89/12/03
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /انحصار ترکیب عقلی در جنس و فصل
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ احکام جزء /انحصار ترکیب عقلی در جنس و فصل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[انحصار ترکیب عقلی در جنس و فصل]
«قال: و لا تركيب عقلي إلا منهما»[1]
در احکام اجزاء بحث کردیم و رسیدیم به اینکه بعضی از اجزای ماهیت جنس اند و بعضی فصل. بعد احکام مربوط به جنس و فصل گفته شد. حالا رسیدیم به این حکم که اگر بخواهیم ترکیب عقلی پیدا کنیم، ترکیب عقلی فقط ترکیب از جنس و فصل است.
ترکیب گاهی خارجی است و گاهی عقلی. ترکیب خارجی را عقل هم می فهمد، ولی وقتی که این ترکیب را عقل فهمید، ترکیب عقلی نمی شود؛ باز هم ترکیب خارجی است. ترکیب عقلی ترکیبی است که اجزایش در عقل باشند و ظرف تحققشان هم در عقل باشد. اما اگر اجزاء در خارج بودند و ظرف ترکیب هم در خارج بود و عقل از این ترکیبِ ویژه صورت برداری کرد، ترکیب عقلی درست نمی شود.
مثلاً ماهیت انسان مرکب می شود از جنس و فصل. انسان خارجی هم مرکب می شود از ماده و صورت. ماده و صورت خارجی اند و ترکیبشان هم در خارج است، ولی ذهن متوجه این ترکیب می شود. الان در ذهن شما نقش بسته که انسان ماده ای دارد که بدنش است و صورتی دارد که نفسش است و او در خارج مرکب از این دو تاست. اینقدر در ذهن ما تأثیر دارد و فهمیده می شود، اما یک مرکب عقلی درست نمی شود؛ بلکه همان مرکب خارجی دارد حکایت می شود و فهمیده می شود. پس به این نمی گوییم ترکیب عقلی.
ترکیب عقلی آنجایی است که شیء مرکب باشد از اجزایی که به تحلیل عقل به دست آمده اند، نه اجزای خارجی. مثلاً جنس و فصل را شما در خارج نمی یابید؛ برای هیچ ماهیتی عقلتان هر ماهیتی را تحلیل می کند به جنس و فصل. جنس در عقل به عنوان یک جزء و فصل هم به عنوان یک جزء برای ماهیت درست می شود. از ترکیب ماهیت از این اجزایی که عقل آنها را ساخته، می شود ترکیب عقلی.
می فرماید که ترکیب عقلی فقط در جنس و فصل است، در چیز دیگر نیست. مثلاً ترکیب از ده تا واحد، ترکیب خارجی است [در ذهن ریاضی]؛ اما ترکیب از جنس و فصل، ترکیب عقلی است.
خب در این عبارت ادعا می شود که ترکیب عقلی منحصراً ترکیب از جنس و فصل است و ما باید این را اثبات کنیم؛ یعنی اجزای ماهیت را ملاحظه کنیم و ببینیم که وقتی ما تمام اجزاء ماهیت را ملاحظه کردیم و دیدیم که بعضی هایشان جنساند و بعضی هایشان فصل اند، نتیجه می گیریم که ماهیتی که مرکب است از اجزای عقلی، اجزای عقلی اش منحصراً جنس و فصل است.
حالا باید اثبات کنیم که تمام اجزای ماهیت یا جنس اند یا فصل؛ که این اثباتش با تقسیم و حصر اقسام روشن می شود. ما یک ماهیت را منحل می کنیم به اجزایش، دوباره اجزایش و اجزای اجزایش را تا جایی که ممکن است پیش می آییم؛ تمام این اجزای به دست آمده را ملاحظه می کنیم، یا جنس اند یا فصل. البته ممکن است جنسِ جنس باشد، ممکن است فصلِ جنس باشد، ولی بالاخره یا جنس است یا فصل است. ممکن است حالا جنس قریب نباشد، فصل قریب نباشد، بعید باشد یا ابعد باشد، ولی بالاخره به طور مطلق یا جنس است یا فصل. بحث به طور مطلق است، یعنی با قطع نظر از قریب بودن و بعید بودن.
وقتی ثابت کردیم که تمام اجزای تحلیل شده یک ماهیت همه می شوند جنس و فصل، از اینجا نتیجه می گیریم که ترکیب عقلی منحصر است در جنس و فصل. این اجمال مطلب بود که عرض کردم؛ تفصیلش را وقتی یک قسمت عبارات را عرض کردم، به آن قسمت مفصل رسیدم انشاءالله [بیان می کنم].
صفحه ۹۵، سطر چهارم:
«قالَ: وَ لا تَرْكِيبَ عَقْلِيٌّ إِلّا مِنْهُما»
(هیچ ترکیب عقلی نداریم جز ترکیب از جنس و فصل).
«أَقُولُ: التَّرْكِيبُ قَدْ يَكُونُ عَقْلِيّاً وَ قَدْ يَكُونُ خارِجِيّاً»
(ترکیب گاهی عقلی است و گاهی خارجی).
(و ترکیب خارجی ترکیبی است از اجزای خارجی).
«كَترْكِيبِ الْعَشَرَةِ مِنَ الْآحادِ»
(چون این مثال برای «قد یکون خارجیا» است؛ برای «قد یکون عقلیا» مثال نزده، چون بعداً می خواهد تشکیل ش بدهد و درباره اش می خواهد به طور مفصل بحث کند. ترکیب خارجی را با همین مثال بیان می کند و کنارش می گذارد، دیگر در موردش بحث نمی کند؛ لذا مثالش را می آورد که بحثش را تمام کند، بعد وارد این ترکیب عقلی می شود و توضیح می دهد که تا آخر این شرح درباره همین ترکیب عقلی بحث می شود).
«و التركيب العقلي لا يكون إلا من الجنس و الفصل»
(و ترکیب عقلی نمی باشد مگر از جنس و فصل. این مدعاست. از اینجا استدلال شروع می شود به استدلال کردن که به تفصیل توضیح خواهم داد).
[تحلیل اجزای ماهیت: مشترک و مختص]
این بحثی که ما الان می خواهیم شروع کنیم، به تفصیل در شرح مطالع (صفحات ۶۴ و ۶۵) آمده است؛ آنجا را بهتر است مراجعه کنید. قسمتی را در اینجا علامه بیشتر توضیح داده، قسمتی را آنجا قطب رازی بیشترتوضیح داده که مراجعه بفرمایید. وقتی هر دو را با هم مطالعه کنید، مطلب کامل برایتان روشن می شود.
ماهیت را تحلیل می کنیم به چه؟ ماهیت مرکب را تحلیل می کنیم به اجزاء. مثلاً انسان را تحلیل می کنیم به اجزاء. این اجزاء را یکی یکی می گوییم: یا مختص اند (یعنی مختص به ماهیت) یا مشترک اند.
