بشود؟ به خودش که تشخص پیدا نکرده؛ به یک چیزِ دیگری که به آن مرتبط است تشخص پیدا میکند. یعنی یا به حال در خودش، یا به محلش، یا به چیزی که نه حال است نه محل.
بعد میگوید به «حال» نمیتواند متشخص بشود. چرا؟ چون حلول فرعِ تشخص است. ماهیت تا متشخص نشود، چیزی توش حلول نمیکند. بنابراین فرض باطل است که بگوییم ماهیت به حالش متمیز میشود؛ اصلاً حالی پیدا نمیکند تا متشخص نشده حالی پیدا نمیکند. پس نمیشود به حالش متشخص بشود، چون اصلاً حالی ندارد. این قسم باطل است.
به چیزی که نه حال است نه محل است؛ میگوید به این هم متشخص نمیشود. چون اینچنین چیزی به ماهیت اصلاً ارتباط ندارد؛ نه محل است برای ماهیت، نه حال است در ماهیت. یک امرِ بیارتباط است به ماهیت؛ این چه تشخصی به ماهیت میدهد؟ هیچ تأثیری در ماهیت ندارد.
لابد جز اینکه چنین ماهیتی به «محلش» متشخص شود. و چنین ماهیتی که به محلش متشخص میشود، یا صورت است که به مادهاش متشخص میشود، یا عرض است که به موضوعش متشخص میشود. توجه کردید؟
حالا عرض که به موضوعش متشخص میشود، بحثِ روشنی است؛ میگذاریمش کنار. بحثِ امروز صورت که میخواهد به محلش که ماده است متشخص بشود؛ اینجاست که عامل تشخص «ماده» میشود.
علامه این تقسیمات را نکرد؛ فرمود عامل تشخص یا ماهیت است یا ماده است. غیرها را از همان اول حذف کرد. وارد این تقسیمات نشد، چون دید این تقسیمات اقسامش باطل است. آن قسمتِ درستش را ذکر کرد؛ یعنی آنجایی که عامل تشخص خودِ ماده باشد.
شرح مواقف آنجایی را که عامل تشخص ماده باشد تقسیم میکند. تقسیمی که در عبارت مرحوم علامه نیامده و نیامدنِ این تقسیم باعث اشکالِ شما شده است. من الان آن تقسیم را عرض میکنم، اشکال شما جواب داده میشود.
آن تقسیم این است که: یا خودِ ماده عامل تشخص است، یا ماده که همراهِ عوارض شده است.
آنجایی که خودِ ماده عامل تشخص است، مثال میزند به «موادِ افلاک» (هیولای افلاک). هیولای این فلک با هیولای آن فلک فرق دارد، بدون توجه به عوارض. اصلاً ذاتِ این هیولا با ذاتِ آن هیولا فرق دارد. لذا ۹ تا فلک داریم، میگویند ۹ تا هیولا دارند؛ نمیگویند یک هیولا. هیولاها با هم تفاوت دارند، ذاتشان تفاوت دارد. بنابراین اگر تفاوت دارند، این هیولاها از هم جدایند و متشخصاند. هم این هیولاها صورتهایی را که برایشان [حلول] میکند متشخص میکنند. پس تشخصِ ماهیت (صورت) به محلش شد که محلش خودِ ماده است؛ فقط خودِ ماده، چیزی اضافه ندارد.
قسم دوم آنجایی است که ماده مشخص باشد (عامل تشخص باشد)، ولی نه ماده به تنهایی؛ ماده با عوارضِ خاصش. آنوقت عوارضِ خاص را توجه کنید چی میشود.
میفرماید که عناصرِ اربعه ۴ تا صورت دارند دیگر؛ چهار تا عنصرند، چهار تا صورت دارند: صورت ناری، صورت هوایی، صورت آبی، صورت ترابی. هیولایشان یکی است. هیولا در عناصر مشترک است؛ مثل هیولای افلاک نیست. هیولای افلاک از هم جدا هستند (۹ تا هیولا داریم برای ۹ تا فلک). هیولای عناصر مشترک است. (چرا مشترک است؟ در جای خودش بیان میشود، به این کار نداریم). لذا اصلاً گفتیم که تو کل عالم ۱۰ تا هیولا داریم، بیشتر نداریم: ۹ تا مال افلاک است، یکی هیولای مشترکه است که مال عناصرِ عالم است. این هیولای مشترکه در عناصرِ بسیط هست، در عناصرِ مرکب (مثل ماها) هست، تو تمام موجوداتِ عنصری این هیولای مشترکه هست.
