« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/04

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /تقسیم جنس و فصل به عقلی، طبیعی و منطقی

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /تقسیم جنس و فصل به عقلی، طبیعی و منطقی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

« قال: و قد يكون منهما عقلي و طبيعي و منطقي كجنسيهما»[1]

[تقسیم جنس و فصل به عقلی، طبیعی و منطقی]

در احکام اجزاء بحث‌هایی داشتیم و رسیدیم به اینکه بعضی از اجزای ماهیت جنس‌اند و بعضی فصل. درباره احکام مربوط به جنس و فصل بحث‌هایی کردیم. الان می‌خواهیم بیان کنیم که این جنس و فصل هر کدامشان به سه قسم تقسیم می‌شوند.

همان‌طور که کلی را تقسیم می‌کنیم به طبیعی و منطقی و عقلی، جنس و فصل هم چون مندرج تحت کلی هستند و از اقسام کلی به حساب می‌آیند، به همین سه قسم تقسیم می‌شوند: جنس طبیعی، جنس عقلی و جنس منطقی؛ همچنین فصل طبیعی، فصل منطقی و فصل عقلی.

چون کلی (که جنسِ این جنس و فصل است) به این سه قسم تقسیم می‌شود، خود جنس و فصل هم که نوعی برای کلی هستند، به این سه قسم تقسیم می‌شوند.

کلی طبیعی و منطقی و عقلی را قبلاً توضیح دادیم. حالا باید جنس منطقی و طبیعی و عقلی را توضیح دهیم؛ همچنین فصل منطقی و طبیعی و عقلی را.

جنس طبیعی عبارت است از مثلاً «حیوان» بدون اینکه قید جنسیت به آن ملحق بشود؛ یعنی «حیوان بما هو حیوان». این می‌شود جنس طبیعی.

اما اگر قید جنسیت به آن ملحق باشد (حیوانی که جنس است)، این می‌شود جنس عقلی.

جنس منطقی هم همین عنوانِ «جنس» است که تعریفش می‌کنیم: «مقول بر مختلفین بالحقیقه» (یا مختلفین در حقیقت). آن عنوانی که حمل می‌شود بر مختلفین در حقیقت در جواب «ما هو»، این جنس منطقی است. یعنی همین تعریفی که شما برای جنس می‌کنید، اگر جنس به لحاظ این تعریف ملحوظ بشود، می‌شود جنس منطقی.

اگر این جنس منطقی را قید برای مثلاً حیوان حمل کردید، می‌شود جنس عقلی. اگر خود حیوان را تنها و لا بشرط ملاحظه کردید، می‌شود جنس طبیعی.

فصل هم همین‌طور است: «ناطق» را مثلاً همین‌جوری ملاحظه کنید، می‌شود فصل طبیعی. قید فصلیت به آن بزنید، می‌شود فصل عقلی. اگر خود قید عنوانِ «فصل» را که در منطق تعریف می‌شود ملاحظه کنید، می‌شود فصل منطقی.

کلی هم قبلاً گفتیم همین‌طور است: کلی طبیعی که انسان بود؛ اگر انسان را مقید کنید به نوعیت یا به کلیت، می‌شود کلی عقلی. خود همان «کلی» را که عنوانی است که در منطق تعریف می‌شود (به معنای قابلیت صدق بر کثیرین)، می‌شود کلی منطقی.

این کلی منطقی، جنس منطقی، فصل منطقی، این‌ها عناوینی هستند که در منطق تعریف می‌شوند. خود آن عناوین را می‌گویند منطقی. و اگر این عناوین قید شوند برای طبیعتِ لا بشرط، آن طبیعتِ لا بشرط را می‌کنند عقلی. اگر هم طبیعتِ لا بشرط همان‌طور که هست باشد، می‌شود طبیعی.

پس طبیعتِ لا بشرط، طبیعی است (چه کلی، چه جنس، چه فصل). و اگر همان طبیعت را مقید کنید به کلیت (یا جنسیت یا فصلیت)، می‌شود عقلی. خود آن کلیت (یا جنسیت یا فصلیت) می‌شود منطقی.

این ساده است، بیش از این را دیگر نمی‌شود توضیح داد. شما در کلی وقتی این را قبول کردید و فهمیدید، در جنس و فصل هم طبعاً آن را قبول می‌کنید و می‌فهمید؛ دیگر توضیح نمی‌خواهد.

صفحه ۹۵، سطر یازدهم:

«قالَ: وَ قَدْ يَكُونُ مِنْهُما عَقْلِيٌّ وَ طَبِيعِيٌّ وَ مَنْطِقِيٌّ»

(و گاهی می‌باشد از آن دو - یعنی از جنس و فصل - عقلی و طبیعی و منطقی).

چرا «قد یکون» (گاهی می‌باشد) تعبیر کنیم؟ این چراییِ «قد یکون» را اگر بفهمیم، معلوم می‌شود گاهی یک چیز دیگر هم در کار است. به ظاهرِ عبارت توجه کنید: «قد یکون عقلی و طبیعی و منطقی». خب مفهومش این است که «قد یکون» یک چیز دیگر. در حالیکه ما چیز دیگری نداریم، همین سه تاست، بیشتر نیست. این «قد» در اینجا برای چیست؟ توجه کنید، جواب عرض کنم.

