89/11/30
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آناعتقادات/مساله چهارم/ در احکام جزء /عروض جنسیت و فصلیت بر اجزاء
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آناعتقادات/مساله چهارم/ در احکام جزء /عروض جنسیت و فصلیت بر اجزاء
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[عروض جنسیت و فصلیت بر اجزاء]
«قال: فتعرض لها الجنسية و الفصلية.»[1]
تقسیم جزء به مشترک (جنس) و مختص (فصل)
بحث در احکام جزء بود. رسیدیم به اینکه گاهی جزء را به عنوان «ماده» اخذ میکنیم (بهشرط لا) که در این صورت قابل حمل نیست؛ و گاهی آن را به عنوان «جزء محمول» اخذ میکنیم (لا بشرط) که در این صورت قابل حمل است. اکنون میخواهیم درباره همان جزئی که محمول است بحث کنیم.
پس از آنکه جزء را به دو قسم تقسیم کردیم و یکی از آن دو قسم «جزء محمول» بود، اکنون میخواهیم همان جزء محمول را بیان و تقسیم کنیم.
جزئی که محمول است، جزء ماهیت است و بر خود ماهیت و بر آن جزء دیگر نیز قابل حمل است. این جزء دو حالت دارد:
۱. یا مشترک است میان این ماهیتی که جزء آن قرار گرفته و میان ماهیتهای دیگر؛
۲. و یا مختص به همین ماهیت است.
اگر مشترک باشد، به آن «جنس» میگوییم و اگر مختص باشد، به آن «فصل» میگوییم. پس جنس و فصل هر دو جزء هستند، اما اجزایی که محمولاند؛ یعنی هم بر خود ماهیت قابل حملاند و هم بر یکدیگر. با این تفاوت که جنس جزئی است مشترک، و فصل جزئی است مختص.
چون فصل مختص است، آن امر مشترک را تمیز میدهد و از بقیه مشترکات جدا میکند؛ یعنی آن امر مشترک را به همین ماهیت اختصاص میدهد.
برای نمونه، «حیوان» جزء برای انسان است، اما جزئی است مشترک میان انسان و ماهیتهای دیگر. اما «ناطق» جزء مختص است و اختصاص به انسان دارد. این ناطق «ممیِّز» هم هست؛ یعنی آن جنس (آن امر مشترک) را در نوعی که انسان است منحصر میکند و از بقیه مشترکات جدا میسازد. اگر این ناطق که فصل است نبود، این حیوان بین این نوع که انسان است و ماهیتهای نوعیه دیگر مشترک بود. اما اکنون که این ناطق آمده است، این مشترک را اختصاص داده به انسان، و جدا کرده است این مشترکی را که در انسان است از آن مشترکی که در سایر ماهیات است (با اینکه مشترک در همه این ماهیات هست).
لذا به این فصل، علاوه بر اینکه فصل میگویند، «ممیِّز» هم میگویند. علاوه بر اینکه جزء مختص است، جزء ممیِّز هم هست؛ چون باعث تمیز دادن و جدا کردن این نوع است از سایر انواع که این نوع با سایر انواع در این جنس مشترکاند. این فصل، این نوع را از سایر انواعی که در این جنس با آن مشترکاند، جدا میکند.
صفحه ۹۳، سطر دوم: «قالَ: فَتَعْرِضُ لَهَا الْجِنْسِيَّةُ وَ الْفَصْلِيَّةُ».
یعنی عارض میشود برای این اجزایی که در ماهیت هستند، جنسیت و فصلیت. یعنی بعضی از این اجزاء میشوند جنس و بعضی میشوند فصل؛ پس جنسیت و فصلیت بر آنها عارض میشود.
جنسیت و فصلیت از «مقولات ثانیه» هستند و جایگاه مقولات ثانیه در ذهن است. لذا عارض میشوند، اما عروضشان در ذهن است. اجزاء به آن جنسیت و فصلیت متصف میشوند، اما اتصافشان هم در ذهن است. هم آنها عارض میشوند بر اجزاء در ذهن، و هم اجزاء متصف میشوند به آنها در ذهن. مقوله ثانیه فلسفی اینچنین است که عروضشان در ذهن است و اتصاف به آنها هم در ذهن است.
پس جنسیت و فصلیت عارضاند بر اجزاء و عروضشان در ذهن است. تعبیر به «فتعرض لها الجنسیة و الفصلیة» به این مناسبت است که جنسیت و فصلیت عارضِ این اجزاء هستند و ذاتیِ اجزاء نیستند.
توضیح علامه حلی (شرح)
«أقول: إذا اعتبرنا حمل الجزء على الماهية»
(میگوید: اگر اعتبار کنیم حمل جزء بر ماهیت را؛ یعنی اگر جزء را «جزء محمول» گرفتیم، نه اینکه جزء را به عنوان ماده به حساب آوردیم که اگر جزء به عنوان ماده به حساب بیاید قابل حمل نیست).
«حَصَلَتِ الْجِنْسِيَّةُ وَ الْفَصْلِيَّةُ»
(اگر جزء محمول شد، جنسیت و فصلیت حاصل میشوند. یعنی جزئی ممکن است جنس باشد و جزء دیگر فصل باشد).
«لِأَنَّ الْجِنْسَ هُوَ الْجُزْءُ الْمُشْتَرَكُ وَ الْفَصْلَ هُوَ الْجُزْءُ الْمُمَيِّزُ»
(زیرا جنس همان جزء مشترک است و فصل همان جزء ممیِّز است).
پس هر دویشان جزء هستند و جزء محمول هم هستند. بنابراین جزء محمول به این صورت تقسیم میشود و یکی از این دو تا خواهد بود. پس جنس و فصل هر دو جزءاند و جزء محمول هم یکی از این دو تاست.
نکته ادبی: اینها هر کدامشان «جزءِ محمول» هستند. «جزء محمول» یعنی جزئی که محمول است؛ جزئی که متصف است به محمول بودن. این را به صورت اضافه (مضاف و مضافالیه) نمیخوانیم. «جزء محمول» که در فارسی میگوییم، یعنی جزئی که بیان است از محمول، نه جزءِ یک محمول. به اضافه نخوانید که گویی یک محمولی مرکب باشد و این جزءِ آن محمول بشود. خیر، یعنی جزئی که خودش محمول است؛ یعنی خودش میتواند حمل بشود. این را از باب صفت و موصوف بگیرید؛ «المحمول» را صفت بگیرید برای جزء، نه مضافالیه برای جزء.
«فَإِذا أُخِذَ الْجُزْءُ مَحْمُولاً حَصَلَتِ الْجِنْسِيَّةُ»
(پس هرگاه جزء به عنوان محمول اخذ شود، جنسیت حاصل میشود [یا فصلیت]).
«أَعْنِي مَقُولِيَّةَ ذلِكَ الْجُزْءِ عَلى كَثِيرِينَ»
(جنسیت را معنا میکنند به: مقولیتِ آن جزء بر کثیرین. مقولیت یعنی محمولیت. جنسیت حاصل میشود برای این جزء، یعنی این جزء میتواند «مقول» باشد (یعنی محمول باشد) بر کثیرین؛ بر افراد زیادی میتواند حمل شود. پس میشود جزئی که مشترک است، چون بر کثیرین میتواند حمل شود).
«أَوْ بِالْفَصْلِيَّةِ»
(عرض کردم «حصلت الجنسیة او الفصلیة». بعد از اینکه جنسیت را معنا کردیم، حالا که میگوییم «او بالفصلیة»، فصلیت را معنا میکنیم).
«اعني تميز الجزئية »
(فصلیت یعنی تمیز آن جزء. یعنی آن جزئیت که از ماعدای آن جزء را تمیز میدهد. جزئی که انسان است، جزئی که حیوان است، آن را جدا میکند. حصه خاصهای را در انسان قرار میدهد و باقی حصص را دیگر به انسان ارتباط نمیدهد).
