« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/11/29

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ادامه احکام جزء /اقسام اجزای متباین و تقسیم اجزاء به ماده و محمول

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ادامه احکام جزء /اقسام اجزای متباین و تقسیم اجزاء به ماده و محمول

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: اقسام اجزای متباین و تقسیم اجزاء به ماده و محمول

« و المتباينة ما يتركب عن الشي‌ء و إحدى علله أو معلولاته أو غيرهما »[1]

بحث ما در تقسیم اجزاء به متباین و متداخل بود. گفتیم که به اعتبار عموم و خصوصی که بر اجزاء عارض می‌شود، گاهی متداخل‌اند و گاهی متباین. ما تداخل را تقسیم کردیم به اقسامی و توضیح دادیم و مثال هم گفتیم.

اقسام اجزای متباین:

اما اجزای متباین (تباین) را تقسیم می‌کنند به سه قسم:

۱. اینکه مرکب، مرکب باشد از جزئی و علتِ آن جزء.

۲. اینکه مرکب، مرکب باشد از جزئی و معلولِ آن جزء.

۳. اینکه مرکب باشد از دو جزء بدون اینکه یکی علت باشد و دیگری معلول.

این قسم سوم دوباره تقسیم می‌شود (اولی و دومی را تقسیم نمی‌کنیم، سومی را تقسیم می‌کنیم). در این تقسیمات بعدی به مرکب کار نداریم، بلکه خودِ اجزاء را می‌سنجیم و ملاحظه می‌کنیم.

تقسیم‌بندی قسم سوم (غیرهما):

اجزاء یا بعضی‌شان عدمی و بعضی‌شان وجودی‌اند، یا همه‌شان وجودی‌اند. (همه عدمی نمی‌تواند باشد؛ اینکه همه اجزاء عدمی باشند ممکن نیست).

آنجایی که همه وجودی‌اند باز تقسیم می‌شود:

* آنی که بعضی عدمی باشد و بعضی وجودی، دیگر تقسیمش نمی‌کنیم.

* اما آنی که همه وجودی باشند تقسیم می‌کنیم: گاهی همه وجودیِ حقیقی‌اند، گاهی وجودی و همه‌شان اضافی‌اند، گاهی وجودی‌اند و بعضی حقیقی و بعضی اضافی.

* آن وقت که همه اضافی باشند تقسیم نمی‌کنیم.

* آن وقتی که بعضی اضافی باشند و بعضی حقیقی باشند باز هم تقسیم نمی‌کنیم.

* آن وقتی که همه حقیقی باشند تقسیم می‌کنیم: گاهی متشابه‌اند، گاهی مختلف‌اند.

* متشابه را دیگر تقسیم نمی‌کنیم.

* مختلف را تقسیم می‌کنیم: گاهی معقول‌اند، گاهی محسوس‌اند.

فهرست اقسام هشت‌گانه اجزای متباین:

حالا بدون اینکه به این صورتی که تقسیم کردم مطرح کنم، اقسام را پشت سر هم می‌گویم:

۱. جزئی به علاوه علتش (که یک جزء خود آن جزء است، یک جزء هم علتش).

۲. جزئی به علاوه معلولش.

۳. جزئی به علاوه جزئی دیگر بدون اینکه رابطه علیت و معلولیت بینشان باشد (که این را می‌خواهیم تقسیم کنیم):

* (قسم سوم): بعضی عدمی و بعضی وجودی.

* (قسم چهارم): همه وجودیِ حقیقیِ متشابه.

* (قسم پنجم): همه وجودیِ حقیقیِ مختلفِ معقول.

* (قسم ششم): همه وجودیِ حقیقیِ مختلفِ محسوس.

* (قسم هفتم): همه وجودی، بعضی حقیقی و بعضی اضافی.

* (قسم هشتم): همه وجودی، همه اضافی.

خب هشت قسم شد. این هشت قسم را باید توضیح بدهیم و مثال بزنیم.

۱. قسم اول: جزء و علت آن

آنجا که یکی جزء و یکی علتش باشد، و مرکب مرکب شده باشد از این جزء و علتِ این جزء.

مثال: «خسوف» (ماه‌گرفتگی). خسوف مرکب است از دو چیز: تاریک شدنِ ماه به واسطه فاصله شدنِ زمین بین آن ماه و خورشید. هر تاریک شدنِ ماه را خسوف نمی‌گویند (ماه زیر ابر هم که برود تاریک می‌شود، اما این را خسوف نمی‌گویند). تاریک شدنی که به خاطر فاصله شدنِ زمین بین ماه و خورشید باشد، این را می‌گوییم خسوف.