عبارت این‌طور است: «قد یکون منهما عقلی و قد یکون منهما طبیعی و قد یکون منهما منطقی». چون «قد یکون» تکرار می‌شود، بنابراین معنایش این می‌شود: گاهی این‌جوری‌اند، گاهی آن‌جوری‌اند، گاهی آن‌جوری‌اند. دیگر «گاهی چهارمی» لازم نیست.

پس این «قد یکون» نه اینکه بگویید گاهی یکی از این سه تاست، مفهومش بشود گاهی هم غیر از این سه تاست؛ این را نمی‌خواهد بگوید. می‌خواهد بگوید گاهی عقلی است، گاهی هم طبیعی است، گاهی هم منطقی است. یعنی همیشه یکی از این سه قسم نیست، بلکه گاهی این قسم است، گاهی آن قسم.

« كجنسيهما»

(جنس و فصل، دو تا کلی هستند. جنس و فصل چیست؟ کلی. جنس چیست؟ کلی. فصل چیست؟ کلی. چون هر دویشان قسمِ کلی‌اند دیگر؛ شما کلی را تقسیم می‌کنید به پنج قسم (کلیات خمس): یکی جنس، یکی نوع، یکی فصل، یکی عرض عام، یکی عرض خاص. پس همه‌شان کلی هستند. کلی جنس است برای این پنج تا، و این پنج تا نوع‌شان هستند. دو تا نوع از این جنس: دو تا نوع یکی‌اش جنس است، یکی‌اش فصل است. این هر دو نوع‌اند برای کلی، و کلی جنس است برای این دو تا. دیگر از جنس و فصل نام نمی‌برد، ضمیر می‌آورد: یعنی این جنس و فصل منقسم می‌شوند به انقسامِ آن کلی. همان‌طور که کلی تقسیم می‌شود به این سه قسم (یعنی طبیعی و عقلی و منطقی)، نوعِ آن هم (نوعِ این کلی هم که جنس و فصل است) به این صورت تقسیم می‌شود. به سوی این اقسام سه‌گانه: عقلی، طبیعی و منطقی).

« أقول: يعني أن من الأجناس ما هو عقلي»

(«من الاجناس» یعنی بعضی اجناس. «منهما» را هم در عبارت خواجه تأیید می‌دهد، لذا می‌گوید «من الاجناس»؛ یعنی بعضی اجناس).

« و هو الحيوانية مع قيد الجنسية»

(و آن جنسی است که عقلی است؛ و آن حیوان است به شرط جنسیت. با مثال تبیین می‌کند: حیوانیت به‌علاوه جنسیت را که حساب کنیم، می‌شود جنس عقلی).

« و منها ما هو طبيعي »

(و بعضی از اجناس آن است که طبیعی است. آن جنس طبیعی است، باز هم با مثال توضیح می‌دهد).

« و هو الحيوان من حيث هو هو»

(و آن حیوان است من حیث هو؛ یعنی حیوان به لحاظ خودش. قیدی اضافه نکنید).

« لا باعتبار الجنسية و لا باعتبار عدمها»

(نه به اعتبار جنسیت و نه به اعتبار عدم آن. نه به اعتبار اینکه جنس باشد، نه به اعتبار اینکه جنس نباشد؛ یعنی نه شرط کنیم جنسیت را، نه شرط کنیم عدم جنسیت را. مطلق بگذاریم حیوان را که لا بشرط باشد. در این صورت می‌شود جنس طبیعی).

«وَ مِنْها ما هُوَ مَنْطِقِيٌّ»

(و بعضی از این اجناس آن جنسی است که منطقی است).

« و هي الجنسية العارضة للحيوانية»

(و آن جنس منطقی، جنسیتی است که عارض می‌شود برای حیوان. آن عنوانی که اسمش جنسیت است. چطور در منطق تعریف می‌شود؟ «المقول علی المختلفین بالحقیقه فی جواب ما هو». می‌گوییم این جنس منطقی است).

« و هذه الثلاثة أيضا قد تحصل في الفصل»

(و همچنین است حال در فصول. یعنی فصل هم با این [تقسیم] می‌تواند عقلی باشد، گاهی طبیعی، گاهی منطقی؛ به توضیحی که عرض کردم).

« وَ ذلک »

(و همانا چنین است؛ یعنی انقسام به این سه قسم هست. همان‌طور که جنس و فصل (این دو، یعنی جنس و فصل) که نوعِ کلی‌اند تقسیم می‌شوند به این سه قسم، خود کلی هم تقسیم می‌شود به این سه قسم).

