89/12/05
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /اضافی بودن کلیات خمس
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /اضافی بودن کلیات خمس
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
« إذا عرفت هذا فالجنس و الفصل إضافيان و كذا باقي المقولات الخمس»[1]
[اضافی بودن کلیات خمس]
در متنی که اواخر جلسه از خواجه خواندیم، سه مطلب وجود داشت: یکی بیان جنس مفرد بود که توضیح داده شد. دو تا مطلب دیگرش باقی ماند که الان میخواهم آن دو تا را شروع کنم:
۱. اینکه فرموده بود «هما اضافیان» (جنس و فصل اضافیاند).
۲. اینکه فرموده بود « و قد يجتمعان مع التقابل» (با اینکه تقابل دارند، جمع میشوند).
این دو تا مطلب را الان میخواهم توضیح بدهم.
اما مطلب اول که فرموده «هما اضافیان» (یعنی جنس و فصل دو امر اضافیاند):
مرحوم علامه میفرماید که این حکم اختصاص به جنس و فصل ندارد؛ همه کلیات خمس اضافیاند. پس این دو تا بهعلاوه آن سه تای دیگر، همه میشوند اضافی.
برای توضیح این مطلب که جنس اضافی است، میفرمایند که جنس، جنسِ لکل شیء که نیست؛ جنس است برای یک نوع خاص. پس اضافه دارد به آن نوع. مثلاً وقتی هم حرف میزنیم، اضافهاش میکنیم: جنسِ فلان شیء.
فصل هم همینطور است؛ مثلاً گفته میشود فصلِ انسان. خب این فصل، فصل مطلق نیست؛ فصلِ انسان است که داریم اضافهاش میکنیم به انسان.
همچنین عرض خاص، عرض خاصِ انسان است؛ یا عرض عام هم همینطور. بالاخره تمام این کلیات خمس امور اضافیاند که به یک چیزی اضافه میشوند و مربوط به یک چیزی به حساب میآیند.
خب این مطلب دوم بود که روشن است، خیلی توضیح زیادی نمیخواهد؛ به همین مقدار اکتفا میکنیم.
صفحه ۹۶، سطر دوازدهم:
«قالَ: إِذا عَرَفْتَ هذا فَالْجِنْسُ وَ الْفَصْلُ إِضافِيّانِ»
(در عبارت خواجه بود «و هما اضافیان» که «هما» ضمیرش برمیگشت به جنس و فصل. حالا ضمیر را مرحوم علامه برگردانده، فرموده: «فالجنس و الفصل اضافیان»).
« و كذا باقي المقولات الخمس أعني النوع و الخاصة و العرض العام»
(و همچنین باقی مقولات خمس هم که آن سه تای دیگر هستند - یعنی نوع و خاصه و عرض عام - اینها هم اضافیاند).
نوع هم که میگوییم نوع است، نوع نسبت به افراد (یعنی نسبت به این افراد خاص) نوع است، یا نسبت به فلان جنس نوع است. پس بالاخره به یک چیزی ما ثبتش میکنیم، به یک چیزی نسبتش میدهیم یا اضافهاش میکنیم؛ باز هم میشود امر اضافی.
عرض خاص هم همینطور، عرض عام هم همینطور. مثلاً گفته میشود ضاحک عرض خاصِ انسان است، ماشی عرض عامِ انسان است؛ که به انسان اضافهاش میکنیم.
خب حالا اینکه نوع اضافی است، خاصه اضافی است، عرض عام اضافی است، خیلی توضیح نمیخواهد چون در متن نیامده بود. اما «فالجنس و الفصل اضافیان» این توضیح میخواهد. جنس را توضیح میدهند، فصل را هم میگویند.
«فَإِنَّ الْجِنْسَ لَيْسَ جِنْساً لِكُلِّ شَيْءٍ»
(بیان این است که جنس امری است اضافی؛ زیرا جنس، جنسِ همه چیز نیست. جنس یک امر مطلق نیست که جنسِ همه چیز باشد).
«بَلْ لِنَوْعِهِ»
(بلکه جنس است فقط برای نوع خودش. پس اضافه دارد، نسبت دارد، ارتباط دارد به نوع خود. بنابراین امری است اضافی).