من عبارت را اینطور معنا کردم: «تمیز الجزء» یعنی آن جزئیت مشترکه را تمیز میدهد؛ یعنی حیوانیت را جدا میکند. حیوانیتی که در این نوع است (مثلاً در انسان است) را جدا میکند از حیوانیتی که در سایر انواع است.
میتوانید «تمیز الجزء» را ناظر به جنس نگیرید، بلکه ناظر به خود فصل بگیرید: «تمیز الجزء» یعنی جزئیتِ متمایز را، جزئیتِ ممتاز را درست میکند و تحقق میدهد. وقتی جزء فصلی درست شد، یعنی جزئی که ممیِّز است درست میشود. هر جور معنا کنید معنایش یک چیز است: «فجزء الماهیة اما جنس او فصل» (اینها روشن است).
پس اینطور شد: چون وارد بحث شد که اگر جزء را محمول گرفتیم (یعنی طوری قرارش دادیم که بتواند حمل بشود)، این یکی از دو جزء است: یا جزء مشترک است یا جزء مختص (ممیِّز). اگر مقول بر کثیرین باشد، جزء مشترک است؛ اگر ممیِّز باشد، جزء مختص یا جزء ممیِّز است.
پس اگر جزء محمول حاصل شد، با توجه به انقسامِ این جزء محمول، جنس و فصل حاصل خواهد شد. چون جزء محمول حاصل میشود، بعد همین جزء محمول تقسیم میشود به جنس و فصل؛ پس اگر جزء محمول حاصل شد، جنس و فصل هم حاصل میشود.
اینکه گفت «فتعرض لها الجنسیة و الفصلیة»، یعنی جنس و فصل میشوند با عروضشان بر این اجزاء.
با عروض جنسیت و فصلیت بر اجزاء، جزئی میشود «جنس» و جزء دیگر میشود «فصل»؛ آنوقت «حَصَلَ الْجِنْسُ وَ الْفَصْلُ».
[تعریف جنس و فصل]
اکنون میخواهیم جنس را معنا کنیم و سپس فصل را (که عرض شد وقتی به متن رسیدیم عرض میکنیم، الان رسیدیم و باید توضیحش را عرض کنم).
اگر «کثیرین» داشتیم (یعنی افراد کثیره یا مصادیق کثیره؛ افراد نگوییم بهتر است، اگر مصادیق کثیره داشتیم)، این مصادیق کثیره گاهی اتفاق در یک نوع دارند؛ کلیای که بر اینها صدق میکند (مشترکی که بر اینها صدق میکند) «نوع» است. و گاهی اختلاف در حقیقت دارند؛ این مصادیق کثیره یکی انسان است، یکی فرس است، یکی بقر است که اختلاف انواع دارند. در این صورت آن جزء مشترکی که بر اینها حمل میشود «جنس» است.
پس جنس عبارت است از کلی (یعنی مشترک)، نوع هم عبارت است از کلی (یعنی مشترک)؛ منتها نوع کلیای است که صدق میکند بر کثیرینِ متفق، و جنس کلیای است که صدق میکند بر کثیرینِ مختلف. تفاوتشان این است که مصادیق نوع متفقاند و مصادیق جنس مختلفاند.
لذا جنس را تعریف میکنیم: «الْكُلِّيُّ الْمَقُولُ عَلى كَثِيرِينَ». چون مشترک است باید کلی باشد. وقتی کلی شد، «مقول علی کثیرین» هم هست (یعنی محمول علی کثیرین). منتها کثیرین باید «مُخْتَلِفِينَ بِالْحَقائِقِ» باشند؛ حقیقتشان مختلف باشد، یک حقیقت نباشند.
این جنس را در جواب «ما هو» قرار میدهیم. یعنی وقتی سائلی از ما سؤال میکند و آن مختلفاتالحقایق را در سؤالش جمع میکند، ما در جواب سؤال او باید جنس را قرار دهیم. مثلاً میگوید: «الانسان و الفرس و البقر ما هی؟» (که با «ما هی» یعنی همان با «ما هو» دارد سؤال میکند، منتها از مختلفاتالحقایق سؤال میکند). نمیگوید «انسان ما هو» یا نمیگوید «زید و عمرو و بکر ما هم»؛ از متفقالحقیقه سؤال نمیکند، از واحد هم سؤال نمیکند، بلکه از متعدد و مختلفالحقیقه سؤال میکند (مثل انسان و فرس و بقر و امثال اینها) و میگوید اینها چیستند (ما هی)؟
در جواب این «ما هو» (یعنی در جواب سؤال از مختلفاتالحقیقه به ما هو؛ یعنی در جواب سؤالی که به ما هو کرده از مختلفاتالحیث [الحقایق])، جنس را قرار میدهیم. پس جنس آن است که در جواب «ما هو» میآید، اما به شرطی که با «ما هو» از مختلفاتالحقیقه سؤال شده باشد.
این تعریف جنس است، به عبارت توجه کنید:
«وَ الْجِنْسُ هُوَ الْكُلِّيُّ الْمَقُولُ عَلى كَثِيرِينَ»
(جنس کلیای است که حمل میشود بر کثیرین؛ کثیرینی که مختلفین بالحقایقاند، یعنی حقایق مختلف دارند، یک حقیقت نیستند).
«فِي جَوابِ ما هُوَ»
(این جنس مقول است [حمل میشود] در جواب ما هو. یعنی وقتی با ما هو سؤال بشود از این مختلفاتالحقایق، در جواب این سؤال به ما هو، جنس را قرار میدهیم که مثال زدم و معلوم شد).
اما فصل: فصل چون مختص است، نمیتواند در جواب از مشترکات یا از حقایق مختلفه واقع شود. باید در جوابِ مربوط به یک حقیقت (این فصل) قرار داده شود. اما به شرطی که سؤال بشود که «أَيُّ شَيْءٍ هُوَ فِي جَوْهَرِهِ».
مثلاً نوع در آن «فی جوهره» [مطرح است]. این شیئی که یکی از آن مختلفاتالحقایق است، «أی شیء هو فی جوهره»؟ یک وقت سؤال میشود «أی شیء هو فی عرضه»؟ جواب، عرض خاصه است. اما گاهی سؤال میشود «أی شیء هو فی جوهره»؟ در ذات این شیء چه چیزی داریم؟ در این صورت در جواب، فصل واقع میشود.
پس فصل در جواب از سؤال به «أیّ» واقع میشود، جنس در جواب سؤال به «ما هو» واقع شد. فصل در جواب سؤال به «أیّ» واقع میشود، منتها به شرطی که از «أیّ» سؤال شود و سؤال مربوط به جوهر شیء باشد. اگر سؤال مربوط به جوهر نباشد، فصل در جواب واقع نمیشود، بلکه عرض خاص در جواب واقع میشود. پس قید «فی جوهره» (یا در بعضی گفت قید «فی ذاته») لازم است: «أی شیء هو فی جوهره» یا «أی شیء هو فی ذاته». در صورتی که با «أیّ» سؤال شود و کلمه «فی جوهره» یا «فی ذاته» هم به دنبال بیاید، جواب باید به فصل باشد.
پس فصل عبارت است از کلیای که حمل میشود بر شیء، اما در جواب [نه در جواب ما هو، بلکه در جواب أی شیء فی جوهره]:
«و الفصل هو المقول على الشيء في جواب أي شيء هو في جوهره.»
(و فصل هو المقول علی الشیء؛ حمل بر شیء میشود در جواب «أی شیء هو فی جوهره». چه چیزی آن چیز در جوهر این نوع است؟ در جوهر و ذات این نوع چه چیزی است؟).