« ما أن جنسيهما يعني جنس الجنس و جنس الفصل و هو الكلي من حيث هو كلي قد انقسم إلى هذه الثلاثة »

(زیرا جنسِ آن دو - یعنی جنسِ جنس و جنسِ فصل - که عبارت است از کلی، تقسیم شده است به این سه قسم. «جنسهما» اسم «انّ» است، «قد انقسم الی هذه الثلاثه» خبرش است. «کذلک» خبر «کان» است. «کما» می‌خواهد بگوید «کذلک انقسما»؛ یعنی همان‌طور که جنسِ ما در این انقسام [مشترک است]، «کذلک» می‌شود جنس و فصل).

«کذلک»؛ یعنی این انقسامِ جنس و فصل این‌طور بیان می‌شود، گفته می‌شود: «کما ان جنسهما» (همان‌گونه که جنسِ آن دو - یعنی جنسِ جنس و جنسِ فصل - «و هو الکلی» - یعنی با ضمیرش به «جنسهما» برمی‌گردد. جنسِ جنس و جنسِ فصل، خودِ عنوانِ کلی است؛ خود همین کلمه کلی، خود عنوان کلی است. این عنوان کلی هم جنس است برای جنس، هم جنس است برای فصل. عرض کردم کلی را شما به پنج تقسیم می‌کنید: جنس و فصل و نوع و عرض عام و عرض خاص. این پنج تا می‌شوند پنج تا نوع برای این کلی، و کلی می‌شود جنسِ این پنج تا. پس برای هر یک از این پنج تا (که جنس است و فصل)، جنس و فصل می‌شوند نوعِ این کلی).

می‌فرماید همان‌طور که جنسِ جنس و جنسِ فصل (که عبارت از کلی است) به این سه قسم تقسیم می‌شود، خودش و خودش (جنس و فصل) هم به این صورت تقسیم می‌شوند.

«کما ان جنسیهما» (همان‌گونه که جنسِ آن دو - یعنی جنسِ جنس و جنسِ فصل - «و هو الکلی» - یعنی آن جنسِ این دو که عنوان کلی است) «من حیث هو کلی» (از این جهت که کلی است؛ این جنسِ جنسِ این دو که کلی است) «قد انقسم الی هذه الثلاثه» (تقسیم شده به این سه؛ یعنی تقسیم شده به عقلی، طبیعی، منطقی).

« كذلك هذان أعني الجنس و الفصل ينقسمان إليها »

(پس همچنین دو نوعِ آن؛ یعنی جنس و فصل که دو نوعِ کلی‌اند، منقسم می‌شوند به این سه قسم؛ یعنی عقلی، طبیعی، منطقی).

[تقسیم جنس و فصل به عالی، سافل و متوسط]

« قال: و منهما عوال و سوافل و متوسطات »[2]

این یک تقسیم دیگری است؛ جنس و فصل به سه قسم تقسیم می‌شوند. تقسیم قبلی تقسیمشان کرد به عقلی و طبیعی و منطقی. در این تقسیم می‌خواهیم تقسیمش کنیم به عالی، سافل و متوسط.

جنس گاهی عالی است، گاهی سافل، گاهی متوسط. فصل هم گاهی عالی است، گاهی سافل، گاهی متوسط.

اما جنس:

جنس عالی چه نوع جنسی است؟ جنسی است که فوقش جنسی نباشد (مثل جوهر).

جنس سافل جنسی است که تحتش جنسی نباشد (مثل حیوان).

و جنس متوسط آن است که بین جنس عالی و جنس سافل واقع شده باشد (مثل جسم نامی یا جسم مطلق).

این سه قسم جنس بود که توضیح دادیم و واضح هم هست.

اما فصل:

ان‌شاءالله برسیم عرض می کنم..

قال: و منهما عوال و سوافل و متوسطات.

از بعضی از این‌ها جنس عالی، بعضی از این ها سافل و بعضی شان متوسط هستند.

أقول: الجنس قد يكون عاليا و هو الجنس الذي ليس فوقه جنس آخر كالجوهر و يسمى جنس الأجناس

عالی جنسی است که «جنس الذی لیس فوقه جنس آخر» (جنسی که فوقش جنس دیگری نیست).

و سافل جنسی است که «جنس الذی لیس تحته جنس آخر» (جنسی که تحتش جنس دیگری نیست).

پس جنسی که فوقش جنس بود، هم جنس عالی [نیست]، هم جنس سافل [نیست]؛ جنس سافل، آخرین جنسی است که قبل از نوع می‌آید؛ آخرین جنسی که دیگر تحتش جنسی نیست، مثل حیوان.

«و قد یکون متوسطا»؛ جنس متوسط است. «و هو الذی فوقه جنس و تحته جنس» (که هم فوقش جنس است، هم تحتش جنس است).

اما فصل را توجه کنید: گاهی فصل عالی است، گاهی سافل، و گاهی متوسط [در فصل].

فصل عالی، فصلی است برای جنس عالی. فصل است برای جنس. خب این مطلب خلافش را من در جلسه قبل گفتم. گفتم جنس عالی فصل ندارد. الان داریم می‌گوییم فصل عالی فصل انسان است. این با آن حرف قبلی چگونه جمع می‌شود؟

یک توضیح مهمی دارد که عرض خواهم کرد. فعلاً به شما بگویم، دیگر توضیح ندهم، برمی‌گردم و توضیح می دهم. این معلوم است حرفی که جلسه گذشته گفتم (حالا یا در جلسه گذشته یا قبل از گذشته) با این حرفی که الان دارند می‌زنند منافات ندارد. هم با بیان «جنس عالی فصل دارد»، هم با بیان جنس عالی فصل «ندارد». چطوری این را حل خواهیم کرد؟ عرض خواهم کرد.

