« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/12/01

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ ادامه احکام جزء /تلازم انتفای جنس و فصل

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ ادامه احکام جزء /تلازم انتفای جنس و فصل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

** تلازم انتفای جنس و فصل**

«قال: و ما لا جنس له فلا فصل له»[1]

این مطلب ظاهرش آسان است و مطلبی است که در منطق هم بیان شده، اما اشاره دارد به قول مخالفینی که مسئله را محتاج به توضیح میکند.

قبلاً گفتیم فصل عبارت است از چیزی که نوع را از مشارکات در جنس جدا میکند. به این تعریف توجه کنید: فصل چیزی است که نوع را از مشارکات در جنس جدا میکند؛ یعنی باید نوعی داشته باشیم که با انواعی در جنس مشارکت داشته باشند، تا فصل بیاید و این نوع را از انواع دیگری که در جنس شریکاند (مشارکاند) جدا کند.

پس توجه میکنید که فصل در جایی است که جنس باشد، چون کار فصل جدا کردن مشارکات در جنس است؛ یعنی آنهایی را که در جنس شریکاند، یکی از آنها را از بقیه جدا میکند. پس اگر جنسی نداشته باشیم، فصل کاری انجام نمیدهد. فصل کارش تمیزِ نوع است از مشارکات در جنس؛ بنابراین باید جنس وجود داشته باشد و انواع در این جنس شریک باشند تا ما به توسط فصل یک نوع را از بقیه انواع جدا کنیم.

فصل کارش جوری است که باید در کنار جنس قرار بگیرد تا کارش را بتواند انجام بدهد. بنابراین چیزی که جنس ندارد، فصل هم ندارد؛ چون فصل در این صورت کاری نمیتواند انجام بدهد. چیزی که جنس ندارد، فصل ندارد.

 

این مطلبی است که گفته شده و ظاهرش همین مطلب میشود، ولی این اشاره به رد گروهی دارد که قول آن گروه باید ذکر بشود و توضیح داده بشود تا بعد معلوم شود که این عباراتِ خواجه چه کسانی را رد میکند.

عبارت کتاب را میخوانم که آسان است و از قبل نقل میکنم. صفحه ۹۴، سطر سوم:

**«قالَ: وَ ما لا جِنْسَ لَهُ فَلا فَصْلَ لَهُ»**

(هر کلی که جنس نداشته باشد و تحت جنسی مندرج نباشد، فصلی هم برایش نخواهد بود).

چون اگر جنسی نیست، مشارکات در جنسی نیست و تمیز از مشارکات هم تحقق پیدا نمیکند؛ یعنی کار فصل که تمیز از مشارکات در جنس است، حاصل نمیشود. بنابراین جنس باید باشد تا فصل بتواند تحقق پیدا کند، وگرنه اگر جنس نیست فصل هم نیست.

 

«أقول: الفصل هو الجزء المميز للشي‌ء عما يشاركه في الجنس على ما تقدم»

(زیرا فصل جزء ممیِّز است؛ جزئی از نوع است که میتواند شیء را - یعنی نوع را - تمیز دهد از آنچه که مشارک با نوع است در جنس. پس فصل کارش تمیز دادن نوع است از مشارکات در جنس. پس باید مشارکات در جنسی باشد تا فصل بتواند کارش را انجام دهد. مشارکات در جنس لازم داریم؛ اگر مشارکات در جنس لازمند، خود وجود جنس هم لازم است. پس باید جنس موجود باشد تا فصل بتواند کارش را انجام بدهد).

«فإذا لم يكن للشي‌ء جنس لم يكن له فصل هذا هو التحقيق في هذا المقام»

(بنابراین، «فَاِذا لَمْ یَکُن» - اما «لِأَنَّهُ قَدْ تَقَدَّمَ» یعنی در صفحه قبل گذشت که فصل کارش این است - حالا که چنین است، اگر برای شیء - مثلاً برای نوع یا برای ماهیت - جنسی نباشد، فصلی هم برایش نخواهد بود).

 

**[تحقیق علامه حلی و رد قول مخالف]**

مرحوم علامه میفرماید: «هذا هُوَ التَّحْقِيقُ فِي الْمَقامِ» (قول حق در این مقام این است که اگر چیزی جنس ندارد، فصل هم ندارد). این تمام شد.

حال قول مخالف را توجه کنید. ماهیتی که مرکب است، از دو جزء مرکب است: یکی اعم است و یکی هم خاص (یعنی مختص). اختلاف شده است که آیا یک ماهیت میتواند از دو جزء مساوی ترکیب شود؟

الان توجه کردید ماهیت بحث از دو جزء است که یکی عام است و یکی مختص. آن عام را گفتیم جنس و آن مختص را گفتیم فصل. حالا سؤال این است که آیا یک ماهیت میتواند از دو جزء مساوی تشکیل شود؟

خب اگر دو جزء مساوی باشند، هیچکدام جنس نیستند (چون جنس مساوی با فصل نیست، بلکه اعم است). پس هر دو باید فصل باشند. اگر یک ماهیت دو جزء مساوی دارد، حتماً هر دو جزئش باید فصل باشند؛ نمیشود یکی جنس باشد و یکی فصل، چون اگر یکی جنس باشد آن میشود عام، در حالی که فرض کردیم این دو تا جزء با هم مساویند.