این «أیّ» برای تمیز است؛ یعنی این جوهرش را بگو تویش چیست که من این را با داشتن آن خاصه جدایش کنم از بقیه. اگر آن خاصه بیرون ذات باشد، میشود عرض خاص؛ اگر در جوهر و در ذات باشد، میشود فصل. در جوهر این شیء (در جوهر این نوع) چه چیزی وجود دارد که او را از بقیه جدا کرده؟ این دارد سؤال از فصل میکند، چون میگوید «در جوهرش» چه چیزی وجود دارد. اگر پرسیده بود که «چه چیزی برای این نوع وجود دارد که او را جدا کند از بقیه»، خب اینجا میتوانستید هم فصل را بیاورید و هم عرض خاص را بیاورید، چون نپرسیده بود که در جوهر این شیء چیست، گفته بود «برای» این شیء چیست که او را از بقیه جدا کند. اما حالا که میگوید «در جوهر» این شیء است، معلوم میشود از آن ذاتی دارد سؤال میکند، از عرض خاص سؤال نمیکند؛ لذا فصل در جواب میآید.
[وحدت جعل جنس و فصل]
«قال: و جعلاهما واحد.»
آیا اینچنین است که خداوند جنسی را میآفریند بهطور مطلق، بعد فصل را میآفریند و بر جنس وارد میکند تا جنس را مختص کند به نوعی؟ یا اینکه نه، از اول یک نوع را میآفریند که مشتمل است بر جنسِ کنارِ فصل قرار داده شده، و در نتیجه متمیز شده؟
میفرمایند نه، از اول خدا جنس و فصل را با هم میآفریند؛ یعنی نوع را با یک جعل خلق میکند، نوعی که جنس و فصل در آن نوع کنار هماند. اینچنین نیست که جنس را ابتدائاً جعل کند بهطور مطلق، و فصل را کنار این جنس بگذارد و جنس را از آن اطلاق دربیاورد و نوع درست بشود. بلکه با یک جعل، نوع را جعل میکند که هم جنس و هم فصل با یک جعل جعل میشوند، نه با دو جعلِ جدای از هم.
«قال: و جعلاهما واحد.»؛
جعل این جنس و فصل یکی است. یعنی با یک جعل این دو تا جعل میشوند.
«أقول: يعني به جعل الجنس و الفصل»
(یعنی به؛ قصد میکند مصنف «به» - به این جعلهما - قصد میکند جعل جنس و جعل فصل را).
این یک نکته ادبی است که مرحوم علامه دارد توضیح میدهد. میخواهد بگوید ضمیر «هما» به جنس و فصل برمیگردد، در حالی که ما جنس و فصل در عبارت نداشتیم، جنسیت و فصلیت را داشتیم اما جنس و فصل نداشتیم. [پاسخ این است که] جنس و فصل از همان جنسیت و فصلیت فهمیده شد. بنابراین میتوانند مرجع ضمیر قرار داده بشوند، ولو به مرجع ضمیری که جنس و فصل است تصریح نشده باشد.
«وَ لَمْ يَكُونا مَذْكُورَيْنِ صَرِيحاً»
(قصد میکند مصنف به این کلامش - یعنی و جعلهما - جعل جنس و فصل را، و حال آنکه جنس و فصل در عبارات مصنف صریحاً ذکر نشده بودند تا ضمیر بهشان برگردد).
«بل أعاد الضمير إليهما لكونهما في حكم المصرح بهما»
(بلکه اعاده کرد ضمیر را به سوی آن دو [جنس و فصل]، نه بهخاطر اینکه آنها مذکورند، بلکه بهخاطر اینکه جنس و فصل در حکمِ مُصرَّحٌبه هستند؛ یعنی به منزله ایناند که به آنها تصریح شده است. چون قبلاً جنسیت و فصلیت گفته بود و از جنسیت و فصلیت، جنس و فصل فهمیده میشود، پس گویا که جنس و فصل مورد تصریح قرار گرفته بودند و ضمیر به این دوتایی که مورد تصریح قرار گرفتند برمیگردد).
خب این یک نکته ادبی بود، حالا بحث فلسفی میکنیم: چرا جعل جنس و فصل واحد است؟
« و إنما كان جعلاهما واحدا»
بیان کردیم بهخاطر اینکه ما یک جنس مطلقی در خارج نمییابیم که جعل شده باشد، بعداً ببینیم که یک فصل ممیِّز و مختصی بهش ضمیمه شد و آن جنس مطلق را از اطلاق انداخت و اختصاصش داد به نوعی از انواع. اینچنین ما نمیبینیم؛ در خارج اصلاً نیست. در خارج اینچنین است که از اول نوع خلق میشود، نه اینکه جنس خلق شود بعد فصل بر او وارد شود و نوع را درست کند.
« و إنما كان جعلاهما واحدا » (همانا جعل آن دو واحد است)فصل در خارج یکی است؛ یعنی به یک جعل جعل میشوند. اگرچه در ذهن با هم تفاوت دارند، اما در خارج با هم تفاوت ندارند؛ دو تا نیستند، بلکه یکی هستند و به یک جعل جعل میشوند.
دلیل این امر آن است که فاعلی که میخواهد این ماهیت را جعل کند، « لم يفعل حيوانا مطلقا ثم يميزه بانضمام الفصل إليه »؛ ماهیت انسان را فرض کنید، فاعلی که میخواهد ماهیت انسان را جعل کند، حیوانِ مطلق را نمیسازد که بعداً آن را بهوسیله انضمام فصل به آن تمیز دهد.
به عبارت توجه کنید که چگونه معنا میشود: او حیوان را بهطور مطلق نمیسازد که شامل همه انواع بشود و بعداً تمیزش دهد بهوسیله انضمام فصل به حیوان. خداوند اینگونه نمیآفریند. چرا جنس را بهطور مطلق یا حیوان را بهطور مطلق نمیآفریند؟ « فإن المطلق لا وجود له »؛ مطلق در خارج وجود ندارد. آن چیزی که در خارج وجود دارد، فرد است. پس مطلق وجود ندارد.
بنابراین خداوند مطلق را ابتدا خلق نمیکند، « بل جعل الحيوان هو بعينه جعل الناطق »؛ یعنی هر دو به یک جعل جعل میشوند. جعل حیوان عیناً جعل ناطق است؛ هر دو به یک جعل جعل میشوند، نه به دو جعل جداگانه، به همان بیانی که عرض شد.
« و اعتبر هذا في اللونية »
سپس ایشان میفرماید که این مدعای ما را در «لونیت» آزمایش کن؛ آنجا این مطلب برای تو روشنتر میشود و بهتر میتوانی آن را بپذیری.
لونیت (رنگ بودن) مطلق است (جنس است). سواد (سیاهی) نوعی از این مطلق است؛ بیاض (سفیدی) هم نوعی دیگر از این مطلق است. آیا خداوند لونیت را خلق میکند و بعداً فصلِ سواد را بر آن وارد میکند؟ یا از اول سواد را درست میکند؟ پاسخ این است که از اول باید سواد را درست کند. این همان حرفهایی است که ما گفتیم و مفهوم ما ثابت است.
اما اگر بخواهد اول لونیت را جعل کند، این مشکلی که الان میگوییم پیش میآید؛ این مشکل نمیگذارد که لونیت ابتدا جعل بشود. پس همانطور که گفتیم، از اول باید سواد جعل بشود، نه لونیتِ مطلق که بعداً بشود سواد.