یعنی ماهیت انسان که مرکب است اجزایی دارد:
۱. یکی جزئی که «ناطق» است؛ مختص انسان است، در ماهیت دیگر پیدا نمی شود و این فصل انسان است.
۲. یکی جزء مشترک (یعنی «حیوان»).
و این جزء مشترک، «تمامِ مشترک» است. تمامِ مشترک با مشترک و تمامِ مشترک فرق دارد. اصلاً تمامِ مشترک را باید ما در ذهنمان بسپریم یعنی چه؛ یک وقت اشتباه نکنیم تمامِ مشترک را با مشترکِ بینِ تمام. مشترکِ بینِ تمام با تمامِ مشترک فرق می کند.
مثلاً حیوان را ملاحظه کنید؛ بین انسان و فرس مشترک است. آیا انسان و فرس چیز دیگری که مشترک باشد دارند یا ندارند؟ چیز دیگری بینشان مشترک نیست، فقط حیوانیت است. غیر از حیوانیت مشترکِ دیگری ندارند. ممکن است شما بگویید «جسم» هم بینشان مشترک است؛ می گوییم خب این هم داخل حیوانیت است. بگویید «حرکت ارادی» هم دارند؛ می گوییم خب این هم داخل حیوان است. میگویید «جسم» هستند، «نمو» هم میکنند؛ می گوییم این هم داخل حیوان است. هرچه مشترک بین اینها داشتید، میبینید حیوان جمعش کرده است.
پس حیوان «تمامِ مشترک» است؛ یعنی همه مشترکات است. تمامِ مشترک معنایش این است: یعنی همه مشترک ها را جمع کرده است. این میشود تمامِ مشترک. در منطق می گویید تمامِ مشترک جنس است؛ شاید کامل توضیح داده نشده باشد که تمامِ مشترک چیست. تمامِ مشترک معنایش این است: یعنی همه مشترکات بین اینها را باید همین یکی اعلام کند، ارائه بدهد تا بشود تمامِ مشترک. یعنی هرچه مشترک بین فرس و انسان شما ملاحظه می کنید، میبینید همه شان در حیوان جمع است. بیرون از حیوان که می آیید، میبینید «صاهل» است که فصل است، «ناطق» است که فصل است؛ این دیگر حیوانیت نیست، چون مشترک نیست، این جز مختصات است و فصل است.
حالا «جسم» مشترک است بین انسان و فرس؟ بله مشترک است؛ فرس جسم است، انسان هم جسم است. ولی تمامِ مشترک نیست، چون «حساس» را شامل نمی شود. یکی از مشترکات بین انسان و فرس حساس است، یکی متحرک بالاراده است؛ جسم شامل آنها نمی شود. جسم فقط «قابل ابعاد ثلاثه بودن» را شامل می شود، «جوهر بودن» را شامل میشود. اینها مشترک اند، اما تمامِ مشترک نیستند. پس مشترک با تمامِ مشترک فرق دارد. به هر مشترکی جنس نگویید؛ هر چیزی که مشترک شد جنس نمی شود، باید تمامِ مشترک باشد تا جنس باشد.
خب بیاییم بالاتر. از فرس بگذریم، برسیم به فرس و انسان و شجر. فرس و انسان و شجر؛ این سه تا را حساب کنید. تمامشان را حیوان می گیرد؟ نه، چون حیوان شامل شجر نمی شود. اصلاً شجر با آن دوتای دیگر (با انسان و فرس) در حیوانیت شریک نیستند. اصلاً حیوان مشترک بین این سه تا نیست. نه تنها تمامِ مشترک نیست، اصلاً مشترک هم نیست. بین انسان و فرس تمامِ مشترک بود، اما حالا که شجر اضافه شد، نه تنها تمامِ مشترک نیست، بلکه مشترک هم نیست.
اما «جسم نامی»؛ جسم نامی تمامِ مشترک است. تمامِ مشترک بین انسان و فرس و شجر است. یعنی مشترکات این سه تا را تماماً شامل شده است. نه مشترکات انسان و فرس را؛ بعضی از [مشترکات] انسان و فرس را ندارد، ولی ما جسم نامی را نسبت به انسان و فرس نسنجیدیم، نسبت به انسان و فرس و شجر سنجیدیم. باید ببینیم مشترکات بین این سه را دارد یا نه؟ بله، مشترکات بین این سه تا را دارد. مشترکات بین این سه تا این است که جسم هستند، نامی هم هستند (شجر نمو می کند و جسم است، انسان و فرس هم نمو می کنند و جسم هستند). چیزهای دیگری که بین انسان و فرس مشترک است، بین شجر و اینها مشترک نیست.
پس جسم نامی تمامِ مشترک است. تمامِ مشترک است برای چه؟ برای شجر، حیوان، انسان. این سه تا را اگر در نظر بگیرید، تمامِ مشترکشان می شود جسم نامی. پس جسم نامی هم جنس است، اما جنس قریب نیست؛ نه برای انسان و فرس. جنس انسان و فرس حیوان بود. این جنس برای انسان و فرس و شجر است و نسبت به انسان جنس بعید می شود.
اینجا را توجه کنید: هم حیوان جنس انسان است، هم جسم نامی جنس است. اما حیوان جنس قریب است و جسم نامی جنس بعید. علت بعید بودنش هم این است که یک نوع دیگری که در ردیف انسان نبود (شجر)، کنار انسان قرار داده شد و این جسم نامی او را هم شامل شد. جسم نامی برای شجر و انسان و فرس مجموعاً جنس قریب است، اما برای انسان و فرس (اگر شجر را ازش بیرون بکشید) دیگر این جسم نامی جنس [قریب] نیست. دقت کنید این را تکرار می کنم: وقتی شجر را از این سه تا بیرون کشیدید، دیگر جسم نامی جنس [قریب] نیست، حیوان جنس است. پس جنس است برای آن سه تا (جنس قریب برای آن سه تا) و در نتیجه جنس بعید برای آن دو تا (یعنی برای انسان).
این را که توضیح می دهم، روشن می شود چیزهایی که در منطق خواندید با این روشنتر می شود. در همین مثالی که جسم نامی را ملاحظه کنید، تمام مشترکات (تمام مشارکات) را جمع کردیم. یعنی هم بر انسان صدق می کند، هم بر فرس صدق می کند، هم بر حیوان صدق می کند، هم بر شجر و انواع شجر صدق می کند و تمام این مشارکات را دارد.
پس مشترک است بین تمام. دقت می کردید؟ مشترک است بین تمام، ولی تمامِ مشترک نیست [نسبت به انسان و فرس به تنهایی]. مشترک بین تمام هست (یعنی بین تمام مصادیق مشترک است) ولی همه مشترک های آن مصادیق را جمع نکرده است. چون مثلاً حساس و متحرک بالاراده مشترک است بین بعضی از این مصادیق، ولی جسم نامی شامل حساس و متحرک بالاراده نمی شود. پس تمامِ مشترک نیست برای همه موارد، ولی مشترک بین همه موارد هست.