بعضی گفتند که ممکن است یک ماهیت دو جزء مساوی هم داشته باشد که هر دو جزء بتوانند بشوند فصل؛ یعنی ماهیتی باشد فاقد جنس ولی واجد فصل.

بعضی گفتند نمی شود؛ نمی شود که یک ماهیت دارای دو فصل باشد و خالی از جنس باشد. یعنی دو جزء مساوی (که همان دو فصل است) نمی تواند داشته باشد. ماهیت مرکب باید مرکب باشد از دو جزء که یکی اش خاص است و یکیاش عام است. اینکه هر دو مساوی هم باشند (یعنی هر دو فصل باشند) ممکن نیست.

پس در این مسئله دو قول است:

۱. یک قول این است که یک ماهیت میتواند مرکب از دو جزء مساوی باشد (یا به تعبیر دیگر مرکب از دو فصل باشد).

۲. و قول دوم این است که ماهیت منحصراً باید مرکب از دو جزء باشد که یکی عام است و یکی خاص؛ دو جزء مساوی نخواهیم داشت. دو جزء باید داشته باشیم که یکی عام بشود و یکی خاص؛ آن عام بشود جنس و آن خاص بشود فصل.

این گروه که میگویند جزء ماهیت باید حتماً یکی عام باشد و یکی خاص باشد...

 

**[بررسی قول مخالف: امکان ترکیب ماهیت از دو فصل]**

این گروه میگویند باید ماهیت جنس داشته باشد تا فصل داشته باشد؛ اگر جنس نداشت، فصل هم ندارد. همین مطلبی که خواجه فرمود، همین قول حق حساب میشود. مرحوم علامه هم این قول را اختیار کرده اند.

اما گروهی گفتند که یک ماهیت میتواند مرکب باشد از دو جزء که یکی عام است و یکی خاص (یعنی یکی جنس و یکی فصل است)؛ همچنین میتواند مرکب باشد از دو جزء که هر دو مساویاند (یعنی هر دو فصلاند). این هم قول دوم است که صاحب شوارق این قول دوم را انتخاب کرده، با اینکه قائلش خیلی کم است و خود ایشان ابداع کرده است.

 

بعد به این گروهی که معتقدند یک ماهیت مرکب میتواند دو فصل داشته باشد، گفته میشود که این فصل چه کاری انجام میدهد؟ کار اصلی فصل این است که نوعی را از مشارکات در جنس جدا کند و تمیز دهد. این ماهیتی که جنس ندارد، فصلش چه میکند؟ او را از مشارکات در چه چیزی جدا میکند؟

گفتند او را از مشارکات در «وجود» جدا میکند. یعنی همه این ماهیتها در وجود شرکت دارند؛ این هم موجود است، آن هم موجود است، آن هم موجود است. فصل می آید این ماهیت را از آنچه که در وجود با این ماهیت شریک اند جدا میکند، نه از آنچه که در جنس با این ماهیت شریک اند (چون جنسی در کار نیست). از آنچه که در وجود با این ماهیت مشترک اند جدا میکند.

معنای این حرف این است که این ماهیتی که الان دو تا فصل دارد، ذاتش با ذات ماهیت دیگر مشترک نیست؛ چون جنسی که جزء مشترک بینشان باشد نیست (جزء ذات مشترک نیست). یعنی چون جنس ندارند، در ذاتشان که فصل عامل اشتراک نمیشود (فصل عامل تمایز است)، از این جنس (از این ماهیت) از ماهیت دیگر جداست؛ به تمام ذات جداست. چون جنسی که باعث میشود در جزء ذات مشترک باشند ندارد، در جزء ذات مشترک نیستند، در فصل هم که جزء دیگر است مشترک نیستند؛ پس به تمام ذات از هم جدایند این دو ماهیت به تمام ذات از هم جدایند، ولی در وجود با هم شرکت دارند.

این هم وجود فرق نمیکند؛ اشتراکشان در عرضی که عبارت از وجود است باشد، یا اشتراکشان در یک عرض دیگر باشد، بالاخره ذاتشان از آن چیز (ذات این ماهیت از آن ماهیت) متمایز است. اشتراکشان در وجود است یا اشتراکشان در یک عرض دیگری.

 

خب آیا نیاز است که فصل داشته باشند که فصل جداشان کند از هم؟ نیازشان از هم جداست، به فصل نیاز ندارند. پس آنجایی که جنس نیست، فصل تمیز نمیدهد از مشارکات در جنس (چون جنس وجود ندارد). و نمیخواهد (لازم نیست) تمیز بدهد از مشارکات در وجود؛ خود ذات ممتاز است، فصل دیگر لازم نیست جداش کند. توجه میکنید؟ فصل دیگر لازم نیست جداش کند.