مشکل را توجه کنید: اگر خداوند بخواهد لونیت را مستقل جعل کند، کجا قرارش میدهد؟ بالاخره لونیت یک امر متکی است و باید یکجا وارد بشود. خودش مثل جوهر نیست که بتواند مستقل در خارج باشد. این را کجا قرار میدهد؟ بالاخره لونیت همانطور که عرض کردم عرض است (یا به تعبیر ایشان هیئت است، یک نوع هیئت به صورت کیف). این باید یکجا قرار بگیرد؛ این هیئت باید بر یک چیزی وارد بشود. بر کجا وارد میشود؟
یکی از دو احتمال هست:
۱. یکی اینکه در خودِ «سواد» وارد بشود.
۲. دیگری اینکه در «محلِ سواد» (مثلاً دیوار) وارد بشود. اگر دیوار سیاهی هست، این لونیت در محل سواد که دیوار است وارد بشود.
ببینیم حالا کدامیک از این دو تا درست است.
[ابطال احتمال حلول لونیت در سواد]
اگر در سواد واقع بشود، محذورش این است که سواد بهتوسط او (لونیت) درست نشده است. یعنی سواد درست شده، بعداً آن (لونیت) وارد شده است. چون میخواهد در سواد وارد بشود؛ لونیت میخواهد در سواد وارد بشود، پس سوادی باید باشد و آماده بشود تا بعد لونیت در آن وارد بشود.
بنابراین لازم میآید که سواد از لونیت درست نشده باشد، چون لونیت دارد بعداً میآید؛ در حالی که فرض ما این است که سواد از لونیت درست میشود. سواد نوعیِ لون است، پس باید از لونیت درست بشود (منتها لونیت بهعلاوه قابضِ نورِ بصر بودن). پس سواد را باید از لونیت گرفت.
اما اگر سواد را موضوعِ لونیت و محلِ لونیت قرار دهید، از باب اینکه محل باید قبل از حالّ وجود داشته باشد، سواد باید قبل از لونیت وجود داشته باشد تا لونیت بتواند در سواد وارد بشود. خب اگر سواد قبل از لونیت وجود دارد، معنایش این است که سواد از لونیت گرفته نشده است؛ در حالی که گفتیم سواد باید از لونیت گرفته بشود. پس این فرض باطل است که لونیت در سواد وارد بشود.
[ابطال احتمال حلول لونیت در محل سواد]
فرض دیگر اینکه لونیت در «محلِ سواد» وارد بشود. یعنی محل سواد که مثلاً دیوار است (یا هر جسم دیگری است)، این محل بشود هم برای سواد و هم برای لونیت. منظور از سواد در اینجا همان فصلِ سواد است (چون بالاخره سواد را هم آن فصلش میسازد و الا تا فصل نباشد که سواد نیست). لونیت هم که خب هست.
در این صورت لازم میآید دو تا عرض در یک موضوع وارد بشوند: یکی به نام لونیت و یکی هم به نام فصلِ سواد. و ما در خارج باید دو تا عرض را حس کنیم در این دیوار: یکی عرضی را که لونیت است و یکی عرضی را که سواد (فصل سواد) است. در حالی که بالوجدان میبینیم ما فقط یک عرض را حس میکنیم که آن سواد است؛ دیگر چیزی به نام لونیت (جدای از سواد) ما حس نمیکنیم.
[نتیجهگیری: لزوم جعل واحد]
خب حالا مطلب را جمع کنیم: اگر لونیت بخواهد بدون فصلِ سواد (یعنی به نحو مطلق) در خارج موجود باشد، یکی از دو حال اتفاق میافتد: یا در سواد حاصل میشود یا در محل سواد.
چون لونیت همانطور که عرض کردیم هیئت است، عارض است و باید متکی باشد؛ نمیتواند مستقل در خارج باشد. حال متکی به چه میشود؟ یا متکی به سواد میشود یا متکی به محل سواد میشود. دیدیم اگر متکی به سواد شد اشکال دارد، و اگر متکی به محل سواد شد نیز اشکال دارد. پس نمیتواند متکی به یکی از این دو تا بشود.
و چون ذاتش متکی است، باید گفت که جدا آفریده نشد. چون اگر بخواهد جدا آفریده بشود، باید متکی به یکی از این دو تا بشود؛ و نمیتواند هم مستقل آفریده بشود، چون متکی است. نه مستقل میتواند آفریده بشود و نه متکی به این دو تا؛ پس باید از اول همراه فصل آفریده بشود.
مستقل اگر آفریده شد، یا باید وجود مستقل داشته باشد که میشود جوهر (و این درست نیست)، یا باید وجود متکی داشته باشد و متکی به سواد باشد یا متکی به محل سواد باشد، که اینها هم اشکال دارد.
پس نمیتواند مستقل و بهطور مطلق آفریده شود. زیرا اگر بخواهد آفریده شود، یا باید به این صورت آفریده بشود (جوهر و مستقل باشد) که نیست، یا باید متکی باشد به سواد که باز هم نیست، یا باید متکی باشد به محل سواد که باز هم نیست.
پس بالاخره هیچجور نمیتواند مطلق آفریده بشود. از اینجا نتیجه میگیریم که سواد باید همراه فصل آفریده بشود (عذر میخواهم، لونیت باید در کنار فصل آفریده بشود) و با یک آفرینش این نوع درست بشود؛ یعنی جنس و فصل باید با هم آفریده بشوند، نه اینکه جدای از هم.
[تطبیق با متن]
« و اعتبر هذا في اللونية »
(و تصور کن این را در لونیت؛ یعنی آزمایش کن این مطلبی را که من گفتم در لونیت که جنس است. ببین آیا این جنس میتواند مستقل از فصل آفریده بشود؟).
«فَإِنَّها لَوْ كانَ لَها وُجُودٌ مُسْتَقِلٌّ»
(پس همانا اگر برای آن لونیت وجود مستقلی باشد. مستقل یعنی مستقل از فصل، نه مستقلِ جوهری؛ چون مسلّم است لونیت جوهریت ندارد، لونیت به قول ایشان هیئت است یا به عبارت دیگر عرض است. پس وجود استقلالیِ جوهری ندارد. مستقل آفریده بشود یعنی مستقل از فصل، یعنی تنها لونیت جعل شود و وجود مستقل باشد).
«فَهِيَ هَيْئَةٌ»
(پس آن لونیت هیئت است، عرض است).
«إِمّا فِي السَّوادِ أَوْ فِي مَحَلِّهِ»
(اگر عرضه شد، اما فی السواد است او فی محله؛ یا اینکه متکی به سواد میشود یا متکی به محل سواد میشود).
«فَيُوجَدُ السَّوادُ لا بِها»
(اگر متکی به سواد بشود، «فیوجد السواد لا بها»؛ لازمش این است که سواد موجود شود نه بهوسیله لونیت. چرا؟ چون سواد اولاً موجود شده که بعد لونیت در آن حلول میکند و به آن متصف میشود. پس سواد بهوسیله لونیت ساخته نشده است؛ قبل از لونیت ساخته شده و بعداً لونیت جذب شده است. خب بنابراین لازم میآید که سواد بهوسیله لونیت درست نشده باشد. در حالی که ما میدانیم سواد بهوسیله لونیت درست میشود؛ یعنی لون را که جنس است ضمیمه میکنیم با فصل، آنوقت سواد درست میشود. «فیوجد» یعنی لازم میآید که موجود شود سواد، «لا بها» یعنی نه بهوسیله لونیت. دقت کنید، این خلف فرض است؛ فرض این است که سواد از لونیت گرفته میشود و از لونیت درست میشود. الان لازم آمد که لونیت بعد از سواد باشد؛ یعنی سواد از لونیت گرفته نشده باشد.