خب این هیولای مشترکه ذاتش میخواهد این چهار تا صورت را قبول کند. چطوری به این چهار تا صورت تعین میدهد؟ یک ذات بیشتر نیست، چهار تا صورت را میخواهد قبول کند؛ چطوری به اینها تعین میدهد؟
اینجا گفتند عوارضِ خاصه در آن میآید و آن عوارضِ خاصه با ماده مجموعاً متعین میشود برای آب (برای صورت آب)، یا این ماده با عوارضِ خاصه دیگر متعین میشود برای نار، با عوارضِ خاصه دیگر برای خاک، با عوارضِ خاصه چهارم برای هوا. که ماده در اینجا تنهایی عامل تشخص نیست؛ ماده با همراهش.
همراهش چیست؟ این مهم است. همراهش آن «استعداداتی» است که در ماده قرار گرفته. این ماده استعدادات پیدا میکند بر حسبِ قرب و بعد به این صورت. استعدادهای مختلف پیدا میکند و این استعدادهای مختلف هم در ماده حلول میکنند. ماده با این استعداد این صورت را میپذیرد، با استعداد دیگر صورت دیگر را، با استعداد سوم صورت سوم را، و با استعداد چهارم صورت چهارم را.
پس در اینجا هم ماده عاملِ استعداد است، عاملِ تشخص است؛ ولی مادهای که مستعد باشد.
حالا شما بگویید که استعداد تشخص به ماده میدهد و ماده تشخص به صورت میدهد؛ این درست است؟ بگویید مجموعِ ماده با استعداد تشخص به صورت میدهد؛ درست است.
پس ما عامل دوم را همان ماده میگیریم. منتها یک بار مادهای که تنها باشد (احتیاج به عوارض ندارد، مثل ماده فلک). یک بار مادهای که احتیاج به همراه دارد، احتیاج به استعداد دارد؛ باز هم ماده در اینجا مشخص است. حالا آن ماده به تنهایی مشخص نیست، با عوارضِ مشخصه.
این را مرحوم علامه ذکر نکرده در بیانش، ولی شما ضمیمه کنید. ضمیمه کردید دیگر مشکلتان حل است. عوارضی که ماده را متشخص میکنند، همان استعداداتاند که همراهِ مادهاند. ما نمیگوییم عوارض ماده را مشخص میکنند؛ میگوییم عوارض با ماده (یعنی این استعدادات با ماده) صورت را مشخص میکند. پس ماده میشود مشخص، اما نه ماده تنها؛ ماده با همراه. باز هم ماده مشخص است. ماده با این اعراضِ خاصه که همان استعداداتاند ضمیمه میشود و بعد از ضمیمه شدن، صورت را متشخص میکند.
پس توجه کردید باز روشن شد. ما ۲ تا عامل بیشتر برای تشخص نداریم: یکی ماهیت هست، یکی غیر ماهیت. غیر ماهیت را هم با این بیان مفصلی که عرض کردیم منحصر کردیم در ماده. منتها ماده دو جور شد: یک مادهای که خودش به تنهایی متشخص است و متشخصکننده. یک مادهای که متشخص میشود و متشخص میکند. آنوقت متشخصکننده ماده را دیگر به حساب نیاوردیم. اگر کسی دلش خواست آن را هم جدا به حساب بیاورد، خب بحث عوض میشود؛ ولی ما آن را جدا به حساب نیاوردیم.
این جواب به اشکال شما.
بحث انضمام کلی به کلی و عدم حصول تشخص
خب تشخص را گفتیم عامل میخواهد. عاملش هم خودش باید شخص باشد. شخص باشد اعم از اینکه از اول شخص باشد (مثل آن اعراضی که متشخص بالذاتاند)، یا از اول شخص نباشد و بر حسبِ ورودِ مشخصاتِ دیگر شخص شده باشد (مثل همین ماده که بر اثر ورودِ عوارضِ مشخصه شخص شده). فرق نمیکند، بالاخره باید شخص بشود؛ حالا از اول شخص بوده یا بعداً شخص شده، این میشود عامل تشخص.
