« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/11/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم /ادامه در احکام جزء /تمایز اجزاء، تقسیم اجزاء به متداخل و متباین، و اعتبار اجزاء به عنوان ماده و محمول

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم /ادامه در احکام جزء /تمایز اجزاء، تقسیم اجزاء به متداخل و متباین، و اعتبار اجزاء به عنوان ماده و محمول

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: تمایز اجزاء، تقسیم اجزاء به متداخل و متباین، و اعتبار اجزاء به عنوان ماده و محمول

(قال: و هي قد تتميز في الخارج و قد تتميز في الذهن.)[1]

بحث ما پیرامون احکام اجزاء بود. در این مسئله چهارم، پیش‌تر یکی از احکام را ذکر کردیم که عبارت بود از «احتیاج اجزاء به یکدیگر» (یا به تعبیر دقیق‌تر، نیاز برخی اجزاء به برخی دیگر؛ وگرنه مرکب درست نمی‌شود).

حکم دوم: لزوم تمایز اجزاء

حکم دوم این است که اجزاء باید از یکدیگر متمایز باشند. یعنی در مرکب ما لااقل باید دو چیز داشته باشیم که این دو چیز از هم جدا باشند و یکی نباشند. اگر یکی بودند، ترکیبی تحقق پیدا نمی‌کرد، بلکه این مرکب بسیط بود. باید اجزاء از هم جدا باشند تا اینکه ترکیب صدق کند (یعنی باید مثلاً دو جزء، سه جزء و هکذا داشته باشیم، نه اینکه اجزاء یکی باشند).

اگر اجزاء یکی باشند و تمایز و جدایی از هم نداشته باشند و جدا نشوند، تعددی درست نمی‌شود؛ و وقتی تعدد درست نشد، ترکیب درست نمی‌شود. پس حتماً باید اجزاء از هم امتیاز داشته باشند تا تعدد محقق شود.

این تمایز بر دو قسم است:

۱. تمایز خارجی (التّمایز فی الخارج):

گاهی امتیاز در خارج است و تعدد در خارج است. بدین معنا که در خارج دو چیز هستند که با هم جمع شده و یک مرکب را تشکیل داده‌اند.

* مثال: مثل «نفس» و «بدن»، یا مثل «ماده» و «صورت» که در خارج دو چیزند و در خارج این‌ها با هم جمع شدند و مرکب خارجی را ساختند.

تمایز ذهنی (التّمایز فی الذّهن):

گاهی در خارج یک چیزند، اما در ذهن دو چیزند و تعدد برای ذهن است؛ تمایز اجزاء هم در ذهن است نه در خارج.

* مثال: مثل جنس و فصل. مثلاً «سواد» (سیاهی) که یک رنگ است، جنس دارد و فصل دارد. جنس و فصلش در خارج جدای از هم نیستند؛ در خارج فقط یک محسوس داریم و آن سواد است، دو چیز نداریم. اما در ذهن که این محسوس را تحلیل می‌کنیم، «لون» درست می‌شود و «قابض بصر» درست می‌شود. لون را می‌گوییم امر مشترک است و جنس، و قابض بصر را می‌گوییم امر مختص است و فصل. پس در ذهن دو چیز داریم نه در خارج. در ذهن تعدد هست نه در خارج.

بنابراین گاهی اجزاء در خارج تمایز دارند و در نتیجه در خارج متعددند. گاهی در ذهن تمایز دارند و در نتیجه در ذهن متعددند، اما در خارج واحدند. جنس و فصل دو جزء ذهنی‌اند که تعدد و تمایزشان در ذهن است و در خارج به وجود واحد موجودند. اما ماده و صورت دو جزء خارجی‌اند، تمایز و تعددشان در خارج است و در خارج هم با هم موجودند (یعنی به وجودِ وحدت موجود نیستند، بلکه دو چیزِ متحد شده با هم‌اند که موجودند. نفس یک چیز است، بدن یک چیز دیگر است؛ یا صورت چیزی است، ماده چیز دیگری. اما خب هر دوشان به یک وجود موجود شدند).

پس امتیاز اجزای خارجی باعث می‌شود که در خارج مرکب خارجی درست بشود، و امتیاز ذهنی اجزاء باعث می‌شود که در ذهن مرکب ذهنی درست شود (در خارج بسیط است، عرض در خارج بسیط است، در ذهن مرکب).

استدلال بر ذهنی بودن اجزای اعراض (مانند سواد)

این مدعای ما بود. در این مدعا توجه کردید که در مثل سواد گفتیم امتیاز در ذهن است نه در خارج. این مدعا را می‌خواهیم اثبات کنیم. در مثل انسان که مرکب است از بدن و صورت (نفس)، امتیاز در خارج است؛ آن مشکلی ندارد و قبولش داریم و اثبات هم نمی‌خواهد. اما اینکه در سواد امتیاز اجزاء در ذهن است نه در خارج، این اثبات می‌خواهد که چرا در خارج نیست؟

می‌فرماید اگر بخواهد امتیاز در خارج باشد، باید این اجزاء را به دو قسم تقسیم کنیم:

۱. یا هر یک از این دو جزء محسوس‌اند.

۲. یا هیچ‌کدام محسوس نیستند.

(تقسیم دائر بین نفی و اثبات است که دیگر فرض سومی نداشته باشد).

سپس اگر محسوس باشند، به سه قسم تقسیمشان می‌کنیم؛ و اگر غیرمحسوس باشند، به دو قسم تقسیمشان می‌کنیم. تمام اقسامِ فرض (تمام اقسامی که قابل فرض است) را فرض می‌کنیم و همه را باطل می‌کنیم. نتیجه می‌گیریم که پس اجزایی در خارج نداریم. چون اگر اجزاء در خارج داشتیم، باید به یکی از این پنج صورت واقع می‌شدند (سه صورت در فرض که محسوس باشند، دو صورت در فرض که محسوس نباشند که توضیح می‌دهیم ان‌شاءالله). و چون هر پنج صورت باطل‌اند، پس اگر دو جزء خارجی داشته باشیم، به هیچ وجهی نمی‌توانند موجود باشند. بنابراین خارجی بودن این دو جزء باطل است. این دو جزء حتماً باید در ذهن دو جزء باشند و در ذهن متعدد باشند.

نحوه استدلال:

توجه می‌کنید که نحو استدلال چگونه است؟ در نحو استدلال ابتدا بیان می‌کنیم که این اجزایی که در خارج‌اند (به فرض در خارج‌اند) یا کل واحدشان محسوس‌اند یا هیچ‌کدامشان محسوس نیستند. (توجه می‌کنید؟ امر دائر می‌کنیم به نفی و اثبات). سه فرضی که مربوط به محسوس بودن است باطل می‌کنیم، و دو فرضی که مربوط به محسوس نبودن است باطل می‌کنیم. تمام فرض‌ها باطل می‌شود. بنابراین اگر این دو جزء بخواهند در خارج باشند، باید در یکی از این فرض‌ها در خارج باشند، و هیچ‌کدام از فرض‌ها صحیح نیست. پس این‌ها نمی‌توانند در خارج باشند، حتماً باید در ذهن باشند. این نحوه استدلال ماست.

اما این فرض‌ها را و این اقسام پنج‌گانه را چطور تصویر می‌کنیم؟ ان‌شاءالله وقتی رسیدیم یکی‌یکی توضیح می‌دهم و بیان می‌کنیم.

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۹۱، سطر پانزدهم)

«قال: و هي قد تتميز في الخارج»

(و هی - یعنی اجزاء - گاهی در خارج متمایز می‌شوند و در نتیجه متعدد می‌شوند. یعنی شما در خارج دو تا جزء پیدا می‌کنید که به یک وجود - که وجود همان مرکب است - موجودند).

«وَ قَدْ تَتَمَيَّزُ فِي الذِّهْنِ»

(گاهی اجزاء در ذهن متمایز می‌شوند و در ذهن متعدد می‌شوند. در خارج دیگر اجزای متعدد ندارید، در خارج امر بسیط دارید، ترکیب اصلاً نیست، ترکیب مال ذهن است).