از این رو فصل میشود کاملاً بیکاره. نه از مشارکات در جنس میتواند این نوع را و این ماهیت را جدا کند (مشارکتی در جنس ندارد، اصلاً جنسی نیست که مشارکات در جنس باشد)، و نه از مشارکات در وجود لازم است جدا کند (چون این ذاتها خودشان از هم جدا هستند، فصل لازم نیست جداشان کند). پس فصل چه نوع جدایی برای این ماهیت از ماهیات دیگر میآورد؟ هیچ نوع جدایی نمیآورد. اصلاً یک امر لغوی است. لذا باید گفت فصلی در کار نیست؛ اگر جنسی در کار نیست، فصلی در کار نیست.

اینجا را توجه کنید، گاهی گفتند جوهر (مقوله جوهر) مرکب از جنس و فصل نیست؛ چون اگر مرکب از جنس باشد، دیگر جنس عالی نخواهد بود. در حالی که گفتند جنس عالی است (یعنی این بالاترین جنس است). اگر خودش جنس داشته باشد، لازم می آید آن جنس بالاتر از این جوهر باشد؛ وقتی که جنس بالاتر از جوهر باشد، جوهر جنس عالی نخواهد بود. پس جوهر جنس ندارد. وقتی جنس ندارد، میگوییم ماهیت بسیط است، اصلاً مرکب نیست. فصل اخیر هم همینطور؛ میگویند آن هم ماهیت بسیط است، آن هم جزء ندارد.

اما بعضی ها که اجزای ماهیت را اجازه دادند که مساوی باشند و به تعبیر دیگر اینکه برای ماهیت دو تا فصل قائل اند، اینها معتقدند که جوهر میتواند مرکب باشد از دو جزء مساوی (از دو فصل). از جنس و فصل نمیتواند مرکب باشد، چون لازم است که جنس عالی باشد (که جهتی یک جنس عالی نباشد). جنس نمیتواند داشته باشد، ولی دو تا فصل میتواند داشته باشد. در نوع اخیر هم همینطور گفتند (آنجا که هست میتواند داشته باشد)، ولی در جوهر روشن ترین مثال جوهر میگویند.

پس بعضی ها گفتند جوهر بسیط است (الان معتقدند که جوهر جنس ندارد، اگر جنس داشت که جنس عالی نبود). اما حالا که جنس ندارد، آیا بسیط است؟ که من چه قضیه گفتم که چرا فصل دارد؟ دو تا فصل هم دارد که جزء مساوی است و در اینجا مرکب است. میگوید اگر بگوییم دو تا فصل دارد، محذور اینکه از جنس عالی بودن دربیاید دیگر در کار نیست؛ از جنس عالی بودن درنمیآید، باز هم جنس عالی است، حتی اگر دو تا فصل داشته باشد.

اگر جنس داشته باشد، دیگر جنس عالی نیست؛ اما اگر جنس نداشت و فصل داشت، میتواند جنس عالی باشد. پس اگر ما برای این ماهیت قائل شویم که از دو جزء مساوی ترکیب شده است، محذوری ندارد. بعضی اینطور فکر کردهاند.

آنگاه بعد این سؤال میشود که فصل در اینجا ماهیت را از چه چیزی جدا میکند؟ همانطور که عرض کردم، پاسخ میدهند: جوهر را از مشارکات در جنس جدا نمیکند (چون جوهر جنس ندارد که مشارک در جنس داشته باشد)، بلکه جوهر را از مشارکات در «وجود» جدا میکند. یعنی چیزهایی (ماهیت هایی) که موجودند را تنهایی کنار هم میگذارند و میگویند این جوهر با فلان ماهیت دیگر در وجود اشتراک دارد (هم جوهر موجود است، هم آن ماهیت دیگر موجود است)؛ پس در وجود با هم اشتراک دارند. این فصل، جوهر را از مشارکات در وجود جدا میکند. این قول آنهاست.

اشکالی که ما بر آنها داریم این است که این جوهر به تمام ذاتش از آن ماهیات دیگر جداست؛ دیگر احتیاجی نیست که فصل بیاید و آن را جدا کند. خودش با آن مشارکات جداست. درست است که در وجود با هم مشترک اند (یا در یک عارض دیگر ممکن است با هم مشترک باشند)، ولی در ذات هیچ اشتراکی بینشان نیست. اگر در ذات اشتراکی بینشان نیست، جدایی به توسط خودِ ذاتشان انجام میشود؛ دیگر لازم نیست توسط این دو فصلی که در آن ذات حضور دارند جدایی انجام شود. جدایی به خود ذات انجام میشود.

 

پس این است که بعضیها اجازه دادند یک ماهیت از دو جزء مساوی (و به عبارتی از دو تا فصل) تشکیل بشود. اما با چه نتیجه ای؟ این دو تا فصلی که اینها نشان میدهند، هیچ کاری انجام نمیدهند و بیکارند. نمیتوانند این صورت را از مشارکات در جنس جدا کنند، چون اصلاً جنسی در کار نیست که مشارکت در جنس تحقق بگیرد. نمیتوانند این ذات را از مشارکات در وجود جدا کنند، چون خود این ذات از مشارکات در وجود جدا هستند و احتیاجی به این فصل نیست.

پس این فصلی که نمیتواند این ذات را و این ماهیت را از مشارکات در جنس و از مشارکات در وجود جدا کند، به چه درد میخورد؟ پس لازم نیست.