«وَ كَذَا الْفَصْلُ»
(و همچنین فصل؛ فصل هم همینطور است. وقتی میگوییم ناطق فصل است، نمیخواهیم بگوییم فصلِ کل اشیاء است؛ میخواهیم بگوییم فصلِ انسان است).
«وَ سائِرُها»
(و سایرها؛ یعنی سایر مقولات، آنهای دیگر هم همینطور است که امر اضافیاند. به بیانی که گفته شد و در جنس توضیح داده شد).
[اجتماع جنس و فصل در شیء واحد]
« و قد يجتمع الجنس و الفصل في شيء واحد »
مطلب دوم هم تمام شد و از این عبارت دارد آن عبارت سوم و جمله سومی را که در عبارت خواجه آمده بود بیان میکند. جمله سوم که در عبارت خواجه آمده بود این بود: « و قد يجتمعان مع التقابل» (جنس و فصل با اینکه تقابل دارند، جمع میشوند).
خب دو تا مطلب اینجا باید توضیح داده بشود:
۱. یکی اینکه جنس و فصل تقابل دارند.
۲. و یکی اینکه جمع میشوند.
تقابل جنس و فصل خیلی روشن است. جنس امر مشترک است و فصل امر مختص است. مختص و مشترک مقابل هماند، هر دو یک چیز نیستند. پس جنس و فصل تقابل دارند، زیرا یکیشان مشترک است و یکیشان مختص است، و مختص و مشترک تقابل دارند. پس جنس و فصل هم که یکی مختص است و یکی مشترک است، تقابل دارند.
اما اینکه در یکجا جمع میشوند:
مثلاً شما ملاحظه میکنید «ادراک» را. ادراک جنس است برای سمع و بصر و لمس و امثال ذلک. همه اینها انواع ادراکاند. ادراک به عنوان جنس بر این انواع صدق میکند.
ولی همین ادراکی که جنس است برای سمع و بصر، فصل است برای حیوان. حیوان را میگوییم «مدرک و متحرک بالاراده» (حالا گاهی به جای مدرک میگوییم حساس). خب حیوان مدرک است، پس ادراک فصل اوست.
اما همین ادراکی که فصل است نسبت به حیوان، نسبت به سمع و بصر جنس است؛ زیرا که سمع نوعی ادراک است و بصر هم نوع دیگر ادراک است، دو نوع ادراکاند. هر دو تحت ادراک مندرجاند.
پس ادراک هم جنس شد برای چیزی (یعنی برای سمع و بصر)، هم فصل شد برای چیز دیگر (یعنی حیوان).
توجه کردید؟ جنس و فصل متقابلاند به بیانی که گفته شد، ولی در عین حال جمع شدند. چطور دو تا متقابل جمع شدند؟ بهخاطر همین اضافه بودنشان. یعنی بالاضافه به چیزی جنس است، بالاضافه به چیز دیگر فصل است. پس محذور لازم نمیآید.
اگر بالاضافه به یک چیز جنس بود، بالاضافه به همان چیز هم فصل بود، این اجتماع متقابلین میشد و باطل بود. اما چون نسبت به یکی جنس است، نسبت به چیز دیگر فصل است، اجتماعشان اشکال ندارد.
پس علت اینکه اجتماعشان مشکل نیست، اضافه بودنشان است. چون اضافیاند، وقتی به دو شیء مختلف اضافه پیدا میکنند، قابل میشوند که با هم جمع بشوند.
توجه کردید که این مطلب سوم مرتبط به مطلب دوم است. چون اضافی هستند، قابل اجتماعاند وقتی اضافههایشان فرق کند. وقتی که اضافههایشان فرق کند، دیگر اجتماعشان مشکل نیست.
« و قد يجتمع الجنس و الفصل في شيء واحد مع تقابلهما»
(و گاهی جمع میشوند جنس و فصل در شیء واحد، با تقابلشان. با اینکه این دو تا متقابلاند و به ظاهر نباید جمع بشوند، ولی با وجود این جمع میشوند).
« لأن الجنس مشترك و الفصل خاص»
(چرا متقابلاند؟ توجه کنید، این علت و دلیل تقابل است، نه دلیل یجتمعان. زیرا جنس مشترک است و فصل خاص است. مشترک و خاص با هم تقابل دارند، پس جنس و فصل با هم تقابل دارند. این تعلیل بود برای تقابل).