حالا این بحث را میخواهیم مطرح کنیم که اگر دو امرِ کلی داشتیم که هیچکدام متشخص نبودند، اینها به هم ضمیمه شدند؛ آیا تشخص درست میشود؟
گفتیم اگر یک متشخصی همراه بشود با یک شیء دیگر، آن شیء را متشخص میکند. اما حالا اگر دو تا کلی با هم همراه شدند، این چه وضعی پیش میآورد؟ آیا تشخص درست میکند یا نه؟
اگر متشخصی با کلی همراه شود، این کلی را متشخص میکند. اما اگر کلی با کلی همراه شد، متشخص نمیکند. ۱۰۰0 تا کلی را کنار هم بگذارید، سعه و شمولشان کم میشود، اما از کلیت بیرون نمیآید.
مثلاً در مورد زید که یک شخص است، بگویید «انسان»؛ انسان کلی است، تشخص ندارد. بگویید «عالم»؛ عالم کلی است، تشخص ندارد. این دو تا را که به هم ضمیمه میکنید، آن عمومیتِ اولیه انسان از بین میرود، ولی هنوز هم «انسانِ عالم» عام است. هرچه قید بیاورید، آن عمومیتِ اول و آن سعه اول کم میشود، اما بالاخره به شخص منتهی نمیشود.
اینطور میگوید: انسان است (خب انسان افراد زیادی دارد). عالم است. زاهد است. پسر فلانی است (پسر فلانی میتواند متعدد باشد). یا پدر فلانی (ولو حالا در خارج این اتفاق افتاده که پدرِ عمرو است، ولی ممکن بود یکی دیگر پدر عمرو باشد؛ پس پدر عمرو بودن هیچ تشخص نمیآورد).
صفات دیگر هم ذکر کنید. به قول ابنسینا میگوید:
سقراط را میخواهیم تعریفش کنیم، میگوییم فیلسوفی بوده (خب فیلسوف که زیاد است، منحصر به این نیست؛ پس فیلسوف بودن تشخص نیست). در فلان زمان زندگی میکرد (خب در فلان زمان هم خیلیها زندگی میکردند). در مثلاً کشور یونان هم بوده (خب این هم تعداد زیادی است). گرفتار پادشاه شده و سم شوکران را نوشیده و بعد هم مرده. اینها همه کلیاند. یعنی کسان دیگر میتوانند این کارها را بکنند؛ گرفتار پادشاه بشوند، سم را بنوشند، بعد هم بمیرند.
اینها کلیاتی هم هستند که کنار هم که قرار داده میشوند، آن سعه اولیهشان از بین میرود، ولی اصلِ کلیت از بین نمیرود. بالاخره برای یک شخصی درست است (آخر سر برای یک شخص صدقش میدهید)، ولی میتواند بر دیگری هم صدق کند؛ منتها اتفاق افتاده فعلاً مصداقش این است.
در کلی لازم نیست که مصداقِ کثیر داشته باشد؛ در کلی لازم است که قابلیتِ صدقِ کثیرین داشته باشد. کلی را نگفتند آنی که مصداقش زیاد باشد؛ گفتند کلی آنی است که قابلیت صدقِ کثیرین دارد، ولو یک فرد داشته باشد. ولی همین اندازه که قابلیت صدقِ کثیرین دارد، میشود کلی.
در کلیِ اضافی شرط کردند که حتماً باید افراد تحتش باشد، ولی در کلیِ حقیقی نگفتند تحت او افراد [باشد]؛ گفتند قابلِ صدقِ کثیرین. آنجا قابل، نه که صادق؛ نگفتند صادق بر کثیر، گفتند قابلِ صدقِ کثیر.
پس ضمیمه کلی به کلی شخصیت نمیآورد.
تطبیق با متن کتاب
« قال: و لا يحصل التشخص بانضمام كلي عقلي إلى مثله»[4]
(و حاصل نمیشود تشخص به انضمامِ کلی عقلی به مثلِ خودش؛ یعنی کلی عقلی به کلی عقلی ضمیمه بشود، تشخص حاصل نمیشود).
تشخص دو تا عامل دارد که عاملش را گفتیم. این عاملِ سوم را نداریم؛ عامل سوم یعنی انضمام الکلی، این عامل تشخص نیست. عامل همان دو تا بود که گفتیم.