این سه تا (فصل عالی، سافل، متوسط):

فصل سافل، فصل است برای نوع اخیر. نوع اخیر در مثالی که ما داریم، انسان است. آنی که فصل است برای نوع اخیر (یعنی نوع اخیر را می‌سازد و از بین حیوان، نوع اخیر را که از بقیه حیوانات جدا می‌کند)، آن فصل می‌شود فصل سافل.

فصل سافل فصل انسان است؛ یعنی فصلی است که به حیوان می‌چسبد و انسان را تعیین می‌کند. فصلِ خودِ حیوان نیست، فصلِ انسان است که ملحق می‌شود به حیوان و با ملحق شدنش به حیوان، انسان را می‌سازد. نسبت به حیوان عرض خاص است (ملحق است)، نسبت به انسان مقوم است. می‌بینید همیشه نسبت به جنس (همان فصلی که جنس نسبت به آن است)، فصل نسبت به جنس عرض خاص است، جنس نسبت به فصل عرض عام است. هر دو نسبت به هم عرض‌اند، هیچ‌کدام ذاتی نیستند؛ هر دو نسبت به نوع ذاتی هستند.

اما فصل متوسط: فصل متوسط فصلی است که یا به جنس [سافل] مربوط می‌شود یا به جنس متوسط مربوط شود. مثلاً فصلی که برای حیوان است (مثل حساسِ متحرکِ بالاراده)، این را می‌گوییم فصل متوسط. فصلی هم که برای جسم است (قابل ابعاد ثلاثه)، آن را هم می‌گوییم فصل متوسط. فصل متوسط فصلی است که فصل باشد برای جنس سافل یا متوسط.

این فصل متوسط، ولی فصل سافل فصلی است که فصل باشد برای این [نوع] اخیر.

و فصل عالی فصلی است که فصل باشد برای جنس عالی.

خب فصل سافل و فصل متوسط را شناختیم، توضیحی نمی‌خواهد. فصل عالی باید توضیح داده بشود.

فصل عالی گفتیم فصل است برای جنس عالی، در حالی که جلسه گذشته من گفتم جنس عالی فصل ندارد. توجه کنید: جنس عالی فصل ندارد، زیرا که اگر فصل داشته باشد، باید جنس داشته باشد (فصل بدون جنس نمی‌شود که). چون در احکام سابق خواندیم «ما لا جنس له فلا فصل له» (اگر چیزی جنس ندارد، فصل هم ندارد).

بنابراین اگر جوهر (جوهری که جنس عالی است) فصل داشته باشد، باید جنس هم داشته باشد. چونفصلِ بی‌جنس نمی‌شود؛ گفتیم «ما لا جنس له فلا فصل له» (یعنی فصلِ بی‌جنس نمی‌شود). پس اگر جوهر فصل دارد، باید جنس هم داشته باشد. وقتی اگر جنس داشته باشد، خودش جنس عالی نخواهد بود؛ فوقش جنس عالی خواهد بود. در حالی که ما جوهر را (در حالی که ما جوهر را جنس عالی حساب می‌کنیم) اصلاً جنس برایش نباشد. وقتی که جنس برایش نبود، فصل هم برایش نباشد.

همین‌جا مطلب، آن که من در گذشته گفتم، خودم [قبول دارم] درست است. اما اگر یادتان باشد، قبلاً یک مسئله‌ای را مطرح کردیم و آن این است که آیا ماهیتی می‌تواند از دو جزء مساوی ترکیب شود؟ یا ماهیت حتماً باید از دو جزء که یکی اعم است و یکی مساوی (خاص) تشکیل شود؟

ماهیت انسان از دو جزء: یکی مساوی انسان (یعنی ناطق)، یکی هم اعم از انسان (حیوان) تشکیل می‌شود. سایر ماهیت‌ها هم به نظر می‌رسد همین‌طور باشد؛ از یک عامی که جنس است و یک مختصی که فصل است تشکیل می‌شود. الان قبول داریم که ماهیت می‌تواند از جزء اعم و جزء اخص تشکیل بشود.

اما این سؤال مطرح است که آیا ماهیت می‌تواند از دو جزء مساوی تشکیل شود؟ و قبلاً داشتیم، بعد گفته بودند بله می‌شود. اما آن‌هایی که گفته بودند می‌شود، هر دو جزئی را که با هم مساوی بودند (و با کل مساوی بودند)، این دو جزء را عبارت گرفته بودند از [فصل]. یعنی برای جوهر دو تا فصل قائل بودند. جوهر را مرکب می‌دانستند، اما نه مرکب از جنس و فصل (که شما بگویید اگر جنس دارد، جوهر باید جنس عالی نباشد)؛ همچنان مرکبش می‌دانستند از دو جزء مساوی (دو تا فصل).