«أقول: أجزاء الماهية لا بد و أن تكون متمايزة »

(اجزای ماهیت باید متمایز باشند تا اجزاء بشوند، تا متعدد بشوند. و الا اجزاء نیستند، ماهیت را مرکب نمی‌کنند).

«ثُمَّ التَّمايُزُ قَدْ يَكُونُ خارِجِيّاً»

(سپس تمایز گاهی خارجی است).

«كَامْتِيازِ النَّفْسِ وَ الْبَدَنِ اللَّذَيْنِ هُما جُزْءَا الْإِنْسانِ»

(مثل امتیاز نفس و بدن که دو جزء برای انسان‌اند. دو جزء خارجی هم هستند. انسان در خارج دارای این دو جزء است، دارای نفس است، دارای بدن است. و ترکیب در خارج اتفاق افتاده، دو چیز در خارج چون اجزاء است و متعددند با هم کنار هم شدند و ترکیبی ساختند، ترکیب خارجی).

«وَ قَدْ يَكُونُ ذِهْنِيّاً»

(اما گاهی آن تمایز ذهنی است).

«كَامْتِيازِ جِنْسِ السَّوادِ عَنْ فَصْلِهِ»

(مثل امتیاز جنس سواد از فصل سواد، که این امتیاز و تمایز در ذهن است. در خارج تمایز نیست، در خارج اصلاً دو تا جزئی نداریم، در خارج تعددی نیست. جنس و فصل در خارج به وجود واحد موجودند. بنابراین این شیء در خارج بسیط است، اما در ذهن که می‌آید مرکب می‌شود از جنس و فصل. جنس و فصل دو تا جزء ذهنی پیدا می‌کند و این دو تا جزء ذهنی که متعددند این واحدی را که مرکب ذهنی است می‌سازند. اما در خارج کثرت نیست، در خارج کثرت نیست، تعدد نیست، امتیاز نیست. پس در خارج این شیء مرکب نیست، بسیط است).

«فإنه لو كان خارجيا لم يخل...»

(لذا می‌گویند عرضی که در خارج مرکب است. از(فإنه لو کان خارجیاً) - می‌خواهد به بحث دوم بپردازد که اجزای سواد اجزای ذهنی‌اند نه اجزای خارجی. می‌خواهد بیان کند که اجزای سواد اجزای ذهنی‌اند نه اجزای خارجی، بنابراین در ذهن تعدد دارند در خارج تعدد ندارند، در خارج سواد بسیط است نه مرکب).

بررسی فروض پنج‌گانه در ابطال ترکیب خارجی اعراض

استدلال را توجه کنید. در استدلال بیان می‌کند که اجزاء یا کل واحدشان محسوس‌اند یا هیچ‌کدامشان محسوس نیستند (که این را از خارج توضیح دادم). این اولین تقسیمی است که می‌کند که دائر بین نفی و اثبات است.

بعد آن‌وقت که کل واحد محسوس باشند باز یک تقسیماتی دارد (عرض کردم سه قسم را مطرح می‌کند، هر سه قسم را باطل می‌کند). آن وقتی که اجزاء هیچ‌کدامشان محسوس نیستند باز تقسیم می‌کند به دو قسم، هر دو را باطل می‌کند. فرضی که هیچ‌کدام محسوس نباشند، آن فرض را می‌گذاریم آخر سر و دو قسم هم برایش می‌آوریم، آن هم آخر سر می‌گوییم.

اما این فرضی که کل واحد از اجزاء محسوس‌اند، این فرض را الان مطرح می‌کنیم. در این فرض این‌طور می‌گوییم: می‌گوییم که یا هر یک از این دو جزء مماثل سوادند (یعنی مماثل آن مرکب‌اند)، یا مماثل نیستند (مخالف‌اند). باز هم ببینید دائر بین نفی و اثبات کرد: یا مماثل‌اند با سواد، یا مماثل سواد نیستند بلکه مخالف‌اند.

آن وقتی که مخالف باشند، یا وقتی کنار هم جمع شدند هیئتی را می‌سازند، یا هیئتی را نمی‌سازند. می‌بینید که باز هم دائر بین نفی و اثبات کردیم. و وقتی تقسیم دائر بین نفی و اثبات بشود، پس می‌شود حصر عقلی و فرض اضافه دیگر به وجود نمی‌آید.

خب این‌طور شد: یا مماثل‌اند یا مخالف. اگه مماثل‌اند همین یک صورت است. اگه مخالف‌اند تقسیم می‌شود به دو صورت: یا موجد هیئت هستند یا موجد هیئت نیستند (یعنی یا هیئتی را همراه خودشان می‌آورند یا نمی‌آورند).

پس سه صورت شد:

۱. اینکه کل واحدی که محسوس‌اند، مماثل سواد هم باشند.

۲. اینکه کل واحد که محسوس‌اند، مخالف باشند با سواد و هیئتی ایجاد نکنند (کنار هم قرار می‌گیرند، هیئت ایجاد نمی‌کنند، همان‌طور که هستند هستند).

۳. مخالف سوادند (کل واحد مماثل نیستند، محسوس‌اند، مماثل نیستند بلکه مخالف‌اند)، ولی وقتی کنار هم جمع شدند هیئت را می‌سازند.

این سه قسم ما داریم. حالا حکم هر سه قسم را می‌خواهم بیان کنم. توجه کنید سه قسم دیگر تکرار لازم نداریم، مشخص شد که این سه قسم چیست.

ابطال قسم اول (اجزای محسوس و مماثل)

حالا قسم اولش را می‌خواهیم توضیح بدهیم. قسم اول اینکه کل واحد محسوس‌اند و مماثل با سوادند. یعنی این جزء هم سواد است، این جزء دیگر هم سواد است، خود سواد هم سواد است.

این اشکال دارد. اشکالش این است که شما می‌گویید این جزء مقوم سواد است. خب اگر این جزء مماثل سواد است، چرا این را مقوم سواد گرفتی؟ سواد مقوم سواد؟ می‌گویی هر دوشان مثل هم‌اند دیگر، هر دو سوادند. می‌گوید آن مرکب هم سواد است، این جزء که مماثل سواد است سواد است، آن جزء دیگر هم سواد است. همه‌شان سوادند (هم آن دو تا جزء سوادند، هم آن مرکب سواد است). خب چرا این دو تا جزء را مقوم سواد گرفتید، سواد را مقوم گرفتید؟ این ترجیح بلامرجح مرتکب شدید.

گذشته از این، شما سواد را دارید مقوم سواد می‌گیرید. این جزء مقوم آن کل است، جزء هم سواد است، کل هم سواد است. خب لازم می‌آید سواد مقوم سواد باشد، یعنی یک شیء مقوم خودش باشد. این هم باز باطل است.

پس دو تا اشکال درست کردیم: یک اشکال ترجیح بلامرجح است (که چرا این را مقوم دیدید؟ برعکسش کن). اشکال دوم این است که اگر این جزء سواد است آن کل هم سواد است و جزء مقوم کل است، با توجه به اینکه جزء و کل یکی‌اند، لازم می‌آید یک شیء مقوم خودش باشد. این هر دو باطل است؛ چه مقوم شدن شیء برای خودش باطل است، چه ترجیح بلامرجح باطل است.

پس اگر هر دو جزء محسوس باشند و مماثل سواد باشند، شدنی نیست به جهت این دو اشکالی که پیش می‌آید.

این یک قسم باطل شد از پنج قسم (یا بفرمایید از این سه قسمی که ابتدا داریم مطرح می‌کنیم یک قسم آن را باطل کردیم). دو قسم دیگرش را بعداً که رسیدم عرض می‌کنم.

تطبیق با متن:

«فَإِنَّهُ لَوْ كانَ خارِجِيّاً»

(فإنه - ضمیر انه را برمی‌گردانیم به تمایز یا امتیاز، فرق نمی‌کند. این تمایز اگر خارجی باشد، تمایز بین دو جزء اگر خارجی باشد و در نتیجه ما در خارج دو تا جزء جدایی از هم داشته باشیم و بعداً کنار هم جفتش می‌کنیم تا مرکب تشکیل بشود. اگر این‌طور باشد).

