« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/06

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم /تشخص در ماهیت و وجود

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله پنجم /تشخص در ماهیت و وجود

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[مسئله پنجم در تشخص]

« المسألة الخامسة في التشخص‌»[1]

[مقدمه: تشخص در ماهیت و وجود]

از عنوان مسئله پیداست که می‌خواهیم درباره تشخص بحث کنیم. ماهیت گاهی کلی است و گاهی متشخص (شخصی). آن ماهیت شخصی در خارج موجود است و ماهیت کلی در ذهن است.

اما اگر یک‌خُرده دقیق‌تر نظر کنیم، چون هر وجودی با تشخص همراه است، آن ماهیت کلی که در ذهن موجود است (به وجود ذهنی)، او هم متشخص است. نه تنها این ماهیت خارجی که به وجود خارجی موجود است تشخص دارد، بلکه آنی هم که در ذهن به وجود ذهنی موجود است تشخص دارد. هر دو متشخص‌اند؛ شی ء تا متشخص نشود موجود نمی‌شود.

منتها [یکی] متشخصی است که مفادش کلی است، یا متشخصی است که جزئی است. ولی هر دو شخصی‌اند. بالاخره آن صورت علمیه که در ذهن من می‌آید، شخصی از صورت است که حکایت می‌کند از کثیرین (محکی‌اش کثیرین است)، ولی خودش یک صورت شخصی است؛ پس تشخص دارد. اگر تشخص نداشت، وجود ذهنی نداشت.

آن زید خارجی تشخص دارد، حکایت نمی‌کند؛ این زید ذهنی تشخص دارد، حکایت می‌کند. آن حکایت کردن خاصیت وجودش است. وجود خارجی چون وجود حاکی نیست، یک نوع شخصیت دارد؛ وجود ذهنی چون وجود حاکی است، یک نوع دیگر شخصیت دارد. ولی هر دویشان شخصی‌اند. این هم یک صورت شخصی است، آن هم یک [موجود] شخصی است. منتها این شخصی است که به وجود خارجی موجود است و حکایت نمی‌کند، این شخصی است که به وجود ذهنی موجود است و حکایت می‌کند.

یک عبارت دیگر هست که این عبارت مهم است و مشکل را همین عبارت حل می‌کند: این صورت یا «ما فیها ینظر» است یا «ما به ینظر».

یک صورت است، اما دو تا عنوان به آن می‌دهیم:

۱. یکی اینکه می‌گوییم «ما فیها ینظر» است؛ یعنی درش نظر می‌کنیم، خودش را وجهه می‌کنیم، دیگر نگاه نمی‌کنیم که از چه چیزی حکایت می‌کند. یک بار خود این صورت را از باب اینکه صورت علمی است ملاحظه می‌کنید.

۲. یک بار هم نه، به خودش نظر نمی‌کنید؛ از طریق او به مصادیقش و به محکیاتش نظر می‌کنید. یک بار از باب این ملاحظه‌اش می‌کنید که دارد از آن امور خارجی حکایت می‌کند.

آن وقتی که خودش را ملاحظه می‌کنیم، می‌شود «ما فیها ینظر» (یعنی آنچه که درش نظر می‌شود؛ در خودش دارید نظر می‌کنید). آن وقتی که به‌توسط او دارید مصادیق را ملاحظه می‌کنید، می‌شود «ما به ینظر» (یعنی به‌توسط او دارید به چیز دیگر نظر می‌کنید).

آن‌وقت که «ما فیها ینظر» است، شخصی است؛ آن‌وقتی که «ما به ینظر» است، کلی است. عنوان فرق می‌کند، لحاظ فرق می‌کند. ببینید به این صورت چطوری لحاظ می‌کنید؟ توجه می‌کنید؟ اگر خودش را توجه کردید و به محکی‌اش کار نداشتید، می‌شود یک صورت شخصیه. اگر محکیاتش را توجه کردید (چون حکایت از کثیرین می‌کند)، می‌شود کلی.

بنابراین دیدید که آن که در ذهن است تشخص دارد، ولو حکایت از کلی می‌کند؛ آن هم که در خارج است تشخص دارد. هرجا وجود هست، تشخص هست.

این یک مطلب خارج بود، توضیح دادم، در عبارت نمی‌آید.

[دو بحث اصلی در مسئله تشخص]

در عبارت دو تا بحث مطرح می‌شود:

۱. یکی اینکه تشخص چیست؟

۲. دوم اینکه علت تشخص (که ما ازش تعبیر می‌کنیم به «ما به التشخص») چیست؟

تشخص چیست و ما به التشخص چیست؟ ما به التشخص یعنی علت تشخص؛ آنچه که به یک موجود شخصیت می‌دهد، آن چیست؟ این بحث بعدی ماست. الان بحث ما ابتدائاً در تشخص است. بعد از اینکه بحث در تشخص تمام شد، بحث در ما به التشخص (یا به عبارت دیگر بحث در علت تشخص) می‌کنیم.

[ماهیت تشخص: خارجی یا ذهنی؟]

در واقعِ تشخص، قبل از اینکه من به نحوی که خواجه و علامه مطلب را طرح کردند طرح کنم، دو تا مسئله را بیان می‌کنم که وقتی این دو مسئله بیان شدند، عبارت خواجه و علامه خوب معلوم می‌شود.