پس این دو فصل، فصل بود برای جوهر، بدون اینکه اقتضا کند جنس را، بلکه در کنار فصل دیگر قرار می‌گیرد؛ فصل‌های جنس عالی (که جوهر است) را درست می‌کردند. بنابراین این خود جوهر هست. این‌ها دیگر (این گروه) نمی‌گفتند «ما لا جنس له فلا فصل له»؛ این‌ها معتقد می‌شدند که بعضی ماهیت‌ها فصل دارند، جنس ندارند. چنانچه توضیح دادیم، ماهیت‌هایی که از دو مساوی تشکیل می‌شوند، فصل داشتند ولی جنس نداشتند.

پس این گروهی که اجازه می‌دهند این ماهیت از دو مساوی (هر دو هم فصل باشند) تشکیل شوند، آن‌ها برای جوهر فصل قائل‌اند (یعنی برای جنس عالی فصل قائل‌اند). و فصلی که آن‌ها برای جنس عالی قائل‌اند، می‌شود فصل عالی.

توجه کردید؟ به یک لحاظ این‌گونه می‌گوییم، به یک لحاظ و بر یک مبنا هم می‌گوییم جنس عالی فصل ندارد و با یک مبنا می گوییم دارد. آن که می‌گوید جنس عالی فصل ندارد، حرفش درست است؛ آن که می‌گوید جنس عالی فصل دارد، حرفش هم درست است. منتها باید [دید] مبنایش چیست.

آن کسی که می‌گوید جنس عالی فصل ندارد، می‌گوید هر ماهیتی اگر مرکب است، باید مرکب باشد از اعم و خاص.

آن که می‌گوید جنس عالی فصل دارد، اجازه می‌دهد که ماهیت مرکب باشد از دو فصل.

چون مبناها مختلف است، لذا گفته‌ها مختلف شده. در یک مبنا باید گفت جنس عالی فصل ندارد، در یک مبنا باید گفت جنس عالی فصل دارد. الان که ما داریم می‌گوییم «فصل عالی فصلی است که برای جنس عالی باشد»، به آن مبنایی که می‌گوید جنس عالی فصل دارد اخذ کرده و طبق آن مبنا داریم عرض می‌کنیم. پس داریم درست حرف می‌زنیم؛ طبق مبنایی، جنس عالی فصل دارد و فصلش می‌شود فصل عالی.

پس فصل عالی روشن شد چیست. فصل متوسط و سافل هم که توضیح دادم، آن هم روشن شد.

« أقول: الجنس قد يكون عاليا »

(و گاهی فصل عالی است).

« و الفصل أيضا قد يكون عاليا و هو فصل الجنس العالي و قد يكون سافلا و هو فصل النوع السافل و قد يكون متوسطا و هو فصل الجنس السافل و المتوسط »

(و آن فصلِ جنس عالی است. فصلی است که برای جنس عالی باشد، ولی محتاج به جنس نباشد. به جنس عالی باشد، ولی خودش محتاج به جنس نباشد تا لازم بیاید که برای جنس عالی هم جنسی درست شود).

فقد یکون در نسخه دارم، نسخه شما چیز دیگر دارد؟

شاگرد: .... یعنی نقص می‌خواهد؟

استاد: پاورقی نوشته؟ خب متن چه نوشته؟ قبل از اینکه حرف انتخاب کنیم، یک‌جوری است.

ایشان گفته که فصل عالی فصلی است که جنس عالی را تقسیم می‌کند؛ یعنی «قابل ابعاد ثلاثه» را فصلعالی گرفته که جوهر را تقسیم می‌کند به دو قسم: یکی قابل ابعاد، یکی غیر قابل ابعاد. پس عالی عبارت شد از فصلی که نه فصل جوهر است، بلکه فصل جسم است و جوهر را تقسیم می‌کند. این را فصل عالی گرفته است.

ولی ظاهر عبارت علامه این نیست. توجه کنید این که عرض می‌کنم: این پاورقی که شما گفتید (آن فصلی که وارد می‌شود در جنس عالی، فصل خود جنس عالی نیست، فصل جسم است و جنس را تقسیم می‌کند)، این برای شما گفته: عالی فصل است برای جسم که جسم را جدا می‌کند از غیر جسم، و فصل مقسم است برای جوهر؛ فصل خود جوهر نیست. در حالی که عبارت علامه این است که فصل خود جوهر است.

و همان‌جایی که من عرض کردم باید توضیح بدهم، توجه کنید: پاورقی شما با مطلب مرحوم علامه سازگاری ندارد. عبارت مرحوم خواجه در همین کشف‌المراد (در صفحه ۹۴) که گفت «ما لا جنس له فلا فصل له»[3] در آنجا نقل کردیم: « و قد ذهب قوم غير محققين إلى أن الفصل هو المميز في الوجود ». گفتیم: « و جوزوا تركيب الشي‌ء من أمرين متساويين كالجنس العالي و الفصل الأخير ». دیدید که گفتم و الان هم توضیح دادم. «کالجنس العالی و الفصل الاخیر». گفتم که جنس عالی مثال است برای ترکیب شیء؛ که جنس عالی مرکب است از دو امر متساوی.