« لم يخل إما أن يكون كل واحد منهما محسوسا أو لا»

(لم یخل - فرض مسئله خالی نیست از اینکه - یا هر یک از این دو جزء (که تمایزشان خارجی است و در نتیجه در خارج متعددند) یا هر یک محسوس است، او لا - یا هیچ‌کدام محسوس نیستند).

«وَ الْأَوَّلُ باطِلٌ»

(و الاول - یعنی آن وقتی که هر کدام محسوس باشد که به سه قسم تقسیم می‌شوند - باطل است. و الثانی آن وقتی است که هیچ‌کدام محسوس نباشند که آن‌ها دو قسم می‌شوند. و الثانی را ما تأخیرش انداختیم، گذاشتیم آخر سر. الان و الاول را می‌خواهیم توضیح بدهیم. ابتدا به سه قسم تقسیمش می‌کنیم، هر سه قسم را باطل می‌کنیم، بعد وارد قسم ثانی می‌شویم. قسم ثانی را هم عرض کردم به دو قسم تقسیم می‌کنیم، هر دو را باطل می‌کنیم).

و الاول (که امتیاز در خارج باشد و اجزاء در خارج متعدد باشند، کل واحد منهما هم محسوس باشد) باطل است، زیرا سه صورت دارد که هر سه صورتش باطل است. اما فقط صورت اولش را توضیح می‌دهیم، دو و سه ش را بعداً ان‌شاءالله خواهیم کرد.

«لِأَنَّهُ إِنْ ماثَلَ السَّوادَ»

(لانه - ضمیرش به کل واحد برمی‌گردد نه به تمایز - کل واحد از این دو جزء اگر مماثل سواد باشد، یعنی این جزء هم سواد، این جزء هم سواد، کل هم سواد. اگه این‌طور باشد).

«اسْتَحالَ جَعْلُهُ مُقَوِّماً لِعَدَمِ الْأَوْلَوِيَّةِ»

(استحال جعله - یعنی جعل کل واحد - مقوماً. محال است که کل واحد از اجزاء را مقوم قرار بدهی و مرکب را متقوم قرار بدهی. چون فرقی بین مرکب و جزء نیست. چرا عکسش نمی‌کنید؟ چرا مرکب را مقوم قرار نمی‌دهید، جزء را متقوم قرار می‌دهید؟ خب این‌ها که مثل هم‌اند، هر دو سوادند. این اولاً ترجیح بلامرجح است. شما وقتی که جزئی را که سواد است مقوم کلی که آن هم سواد است قرار می‌دهید، معناش این است که سوادی مقوم سواد شده، یعنی شیء مقوم خودش شده، و این‌ها باطل است. استحال جعله مقوماً لعدم الاولویة - این ترجیح بلامرجح لازم می‌آید. این جزء اولویت ندارد بر آن کل، هر دوشان سوادند، هر دو مثل هم‌اند. اسم یکی را گفتی جزء و مقوم، اسم یکی را گفتی کل و متقوم. چرا این کار را کردی؟ برعکسش کن. این اولاً).

«وَ لُزُومِ كَوْنِ الشَّيْءِ مُقَوِّماً لِنَفْسِهِ»

(و لزوم کون الشیء مقوماً لنفسه. یعنی و لزوم کون الشیء مقوماً لنفسه. درست است شیء مقوم خودش باشد؟ توضیح دادم یعنی چی).

این فرض اول باطل است از سه فرضی که در این صورت اول گفتیم.

ابطال قسم دوم (اجزای محسوس، مخالف و بدون هیئت)

اما فرض دوم. فرض دوم این است که کل واحد منهما محسوس‌اند، ولی مماثل نیستند با سواد، مخالف‌اند (مخالف سوادند). اما طوری هستند که وقتی کنار هم می‌گذاریمشان هیئت جدیدی را تشکیل نمی‌دهند، همان‌طور که بود هست.

خب توجه کنید محور چیست؟ این دو تا جزء یکیشان جنس است یکی فصل است. جنس عام است، فصل مختص است. شما جنس و فصل را کنار هم جمع می‌کنید که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هیچ اتفاقی نمی‌افتد یعنی آن فصل جنس را تخصیص نمی‌زند، هیئت جدید درست نمی‌شود، همان‌طوری که جنس عام بوده هنوز هم عام است. پس سواد درست شده با جنسی که عام است. سواد درست شده بدون اینکه فصل دخالت کند و این جنس را از آن عمومیت بیندازد.

جنس لون است، فصل قابض لنور البصر است. این قابض لنور البصر که فصل است کنار جنس آمده، ولی جنس را از حالت لونیت درنیاورده، همان لونی که بوده هست. قابض لنور البصر اگر کنار لون بیاید، لون را تخصیص بدهد، سواد درست می‌شود. (چون می‌دانید که سواد یک رنگی است که چشم را جمع می‌کند، لذا می‌گویند قابض لنور البصر. برعکس سفیدی که پخش می‌کند چشم را، نور چشم را پخش می‌کند، لذا سفیدی را می‌گویند لون مفرق لنور البصر).

خب جنس لون، فصل قابض لنور البصر است. در این فرض ما این قابض را کنار لون گذاشتیم، لون به همان عمومیت خودش باقی است، چیز جدید درست نشده، همان عمومیتی که داشته شده. و در این حال سواد تشکیل شده. لون بدون اینکه دست بخورد، از عمومیت بیفتد، سواد را تشکیل داده. خب لازمه‌اش این است که سواد لون مطلق باشد، در حالی که سواد لون مطلق نیست، نوعی از لون مطلق است. پس این هم خلف شد.

[پرسش و پاسخ: تخصیص جنس]

شاگرد: استاد این هست یک بخشی از جنس که تشخیص داده به نام سواد. قابض نور البصر را کنار این لون آوردیم، به هم جمع شدند و بخشی از جنس که اصلاً لون کلی آن را مشخص کرده به نام سواد...

استاد: این که فرض سوم است، نرسیدیم به آن. فرض را شما دقت نکردید. فرض این است که این قابض نور البصر کنار سواد (کنار لون) نشسته، هیچ تصرفی در لون نکرده. فرض ما این است. شما دارید می‌گویید قابض نور البصر سواد را تخصیص داده و دایره‌اش را محدود کرده، ریزش کرده. این فرض سوم ماست که هنوز به آن نرسیدیم.

فرض دوم را توجه کنید. فرض دوم این است که قابض نور کنار سواد (کنار لون) آمده و هیچ تخصیصی بر لون وارد نکرده، لون هنوز به همان عمومیت اصلی خودش باقی است. در این حالت داریم بحث می‌کنیم. خب قابض نور بصر کنار لون آمده، لون هم از عمومیتش نیفتاده، ولی در این حال سواد درست شده. خب معناش این است که سواد همان لون است. سواد همان لون است، در حالی که سواد نوعی از لون است. پس لازم آمد که لون سواد باشد، و این خلف فرض است. زیرا فرض این است که سواد نوعی از لون است و لون جنس این سواد نوع است. نه اینکه خود لونیت مطلق بشود سواد و سواد بشود خود لونیت مطلق. خود به فرض باطل است. پس این فرض دوم هم شد باطل.

تطبیق با متن:

« و إن خالفه»

(حالا توجه کنید فرض دوم را. و ان خالف - یعنی اگر کل واحد مخالف شد با سواد، یعنی مخالف شد با مرکب، مماثل نبود).

«فإذا انضاف الفصل إلى الجنس»

(وقتی فصل را به جنس اضافه می‌کنیم، یکی از دو حالت اتفاق می‌افتد: یا حادث نمی‌شود هیئت دیگری، بلکه همان سواد هست و همان قابض لنور بصر هست که کنار هم جمع شدند، هیچ هیئت جدیدی درست نمی‌شود. این می‌شود فرض دوم. یا هیئت جدید درست می‌شود که می‌شود فرض سوم. الان ما در فرض دومیم که کل واحد منهما محسوس‌اند، مخالف سوادند، ولی وقتی کنار هم جمع می‌شوند هیئت جدید درست نمی‌کنند، همانی که بودند هستند).