«أَوْ فِي مَحَلِّهِ»
(عطف است بر «إِمّا فِي السَّوادِ»). یعنی این هیئت (لونیت) یا در خود سواد وارد میشود که اشکالش را گفتیم، یا در محل سواد وارد میشود که اشکالش این است که:
«فَالسَّوادُ عَرَضانِ»
(لازم میآید که سواد دو تا عرض باشد که در یک محل حلول کرده باشند: یکی لون باشد و یکی فصلِ لون باشد که همان سواد را درست کرده است).
آنوقت لازمهاش این است که ما در آن محلی که سواد دارد، دو چیز را ببینیم، دو چیز را حس کنیم: یکی لون را و یکی فصلِ لون را. در حالی که ما یک چیز را حس میکنیم و آن سواد است که لونِ معالفصل است، نه اینکه یکی لون باشد و یکی فصل باشد. لونِ معالفصل را با همدیگر حس میکنیم که اسمش را سواد میگذاریم.
اگر «أَوْ فِي مَحَلِّهِ» (یا باید این لونیت در محل سواد یافت شود)، اگر اینچنین بشود این اشکال را دارد که «فَالسَّوادُ عَرَضانِ»؛ سواد میشود دو تا عرض که در یک محل حلول کرده: یکی لون و یکی فصل. دو تا عرض میشود، «لا واحِدٌ» (نه یک عرض).
«وَ هذا خُلْفٌ»
(در حالی که این خلف فرض است. فرض این است که سواد یک چیز بیشتر نیست و ما هم در خارج در این محل یک شیء بیشتر حس نمیکنیم، نه دو تا کیف).
« فجعله لونا هو بعينه جعله سوادا »
(خب نتیجه میگیریم نمیشود لونیت را جدا و قابض نور بصر را جدا جعل کنیم، بلکه «جَعْلُهُ لَوْناً» - یعنی جعل این سواد، لوناً - «بِعَيْنِهِ جَعْلُهُ سَواداً» - یعنی جعل سواد با جعل لون یکی است. اینطور نیست که یک دفعه لون جعل بشود و یک دفعه دیگر سواد جعل بشود؛ همان جعل لون میآید با جعل سوادیت یکی میشود).
[مقایسه جنس و فصل با ماده و صورت]
« قال: و الجنس هاهنا كالمادة »
(و جنس در اینجا مانند ماده است).
«وَ هُوَ مَعْلُولٌ»
(و آن معلول است).
« و الآخر صورة و هو علة. »
(و فصل مانند صورت است و آن علت است).
در ماهیت، جنس یک جزء فرض میشود و فصل جزء دیگری. در آن شیء مرکب خارجی، ماده یک جزء است و صورت جزء دیگر. اگر جنس و فصل را بخواهیم با ماده و صورت مقایسه کنیم، جنس را به منزله ماده قرار میدهیم یا به منزله صورت؟ میفرمایند جنس را به منزله ماده قرار بده. چرا؟ چون ماده تحصل ندارد و بهتوسط صورت متحصل میشود؛ جنس هم تحصل ندارد و بهتوسط فصل متحصل میشود. پس ملاحظه میکنید که وزانِ جنس، وزانِ ماده است؛ یعنی جنس به منزله ماده است. همانطور که ماده متحصل نیست، جنس هم متحصل نیست. همانطور که ماده تحصلش در صورت است، جنس هم تحصلش را از فصل میگیرد.
پس اگر بخواهید این دو جزء خارجی را (که عبارت از ماده و صورتاند) و آن دو جزء ذهنی را (که عبارت از جنس و فصلاند) با هم مقایسه کنید، میبینید آن جزء ذهنی که اسمش جنس است باید به منزله ماده باشد، و آن جزء دیگر ذهنی که اسمش فصل است باید به منزله صورت باشد. چرا؟ چون در دو جزء خارجی، ماده متحصل [بالغیر] و صورت محصل است؛ در دو جزء ذهنی هم جنس متحصل [بالغیر] و فصل محصل است.
این مطلب تمام شد.
[نسبت فصل با جنس، نوع و حصه]
مطلب بعدی این است که فصل نسبت به جنس چه شأنی دارد؟ نسبت به نوع چه شأنی؟ و نسبت به حصهای از جنس که در نوع است، چه شأنی؟
خب اول من مطلب را توضیح بدهم بعد دوباره سؤال را طرح کنم.
جنس مثلاً حیوان است، فصل مثلاً ناطق.
سؤال اول ما این است که این ناطق نسبت به حیوان چه وضعی دارد؟ جواب این است که «مُقَسِّم» است. فصل، حیوان را تقسیم میکند به ناطق و غیرناطق. پس فصل نسبت به جنس مقسم است. مثلاً ناطق نسبت به حیوان مقسم است؛ حیوان را تقسیم میکند به ناطق و غیرناطق.
نسبت به نوع این فصل چه حالتی دارد؟ نوع یعنی انسان. فصل نسبت به انسان «مُقَوِّم» است؛ یعنی انسان بهوسیله فصل برپا میشود. حیوان انسان را برپا نمیکند، برپا نمیدارد؛ فصل که میآید انسان برپا میشود، یعنی انسان قوام پیدا میکند. خود جنس به انسان قوام نمیدهد، فصل که میآید به انسان قوام میدهد. پس فصل مقومِ نوع است،و برپادارنده نوعیت است.
خب در هر نوعی حصهای از جنس هست؛ مثلاً در انسان حصهای از حیوان است. همه جنس حیوان که در انسان نیست؛ حصهای از جنس حیوان در انسان است، همان حصهای که مناسب انسان است، همان حصهای که با ناطق ضمیمه میشود. آن حصههای دیگر که مال حیوانات دیگرند، آنها با ناطق ضمیمه نمیشوند. آن حصهای که مربوط به انسان است، آن حصهای است از حیوان.
حالا سؤال ما این است که این فصل نسبت به این حصه چه نسبتی دارد؟ چه وضعی دارد؟ جواب این است که نسبت علیت دارد. نسبت علیت دارد، علت هست برای آن جنس [حصه]؛ یا به تعبیر دیگر نسبت «مقومیت» دارد، مقوم آن حصه است.
خب اینجا یک سؤال پیش میآید: فصل نسبت به نوع هم مقوم بود، الان نسبت به حصهای از جنس هم میخواهد مقوم بشود؟ یا به عبارت دیگر فصل نسبت به نوع علت بود (مقوم بودن یعنی علت بودن)، الان نسبت به حصه جنس که در نوع وجود دارد باز هم علت است؟ چطور میشود این؟
جواب این است که این فرق را دقت کنید در تعبیری که عرض میکنم:
این فصل نسبت به نوع، «مقوم ماهوی» است؛ یعنی جزء ماهیت نوع است. مقوم ماهوی است، یعنی جزء ماهیت است و این ماهیت را قوام میبخشد.
اما فصل نسبت به آن حصه، «مقوم وجودی» است؛ یعنی محصلِ جنس است و به جنس تحصل میبخشد. پس مقوم وجودی است، یعنی حصول میبخشد به جنس. حصول یعنی وجود. مقوم وجودی است، یعنی از نظر وجود این جنس را تأمین میکند.
فصل نسبت به نوع مقوم ماهوی بود، یعنی ماهیت نوع را تمام میکرد؛ اما فصل نسبت به آن حصه جنس مقوم وجودی است، یعنی تحصل به جنس میدهد، حصول به جنس میدهد، وجود به جنس میدهد.
به تعبیر دیگر: فصل نسبت به نوع علت ماهوی است (گفتم مقوم، حالا عبارت را عوض کردم میگویم علت). فصل نسبت به نوع علت ماهوی است، نسبت به حصه جنس علت وجودی است. (گفتم مقومِ وجودی، حالا عوض میکنم میگویم علت وجودی). خب فرق کرد دیگر؛ یعنی وجود حصه به برکت فصل است، و تمامیت ماهیت انسانیت هم به برکت فصل است. ماهیت انسانیت تمام میشود با فصل، پس فصل میشود مقوم ماهوی. وجود این حصه نوع تأمین میشود با فصل، پس فصل میشود مقوم وجودی.