«وَ ذلِكَ كَالْإِدْراكِ»
(مثال است برای «قد یجتمع الجنس و الفصل». و ذلک؛ این اجتماع جنس و فصل در شیء واحد مثل ادراک است).
« الذي هو جنس للسمع و البصر و باقي الحواس»
(که جنس است بالاضافه الی السمع و البصر. نسبت به سمع و بصر جنس است، و نسبت به باقی حواس (لمس و شم و ذوق) ادراک نسبت به اینها میشود جنس).
«وَ فَصْلٌ لِلْحَيَوانِ»
(و فصلی است برای حیوان. یعنی همین ادراک فصل است نسبت به چیز دیگر که حیوان است؛ میشود فصل. نسبت به این انواع ادراکات حسی میشود جنس، نسبت به حیوان میشود فصل. میدانید که دیگر بالاخره فصل حیوان عبارت است از «مدرک متحرک بالاراده» که ما به جای مدرک عرض کردم گاهی میگوییم حساس).
خب در این شیء واحد که ادراک است، دو چیز از این پنج تا کلی (از این کلیات خمس) جمع شدند: در ادراک هم جنس حاصل شد، هم فصل حاصل شد.
میفرماید ما بعضی جاها، بعضی معانی را داریم که هر پنج تا کلی در آن جمع میشود. حالا این معنا که عبارت از ادراک بود، مجمع دو تا کلی بود. ما بعضی از مفاهیم و معانی را داریم که مجمع هر پنج کلیاند.
مثلاً مثل «لون» (لون یعنی رنگ). این هم جنس است، هم فصل است، هم نوع است، هم عرض خاص است، هم عرض عام است. هر پنج تا کلی در آن هست. منتها نسبت به چیزی جنس است، نسبت به چیزی فصل است، نسبت به چیز دیگری نوع است و ای آخر، مضافالیههایش فرق میکنند.
• لون نسبت به «سواد» جنس است. لون نسبت به سواد جنس است، چون سواد یک نوع لون است (و بیاض یک نوع دیگر، حمره نوع دیگر، و هکذا). تمام این انواع را لون شامل میشود. پس لون جنس است نسبت به سواد که نوع است.
• همین لون فصل است نسبت به «کیف». کیف جنس است (جنس عالی هم هست)، فصلش (فصل مقسمش، یکی از فصولش) لون است. چون کیف انواعی دارد: نفسانی، محسوس... محسوسش هم میتواند مبصر باشد (کیف مبصر، کیف مسموع). کیف مبصر (کیفی که دیده میشود) خودش لون است، و این لون فصل شده برای اصلِ کیف.
• خب همین لونی که جنس بود برای سواد، فصل شد برای کیف. باز همین لون نوع است برای «هذا اللون» (یا برای «هذا السواد نوع برای افرادش). نوع است نسبت به افرادش.
• و همین لون عرض خاص است برای «جسم»؛ یعنی در غیر جسم حاصل نمیشود. عرض خاص برای جسم است.
• و عرض عام هست برای «حیوان». عرض عام برای حیوان، یعنی عرضی است که میتواند هم بر حیوان و هم بر چیز دیگر عارض شود. و عرضی که میتواند بر دو چیز عارض شود، نسبت به یکی اگر حساب شود عرض عام است. پس این لون چون هم بر حیوان هم بر غیر حیوان عارض میشود، اگر نسبت به حیوان حساب کنید عرض عام است.
این را خود خواجه در منطق اشارات (این لون را) آورده و مجمع هر پنج تا قرار داده است.
« بل قد يجتمع الخمس في شيء واحد»
(بلکه گاهی جمع میشوند هر پنج تا (یعنی هر پنج کلی) در یک شیء واحد. و آن شیء میتواند هم جنس به حساب آید، هم نوع، هم فصل، هم عرض عام، هم عرض خاص).
«لا بِاعْتِبارٍ واحِدٍ»
(اما لا به اعتبار واحد، بلکه به پنج اعتبار. نه به یک اعتبار، بلکه به پنج اعتبار).
«لِتَقابُلِها»
(چرا لا به اعتبار واحد؟ چون این پنج تا با هم تقابل دارند. اگر به یک اعتبار بخواهند جمع بشوند، اجتماع متقابلین میشود (اجتماع متقابلات میشود) که باطل است. پس باید به اعتبارات مختلف جمع بشوند که اشکال نداشته باشد. چرا تقابل دارند؟ چرا این پنج تا تقابل دارند؟).