در یک مسئله فرض می‌کنم تشخص موجودی است در خارج. در بحث دیگر فرض می‌کنم که تشخص موجودی است عقلی و در ذهن، و خارجیت ندارد.

آخه این بحث اختلافی است که آیا تشخص در خارج هست، یا تشخص یک امر ذهنی است و آنی که در خارج است «متشخص» است نه «تشخص»؟ ماهیتِ متشخصه در خارج کارش هست، نه تشخصش. این اختلافی است.

حالا ما فرض را یک بار بر این می‌گذاریم که تشخص خودش در خارج باشد، یک بار فرض را بر این می‌گذاریم که تشخص در ذهن باشد و متشخص در خارج باشد.

(من بحثی که عرض کردم مطرح شد و در عبارت نیست، آن بحث را مطرح کردم ولی در آن بحث معلوم شد که ما هم تشخص خارجی داریم هم تشخص ذهنی داریم؛ یعنی هم موجود خارجی متشخص است هم موجود ذهنی متشخص است. ولی بحث را می‌بریم روی موجود خارجی، دیگر بحث موجود ذهنی را نداریم.چون وقتی می‌خواهم مثال بزنم، موجود خارجی را مطرح می‌کنم و می‌گویم این موجود خارجی تشخص دارد. ذهنی را هم اگر مطرح کنیم اشکال ندارد، چنانچه گفتم؛ ولی چون یک‌خُرده در ذهن و در موجودات ذهنی تشخص سخت است (دشوارش می‌دانیم، سخت است)، به‌خاطر اینکه عرض کردم آن صورت را به عنوان وسیله ملاحظه می‌کنید می‌شود کلی، یک وقت خودش را ملاحظه می‌کنید می‌شود شخصی. چون دو تا وجهه دارد، یک‌خُرده مشکل است بحث کردنش. اما این خارجی [این‌طور] ندارد، واقعاً فقط متشخص است. این را بحث کنیم راحت‌تر بحث می‌شود. لذا اگر مثال‌هایی می‌زنم، مثال به خارجی می‌زنم. یک وقتی خلط نشود؛ معنای مثال زدنمان این نیست که ما تشخص موجودات ذهنیمان متشخص نیستند، این را نمی‌خواهم بگویم. چون آسان‌تر است تشخص خارجی، ما بحث را روی متشخصات خارجی می‌بریم و از آن مثال می‌زنیم).

خب حالا توجه کنید: تشخص را عرض کردم بعضی‌ها می‌گویند خود تشخص در خارج هست. اما بعضی‌ها می‌گویند تشخص در خارج نیست؛ ماهیتِ متشخصه در خارج هست و تشخص امری ذهنی (معقول ثانوی) است که در ذهن تعقل می‌شود و در خارج نیست. اتصاف به این تشخص در خارج هست؛ یعنی آن ماهیت خارجی متصف می‌شود به این تشخص در خارج، ولو اینکه تشخص خودش در خارج نیست.

این‌ها قبلاً توضیح داده شده که ممکن است امری خودش خارجی باشد ولی اتصاف او [ذهنی باشد] ممکن است امری خودش ذهنی باشد ولی اتصاف او خارجی باشد. این قبلاً گفته شده، مثل «امکان». مثلاً مثل امکان که امر ذهنی است، ولی ماهیت در خارج به این امکان متصف می‌شود. اتصاف خارجی است، ولی خود مفهوم ذهنی است. نتیجه می‌شود اتصاف بله در خارج است، ولی وصف در ذهن است. مثل امکان که وصف در ذهن است، اتصافش در خارج است (یعنی اتصاف ماهیت به امکان در خارج است).

همچنین تشخص؛ بعضی گفتند امر ذهنی است، ولی اتصاف ماهیت به این تشخص امر خارجی است. [یعنی] نیست خود ماهیت خارجی است، اتصافش هم به تشخص خارجی است، ولی خود تشخص [ذهنی است]. این‌طوری گفتند. بعضی‌ها هم گفتند نه، تشخص خارجی است.

[بررسی فرض خارجی بودن تشخص و لزوم تسلسل]

حالا ما تشخص را ابتدا فرض می‌کنیم خارجی باشد. خب تشخص یک ماهیتی است در خارج، یک موجودی است در خارج. تشخصِ زید موجودی است در خارج، تشخصِ عمرو یک تشخص دیگر و موجود دیگر است. تشخصِ بکر یک تشخص دیگر است. این تشخص‌ها همه‌شان در «تشخص بودن» شریک‌اند؛ مشترک در تشخص بودن هستند.

پس برای اینکه از هم جدا بشوند، احتیاج به تشخص دیگر دارند. آن ماهیت برای جدا شدن از (یعنی زید مثلاً برای جدا شدن از عمرو) احتیاج به تشخص دارد. عمرو هم برای جدا شدن از بکر احتیاج به تشخص دارد.

خب تشخص‌های این‌ها هم در خارج موجود است و این‌ها چون همه‌شان تحت عنوان کلیِ «تشخص» مندرج‌اند، این تشخص‌ها احتیاج دارند به اینکه از هم ممتاز باشند. همان‌طور که زید و عمرو و بکر تحت عنوان کلیِ «انسان» مندرج‌اند و باید با تشخص از هم جدا بشوند، همچنین تشخص‌های زید و عمرو و بکر تحت عنوان کلیِ «تشخص» مندرج‌اند و باید از هم به‌وسیله تشخص [دیگر] جدا بشوند.

