89/11/27
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ در احکام جزء /تقسیم مرکب به حقیقی و اعتباری
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله چهارم/ در احکام جزء /تقسیم مرکب به حقیقی و اعتباری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
المسألة الرابعة في أحكام الجزء
قال: و لا بد من حاجة ما لبعض الأجزاء إلى البعض و لا يمكن شمولها باعتبار واحد.[1]
تقسیم مرکب به حقیقی و اعتباری
مرکب بر دو قسم است: یکی مرکب حقیقی و دیگری مرکب اعتباری.
مرکب حقیقی مانند انسان است که از بدن و نفس ترکیب یافته، یا برای نمونه گِل که از آب و خاک ترکیب شده است. در مرکب حقیقی، هنگامیکه اجزا با یکدیگر ترکیب میشوند، موجود سومی پدید میآید که خاصیت آن با خاصیتی که اجزا پیش از این داشتند، متفاوت است. جنس خاک و آب با گِل تفاوت دارد؛ خاصیتی هم که برای گِل وجود دارد، برای آب و خاک نیست. همچنین انسان و هر مرکب حقیقی دیگری بدینگونه است که وقتی دو جزء با هم ترکیب میشوند و مرکبی را میسازند، آن مرکب خاصیتش با خاصیت اجزا متفاوت است؛ به چنین مرکبی، مرکب حقیقی گفته میشود.
اما اگر مرکب با اجزا تفاوتی نداشته باشد، مانند لشکر که از افراد ترکیب میشود، این مجموعه با افراد تفاوتی ندارد مگر به اعتبار همان اجتماعی که اعتباراً برایشان حاصل شده است. به این مورد، مرکب اعتباری میگوییم.
ضرورت احتیاج اجزا در تحقق ترکیب
در مرکب بهطور مطلق، لازم است که اجزا به یکدیگر محتاج باشند، وگرنه ترکیبی حاصل نمیشود.
در مرکب حقیقی، اجزا به هم محتاجاند؛ برای نمونه جسم که مرکب حقیقی است، از ماده و صورت ترکیب یافته است. ماده و صورت به یکدیگر احتیاج دارند و لذا با هم الفت پیدا میکنند و جسمی را که مرکب است، میسازند.
در مرکب اعتباری مانند لشکر، لشکر مرکب است از هیئت و آن افراد. در لشکر، هیئت به افراد احتیاج دارد وگرنه لشکر درست نمیشود.
بنابراین، چه مرکبْ مرکبی باشد که اثرش غیر از مفرداتش است که به آن مرکب حقیقی میگوییم، و چه مرکبی باشد که اثرش با اثر افراد تفاوت نمیکند که به آن مرکب اعتباری میگوییم، در هر دو باید اجزایشان به هم محتاج باشند، وگرنه ترکیب درست نمیشود.
وقتی میگوییم اجزایشان باید به هم محتاج باشند، منظور این نیست که هر دو طرف به هم محتاج باشند؛ بلکه کافی است یکی به دیگری محتاج باشد. اگر یکی به دیگری محتاج باشد، ترکیب شکل میگیرد. اما اگر هر دو از هم بینیاز بودند، برای نمونه به تعبیر ایشان انسانی که روی سنگی ایستاده است، ما در این صورت مرکبی نخواهیم داشت. نه انسان به آن سنگ احتیاج دارد و نه سنگ به انسان احتیاج دارد؛ لذا این سنگ و انسان مرکبی را نمیسازند، نه مرکب اعتباری و نه مرکب حقیقی.
البته ممکن است شما در ذهنتان این دو را با هم جمع کنید؛ انسان و سنگ را جمع کنید و یک مرکبی در ذهن تشکیل دهید. وقتی این اجزا را در همان ذهن به هم محتاج میکنیم، آن اشکالی ندارد؛ اما بحث ما در بیرون از ذهن است. در بیرون ذهن، سنگ و انسان به هم احتیاج ندارند، پس ترکیبی بینشان رخ نمیدهد. هرجا که دو چیز داشته باشیم که از هم جدا ولی کنار هم جمع شده باشند، مجاورت پیدا کرده باشند و اجتماع یافته باشند، ترکیب درست نمیکنند. ترکیب در صورتی درست میشود که اجزا به هم محتاج باشند.