« فإما أن لا تحدث هيئة أخرى»

(اگر حادث نکند هیئت دیگری را).

«فيكون المحسوس هو اللونية المطلقة فالسوادية المحسوسة هي اللونية المطلقة»

(فیکون المحسوس - آنی که ما در خارج می‌بینیم. این فیکون المحسوس اشکال را دارد وارد می‌کند. آنی که ما در خارج می‌بینیم باید لونیت مطلقه باشد، نه سواد که نوعی از لون است. خود لون باید باشد. پس سوادیتی که محسوس می‌شود در واقع می‌شود هی اللونیة المطلقة).

«هذا خلف»

(خلف - یعنی خلف فرض. فرض این است که سواد نوعی از لون است و لون جنس اوست، نه اینکه خود لونیت مطلق بشود سواد و سواد بشود خود لونیت مطلق. خلف فرض است و باطل است. پس این فرض دوم هم شد باطل).

ابطال قسم سوم (اجزای محسوس، مخالف و با هیئت)

فرض سوم را توجه کنید: هر یک از دو جزء محسوس و مماثل سواد نیستند، بلکه مخالف سوادند. ولی وقتی کنار هم جمع می‌شوند هیئت جدید می‌سازند به نام سواد. یعنی آن قابض نور البصر سواد را تخصیص می‌کند و یک هیئت جدید درست می‌شود.

هیئت جدید درست می‌شود و الان دو چیز آمد در خارج. چون قراره دو جزء باشند دیگر. دو چیز ما در خارج داریم: یکی آن هیئت جدیدی که درست شده، یکی هم آن دو جزئی که در خارج آن دو جزء در خارج کنار هم جمع شدند یک هیئت جدید ساختند. پس الان هیئت جدید داریم، آن دو جزء هم داریم. باید در خارج دو چیز ببینی. در خارج دو چیزه دیگر، باید در خارج دو چیز ببینی. در حالی که ما که نگاه می‌کنی فقط یک چیزی می‌بینی و اسمش سواد است، دو چیز نمی‌بینیم.

اگر این اجزاء از هم جدا باشند (در خارج جدا باشند)، هیئت جدید درست بشود از تشکیلشان، عرض کردیم در خارج دو چیز پدید می‌آید: یکی آن امر جدید، یکی هم اجزایی که ساختنش. چون قراره که این‌ها از هم جدا باشند، پس ما باید در خارج دو تا محسوس داشته باشیم. در حالی که یک محسوس داریم که سواد است. این خلف شد. فرض کردیم که در خارج یک چیز است، ولی با این بیان و توضیحاتی که دادیم معلوم شد در خارج دو چیز است. خلف فرض است و باطل.

(البته اینکه این دو جزء خارج با هم متحد بشوند یک شیء را بسازند که در واقع دیگر دو جزء نباشد، یک شیء بسیط باشد، این که مطلوب ماست. آن‌وقت لازمه‌اش این است که دو جزء در خارج نداشته باشیم، دو جزء در ذهن داشته باشیم، در خارج یک چیز داشته باشیم. آن را در هیچ‌کدام از این پنج فرض ما نداریم. آن یک فرض ششم است که درست هم هست. ما می‌خواهیم این پنج فرض را که پنج فرض ترکیب است باطل کنیم، آن یک فرض را که فرض بساطت در خارج است آن را نتیجه بگیریم. آن درست است. هیچ‌کدام از این پنج قسم آن نیستند. هیچ‌وقت فکر نکنید این قسم سوم همونه. قسم سوم این بود که اجزاء در خارج ممتاز باشند و هیئتی درست کنند. لازمه‌اش می‌آید دو چیز در خارج ما داشته باشیم، دو تا محسوس داشته باشیم. اما در صورتی که این اجزاء در خارج ممتاز نباشند، با هم یکی بشوند، خب یک چیز درست می‌کنند و آن یک چیز اسمش سواد است و امرش بسیط است و در خارج ما یک محسوس داریم. مشکلی ندارد، آن درست است، ولی در این قسم داخلش نکنید).

تطبیق با متن:

«أَوْ تَحْدُثُ هَيْئَةٌ أُخْرى»

(این فرض سوم است. او تحدث هیئة اخری - یا از کنار هم جمع شدن این دو جزء مجزای از یکدیگر که مخالف سواد هستند، هیئت دیگری درست می‌شود که این هیئت دیگر سواد است. آن دو جزء سواد نیستند، این هیئت دیگر سواد است).

«فَلا يَكُونُ الْإِحْساسُ بِمَحْسُوسٍ واحِدٍ»[2]

(خب لازمه‌اش این است که شما دو چیز در خارج ببینید: یکی آن دو جزئی که سواد نیستند (حالا هرچی هستند)، یکی هم این هیئت جدید که سواد است. فلا یکون الاحساس بمحسوس واحد - احساس ما تعلق نمی‌گیرد به یک محسوس).

«بَلْ بِمَحْسُوسَيْنِ»

(بل بمحسوسین. باید به دو چیز تعلق بگیرد، یعنی ما دو چیز را در خارج احساس کنیم، دو چیز را در خارج ببینیم).

حاصل شد قسم اول که سه تا فرض پیدا کرد تمام شد. قسم اول این بود که کل واحد من الجزئین محسوس باشد. وقتی سه تا فرض پیدا کرد، سه فرضش هم ملاحظه کردید که باطل شد.

ابطال قسم دوم (اجزای غیرمحسوس)

حالا وارد قسمت دوم می‌شویم. دوم از دو فرض: هیچ‌کدام از دو جزء محسوس نباشند. این را رسیدگی می‌کنیم. این هم دو تا فرض پیدا می‌کند. این قسم دوم دو تا فرض پیدا می‌کند که ما می‌خواهیم بگوییم هر دو فرض باطل‌اند.

یک فرض این است که وقتی این دو جزئی که هیچ‌کدام محسوس نیستند کنار هم جمع شدند، هیئت جدید تشکیل نشود.

فرض دوم این است که هیئت جدید تشکیل بشود.

باز هم می‌بینید دائر می‌کنیم به یک نفی و اثبات. آن وقتی که این دو جزء غیرمحسوس‌اند و در خارج امتیاز دارند، اگر کنار هم جمع شدند یا از جمع شدنشان هیئت جدید درست نمی‌شود، یا از جمع شدنشان هیئت جدید درست می‌شود. آن فرض اول، این فرض دوم است. هر دو را می‌خواهیم باطل کنیم.

فرض اول (بدون هیئت جدید):

اما فرض اول را می‌خواهیم باطل کنیم که دو جزء که هیچ‌کدام محسوس نیستند کنار هم جمع بشوند و هیئت جدیدی هم تشکیل نشود. لازمه‌اش این است که ما همان دو جزء را داشته باشیم، چیز دیگر نداشته باشیم، فقط همان دو جزء باشد. آن دو جزء سواد را درست کنند (یعنی خودشان با همدیگر بشوند سواد). هیئت جدیدی نداریم که او را اسمش را بگذاریم سواد، خود همان دو جزء را اسمش را می‌گذاریم سواد.

خب آن دو جزء که غیرمحسوس‌اند، لازم می‌آید که سواد هم غیرمحسوس باشد. چون دو تا غیرمحسوس کنار هم بگذارید که یک محسوس درست نمی‌شود. دو تا غیرمحسوس کنار هم بیایند باز هم غیرمحسوس درست می‌شود. خب می‌گویید این دو تا جزء سواد را درست می‌کنند، هیئت هم درست نمی‌کنند، با همین دو جزء بدون تشکیل هیئت سواد درست می‌شود. خب این دو جزء که محسوس نیستند، نتیجه‌اش این است که سوادی هم که با این‌ها درست می‌شود محسوس نباشد. سواد می‌شود مرکب، اما مرکب غیرمحسوس. در حالی که سواد محسوس است. پس این فرض باطل می‌شود.