پس لازم است که برای تشخص، تشخصی باشد (آن هم در خارج). باز برای تشخص دوم هم همین‌طور؛ و بالاخره تشخص دوم هم فردی از تشخص است، با بقیه افرادِ تشخص تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج است. بنابراین باز برای جدا شدن از بقیه افرادِ تشخص، احتیاج دارد به اینکه تشخص دیگر بگیرد. و تشخص سوم درست می‌شود، چهارم درست می‌شود و هکذا که تسلسل درست می‌شود، پیش می‌آید در خارج. تسلسل پیش می‌آید؛ یعنی در خارج هی تشخص از تشخص درست می‌کرد، در طول هم، بی‌نهایت.

این یک بحث بود که در این بحث توجه کردید: اگر ما تشخص را در خارج موجود ببینیم، توی خارج تسلسل درست می‌شود. چون هر تشخصی با تشخص دیگر تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج است و برای جدا شدن از همدیگر احتیاج دارند به اینکه تشخص دیگری پیدا کنند. همه تحت کلی مندرج‌اند و افرادی که تحت کلی مندرج‌اند باید از هم جدا بشوند تا تشخص پیدا کنند. حالا این افرادِ تشخص‌اند که تحت کلیِ تشخص مندرج‌اند، باید از هم جدا بشوند. جدا شدنشان به تشخص دیگر است. آن‌وقت لازم است که در تشخص، تشخص باشد. و حالا آن تشخص دوم هم تشخص باشد و هکذا.

[بررسی فرض ذهنی بودن تشخص]

بحث دوم این است که تشخص امر ذهنی باشد. همین محذوری که در فرض خارجی بودن تشخص داشتیم، همین محذور در فرض ذهنی بودن تشخص نیست. یعنی اگر تشخص در ذهن موجود بشود (تشخص این صورت با تشخص آن صورت، یا تشخص زید خارجی با تشخص عمرو خارجی، این‌ها همه در ذهن است دیگر)، این‌ها افرادِ تشخص‌اند، همه تحت عنوان تشخص مندرج‌اند (منتها در ذهن). پس باید برایشان دوباره تشخص درست بشود.

یعنی ما این تشخص را به عنوان یک ماهیت در ذهنمان ملاحظه می‌کنیم، بعد با آن تشخص دیگر می‌سنجیم، می‌بینیم این یک فرد، آن یک فرد؛ هر دو تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج‌اند. و اگر بخواهیم این فرد را از آن فرد جدا کنیم، دوباره ، احتیاج به تشخص دیگر پیش می‌آید.

پس لازم است که تشخصی که در ذهن ما هست، برایش تشخصی باشد؛ برای آن تشخص هم تشخص باشد. باز همین‌طور ادامه پیدا می‌کنند و تسلسل لازم می‌آید. منتها این دفعه تسلسل تو ذهن است. در توضیح اول که گفتم، تسلسل در خارج بود؛ الان تسلسل در ذهن است.

تسلسل خارجی ممنوع است، باطل است و محال است. تسلسل ذهنی باطل نیست، محال نیست. چرا؟ چون تسلسل ذهنی حلقاتش با توجه ذهن ساخته می‌شود. یعنی من اگر تشخصی را ملاحظه نکنم، لازم نیست که این را از یکی دیگر جدا کنم. وقتی ملاحظه می‌کنم این تشخص را، خب می‌برمش تحت عنوان کلیِ تشخص. دوباره اگر خواستم این تشخص‌ها را از هم جدا کنم، یک تشخص دیگر لازم است. ولی اگر تصور نکردم، اگر تصور نکردم تشخص را (یا به عنوان یک موجود مستقلی در ذهنم او را قرار ندادم و با موجود مستقل دیگر نسنجیدم)، در این صورت تشخص دومی تصور نمی‌شود.

در خارج در اختیار من نیست؛ این حلقاتِ تشخص پشت‌سرهم حاصل می‌شوند و یک تسلسل بی‌نهایت بدون اختیار من درست می‌کنند. اما در ذهن که هر حلقه‌ای با توجه من درست می‌شود، تا من توجه به تشخص نکنم، تشخص ذهنی فعلاً نمی‌شود. من باید تصور کنم تشخص را تا در ذهنم تشخصی حاصل بشود. پس در ذهن من، با اختیار من این تشخص‌ها می‌آیند. اگر من توجه به این تشخص نکنم، این حلقات دنبال هم قرار نمی‌گیرند.

من تا وقتی که می‌توانم تشخصی را به دنبال تشخصی تصور کنم، همین‌طور حلقات را ردیف می‌کنم. وقتی خسته شدم، حوصله‌ام سر رفت، دیگر تصورم را قطع می‌کنم، حواسم می‌رود جای دیگر؛ این حلقات قطع می‌شود، تا بی‌نهایت نمی‌رود.

همه تصورات ذهن، همه تسلسل‌های ذهنی همین‌طورند. تسلسل‌های ذهنی حلقاتشان با اختیار من ساخته می‌شود، با تصور من ساخته می‌شود. اگر من تصور را ادامه ندادم، حلقات ختم می‌شوند؛ اگر ادامه دادم، پیش می‌روند. خب من تا وقتی که حوصله دارم، وقت دارم، حلقات را ادامه می‌دهم؛ سلسله‌هایی پشت سر سلسله، این افرادِ تشخص پشت‌سرهم می‌آید. اما وقتی من دیگر تصورم را ادامه ندادم، این حلقات پشت‌سرهم نمی‌آید، سلسله قطع می‌شود، تا بی‌نهایت نمی‌رود.