این یک مطلب که باید اجزا به هم محتاج باشند تا ترکیب درست بشود، وگرنه اگر احتیاج نباشد، ترکیبی صورت نمیگیرد.
مطلب بعدی این است که آیا هر دو جزء به هم محتاجاند؟ یعنی تمام اجزا به هم محتاجاند یا یکی به دیگری محتاج است؟ اگر یکی محتاج است، کدامیک محتاج است؟ آیا ممکن است بگوییم هر دو محتاجاند؟ اگر گفتیم هر دو محتاجاند، چگونه بگوییم که صحیح باشد؟ چگونه احتیاج هر دو را به همدیگر تصویر کنیم که درست باشد؟ زیرا ظاهر امر چنین است که اگر این جزء به آن جزء محتاج باشد و آن جزء نیز به این جزء محتاج باشد، دور لازم میآید. چگونه احتیاج را درست کنیم که دور لازم نیاید؟ این مباحث را اکنون در پیش داریم.
بنابراین، پس از اینکه ثابت کردیم در مرکب باید اجزا به هم محتاج باشند (یعنی باید احتیاج باشد)، حال که باید احتیاج باشد، این پرسش مطرح میشود: آیا هر دو به هم محتاج باشند یا کافی است یکی به دیگری محتاج باشد؟ ثابت میکنیم که کافی است یکی به دیگری محتاج باشد. سپس پرسش میشود که کدامیک محتاج باشند؟ آن را هم تبیین میکنیم. سپس گفته میشود اگر هر دو به هم محتاج باشند، آیا امکانپذیر است؟ توضیح داده میشود که در یک صورت میشود و در یک صورت چون دور لازم میآید، نمیشود.
پس اکنون سه مطلب داریم:
۱. اینکه کدام جزء به جزء دیگر محتاج است.
۲. اینکه در احتیاج، اگر از یک طرف احتیاج باشد کافی است و احتیاجِ دوطرفه لازم نیست.
۳. اینکه اگر از دو طرف احتیاج بود، چگونه این احتیاج را تصویر کنیم که دور لازم نیاید.
این چند مطلب باقیمانده است که وقتی به آنها رسیدیم، عرض میکنم. اصل مطلب، وجودِ احتیاج بود که باید حاجت بین اجزا باشد، حال یا از دو طرف یا از یک طرف؛ بدون حاجت امکانپذیر نیست.
توضیح درباره اصطلاح «جزء»
صفحه ۹۱، سطر اول: «الْمَسْأَلَةُ الرّابِعَةُ: فِي أَحْكامِ الْجُزْءِ».
یعنی میخواهیم درباره جزء بحث کنیم. مرادمان از جزء نیز «جزءِ مرکب» است.
گاهی جزء گفته میشود و اصطلاح دیگری اراده میشود که اصطلاح کلامی نیست، بلکه اصطلاح فلسفی است: جزء یعنی «جزء لایتجزا». احکام آن گاهی بیان میشود که آیا داریم یا نداریم؟ چرا داریم و چرا نداریم؟ این مباحثی که درباره آن جزء مطرح است، ولی آن مطلب در کلام مطرح نیست؛ آن اصطلاح فلسفی است و به اینجا ارتباطی ندارد.
اما چون گاهی اوقات کسانی که فلسفه خواندهاند به اینگونه تعبیرات در کلام برخورد میکنند و پیش خود میپندارند که همان اصطلاح فلسفی است، لذا توضیح میدهم و بیان میکنیم که مراد از جزء، جزءِ مرکب است. روشن است که جزء یعنی جزءِ مرکب و نیازی به گفتن ندارد. علت اینکه توضیح دادم این است که زمانی با آن اصطلاحی که در فلسفه هست، اشتباه نشود. در فلسفه وقتی «جزء» میگویند، منظورشان «جزء لایتجزا» است، البته گاهی هم منظورشان جزء مرکب هست. اما در کلام اصلاً جزء لایتجزا با این نام مطرح نیست؛ جزء لایتجزا را کلام مطرح میکند، منتها در آن اصطلاح دیگری داریم: اصطلاح «جوهر فرد». با این تفاوت که فلسفه میگوید جزء لایتجزا، و کلام میگوید جوهر فرد. اصطلاح جزء لایتجزا در کلام نیست. بنابراین، این «فی احکام الجزء» اشاره به جزء لایتجزا ندارد، بلکه «فی احکام الجزء» اشاره به جزء مرکب میباشد.