بنابراین طبق این قولِ قومِ غیر محقق، جنس عالی مرکب است از دو متساوی. و بعد هم گفتیم که « و كل من الأمرين ليس جنسا فيكون فصلا » (هر دو فصل هستند).آنجا توضیح دادیم که جنس عالی را بعضی‌ها (که مذهبشان قول درستی نیست) مرکب گرفتند از دو تا فصل، و آن فصل می‌شود فصل عالی.

بله، بنا بر قول کسانی که جنس عالی را مرکب از دو فصل می‌دانند، فصل عالی فصلِ خودِ جنس عالی است، نه فصلِ مقسمِ جنس عالی. بنابراین فصلی که وارد می‌شود و جنس عالی را تقسیم می‌کند، آن می‌شود فصل عالی.

پس پاورقی شما بر طبق آن مبن نوشته است. آنچه که من دارم عبارت را معنا می‌کنم، در شرح مواقف این بحث مطرح است که آیا یک ماهیت می‌تواند مرکب باشد از دو جزء مساوی؟ نه، مطرح می‌کنند همین حرف‌هایی که مسئله عرض کردیم.در شرح مطالع در آنجا فصل را تعریف می‌کند، خودش می‌آورد، به این مطلب هم اشاره می‌کند؛ همین مطلبی که عرض کردم که آیا ماهیت می‌تواند مرکب باشد از دو فصل یا از دو جزء مساوی. آنجا وقتی جوهر را می‌آورد (مسائلی که عرض کردم)، آنجا می‌آید می‌گوید که بعضی‌ها گفتند جنس عالی فصل دارد و بعضی گفتند فصل ندارد. همین‌ مطالبی که من گفتم همه در شرح مطالع آمده است. الان با توجه به آن که در شرح مطالع هست به پاورقی شما نیاز نیست، پاورقی شما به صورتی توجیه می‌کنیم که برای دو جزء مساوی که اصلاً قائل نشد، و این اگر قائل شد، این فصل عالی می‌شود همان فصلی که جزء جوهر است، نه آن فصلی که مقسم جوهر است.

بنا بر قول محققین، بله فصل عالی این است: فصلی که مقسم جوهر است. ولی بنا بر قولی که این نقل کردیم (که ایشان اسمش را قول قوم غیر محققین قرار داده)، بنابراین فصل عالی فصل خود جوهر است.

بنابراین ظاهر عبارت مرحوم علامه خلاف پاورقی شماست، ولی پاورقی شما طبق قولی درست [است].

« و الفصل أيضا قد يكون عاليا و هو فصل الجنس العالي »[4]

(فصلِ خودِ جنس عالی، نه فصلِ مقسمِ جنس عالی. این‌ها جدا می‌شود).

«وَ قَدْ يَكُونُ سافِلاً»

(و گاهی این فصل سافل است).

« و هو فصل النوع السافل »

(و آن فصلِ نوع اخیر است. فصلِ نوعِ سافل است).

«وَ قَدْ يَكُونُ مُتَوَسِّطاً»

(و گاهی هم فصل متوسط است).

« و هو فصل الجنس السافل و المتوسط »

(فصل متوسط هم فصل جنس سافل است (مثلاً فصل حیوان)، و هم فصل جنس متوسط است (مثلاً جنسِ «قابل ابعاد ثلاثه» فصلش می‌شود فصل متوسط؛ جسم نامی هم که فصل دارد، فصلش چه می‌شود؟ فصل متوسط). حیوان هم که جنس سافل است، فصل دارد (فصل متحرک بالاراده، حساس)؛ باز این فصل می‌شود فصل متوسط. پس فصل متوسط هم می‌تواند فصل باشد برای جنس سافل، هم می‌تواند فصل باشد برای جنس متوسط).

« قال: و من الجنس ما هو مفرد و هو الذي لا جنس له و ليس تحته جنس »

[تعریف جنس مفرد]

در این عبارت (که من صدرش را خواندم) سه تا مطلب آمده: یکی همین که خواندم، یکی هم « و هما إضافيان »، یکی هم « و قد يجتمعان مع التقابل ». سه تا مطلب است.

اما مطلب اول: اینکه بعضی از اجناس اسمشان «جنس مفرد» است. چون ما می‌خواهیم آن جنس مفرد را تعریف کنیم و برایش مثال بزنیم.

تعریف این جنس مفرد این است که جنسی است که نه فوقش جنس است، نه تحتش جنس است. او خودش به تنهایی جنس است. بالاتر از او جنسی نیست، پایین‌تر از او هم جنسی نیست. این را می‌گوییم جنس مفرد.

خب پس جنس سافل داشتیم، جنس متوسط داشتیم، جنس عالی داشتیم. این سه تا جنس بودند برای اجناسی که به ترتیب مرتب شده باشند و در طول هم واقع بشوند؛ آن‌وقت یکی‌شان را می‌گوییم سافل، یکی‌شان را می‌گوییم عالی، آن‌هایی که وسط‌اند را می‌گوییم متوسط.