خب ، این سه تا رابطه را بیان کردیم:
۱. رابطه فصل با جنس (با جنس، نه با حصه جنس، با خود جنس): گفتیم مقسم است.
۲. رابطه فصل با نوع: گفتیم مقوم است، منتها مقوم ماهوی یا علت ماهوی.
۳. رابطه فصل با حصهای از جنس که در نوع است: گفتیم مقوم است (باز هم علت است)، منتها مقوم یا علت وجودی، نه ماهوی. تحصل میدهد به اینکه... یعنی حصول میدهد.
خب این سومین رابطه را که ادعا کردیم باید توضیح بدهیم. رابطه مقسم بودن در منطق بیان شده، خیلی احتیاج به توضیح ندارد. رابطه مقوم ماهوی هم بودن، آن هم همینطور، خیلی مهم نیست [یعنی پیچیده نیست]؛ فصل جنس را تقسیم میکند، این خیلی روشن است، مثال هم زدیم، معلوم هم بود، معلوم هم شد. اما فصل مقوم نوع است و علت ماهوی نوع است، جزء نوع است، جزء ماهیت نوع است، اینها همه روشن است، این هم توضیح نمیخواهد.
اما اینکه فصل علت جنس است و جنس معلول فصل است، این اثبات میخواهد. چرا عکسش را نمیگویید؟ اصلاً چرا باید علت باشد؟ چرا باید نسبت داشته باشد؟ چرا باید فصل و جنس نسبت داشته باشند؟ حالا بر فرض نسبت داشتند، چرا این نسبت از طرف فصل باشد؟ یعنی فصل علت باشد؟ چرا جنس علت نباشد؟ چرا میگوید فصل علت است، جنس علت نیست؟ این تبیین میخواهد که تبیینش میکنیم.
پس اولاً باید بیان کنیم بین فصل و جنس باید رابطه باشد (حالا رابطه هم رابطه علیت است، چون ملاحظه کردید توضیح داده شد).
ثانیاً حالا که رابطه علیت است، چرا از این طرف علت است، از آن طرف علت نیست؟ چرا از طرف فصل علت است، از طرف جنس علت نیست؟
اما اینکه باید رابطه باشد، قبلاً بیان کردیم در اولین حکمی که در این مسئله چهارم خواندیم؛ این بود که باید اجزا به هم مرتبط باشند؛ اگر اجزا به هم مرتبط نباشند، مرکب را نمیسازند. برای اینکه یک مرکب ساخته شود، باید اجزایش با هم مرتبط باشند. بنابراین اگر حصه (جنس) و فصل بخواهند با هم مرکب شوند و یک مرکبی را بسازند، باید این دو جزء با هم ارتباط داشته باشند؛ ارتباطی که بالاخره [به این بازمیگردد که] یکی علت دیگری باشد.
این سؤال اول را خیلی راحت جواب دادیم که تو قبلاً بحثش را کردیم. سؤال دوم مهم است که چرا جنس علت نشد و فصل علت شد؟ که این را وقتی رسیدیم باید عرض کنم.
پس مطلب را تمام کردیم. توجه کردید مطلب اول این بود که اگر دو جزء ذهنی ماهیت را که جنس و فصل هستند با دو جزء خارجی مرکب که ماده و صورتاند بسنجید، میبینید که اگر جنس را به منزله ماده قرار دهید و فصل را به منزله صورت قرار دهید، کار درستی کردهاید؛ به بیانی که گفته شد. زیرا که ماده و جنس هر دو «متحصّل»اند (پذیرنده تحصل) و فصل و صورت هر دو «محصِّل»اند (تحصل دهنده). ماده و جنس با هم شبیهاند در متحصل بودن، صورت و فصل هم با هم شبیهاند در محصل بودن. این مطلب اول بود.
مطلب دوم، رابطه فصل بود: یک بار با جنس، یک بار با نوع، و یک بار با حصه جنس. همهشان روشن شدند، فقط رابطه فصل با حصه جنس یک مقدارش باقی ماند. گفتیم اولاً باید رابطه داشته باشد، ثانیاً پس باید علت باشد. اینکه با هم رابطه داشته باشند قبلاً بیان شده و دیگر احتیاج به بحث ندارد؛ اما اینکه فصل باید علت باشد، این احتیاج به اثبات دارد که وقتی اثبات میکنیم انشاءالله.
[تطبیق با متن: تشبیه جنس به ماده و فصل به صورت]
«قالَ: وَ الْجِنْسُ هاهُنا كَالْمادَّةِ»
(جنس در اینجا - یعنی در ماهیت و در بین اجزای ذهنی - به منزله ماده است).
«وَ هُوَ مَعْلُولٌ»
(و جنس معلول است. دارد اشاره میکند به آن مطلبی که من بخشی از آن را گفتم و بخشی را عرض نکردم).
« و الآخر صورة و هو علة. »
(یعنی آن جزء دیگر صورت است و آن صورت هم علت است. این جزء دوم [فصل] علت است و آن جزء اول که جنس بود معلول است. که این باید توضیح داده بشود؛ مقداری توضیح داده شد و مقدارش هم حالا وقتی رسیدیم عرض میکنم).
« أقول: الجنس إذا نسب مع فصله إلى المادة و الصورة وجد الجنس أشبه بالمادة من الفصل »
(یعنی جنس را به همراه فصلش نسبت بدهید به ماده و صورت - یعنی دو جزء ذهنی را نسبت بدهید به دو جزء خارجی. میبینید که جنس شباهتش به ماده بیش از شباهت فصل به ماده است. فصل به ماده شباهت زیادی ندارد، فقط شباهتش این است که این هم جزء است و آن هم جزء است. اما ماده جزء متحصل است [بالغیر] و فصل جزء محصل است؛ از این جهت با هم فرق دارند. هر دو جزء هستند ولی هر دو که متحصل نیستند؛ یکی متحصل است و یکی لا [محصل]. بنابراین فرق است بینشان. اما ماده و جنس هر دو جزءاند اولاً، هر دو هم متحصلاند ثانیاً؛ پس شباهتشان به هم خیلی زیاد است، برخلاف فصل با ماده. فصل با ماده یک شباهت دارد و آن مجرد جزء بودن است، دیگر بیش از این شباهتی ندارد).
«وَ الْفَصْلُ أَشْبَهُ بِالصُّورَةِ مِنْهُ»
(یعنی فصل شباهتش به صورت بیشتر است از جنس [منه یعنی من الجنس]. چرا؟ زیرا جنس و صورت هر دو جزءاند، ولی یکی محصل است - یعنی صورت - و یکی متحصل است - یعنی جنس؛ پس شباهتشان به هم کامل نیست. اما فصل و صورت هر دو جزءاند، از این جهت شباهت دارند؛ هر دو هم محصلاند، از این جهت دیگر هم شباهت دارند. پس فصل شباهتش به صورت بیش از شباهت جنس به صورت است. «الفصل اشبه بالصورة منه» - یعنی من الجنس؛ ضمیر «منه» به جنس برمیگردد. «متعلق اشبه» است. یعنی فصل شباهتش به صورت بیشتر از جنس است).
[نسبتهای سهگانه فصل]
« و هذا الجنس هو المعلول و الفصل هو العلة »
(و لذا جنس معلول است و فصل علت است. که مقداری توضیح داده شد و توضیح بیشترش هم بعداً عرض میشود).
و اینکه جنس معلول است و فصل علت است، برای این است که برای فصل سه تا نسبت است: یکی نسبت به جنس، یکی نسبت به نوع، یکی نسبت به حصه.