« قال: و لا بد من حاجة ما لبعض الأجزاء إلى البعض»
برخی اجزا باید به برخی دیگر حاجت داشته باشند تا ترکیب بین این اجزا تحقق پیدا کند و مرکب به وجود بیاید. اگر هیچکدام از دو جزء به هم حاجت نداشتند، از هم جدا بودند و نسبت به هم بینیاز بودند، این دو مرکبی را تشکیل نمیدهند.
«وَ لا يُمْكِنُ شُمُولُها بِاعْتِبارٍ واحِدٍ»
ضمیر «شمولها» به «حاجت» بازمیگردد. شمولِ حاجت ممکن نیست. شمول حاجت یعنی اینکه حاجت همه اجزا را شامل شود، بدین معنا که هم این جزء به آن یکی احتیاج داشته باشد و هم بالعکس، آن یکی به این جزء احتیاج داشته باشد (که احتیاج طرفینی باشد). این ممکن نیست.
دلیل: دور لازم میآید.
«باعتبار واحد» یعنی اگر جهت حاجتشان یکی باشد؛ هر دو به یک جهت به همدیگر محتاج باشند (این محتاج است به آن یکی در وجود، آن یکی هم محتاج است به این در وجود، هر دو در وجود به هم محتاجاند)، این ممکن نیست. ممکن نیست که حاجت شامل همه اجزا بشود به اعتبار واحد (که همه اجزا به هم محتاج باشند)؛ و همانطور که گفتم، دور لازم میآید.
شمول حاجت از دو طرف اشکال ندارد، ولی به شرطی که حاجتها به اعتبارات مختلف باشد (یکی احتیاج دارد به دیگری در چیزی، دیگری احتیاج دارد به اولی در چیز دیگر)، آن اشکال ندارد و دور لازم نمیآید. ولی اگر هر دویشان در یک چیز به هم محتاج باشند، دور لازم میآید. بنا به کلام خواجه، اگر هر دویشان به یک اعتبار هم مختلف [محتاج] باشند، دور لازم میآید.
لذا میفرماید «لا یمکن شمول» - یعنی شمول حاجت که حاجت شامل شود هم این جزء را و هم این جزء را، هم وصف این جزء باشد و هم وصف آن جزء باشد - ممکن نیست اگر حاجت به اعتبار واحد باشد؛ یعنی به یک اعتبار هر دو به هم محتاج باشند. اگر به دو اعتبار به هم محتاج باشند، دور لازم نمیآید و اشکالی ندارد.
پس صدر عبارت گفت بعضی از اجزاء به بعضی محتاج است. ذیل عبارت گفت همگی نمیتوانند به هم محتاج باشند اگر احتیاجشان در یک امر است. اگر احتیاجشان در یک امر است، نمیتوانند همگی به هم محتاج باشند. پس بیان کرد که لازم است یکی از این اجزا محتاج باشد، و بیان کرد که نمیشود همهشان به هم محتاج باشند (مگر جهت احتیاج، همانطور که عرض شد، فرق کند).
شارح فعلاً ابتدای کلام خواجه را توضیح میدهد:
« أقول: كل مركب على الإطلاق فإنه يتركب من جزءين فصاعدا»
هر مرکبی علیالاطلاق از دو جزء یا بیشتر ترکیب میشود. حال ما در مطالبی که در پیش داریم، غالباً فرض میکنیم که مرکبمان دوجزئی باشد تا راحتتر بحث شود. اگر مرکب سهجزئی بود یا بیشتر، آن هم به همین مرکب دوجزئی قیاس میشود و احتیاج به بحث مستقل ندارد. «کل مرکب علی الاطلاق فهو یترکب» از دو جزء «فصاعداً» (یعنی بیشتر).