می‌بینید خسوف وقتی تعریف شد دو جزء پیدا کرد: یکی تاریک شدن، یکی به توسطِ فاصله شدنِ زمین. این فاصله شدنِ زمین علت است برای تاریک شدن. پس جزئی به علاوه علتش مجموعاً شدند دو جزءِ مرکب که خسوف را ساختند. و این دو جزء هم متباین‌اند، متداخل نیستند (تاریک شدن و علتِ تاریک شدن که فاصله شدنِ زمین است).

قسم دوم: جزء و معلول آن

قسم دوم: جزئی به علاوه معلولش مرکبی را می‌سازد.

مثال: «خالق» و «رازق». خالق مرکب است از فاعل و آن مخلوق. (درست است که کلمه مخلوق نیامده، ولی خالق را وقتی می‌خواهیم تعریفش کنیم چیست؟ خالق عبارت از فاعلی است که موجودی را خلق کرد. فاعل می‌شود یک جزء، موجودِ خلق شده می‌شود جزء دیگر. مجموعش می‌شود تعریف برای خالق).

یا رازق. رازق عبارت از فاعلی است که به کسی رزق می‌دهد (یعنی مرزوقی دارد). مجموعه را وقتی کنار هم بگذارید ازش تعبیر می‌کنید به رازق.

پس خالق و رازق مرکب‌اند، دو جزء دارند: یک جزئش چیزی است و جزء دیگر معلولِ همان چیز است. یک جزئش فاعل است، یک جزئش مخلوق است (یک جزء فاعل است، یک جزء دیگرش مرزوق است). مرکب می‌شود خالق یا رازق.

قسم سوم: غیر علت و معلول (مخلوط عدمی و وجودی)

این دو قسم‌های دیگر «غیرهما» است. یعنی دو جزء داریم که این‌طور نیست که یکی جزئی باشد و دیگری فاعلِ آن جزء یا علتِ آن جزء، یا اینکه یکی جزئی باشد و دیگری معلولِ آن جزء. این دو قسم گفته شد، مثال زده شد، تمام شد.

«غیرهما» قسم سوم است که تقسیم می‌شود به ۶ قسم که توضیح دادم. حالا یکی‌یکی اقسام را می‌خواهیم بیاوریم.

قسم اول از غیرهما (مخلوط عدمی و وجودی):

دو جزءاند، یکی سلبی و یکی وجودی (یا اجزاء مخلوط از سلبی و وجودی، حالا دو تا هم نباشند بیشتر باشند).

می‌فرمایند «کالأوّل» (یعنی مثل عدد اول). عدد اول را تعریف کنید ببینید در تعریفش چه اجزایی را می‌آورید. عدد اول عددی است که به هیچ عدد دیگری غیر از خودش و یک قابل قسمت نیست. مثل عدد هفت؛ به هیچ عددی قابل قسمت نیست جز بر یک و بر خودش.

پس توجه می‌کنید: «عددی است» (عدد اول را داریم توضیح می‌دهیم)، عددی است که به هیچ عدد دیگر غیر از خودش و یک قابل قسمت نیست. «عددی است» می‌شود جزءِ وجودی، «به هیچ عدد دیگر غیر از خودش و یک قابل قسمت نیست» می‌شود جزءِ سلبی (عدمی). این دو تا جزء را کنار هم بگذارید، عدد اول تعریف می‌شود.

۴. قسم چهارم: وجودی حقیقی متشابه

قسم چهارم: همه اجزاء وجودی باشند، همه حقیقی باشند، هیچ‌کدام اضافی نباشند، متشابه هم باشند (یعنی یکسان باشند، اختلاف نداشته باشند).

مثال: عدد ۱۰. عدد مرکب است از ۱۰ واحد، که هر کدام از این واحدها وجودی‌اند، اولاً حقیقی‌اند (اضافی نیستند)، ثانیاً متشابه‌اند (هر کدامش یکی است، اختلاف هم ندارند). ۱۰ مرکب شد از اجزایی که همه وجودی‌اند، همه حقیقی‌اند و متشابه. این چهار قسمی که گفته شد تطبیق می کنم و چهار قسم دوم را بعدا عرض می کنم.

تطبیق با متن کتاب:

(صفحه ۹۲، سطر دوازدهم)

«وَ الْمُتَبايِنَةُ»

(یعنی اجزای متباینه اجزایی هستند که در ماهیت مرکب...).

« ما يتركب عن الشي‌ء و إحدى علله »

(متباینه در مرکبی حاصل می‌شوند که مرکب است از شیئی - یعنی از جزئی - و یکی از علل آن جزء. یعنی از شیء و علتش، که در خسوف توجه کردید).