این تمام بحثی که ما اینجا داشتیم.

پس توجه کردید که گروهی معتقد شدند که این ماهیتها میتوانند مرکب باشند از دو جزء مساوی (یا به تعبیر دیگر از دو تا فصل). گروهی اینطور گفتند و وقتی از آنها سؤال شد که فصل در اینجا چه میکند؟ [گفتند] ماهیت را از مشارکات در جنس جدا نمیکند. فقط از چه جدا میکند؟ میگویند از مشارکات در وجود جدا میکند. و ما به آنها جواب میدهیم که از مشارکات در وجود هم لازم نیست جدا کند، چون خودشان ذاتشان از هم جداست. نه از مشارکات در وجود لازم است جداشان کند، نه از مشارکات در سایر اعراض لازم است جدا کند؛ چون خود این ذاتها از هم جدا هستند و احتیاجی به جداکننده ندارند.

البته اشکالات دیگری در این دو تا فصل هم داریم؛ وقتی رسیدیم عرض میکنم فقط خواستم اصل مطلب را با یک اشکالش بیان کنم.

**[نقد دیدگاه غیر محققین]**

« و قد ذهب قوم غير محققين »

(قومی که محقق نیستند رفتند به اینکه.)

« إلى أن الفصل هو المميز في الوجود »

(فصل ممیِّز در وجود است. ما گفتیم فصل ممیِّز در جنس است، بعضی گفتند نه، فصل ممیِّز در وجود است. یعنی ما گفتیم فصل ماهیت را از مشارکات در جنس جدا میکند، آنها گفتند فصل ماهیت را از مشارکات در وجود جدا میکند. بنابراین ما برای آمدن فصل احتیاجی به جنس داریم تا مشارکاتی در جنس تحقق پیدا کنند و فصل بیاید تمیز را ایجاد کند؛ اما این گروه ماهیت را محتاجِ فصل نمیبینند [که جنس داشته باشد] و مشارکات در جنس را لازم نمی بینند. میگویند که مشارکت در وجود حاصل باشد؛ اگر مشارکت در وجود حاصل باشد، به فصل احتیاج است تا این ماهیت را از مشارکت در وجود جدا کند. ما جواب میدهیم که به فرض که مشارکت در وجود باشد، خود ذات جدا میشود).

« و جوزوا تركيب الشي‌ء من أمرين متساويين »

(و اجازه دادند که شیء - یعنی ماهیتی - مرکب شود از دو امر متساوی).

«كَالْجِنْسِ الْعالِي وَ الْفَصْلِ الْأَخِيرِ»

(این «کالجنس العالی و الفصل الاخیر» را مثال برای امرین متساویین نگیرید، مثال برای «شیء» بگیرید. ترکیبِ شیء از دو امر متساوی؛ آن شیء مثل چیست؟ آن شیئی که از دو امر متساوی میتواند ترکیب شود مثل چیست؟ مثل جنس عالی.

مثلاً جوهر که جنس عالی است، میتواند مرکب از دو امر متساوی بشود. مرکب از امر عام و خاص (یعنی مرکب از جنس و فصل) نمیتواند بشود، زیرا اگر مرکب از جنس شد، خود جنس عالی نخواهد بود [چون جنسِ بالاتر دارد]. ولی این مرکب از متساوی میتواند بشود؛ که از دو جزء متساوی بشود.

و فصل اخیر مثال دیگری است؛ یعنی فصل اخیر هم مرکب از جنس و فصل نیست. فصل اخیر که میگوییم مرکب از جنس نیست، این بسیط است [طبق نظر مشهور]؛ اما طبق نظر اینها میتواند مرکب از دو جزء مساوی باشد).

**[نقد دیدگاه ترکیب از دو جزء مساوی]**

« و كل من الأمرين ليس جنسا »

(و هیچیک از این دو امر [دو جزء مساوی] جنس نیستند؛ هر دو مساوی با هماند، جنس مساوی با فصل نیست، پس هیچکدام جنس نیستند).

« فيكون فصلا »

(بلکه هر یک فصل است. بنابراین این دو جزء متساوی که یک ماهیت مرکبه را تشکیل میدهند، هر دویشان فصلاند).

« يتميز به المركب عما يشاركه في الوجود »

(بله، مرکب بهتوسط این - یعنی بهتوسط اینکه فصل است - متمایز میشود؛ نه از آنچه که مشارک با این مرکب است در جنس، بلکه از آنچه که مشارک با این مرکب است در وجود. اینها توضیح دادند، مطلبش روشن است).

مرحوم علامه میفرماید: «وَ هذا خَطَأٌ» (این خطاست).

سه تا اشکال برایشان میگیرد. اشکال اول این است که:

«لِأَنَّ الْأَشْياءَ الْمُخْتَلِفَةَ»

(این اشیایی که مختلفاند؛ اشیایی که ذاتشان با هم اختلاف دارد و فقط در وجود یا در یک عرض دیگری با هم مشارک باشند).