« و لا بد من أن يكون لأحد الأجزاء حاجة إلى جزء آخر»
و ناگزیر باید یکی از اجزا به جزء دیگر حاجت داشته باشد. اینکه دو جزء به هم حاجت داشته باشند بعداً بحث میشود، ولی یکیشان بالاخره باید به دیگری حاجت داشته باشد. اینکه هیچکدام به هم حاجت نداشته باشند، مانع ترکیب است و نمیگذارد ترکیب درست بشود. حتماً باید یکی به دیگری حاجت داشته باشد.
« و لا بد من أن يكون لأحد الأجزاء حاجة إلى جزء آخر مغاير له»
جزء دیگری که این صفت را دارد، مغایر با «ذلک الجزء» است. اجزا با هم مغایرند، با کل هم مغایرند.
خب مدعا این شد که یکی از اجزا باید احتیاج داشته باشد به جزء دیگر.
دلیلش این است:
« فإنه لو استغنى كل جزء عن باقي الأجزاء»
اگر هر جزئی از باقی اجزا بینیاز باشد - این مقدم است.
«لَمْ تَحْصُلْ مِنْها حَقِيقَةٌ واحِدَةٌ»
از آنها حقیقت واحدی حاصل نمیشود - این تالی است.
دلیل برای حاجت داشتن یکی از اجزا به بقیه، به صورت یک «قیاس خلف» است که خلاف این مدعا را در مقدم قرار میدهد، بعد که پیش میرود میگوید تالیِ فاسد لازم آمد؛ و چون تالیِ فاسد لازم آمد، معلوم میشود این مقدم ما درست نبوده است.
مقدم این است: «فلو استغنی کل جزء عن باقی الاجزاء». تالی این است: «لم تحصل منها حقیقة واحدة». بعد تالی باطل میشود، مقدم هم به تبعش باطل میشود.
اگر هر جزئی از باقی اجزا مستغنی باشد، از این اجزا یک حقیقت حاصل نمیشود. حقیقت واحد درست نمیشود، مگر واحدی به اعتبار (که در ذهنمان اینها را با هم جمع کنیم و اعتباراً یک واحد درست کنیم).
« كما لا يحصل من الإنسان الموضوع فوق الحجر مع الحجر حقيقة متحدة »
همانگونه که از انسانی که بالای سنگ قرار داده شده، از این انسان با همان سنگی که رویش ایستاده، حقیقت متحدی حاصل نمیشود. حقیقت متحدی که نامش را مرکب میگذاریم، حاصل نمیشود. چرا؟ چون این دو جزء هیچکدامشان به هم حاجت ندارند. نه انسان به سنگ حاجت دارد و نه سنگ به انسان احتیاج دارد.
اینجا عبارتی را در تقدیر میگیریم: «و التالی باطل» (و اینکه حقیقت واحدهای حاصل نشود، باطل است؛ یعنی با ترکیب سازگار نیست). نتیجه میگیریم پس مقدم هم باطل است. مقدم چه بود؟ استغنا بود. استغنا باطل است، پس حاجت هست.
« فلا بد لكل مركب على الإطلاق من حاجة لبعض أجزائه إلى بعض.»
یعنی مقدم هم باطل است. مقدم که استغنا بود باطل است، پس حاجت درست است. پس برای هر مرکبی علیالاطلاق ناگزیر است که بعضی اجزایش به بعضی دیگر حاجت داشته باشد. وقتی استغنا باطل میشود، حاجت ثابت میشود.
بررسی طرفین احتیاج در مرکب
تا اینجا مطلب اول تمام شد که هر مرکبی لااقل از دو جزء ترکیب شده و اینچنین است که یک جزء به جزء دیگر محتاج است؛ اگر استغنا باشد، ترکیبی درست نمیشود.
حال مطلب بعدی: اینکه گفتید یکی از دو جزء احتیاج داشته باشد به جزء دیگر، معلوم میشود که احتیاج هر دو به همدیگر لازم نیست، بلکه یکی به دیگری احتیاج داشته باشد کافی است (یعنی احتیاج یکطرفه کافی است، احتیاج دوطرفه لازم نیست). این را اکنون میخواهیم بیان کنیم. میخواهیم بگوییم کدام طرف احتیاج دارند؟ حال که قرار شد یک جزء احتیاج داشته باشد، کدام جزء احتیاج دارد؟ برای نمونه فرض کنید مرکبی داریم که از ماده و صورت ترکیب شده است. آیا صورت محتاج به ماده است یا ماده محتاج به صورت است؟ این بحث را اکنون در اینجا میخواهیم مطرح کنیم.