اما یک جنس دیگر داریم که اصلاً در ترکیب نیامده، در سلسله طولی نیامده؛ نه جنس عالی است، نه سافل، نه متوسط. این را به آن می‌گوییم «جنس مفرد» که اصلاً قبلش هم جنس نیست، بعدش هم جنس نیست؛ در سلسله قرار نگرفته، بلکه خودش تنهاست. این تعریف جنس مفرد است.

مثال گفتند: مثل «عقل».

[شرایط جنس مفرد بودن عقل]

اما عقل در صورتی جنس مفرد است که این شرط را داشته باشیم. شرطی که داریم این است که:

۱. اولاً جوهر را جنس ندانیم (یا جوهر فوق عقل نباشد). ما گفتیم جنس مفرد آن است که فوقش جنسی نباشد. و این جوهر را اگر شما جنس بدانید، چون فوق عقل است، لازم می‌آید که فوق عقل جنسی وجود داشته باشد. و ما گفتیم جنس مفرد آن است که فوقش جنسی نیست. پس عقل در صورتی می‌تواند جنس مفرد باشد که جوهر را (که فوق عقل است) جنس به حساب نیاوریم. این شرط اول هست.

۲. شرط دوم اینکه خود عقل بر مادون خودش (به عبارت دیگر بر افراد خودش) صدق کند مانند صدق جنس بر انواع. یعنی عقل جنس باشد برای مادونش، نه نوع باشد. اگر نوع باشد، باز هم فوقش جنس است که آن جوهر است. باز هم از جنس مفرد بودن درمی‌آید. چون جنس مفرد عبارت از آن جنسی بود که فوقش جنس نباشد. الان توجه بکنید: اگر عقل را ما جنس نگیریم برای مادونش، نوع خواهد شد؛ و اگر نوع شود، لازم می‌آید که فوقش (که جوهر است) جنس شود، و در آن صورت جنس فوق خواهد داشت، دیگر جنس مفرد نخواهد بود.

پس باید صدق کند بر مادون خودش مانند صدق جنس بر انواعش، نه مانند صدق نوع بر افرادش.

در این صورت که عقل صدق می‌کند بر مادون خودش به نحو صدق جنس بر انواع خودش:

اولاً به نحو نوع صدق نمی‌کند بر مادونش، تا عقل را نوع بگیرید و فوقش را (که جوهر است) جنس بگیرید.

ثانیاً بر مادون خودش به عنوان جنس صدق می‌کند و مادون می‌شوند نوع؛ نه مادون بشوند جنس، تا تحت این عقل جنسی باشد. اگر فوقش جنس باشد دیگر جنس مفرد نیست، تحتش هم جنس باشد دیگر جنس مفرد نیست.

ما الان هر دو سه شرط را می‌خواهیم به دست بیاوریم:

* عقل بر مادون خودش صدق کند مانند صدق جنس بر انواع، نه مانند نوع بر افراد. اگر مانند نوع بر افراد صدق کند، لازم می‌آید که جنس داشته باشد (فوقش جنس داشته باشد که آن جنس جوهر است)؛ و اگر فوقش جنس داشت، دیگر نمی‌تواند جنس مفرد باشد.

* و بر مادون خودش صدق کند مانند صدق جنس بر انواع، که مادونش بشوند انواع، مادونش نشوند جنس. و الا اگر مادونش داشته باشد جنس، آن تحت او جنس خواهد بود؛ و چیزی که تحتش جنس است، دیگر جنس مفرد نیست.

جنس مفرد جنسی بود که دو سه شرط داشته باشد: یکی فوقش جنس نباشد، یکی تحتش جنس نباشد. حالا اگر شما عقل را صدق دادید بر مادونش مانند صدق جنس بر انواع، لازم می‌آید که نه فوق عقل جنسی باشد و نه تحت عقل جنسی باشد.

از اینکه می‌گوییم عقل «مانند جنس صدق کند»، معنایش این است که «مانند نوع صدق نکند»؛ و الا اگر مانند نوع صدق کرد، تحت جنس خواهد رفت و وقتی تحت جنس رفت، این شرط [نقض می‌شود].

از اینکه می‌گوییم «صدقش بر مادونش مانند صدق بر انواع باشد»، اقتضا می‌کنیم که مادونش نوع باشد، مادونش جنس نباشد؛ زیرا اگر مادونش جنس باشد، جنس تحتانی دارد.

پس وقتی داریم بیان می‌کنیم که عقل جنس مفرد است، سعی می‌کنیم هم مافوقش جنسی وجود نداشته باشد، هم مادونش جنسی وجود نداشته باشد تا بتواند جنس مفرد باشد.

می‌گوییم «مانند جنس صدق می‌کند، نه مانند نوع»؛ پس مافوقش جنس نیست (چون اگر مانند نوع صدق کند، هر نوعی مافوقش جنس است، پس این عقل هم مافوقش می‌شود جنس) و در این صورت جوهر هم می شود جنس.