پس بر هیچ تسلسل ذهنی نمی‌توانید بگویید تا بی‌نهایت می‌رود. به همین جهت اشکالی ندارد. [اما در] خارج چون در اختیار ما نیست، اگر بخواهد حلقه‌ای ادامه پیدا کند تا بی‌نهایت می‌رود، آن‌وقت محذور لازم می‌آید.

بنابراین گفته می‌شود تسلسلی که در خارج است محال است، ولی تسلسلی که در ذهن است محال نیست. البته تسلسلی که در ذهن است، تسلسل بی‌نهایت دیگر نیست؛ به همین جهت هم محال نیست. تسلسل در خارج تسلسل بی‌نهایت است و محال.

این بحث مقدمه بود که خواستم عرض کنم. که در این بحث توجه کردید: اگر تشخص در خارج باشد، تسلسل تو خارج درست می‌شود. اگر تشخص در ذهن تصور شود، تسلسل درذهن حاصل می‌شود. منتها فرق این است که آنی که در خارج حاصل می‌شود باطل است، آنی که در ذهن حاصل می‌شود صحیح است.

بنابراین اگر ما تشخص را یک موجود ذهنی بگیریم، تسلسل ذهنی درست می‌شود که اشکال ندارد. اما اگر تشخص را امر خارجی بگیریم، تسلسل خارجی درست می‌شود که اشکال دارد. از اینجا نتیجه می‌گیریم که تشخص امر خارجی نیست؛ چون خارجی بودنش محذور دارد، ذهنی بودنش محذور ندارد.

[تفسیر متن خواجه نصیرالدین طوسی]

این بحثی است که من توضیح دادم. حالا به نحوی که خواجه و علامه گفتند وارد بحث می‌شویم.

خواجه می‌فرماید تشخص از امور اعتباری است. (علاه هم همین را توضیح می‌دهد، دیگر لازم نیست تا مرحله من تکرارش کنم). خواجه می‌فرماید که تشخص امر اعتباری است، یعنی امر ذهنی است؛ در خارج وجود ندارد. اگرچه ما در خارج ماهیت متشخصه را داریم، ولی تشخص را نداریم. یعنی اگر خارج را شما بشکافید، یک ماهیت و یک تشخص که مجاور هم‌اند نمی‌یابید؛ بلکه فقط ماهیت متشخصه را می‌بینید که تشخص از آن انتزاع می‌شود و در ذهن جدا تصور می‌شود. در خارج تشخصِ جدای از ماهیت ندارید؛ در ذهنتان تشخص را از ماهیت جدا می‌کنید، عقلاً تصورش می‌کنید. پس تشخص می‌شود امر اعتباری که با اعتبار ذهن در ذهن تحقق پیدا می‌کند و در خارج تحققی ندارد (جدا از ماهیت).

بعد می‌فرماید اگر به تشخص (که امری است اعتباری، امری است عقلی و ذهنی) توجه کنید و او را به عنوان فردی از افراد موجوده در ذهن ملاحظه کنید، می‌بینید این تشخصی که مال زید است با تشخصی که مال عمرو است و با تشخص سومی که مال بکر است، در مفهوم تشخص شرکت دارند؛ یعنی همه‌شان در کلیِ تشخص مندرج‌اند.

این را که ملاحظه کردید، می‌گویید پس من اگر بخواهم این تشخص یک را از تشخص دو و از تشخص سه جدا کنم، باید برای این تشخص یک تشخص دیگر داشته باشم که آن ممیِّز و جداکننده باشد. نتیجه‌اش این می‌شود که برای این تشخصی که در ذهن شماست تشخص دیگر باشد، برای تشخص دیگر تشخص سوم باشد و هکذا. تسلسل لازم می‌آید.

[اما] تسلسل ذهنی که با قطع اعتبار قطع می‌شود. به محض اینکه شما اعتبار را و توجه را قطع کردید، این سلسله‌ها قطع می‌شوند و تا بی‌نهایت نمی‌روند و لذا اشکالی نیست.

این حرف خواجه است و شرحی که علامه بر این قسمت از متن آورده است.

بعد که علامه این شرح را ذکر می‌کند، می‌فرماید که چه شده که مرحوم خواجه این مطلب را آورده؟ این مطلب اشاره به چه داشت؟ می‌فرماید (یعنی مرحوم علامه می‌فرماید) عبارت خواجه دفع دخل مقدر است. بعد دخل مقدر و اشکال مقدر را ذکر می‌کند. اشکال را ذکر می‌کند، بعد که اشکال ذکر می‌شود معلوم می‌شود که خواجه دارد جواب آن اشکال را می‌دهد.

[اشکال مقدر و پاسخ خواجه]

اشکال این است: اگر تشخص در خارج باشد، به آن بیانی که گفتم در خارج تسلسل درست می‌شود. و تسلسلی که در خارج بخواهد درست بشود، به اختیار من نیست که اعتبارم را قطع کنم تا تسلسل قطع بشود؛ آن تسلسل تا بی‌نهایت می‌رود بدون اختیار من. پس محال است.