« لا تفتقر في تمايزها عما يشاركها في الوجود و غيره من العوارض إلى أمر مغاير لذواتها »

(این اشیایی که مختلفاند - « لا تفتقر » را بعداً معنا میکنم - در تمایز پیدا کردنشان از آنچه که مشارک است با آنها (چه مشارک در وجود، چه مشارک در غیر وجود از عوارض)، اینها در تمایزشان احتیاج به امری جدای از ذاتشان ندارند. همان ذاتشان ممیِّزشان است؛ احتیاج به ممیِّز جدایی ندارند که آن ممیِّز جدا فصل باشد). پس احتیاج به فصل ندارند.

« لا تفتقر في تمايزها »؛ یعنی این اشیاء که مختلفاند (مختلف یعنی با هم شرکتی در جنس ندارند، ذاتشان با هم جداست، فقط اشتراکشان در وجود است یا در غیر وجود من العوارض؛ اشتراکی در عرض دارند، اشتراکی در ذات ندارند، اشتراک در ذاتی هم ندارند)، این اشیایی که مختلفاند برای تمایزشان (یعنی جدا شدنشان) از آنچه که مشارک با آنها هست در وجود یا در غیر وجود، برای جدا شدن احتیاج به امری مباینِ ذواتشان (یعنی غیر از ذاتشان) ندارند. احتیاجی به هیچ چیزی غیر از ذاتشان ندارند؛ همان ذاتشان ممیِّزشان است. پس احتیاجی به فصل ندارند که شما برایشان دو تا فصل درست کنید. این جور ماهیت ها را باید بسیط بگیرید، یا اگر هم بسیط نگرفتید بالاخره دارای جنس و فصل بگیرید. اما دارای [دو] فصل نمی شوند.

خب، میفرماید برای تقویت به بحث، اشکال همین بود که این دو تا ماهیتها و اشیاء که در وجود یا در عرضی دیگر [اشتراک] دارند و این ذاتشان جداست، اگر ذاتشان جداست دیگر احتیاج نیست که فصلی آنها را از مشارکات جدا کند. اینها اصلاً با هیچجا مشارکتی ندارند، ذاتشان مختلف است.

توضیح بیشتر این مطلب این است که خود همین دو جزئی که این را تشکیل دادند، این دو جزء اگر بخواهند از سایر [اشیاء] جدا بشوند، به چه وسیله جدا میشوند؟ باز به یک فصل دیگر جدا میشوند یا ذاتشان جداشان میکند؟ مثلاً این دو تا جزء را ذاتشان جدا میکند از بقیه ماهیات. خب همانطور که این دو تا جزء (یا کل واحد از این دو تا جزء) ذاتشان با باقی اشیاء فرق دارد و باعث جداییشان است، همچنین خود این مرکب هم ذاتش با باقی اشیاء فرق دارد و باعث جدایی شده است.

همانطور که برای خود فصلها، برای امتیاز خود فصلها از سایر ماهیات شما چیزی را لازم ندارید، برای امتیاز مرکب از سایر ماهیات هم احتیاج ندارید؛ چون فرض این است که اینها ذاتشان مختلف است با هم. اگر ذاتشان مختلف است، اشتراکشان در عرضِ بیرون از ذات است. خب اینها برای جدا شدن از بقیه احتیاجی به چیزی ندارند، اصلاً ذاتشان هست.

(اگر جایز باشد این؛ یعنی جایز باشد که این دو جزء متساوی باشند و اسمشان را فصل بگذاریم).

« فإن كل واحد من الجزءين المتساويين كما يمتاز بنفسه عما يشاركه في الوجود »

(چنانچه هر یک از این دو تا به نفس خود جدا میشود از ماهیت دیگری که مشارک با هر یک از این دو است در وجود. این فی الوجود متعلق است به لا یشارکه، همانطور که هر یک از این دو جزء به خودی خود و بدون احتیاج به فصل دیگر از مشارکات در وجود جدا میشود).

« كذلك المركب منهما »

(کذلک مرکب از آنها؛ مرکب از این دو جزء هم به وسیله خود ذاتش از مشارکات در وجود جدا میشود و احتیاج ندارد که به توسط فصل جدا بشود. پس این دو فصل برای چیست؟ این قول باطل شد).

این اشکال اول، این تمام شد. اشکال اول خلاصه اش این بود که این ماهیتی که به قول شما جزء مساوی دارد، از سایر ماهیات به وسیله ذاتش جداست و احتیاجی نیست که فصلی بیاید و جدایش کند. بنابراین این فصلی که در اینچنین ماهیاتی شما قبول میکنید، این ماهیت را از مشارکات در جنس جدا نمی کند (زیرا که جنسی وجود ندارد و مشارکت در جنسی وجود ندارد)، و از مشارکات در وجود هم جدا نمیکند (چون خود ذات از مشارکات در وجود جدا هست). پس هیچوقت اینها... پس این اشکال وارد است که فصل لغو است.

**[اشکال دوم: لزوم تسلسل در فصول]**

اگر فصل بخواهد مشارک در وجود را جدا کند (یعنی دو شیء که با هم در وجود مشترکاند، آنها را جدا کند؛ نه اینکه خود ذاتها از هم جدا باشند، بلکه فصل آنها را جدا کند)، در این صورت تسلسل لازم مآید

دو تا ماهیت را ملاحظه کنید که ذاتشان از هم جداست، فقط در وجود با هم [مشترکاند]. فصلی بیاید اینها را از هم جدا کنیم. خب خود فصل هم با آن ماهیتهای دیگری که در نظر گرفته شدند، باز باید جدا شود.