از اینجا فرق بین «مشترک بین تمام» و «تمامِ مشترک» روشن می شود. جنس را نباید بگوییم مشترک است؛ جنس را نباید بگوییم مشترک بین تمام است؛ جنس را باید بگوییم «تمام المشترک». تمامِ مشترک با مشترکِ بین تمام فرق دارد. گاهی ملاحظه می شود که بعضیها خلط میکنند بین تمامِ مشترک و مشترکِ بین تمام. وقتی تمامِ مشترک میگوییم، مشترکِ بین تمام به ذهنشان میآید و این درست نیست. مشترکِ بین تمام جنس نیست، تمامِ مشترک جنس است.
تمامِ مشترک را توضیح دادم: یعنی چیزی (مفهومی) که بتواند همه مشترکات مصادیقش را جمع کند؛ این می شود تمامِ مشترک. که توضیح هم دادم، مثال گفتم که حیوان تمامِ مشترک است بین انسان و فرس؛ یعنی هرچه مشترک بین انسان و فرس ملاحظه کنید، می بینید در حیوان هست. پس حیوان میشود تمامِ مشترک.
خب این یک مطلبی بود که لازم بود گفته شود، چون اینجا مطرح نشده و در منطق خوانده شده و نوعاً خوب فهمیده نشده است. الان عرض کردم که آن بحث کامل بشود. اینجا خوب دقت کنید تا چیزی جا نماند.
[تقسیم اجزای ماهیت در متن]
حالا از مقدمه بحث بیرون آمدیم. ببینیم چه می گوییم. می گوییم که ماهیتی را مثل ماهیت انسان تحلیل می کنیم به دو جزء: یکی ناطق، یکی حیوان. این دو تا را می گوید: یکی اش مختص است (یعنی مختص انسان است)، دیگری مشترک است. مشترک هم تمامِ مشترک است. از همین تمامِ مشترک من حاشیه رفتم به آن بحث منطقی.
آن جزئی که مختص است اسمش می شود فصل (فصل قریب هم هست برای انسان). آن جزئی که تمامِ مشترک است می شود جنس (یعنی حیوان)؛ این تمامِ مشترک هم جنس قریب است برای انسان.
مرحوم علامه اینجا وارد بحث می شود. می گوید این دو تایی که تحلیل کردیم، یا مختص است یا مشترک. مختص را می گوید فصل. مشترک را تقسیم میکند که یا «تمام المشترک» است یا «جزء تمام المشترک» است.
جزء تمام مشترک، مشترک هست ولی تمامِ مشترک نیست. خب تمامِ مشترک شد حیوان. حیوان که تمامِ مشترک است، جزء دارد؛ مثلاً جسم یا جسم نامی جزء حیوان است. یعنی حیوان را وقتی تحلیل کنید، می شود جسم نامی (این جنسش) و متحرک بالاراده و حساس (فصلش). پس یک جزء حیوان می شود جسم نامی.
این جسم نامی مشترک است، اما تمامِ مشترک نیست. یعنی مشترک هست (بالاخره مشترک بین انسان و چیزهای دیگر است)، اما تمامِ مشترک بین انسان و چیزهای دیگر نیست. همانجور که توجه کردیم، شجر را که آوردیم، جسم نامی تمامِ مشترک شد [برای سه تا]؛ شجر را برداشتیم، از جسم نامی جنس انسان نشد [جنس قریب نشد].
پس جسم نامی مشترک هست بین انسان و فرس، اما تمامِ مشترک نیست؛ چون همه خصوصیات انسان و فرس را جمع نکرده است. اما «جزء تمام مشترک» هست؛ جزء حیوان است، چون حیوان را تحلیل می کنید به جسم نامی و... . جسم نامی اینجا جزئی است از آنچه که مشترک است بین اینها.
بنابراین:
۱. یا تمامِ مشترک است (حیوان).
۲. یا جزء تمامِ مشترک است (یعنی جسم نامی).
روشن شد؟ خب پس دو جزء برای انسان درست کردیم: یکی ناطق، یکی حیوان. ناطق شد فصل، حیوان شد جنس. الان این دو جزء یکی شد جنس، یکی شد فصل.
ملاحظه کنید تمام این اجزای اقسامی که من می شمارم، تمام این اجزایی که می شمارم، تماماً یا جنس هستند یا فصل هستند. حالا یا بعید یا قریب. بعید و قریبش را بردارید، می شود جنس. قید بعید را بردارید، قید قریب را بردارید؛ دیگر نمی گوییم قریب، جنس نمی گویید؟ آری می گویید. چه نسبتی دارد؟ شما همین را می گویید. ما می گوییم تمام اجزای تحلیلی همه شان می شوند جنس و فصل. تمام اجزای مرکب عقلی جنس و فصل اند. البته تمام این توضیحاتی که من می دهم خیلی در اجزاء پیش می آید؛ هرچه به دست می آید می بینید یا فصل قرار می دهیم یا جنس قرار می دهیم، دیگر غیر از جنس و فصل نداریم.
حالا توجه کردید ما انسان را تحلیل دادیم به دو جزء: یکی مختص شد (فصل)، یکی مشترک شد. مشترک را تقسیم می کنیم: می گوییم یا تمامِ مشترک است (جنس)، یا تمامِ مشترک نیست بلکه جزء تمامِ مشترک است. این را ببینیم چه می شود.
جزء تمامِ مشترک را می گوییم دو قسم است:
الف) یا مساوی با تمامِ مشترک است.
ب) یا اعم از تمامِ مشترک است.
مثال بزنیم: حیوان نسبت به انسان تمامِ مشترک است. این را برایش جزء درست می کنیم: یک جزء جسم نامی، یک جزء هم حساسِ متحرکِ بالاراده است. حساسِ متحرکِ بالاراده را یک جزء حساب کنید، جسم نامی را یک جزء.
خب پس الان حیوان که تمامِ مشترک بود، دو جزء دارد. یک جزئش که حساسِ متحرکِ بالاراده است، جزء تمامِ مشترک است ولی مساوی با تمامِ مشترک است. حساسِ متحرکِ بالاراده مساوی با حیوان است (حیوان تمامِ مشترک است). این جزء (حساسِ متحرک) که جزء این تمامِ مشترک است، مساوی با تمامِ مشترک است؛ مساوی با خود حیوان است. مثل فصل انسان که مساوی با خود انسان است، فصل حیوان هم مساوی با خود حیوان است.
پس این جزء مشترک است (خودش تمامِ مشترک نیست، جزء تمامِ مشترک است)، ولی جزءِ مختص است. این را به آن می گوییم فصل. اما فصلِ چی؟ حیوان جنس بود؛ جنس انسان عبارت شد از حیوان. این حساسِ متحرکِ بالاراده فصلِ انسان نیست، فصلِ جنسِ انسان است (یعنی فصلِ حیوان است).