« فإن الجنس لشيء يستحيل أن يكون فصلا لذلك الشيء »
(اگر چیزی جنس بود برای شیئی، محال است که فصل باشد برای همان شیء. میتواند فصل باشد برای شیء دیگر، ولی نمیتواند فصل باشد برای همان شیء).
«أَوْ نَوْعاً لَهُ»
(یا نوع باشد برای همان شیء).
« أو خاصة أو عرضا بالقياس إليه»
(یا خاصه یا عرض باشد بالقیاس الیه (یعنی به همان شیء). بله، میتواند عرض خاص و عرض عام باشد نسبت به چیز دیگر، ولی نسبت به همان چیز نمیتواند عرض یا خاصه باشد).
پس این پنج تا در یک امر جمع میشوند به شرطی که آن امر را بالقیاس الی پنج چیز بسنجید، نه بالقیاس به یک شیء. اگر بالقیاس به یک شیء سنجیدید و این پنج تا عنوان خواستند جمع بشوند، اجتماع متقابلات میشود که باطل است.
باقی مطلب روشن است، بیش از این یک توضیح میدهم.
[عدم امکان جنس بودن جنس برای فصل]
« قال: و لا يمكن أخذ الجنس بالنسبة إلى الفصل.»
ما جنسی را که برای نوعی وجود دارد، میتوانیم جنس برای فصل بگیریم؟ مثلاً حیوان جنس انسان است. جنس است برای انسان. میتوانیم بگوییم فصل جنس است برای ناطق؟ جنس انسان هست، جنس ناطق هم میتواند باشد یا نه؟
میفرماید نمیتواند. جنس، جنس است برای نوع؛ نمیتواند جنس باشد برای فصل. این جنسی که جنسِ نوع است، جنسِ فصلِ آن نوع نیست؛ ولو فصلِ آن نوع با این نوع مساوی است (انسان با ناطق مساوی است)، اما آنی که جنس انسان است، دیگر جنس ناطق نمیتواند باشد.
پس جنس، جنس است برای نوع، نه جنس است برای فصل.
چرا جنسِ فصل نیست؟ دو دلیل میآوریم:
۱. یکی اینکه اگر جنس باشد برای فصل، لازم میآید در نوع (مثلاً انسان) این جنس یک بار به عنوان اینکه جنس انسان است اخذ شود، یک بار هم در ضمن فصل انسان (که ناطق است) اخذ شود. پس حیوان (و این جنس که عبارت از حیوان است) دو بار در فصل (در نوع) اخذ میشود.
اینطور میگوییم: الانسان هو حیوان و ناطق. حیوان جنس است. ناطق هم اگر جنس داشته باشد (اینطور میشود: حیوانِ ناطق)، مثل اینکه گفته باشیم: الانسان حیوان، حیوانِ ناطق. دو بار حیوان را در انسان اخذ کرده باشیم. این غلط است.
پس اگر در فصل (مثلاً ناطق) جنس (یعنی مثلاً حیوان) اخذ شود، با توجه به اینکه برای تعریف نوع (که انسان است) هم جنس را میآوریم هم فصل را میآوریم، لازم میآید که جنس یک بار مستقلاً در تعریف انسان بیاید، یک بار هم در ضمن فصل در تعریف انسان بیاید. باید تکرار بشود، در حالی که در تعریف حق تکرار نداریم.
پس جنس را در فصل نباید بیاوریم؛ یعنی جنس را مرتبط به فصل نباید بکنیم. جنس، جنس است برای نوع، لذا در تعریف نوع میآید؛ جنس برای فصل نیست. این یک مطلب، این یک جهت که به این جهت ما جنس را جنسِ فصل نمیگوییم.
۲. جهت دوم که مرحوم علامه به این جهت دوم اشاره کرده است. جهت دوم این است که اگر جنس را برای فصل بگیریم، لازمش این است که جنس داخل در مفهوم فصل بشود. و چون جنس امر مشترک است، مشترکی در مفهوم فصل داخل میشود و فصل را مشترک میکند. و فصلِ مشترک احتیاج به ممیِّز دارد، که خود آن ممیِّز باز فصل است. «فیلزم احتیاج الفصل الی فصل».