تطبیق با متن:

«وَ الثّانِي باطِلٌ»

(و الثانی باطل - یعنی آن وقتی که این کل واحد من الجزئین محسوس نباشند بلکه غیرمحسوس باشند، این هم باطل است).

«لِأَنَّهُ إِنْ لَمْ تَحْصُلْ عِنْدَ الاجْتِماعِ هَيْئَةٌ أُخْرى»

(زیرا این دو فرض پیدا می‌کند که هر دو فرض باطل است. لانه ان لم تحصل - در کتاب ما این (ان) افتاده، حالا کتاب شما مگه مثل کتاب ماست این را اضافه کنید: «لانه ان لم تحصل عند الاجتماع هیئة اخری». شما چی؟ شما کتابتان این را دارد؟ بله. این را ندارید؟ خب شما باید اضافه کنید. شماهای بقیه ندارید همه باید اضافه کنید. پس مثل اینکه در کلاس همه کتابها بدون (ان) چاپ شده. این کتابی که قدیم چاپ شده «ان» دارد و بایدم «ان» باشد. ان لم تحصل عند الاجتماع هیئة اخری - اگر در وقتی که این دو جزء غیرمحسوس کنار هم جمع می‌شوند هیئت دیگری حاصل نشود).

«كانَ السَّوادُ غَيْرَ مَحْسُوسٍ»

(لازمه‌اش این است که سواد محسوس نباشد. چون دو جزئی که غیرمحسوس‌اند دارند سواد را می‌سازند. دو غیرمحسوس کنار هم جمع بشوند که محسوس نمی‌سازند، محسوس درست نمی‌کنند. آنچه که درست می‌کنند غیرمحسوس است. پس لازم است سواد غیرمحسوس باشد، در حالی که مسلماً سواد محسوس است. پس این فرض هم باطل شد).

فرض دوم (با هیئت جدید):

«وَ إِنْ حَدَثَ»

(و ان حدثت - یعنی و اگر هیئتی از اجتماع این دو جزء غیرمحسوس هیئتی حاصل شد. آن هیئت می‌شود سواد. آن هیئتی که حاصل می‌شود سواد. خب حالا نگاه کنیم ببینیم آن هیئت بسیط است یا مرکب؟ آن دو جزء هیئت را ساختند و آن هیئت شد سواد. خود این دو جزء سواد نشدند، سازنده سواد شدند. آن هیئت که جزء ندارد، آن هیئت بسیط است. پس سواد شد بسیط. سازنده‌ها شدند مرکب.و عیبی ندارد که سازنده مرکب باشد و خود ساخته شده بسیط باشد. نتیجه این می‌شود که سواد بسیط است در خارج. اگر بسیط است اجزای خارجی ندارد. شما می‌خواستید اجزای خارجی برایش درست کنید. الان معلوم شد که اجزای خارجی ندارد. سازنده‌اش اجزای خارجی دارد. آنی که این هیئت را (یعنی سواد را) ساخت آن اجزای خارجی دارد. پس ترکیب در خود سواد نیست. شما می‌خواستید ترکیب را تو خود سواد درست کنید. معلوم شد ترکیب در سازنده سواد است. به تعبیر ایشان ترکیب در علت سواد است (علت قابلی سواد یا علت فاعلی سواد).

توضیحاتی که من دادم علت فاعلی سواد را درست می‌کرد. علت قابلی هم می‌شود درست کنیم، بگویید آن هیئت عارض می‌شود بر این دو جزء و این دو جزء آن هیئت را قبول می‌کنند. و آن دو جزء می‌شوند قابل سواد. سواد که عرض است و مقبول است می‌شود بسیط. این قابل که دو جزءاند می‌شوند مرکب. قابل می‌شود مرکب (یعنی علت قابلی می‌شود مرکب).

در وقتی که این دو جزء، هیئت را بسازند (نه هیئت را به عنوان یک عارض بپذیرند)، آن علت فاعلی می‌شود مرکب (که این دو جزءاند)، ولی مفعول می‌شود بسیط. در فرض که این دو جزء، هیئت را بپذیرند (هیئت عارض این‌ها بشود)، این دو جزء می‌شود محل یا علت قابلی، هیئت می‌شود عارض. آن‌وقت ترکیب در معروض است، ترکیب در علت قابلی است، نه در آن معلول، نه در آن هیئتی که عارض شده. و شما می‌خواستید ترکیب را در سواد درست کنید. حالا معلوم شد در سواد ترکیب نیست. در صورتی که این دو جزء سواد را بسازند (نه به عنوان یک عارض قبول کنند، بشوند فاعل سواد)، در این صورت ترکیب بر این فاعل است نه در آن مفعول که خود سواد است. در حالی که شما می‌خواستید ترکیب را در مفعول که سواد است درست کنید.

در این فرض اخیر هم توجه کردید ترکیب در خود سواد راه پیدا نکرد، بلکه ترکیب یا در قابل سواد درست شد یا در فاعل سواد درست شد به بیانی که گفته شد. و این غیر از آن است که شما انتظارش را داشتید. شما انتظار داشتید که سواد مرکب باشد، حالا معلوم شد که سواد مرکب نیست).

تطبیق با متن:

«وَ إِنْ حَدَثَ»

(و ان حدث - یعنی اگر هیئت جدید از اجتماع این اجزاء حادث شود).

«كان الحادث هو السواد»

(کان الحادث هو السواد. آنی که حادث شده - یعنی آن هیئت جدید - سواد خواهد بود).

«وَ هُوَ مَعْلُولُ الْجُزْأَيْنِ»

(و هو معلول الجزئین. این سواد معلول دو جزء است. معلول است یعنی معلول این دو جزء است که این دو جزء علت قابلی‌اند، یا معلول این دو جزء است که این دو جزء علت فاعلی‌اند. در هر دو صورت سواد می‌شود معلول (حالا یا معلول علت قابلی یا معلول علت فاعلی)).

«وَ هُوَ خارِجٌ عَنْهُما»

(و هو خارج عنهما. این سواد خارج از این دو جزء می‌شود، چون معلول است. معلول از علت خارج است، چه علت را علت قابلی بگیرید چه علت را علت فاعلی بگیرید، معلول باید خارج از این علت باشد).

«و هو خارج عنهما فيكون التركيب في قابل السواد أو فاعله لا فيه هذا خلف»

(فیکون الترکیب فی قابل السواد او فاعله لا فیه. پس ترکیب در قابل سواد یا فاعل سواد است، نه در خود سواد. و این هم خلف فرض است، چون شما می‌خواستید که خود سواد را مرکب کنید، الان معلوم شد که خود سواد مرکب نیست، فاعلش یا قابلش مرکب است. پس خلف فرض لازم آمد).

نتیجه‌گیری:

مطلب را جمع کنیم: اگر اجزای مثلاً سواد خارجی باشد، باید به یکی از این پنج صورت در خارج واقع شود، و هر پنج صورت باطل‌اند. پس اینکه اجزای خارجی برای سواد داشته باشیم باطل است. سواد اگر اجزاء دارد اجزای ذهنی است، تو خارج جزئی ندارد، بسیط است و هو المطلوب.

خب حالا برگردیم اصل: اجزاء گاهی تمایز دارند در خارج (مثل نفس و بدن برای انسان)، و گاهی تمایز دارند در ذهن (مثل لون و قابض بصر برای سواد). آن وقتی که تمایزشان در ذهن است نمی‌تواند تمایزشان در خارج باشد، به این بیانی که گفتیم.

خب این مسئله تمام شد.

تقسیم اجزاء به متداخل و متباین

مطلب بعدی تقسیم اجزاء است به متداخل و متباین. داریم احکام اجزاء را بیان می‌کنیم. یکی از احکام این است که اجزاء را می‌توانید تقسیم کنید به متداخل و متباین.