خب فصلِ جنسِ انسان نسبت به انسان می شود فصل بعید. فصلِ خود انسان (ناطق) نسبت به انسان فصل قریب بود. اما فصلِ جنسِ انسان (که فصل حیوان است) نسبت به حیوان فصل قریب است، نسبت به انسان فصل بعید است. قرار شد قریب و بعید را برداریم؛ خب برمی داریم. پس این حساسِ متحرکِ بالاراده که جزء تمامِ مشترک شد، فصل شد؛ فصل بعید، ولی بعیدش را برداشتیم شد فصل.
پس این هم که پیدا کردیم، بیرون از جنس و فصل نشد. می خواهیم اجزایی پیدا نکنیم [که غیر از جنس و فصل باشند]. الان جزء اول که پیدا کردیم جنس و فصل بود (جزء اول و دوم جنس و فصل بود). جزء سوم الان پیدا کردیم که شد جزء تمامِ مشترک (یا فصلِ تمامِ مشترک) و فصل بعید. ما گفتیم بعیدش را برداریم، شد فصل.
قسم دوم که پیدا کردیم: این جزء تمامِ مشترک بود. چون اگر تمامِ مشترک باشد گفتیم تمامِ مشترک تجزیه می شود: یکی اینکه مساوی باشد، یکی اینکه اعم باشد.
آن که اعم میشود، میشود جسم نامی. جسم نامی هم مشترک است (جزء تمامِ مشترک است). تمامِ مشترک حیوان بود، جسم نامی هم جزء حیوان است. چون شامل او میشود، شامل غیر او هم می شود. این را بلند میکنیم [بررسی می کنیم]. جسم نامی اعم است از حیوان؛ یعنی جزء تمامِ مشترک هست، اما نه جزء مساوی، بلکه جزء اعم.
این جزء غیر مختص را اینطور می گوییم: این که جزء تمامِ مشترک است، حالا این چه جزء تمامِ مشترکی است؟ باز تقسیم می کنیم. باز هم در تقسیم اقسامی که می آید باید جنس و فصل باشند. البته جنس بعید و فصل بعید و جنس ابعد و فصل ابعد و اینها هستند، ولی قرار است آن [قید]شان را برداریم و برمی داریم، باز می شود جنس و فصل.
این قسمت را بعدا عرض می کنم.
این «جزء اعم برای تمام»؛ این را هنوز تقسیم نکردیم. این را من وقتی که عبارت را خواندم و به آن رسیدیم، تقسیمش را شروع می کنیم.
پس الان ما ماهیت را تقسیم کردیم (ماهیت انسان را) به دو جزء: مختص و مشترک. مشترکش را هم گفتیم یا تمام المشترک است یا تمام المشترک نیست. تمام المشترک باشد، جنس است. تمام المشترک نباشد، جزء تمام المشترک خواهد بود. اگر جزء تمام المشترک بود، یا جزء مختص است (مساوی) یا جزء اعم است. جزء مختصش را که فصلِ جنس بود بیان کردیم. جزء اعمش باقی مانده که جسم نامی است. پس آنچه که الان باقی است و بعداً باید بحثش را شروع کنیم، «جزء اعم برای تمامِ مشترک» است. این را بعداً باید بحث کنیم و تقسیمش کنیم.
چون مطلب اقسامش زیاد می شود، یک نقطه را ممکن است خسته بشوید. من تکه تکه می گویم و تطبیق می کنیم، بعد دوباره ادامه می دهم. راهش این است که از اول یکسره گفته بشود، نباید تکه تکه گفته بشود؛ منتها من فکر می کنم اگر یکسره گفته بشود، یک خُرده این اقسام با هم خلط بشود.
[تطبیق با متن: تحلیل اجزاء]
«أقول: التركيب قد يكون عقليا و قد يكون خارجيا كتركيب العشرة من الآحاد و التركيب العقلي لا يكون إلا من الجنس و الفصل»
(حالا در این می خواهیم ثابت کنیم که تمام اجزایی که از یک مرکب عقلی به دست می آید، جنس و فصل است).
«لِأَنَّ الْجُزْءَ»
(زیرا جزء؛ یعنی جزء این مرکب عقلی).
«إما أن يكون مختصا بالمركب»
(یا مختص به آن مرکب است. مثلاً مرکب را در اینجا فرض کنیم انسان، که دو جزء دارد. یکی جزء مختص که ناطق است، که مختص به انسان است).
«أَوْ مُشْتَرَكاً»
(یا مشترک است. نمی گوییم تمامِ مشترک، می گوییم مشترک. بعد تقسیمش می کنیم به اینکه یا تمام است یا جزء تمام).
«و الأول هو الفصل القريب»
(پس اولی - که جزء مختص است - فصل است. این فصل، فصل قریب است مثل ناطق).
«وَ الثّانِي»
(و دومی که مشترک است؛ یعنی جزء انسان است و مشترک هم هست).
«إِمّا أَنْ يَكُونَ تَمامَ الْمُشْتَرَكِ»
(یا تمامِ مشترک است بین انسان و مثلاً فرس).
«أَوْ جُزْءاً مِنْهُ»
(یا جزئی از آن است؛ یعنی جزئی از تمامِ مشترک، نه جزءاً من المشترک. جزءاً من تمامِ المشترک).
«و الأول هو الجنس»
(پس اولی که تمامِ مشترک است، جنس است. حیوان برای انسان جنس است، جنس قریب هم هست. اما خب قریب بودنش به کنار، جنس است).
«وَ الثّانِي»
(و دومی؛ یعنی آن که جزء تمامِ مشترک است. دو قسم می شود: تمامِ مشترک در مثال ما حیوان شد. جزء حیوان یکی جسم نامی است که اعم از تمامِ مشترک است (یعنی اعم از حیوان)، یکی متحرکِ حساس است که مساوی است با این تمامِ مشترک (یعنی این مساوی است). حالا می گوییم: «و الثانی» - یعنی آن که جزء تمامِ مشترک است).
«إما أن يكون مساويا له»
(یا مساوی با تمامِ مشترک است؛ مساوی با حیوان است، که ما مثال زدیم به حساسِ متحرک).
«أَوْ أَعَمَّ مِنْهُ»
(یا اعم از تمامِ مشترک است؛ که مثال زدیم به جسم نامی).
«و الأول يلزم منه»
(اولی؛ آن که جزء تمامِ مشترک باشد و مساوی باشد - در متن گفته «مختص»، منظور مساوی با آن جنس است که مختص به آن می شود. یعنی جزء حیوان است و مختص به حیوان است، مثل حساسِ متحرکِ بالاراده).
«كونه فصلا للجنس»
(آن فصلِ جنس است؛ یعنی فصلِ حیوانیت است).