میفرماید که گاهی ماده محتاج است و گاهی هم صورت محتاج است. ولی اینکه هر دو محتاج باشند، آن را میگوییم نمیشود، مگر اینکه اعتبار و جهت احتیاجشان فرق کند (که این را باید توضیح دهیم).
« ثم المحتاج قد يكون هو الجزء الصوري»
ماده گاهی یعنی صورت. میدانید که صورت را به لحاظ ماده میگویند «صورت»، و به لحاظ مرکب میگویند «جزء صوری». اگر صورت را با مرکب بسنجید، میگویید این صورت، جزءِ این مرکب است و جزءِ صوری این مرکب است. اگر شما صورت را با ماده که جزء دیگر است بسنجید، دیگر نمیگویید جزء، چون صورت که جزءِ ماده نیست. نمیگویید جزءِ صورت، میگویید صورتش. نمیگویید جزء صوری.
حال میفرماید که در یک مرکب، آن جزء صوری محتاج است. در یک مرکب آن جزء صوری محتاج است، در بعضی مرکب هم جزء مادی محتاج است. جزء مادی هم همینطور است؛ جزء مادی را نسبت به مرکب میگویید «جزء مادی»، نسبت به جزء دیگر (یعنی صورت) به آن میگویید «ماده»، نمیگویید جزء مادی، به آن میگویید ماده. همانطور که صورت را نسبت به ماده میگفتید صورت، نسبت به مرکب میگفتید جزء صوری؛ همچنین ماده را نسبت به صورت میگویید ماده، و نسبت به مرکب میگویید جزء مادی.
حال ایشان میفرماید آن جزء صوری گاهی محتاج است به ماده. چند مثال میزنیم:
۱. لشکر: در لشکر، ماده عبارت است از افراد، و صورت عبارت است از آن هیئت اجتماعی که با آن صورت، لشکر را تنظیم میکنند، آرایش میدهند و مشخص میشود که این لشکر است (گروهی را در قلب لشکر میگذارند، گروهی در میمنه، گروهی در میسره، گروهی مقدمه لشکر، گروهی دنباله. اینها ترکیب لشکر است که از پنج چیز ترکیب میشود، لذا به لشکر در بعضی این نوشتهها «خمیس» گفته میشود چون مرکب از پنج قطعه است). این هیئت اجتماعی میشود یک جزء، آن افراد هم میشوند جزء دیگر. این دو جزء که با هم ترکیب شدند، مرکبی را که نامش لشکر است میسازند. حال در این دو جزئی که با هم مرکب میشوند، هیئت لشکری میشود صورت، افراد لشکر هم میشوند ماده. حال کدام به دیگری محتاج است؟ افراد که به هیئت محتاج نیستند؛ افراد تکتک هم میتوانند موجود شوند. آن هیئت احتیاج به افراد دارد. اگر آن افراد نباشند که هیئت برایشان عارض نمیشود و لشکر درست نمیشود. در این مرکب، هیئت محتاج است و افراد مستغنی. گفتیم از یک طرف باید حاجت باشد، اینجا هم از یک طرف حاجت است و حاجت هم از طرف صورت است.
۲. شهر (بلد): وقتی ما خانههایی را میسازیم، شهر درست میشود. شهر مرکب است از بیوت (خانهها). بیوت میشوند ماده، و آن هیئت شهری میشود صورت. برای تشکیل شهر احتیاج به این دو جزء داریم (یعنی بیوت و هیئت خاصی که برای این بیوت هست). کدامیک از این دو جزء به هم محتاجاند؟ محتاج، هیئت است. شما میتوانید بیت را تنها بسازید و هیچ هیئتی در آن وجود نداشته باشد (یعنی آن هیئت شهری در آن نباشد، فقط هیئت بیتی باشد). پس بیت احتیاج به هیئت شهری ندارد، ولی هیئت شهری احتیاج به بیوت دارد؛ چون شکل خود بیوت، هیئت شهری است (شهری یعنی شکل بیوت). تا بیوتی نباشد، هیچ شکلِ بیوتی نیست. پس توجه میکنید که در این مرکب که نامش «بلد» است و ما دو جزء داریم، یکیشان که آن هیئتِ بلد بودن است میشود صورت و محتاج، و ماده محتاج نیست.