مستشکل می‌گوید تشخص نمی‌تواند در خارج باشد، و الا مبتلا به تسلسل است. سلبی هم نمی‌تواند باشد، چون امر سلبی نمی‌تواند ممیِّز باشد. این دارد تمیز ایجاد می‌کند، ماهیت را تمیز می‌دهد؛ امر سلبی که تمیز نمی‌دهد.

تازه اگر امر سلبی باشد، ماهیت با این تشخص مرکب می‌شوند. آن‌وقت مرکبی پیدا می‌شود که یک جزئش ماهیت است (وجودی)، یک جزئش تشخص است (عدمی). و مرکبی که از دو جزء ترکیب شود (یکی وجودی، یکی عدمی)، خود مرکب باید عدمی باشد. جزئش وجودی است، یک جزء دیگرش عدمی است، ولی مجموعه را باید عدمی حساب کنیم (یعنی مرکب باید عدمی حساب بشود). چون دیگر جزئش عدمی است، مرکب بما هو مرکب دیگر وجود ندارد؛ جزئش که آن جزء وجودی‌اش موجود است، آن جزء عدمی‌اش موجود نیست. مجموع هم موجود نیست، چون یکی از اجزای مجموعه عدمی است. پس نمی‌شود گفت مجموعه موجود است.

بنابراین اگر تشخص امر سلبی باشد، لازمش این است که ماهیت متشخصه معدوم باشد، و لازمش این است که این تشخص نتواند امتیاز ایجاد کند. و چون ماهیت متشخصه معدوم نیست، اولاً تشخص امتیاز ایجاد می‌کند، ثانیاً کشف می‌کنیم که تشخص امر سلبی نیست. پس امر وجودی است.

امر وجودی است؛ اگر بخواهد در خارج باشد، مستلزم تسلسل می‌شود. که این اشکال را مستشکل کرده. مستشکل می‌گوید تشخص را می‌دانیم امر سلبی نیست، به خاطر آن دو محذوری که لازم می‌آید (که توضیح دادم). پس باید امر وجودی باشد. اگر امر وجودی باشد و در خارج موجود باشد، تسلسل لازم می‌آید و آن هم تسلسل محال.

خواجه جواب می‌دهد، می‌گوید: بله، اگر در خارج باشد درست می‌گویید، تسلسل لازم می‌آید. بیارش تو ذهن تا تسلسل ذهنی درست بشود. تسلسل ذهنی که تا بی‌نهایت نمی‌رود، با قطع اعتبار ختم می‌شود.

پس توجه می‌کنید که خواجه در این عبارت دارد جواب یک سؤالی را می‌گوید (یا جواب یک اشکالی را می‌دهد). کسی اشکال کرده که تشخص سلبی نیست به خاطر محذور، خارجی هم نیست به خاطر محذور تسلسل.

خواجه جواب می‌دهد: بله، حرف درست است؛ سلبی نیست، خارجی هم نیست، بلکه ذهنی است. ولی محذوری که در وجود خارجی تشخص لازم می‌آمد، در وجود ذهنی تشخص لازم نمی‌آید. آن محذور تسلسل بود. آن تسلسلی که در فرض خارجی بودن تشخص لازم آمد، در فرض ذهنی بودن تشخص لازم نیامد. تشخص را ذهنی بگیرید تا هیچ شبهه‌ای وارد نشود، هیچ محذور تسلسلی لازم نیاید.

این کل عبارات مرحوم خواجه و مرحوم علامه هست.

[تطبیق با متن]

صفحه ۹۷، سطر هفتم:

«الْمَسْأَلَةُ الْخامِسَةُ: فِي التَّشَخُّصِ»

«قالَ: وَ التَّشَخُّصُ مِنَ الْأُمُورِ الاعْتِبارِيَّةِ»

(و تشخص از امور اعتباری است. تشخص خارجی نیست، از امور اعتباری و ذهنی است که در عقل تصور می‌شود).

«فَإِذا نُظِرَ إِلَيْهِ مِنْ حَيْثُ هُوَ أَمْرٌ عَقْلِيٌّ»

(پس اگر نظر شود به این تشخص از این جهت که یک امر عقلی است؛ بالاخره موجودی است از موجوداتی که در ذهن ما هستند. اگر به این صورت ملاحظه‌اش کنیم، یک موضوع عقلی بگیریمش).

«وُجِدَ مُشارِكاً لِغَيْرِهِ مِنَ التَّشَخُّصاتِ فِيه»

(یافت می‌شود در حالی که مشارک است با غیر خودش از تشخصات (با تشخصات دیگری که آن‌ها هم حالا در ذهن‌اند). در چه مشارک می‌شود؟ «فی التشخص» (در تشخص). این «فیه» ضمیرش به تشخص برمی‌گردد و خودش متعلق به «مشارکا» است.

این تشخصی که من در ذهنم تصور کردم، با غیرش از تشخصاتی که آن‌ها هم در ذهن من هستند، مشارکت دارند؛ همه با هم در تشخص. یعنی همه فردی هستند برای آن کلی. و می‌دانیم که هر فردی را بخواهیم از فرد دیگر جدا کنیم، احتیاج به تشخص هست. پس فردهای تشخص را هم اگر بخواهیم از هم جدا کنیم، احتیاج به تشخص هست و لازم می‌آید که برای تشخص، تشخص باشد. منتها چون این‌ها همه در ذهن‌اند، تسلسلی ذهنی درست می‌شود که مشکلی ندارد. با قطع اعتبار من، این سلسله تشخصات قطع می‌شوند و تا بی‌نهایت نمی‌روند تا محذور درست کنند. بله).