« أقول: إذا قيد الكلي العقلي بالكلي العقلي»
(وقتی کلی عقلی کنار کلی عقلی قرار میگیرد و قیدِ او میشود، وصفِ او میشود. مثلاً میگوییم «انسانِ عالم» که کلی دوم را که عالم است قیدِ کلی اول قرار میدهیم که انسان است. این قید دوم که میآید، انسان را از آن کلیتِ اولیه میاندازد، ولی به طورِ کامل از کلیت در نمیآورد و شخصش نمیکند).
« لا يحصل الجزئية»
(جزئیت حاصل نمیشود. جزئیت در اینجا به معنی شخصیت است؛ شخصیت درست نمیشود).
« فإنا إذا قلنا لزيد »
(مطلب را با مثال بیان میکنیم، چون مطلب بدیهی است با مثال قبول میشود. پس اگر بگوییم برای زید که یک شخص از اشخاص انسانی است).
«إِنَّهُ إِنسانٌ»
(دربارهاش بگوییم که او انسان است).
« ففيه شركة
(شرکت در انسان بودن زائل نمیشود. شرکت یعنی کلیت؛ انسان امر کلی است و شرکت دارد، یعنی مشترک است بین افراد).
« فإذا قلنا العالم الزاهد ابن فلان الذي تكلم يوم كذا في موضع كذا »
(پس اگر بگوییم: عالم، پسر فلانی، کسی که تکلم کرد در روز کذا در موضع کذا. این همه قید را پشت سر هم ردیف کنیم).
«لَم یَزُلِ احتِمالُ الشَّرِکَةِ»
(باز هم احتمال شرکت زائل نمیشود).
«فَلا یَکُونُ جُزئِیّاً»
(پس این جمله طولانی که گفتیم جزئی نیست؛ یعنی انسانِ عالمِ زاهدِ ابنِ فلان تا آخر، این باز جزئی نیست. فلا یکون جزئیاً).
بنابراین انضمام کلی عقلی به کلی عقلی باعث تشخص نمیشود.
[نکته در قید «عقلی»]:
بعد میگوییم چرا «کلی عقلی» گفت؟ چرا قید زد کلی را به عقلی؟
به خاطر اینکه کلی جایش در عقل است. ما در خارج کلی نداریم که بعد کلی خارجی را با کلی خارجی دیگر ضمیمه کنیم، بعداً بگوییم شخص درست نمیشود. اصلاً ما در خارج کلی نداریم؛ ممکن است کلی عقلی [باشد].
لذا ایشان گفت کلی عقلی؛ که کلیای که موطنش عقل است، اگر با کلی دیگر که موطنش عقل است ضمیمه شوند، شخصی را شخص نمیسازند، تشخص درست نمیکنند.
پس علت اینکه قید کرد به عقلی، به خاطر اینکه کلیِ خارجی ما نداریم که بخواهد بگوید این کلی را به هم ضمیمه میکنید شخص درست نمیشود. آن کلیای که ما داریم فقط کلیِ عقلی است. بعد هم میتواند بگوید این کلیهای عقلی را به هم ضمیمه بکنید شخص درست نمیشود.
« و إنما قيد بالعقلي»
(و جز این نیست که قید زد مصنف کلی را به عقلی).
« لأنه ليس في الخارج شركة و لا كلية.»
(زیرا شأن این است که در خارج شرکت و کلیتی وجود ندارد. بنابراین اگر بخواهد کلی به کلی ضمیمه بشود، حتماً کلی عقلی است که به کلی عقلی ضمیمه میشود. کلیِ خارجی نیست، چون کلیِ خارجی نداریم).
تفاوت میان «تمایز» و «تشخص»
بحث بعدیمان این است که آیا «تمیز» با «تشخص» دو تاست یا یکی؟
تشخص را تا حالا توضیح دادیم. تمیز را هم الان میخواهیم ذکر بکنیم. بعداً بین تمیز و تشخص ببینیم چه رابطهای است. اول تمیز و تشخص را تعریف کنیم، بعد رابطهشان را به دست بیاوریم.