دقت کنید چی شد: اگر جنس، جنسِ فصل باشد، مثل اینکه اگر جنسِ نوع بود در نوع اخذ میشد، حالا که جنسِ فصل است در فصل هم باید اخذ بشود. وقتی در نوع اخذ میشد، مشترکی در نوع اخذ شده بود؛ وقتی هم در فصل اخذ میشود، مشترکی در فصل اخذ میشود.
حالا جنس مشترک است؛ هرجا وارد شد، اشتراک را میبرد (اشتراک را با خودش میآورد). خب وقتی آمد در نوع، اشتراک درست میشود و ما که میخواهیم نوع را جدا کنیم، فصل میآوریم تا آن اشتراک از بین برود.
خب حالا این جنس رفته در فصل، فصل را هم مشترک کرده. دوباره برای فصل باید فصلی بیاوریم که این اشتراک از بین برود. همانطور که برای نوع فصل میآوریم تا اشتراکی که جنس درست کرده از بین برود، برای فصل هم باید فصل بیاوریم تا اشتراکی که این جنس درست کرده از بین برود.
به همان جهتی که نوع احتیاج به فصل پیدا میکند، به همان جهت هم فصل احتیاج به فصل پیدا میکند. جهتی که باعث احتیاج نوع به فصل است، آن اشتراکی است که در آن پیدا شده؛ این جهت در خود فصل حاصل شده، پس باید فصل مثل نوع محتاج به فصل بشود. «فیلزم ان یکون للفصل فصل»، در حالی که این باطل است. این باطل است، پس جنس، جنسِ فصل نیست.
خب حالا که جنس، جنسِ فصل نیست، چه رابطهای با فصل دارد؟ میفرمایند رابطه جنس با فصل، رابطه عارض و معروض است. جنس عارض است بر فصل (عارض عام هست). از آن طرف فصل هم میتوانید بگویید عارض است بر جنس (منتها عارض خاص است). هر دوش درست است. بالاخره رابطه جنس و فصل رابطه ذاتی نیست، رابطه عرضی است. یکی عارض است، یکی معروض. بفرمایید جنس عرض عام است، یا بفرمایید فصل عرض خاص است. بالاخره باید رابطه این دو تا را با عروض بیان کنید، نه با ذاتیت.
این هم مطلب دیگری است که در متن آمده است.
« قال: و لا يمكن أخذ الجنس بالنسبة إلى الفصل»
(جنس را نمیشود نسبت به فصل جنس حساب کرد و اخذ کرد. جنس را باید اخذ کرد برای نوع، نه برای فصل. «لا یمکن» که جنس را اخذ کنیم نسبت الی الفصل؛ باید بلکه جنس را اخذ کنیم به نسبت الی النوع، و جنس را جنسِ نوع بگیریم نه جنسِ فصل).
توضیح علامه حلی (شرح)
«أ أقول: لا يمكن أن يؤخذ الجنس بالنسبة إلى الفصل»
(مرحوم علامه میفرماید: ممکن نیست که جنس نسبت به فصل اخذ شود).
«فَيَكُونَ الْجِنْسُ جِنْساً لَهُ كما هو جنس للنوع»
(تا این جنس، جنس برای فصل باشد. جنس برای نوع هست، نمیتوانیم در فصل اخذش کنیم تا جنس برای فصل هم باشد. «کما هو جنس للنوع»).
چرا نمیتوانیم اخذش کنیم؟
«وَ إِلّا»
(و الا؛ یعنی اگر جنس را در فصل اخذ کردید).
«لَمْ يَكُنْ فَصْلاً»
(آن فصل دیگر فصل نیست؛ یعنی ممیِّز نیست، بلکه مشترک است. فصل باید ممیِّز باشد، مختص باشد. این دیگر نه ممیِّز است نه مختص، بلکه مشترک است. پس دیگر فصل نیست).
« لاحتياجه إلى فصل»
(احتیاج هم پیدا میکند. وقتی مشترک شد، احتیاج پیدا میکند به یک ممیِّز و به یک فصلی. آنوقت لازم میآید که فصل، فصل داشته باشد).