« أو معلولاته أو غيرهما»

(یا از شیء و یکی از معلولاتش، که خالق را یا رازق را توجه کردید).

«أَوْ غَيْرِهِما»

(یا شیء با غیرِ علت و غیرِ معلول ترکیب می‌شود. یعنی جزئی با جزء دیگری که نه علت است نه معلول ترکیب می‌شود. این غیرهما).

«أَمّا بَعْضُها عَدَمِيٌّ»

(اما بعضی آن اجزاء عدمی است، و قهراً بعضی وجودی است، چون عرض کردم همه عدمی نمی‌تواند باشد، یا باید همه وجودی باشند یا بعضی عدمی بعضی وجودی. حالا می‌گوییم اما بعضها عدمی که قهراً بعضی دیگرش می‌شود وجودی).

«كَالْأَوَّلِ»

(یعنی مثل عدد اول که توضیح دادم این را).

«أَوْ كُلُّها وُجُودِيَّةٌ حَقِيقِيَّةٌ مُتَشابِهَةٌ»

(یا همه وجودیِ حقیقیِ متشابه‌اند. یعنی همه اجزاء وجودی‌اند و همه حقیقی‌اند و همه متشابه‌اند).

«كَالْآحادِ فِي الْعَدَدِ»

(مثل آحاد در یک عددی، مثلاً در عدد ۱۰ یا آحاد در عدد ۵. مرکب است از ۵ تا واحد که این ۵ تا واحد هم وجودی‌اند هم حقیقی‌اند هم متشابه‌اند).

این چهار قسم از اجزای وجودی متباینه که توضیح دادم و حالا چهار قسم بعدی را توضیح می دهم.

۵. قسم پنجم: وجودی حقیقی مختلف معقول

قسم پنجم این است که همه اجزاء وجودی باشند، همه حقیقی باشند، ولی متشابه نباشند، مختلف باشند. مختلف باشند و معقول (یعنی محسوس نباشند، به حس درنیایند، تعقل باشند).

مثال ۱: «جسم» مرکب است از ماده و صورت. ماده و صورت هر دو وجودی‌اند، هر دو حقیقی‌اند، ولی مختلف‌اند (متشابه نیستند) و معقول هم هستند (یعنی به حس درنمی‌آیند، نه ماده را می‌شود دید نه صورت را. شما رنگ را می‌بینید، رنگ جسم را می‌بینید، ماده‌اش را نمی‌بینید).

مثال ۲: «عدالت» که مرکب است از عفت، شجاعت، حکمت. مرکب است از سه چیز. هر سه وجودی‌اند، هر سه حقیقی‌اند، ولی مختلف‌اند (عفت، شجاعت، حکمت، سه چیز مختلف است). معقول هم هستند، هیچ‌کدامشان به حس درنمی‌آیند، لمس نمی‌شوند. عفت را نمی‌شود دید، حکمت هم همین‌طور، شجاعت هم همین‌طور. آثارشان ممکن است دیده شود ولی خودشان دیدنی نیستند، پس امر معقول‌اند.

(توجه کنید عدالت در فقه مرکب است از ترک معصیت‌های کبیره و ترک اصرار بر صغیره و ترک خلاف مروت. اما عدالت در عرفان و اخلاق، مرکب است از سه تاست: مرکب از عفت، شجاعت و حکمت. می‌دانید که انسان ۳ تا نیرو دارد: یکی نیروی ادراک، یکی نیروی شهوت (که برای جذب منافع است)، یکی هم نیروی غضب (که برای دفع مضار است) . این سه قوه که گاهی در حال افراط هستند و گای در حال تفریط و گاهی هم توسط. توسطِ شهوت را می‌گویند عفت، توسطِ غضب را می‌گوییم شجاعت، توسطِ ادراک را می‌گویند حکمت. افراط و تفریط شان پسندیده نیستند و انحراف اخلاقی محسوب می شوند. اما توسط آنها پسندیده است و فضیلت اخلاقی است. فضیلت اخلاقی عدالت مرکب از این سه تاست ). عدالت در اخلاق بسیار سخت تر از عدالت در فقه است. و عدالت فقهی را می توان یافت در حالیکه عدالت اخلاقی را نمی توان به سادگی پیدا کرد.

تطبیق با متن:

«أَوْ مُخْتَلِفَةٌ»

(توجه کنید عبارت را: او مختلفة. یعنی همه‌شان وجودی‌اند حقیقی‌اند، متشابه هم هستند (این قسم قبلی بود)، مختلف هم هستند (این قسم فعلی است). پس مختلفة عطف است بر متشابهة).