متداخل دو تا جزئی را می‌گویند که یکیش بر دیگری صدق می‌کند. حالا یا به تساوی صدق می‌کند (که مرحوم علامه تساوی را نمی‌گوید، شوارق گفته ولی مرحوم علامه نمی‌گوید، من هم مطرحش نمی‌کنم)، یا به عموم و خصوص صدق می‌کند (یعنی یک جزء عام است، یک جزء خاص است).

آن وقت هم که یک جزء عام است یک جزء خاص، یا آن عموم و خصوصشان مطلق است یا آن عموم و خصوصشان من وجه.

خب این‌طور شد: مرکبی داریم دارای دو جزء که بین این دو جزء عموم و خصوص مطلق است، یا مرکبی داریم دارای دو جزء که بین این دو جزء عموم و خصوص من وجه است. (تساوی را مطرح نکردم چون مرحوم علامه نگفته است).

یک فرد دیگر هم داریم که اجزاء با هم تباین داشته باشند. تباین داشته باشند یعنی هیچ‌کدام بر هم صدق نکنند، اجزای متباینه باشند، بینشان نسبت عموم و خصوص نباشد، نسبت تساوی هم نباشد. این باز اقسامی پیدا می‌کند که بعداً باید ذکر بکند.

پس آن وقتی که بینشان تصادق باشد (یعنی عموم و خصوص)، یا من وجه است یا مطلق. این دو قسم است.در صورتی که بینشان تباین باشد اقسامی دارد که بعداً باید ذکر بکند.

آن وقت که بینشان عموم و خصوص است، یا من وجه است (عرض کردم این را دیگر تقسیم نمی‌کنیم)، یا مطلق است که این را به سه قسم تقسیم می‌کند.

روشن شد که دارم چی عرض می‌کنم؟ پس دو جزء یا تصادق دارند (یعنی عموم و خصوص دارد) یا تصادق ندارند (یعنی تباین دارند). آنجا که تباین داشته باشند کنارش را می‌گذاریم، بعداً درباره شان بحث می‌کنیم. آنجا که تصادق دارند (یعنی ببینیم که عموم و خصوص می‌دهیم)، می‌گوییم یا عموم و خصوص مطلق است یا عموم و خصوص من وجه. اگه من وجه باشد دیگر تقسیمش نمی‌کنیم. اگر مطلق باشد به سه قسمش می‌کنیم که وقتی عرض می‌کنم.

۱. عموم و خصوص من وجه

الان من وجه ش را توجه کنید عرض می کنم. وجه ش را ایشان آخر می‌گوید، ولی من اول عرض می‌کنم چون یک قسم بیشتر ندارد، راحت تمام می‌شود.

«الحیوان الابیض». الحیوان الابیض مرکب است. مرکب است از حیوان که جوهر است و ابیض که عارض است. (نمی‌گویم بیاض؛ بیاض عرض است، ابیض عارض است. نمی‌گویم مرکب من الحیوان و البیاض، مرکب من الحیوان و البیاض می‌شود ابیض. می‌گویم مرکب من الحیوان و الابیض، یعنی مرکب من معروض و عارض. نه مرکب من المعروض و عرض. حیوانی که بیاض داشته باشد مجموعاً می‌شود ابیض. این هم مرکب است. اما این الان به درد بحث ما نمی‌خورد، چون بین حیوان و بیاض تباین است. آن در قسم بعدی داخل می‌شود).

ما الان می‌خواهیم عموم و خصوص من وجه درست کنیم بین حیوان و ابیض. عموم و خصوص من وجه. این دو تایی که عموم و خصوص من وجه دارند می‌خواهیم دو جزء قرار بدهیم و مرکبمان عبارت است نه از الحیوان و البیاض، بلکه از «الحیوان الابیض». مرکبی داریم از آن تعبیر می‌کنیم به الحیوان الابیض. حیوان می‌شود یک جزء، ابیض می‌شود یک جزء دیگر. این دو تا جزء را با هم مقایسه کنید، ببینید عموم و خصوص من وجه است. یک ماده اجتماع دارند که حیوان ابیض است. دو تا ماده افتراق دارند: یکی اینکه حیوانی است که ابیض نباشد، یکی ابیضی است که حیوان نباشد. چون دو ماده افتراق دارند یک ماده اجتماع دارند، پس بینشان عموم و خصوص من وجه است. دو تا جزء را پیدا کردیم که تصادق داشتند، ولی تصادقشان به این نحو بود که عامین من وجه بودند (یا بگویید بین دو جزئشان عموم و خصوص من وجه بود). این یک قسم تمام شد.

عموم و خصوص مطلق

قسم دیگر این است که دو جزء (مرکبی دو جزء داشته باشد) ولی بین دو جزئش عموم و خصوص مطلق باشد. این سه قسم می‌شود (یا به تعبیر دیگر دو قسم می‌شود، بعد یک قسمش دوباره دو قسم می‌شود، مجموعاً می‌شود سه قسم).

پس این‌طور می‌گوییم: می‌گوییم آنجا که دو جزء مرکب عموم و خصوص مطلق باشد، یک عامی داریم یک خاصی داریم. این سه قسم پیدا می‌کند:

۱. اینکه عام مقوم خاص باشد.

۲. اینکه متقوم به خاص باشد.

(یک وقت عام خاص را تقویم می‌کند، یک وقت عام به وسیله خاص تقویم می‌شود. یعنی عام یا مقوم است یا متقوم).

مقوم باشد تقسیم نمی‌کنیم. اما اگه متقوم باشد دو قسمش می‌کنیم:

۲-الف. این متقوم به خاص یا موصوف است برای خاص.

۲-ب. یا صفت است برای خاص. (همین عامی که متقوم به خاص است، یا موصوف است برای خاص یا صفت است برای خاص).

پس این‌طور شد، جمع کنم اقسام را: آنجا که دو جزء مرکب عموم و خصوص مطلق دارند (عامی داریم و خاصی داریم)، سه تا قسم پیدا می‌کند:

۱. عام متقوم به خاص است و موصوف به خاص.

۲. عام متقوم به خاص است و صفت برای خاص.

۳. عام متقوم به خاص نیست، بلکه مقوم خاص است.

این سه قسم. حالا هر سه قسم باید مثال بزنیم روشن بشود. (آنجا که بین دو جزء عموم و خصوص من وجه بود مثال زدیم روشن شد، آن را گذاشتیم کنار. حالا وارد شدیم آنجایی را که عموم و خصوص مطلق دارند، سه قسم دارند، می‌خواهم برای سه قسمش مثال بزنم).

قسم اول (عام متقوم به خاص و موصوف به خاص):

قسم اول را توجه بفرمایید.

مرکب دو جزء دارد، یک جزء عام مطلق، یک جزء خاص مطلق (که بینشان عموم و خصوص مطلق است). آن عام متقوم به خاص است و موصوف به خاص است.

مثالش «انسان». انسان مرکب دو جزء است: یک جزئش حیوان است که جنس است، یک جزئش ناطق است که فصل است. جنس عام است، فصل خاص است. این عام متقوم به خاص است، یعنی جنس قوامش به فصل است. تا وقتی فصل نیامده جنس تحصل پیدا نمی‌کند، با آمدن فصل تحصل پیدا می‌کند. پس جنس متقوم به فصل است. و موصوف به فصل هم هست: حیوانی که این صفت دارد (ناطق است). یک جزء انسان حیوان است، یک جزئش ناطق است. حیوان عام است، ناطق خاص است. این حیوان متقوم به خاص است و موصوف به خاص است. هم متقوم است که تحصلش را از خاص می‌گیرد، هم موصوف است (می‌گوییم حیوانی که این صفت دارد ناطق است).

بین حیوان و ناطق هم عموم و خصوص مطلق است. کل ناطق حیوان، کل حیوان ناطق نداریم. می‌دانید عموم و خصوص مطلق این‌طور است: از یک طرف موجبه کلیه صدق می‌کند، از یک طرف موجبه جزئیه. کل ناطق حیوان درست است (از این طرف موجبه کلی است)، از آن طرف کل حیوان ناطق نداریم، بعض الحیوان ناطق داریم (از یک طرف موجبه کلی است، از یک طرف موجبه جزئی است).