« فيكون فصلا مطلقا و هو المطلوب»
(پس فصل است مطلقاً. مطلقاً یعنی بدون توجه به قریب و بعید. در حاشیه شرح مطالع اینطور معنا شده: نسبت به قریب و بعید مطلق است، نه قید قریب دارد نه قید بعید. نسبت به این دو مطلق است، یعنی رهاست، هیچکدام از اینها را ندارد. همین جور که عرض کردم.. فصل قریب را شما برمی دارید می شود فصل؛ فصل بعید را برمی دارید می شود فصل. «فصل الجنس» فصل بعید است؛ جنسش را بردارید (یا بعیدش را بردارید) می شود فصل. «فیکون فصلا مطلقا»؛ چون این است که از جا در رفته یا الان بالاخره به چیزی [بند نیست]).
[تحلیل جزء اعم از تمام مشترک]
خب تا اینجا را من از خارج گفته بودم.
حالا رسیدیم به جزئی که جزء است برای تمامِ مشترک و اعم هست از تمامِ مشترک؛ مثل جسم نامی. جسم نامی جزء است از برای تمامِ مشترک (تمامِ مشترک حیوان بود) و جزء نامی هم هست. حالا این را می خواهیم تقسیم کنیم.
عبارت را دقت کنید:
«وَ الثّانِي»
(و دومی؛ یعنی آن که اعم است).
«و الثاني إما أن يكون تمام المشترك أو لا يكون»
(این عبارت «بین تمام المشترک و ما لا یصدق علیه تمام المشترک» در بعضی نسخه ها افتاده است. اگر در کتاب شما نیست، بنویسید. عبارت این است: «و الثانی: اما ان یکون تمام المشترک بین تمام المشترک و ما لا یصدق علیه تمام المشترک»).
خب حالا که عبارت را اصلاح کردیم، توجه کنید که از خارج چه عرض می کنم:
جسم نامی را بررسی کنید. مشترک است بین حیوان و شجر. حیوان چه سمتی داشت؟ تمامِ مشترک [اولیه] بود. شجر نسبت به آن این است که «لا یصدق علیه». شجر گفته میشود «لا یصدق علیه تمام المشترک» (حیوان بر آن صدق نمی کند). یعنی شجر چیزی است که تمامِ مشترکِ حیوان بر آن صدق نمی کند.
پس جسم نامی تمامِ مشترک است بین «تمامِ مشترکِ اولی که داشتیم» (یعنی حیوان) و «چیزی که تمامِ مشترکِ اول مان بر آن صدق نمی کند» (یعنی شجر).
جسم نامی تمامِ مشترکِ این دو تاست؛ یعنی بین تمامِ مشترکِ اول و ما لا یصدق علیه تمامِ مشترک. خود جسم نامی تمامِ مشترکِ این دو تاست. این دو تا یکی شان تمامِ مشترک است (حیوان)، یکی شان ما لا یصدق علیه تمامِ مشترک است (شجر). جسم نامی تمامِ مشترک هست بین حیوان و شجر؛ یعنی هر مشترکی (مشترکاتی) که بین حیوان و شجر هست، جمع شده در جسم نامی.
این یک فرض که آن جزئی که ما به دست آوردیم، تمامِ مشترک است بین تمامِ مشترکِ اولی و ما لا یصدق علیه تمامِ مشترکِ اول.
یک فرض دیگر: جزئی که اعم است از تمامِ مشترک (یعنی اعم است از حیوان)، ولی گاهی هم اینطور نیست [که تمام مشترک باشد]. گاهی جزئی که اعم از حیوان است.، دقت کنید این را عرض می کنم، با مثال عرض می کنم بعد برمی گردم توضیح می دهم.
جزء حیوان بحث مان در این بود که اعم از تمامِ مشترک باشد (تمامِ مشترک هم حیوان بود). جزء اعمِ تمامِ مشترک (یعنی جزء حیوان، جزئی که اعم از حیوان است) تمامِ مشترک بین حیوان و شجر نیست، اما مشترک است. مثل چی؟ مثل «مختص به جسم نامی».
خود جسم نامی تمامِ مشترک شد بین حیوان و شجر. اما آن فصلِ نامی است (فصلِ جسم نامی است)؛ تمامِ مشترک نیست بین حیوان و شجر، آن مختص است. مختص به جسم نامی است. و چون مختصِ جسم نامی است و جسم نامی هم جنس است (گفتیم دیگر)، پس این مختص می شود «فصلِ جنس». فصلِ جنس، اما فصلِ بعید. این جنس (جسم نامی) فصلِ قریب برای حیوان است؟ نه، فصلِ جنس است. فصلِ ابعد برای انسان است.
حالا چیست آن فصل؟ کار نداریم. اگر بخواهیم توضیح بدهیم می گوییم تغذیه تنمیه و تولید. «تغذیه» (قوه غاذیه) که مختص جسم نامی است. هر جسمی که نمو می کند تغذیه دارد؛ با تغذیه جلو یک تحلیل رفته را می گیرد، تنمیه دارد، نمو می کند، تولید مثل می کند. حالا هرچه هست کاری نداریم، نمی خواهم اسمش را ببرم.
یک جزء مختصِ جسم نامی است که عرض کردم فصلِ قریب است برای نامی و مختص است. اما همین نسبت به حیوان فصلِ بعید است، نسبت به انسان فصلِ ابعد است. قرار شد از بعید و ابعدش، بعیدش را برداریم، ابعدش را برداریم؛ چه می ماند؟ فصل.
جنس هم همینطور؛ قرار شد جنسش را هم برداریم. پس باز هم رسیدیم به فصل. همینطور پیش می رویم تا جایی که تمام بشود. یک جایی بالاخره تمام می شود. همه اش را که منحل کردید، مرکب را تحلیل کردید، همه اجزاء را می بینید یا جنس اند یا فصل. پس اینکه ما گفتیم مرکب عقلی منحصراً از جنس و فصل ترکیب می شود، نتیجه گیری کردیم. این استدلال تمام شد.
[تطبیق با متن: ادامه تحلیل]
«وَ الثّانِي»
(ثانی یعنی آن جزء تمامِ مشترک که مختص به تمامِ مشترک نیست، بلکه اعم از تمامِ مشترک است؛ مثل جسم نامی که مختص به حیوان نیست، بلکه اعم از حیوان است).
«إِمّا أَنْ يَكُونَ تَمامَ الْمُشْتَرَكِ بَيْنَ تَمامِ الْمُشْتَرَكِ وَ ما لا يَصْدُقُ عَلَيْهِ تَمامُ الْمُشْتَرَكِ»
(یا تمامِ مشترک است بین تمام المشترک [حیوان] و ما لا یصدق علیه تمام المشترک [شجری که حیوان بر آن صدق نمی کند]).
«أَوْ لا یکون»
(یا این ثانی که اعم از تمامِ مشترک است، تمامِ مشترک بین تمام المشترک و ما لا یصدق نیست، بلکه مختص است [به آن جنسِ بالاتر]).