سوال:..

پاسخ: نه ماده و صورت هر دو معقول هستند. آیا شما می توانید ماده را ببینید؟

شاگرد: بله مثل میز و..

استاد: نه. آن ماده ای که منظور ماست هیولی است که نه جسم دارد و نه صورت. در ضمن جسم هم دیده نمیشه و فقط رنگ آن دیده می شود.

«إِمّا مَعْقُولَةٌ كَالْمادَّةِ وَ الصُّورَةِ»

(یا مختلفِ معقول‌اند، مثل ماده و صورت که مرکبی را که عبارت جسم است می‌سازند).

«أَوِ الْعِفَّةِ وَ الْحِكْمَةِ»

(یا عفت و حکمت که عدالت را می‌سازند. ایشان شجاعت را نگفته ولی سه جزء دارد، عدالت سه جزء دارد، یک جزئش هم شجاعت است که مرحوم علامه نفرمود. شاید خواسته همه جا مثال به دو جزء بزند).

۶. قسم ششم: وجودی حقیقی مختلف محسوس

«أَوْ مَحْسُوسَةٌ»

(او محسوسة عطف بر معقولة است. این قسم ششم است. همه اجزاء وجودی‌اند، همه حقیقی‌اند، متشابه نیستند بلکه مختلف‌اند، ولی مختلفِ محسوس‌اند نه مختلفِ معقول).

مثال ۱: «خلقت» (یعنی قیافه و شکل شیء، یعنی همان ظاهر شیء که دیده می‌شود). مرکب است از شکل و رنگ. شما این هیکل را و بدن را که می‌بینید، شکلش را می‌بینید و رنگش را می‌بینید. مرکب است از دو چیز: یکی رنگ، یکی شکل. رنگ و شکل هر دو وجودی‌اند، هر دو حقیقی‌اند، هیچ‌کدام اضافی نیستند، ولی متشابه نیستند مختلف‌اند، اما مختلفِ محسوس‌اند (هر دو دیدنی است، هر دو حس می‌شود).

مثال ۲: «بُلقَه» (یعنی رنگ مرکب از سفیدی و سیاهی). ابلق جسم ابلق یعنی جسمی که هم سیاه است هم سفید است (سفید سیاهی مخلوط دارد، بخشی سفید است بخشی سیاه است). بلقه هم یعنی همین، یعنی ترکیبی از سفیدی و سیاهی. خب سفیدی و سیاهی دو جزءاند، هر دو وجودی‌اند، هر دو حقیقی‌اند، مختلف هم هستند، ولی مختلفِ محسوس.

تطبیق با متن:

«أَوْ مَحْسُوسَةٌ»

(او محسوسة عطف بر معقولة است. یعنی اجزاء وجودی‌اند حقیقی‌اند مختلف‌اند ولی محسوس).

«كَاللَّوْنِ وَ الشَّكْلِ فِي الْخِلْقَةِ»

(مثال اول مثل لون و شکل که دو جزءاند در خلقت. خلقت یعنی ترکیب، یعنی قیافه، یعنی همین ظاهر مخلوط).

«وَ السَّوادِ وَ الْبَياضِ فِي الْبُلْقَةِ»

(مثال بعدی: و سواد و بیاض در بلقه. بلقه رنگ سفید و سیاه مخلوط. مخلوط یعنی قسمتی سفید قسمتی سیاه).

۷. قسم هفتم: وجودی بعضی حقیقی بعضی اضافی

قسم هفتم: اجزاء وجودی‌اند، اما همه‌شان حقیقی نیستند، بلکه بعضی‌ها حقیقی بعضی‌ها اضافی.

مثال: «تخت» (سریر). تخت دو جزء دارد: یکی آن چوب‌هایی که درش به کار رفته، یکی آن هیئت و نسبتی که بین چوب‌ها برقرار است (که این چوب پایه باشد زیر قرار بگیرد، آن تنه باشد رو قرار بگیرد). آن هیئت خاصی است که شکل تخت را می‌سازد. یعنی تخت فقط چوب نیست، چوب‌هایی که با هیئت خاص ترکیب شده (یعنی نسبت خاصی بین این چوب‌ها واقع شده که اگر آن نسبت را عوض کنید تخت مثلاً می‌شود صندلی).

پس دو جزء دارد: یک جزئش چوب است که جزئی است وجودی و حقیقی، یک جزئشان نسبت بین چوب‌ها هست که امری است اضافی (وجودی است ولی اضافی). پس مرکبی پیدا کردیم که هر دو جزئش وجودی هستند، منتها یکی وجودی حقیقی است دیگری وجودی اضافی و نسبی است.