۳. عدد (عشره): عددهایی را با هم مرکب میکنیم تا عشره (ده) درست شود. عشره میشود یک عددی که مرکب از وحدات است. وحدات ماده این عددند، و عشریت صورت این عدد است. آنوقت این صورت احتیاج به این آحاد دارد (یعنی اگر ۱۰ بخواهد تحقق پیدا کند، ۱۰ تا واحد باید باشند). اما وحدات احتیاج به این صورت ندارند. وحدات میتوانند موجود باشند در حالی که عشره را تولید نمیکنند، عشره را موجود نمیکنند. پس ماده احتیاج به صورت ندارد در این مثال، بلکه صورت احتیاج دارد.
۴. معجون: معجون یعنی مرکب از ادویه. دواجاتی را با هم ترکیب میکنند و یک معجونی درست میشود. حال دواجاتی که به صورت گرد باشند یا دواجاتی که به صورت مایع باشند، به هر صورت یک معجونی درست میشود. این معجون صورتش همین صورت معجونی است، مادهاش آن پودرها، آن مایهها و آن چیزهایی است که این معجون [از آنها] ساخته شده است. ماده احتیاجی به این معجون ندارد، چون این مادهها هر کدامشان جداجدا میتوانند موجود باشند و معجون درست نکنند. ولی معجون احتیاج به این مادهها دارد که اگر این مادهها نباشند، معجون درست نمیشود.
پس توجه میکنید در این چهار مثالی که زدیم، مرکب موجود شد و یکی از اجزا به دیگری محتاج شد و ما گفتیم آن جزئی که محتاج است، صورت است. مثال بعدی داریم که جزئی که محتاج است ماده است، آن را وقتی رسیدم عرض میکنم.
«ثُمَّ الْمُحْتاجُ قَدْ يَكُونُ هُوَ الْجُزْءَ الصُّورِيَّ»
(در دو خط بعد میفرماید: «و قد یکون هو الجزء المادی»). اما آنجایی که محتاج جزء صوری باشد، یعنی جزء صوری به آن جزء دیگر محتاج باشد لا غیر؛ از آن طرف دیگر احتیاج نباشد، فقط از طرف جزء صوری احتیاج باشد. گاهی از اوقات عرض کردم از هر دو طرف احتیاج هست منتها جهت احتیاج یکی نیست. اما در اینجا که الان میخواهیم بگوییم، فقط جزء صوری احتیاج دارد به جزء مادی؛ برعکس نیست، جزء مادی احتیاج به جزء صوری ندارد.
مثال میزنیم به چهار مثال:
«كَالْهَيْئَةِ الاجْتِماعِيَّةِ فِي الْعَسْكَرِ»
مثل هیئت اجتماعی در عسکر. هیئت اجتماعی صورت است، افراد ماده هستند در یک لشکر. هیئت اجتماعی احتیاج دارد به افراد، ولی افراد احتیاج به هیئت اجتماعی ندارند؛ بدون هیئت اجتماعی هم ممکن است موجود باشند و زندگی کنند.
«وَ الْبَلْدَةِ فِي الْبُيُوتِ»
مثال دوم: «و بلدة فی البیوت». بلده دارید یا بلدیت دارید؟ شما بلده دارید؟ بله، نسخههای دیگر را من دیدم بلده هست. «بلدة فی البیوت» یعنی مثل هیئت شهری در بیوتی که در شهر ساخته میشوند. آن بیوت احتیاج به این هیئت ندارند، هریک به تنهایی میتوانند بدون این هیئت موجود باشند. اما آن هیئت احتیاجی به این بیوت دارد؛ مادامی که این بیوت نباشند، آن هیئت شهری نمیتواند موجود بشود.
«وَ الْعَشَرِيَّةِ فِي الْعَدَدِ»
مثال سوم: «و عشریة فی العدد». اگر بخواهیم ما یک ده را بسازیم، احتیاج به وحدات داریم. آن وحدات میشوند ماده و آن عشریت میشود صورت. خب عشریت محتاج است به آحاد، اما آحاد محتاج نیستند به عشریت. یعنی آحاد بدون عنوان عشریت هم میتوانند موجود باشند، ولی عشره بدون آحاد نمیتواند موجود باشد.