«و الأول جنس»
(این اولی جنس است؛ یعنی جسم نامی. جسم نامی جنس است. و عرض کردم جنس همان جنس است؛ جنس یعنی جنسِ جنسِ حیوان است. جنسِ جنس است، یا جنسِ حیوان است. قرار شد حیوان و جنسِ جنس و بعید و اینها را برداریم. جنسِ حیوان است، جنس الجنس است، جنس بعید است؛ همه اینها را بردارید، می گوییم جنس است).
«و الثاني فصل جنس»
(دومی که مساوی با جسم نامی نیست [بلکه مختص آن است]، فصلِ جنس است. یعنی فصل است برای جسم نامی. فصل قریب برای جسم نامی، ولی فصل بعید برای حیوان است، در برابر انسان فصل ابعد است. و مختص است، مشترک نیست، تمامِ مشترک نیست، پس جنس نیست).
«وَ إِلّا»
(و الا؛ یعنی اگر مختص نباشد، این هم تمامِ مشترک باشد و در نتیجه این هم جنس باشد، لازم می آید تسلسل. این مهم است که «لزم التسلسل» اینجا چطور معنا می شود. دو جور معنا می شود که یکی ش منظور نیست. یک تفسیر این است که اینجا بگویید: اگر این مختص را شما تمامِ مشترک قرار بدهید (مختص قرار ندهید)، اگر تمامِ مشترک قرار بدهید، فصلِ جنس نگرفتید بلکه جنس گرفتید. اگر تمامِ مشترک بشود، جنس م یشود؛ اگر مختص بشود، فصل می شود. اینجا مختص نگرفتید، فصل نگرفتید، بلکه تمامِ مشترک گرفتید؛ یعنی جنس گرفتید.
دوباره این جنس جزئی دارد که تمامِ مشترک است، پس راجع به تمامِ مشترکِ [جدید]، تمامِ مشترکِ دیگر باشد، بعد آن هم همینطور، و هکذا تسلسل. این مراد ما نیست.
تسلسلی که مراد است می خواهم عرض کنم: اگر شما این جزء را مختص نگرفتید (این جزئی که اعم در تمامِ مشترک است، این یعنی اعم از حیوان)، این را مختص به جسم نامی نگرفتید (اعم از حیوان است و مختص به جسم نامی)، اگر مختص نگرفتید، این هم تمام المشترک قرار دادید، نگفتید مختص، گفتید این هم تمامِ مشترک است. اگر این تمامِ مشترک بشود، نقل کلام می کنیم در این.
ببینید چطور تسلسل درست می کنم: نقل کلام می کنیم در این. نقل کلام می کنیم یعنی چه؟ یعنی اگر تمامِ مشترک است، باز می گوییم یا تمامِ مشترک است یا جزء تمامِ مشترک است. جزء تمام المشترک که باشد، یا اعم است یا مساوی. تمام تقسیماتی که قبلاً گفتیم، دوباره در این مطلب بازنویسی می کنیم. به جایی می رسیم که مثلاً جزء باشد، جزئی که تمامِ مشترک است بین تمامِ مشترک و چیز دیگر. دوباره باز نقل کلام در این ثانی. باز این تقسیم می شود. دقت کنید که نقل کلام که می کنیم، این دوباره تقسیم می شود به این اقسامی که آوردیم).
«لَزِمَ التَّسَلْسُلُ»
(و الا - یعنی اگر این دومی فصلِ جنس نباشد، یعنی مختصِ جنس نباشد، بلکه تمامِ مشترک باشد و در نتیجه جنس باشد - لزم التسلسل. یعنی دوباره نقل کلام در این می شود و تقسیم قبلی در این دوباره اجرا می شود. باز آخرِ کار ما می رسیم به یک تمامِ مشترکِ دیگر؛ آن را شروع می کنیم به تقسیم کردن. همینجور تمامِ مشترک هایی که پدید می آید، این تمامِ مشترکها را تحلیل می کنیم. تمام اینها محذور تسلسل دارد. پس باید این دومی فصلِ جنس باشد، نه جنسِ جنس باشد).
«فقد ثبت أن كل جزء محمول إما أن يكون جنسا أو فصلا و هو المطلوب.»
(پس ثابت شد که هر جزئی که محمول باشد، یا جنس است یا فصل).
«جزء محمول» سابقاً ظاهر شد؟ بله، ظاهر شد. قبلاً خواندیم جزء تقسیم می شود به جزئی که می تواند محمول باشد و جزئی که نمی تواند محمول باشد. جزء خارجی قابل حمل نیست؛ ماده را بر صورت، صورت را بر ماده نمی توانید حمل کنید. این دو را بر مرکب، مرکب را بر این دو نمی توانید حمل کنید. (البته مرکب را بر اجزاء حمل کنید همینطوری گفتم به عنوان اینکه تمام بحث گفته بشود، و الا جزء محمول یعنی آن جزء بخواهد حمل بشود، مرکب بخواهد حمل بشود مسئله دیگری است. من دارم جزء محمول را توضیح می دهم. در جزء محمول باید بگویم این جزء را بر مرکب حمل می کنیم، این جزء را بر جزء دیگر حمل می کنیم. نباید بگویم مرکب را حمل می کنیم؛ که اگر مرکب بخواهد حمل بشود، آن جزء می شود موضوع، نمی شود محمول. مرکب می شود محمول و این از بحث ما بیرون است. من گفتم برای اینکه تمام اقسام را جمع کرده باشم).
جزئی که محمول نیست، یعنی جزئی که نمی تواند حمل شود بر دیگری و نمی تواند حمل شود بر مرکب. ماده اینطور است، صورت هم اینطور است. به طور کلی اجزای خارجی این طورند؛ اجزای خارجی نه بر یکدیگر حمل می شوند، نه بر شیء.
اما اجزای عقلی بر همدیگر حمل می شوند (حیوان ناطق، ناطق حیوان)؛ بر مرکب هم حمل می شوند (انسان ناطق است، انسان حیوان است). اجزای عقلی هم بر یکدیگر حمل می شوند، هم بر مرکب حمل می شوند. این اجزای عقلی به خاطر اینکه میتوانند حمل بشوند، به آنها می گویند «اجزای محموله». گاهی می گویند اجزای عقلی، گاهی می گویند اجزای محموله.
ولی ایشان می گوید «فقد ثبت» که هر جزء محمولی (یعنی هر جزء عقلی) یا جنس است یا فصل است. مدعای ما هم همین بود که اجزای عقلی منحصرند در جنس و فصل. الان روشن شد که همه اجزای عقلی برمی گردند به جنس و فصل؛ منتها بعضی ها فصل قریب اند، بعضی ها فصل بعیدند، بعضی ابعدند، ولی ما به بعید و قریب و ابعد کار نداریم، همه شان جنس و فصل هستند.
«قال: و يجب تناهيهما.»
(و واجب است تناهی آن دو [جنس و فصل]).