تطبیق با متن:

«أَوْ بَعْضُها إِضافِيٌّ»

(این «او بعضها اضافی» عطف است بر «او کلها وجودیة حقیقیة». این‌طور بود: «او کلها وجودیة» بعد داشتیم «حقیقیة». بر این «حقیقیة» عکس می‌گیریم «او بعضها اضافی». پس این‌طور می‌شود: کلها وجودیة که یا حقیقیة و یا بعضها اضافی).

«كَالسَّرِيرِ الْمُعْتَبَرِ فِي تَحَقُّقِهِ نَوْعُ نِسْبَةٍ»

(مثل سریری که معتبر است در تحققش یک نوع نسبتی. یعنی این یک نوع نسبت بین چوب‌هایی که تو این تخت به کار رفتند، که این نسبت سازنده تخت است).

۸. قسم هشتم: وجودی همه اضافی

قسم هشتم که آخرین قسم است، قسم مرکبی است که همه اجزایش اضافی باشند.

مثال: «اقرب» و «ابعد». اقرب از دو جزء تشکیل شده: یکی قرب، یکی افعل تفضیل که در این قرب هست. قرب خودش یک امر اضافی است (اصلاً قرب و بعد امر اضافی است). افعل تفضیل یک نوع نسبت است، آن هم اضافی است. پس اقرب مرکب است از قرب و آن فضیلتی که در کلمه افعل هست. این دو جزء را ما در اقرب داریم. آن‌وقت یک جزئش اضافی است که قرب است، جزء دیگرش هم اضافی است که مفاد افعل تفضیل است. وقت مرکب شده از بسائطی که همه‌شان اضافی‌اند.

تطبیق با متن:

«أَوْ كُلُّها كَذلِكَ»

(کلها کذلک - یعنی اجزایی که همه‌شان کذلکند، یعنی وجودی اضافی‌اند).

« كالأقرب و الأبعد»

(مثل اقرب و ابعد).

«فَهذِهِ أَصْنافُ الْمُرَكَّباتِ»

(فهذه اصناف المرکبات. هذه یعنی آن متداخل‌ها که چهار قسم بودند و این متباین‌ها که هشت قسم بودند، مجموعاً این ۱۲ قسم اصناف مرکبات‌اند).

این حکمی هم که برای اجزاء در جلسه گذشته شروع کردیم تمام شد. حکم بعدی: اجزاء گاهی مواد اخذ می‌شوند و گاهی محمول اخذ می‌شوند.

شنیدید که گاهی چیزی را ما ماده قرار می‌دهیم، گاهی جنس قرار می‌دهیم. حیوان گاهی ماده است، گاهی جنس است.

اگر حیوان را عبارت بگیرید از جسم نامی متحرک بالاراده حساس و بگویید همین‌قدر، دیگر غیر از این نباشد (به شرط لا بگیرید از ماعدا)، می‌شود ماده. یعنی بگویید این چهار تا، همین چهار تا، دورش یک خط بکشید بگویید دیگر اضافه بر این نباشد. این اصطلاحاً می‌گویند ماده. حیوان در این صورت می‌شود ماده.

ولی گاهی از اوقات این‌طور نیست، حیوان را تعریف می‌کنیم به جسم نامی متحرک بالاراده حساس و می‌گوییم اگر چیزی هم به آن اضافه کردید مانع ندارد (می‌توانید اضافه کنید، می‌توانید اضافه نکنید). اگه ناطق را به آن اضافه کردید اشکال ندارد. در این صورت این حیوان می‌شود جنس. که جنس فصول را می‌پذیرد، اما ماده نمی‌پذیرد. ماده فصل را به عنوان صورت کنار خودش قرار می‌دهد، در درون خودش راه نمی‌دهد. اما حیوانی که جنس است، اجازه می‌دهد فصل درونش بیاید.

در اصطلاح می‌گویند ماده «به شرط لا» است، جنس «لا بشرط» است. ماده به شرط لا است یعنی مشروط به این است که چیزی غیر از این محدوده‌ای که گفتیم اضافه نشود. اما جنس لا بشرط است. لا بشرط یعنی آن که گفتیم دارد، نسبت به مابقی لا بشرط است (به آن بدید قبول می‌کند، ندید هم مشکلی نیست). این می‌شود جنس.

خب این یک اصطلاحی بود که شما از ماده و جنس شنیده بودید (که البته جنس یکی از اجزاء بود، گاهی تبدیلش می‌کردیم به ماده، گاهی هم می‌شد جنس). اما یک جزء دیگر صورت بود، که اگر به شرط لا بگیرید می‌شود صورت، لا بشرط بگیرید می‌شود فصل.