ببینید، یک ماهیت داریم به نام «الف». شما میگویید دو تا فصل، فصل میآید این ماهیتی را که به نام الف است از ماهیت «ب» جدا میکند، از ماهیت «ج» جدا میکند و همینطور. خب خود فصل هم باید از این ماهیتهای ب و ج و اینها جدا باشد. شما میگویید اختلاف ذاتی کافی نیست برای جدا شدن، باید فصل بیاید جدا کند. چون ماهیت الف با ماهیت ب اختلاف ذاتی داشت، شما به این اختلاف ذاتی اکتفا نکردید، گفتید فصل باید بیاید جدایش کند.

خب حالا فصل هم با آن ماهیات ج و ب و اینها اختلاف ذاتی دارد؛ شما میگویید اختلاف ذاتی کافی نیست در جدا کردن، باید فصل جدا کند. خب برای این فصل هم فصل بیاورید تا این فصل دوم، این فصل را از آن ماهیت ج و اینها جدا کند. و خلاصه «نقل الکلام الی الفصل» (سخن به فصل منتقل میشود)؛ دوباره آن فصل دوم را باز با همین ماهیت ج و اینها میسنجیم، ظاهراً اختلاف دارند. شما میگویید اختلاف ذاتی به درد نمیخورد، احتیاج به فصل است. خب دوباره باید برای این فصل دوم هم فصل بیاوریم جدا کند و هکذا تسلسل لاز می آید.

پس اگر اختلاف ذاتی را کافی ندانید و آنجایی که اختلاف ذاتی موجود است فصل را لازم حساب کنید، دوباره خود فصل که اختلاف ذاتی با آن ماهیت دارد، احتیاج به فصل پیدا میکند و «یحتاج کل فصل الی فصل» (هر فصلی به فصلی نیاز پیدا میکند) و هکذا تسلسل لازم میاد.

« و لو افتقر كل مشارك في الوجود أو في غيره من الأعراض إلى فصل لزم التسلسل »

(اگر هر ماهیتی که با ماهیت دیگر مشارک در وجود است یا مشارک در غیر وجود است [از اعراض] - اینگونه ماهیت هایی که فقط در وجود و سایر اعراض مشترکاند ولی در ذات مختلف اند - اگر جدا کردن اینها نیاز به فصل داشته باشد، تسلسل لازم میآید و تسلسل باطل است).

پس اینکه این مختلفاتِ ذاتی برای امتیازشان احتیاج به فصل داشته باشند، باطل است. بنابراین فصلی که جنسی برایش نیست، همانطور که نمیتواند ماهیت را از مشارکات در جنس جدا کند، نمیتواند ماهیت را از مشارکات در وجود هم جدا کند. بنابراین میشود فصلی که لغو است.

این اشکال دوم هم تمام شد.

**[اشکال سوم: ترجیح بلامرجح]**

اشکال سوم این است که شما این دو تا جزء را فصل برای مرکب قرار میدهید، [اما] خود مرکب را فصلِ این دو جزء قرار نمیدهید. [دقت کنید] دو تا جزء را فصلِ مرکب قرار میدهیم که مرکب را از مشارکات در وجود جدا کنیم، ولی مرکب را فصلِ آن دو تا فصل قرار نمیدهیم تا آن دو تا فصل را از مشارکات در وجود جدا کند.

با اینکه نسبت مرکب به وجود با نسبت آن دو جزء به وجود مساوی است؛ هر دو بالاخره معروض وجودند، هم آن دو تا فصل معروض وجودند و هم مرکب معروض وجود است. هر دو مشارک در وجودند. نسبت وجود هر چیزی که این دو جزء دارد، آن مرکب دارد؛ هر چیزی که آن مرکب دارد، این دو جزء دارد. پس نسبت مرکب و نسبت این دو تا فصل به وجود مساوی است.

پس وقتی مساوی است، شما چرا فصل (آن دو جزء) را فصلِ ماهیت و فصلِ مرکب قرار میدهید، ولی این مرکب را فصلِ آن دو تا قرار نمیدهید؟ با توجه به اینکه مرکب و این دو تا فصل نسبت به وجود مساویاند [با مرکب]، چرا شما این طرف را فصل قرار میدهید (یعنی دو تا جزء را)، ولی این طرف را (یعنی مرکب را) فصل قرار نمیدهید؟ این کار شما ترجیح بلامرجح است. چه ترجیحی برای این دو جزء هست که امتیازدهنده باشد، و چه کمبودی برای مرکب هست که به آن سمتِ امتیازدهندگی ندادید؟ با اینکه هر دو مساوی هستند چرا به این گفتید امتیازدهنده، به این نگفتید امتیازدهنده؟

پس اگر شما به اختلاف ذاتی اکتفا نکنید برای تمایز، بلکه خودتان را محتاج به فصل ببینید، خب ما میگوییم این مرکب با آن فصل نسبتشان به وجود مساوی است؛ چرا این دو تا فصل مرکب را جدا کنند از مابقی ماهیات؟ [چرا] مرکب این دو تا فصل را از مابقی ماهیات جدا نکند؟ چه فرقی بین این دو تا است، شما اصرار دارید که فقط این دو تا فصل جداکننده مرکب باشند. این ترجیح بلامرجح است.