« و ذلك لأن للفصل نسبة إلى الجنس المطلق » (بعد داریم «و النوع»، بعد هم داریم «و حصة من الجنس». یعنی این سه تا نسبت برای فصل هست. پس یکییکی شروع میکنیم).
۱. « و ذلك لأن للفصل نسبة إلى الجنس المطلق »
(نسبتی به جنس مطلق دارد. جنس مطلق یعنی نه جنسی که حصه شده. آن سومین نسبتی که میآوریم میگوییم «حصة النوع من الجنس» - حصه نوع از جنس، نه جنس مطلق، بلکه حصهای از جنس. اما در نسبت اول جنس مطلق ملاحظه میشود و فصل نسبت به جنس مطلق سنجیده میشود، نه جنس حصه شده ).
« و هي نسبة التقسيم، »
(و آن نسبتی که فصل به جنس دارد، نسبت تقسیم است؛ یعنی فصل مقسم جنس است. که روشن است؛ حیوان را در حالی که حصهاش نکردیم میتوانیم تقسیم کنیم به ناطق و غیرناطق. پس ناطق نسبت به حیوان میشود مقسم).
۲. «وَ إِلَى النَّوْعِ»
(و للفصل نسبة الی النوع. فصل نسبتی هم به نوع دارد).
« أعني الجنس المقيد بالفصل و هي التقويم »
(یعنی جنس مقید به فصل. این تفسیر نوع است. نوع چیست؟ جنسِ مقید به فصل را میگوییم نوع. پس جنس مطلق با فصل سنجیده میشود [در نسبت اول]؛ جنس مقید به فصل هم که همان نوع است با فصل سنجیده میشود [در نسبت دوم]).
«وَ هِيَ التَّقْوِيمُ»
(در مرتبه سوم حصهی نوع از جنس هم با فصل سنجیده میشود. «و هی» یعنی نسبتی که فصل به نوع دارد، نسبت تقویم است. منتها عرض کردم تقویم ماهوی، نه تقویم وجودی).
۳. «وَ إِلَى حِصَّةِ النَّوْعِ مِنَ الْجِنْسِ»
(باز «للفصل نسبة الی حصة النوع من الجنس». حصهای که این نوع - مثلاً انسان - از جنس دارد - یعنی از حیوان دارد. آن حصهای از حیوان که در انسان است؛ فصل را نسبت به این حصه میخواهیم بسنجیم).
«وَ هِيَ نِسْبَةُ الْعِلِّيَّةِ»
(این نسبت، نسبت علیت است؛ که فصل نسبت به این حصه علت است).
[استدلال بر علیت فصل برای حصه جنس]
«وَ ذلِكَ»
(اینکه نسبت، نسبت علیت هست توضیح داده میشود).
اولاً چرا بینشان نسبت هست؟ آن هم نسبت علیت؟ چون قبلاً گفتیم اجزا باید با هم نسبت داشته باشند و هم یکیشان به دیگری احتیاج داشته باشد. از هم گسیخته و جدا باشند نمیتوانند یک مرکب را بسازند؛ باید به هم ارتباط داشته باشند، یعنی یکیشان به دیگری محتاج باشد. پس بالاخره در اینجا هم باید یکی از این دو جزء - که حصه جنس است و فصل است - به هم محتاج باشند. یعنی باید رابطه داشته باشند. رابطهشان هم به این باشد که به دیگری محتاج باشد.
خب حالا یا باید جنس محتاج باشد که فصل میشود علت (که این را ما قبول داریم)، یا باید فصل محتاج باشد که جنس میشود علت (که ما این را رد میکنیم).
خب حالا میخواهیم وارد بحث بشویم. پس گفتیم رابطه باید باشد، وگرنه مرکب درست نمیشود. رابطه هم رابطه احتیاج است؛ یکی باید به دیگری محتاج باشد و برعکس، آن یکی باید علت این باشد. حالا میخواهیم ببینیم کدام به دیگری محتاج است؟ در این مرکبی که ترکیب شده از جنس و فصل، کدامشان به هم محتاجاند؟ جنس محتاج است که فصل بشود علت؟ یا فصل محتاج است که جنس بشود علت؟
ما اولی را قبول داریم، دومی را قبول نداریم. اولی را میگویند اگر باشد مطلوب ثابت است، دیگر اثباتش نمیکنند؛ دومی را رد میکنند. وقتی دومی رد شد، اولی اثبات میشود و دیگر اثبات [جداگانه] ندارد، چون دو تا فرض بیشتر نیست. این دو تا یکیشان علت و یکی معلول است، دیگر سومی نداریم. حالا اگر جنس علت باشد، باطل میکنیم؛ پس متعین میشود که فصل علت باشد. یعنی مدعای ما ثابت میشود. ما بر مدعایمان استدلال نمیکنیم، بر آن شق مقابل ادعا [استدلال میکنیم]؛ شق مقابل ادعا را باطل میکنیم، ادعایمان ثابت میشود.
اما چطوری آن شق را باطل میکنیم؟ دقت کنید. میخواهیم فرض کنیم که جنس علت است و فصل معلول. علت مساوی با معلول است [یا اعم]؛ معلول گاهی عام میشود اما علت [نسبت به معلول خاص] عام نمیشود.
توجه کنید این مطلبی که عرض میکنم در کتب خواندید: لازمِ اعم، گاهی میگویند لازمِ مساوی، گاهی میگویند لازمِ اعم، لازمِ مساوی نیست که با ملزوم مساوی باشد. لازم یعنی معلول، ملزوم یعنی علت.
گاهی لازم (یعنی معلول) مساوی با علت است؛ مثلاً فرض کنید که روز معلول است و طلوع خورشید علت است. این معلول مساوی با آن علت است، یعنی اعم نیست. اینطور نیست که روز از طریق دیگری بتواند درست شود؛ روز فقط از طریق طلوع خورشید درست میشود. پس مساوی با طلوع خورشید است، اعم نیست؛ یعنی اینطور نیست که در یک موردی روز حاصل باشد که طلوع خورشید نباشد، بلکه هر وقت روز (که لازم است) موجود است، آن طلوع خورشید هم (که ملزوم است و علت آن است) حاصل است. اینجا گفته میشود که لازم مساوی با ملزوم است، یا معلول مساوی با علت است.
اما گاهی لازم اعم است؛ یعنی هم از این علت ناشی میشود و هم ممکن است از علل دیگر ناشی شود. ملزومی مثل مثلاً روشنی (نه روز، روشنی). خب روشنی از خورشید هم حاصل میشود، از چراغ هم حاصل میشود، از شمع هم حاصل میشود، از آتش هم حاصل میشود. علتش منحصراً خورشید نیست؛ معلولی است اعم، یا لازمی است اعم که از علتهای متعدد میتواند حاصل شود.
پس لازم گاهی اعم است و گاهی مساوی؛ ولی ملزوم (که علت است) همیشه مساوی است [با معلول خاص خود]، یعنی ملزوم دیگر عام نیست، علت دیگر عام نیست [نسبت به معلول خاص].
بنابراین اگر جنس را علت گرفتید برای فصل، جنس دیگر نمیتواند عام باشد؛ حکمش حکم علت میشود دیگر. هر علتی مساوی است با معلول [خاص]. جنس هم مساوی میشود با فصل. خب هرگاه علت حاصل شود، معلول هم حاصل میشود؛ پس هرگاه جنس صدق کند، باید فصل صدق کند. یعنی هرگاه حیوان صدق کند، باید ناطق صدق کند. در حالی که اینطور نیست؛ حیوان در بقر صدق میکند، در فرس صدق میکند، اما ناطق صدق نمیکند. توجه کردید؟ پس اگر حیوان را علت بگیریم، این محذوری که گفتیم پیش میآید. بنابراین نمیتوانیم جنس را علت بگیریم. وقتی جنس نتوانست علت باشد، فصل علت است. بالاخره باید یکی از این دو تا علت باشند. جنس را نتوانستیم علت بگیریم، فصل باید علت باشد.