پس اجزاء را می‌توانید به صورت ماده اخذ کنید که به شرط لا بشود، و می‌توانید به صورت محمول اخذ کنید (نه اینکه جنس، چون جنس یک جزء بود، یک جزء دیگر هم داریم که فصل است، آن هم می‌توانید به صورت ماده اخذش کنید که البته اسمش دیگر در آن صورت ماده نیست اسمش صورت است، می‌توانید هم لا بشرط اخذش کنید که اگه لا بشرط اخذش کردید جنس نیست). ایشان تعبیر به جنس نمی‌کند، چون اگه تعبیر به جنس بکند دیگر شامل فصل نمی‌شود. تعبیر به محمول می‌کند. جنس را می‌توانید حمل کنید، فصل را هم می‌توانید حمل کنید. پس هر دو را ما اسمشان را محمول می‌زنیم.

اما جزئی که به صورت به شرط لا لحاظ شده، آن را نمی‌توانید حملش کنید. نه بر جزء دیگر می‌توانید حملش کنید، نه بر کل می‌توانید حمل کنید. جزئی را که به شرط لا گرفتید، نمی‌توانید بر جزء دیگر حمل کنید و نمی‌توانید بر کل حمل کنید. و در واقع می‌گویند که این جزء حقیقی است. جزء حقیقی جزئی است که قابل حمل بر چیز دیگر نیست. جزء حقیقی جزئی است که بر جزء دیگر حمل نمی‌شود، بر کل هم حمل نمی‌شود (چون جزء غیر کل است و غیر جزء دیگر است، نباید هم بشود). چون حمل نمی‌شود به آن می‌گوییم جزء حقیقی. اما یک جزءهایی داریم که حمل می‌شوند، آن‌ها جزء حقیقی نیستند، مثل جنس مثل فصل، این‌ها جزء ذهنی‌اند، قابل حمل‌اند.

پس توجه کردید که جزء را به دو قسم تقسیم می‌کنیم: یکی حقیقی که ما از آنها تعبیر می‌کنیم به مواد، یکی هم جزئی که قابل حمل است مثل جنس و فصل که ما از آنها تعبیر می‌کنیم به اجزای محموله. این هم یک تقسیم دیگری برای جزء.

بعد که این تقسیم را توضیح می‌دهند مثال می‌زنند. در مثال، حیوان را مثال می‌زنند و سه جور لحاظش می‌کنند:

۱. گاهی حیوان را به شرط شیء اخذ می‌کنید، یعنی به شرطی که ناطق به آن ضمیمه بشود. این می‌شود انسان، و این در واقع همان مرکب است که دارای دو جزء است (یکی حیوان یکی ناطق).

۲. ولی گاهی حیوان را به شرط لا اخذ می‌کند، یعنی به شرط لای از اضافات. حیوان عبارت می‌شود از جسم نامی متحرک بالاراده حساس، ولی به شرط لای از اضافات (هیچ چیزی به آن اضافه نمی‌کند، نباید هم اضافه کنیم). این می‌شود ماده. به شرط لا می‌شود ماده.

۳. گاهی هم اخذ می‌کند حیوان را من حیث هو (یعنی خودش را ملاحظه می‌کنید، دیگر قطع‌نظر از این نمی‌کنید که با شیء همراه است که بشود به شرط شیء، یا شیء را طرد می‌کند که بشود به شرط لا). نه قید شرط دیگر را می‌آورید و نه قید نبود شرطی را می‌آورید. نه به شرط شیئش می‌کنید که مقید به بود چیزی است، نه به شرط لایش می‌کنی که مقید به نبود چیزی است، بلکه خالی از دو قید می‌گذارید. این می‌شود لا بشرط. حیوان لا بشرط هم می‌شود جنس.

پس جزء را دو جور ملاحظه کردیم: یکی به عنوان ماده که در واقع به شرط لا است، یکی هم به عنوان جنس یا فصل (یعنی به تعبیر جامع به عنوان محمول) که در واقع لا بشرط است. پس جزء دو جور تصور شد: به شرط لا که اسمش ماده است، یا لا بشرط که جزء محمولی است (جزئی است به عنوان که حمل می‌شود بر چیزی). این هم یک تقسیم دیگر برای اجزاء.

تطبیق با متن کتاب:

« قال: و قد تؤخذ مواد و قد تؤخذ محمولة.»