خب پس دو جزء پیدا کردیم (مرکبی را پیدا کردیم که دارای دو جزء است)، این دو جزء یکی ش عام است (حیوان)، یکی ش خاص است (ناطق). آن عام متقوم به خاص است (نه مقوم، متقوم به خاص است) و موصوف به خاص است. مثالش هم زدیم روشن شد. این یک قسم را بیان کردم.

قسم دوم (عام متقوم به خاص و صفت برای خاص):

قسم دوم را توجه کنید (باید همه مطالب را از خارج عرض کنم در ذهنتان نگه دارید، نظم از بین نرود تا وقتی می‌خواهیم متن را بخوانیم دیگر احتیاج به توضیح مجدد نباشد).

قسم دوم: مرکبی داریم دارای دو جزء، یک جزئش عام، یک جزء خاص. عام متقوم به خاص است و صفت برای خاص است (نه موصوف به خاص، صفت برای خاص).

مثل «الموجود». الموجود مرکب است، مرکب است از ماهیت و وجود. مرکب از ماهیت و وجود. مثلاً ماهیت جوهریه (هر ماهیت، یکی از مقولات عشر). وجود عام است، چون با همه ماهیات عناد دارد (بر همه ماهیات عارض می‌شود). این ماهیت خاص است (جوهر خاص است، کم خاص است، کیف خاص است). درست است مقولات با هم عام‌اند، ولی ما یک مقوله را می‌خواهیم با وجود موجود کنیم. یکی از این مقولات عشر. وقتی می‌گوییم موجود، یکی از این مقولات عشر را داریم می‌گوییم (یا جوهر را داریم می‌گوییم موجود است، یا کیف موجود است، یا کم موجود است). بالاخره یکی از این مقولات عشر موجود است. پس وجود عام است (یعنی بر همه مقولات عشر عارض می‌شود)، مقولات عشر نسبت به وجود می‌شوند خاص.

عام عارض است (وجود نسبت به ماهیت عارض است). پس عام می‌شود عارض، خاص می‌شود معروض. هر عارضی متقوم به معروض است، پس عام می‌شود متقوم، و آن خاص می‌شود مقوم. هر عارضی صفت برای معروض است، پس عام می‌شود صفت نه موصوف. فرض قبلی این بود که عام موصوف بود، در این قسم عام صفت است.

پس توجه کردید چی شد؟ «الموجود» مرکب است من الوجود و یکی از مقولات. مرکب است از وجود و یکی از مقولات. وجود عام است، یکی از مقولات خاص است. این عام چون عرض است متقوم به خاص است، و چون عرض است صفت است برای خاص (هر عرضی صفت برای معروض است). هم عرض است که متقوم است، هم صفت است.

این هم قسمت دوم که مرکب ما دو جزء است، یکی عام یکی خاص، بینشان عموم و خصوص مطلق است (وجود و احد المقولات بینشان عموم و خصوص مطلق است). آن‌وقت یکی از این دو که عام است عارض است (یعنی متقوم) و در عین متقوم بودن صفت هم هست (صفت برای مقوله، چون عارض است دیگر، هر عارضی صفت است). قسم دوم هم تمام شد.

قسم سوم (عام مقوم خاص):

قسم سوم این بود که عام مقوم خاص باشد. تا حالا در این دو قسم عام متقوم به خاص بود، حالا در این قسم سوم عام مقوم خاص است.

مثل «کاتب». کاتب مرکب است، مرکب است من الانسان و الکتابة. انسان نوع است و کتابت عرض خاص است. کتابت عرض خاص است. آن‌وقت انسان عام است، کتابت خاص است (چون همه انسان‌ها که کتابت ندارند، بعضیاشان کتابت دارند). آن‌وقت این عام که انسان است مقوم خاص است (یعنی مقوم کتابت است)، چون کتابت عرض است و این انسان (که نوع است) معروض است و مقوم آن عرض خاصش است. پس در اینجا عام می‌شود مقوم خاص.

بنابراین کاتب دو جزء دارد: یکی انسان که نوع است، یکی کتابت که عرض است. آن‌وقت آن نوعی که عام است مقوم این عرض است که خاص است. این قسمت سوم هم معلوم شد.

خب تا حالا ما چهار قسم بیان کردیم:

۱. یک قسم مرکبی بود که اجزایش عموم و خصوص من وجه داشتند (مثل الحیوان الابیض).

۲. سه قسم مرکبی بودند که اجزایش عموم و خصوص مطلق داشتند. در این سه قسم:

* یک بار عام مقوم خاص شد.

* دو بار عام متقوم به خاص شد.

* در یک بار آن موصوف شد به خاص.

* در یک بار آن صفت شد برای خاص.

همه اقسام چهارگانه را مثال زدیم. این اقسام چهارگانه‌ای بود که در مرکبی که اجزایش عموم و خصوص داشتند تصویر می‌شدند.

باز مرکبی داریم که اجزایش متباین است، آن قسمت بعدی است که مستقل باید بحث بشود.

تطبیق با متن کتاب:

«قال: و إذا اعتبر عروض العموم و مضايفه فقد تتباين و قد تتداخل»

(و اذا اعتبر عموم و مضاعفه - اگر اعتبار شد که عموم و مضاعف عموم که خصوص است عارض شود بر اجزاء. دقت کنید «عروض» یعنی عروض بر اجزاء. اگر اعتبار شد عروض عموم و مضائف عموم (که خصوص است)، اعتبار شد عروض این دو تا بر اجزاء، آن‌وقت اجزاء به دو قسم تقسیم می‌شوند. مضائف عموم می‌دانید خصوص است دیگر، بین عام و خاص تضایف است؛ این عام مضائف خاص است، خاص مضائف عام است. پس وقتی می‌گوییم مضائف عموم یعنی خصوص. وقتی که عموم و مضائف عموم (که خصوص است) عارض شود بر اجزاء، به این اعتبار گاهی اجزاء تباین دارند (یعنی یکی بر دیگری صدق نمی‌کند)، گاهی هم تداخل دارند (یعنی یکی بر دیگری صدق می‌کند). که اگر تداخل داشتند عموم و خصوص دارند (یا خصوص مطلق یا خصوص من وجه). اگر هم تباین داشتند که با هم تباین دارند. عرض کردم آنجایی که تداخل داشته باشند یا عموم و خصوص مطلق دارند یا عموم و خصوص من وجه دارند یا تساوی دارند. مرحوم علامه تساوی را بیان نکرده، لذا ما اصلاً مطرحش نکردیم. لاهیجی در شوارق تساوی را مطرح کرده، آن الان چون در اینجا مطرح نشده ما اصلاً به آن نمی‌پردازیم).

«أقول: هذه القسمة باعتبار عروض العموم و مضايفه أعني الخصوص للأجزاء»

(و هذه القسمة للاجزاء - این قسمتی که ما برای اجزاء داریم - به اعتبار عروض عموم و مضاعف عموم (یعنی خصوص) للاجزاء (لها متعلقه به عروض است). به این اعتبار که عموم و مضاعف عموم (یعنی خصوص) عارض می‌شوند للاجزاء، این تقسیم برای اجزاء پیدا می‌شود).

«فإنا إذا اعتبرنا عروضهما للأجزاء حدثت هذه القسمة»

(فانا اذا تصورنا عروضهما - یعنی عروض عام و عروض عموم و خصوص - للاجزاء، حدثت القسمة - این قسمت حادث می‌شود، یعنی این تقسیم حادث می‌شود).

«و ذلك لأن أجزاء الماهية»

(و ذلک - اینکه این تقسیم به توسط عروض عموم و خصوص حاصل می‌شود به این جهت است که - اجزای یک ماهیت مرکبه).

«إما أن يكون بعضها أعم من البعض»

(یا بعضیاشان در بعضی داخل‌اند).

« فتسمى المتداخلة »

(و تسمی المتداخلة - که بعضیاشان داخل در بعضی‌اند، چون بالاخره عموم و خصوص است دیگر، آن خاص داخل در عام است).