[توضیح تناهی و ترتب]
برای بعضی ماهیتها یک فصل می آورند، بعضی ها چند تا. قبلاً گفتیم آنهایی که چند تا فصل دارند، فصلشان در عرض هم نمی تواند باشد؛ چون گفتیم جنس باید واحد باشد، فصل هم باید واحد باشد (در مرتبه واحد). اگر جنس و فصل چند تا باشند، باید مترتب باشند؛ یعنی در طول هم باشند.
مثلاً انسان چند تا جنس دارد: حیوان هست، جسم نامی هست، جسم مطلق هست، جوهر هست. این همه جنس دارد. چند تا فصل دارد: ناطق هست، متحرک بالاراده هست، حساس هست، نموکننده (فصل جسم نامی) هست، فصل جسم هست، فصل جوهر (قابل ابعاد) هست. این همه فصل دارد. ولی این فصول مترتب اند، مترتب اند یعنی در طول هم اند.
پس بعضی ماهیتها فقط یک جنس و فصل دارند؛ در مورد آنها دیگر نمی شود گفت که جنسشان متناهی است یا نه، اصلاً یکی بیشتر نیست. آنجاها که جنس و فصل متعدد است، گفته می شود آیا متناهی است یا نه. آنجایی که جنس و فصل متعدد نیست، اصلاً جای تناهی نیست.
خب کجاست که ماهیت یک جنس و فصل داشته باشد؟ ماهیتی که جنسش جنس عالی باشد. مثلاً جسم (مثل جسم مطلق) یک ماهیت است؛ جنسش جنسِ فوقِ جسم است (جوهر). این فقط یک جنس بیشتر ندارد. جسم مطلق هم یک جنس دارد که جوهر است. جوهر هم که دیگر جنس ندارد. یک فصل هم دارد که «قابل ابعاد» است. پس جسم مطلق یک جنس دارد که جوهر است، یک فصل هم دارد که قابل ابعاد است. در مورد چنین ماهیتی که اصلاً بحث تناهی و عدم تناهی مطرح نمی شود، که جنسشان متسلسل است یا فصلشان متسلسل است؛ اینها یک دانه بیشتر نیستند، از مترتب نمی شوند.
اما بعضی ماهیت ها هم مثل ماهیت انسان، مثلاً هم جنس و هم فصل متعدد دارند. آنهایی که جنس و فصلشان متعدد است، عرض کردیم که باید مترتب باشند؛ جنسشان مترتب، فصلشان مترتب باشد. الان سؤال این است که ترتب تا کجا طول می کشد؟ این جنس، قبلش یک چیز دیگر است، قبلش یک چیز دیگر است... همینطور برویم تا بی نهایت؟ یا باید متناهی بشود؟ فصل هم همینطور؛ قبلش فصل دیگر است، قبلش فصل دیگر همینطور پیش برویم تا بی نهایت یا یکجا تمام بشود؟
جواب می دهند: « یجب تناهیهما» (واجب است متناهی بشوند). یکجا باید تمام بشوند، تا بی نهایت نمیشود رفت.
پس روشن شد: ماهیتی داریم که جنس و فصلش مترتب نیستند (یعنی اصلاً متعدد نبودند که بخواهند مترتب باشند)، و ماهیتی که جنس و فصلش متعددند. و وقتی جنس و فصل متعدد شد، در عرض هم نمی توانند باشند، باید در طول هم باشند (در بالا و در پایین هم باشند). این جنسشان مترتب است.
درباره آن ماهیتی که اجزایش ترتب ندارد، اصلاً ما بحثی نداریم. اما درباره آن ماهیتی که جنس و فصل ترتب دارد بحث می کنیم. بحثمان این است: حکمی برایش می خوانیم و آن این است که این جنس و فصل باید متناهی بشوند، یک جایی تمام بشوند. چرا باید متناهی بشوند؟ توضیح می دهیم انشاءالله.
«أقول: الجنس و الفصل قد يترتبان في العموم و الخصوص كالحيوانية و الجسمية»
(ما بیان کردیم که اجناس و فصول اگر متعدد شدند).
(واجب است ترتبشان در عموم و خصوص. حیوان عام نیست؟ میگوییم جسم نامی؛ جسم نامی عامتر است. میگوییم بالاتر، جسم؛ جسم عامتر است. بالاتر، جوهر؛ جوهر از همه عامتر است. از پایین برویم بالا، از خاص به سمت عام رفتیم. از بالا بیاییم پایین، از عام به سمت خاص آمدیم. به هر حال ترتیب به نحو ترتیب عموم و خصوص است. یعنی یا عامها و خاصها با هم مترتب شدند؛ چه از بالا پایین بیاید، چه از پایین بالا، ترتیب به نحو عموم و خصوص است).
(پس گاهی تصاعد دارند [بالا میروند]؛ مثل حیوانیت و جسمیت. مثال فقط به جنس نزنید، مثال به فصل هم بزنید. حیوانیت و جسمیت دو تا جنس اند که با هم در عموم و خصوص مترتب اند. حیوان خاص است، جسمیت عام است).
(گاهی هم تنازل دارند [پایین میآیند]).
و قد لا يترتبان
(گاهی هم ترتب ندارند. ترتب ندارند توضیح دادم، یعنی اصلاً یک جنس و فصل بیشتر نیستند که بخواهند مترتب باشند. و اگر مترتب نباشند، فصل واحد است، ترتیب بی معنی می شود).
خب حکم این جنس و فصلی که مترتب نیستند، در این قسمت ما برایشان حکم نداشتیم. اما آن جنس و فصلی که مترتب اند حکم دارند:
«وَ الْمُتَرَتِّبَةُ يَجِبُ تَناهِيها فِي الطَّرَفَيْنِ»
(و مترتبه واجب است تناهیشان در طرفین. در هر دو طرف باید متناهی باشند. نه می توانند بروند بالا و به اول نرسند، نه می توانند بیایند پایین و به آخر نرسند. هم باید اول داشته باشند (در طرف اول متناهی باشند)، هم باید آخر داشته باشند (در طرف آخر متناهی باشند). از یک جا شروع کنند و به یکجا ختم کنند. از طرف اول نمی توانند بی نهایت باشند، از طرف آخر هم نمی توانند بی نهایت باشند. «تناهی فی الطرفین»؛ این مدعاست).
[استدلال بر تناهی اجناس و فصول]
حالا دلیل:
اگر اجناس متناهی شدند، خب مدعای ما ثابت است و ما مشکلی نداریم. اما اگر اجناس متناهی نشدند (توجه کنید که ما ادعایمان تناهی اجناس و تناهی فصول است. پس مدعای ما و مطلوب ما تناهی است).