(فقد تؤخذ - آن اجزاء - مواد. که در این صورت حمل نمی‌شوند، نه بر جزء نه بر یکدیگر حمل می‌شوند نه بر کل).

« و قد تؤخذ محمولة »

(ولی گاهی این اجزاء هم محمول اخذ می‌شوند، یعنی جوری ملاحظه می‌شوند که بتوانند حمل شوند، لا بشرط ملاحظه می‌شوند و قابل حمل‌اند).

« أقول: أجزاء الماهية قد ينظر إليها باعتبار كونها مواد »

(اجزای ماهیت قد ینظر به این اجزاء به اعتبار اینکه این اجزاء موادند. موادند یعنی به شرط لا هستند).

«فَتَكُونُ أَجْزاءً حَقِيقِيَّةً»

(آن‌وقت در این صورت دیگر حمل نمی‌شوند. وقتی حمل نشدند فتکون اجزاء حقیقیة. اجزاء حقیقی‌اند، چون اجزاء نباید بر هم حمل بشوند. اجزاء به خاطر مغایرتی که با همدیگر دارند و به خاطر مغایرتی که با کل دارند نباید بر هم حمل بشوند (بر همدیگر حمل بشوند) و نباید هم بر کل حمل بشوند. و در صورتی که حمل نشدند معلوم می‌شود اجزای حیثیت (یعنی آن حقیقت جزئیه) درشان رعایت شده).

«وَ لا تُحْمَلُ عَلَى الْمُرَكَّبِ حَمْلَ هُوَ هُوَ»

(و لا تحمل علی المرکب حمل هو هو. نمی‌توانید بر مرکب (یعنی بر کل) حملش کنید به نحو حمل هو هو. اگرچه می‌توانید حمل کنید به نحو حمل ذو هو، اما به نحو حمل هو هو نمی‌توانید حملش کنید.

مرکب مثلاً انسان است. اگر حیوان را ماده بگیرید به این صورت که عبارت بشود از جسم نامی متحرک بالاراده حساس که هیچی دیگر نباشد (حتی ناطق هم نباشد)، این را نمی‌توانید بر انسان حمل کنید. این حیوانی که هیچی غیر از آن چهار تا نیست (حتی ناطق هم نیست) که این که نمی‌تواند انسان باشد. پس نمی‌توانید بگویید انسان حیوان است (حیوان به این معنا، حیوان به این معنایی که ماده باشد). اما می‌توانید بگویید انسان جزئی است که آن جزء حیوان است. می‌توانید بگویید صاحب حیوانیت است. اما نمی‌توانید بگویید انسان حیوان است.

پس حمل هو هو نمی‌شود. حمل هو هو این است که به جای محمول یک هو بگذارید، به جای موضوع یک هو بگذارید، بگویید هو هو. الانسان حیوان چی می‌شود؟ هو هو (یعنی انسان همان حیوان است). این می‌شود حمل هو هو. حمل هو هو برای در الانسان حیوان به فرض اینکه حیوان ماده باشد غلط است.

اما حمل ذو هو این است که دو تا بگذاری (یکی مال موضوع یکی مال محمول)، بینشان ذو فاصله کنی، بگی هو ذو هو. این شدنی است. انسان ذو حیوان است، این درست است. حمل ذو هو می‌شود، اما حمل هو هو نمی‌شود. وقتی که جزء جزء حقیقی بود، بر مرکب به حمل هو هو حمل نمی‌شود).

« لاستحالة كون الكل هو الجزء »

(و لا تحمل این اجزاء حقیقی بر مرکب به نحو حمل هو هو، زیرا محال است که کل نفس جزء باشد که بگویید مثلاً گل همان خاک است. محال است، مرکب که جزء نیست).

« و قد ينظر إليها باعتبار كونها محمولة صادقة على المركب. »

(این یک نظر. پس گاهی به اجزای ماهیت نظر می‌شود به عنوان اینکه این اجزای ماهیت موادند. گاهی هم به اجزای ماهیت نظر می‌شود به عنوانی که این محمول‌اند. آن‌وقت در این صورت اجزاء را می‌توانید بر کل حمل کنید. و قد ینظر الیها - یعنی به اجزای ماهیت - به اعتبار اینکه این اجزای ماهیت محمول‌اند، صادق علی المرکب‌اند (قابل حمل بر مرکب‌اند)، آن هم نحو حمل هو هو).

این قانون کلی بود که در این قانون کلی اجزاء به دو قسم تقسیم شدند: یکی مواد، یکی هم اجزای محموله که توضیح داده شدند.

مثاله الحيوان

حالا می‌خواهیم مثال بزنیم. مثال الحیوان.