«أَوْ لا تَكُونَ»

(یا بعضی اعم از بعض نیستند، از هم جدایند).

«فتسمى المتباينة»

(و تسمی المتباینة. پس الان به تقسیمی که کردیم اجزاء به دو قسم تقسیم شدند: یکی متداخله، یکی متباینه. متباینه را گذاشتیم بعداً توضیح بدهیم، متداخله را توضیح دادیم).

«و المتداخلة قد يكون العام عاما مطلقا»

(و المتداخله قد یکون العام مطلقاً - دو خط پایین: «و قد یکون مضافاً». گاهی عامشان عام مطلق است، گاهی مضاف است. یعنی گاهی عموم و خصوص مطلق دارند، گاهی عموم و خصوص من وجه دارند. آن‌وقت مطلق را بیان می‌کند به سه قسم. بعد از اینکه آن سه قسم را گفت وارد مضاف می‌شود که عموم و خصوص من وجه است و آن هم یک قسم قرار می‌دهد، دیگر دو قسمش نمی‌کند).

اما این عام مطلق:

«مُتَقَوِّماً بِالْخاصِّ»

(متقوم به خاص است).

«وَ مَوْصُوفاً بِهِ»

(یک خط پایین: «او صفة له». پس یا متقوم به خاص است یا مقوم خاص است. متقوم باشد چی؟ «و موصوفاً به» این یک قسم، «او صفة له» این یک قسم. دقت می‌کنید اقسام چه‌جوری دارد بیان می‌کند؟ من دارم اقسام را با حذف بعضی عبارات می‌خوانم که معلوم بشود این اقسام به هم معطوف‌اند. وقتی عام مطلق عام مطلق باشد، یا متقوم به خاص است یا مقوم به خاص. اگر متقوم به خاص است، یا «و موصوفاً به» هست یا «صفة له» هست که توضیح دادم و توضیح هم می‌دهم دوباره).

قسم اول (عام متقوم به خاص و موصوف به خاص):

«وَ الْمُتَداخِلَةُ قَدْ يَكُونُ الْعامُّ مُطْلَقاً مُتَقَوِّماً بِالْخاصِّ وَ مَوْصُوفاً بِهِ»

(خب این عام مطلق یا متقوم به خاص است و موصوف به خاص. یعنی هم متقوم به خاص است هم موصوف به خاص).

«كَالْجِنْسِ وَ الْفَصْلِ»

(مثل جنس و مضافش که فصل است، که این دو تا دو جزءاند برای نوع و نوع مرکب است. این دو جزء که یکی جنس است یکی فصل است، جنسش عام است و فصلش خاص. و این عام هم متقوم به فصل است هم موصوف به فصل. هم متقوم به آن خاص است هم موصوف به آن خاص است. همه این‌ها را توضیح دادم از خارج. این قسم اول تمام شد).

قسم دوم (عام متقوم به خاص و صفت برای خاص):

«أَوْ صِفَةً لَهُ»

(او صفة له. یعنی عامی متقوم به خاص است که صفت هم هست برای آن خاص).

«كَالْوُجُودِ الْمَقُولِ عَلَى الْمَقُولاتِ الْعَشْرِ»

(مثل موجودی که گفته می‌شود بر مقولات عشر. وجود اطلاق می‌شود، حمل می‌شود بر مقولات عشر. آن‌وقت این موجود می‌شود مرکب، مرکب من الوجود و آن مقوله. وقتی وجود می‌شود عام، آن مقوله می‌شود خاص. این عام که وجود است عارض است، پس متقوم است؛ و چون عارض است صفت است، چون هر عارضی صفت است. پس هم متقوم به خاص است هم صفت برای خاص است).

قسم سوم (عام مقوم خاص):

«أَوْ مُقَوِّماً لِلْخاصِّ»

(یا آن عام متقوم به خاص نیست، بلکه مقوم خاصی است).

«كالنوع الأخير المقوم لخواصه المطلقة»

(مثل نوع اخیر که مقوم است برای خواصش (خواص مطلقه‌اش). ببینید نوع اخیر انسان است. از آن بالا که شروع می‌کنید: جوهر جنس است (جنس الاجناس)، بعد جسم جنس است برای مادونش و نوع است برای مافوقش، بعد جسم نامی باز جنس است برای مادونش نوع است برای مافوقش، بعد حیوان جنس برای مادونش نوع برای مافوقش، بعد انسان دیگر نوع اخیر است، جنس برای مادونش نیست، فقط نوع برای مافوقش است. این را به آن می‌گوییم نوع اخیر. نوع اخیر آنی است که توی این سلسله طولی آن آخری باشد. این نوع اخیر نسبت به تمام خواصش (چه خواص خودش باشد چه خواص انواع قبل از خودش باشد، خواص مطلقه‌اش) نسبت به آن‌ها می‌شود عام و مقوم. هم عام است هم مقوم است.

آن‌وقت اگر مثلاً از آن سبب از این نوع که دو تا جزءاند یک مرکب درست باشد، این مرکب صاحب دو جزء می‌شود که یکی عام است یکی خاص است، و عام هم مقوم خاص است. مثال زدم به کاتب. کاتب یا حساس. حساس هم همین‌طور است، منتها کاتب خاصه خود انسان است، حساس خاصه آن بالایی است. آن‌وقت حالا انسان اگر با حساس ضمیمه شد می‌شود حساس، با کتابت ضمیمه شد می‌شود کاتب. آن‌وقت می‌بینید دو جزء است: یکی انسان، یکی کتابت. انسان می‌شود معروض، کتابت می‌شود عارض. انسان می‌شود عام، کتابت می‌شود خاص. این عامی که معروض است مقوم آن خاصی است که عارض است. پس عام می‌شود مقوم خاص. مثل نوع اخیر که مقوم خواص مطلقش هست).

قسم چهارم (عام مضاف - عموم و خصوص من وجه):

«و قد يكون مضافا»

(عرض کردم عطف بر آن بالاست. متداخله قد یکون العام عاماً مطلقاً، و قد یکون العام عاماً مضافاً. عام مضاف آن عامی است که با خاص آن خاص من وجه درست می‌کند، یعنی بالاضافه به این خاص عام است ولو به یک لحاظ خاص است. حیوان بالاضافه به ابیض عام است، چون هم فرد ابیض دارد هم فرد غیر ابیض دارد. ابیض هم بالاضافه به حیوان عام است، یعنی یک فرد حیوان دارد یک فرد غیر حیوان دارد. هر کدام بالاضافه به دیگری عام‌اند. این اصطلاح را می‌گوییم عام من وجه (یعنی این به یک وجه عام است، آن یکی دیگر به یک وجه دیگر عام است). عامین من وجه یعنی دو تا عام‌اند که این به یک وجه عام است، آن به یک وجه دیگر عام است. یعنی با یک دید این را می‌گویید عام، با یک دید دیگر آن یکی را می‌گویید عام).

«كَالْحَيَوانِ وَ الْأَبْيَضِ»

(فقد یکون مضافاً - گاهی آن عام، مضاف است. مثل کالحیوان و الابیض. این دو جزء که اگر کنار هم جمع شدند مرکبی را که عبارت از «الحیوان الابیض» است می‌سازند. آن‌وقت این مرکب دو جزء دارد: یکی حیوان، یکی ابیض، که این دو جزء با هم عام مضاف‌اند، عام مطلق نیستند. این هم یک قسم دارد بیشتر).

پس برای عام مطلق درست کردیم سه قسم، برای عام مضاف درست کردیم یک قسم. یا با یک تعبیر دیگر عام را چهار قسم متداخل داریم. اقسام متداخل تمام شد. متباین هم اقسامی دارد، چون توضیحش زیاد است باید بگذاریمش برای جلسه آینده.

پس فعلاً ما اقسام اجزای متداخل را که چهار تا بودند بیان کردیم. اقسام اجزای متباین را هنوز بیان نکردیم، درس آینده بیان خواهیم کرد.

پایان جلسه.

 


logo