فاذا نظر (اگر نظر کنید به این تشخص) «من حیث هو امر عقلی» (به این حیث که امری است عقلی؛ یک موجودی است در عقل، یک موجودی است.). اگر ملاحظه شود به این صورت، «وجد» (این تشخص را می‌یابید) «مشارکا لغیره من التشخصات» (این تشخص را می‌یابید در حالی که مشارک با غیر خودش هست از بقیه تشخصات؛ یعنی مشارک با بقیه تشخصات است). در چه مشارک‌اند؟ «فی التشخص» (در تشخص مشارک‌اند).

خب آن‌وقت پس لازم می‌آمد که برای تشخص، تشخص باشد. ولی نگران نباشید، زیرا که:

«وَ لا يَتَسَلْسَلُ»

(و تسلسل پیدا نمی‌کند. این تشخصاتی که پشت‌سرهم می‌آیند تسلسل پیدا نمی‌کنند، تا بی‌نهایت نمی‌روند).

«بَلْ يَنْقَطِعُ بِانْقِطاعِ الاعْتِبارِ»

(بلکه منقطع می‌شود به انقطاع اعتبار. هرگاه من اعتبار را قطع کردم، این سلسله هم قطع می‌شود، ادامه پیدا نمی‌کند، تا بی‌نهایت نمی‌رود. پس محذوری نداریم).

این عبارات خواجه است. مرحوم علامه اول این عبارات را توضیح می‌دهد (که توضیحش از خواجه است)، بعداً می‌فرماید که این عبارت را مصنف برای چه آورده؟ ذکر می‌کند که خواسته اشکال مقدرش را دفع کند.

توضیح علامه حلی (شرح)

«أَقُولُ: التَّشَخُّصُ مِنْ ثَوانِي الْمَعْقُولاتِ»

(تشخص از معقولات ثانیه است. «المعقولات» اضافه‌اش اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی «المعقولات الثانیة». تشخص از مقولات ثانیه است).

«وَ مِنَ الْأُمُورِ الاعْتِبارِيَّةِ»

(و از امور اعتباریه است).

«لا مِنَ الْعَيْنِيَّةِ و إلا لزم التسلسل»

(نه از امور عینیه؛ یعنی از امور خارجیه نیست. عینیه یعنی خارجیه. از امور خارجیه نیست، و الا اگر از امور خارجی باشد لازم می‌آید تسلسل. توضیح دادم چگونه لازم می‌آید تسلسل).

« ثم إذا نظر إليه من حيث هو أمر عقلي»

(خب حالا که معلوم شد امر اعتباری است و امر عقلی است، اگر به همین تشخص توجه کنید به این حیث که یک موجودی است در عقل شما).

« كان مشاركا لغيره من التشخصات في التشخص

(مشارک خواهد بود با بقیه تشخصات. مشارک خواهد بود در تشخص؛ یعنی همه‌شان تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج‌اند).

«وَ لا يَتَسَلْسَلُ»

(خب اگر همه تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج‌اند، اگر بخواهند از هم جدا بشوند به تشخص دیگر احتیاج دارند. آن‌وقت لازم است تشخصِ تشخص باشد و پیش برود. ولی «لا یتسلسل»؛ پیش می‌رود ولی تسلسل پیدا نمی‌کند، تا بی‌نهایت نمی‌رود).

« ذلك بل ينقطع بانقطاع الاعتبار»

(بلکه با انقطاع اعتبار، این سلسله تشخصات قطع می‌شود و تا بی‌نهایت نمی‌روند).

[توضیح تسلسل در تشخص خارجی]

[سؤال:] تشخص خارجی باشد، مثلاً تشخص زید چه‌جوری با تشخص...؟

[پاسخ:] تشخص زید با تشخص عمرو با تشخص بکر، هر سه مندرج‌اند تحت کلیِ تشخص. پس با هم اشتراک دارند. اشتراکشان کلی است، باید از هم جدا بشوند. زید و بکر جدا نمی‌شوند [مگر با تشخص]. زید و عمرو و بکر به‌وسیله تشخص جدا می‌شوند. تشخصشان به چه وسیله‌ای جدا می‌شود؟

زید و عمرو و بکر از هم جدا می‌شوند به واسطه تشخصی که دارند. تشخص‌هایشان هم در خارج هست؛ آن‌ها چه‌جوری از هم جدا می‌شوند؟ آن‌ها هم به‌توسط تشخص دیگر باید جدا بشوند.

زید به‌توسط تشخص جدا می‌شود. زید و عمرو و بکر همه‌شان تحت عنوان [انسان] مندرج‌اند، باید به یک چیز از هم جدا بشوند؛ به آن تشخص. زید و عمرو و بکر به‌وسیله تشخص جدا می‌شوند. خود تشخص‌ها اگر در خارج باشند، مثل زید و عمرو و بکر می‌شوند؛ آن‌ها هم باید به‌وسیله تشخصِ [دیگر] جدا بشوند.