« قد يؤخذ مع الناطق فيكون هو الإنسان نفسه »

(قد یؤخذ الناطق حیواناً. گاهی با ناطق اخذ می‌شود. این می‌شود به شرط شیء، یعنی به شرط ناطقیت. حیوان به شرط شیء یعنی حیوان به شرط ناطقیت).

«فَيَكُونُ هُوَ الْإِنْسانَ نَفْسَهُ»

(فیکون هو الانسان نفسه. این حیوانی که با ناطق اخذ می‌شود خود انسان است. هو انسان نفسه یعنی خود نفس (یعنی خود)، هو انسان نفسه یعنی خود انسان است. و به شرط شیء هم هست. حیوان به شرط شیء یعنی حیوان به شرط ناطقیت می‌شود مرکبی که انسان است).

« و قد يؤخذ بشرط التجرد و الخلو عن الناطق »

(و قد یؤخذ به شرط تجرده و خلوه عن الناطق. گاهی همین حیوان اخذ می‌شود به شرطی که برهنه باشد از ناطق، خالی باشد از ناطق. و این ماهیت به شرط لا شیء است، یعنی به شرطی که چیزی همراهش نباشد).

«وَ هُوَ الْمادَّةُ»

(این را ما اصطلاحاً می‌گوییم ماده).

«كَما تَقَدَّمَ تَحْقِيقُهُ»

(کما تقدم تحقیقه).

« فيستحيل حمله على المجموع‌ المركب منه و من غيره »[2]

این قسم دوم را محال است حمل کنید بر مجموع مرکب شده منه (از این حیوان) و از غیرش (یعنی از یک چیز دیگر). چون حیوان در این صورت ماده است و چیز دیگر را در خودش نمی‌پذیرد (کنار خودش می‌پذیرد ولی در خودش نمی‌پذیرد). بنابراین با مرکب فرق دارد. چون با مرکب فرق دارد نباید بر مرکب حملش کرد).

« و إذا أخذ من حيث هو هو »

(سوم: و اذا اخذ همین حیوان من حیث هوهو. من حیث هوهو یعنی چی؟ یعنی مع قطع نظر عن القیدین. نه قید به شرط شیء را دارد نه قید به شرط لا را دارد. در واقع حیوان لا بشرط است).

« مع قطع النظر عن القيدين كان محمولا »

(در این صورت کان محمولاً. جزء خواهد بود و بر مرکب هم حمل خواهد شد. با اینکه جزء است بر مرکب هم حمل می‌شود).

خب این تقسیم هم تمام شد. در این تقسیم توجه کردید که اجزاء را گاهی مواد گرفتیم، گاهی اجزای محموله گرفتیم. مواد قابل حمل نبودند (یعنی بر کل حمل نمی‌شدند)، ولی اجزای محموله قابل حمل بودند و بر کل حمل می‌شدند.

بحث بعدی می‌رویم در جلسه ان‌شاءالله.

پایان جلسه.

پرسش و پاسخ کلاسی

سؤال ۱: آیا مثال "انسان" (مرکب از ماده و صورت) می‌تواند ذیل قسم "جزء و علت آن" بیاید؟

پاسخ: بله، صورت شریک‌العلة برای ماده است (یا علت قوام ماده است). بنابراین انسان هم می‌تواند مثال برای "مرکب از جزء و علت" باشد و هم مثال برای "اجزای مختلفِ معقول" (ماده و صورت). یک مثال می‌تواند از جهات مختلف در اقسام گوناگون بگنجد.

سؤال ۲: در بحث ماده و جنس، آیا حمل حیوان بر انسان (الانسان حیوان) حمل هو هو است؟

پاسخ: اگر حیوان را "لا بشرط" (جنس) بگیریم، بله حمل هو هو صحیح است. زیرا جنس (حیوان) در ضمنِ نوع (انسان) موجود است و حصه ای از حیوان همان انسان است. اما اگر حیوان را "به شرط لا" (ماده) بگیریم، حمل هو هو صحیح نیست، زیرا ماده مغایر با کل است (به لحاظ اعتبار).

سؤال ۳: در مورد سواد، اگر اجزاء علت قابلی یا فاعلی باشند، چرا ترکیب در سواد نیست؟

پاسخ: چون فرض این است که سواد همان "هیئتِ حاصله" است. اگر اجزاء (فاعل یا قابل) باشند، ترکیب در آنهاست، نه در هیئتِ بسیطی که سواد نام دارد. ما می‌خواستیم ثابت کنیم خودِ سواد مرکب است، اما ثابت شد که ترکیب در عللِ آن است، نه در خودِ آن.

 


logo