تعریف تشخص:
تشخص را میفرماید «وصفِ نفسیِ شیء» است. یعنی بدون اینکه شیء را با شیء دیگر قیاس کنید، مقایسه کنید، بسنجید، میبینید وصفِ تشخص را دارد.
زید را ملاحظه میکنید، با هیچ فردِ انسان هم مقایسهاش نمیکنید؛ میبینید بالاخره شخص است، پس تشخص دارد. وقتی شخص است، تشخص را دارد.
تعریف تمیز:
اما گاهی شما همین زید را مقایسهاش میکنید با عمرو، و میگویید این دو تا تحتِ کلیِ انسان مندرجاند. بعد میخواهید در همین کلی جداشان کنید؛ بگویید این یک فرد است، آن یک فرد دیگر است. مقایسه میکنید، بعد هم جدا میکنید. این میشود «تمیز».
تمیز یعنی جدا کردن، تمیز دادن. حتماً باید چیزی با چیزی مقایسه شود؛ این چیز از آن چیز تمیز داده شود. پس تمیز احتیاج به آن مقایسه دارد.
اما تشخص نه؛ یک نفر موجود اصلاً با هیچکس هم مقایسهاش نمیکنید، میگویید این شخصِ واحد است.
در تمیز باید دو تا (لااقل دو چیز) را با هم مقایسه کنید، بگویید این او نیست، این جدای از آن است. این تمیز است.
پس در تمیز سنجش لازم است و در تشخص سنجش لازم نیست. بنابراین تشخص وصفی است نفسی، تمیز وصفی است نسبی. تشخص را روی خودش قرار میدهید بدون مقایسه، اما تمیز امر نسبی است، باید با یک چیزی سنجیده بشود.
رابطه تشخص و تمیز:
حالا اگر ما یک شخصی را داشتیم، مثلاً شخصی که در ماهیت همین یک شخص مثلاً موجود بود (نوع منحصر در فرد). این تشخص دارد، اما تمیز ندارد. چون با کی میخواهید بسنجیدش و جداش کنید؟ که مشترکی ندارد، نوعش منحصر در فردش است. این فرد را و این شخص را با چی میخواهید بسنجید؟ مشارکی ندارد تا بسنجیدش و تمیزش بدهید؛ بلکه فقط روی شخص است. تمیز ندارید، بلکه شخص است.
البته میتوانید این عقل را نه در ماهیت، در یک چیز دیگر با غیرش بسنجید. مثلاً این عقل مجرد است؛ میتوانید بسنجیدش با یک مجرد دیگر. در این هنگام تمایز درست میشود. ولی در ماهیتشان (در عقل)، در ماهیتشان شرکت نیست؛ چند تا فرد نیست که شما یکی را به دیگری بسنجید.
پس اینچنین عقلی تشخص دارد، تمیز ندارد. تشخص دارد چون تشخص وصفِ نفسیِ خودش است، کاری به مقایسه نداریم. اما تمیز ندارد چون فردی پیدا نمیکنیم که این عقل را با آن فرد بسنجیم. پس تمیز ندارد ولی تشخص دارد.
از اینجا میفهمیم که تشخص با تمیز مغایرت دارد؛ یعنی تساوی ندارند. یعنی حتی عموم و خصوص مطلق هم ندارد؛ چون در عموم و خصوص مطلق در یک قسمت عام و خاص مشترکاند، در یک قسمت دیگر متفاوتاند. وقتی ما میگوییم تمیز با تشخص تغایر دارند، یعنی اینطور نیستش که هرچه تشخص باشد تمیز باشد یا بالعکس. بالاخره آن خاص مطلق نشان میدهد، همینطور که تساوی نشان میدهد. این یک مسئله که از آن استفاده شد: تغایر تشخص و تمیز.
مطلب دوم: امکان تمایز به ذات (بدون تمایز به صفت)
مطلب بعدی این است که اگر دو شیء داشته باشیم که در یک چیز مشترک باشند، میتوانیم هر یک را متمایز از دیگری قرار دهیم. بگوییم که این الف به توسط آن ب متمایز شده است.
اگر بگوییم این الف به توسطِ «امتیازِ» آن ب متمایز شده، و ب هم به توسطِ «امتیازِ» الف متمایز شده، دور لازم میآید.