همچنین وقتی داریم می‌گوییم «بر انواع صدق کند» (مانند جنس بر انواع صدق کند)، نشان می‌دهیم که مادونش باید انواع باشند، مادونش نمی‌تواند جنس باشد؛ و الا اگر مادونش جنس باشد، خودش جنس مفرد نمی‌شود.

حالا این قسمت از عبارت را می‌خوانم:

«وَ مِنَ الْجِنْسِ ما هُوَ مُفْرَدٌ»

(و بعضی جنس‌ها مفردند).

« و هو الذي لا جنس له و ليس تحته جنس »

(و آن جنسی است که جنسی فوقش نیست و جنسی تحتش نیست. جنس برایش نیست (یعنی فوقش جنس نیست)، تحتش هم جنس نیست؛ بلکه خودش جنس تک است، نه فوقش دارد نه تحتش). اون (و هما إضافيان و قد يجتمعان مع التقابل) مطلب دومی است که به آن نرسیدیم.

توضیح علامه حلی (شرح)

«أَقُولُ: مِنْ أَقْسامِ الْجِنْسِ الْمُفْرَدُ»

(از اقسام جنس، مفرد است. «من اقسام» می‌شود خبر مقدم، «المفرد» می‌شود مبتدای مؤخر. یعنی از اقسام جنس، جنس مفرد است).

« و هو الذي لا جنس فوقه و لا تحته »

(جنس مفرد چیست؟ آن است که نه فوقش و نه تحتش جنسی است).

« و يذكر في مثاله العقل »

(و یا در مثال این مفرد یاد کرد «العقل» را. یعنی عقل را مثال این جنس مفرد قرار می‌دهد. اگر می‌خواهند برای جنس مفرد مثال بزنند، به عقل مثال می‌زنند).

« بشرط أن لا يكون الجوهر جنسا »

(به شرط اینکه جوهر جنس برای عقل نباشد. چون اگر جوهر جنس برای عقل باشد، لازم می‌آید که عقل مافوق داشته باشد (جنس فوق داشته باشد)، و چیزی که جنس فوق دارد جنس مفرد نیست. پس به شرط «ان لا یکون الجوهر جنسا له»؛ جوهر جنس نباشد که جنس مافوق پیدا نکند).

« و أن يكون صدقه على أفراده صدق الجنس على أنواعه. »

(شرط بعدی: و اینکه باشد صدقش بر افرادش (بر ما تحته) مانند صدق جنس بر انواعش. پس مانند صدق نوع نباشد؛ اگر مانند صدق نوع بود، لازم می‌آید جنس داشته باشد [در مافوق]. مانند صدق جنس بر انواع باشد؛ یعنی مادونش هم انواع باشند، مادونش هم انواع باشند نه یک جنس باشند. و الا بعداً لازم می‌آید که این جنس مفرد نباشد، چون در جنس مفرد شرط بود که مادونش جنس نباشند.).

و از إذا عرفت هذا می‌خواهد بیان کند حکم دوم را که « و هما إضافيان » است. بعد از دو خط می‌خواهد بیان کند حکم سوم را که « و قد يجتمعان مع التقابل ». این سه تا را می‌خواست بیان کند. حکم اول را بیان کرد؛ ما در متن هم حکم اول را خواندیم، هم در شرح حکم اول را خواندیم. حکم دوم چه در متن چه در شرح ان شاء الله در جلسه ی آینده.

 

[سؤال:] اینکه ضمیر «هو» در «کلی» و «کلی» بعد از «جنسهما»... متن کتاب ضمیر را مفرد آوردیم، بعضی که «جنسها» دارد و «جنسهما» دارد و ضمیر به آن «جنسها» برگردد درست است؟ چون ضمیر مفرد آمده، پس باید جنس هم که مرجع است مفرد باشد. منتها اضافه به ضمیرهما برگردد.

[پاسخ:] جواب این است که کجا برمی‌گردد؟ به هر یک از این دو تا. چون هما جنسهما (یعنی هر یک از این جنس که انسان جنس هست)، کلی به هر دو برمی‌گردد. عبارت نگفتند که عرض آن را هم به این صورت طبیعی می‌شود تقسیم کرد. برای آن تقسیم که به طبیعی و عقلی و منطقی بود آن دلیل اقتضا می‌کند.

[سؤال:] دلیل از کجا؟

[پاسخ:] نگفتیم چون کلی تقسیم می‌شود، اجزای کلی هم تقسیم می‌شود. نگفتیم چون کلی تقسیم می‌شود، جنس و فصل هم تقسیم می‌شود. گفتیم همان‌طور که کلی تقسیم می‌شود، جنس و فصل تقسیم می‌شود. در این نیست؛ نه اینکه چون کلی تقسیم شد، این‌ها تقسیم می‌شوند. و الا اگر دلیل بود، به قول شما باید کلی تقسیم شد، تمام مصادیقش تقسیم بشود.

سوال: ...

پاسخ: نه، فقط این تشبیه است. ظاهراً دلیل نیست، بلکه تشبیه است؛ همان‌طور که ظاهر عبارت نشان می دهد.

 


logo