پس مدعا ثابت شد. توجه کنید، شاید این مطلب را دو مرتبه جمعش کنم:
باید بین اجزا رابطه باشد، رابطه احتیاج؛ یعنی یکی به دیگری محتاج باشد. پس یا باید جنس محتاج باشد (یعنی معلول باشد) و فصل علت (این مطلوب ماست)، یا باید فصل محتاج باشد (یعنی فصل معلول باشد) و جنس علت باشد (که این را ما رد میکنیم).
چطوری رد میکنیم؟ به این بیان که عرض کردیم: با این بیان رد میکنیم علت بودن جنس را، ثابت میشود علت بودن فصل. بیانی که برای رد علت بودن جنس کردیم این بود که گفتیم علت باید با معلول مساوی باشد؛ پس اگر جنس علت هست، باید با فصل مساوی باشد. و اگر جنس با فصل مساوی باشد، لازمهاش این است که هرگاه جنس صدق کرد، فصل هم صدق کند. در حالی که کثیراً جنس را میبینیم در انواع دیگر صدق میکند ولی فصلی که مثلاً ناطق است صدق نمیکند. پس از اینجا باید بفهمیم که جنس با فصل مساوی نیست؛ یعنی جنس علت فصل نیست. وقتی جنس علت فصل نشد، فصل علت جنس میشود، «وَ هُوَ الْمَطْلُوبُ».
[پاسخ به اشکال درباره حصه جنس]
[اشکال:] مثلاً این بیان نسبت به جنس مطلق درست است (یعنی جنس مطلق نسبت به فصل)، ولی جنسی که از جنس مطلق حصه شده (تحصیل شده)، این مانند خود فصل مساوی میشود در نوع. [پاسخ:] بله، ما الان جنس را داریم میگوییم جنس. شما میفرمایید که جنس مطلق مساوی با فصل نیست؟ولی جنسی که حصه شده مساوی با فصل هست. چه عیب دارد که ما جنس حصه شده را علت فصل قرار دهیم؟ جنس مطلق را نمیتوانیم علت فصل قرار دهیم، ولی جنس حصه شده را اگر علت فصل قرار دهیم چه عیبی دارد؟
این سؤال شماست. جواب این است که جنس به توسط فصل تازه حصه میشود، بعد از فصل درست میشود. آنوقت چطور این حصهای که بعد از فصل درست میشود، علت بشود نسبت به فصل؟ توجه میکنید چه عرض میکنم؟ جنس مطلق همراه فصل است. بگذریم از آن محذوری که عرض کردیم، مشکلی نیست، پیش نمیآید (حالا آن محذور هیچ چیست، ولی مشکلی پیش نمیآید).
اما اگر شما بخواهید حصه جنس را علت فصل بگیرید، حصه جنس وجود ندارد قبل از فصل؛ تازه با فصل درست میشود. فصل باید کنار جنس بنشیند تا حصهای از جنس را جدا کند. پس حصهای از جنس به توسط فصل درست میشود و قبل از اینکه فصل بیاید این حصه وجود نداشته. خب حصهای که وجود نداشته چطوری علت فصل میشود؟
بنابراین حصه جنس را شما علت نگیرید. خود جنس را بگویید علت است؛ آنوقت اگر خود جنس را بگویید علت است، آن محذوری که گفتیم پیش میآید. پس حصه جنس را علت نمیگیریم چون حصه جنس قبل از فصل موجود نیست؛ و نه خود جنس را علت میگیریم چون جنس مساوی با فصل نیست. بنابراین چاره نداریم جز اینکه فصل را علت بگیریم.
[تطبیق با متن]
«و ذلك لأن الشيخ أبا علي ادعى أن الفصل علة لحصة النوع من الجنس لأنه قد تقدم أنه لا بد من احتياج بعض الأجزاء إلى البعض»
(اینکه میگوییم فصل علت است و جنس علت نیست، بهخاطر اینکه شیخ الرئیس یعنی ابنسینا ادعا کرده که فصل علت است برای حصه نوع از جنس، ولی جنس علت نیست. فصل علت هست برای ساختن آن حصه؛ یعنی علت هست برای جنس که جنس را حصه بسازد. پس میشود علت برای حصه، یعنی سازنده حصه).
«و ذلك لأن الشيخ أبا علي ادعى أن الفصل علة»
(زیرا که گذشت در اول همین مسئله چهارم که ناچار باید بعضی اجزا به بعضی احتیاج داشته باشند؛ بدون احتیاج نمیشود. پس باید یک جزء محتاج باشد و یک جزء محتاجالیه تا مرکب درست باشد).
«فَالْجُزْءُ الْمُحْتاجُ مِنَ النَّوْعِ»
(آن جزء محتاج از اجزایی که در نوع به کار رفتهاند).
«إِنْ كانَ هُوَ الْجِنْسَ»
(اگر آن جزء محتاج جنس باشد که فصل شود علت).
«فَهُوَ الْمَطْلُوبُ»
(پس این مطلوب ماست که ثابت میشود وقتی آن شق بعدی را رد کنیم).
«وَ إِنْ كانَ هُوَ الْفَصْلَ»
(و اگر برعکس باشد، یعنی اگر آن محتاج فصل باشد).
«كانَ الْجِنْسُ مُساوِياً لِلْفَصْلِ»[2]
(جنس مساوی با فصل خواهد شد. این را از خارج توضیح دادم؛ جنس مساوی با فصل میشود).
«و يلزم وجود الفصل أينما يوجد الجنس»
(آنوقت اگر جنس مساوی با فصل بشود، لازم میآید هرجا جنس حاصل شد فصل هم حاصل بشود. خب معلوم است دیگر، هرجا علت حاصل شد معلول باید حاصل بشود. خب اگر جنس علت باشد، باید هرجا این جنس حاصل شد فصل حاصل بشود. در حالی که ما میبینیم در خیلی از انواع جنس حاصل میشود ولی فصلی که ناطق است حاصل نمیشود. «و یلزم وجود الفصل حیثما یوجد الجنس» - باید فصل موجود شود هرجا که جنس موجود شد؛ زیرا که جنس علت است و هرجا علت حاصل شد معلول باید حاصل بشود، پس هرجا جنس حاصل شد فصل هم باید حاصل بشود).
«فَلا يَكُونُ الْجِنْسُ أَعَمَّ»
(آنوقت نتیجه این میشود که جنس دیگر اعم نمیشود؛ این فقط جنس مخصوص ناطق میشود، اعم نمیشود. در حالی که مسلّم اعم است).
«وَ هذا خُلْفٌ»
(این خلف فرض است؛ یعنی فرض این است که جنس اعم است، در غیر انسان (در غیر ناطق) هم یافت میشود، در موجودات دیگر (در حیوانهای دیگر) هم یافت میشود. پس معلوم میشود که جنس را نمیتوان علت گرفت).
یا به عبارت دیگر فصل را نمیتوان محتاج گرفت؛ آنی که محتاج است جنس است و آنی که علت است فصل است. پس حرف خواجه که فرمود «و هو معلول» (یعنی جنس معلول است) و بعد گفت «و الآخر صورة و هو علة» (صورت علت است، یا فصل که جانشین و به منزله صورت است علت است)، این حرف معلوم شد درست است و مطابق کلام ابنسینا هست که فصل را علت گرفت نه جنس را.
خب این حکم جزء تمام شد. داشتیم احکام اجزا را میشمردیم، این حکم هم تمام شد تا به حکم بعدی انشاءالله در جلسه بعدی برسیم.