آن‌وقت لازم می‌آید که زید و عمرو و بکر به‌وسیله تشخص جدا می‌شوند، این مشکلی ندارد؛ ولی لازم می‌آید که تشخصاتشان هم به‌وسیله تشخص جدا شود. این مشکل دارد، چون همین‌طور پیش می‌رود تا بی‌نهایت. باز تشخصِ تشخصشان باز باید از هم جدا بشوند. می‌بینید که قطع نمی‌شود. مدام تشخص درست می‌کنید، باید این تشخص‌ها باز باید از هم جدا باشند. آن‌وقت دوباره تشخص‌های بعدی درست می‌شود، آن‌ها هم باید از هم جدا بشوند. همین‌طور مدام تشخصی بعد از تشخصی به وجود می‌آید و تسلسل می‌شود.

[سؤال:] استاد، این‌ها از اول از همدیگر جدا نیستند؟ اگر از همدیگر از اول جدا باشند، دیگر تشخص نمی‌خواهد.

[پاسخ:] چی‌ها؟

[سؤال:] تشخصات خارجی. مثلاً تشخص زید، تشخص عمرو، تشخص بکر. به این خاطر که تشخصاً از همدیگر جدا هستیم دیگر.

[پاسخ:] نه، به خاطر اینکه تشخصاً مشترک‌اند. نه، جدا برعکس می‌فرمایید. این تشخص زید و تشخص عمرو و تشخص بکر، به لحاظ تشخص بودن مشترک‌اند با هم. همه را اطلاق می‌کنید تشخص، به همه می‌گویید تشخص. پس مشترک در تشخص بودن هستند. آن‌وقت دو مرتبه باید از هم جداشان کنید. با چی کار می‌کنید؟ به یک تشخص دیگر.

ذاتشان جدا نیست؟ چون این هم تشخص است، آن هم تشخص است، آن هم تشخص است. پس ذات‌هایشان یکی است، هر سه ذاتشان تشخص است.

[سؤال:] یعنی چه؟ وقتی درک کنیم غیر از تشخص به چیز دیگر...

[پاسخ:] نمی‌شود، نمی‌شود به چیز دیگر جدا کنید. همیشه جداکننده تشخص است. تشخص‌ها را هم بخواهید جدا کنید، باید به‌وسیله تشخص [جدا کنید].

[سؤال:] چطور ممکن است؟ یعنی تشخص هم جهت مشترک باشد، هم جهت...؟

[پاسخ:] یک عنوان کلی است دیگر. یک عنوان کلیِ تشخص، یک عنوان کلی است. بر همه این افرادِ تشخص صدق می‌کند. پس این افرادِ تشخص در آن عنوان کلی با هم شریک‌اند. مثل اینکه انسان‌ها در عنوان کلیِ انسان با هم شریک‌اند، تشخص‌ها هم در عنوان کلیِ تشخص با هم شریک‌اند.

خب اگر در کلیِ تشخص شریک شدند، باید در یک چیزی تمیز پیدا کنند. و عامل تمیز چیزی جز تشخص نیست. پس تشخص باید به‌وسیله تشخص (اصلاً از یک تشخص دیگر) جدا بشود. این تشخصِ یک اگر بخواهد از تشخصِ دو جدا بشود، باید به‌وسیله‌ای جدا شود و آن وسیله خودش باز تشخص است.

لازم می‌آید که برای تشخصِ یک تشخصی باشد، برای تشخصِ دو هم تشخصی باشد که آن تشخص‌ها این دو تا تشخص را (یک و دو را) از هم جدا کنند. آن‌وقت دوباره نقل کلام می‌کنیم در آن تشخص‌هایی که تشخصِ یک و دو را جدا کردند. آن‌ها هم تحت عنوان کلیِ تشخص مندرج‌اند، پس با هم شریک‌اند. و اگر می‌خواهید متشخصشان کنید، باید شرکتشان را به هم بزنید. برای به هم زدن این شرکت، دوباره تشخص سوم باید بیاورید؛ از طریق تشخص سوم این تشخص‌ها را از هم جدا کنید.

[سؤال:] در این متوسط چی اخذ می‌شود؟

[پاسخ:] تشخص، زید و عمرو و بکر به‌وسیله تشخص جدا می‌شوند. تشخصاتشان هم به‌وسیله تشخصِ [دیگر] جدا می‌شوند. اصلاً هرچه که جداکننده است تشخص است دیگر. همه تشخص... تشخص یعنی شخصیت‌آور. این می‌شود یک شخص، آن می‌شود یک شخص. همه در تشخص بودن شریک‌اند، ولی چون در تشخص بودن شریک‌اند، پس باید به‌توسط چیزی از هم ممتاز بشوند. به چه وسیله ممتاز می‌شوند؟ به تشخص دیگر.

ظاهراً روشن است. هرچه تکرار کنم همین مسئله است. شما باید در ذهنتان تصویر کنید. و اصلاً خیلی سنگین نیست، نه خیلی سنگین نیست، ظاهراً اصلاً سنگین نیست، اصلاً آسان است.

[پاسخ به اشکال مقدر]

«و هذا كله جواب عن سؤال مقدر»

(این کلام خواجه گویا جواب از سؤال مقدر است. آن سؤال مقدر را مطرح می‌کند).

«وَ هُوَ»

(و آن سؤال مقدر این است که، جوابش را بعداً می‌گوید ها، جوابی که خواجه گفته بعداً می‌گوید. الان سؤال مقدر را ذکر می‌کنم).

«أن التشخص ليس من الأمور العينية و إلا لزم التسلسل»

(سؤال مقدر این است که تشخص از امور خارجیه نیست، نمی‌تواند از امور خارجیه باشد).