اما اگر بگوییم که الف به وسیله «ب» متمایز شده (نه به وسیله تمیزِ ب)، به وسیله خودِ ب متمایز شده؛ و ب هم به توسطِ «الف» متمایز شده؛ اینجا دیگر دور لازم نمیآید.
دقت کنید چرا؟ آنجا که امتیازِ الف باعث امتیازِ ب، و به عکس امتیازِ ب باعث امتیازِ الف شده، دو تا امتیازها با هم سنجیده میشوند. آنوقت یک امتیاز که امتیازِ الف است، میشود علت برای امتیازِ ب؛ و عکسش هم هست، امتیازِ ب هم علت میشود بر امتیازِ الف. یعنی این دو تا امتیازها یکی شان علت میشود برای دیگری، دو مرتبه آن دیگری هم علت میشود برای این. این دو تا امتیازها هر دوشان موقوفاند و موقوفعلیه. موقوفعلیهم یعنی علت، موقوفاند یعنی معلول. و دور لازم میآید.
اما در صورتی که «ذاتِ» این یکی که ذاتِ الف است علتِ امتیازِ ب شود، و «ذاتِ» ب علتِ امتیازِ الف بشود، دور نیست. ذاتِ هر یک مستلزم یا علتِ امتیازِ دیگری است. اینجا هیچ توقفِ شیء علی نفسه که دور است ایجاد نمیکند. بلکه امتیازِ این متوقف میشود بر ذاتِ آن، امتیازِ این یکی دیگر متوقف میشود بر ذاتِ او. دو تا امتیاز است، دو تا ذات است؛ دور لازم نمیآید.
پس میتوانیم یک شیء را به وسیله شیء دیگر امتیاز بدهیم.
دو تا مطلب گفتیم:
۱. یکی اینکه تمیز با تشخص مغایرت دارد؛ زیرا تمیز امر نسبی است و تشخص امر نفسی است.
۲. مطلب دیگر اینکه میتوانیم هر یک از دو شیء را به توسطِ دیگری امتیاز بدهیم، نه امتیازشان را به توسطِ امتیازِ دیگری امتیاز بدهیم که دور لازم بیاید؛ بلکه میتوانیم هر یک را به توسطِ شخصِ دیگری امتیاز بدهیم، نه به توسطِ تمیزش.
تطبیق با متن کتاب
« قال: و التميز يغاير التشخص»
(این مطلب اول است: تمیز با تشخص مغایرت دارد).
«وَ یَجُوزُ اِمِتیازُ کُلٍّ مِنَ الشَّیئَینِ بِالآخَرِ»
(این هم مطلب دوم است: جایز است امتیاز دهیم هر یک از دو شیء را به دیگری. امتیازِ هر یک به امتیازِ دیگری دور است، اما امتیازِ هر یک به ذاتِ دیگری دور نیست).
«أَقُولُ: التَّشَخُّصُ لِلشَّیءِ إِنَّما هُوَ فِی نَفسِهِ»
(تشخص برای شیء، همانا در نفسِ اوست؛ یعنی فینفسه هست، امر نفسی و وصف نفسی است).
« و امتيازه إنما هو له باعتبار القياس إلى ما يشاركه في معنى کلی»
(و امتیازِ او، همانا ثابت است برای آن شیء به اعتبارِ سنجیدنِ این شیء با چیز دیگری که مشارک با این شیء هست در معنای کلی. مثلاً زید را با عمرو میسنجیم که هر دوشان مشارکاند در یک معنای کلی که معنای انسانیت است. وقتی میسنجیم، اصطلاحاً میگوییم زید از عمرو امتیاز داده شد).
« بحيث لو لم يشاركه غيره »
(امتیاز این است؛ به طوری که اگر مشارکتی نباشد و چیزی با چیز دیگر در آن امرِ مشارک فرق گذاشته نشود، امتیاز حاصل نیست. امتیاز حتماً باید مقایسه همراهش باشد. به طوری که اگر این شیء را غیرش مشارکت نداشته باشد).
« لما احتاج إلى مميز زائد على حقيقته »
(احتیاج ندارد این شیء به ممیزی که زائد بر حقیقت و ذاتش است. خودِ ذاتش ممیز است، دیگر ممیزی که زائد بر ذات باشد ندارد).