«وَ المَعْجُونِ عن اجْتِماعِ الْأَدْوِيَةِ»
مثال چهارم: «و معجون اجتماع الادویة». معجونی که از اجتماع دواها به وجود آمده است. این معجون صورتش صورت معجونی است، و مادهشان دواهاست. این صورت را آن مواد احتیاج دارد [صحیح: صورت به مواد احتیاج دارد]، آن مواد به این صورت احتیاج ندارند. مواد به تنهایی میتوانند موجود باشند بدون گرفتن این صورت. مواد همان دواجاتی که عرض کردم.
در این مثالها که توجه کردید فقط صورت احتیاج داشت به ماده، ماده احتیاج نداشت به صورت. حال مثال بعدی میخواهیم بزنیم که در آن مثال ماده به صورت احتیاج دارد. مانند مثلاً در جسم ملاحظه کنید. در جسم، ماده به صورت احتیاج دارد، چون ماده موجود بالقوه است و امر بالقوه نمیتواند موجود شود مگر اینکه بالفعل شود. بالفعل شدنش به حلول صورت است. پس ماده برای وجودش احتیاج به حلول صورت دارد (یا به تعبیر روانتر احتیاج به صورت دارد). ملاحظه میکنید که احتیاج از طرف ماده است، در حالی که در مثالهای قبل احتیاج از طرف صورت بود.
«وَ قَدْ يَكُونُ هُوَ الْجُزْءَ الْمادِّيَّ»
و گاهی آن محتاج، جزء مادی است. جزء مادیِ یک مرکب میشود محتاج به جزء دیگر این مرکب.
«كَالْهَيُولى فِي الْجِسْمِ»
که هیولی جزء مادی است و صورت جسمیه و نوعیه جزء صوریاند. حال در یک جسم که مرکب از این دو جزء است، ماده محتاج به صورت است.
این مطلب هم تمام شد.
عدم امکان شمول حاجت به اعتبار واحد
«وَ لا يُمْكِنُ شُمُولُ الْحاجَةِ»
این مطلب جدید است، باید سر خط نوشته شود، منتها مصنف سر خط نداشته است. ممکن نیست که حاجت شامل شود (شامل باشد، فراگیر باشد) و هم جزء صوری را شامل شود و هم جزء مادی را. این ممکن نیست، وگرنه همانطور که بیان کردم دور لازم میآید.
«و لا یمکن شمول الحاجة». ببینید بعد از شمول، کلمه حاجت را ذکر کردم؛ فرمود که ضمیر «شمولها» در متن مصنف به حاجت برمیگردد. «و لا یمکن شمول الحاجة»؛ حاجت نمیتواند یک امر شاملی باشد که هم این جزء را بگیرد و هم آن جزء را بگیرد، هم وصف این جزء باشد و هم وصف آن جزء باشد؛ بلکه همانطور که گفتیم فقط باید وصف یک جزء باشد.
« بأن يكون الجزء المادي محتاجا إلى الصوري و الصوري محتاجا إلى المادي»
این «بان یکون» تفسیر شمول است، تفسیر لایمکن نیست. شمول به این صورت است که جزء مادی محتاج باشد به جزء صوری، و جزء صوری هم محتاج باشد به جزء مادی. این میشود شمول حاجت، یعنی حاجت هر دو جزء را شامل میشود.
« إذا أخذت الحاجة باعتبار واحد لأنه يلزم الدور المحال»
این قید «لایمکن» است. شمول حاجت ممکن نیست زمانی که حاجت به اعتبار واحد اخذ شود. یعنی هم در این طرف که هست حاجت این باشد، هم در آن طرف جهت حاجت این باشد. یک چیز جهت حاجت باشد در هر دو. آنوقت این دو اگر به هم محتاجاند، دور لازم میآید. اما اگر جهت حاجت فرق کند، دیگر دور لازم نمیآید.
اینجا هم مطلب را من توضیح دهم بعد تطبیق کنم.