«وَ إِلّا لَزِمَ التَّسَلْسُلُ»

(و الا تسلسل لازم می‌آید. چرا تسلسل لازم می‌آید؟ توضیح دادم، خودشان هم همان توضیح را دارند ذکر می‌کنند).

«لأن أفراد التشخصات قد اشتركت في مطلق التشخص»

(زیرا افرادِ تشخصات مشترک‌اند در مطلقِ تشخص. یعنی یک کلیِ تشخص داریم که حالت نوع دارد برای افرادش. آن‌وقت این افراد در آن کلیِ تشخص با هم شریک‌اند. مثل اینکه هر فرد (افراد هر کلی و هر ماهیتی) با هم در آن ماهیت شریک‌اند (افراد انسان با هم در انسانیت شریک‌اند)، افراد تشخص هم با هم در تشخص بودن شریک‌اند. پس افراد تشخصات مشترک‌اند در مطلق تشخص).

«فيحتاج إلى تشخص آخر »

(پس محتاج است هر فردی از تشخص به تشخص دیگر).

« مغاير لما وقع به الاشتراك»

(که آن تشخص دیگر مغایر باشد با آن تشخصی که واقع شد به او اشتراک. چون یک تشخصی داریم که عامل اشتراک است (همان کلی، کلیِ تشخص که عامل اشتراک است). یک تشخص دیگری باید غیر از آن داشته باشیم که افراد آن تشخص کلی را از هم متشخص کنند.

پس یک تشخص کلی داریم که همه به او محتاج‌اند، همه در او (تحت او) مندرج‌اند. بعد این تشخص‌هایی که تحت آن تشخص کلی مندرج‌اند، باید از هم جدا بشوند. جدا شدنشان به تشخص دیگر است. پس لازم است که برای آن تشخصاتی که تحت آن کلی مندرج بودند، تشخصات دیگر درست شود؛ برای تشخصات دیگر هم تشخصات دیگر، و هکذا فیتسلسل).

«و لا يجوز أن يكون عدميا»

(جایز نیست که تشخص امر عدمی باشد. به دو دلیل:

۱. دلیل اول: «لِإِفادَتِهِ الامْتِيازَ» (تشخص دارد افاده می‌کند امتیاز را. امر عدمی هیچ‌چیزی را نمی‌تواند افاده کند. پس تشخص افاده می‌کند امتیاز را، و امر عدمی نمی‌تواند افاده کند چیزی را. نتیجه این است پس تشخص امر سلبی نیست. «لإفادته الامتیاز»؛ چون تشخص دارد امتیاز ایجاد می‌کند، به امر عدمی نمی‌تواند تشخص ایجاد کند. این یک دلیل).

۲. دلیل دوم: « و لأنه يلزم أن تكون الماهية المتشخصة عدمية» (و لازم می‌آید ماهیت متشخصه که وصف تشخص را گرفته، معدوم باشد، عدمی باشد).

«لعدم أحد جزأيها.»

(چون یکی از اجزای همان تشخص موجود نیست. عرض کردیم اگر دو چیز با هم ترکیب بشوند (یکی وجودی، یکی عدمی)، مرکبی که حاصل می‌شود مرکب است و عدمی. در اینجا می‌فرماید که اگر تشخص عدمی باشد و با ماهیت مرکب شود، ماهیت را عدمی می‌کند، ماهیت را هم معدوم می‌کند؛ در حالی که ماهیت معدوم نمی‌شود با عروض تشخص. از اینجا می‌فهمیم که تشخص امر سلبی نیست.

«لعدم احد اجزائها»؛ اگر تشخص عدمی باشد، لازم می‌آید که ماهیت متشخصه هم عدمی باشد، چون یکی از اجزایش وجود نیست. ولی ما می‌دانیم که ماهیت متشخصه عدمی نیست، پس می‌فهمیم که تشخص امر سلبی نیست).

این اشکالی بود که در اینجا مقدر است.

مرحوم علامه می‌فرماید:

«و الجواب أنه أمر اعتباري عقلي»

(جواب این است که تشخص امر اعتباری است و وجود عقلی دارد. آن‌وقت اگر بخواهیم متسلسل ش کنیم، تا حدی که حوصله داریم پیش می‌رویم. اگر عقل ما اعتبار را قطع کرد، آن سلسله هم قطع می‌شود).

«يَنْقَطِعُ بِانْقِطاعِ الاعْتِبارِ»

(چون عقلی است، منقطع می‌شود به انقطاع اعتبار. وقتی ما اعتبار را قطع کردیم و دیگر توجه به تشخصی به عنوان اینکه ماهیت مستقلی است پیدا نکردیم، تسلسل لازم نمی‌آید؛ اعتبار قطع می‌شود، سلسله هم قطع می‌شود. در نتیجه تسلسلی لازم نمی‌آید).

وارد بحث بعدی نمی‌شویم. بحث بعدی این است که حالا که شناختیم تشخص چیست، بیان کنید که «ما به التشخص» چیست. ما به التشخص یعنی عامل تشخص. در بعضی ماهیت‌ها عامل خود ماهیت است، در بعضی ماهیت‌ها بیرون ماهیت است. ما باید بحث کنیم که تشخص چیست، بیرون از ماهیتش چیست. ان‌شاءالله در جلسه بعد.

 


logo