این دلیل را فعلاً وارد می کنیم، بحث فصول را هم مطرح می کنیم. اگر اجناس متناهی شدند که خب مطلوب ما ثابت است؛ ما دنبال تناهی اجناس بودیم و متناهی می شدند. اما اگر اجناس متصاعد شدند (متنازل شدند)؛ متصاعد شدند بدون اینکه به اول برسند، متنازل شدند بدون اینکه به آخر برسند. اگر اینها بی نهایت شدند، اجناس بی نهایت شدند، فصول هم باید بی نهایت بشوند؛ چون اجناس و فصول با هم اند.
اگر اجناس بی نهایت شدند، فصول باید بی نهایت بشوند؛ یعنی بی نهایت جنس و بی نهایت فصل. اینجا دو تا سلسله درست شد (اما در ذهنتان دو تا سلسله را فعلاً دو تا نکنید، چون بعداً کارش داریم). یک سلسله اجناس بی نهایت، یک سلسله فصول بی نهایت.
اگر اصلاً متناهی نباشند، بی نهایتِ همدیگر مترتب می شود. وقتی اجناس متناهی نبودند، فصولشان هم متناهی نیست؛ پس بی نهایت درست می شود. دو تا سلسله درست کردیم: یکی اجناس که بی نهایت می شود، یکی فصول که بی نهایت می شود.
این مطلب را که اینجا قبلاً بیان کردیم: «فصل علت جنس است». فصل علت جنس، جنس معلول فصل. حالا با استفاده از این، این دو تا سلسله ای را که جدا فرض کردیم، در هم ادغام می کنیم. سلسله اجناس بی نهایت شد، با سلسله فصول بی نهایت شد که شما ادغام می کنید. یک سلسله ای درست می شود که: فصلی است (علت)، پشت سر جنسی است (معلول). پشت سر این، فصلی است دوباره (علت)، جنسی است (معلول). همینجور یک در میان، علت و معلول درست می شود.
این را دقت کنید که خیلی مهم است: اگر جنسی بود، اگر فصلی بود علت برای جنسش، و به دنبال آن جنس دوباره آن فصلی که علت شده بود برای جنس، علت می شود نیز برای فصلِ فصلِ دیگر (هر مافوق باید علت باشد برای مادون). پس آن فصلی که علت شده بود برای جنس، علت می شود برای فصل [پایین تر].
و سلسله ای از علل به وجود می آید. آن فصل علت شد برای جنس. حالا فاصله را بردارید (جنس را بردارید)؛ فصل علت می شود برای فصل. دوباره فصل بعدی علت می شود برای فصل بعد و هکذا. هر یک از این فصل های قبلی می شود علت، [فصل بعدی] می شود معلول. سلسله می شود سلسله مرکب از علت و معلول.
تمام حرف ما این بود که سلسله می شود سلسله مرکب از علل نامتناهی. خب بی نهایت جنس داریم، بی نهایت فصل داریم؛ یعنی بی نهایت علت و معلول داریم. سلسله فصول را در نظر بگیرید: اگر این سلسله (جنسش بی نهایت، فصلش بی نهایت) به علت و معلول بی نهایت باشد، می شود سلسله مرکب از علل و معالیل نامتناهی. یعنی «تسلسل ترتبی» (تسلسل علت و معلولی).
تسلسل ترتبی را همه باطل می دانند، حتی فیلسوف. فیلسوف تسلسل تعاقبی را درست می کند [جایز می داند]، فیلسوف و متکلم هر دو تسلسل اعتباری را درست می کنند [جایز می دانند]؛ متکلم تسلسل تعاقبی را باطل می داند، فیلسوف جایز می داند. ولی در تسلسل ترتبی هیچ کس حرف ندارد، همه باطل می دانند. اینجاست (یعنی بین جنس و فصل و بین فصل و فصل) ترتب می شود که الان باطل است، متسلسل شد.
اگر اجناس متناهی نشوند، فصول هم متناهی نمی شوند. و چون جنس معلول فصل و فصل علت جنس است، وقتی این سلسله نامتناهی شد، سلسله علل و معالیل نامتناهی می شود و عدم تناهی سلسله علل و معالیل (این تسلسل ترتبی) محال است. از اینجا نتیجه می گیریم که اجناس متناهی اند، فصول هم طبعاً متناهی اند و ثابت شد.
(فانه؛ یعنی اگر متناهی نشوند. مدعا را گفتیم، باید دلیل بیاوریم. چرا این اجناس و فصولِ مترتب باید از هر طرف متناهی بشوند؟).
« فإنه لو لا تناهي الأجناس لم تتناه الفصول »
(اگر اجناس متناهی نشوند، فصول متناهی نمی شوند. جنسی نیست مگر با فصل).
« التي هي العلل
(خب اگر فصول متناهی نشوند چه می شود؟ چون فصل علت است، لازم می آید عدم تناهیِ علل. «لم تتناه الفصول» - یا علل - فصولی که علل اند لامتناهی می شوند).
« فيلزم وجود علل و معلولات لا نهاية لها و هو محال »
(خب خود فصلها، هر فصلِ برتری با فصلِ بدتر [پایینتر] رابطه علت و معلولی برقرار می کنند. این وسط جنس ها را برداریم، یک سلسله از فصول عالی درست می شود که همه پشت سرهم قرار گرفتند. البته جنسها واسطه شدند و اینها قرار گرفتند و سلسله نامتناهی از علل و معالیل پیدا می کنند. علل همان فصول قبلی هستند، معالیل فصول بعدیشان هستند).
من ابتدا توجه کردید که چکار کردم: جنس پشت سرش فصل دارد، فصل پشت سرش جنس دارد یک جور متشابک کردم (یعنی شبکه در هم: یک در میان فصل، یک در میان جنس). ولی بعد جنس را نتیجه گرفتم [حذف کردم]؛ فصلِ قبل از جنس را علت کردم برای فصل [بعد]. علل و معالیل را بین فصول دیدم. جنس را واسطه کردم، ولی نقش علیت [اصلی] را به فصل دادم. متن هم همین کار را میکند: «لم تتناه الفصول»؛ فصولی که علتاند. و ترتب بین فصول واقع می شود؛ فصول هر بالایی علت است برای پایینی. پس ترتب بین علت و معلول محقق می شود.
«فیلزم وجود علل و معلولات» که نهایت ندارد. علل و معلولات روشن شد محال است؛ این محال است که علل و معالیل بی نهایت داشته باشیم. پس علل و معالیل بی نهایت نداریم، در نتیجه فصول بی نهایت نداریم، و آخر اجناس بی نهایت نداریم. چون اگر اجناس بی نهایت داشتیم، فصول بی نهایت درست می شد؛ فصول بی نهایت مستلزم تسلسل ترتبی و محال بود. پس ما فصول بی نهایت نداریم، برمی گردیم: پس اجناس بی نهایت نداریم.
و پس نتیجه این شد که فصول و اجناس اگر مترتب بودند (متعدد و مترتب بودند)، اینها باید تناهی پیدا کنند؛ در هر دو طرف، هم از طرف ابتدا هم از طرف انتها.
خب این حکم تمام شد. حکم بعدی برای جلسه بعد ان شاءالله.