 

عبارت را توجه کنید:

« و لم يكن جعل كل واحد منهما فصلا للمركب »

(این عبارت باید (و لم يكن جعل كل واحد منهما فصلا للمركب) این عبارت غلط است. باید ولو جعل باشد و لم یکن خط بخورد.«و لو جعل کل واحد منهما فصلا للمرکب» - اگر هر دو جزء را فصل مرکب قرار دهید - «اولی من العکس» - در حالی که مرکب فصل هیچیک از این دو تا نبوده. اینجا در عبارت یک چیزی افتاده: «لزم الترجیح من غیر مرجح»).

چرا ترجیح بلامرجح لازم میآید؟

« لتساوي نسبته و نسبتهما إلى الوجود. »

(به خاطر تساوی نسبت مرکب و دو جزء به وجود).

و نسبت جزءین به وجود، نسبت مرکب به وجود مساوی است با نسبت جزءین؛ یعنی هر دو به یک نحو وجود دارند، مرکب هم وجود دارد. پس اگر مرکب مشارکاتی در وجود دارد، این دو جزء هم مشارکاتی در وجود دارند. همانطوری که این دو جزء مرکب را از مشارکات جدا میکنند، بگو این مرکب هم آن دو جزء را از مشارکات جدا میکند. هرجا تساوی نسبت دارند به وجود (یعنی هرجا به نحو مساوی معروض به وجود است و هر دو به نحو مساوی مشارکات در وجود دارند)، پس اگر فصل این مرکب را از مشارکات در وجود جدا کند، خب این مرکب هم قسمت فصل را از مشارکات در وجود جدا کند.

بنابراین اینکه شما اختصاص دادید جدا کردن را به جزء و این سمت جدا کردن را به مرکب ندادید، این ترجیح بلامرجح است.

عبارت را توجه کنید، دوباره بخوانم:

**«وَ لو جَعْلُ كُلِّ واحِدٍ مِنَ الْجُزْأَيْنِ فَصْلاً لِلْمُرَكَّبِ»**

(و اگر قرار داده شود هر یک از جزءین فصل مرکب).

**«وَ لَمْ يَكُنِ الْمُرَكَّبُ فَصْلاً لِكُلٍّ مِنَ الْجُزْأَيْنِ»**

(در حالی که مرکب فصل هیچیک از این دو جزء نباشد).

**« لزم الترجیح من غیر مرجح. »**

(لازم میآید ترجیح من غیر مرجح. چرا لازم میآید ترجیح من غیر مرجح؟ چون در اینجا تساوی هست؛ در جایی که تساوی هست، اگر به یکی ترجیح بدهید ترجیح بلامرجح میشود).

**«لِتَساوِي نِسْبَتِهِ وَ نِسْبَتِهِما إِلَى الْوُجُودِ»**

(زیرا مساوی است نسبت این مرکب و نسبت این دو جزء به وجود).

 

بعضی نسخه ها مثل نسخه ما به جای «و لو جعل»، «و لم یکن جعل» است که اولاً «لم یکن جعل» خوب نیست. بعضی نسخه ها به جای «لتساوی»، «فی تساوی» دارند که این هم مهم نیست، «لتساوی» خوب است.

و هیچ نسخه ای « لزم الترجیح من غیر مرجح را ندارد و معلوم می شود مرحوم علامه فراموش کرده است. لزم الترجیح من غیر مرجح را که من تقدیر گرفتم، کار خودمان تقدیر گرفتیم، وجود ندارد در نسخه. اما (و لتساوت) را که بعضی نسخ دارند نمیدانیم [چیست]؛ «لتساوی» را که نسخه خودمان داریم درست است.

پس چه کار کردیم؟ نسخه خودمان را «و لم یکن» را خط زدیم، به جایش «و لو جعل» نوشتیم؛ «لزم الترجیح من غیر مرجح» را بعد از «لکل منهما» اضافه کردیم؛ «لتساوی نسبته و نسبتهما الی الوجود» هم به حال خودش گذاشتیم.

 

وقتی عبارت اینطور معنا شد، دوباره باز معنا میکنم، بلکه برای بار سوم معنا میکنم:

اگر قرار داده شود هر یک از جزءین فصل مرکب، در حالی که مرکب فصل برای هیچیک از این دو جزء نیست، لازم میآید ترجیح بلامرجح. لازم میآید شما دو جزء را فصل قرار داده باشید، مرکبی را که مساوی است با دو جزء فصل نداده باشید؛ و این ترجیح بلامرجح است.

 

**[جمع بندی بحث]**

خب مطلب روشن شد. مطلب را جمع کنیم، خلاصه گیری کنیم:

گفتیم که ماهیت اگر مرکب است، باید مرکب باشد از دو جزئی که یکی عام است و یکی خاص؛ آن عام بشود جنس و آن خاص بشود فصل. اگر ماهیتی جنس را ندارد، حتماً فصل هم نخواهد داشت.