«و الا» (یعنی اگر جنس را نسبت به فصل اخذ کردیم و در فصل داخلش کردیم، فصل با دخول جنس مشترک میشود نه مختص. آنوقت در نتیجه «لم یکن فصلا»؛ این فصل دیگر فصل نخواهد بود. چیزی که مشترک شده باشد که فصل نیست).
لاحتياجه إلى فصل (احتیاج به فصل پیدا میکند، نه اینکه فصل باشد).
« فالوجه الذي به احتاج النوع إليه»
(زیرا وجهی که به وسیله آن وجه احتیاج دارد نوع به سوی فصل).
« هو بعينه محتاج إلى آخر»
(همان وجه بعینه موجود است در آن [فصل]. عبارت را من یکخُرده از خودم چیزی اضافه کردم، و الا عبارت به این صافی معنا نمیشود. ببینید: همان سببی که به خاطر آن سبب نوع احتیاج پیدا کرد به فصل، همان سبب بعینه باعث میشود که فصل محتاج باشد به فصل. آن سبب چیست؟ اشتراک. اشتراکی که جنس به وجود آورد. ما جنس را در ضمن نوع اخذ کردیم، نوع شد مشترک؛ بعد احتیاج پیدا کردیم که به وسیله فصل اشتراک را از بین ببریم. همین اشتراک در فصل هم درست میشود اگر شما جنس را در فصل اخذ کنید. آنوقت لازم میآید که برای فصل فصلی بیاورید تا این اشتراکش را از بین ببرد).
خب نتیجه میخواهد بگیریم. حالا که معلوم شد جنس، جنس برای فصل نیست، سؤال میشود که پس جنس چه رابطهای به فصل دارد؟
(البته توجه کنید دلیل را من تجزیهاش بکنم، و الا قیاس استثنایی است. یعنی «و الا» - یعنی «و لو امکن ان یؤخذ الجنس للفصل» (این مقدم) - «لم یکن فصلا» (این تالی) - « لاحتياجه إلى فصل » (دلیل ملازمه). بعد میگوییم «و التالی باطل» (زیرا که فصل فصل است و محتاج به فصل دیگر نیست). نتیجه میگیریم «فالمقدم» هم که اخذ جنس در فصل باشد باطل است. وقتی که اخذ جنس در فصل باطل شد، یعنی جنسِ فصل، جنس برای فصل نیست).
حالا که جنس، جنس برای فصل نیست، سؤال میشود چرا پس ارتباط دارد با فصل؟ جواب میدهند:
« فليس الجنس جنسا للفصل»
(پس جنس، جنس نیست برای فصل).
« بل عرضا عاما بالنسبة إليه»
(بلکه عرض است به نسبت الیه (یعنی به نسبت الی الفصل). همانطور که فصل عرض خاص است نسبت به جنس، جنس هم عرض عام است نسبت به فصل).
« و إنما هو جنس باعتبار النوع»[2]
(و همانا او جنس است برای نوع. به اعتبار نوع، نسبت به نوع جنس است).
[نسبت جنس و فصل به نوع]
« قال: و إذا نسبا إلى ما يضافان إليه كان الجنس أعم و الفصل مساويا »
مطلب بعدی: جنس را اضافه میدهیم به نوع، فصل را هم اضافه میدهیم به نوع. یعنی میگوییم این جنس، جنسِ این نوع است؛ این فصل، فصلِ این نوع است. پس جنس و فصل هر دویشان اضافه میشوند به یک شیء که عبارت است از نوع.
حالا جنس و فصل را اگر نسبت به همین مضافالیهشان که نوع است بسنجید، میبینید که جنس اعم از این نوع است، ولی فصل مساوی است با این نوع.
مثلاً حیوان و ناطق که اولی جنس است برای انسان و دومی فصل است برای انسان؛ وقتی با انسان سنجیده بشوند، میبینیم حیوان اعم از انسان است (یعنی جنس اعم از نوع است)، ولی ناطق مساوی انسان است (یعنی فصل مساوی با نوع است).
پس اینطور شد که جنس اعم از نوع، و فصل مساوی است با نوع.
جنس و فصل را وقتی با مضافالیهشان که نوع است میسنجید، میبینید جنس نسبت به نوع اعم است، ولی فصل نسبت به نوع مساوی است.
و روشن هم هست که جنس نسبت به نوع اعم است (مثلاً حیوان نسبت به انسان اعم است)؛ چرا؟ چون شامل انواع دیگر هم میشود، پس باید اعم باشد.