« مع أنه متشخص فالتميز و التشخص»
(با اینکه متشخص هست، متمایز نیست. چرا؟ چون تمیز وصفِ نسبی است و باید در آن سنجش باشد، در حالی که تشخص وصفِ نسبی نیست. حالا در جایی که شرکتی حاصل نیست، نسبت تحقق پیدا نمیکند؛ نمیتوانیم چیزی را با چیزی بسنجیم چون تعددی نیست، شرکتی نیست. اینجا تمیز هم نیست. تشخص ممکن است باشد، ولی تمیز نیست).
« مُتَغایِرانِ»
(پس تمیز و تشخص متغایراناند. اگر یکیشان هست، یکیشان نیست، معلوم میشود تغایر دارند. اگر تغایر نداشتند، یا هر دوشان باید از بین میرفتند یا هر دوشان باید موجود میماندند. اما میبینیم یکیشان هست، یکیشان نیست؛ کشف میکنیم که پس با هم تغایر دارند).
این یک مطلب.
« و يجوز أن يمتاز كل واحد من الشيئين بصاحبه»
(مطلب دیگر: و جایز است که ممتاز شود هر یک از دو شیء با رفیقش و همراهش. یعنی الف عامل امتیاز ب بشود و ب باعث امتیاز الف بشود. اما امتیازها به هم وابسته نباشند).
«لا بِامتِیازِهِ»
(نه اینکه یکی از این دو امتیاز پیدا کند به امتیازی که آن دیگری دارد و به عکس؛ که در این صورت امتیازها هم متوقف میشوند بر هم، موقوف میشوند و موقوفعلیه میشوند، دور لازم میآید).
«فَلا دَورَ»
(پس دوری نیست).
خب این چند تا مطلب بود درباره «ما بِهِ التَّشَخُّص». گفتیم اول درباره ما به تشخص بحث کردیم که دو قسم است. بعد توضیح دادیم که عامل تشخص انضمام کلی به کلی نیست، این هم گذشت. بعد رسیدیم به اینکه تمایز با تشخص تفاوت دارد، بنابراین بینشان تساوی نیست (حتی گفتیم بینشان عموم و خصوص مطلق هم نیست). بعد در متن بعدی ادعا میکنیم که ببینیم بینشان عموم و خصوص من وجه است و عموم و خصوص من وجه هم تشکیک می کند.
[پرسش و پاسخ کلاسی]
پرسش: فرق بین تشخص و جزئیات چیست؟
پاسخ استاد: فرق بین تشخص و جزئیات این است که جزئی دو تا اصطلاح دارد: یکی جزئی در منطق، یکی جزئی در فلسفه.
جزئیِ فلسفی همین شخص است؛ فردی با شخص تفاوت ندارد، یکی است.
اما جزئیِ منطق، یعنی مفهومی که در ذهن ما هست. این را من گفتم دو جور شما میتوانید لحاظ کنید:
۱. یک وقت خودِ همان صورتِ علمیهای که در ذهنتان هست ملاحظه کنید؛ آن هم باز یک شخص است.
۲. یک وقت حکایتش را از افراد ملاحظه کنید (به کلی). پس همان جزئی که مفهومی است، غیر قابل صدق بر کثیرین [نیست]؛ چون مفهوم است، بالاخره چون مفهوم است قابل صدق کثیرین هست. اما چون یک موجودِ ذهنیِ خاص است [شخص است].
پس جزئی را اگر جزئی فلسفی بگیرید که با شخص یکی است. اگر جزئی منطقی بگیرید (یعنی مفهومی که در ذهن میآید و گفته میشود که قابل صدق کثیرین نیست)، اگر آنطوری بگیرید باید ببینید که خودِ مفهوم که به عنوان یک صورتِ علمی است و در ذهن شما موجود است، آن را ملاحظه میکنید؟ اگر آن را ملاحظه کردید، میشود شخصی. اگر محکیاتش را ملاحظه کردید (به نسبت الی محکیاتش)، دیگر شخص نیست، ممکن است کلی باشد.
مگر اینکه شما در این مفهوم معنای «هذا» را اشراب کنید؛ که اگر معنای هذا را اشراب کردید، دیگر این مفهوم از کثیر حکایت نمیکند، خودش کثیر نیست، محکیاش هم کثیر نیست. تشخص برای خودِ ذاتش حاصل میشود.
انشاءالله برای جلسه آینده.