اما گروهی در مقابل ما گفتند ممکن است ماهیت مرکب باشد از دو جزء مساوی؛ لازم نیست یک جزء عام باشد و یک جزء خاص باشد، دو جزء میتوانند مساوی باشند و در این صورت هر دو جزء میشوند فصل.

ما به اینها اشکال کردیم، یا ازشان سؤال کردیم که اگر این ماهیت جنس ندارد، پس مشارکات در جنس هم نخواهد داشت؛ بنابراین فصل چه کار میکند؟ مشارکات در جنسی نیست که بخواهد این ماهیت را از این مشارکات جدا کند.

جواب دادند این ماهیت اگرچه جنس ندارد و در نتیجه مشارکات در جنس ندارد، اما مشارکات در وجود دارد و این فصل این ماهیت را از مشارکات در وجود جدا میکند.

ما سه تا اشکال کردیم:

۱. اشکال اول این بود که اگر این ماهیت جنس ندارد و مشارکاتی در جنس ندارد، ذاتش از باقی ماهیتها جداست؛ فقط اشتراکش به قول شما در وجود یا در اعراض است. بنابراین اشتراک ذاتی بینشان نیست، ذاتها از هم جدایند. اگر ذاتها از هم جدا باشند، فصلشان بهتوسط همین ذاتشان است، دیگر فصل دیگری نداریم. بنابراین آن فصلی که شما در این ماهیت قائل شدید، یک چیز بیهودهذای است؛ چون کار فصل را (کار جدایی را) خود ذات دارد انجام میدهد، کچون کار فصل را خود ذات انجام می دهد. این اشکال اول.

 

۲. اشکال دوم این بود که اگر شما اختلاف ذات را کافی ندانید و بخواهید از فصل به عنوان ممیِّز استفاده کنید و به وسیله فصل این ماهیتی را که ذاتاً از ماهیات دیگر جداست جدا کنید، لازمه اش این است که خود فصلها هم که ذاتشان با ماهیتهای دیگر جداست و اشتراکشان فقط در وجود است، برای جدا کردن آن فصلها هم فصل بگیرید؛ و نتیجه اش این میشود که برای فصل، فصل باشد و همینطور برای فصل، فصل باشد و تسلسل لازم میآید.

 

۳. اشکال سوم که کردیم این بود که با اینکه دو جزء نسبتشان به وجود مساوی با نسبت مرکب به وجود است یعنی هر دو (هم این دو جزء و هم آن ماهیت مرکب) بالاخره مشترک در وجودند و امتیاز ذاتی هم بینشان برقرار است. اگر شما به امتیاز ذاتی اکتفا نکنید، به چه مرجحی دو جزء را ممیز قرار میدهید برای مرکب (که مرکب را از مشارکات در وجود جدا کند)، ولی خود مرکب را ممیز این دو جز قرار نمیدهید (تا اینکه مرکب، این دو جزء را از مشارکات در وجود جدا کند)؟

چرا این شأن را به جزء (که اسمشان را فصل گذاشتید) میدهید، اما این شأن را به خود مرکب نمیدهید؟ این کار شما ترجیح بلامرجح است. چون جزء با مرکب از این جهت مساویاند که هر دو ذاتشان با ماهیات دیگر مختلف است و اشتراکشان با ماهیات در وجود است.

پس اگر این جزء بتواند مرکب را از مشارکات در وجود جدا کند (و به اختلاف ذاتی نتوانیم اکتفا کنیم)، آن مرکب هم باید بتواند این جزء را از مشارکات در وجود جدا کند. در حالی که شما این را نمیگویید؛ در مرکب قائل به فصلیت نیستید، اما در طرف آن دو جزء قائل به فصلیت هستید. اشکال ما این است که ترجیح بلامرجح شد.

 

این تمام مبحث بود در «ما لا جنس له فلا فصل له». هم مدعا را گفتیم، هم ثابت کردیم که این مدعا مذهب حق است، هم در مقابلش مذهب دیگران را نقل کردیم و رد کردیم. بحث بعدی که در عبارت چند سطر مانده، انشاءالله در جلسه بعد.

 

توجه کنید، گفته شد که در نسخه تصحیح شده ای که در اختیار هست (در اختیار بنده هم هست منتها من نگاه نکرده بودم)، مصحح نوشته اند که در یکی از نسخ «لزم الترجیح من غیر مرجح» وجود دارد. اینکه من عرض کردم «نظری کردیم» (یعنی با فکر خودمان تصحیح کردیم)، ولی حالا بعداً متوجه شدم که در پاورقی این عبارت آمده است (چون من کتاب را نوشته بودم منتها توجه به نوشته ایشان نکرده بودم). بنابراین تأیید میکند آن تصحیحی که شد؛تصحیح نظری بود ولی در عین حال نسخه ای موافقش بود. بنابراین صحت عبارت در موردی که معنا کردیم با اطمینان معین میشود. من با شک تقریباً معنا کردم، ولی خب حالا که بگوییم نسخه ای هم داریم، با اطمینان بیشتر همین معنای قبلی را میکنیم. ان شاءالله برای جلسه بعد.

 


logo