و روشن هم هست که فصل مساوی است؛ چرا مساوی است؟ چون میخواهد این نوع را از بقیه جدا کند. اگر مساوی نباشد که نمیتواند این کار را بکند. باید مساوی باشد با نوع تا بتواند نوع را از ماعدا جدا کند. فصل نمیتواند اعم باشد. اگر اعم باشد، شامل غیر این نوع هم میشود و نتیجتاً نمیتواند غیر از این نوع هرچه هست بیرون بریزد. فصل وظیفهاش این است که غیر نوع را اخراج کند، و اگر فصل اعم بود نمیتواند همه را اخراج کند، بلکه یک چند تا مشترک را (یا یک مشترک را) باقی میگذاشت. اگر ناطق اعم بود، همه حیوانات را خارج نمیکرد، بلکه بعضی حیوانات را کنار انسان میگذاشت؛ در حالی که این کار را نمیکند. فصل هیچوقت چیزی را که غیر انسان است کنار انسان (چیزی را که غیر نوع است کنار نوع) نمیگذارد. پس معلوم میشود اعم نیست.
بنابراین فصل میشود جزئی که مساوی است با نوع، و جنس میشود جزئی که اعم از نوع است؛ به شرطی که جنس و فصل را با نوع بسنجید.
« قال: و إذا نسبا إلى ما يضافان إليه »
(و اگر نسبت داده شوند - یعنی جنس و فصل - به چیزی که این جنس و فصل به آن چیز اضافه میشوند؛ یعنی به نوع. چون جنس و فصل اضافه به نوع میشوند، گفته میشود این جنسِ این نوع است، این فصلِ این نوع است. اگر نسبت داده شوند این جنس و فصل به آنچه که این جنس و فصل به آن چیز اضافه میشوند - یعنی به نوع).
«كانَ الْجِنْسُ أَعَمَّ»
(جنس اعم خواهد بود؛ یعنی اعم از نوع).
«وَ الْفَصْلُ مُساوِياً»
(و فصل مساوی خواهد بود؛ یعنی مساوی با نوع).
اگر شما جنس و فصل را با نوع بسنجید، میبینید که جنس اعم از نوع است، ولی فصل مساوی نوع است. حیوان اعم از انسان است، ولی ناطق مساوی انسان است. این حرف خواجه است.
توضیح علامه حلی (شرح)
« أقول: إذا نسبنا الجنس و الفصل إلى ما يضافان إليه »
(وقتی ما جنس و فصل را نسبت دادیم به آن چیزی که این جنس و فصل به آن چیز اضافه میشوند).
«أَعْنِي النَّوْعَ»
(آن چیز چیست؟ نوع. تفسیر برای «ما» یا «ما یضافان» است).
«كانَ الْجِنْسُ أَعَمَّ»
(این جواب است. وقتی ما اینچنین نسبتی داریم، مییابیم که جنس اعم است از مضافالیه (یعنی از نوع؛ خودش هم نوع گفتیم، یعنی مضافالیه نوع است). وقتی سنجیدیم این جنس و فصل را با آن مضافالیه (یعنی با نوع)، مییابیم که جنس اعم از این نوع است، ولی فصل مساوی است با این نوع).
چرا جنس اعم است؟
« لوجوب شركة الكثيرين المختلفين في الحقائق في الجنس دون النوع
(به خاطر وجوب شرکت کثیرینِ مختلفین در حقایق، در جنس. «فی الحقایق» متعلق به «مختلفین» است، «فی الجنس» متعلق به «شرکت» است. عبارت را توجه کنید چطوری معنا میکنم: «فی الجنس» را مربوط میکنم به شرکت (شرکتِ کثیرین). شرکت اول نمیآورم، شرکت آخر میآورم.
کثیرینی که مختلفاند در حقایق خودشان (یعنی انواعی که مختلفاند در حقیقت)، اینها شرکت دارند در جنس. پس جنس شامل اشیاء مختلف و حقایق مختلف میشود).
«دُونَ النَّوْعِ»
(این کثیرینِ مختلفینِ فی الحقایق شرکت در نوع ندارند. پس جنس مشترک است، اما نوع مشترک نیست. از اینجا نتیجه میدهیم که جنس چون مشترک است، پس جنس اعم شد از نوع. این مدعای اولمان بود که جنس اعم از نوع است و ثابت شد).
مدعای دوممان این بود که فصل مساوی است با نوع، اعم نیست. این را هم الان میخواهیم اثبات کنیم.
پس عبارت را توجه کردید: «لوجوب شرکة الکثیرین کثیرینِ مختلفین فی الحقایق)؛ واجب است کثیرینی که مختلف در حقایقاند شرکت داشته باشند «فی الجنس» (در جنس متعلق به شرکت است)، «دون النوع» (در نوع شرکت ندارند). ولی در جنس شرکت دارند. چون در نوع شرکت ندارند، نوع عام نمیشود، مشترک نمیشود. اما چون در جنس شرکت دارند، جنس مشترک میشود و عام میشود. خب وقتی مشترک شد و نوع مشترک نشد، جنس میشود اعم، نوع نمیشود.
این رابطه جنس بود با نوع.
اما رابطه فصل با نوع، رابطه تساوی است؛ فصل مساوی نوع است.
« و أما الفصل فإنه يكون مساويا للنوع الذي يضاف الفصل إليه بأنه فصل »
(و اما فصل، پس همانا آن میباشد مساوی برای نوعی که اضافه میشود به آن. فصلِ ناطق گفته میشود فصلِ انسان است. ببینید داریم اضافه میکنیم: ناطق فصلِ انسان است. خب وقتی گفتیم فصل، فصلِ انسان است، اضافه دادید فصل را به انسان. این فصلی که اضافه میشود به نوع، مساوی است با آن نوع؛ یعنی مساوی است با آن مضافالیه ش.
«فاما الفصل فانه یکون مساویا للنوع الذی» - نه با هر نوعی مساوی نیست، مساوی است با نوعی که - «یضاف الیه» (این فصل اضافه میشود به آن نوع). چطوری اضافه میشود؟).
«بِأَنَّهُ فَصْلُ»
(به اینکه آن فصلِ اوست. این تفسیر اضافه است. اضافه شدنش به این است که گفته میشود «انه فصله»؛ یعنی این فصل، فصلِ این نوع است. داریم اضافهاش میکنیم به نوع. پس باید با این نوعی که به آن اضافه شده مساوی باشد).
حالا آیا ممکن است در جایی اعم بشود؟ پس میفرماید:
« و لا يجوز أن يكون أعم من النوع »
(و جایز نیست که فصل اعم از نوع باشد. چون اگر اعم باشد، مشترک میشود و نمیتواند نوع را از بقیه جدا کند. بالاخره بعضی از بقیهها را هم کنار این نوعِ مربوط به خودش قرار میگیرد. مثلاً اگر ناطق مشترک شد (اعم بود)، هم انسان را شامل میشد هم بعضی حیوانات دیگر را شامل میشد، نمیتوانست انسان را از آن بعضی دیگر حیوانات جدا کند. از خیلی حیوانات جدا میکرد، ولی از آن بعضی دیگر جداش نمیکرد. پس وظیفهاش را که تمیز بود انجام نمیداد).
« لاستحالة استفادة التميز من الأعم. »
(زیرا محال است که ما از اعم تمیز استفاده کنیم. همیشه تمیز (که وظیفه فصل است) از مساوی برمیآید. اعم هم عرض کردم نمیتواند تمیز بدهد. درست است ممکن است تمیز بدهد، ولی از تمام آن مشترکات تمیز نمیدهد؛ در نتیجه فقط از بعضی مشترکات تمیز میدهد. مثلاً فرض کن همین ناطق که عرض کردم، اگر مشترک بود بین انسان و فرس، انسان را از فرس جدا نمیکرد، ولو از سایر حیوانات جدا میکرد. پس تمیز کامل که وظیفه فصل است، به توسط فصلِ اعم حاصل نمیشود. و چون وظیفه فصل این است که تمیز کامل بدهد، پس فصل نباید اعم باشد، بلکه باید مساوی باشد.
« و لا يجوز أن يكون أعم من النوع لاستحالة التمییز بالاعم»؛ یعنی فصل جایز نیست که اعمِ نوع باشد، زیرا محال است که تمیز از اعم حاصل شود؛ در حالی که فصل باید تمیز بدهد، پس محال است که فصل اعم باشد).
انشاءالله برای جلسه بعد.