ماده به صورت احتیاج دارد برای اینکه فعلیت پیدا کند؛ چون صورت بالفعل است و ماده بالقوه است. ماده برای اینکه فعلیت پیدا کند باید با صورت متحد بشود. پس به صورت محتاج است برای بالفعل شدنش. بالفعل شدن مرادف است با موجود شدن (موجود خارجی شدن). پس گفتیم که ماده در بالفعل شدنش محتاج به صورت است. حال جای فعل، مرادفش را میگذاریم؛ میگوییم ماده در وجودش محتاج به صورت است.
اما صورت: آیا صورت در وجودش محتاج به ماده باشد؟ خب اگر هر دو در وجود به هم محتاج باشند، دور لازم میآید و گفتیم ممکن نیست. اما اگر صورت در وجود احتیاج نداشته باشد (در بالفعل شدن احتیاج نداشته باشد)، دیگر دور لازم نمیآید. پس اتفاقاً صورت هم همینطور است؛ در بالفعل شدن احتیاج ندارد، در موجود شدن احتیاج ندارد (چون خودش از اول بالفعل است). پس در چه چیزی احتیاج دارد؟ در تشخص. صورت اگر بخواهد مشخص بشود باید در یک ماده حلول کند. نفس انسانی تا وقتی به بدن خاصی تعلق نگرفته شخصیت ندارد، وقتی به بدن خاصی تعلق میگیرد شخصیت پیدا میکند. پس معلوم میشود که صورت تشخصش و شخصیتش به ماده است.
پس توجه کردید ماده وجودش به صورت بود، و صورت شخصیتش به ماده است. یعنی ماده در «وجود» محتاج بود و صورت در «تشخص». جهت احتیاج متفاوت است. چون جهت احتیاج متفاوت است دور لازم نمیآید. اگر هر دو در وجود به هم محتاج بودند یا هر دو در تشخص به هم محتاج بودند، دور لازم میآمد؛ ولی حالا که چنین نیست، بلکه یکی در تشخص محتاج است و یکی در وجود محتاج است، دور لازم نمیآید.
بنابراین، دو جزءِ مرکب نمیتوانند مشمول حاجت باشند (یعنی هر دو به هم محتاج باشند) اگر به یک اعتبار به هم محتاج باشند. اگر به یک اعتبار به هم محتاج باشند، ممکن نیست. اما اگر به دو اعتبار به هم محتاج باشند (آن به اعتباری محتاج، آن به اعتبار دیگر)، اشکالی ندارد.
پس شمول حاجت هر دو جزء را، باطل است اگر جهت حاجت یکی باشد (یعنی به یک اعتبار هر دو به هم محتاج باشند). ولی اگر جهت حاجت فرق کرد (یعنی به دو اعتبار به همدیگر محتاج بودند، این یکی به اعتباری محتاج بود و این دیگری به اعتبار دیگر محتاج بود)، در این صورت چون دور لازم نمیآید اشکالی نیست.
گفتیم «و لا یمکن شمول الحاجة اذا اخذت الحاجة باعتبار واحد». اگر حاجت به یک اعتبار باشد (یعنی مثلاً این جزء مادی و آن جزء صوری به همدیگر در وجود احتیاج داشته باشند یا در تشخص احتیاج داشته باشند)، در این صورت ممکن نیست. چرا ممکن نیست؟
«لِأَنَّهُ يَلْزَمُ الدَّوْرُ الْمُحالُ»
زیرا دورِ محال لازم میآید. لازم میآید این متوقف بر آن بشود، آن هم متوقف بر این بشود، میشود دور. یا به عبارت دیگر آن محتاج به این بشود، این هم محتاج به این بشود، میشود دور.
پس توجه کردید «لایمکن» مشروط شد به «اذا اخذت» و معلل شد به «لانه یلزم الدور». «لانه یلزم الدور» علت «لایمکن» است. «اذا اخذت» شرط «لایمکن» است. چه زمانی لایمکن؟ چه زمانی شمول حاجت لایمکن است؟ وقتی حاجت به اعتبار واحد باشد. پس میبینید که «اذا اخذت» میشود شرط لایمکن.
« و قد تشمل الحاجة الجزءين معا »
لکن اینکه مصنف قید کرد و گفت شمول این حاجت همه اجزا را ممکن نیست اگر حاجت به اعتبار واحد باشد، این مفهوم دارد. مفهومش این است که اگر حاجت به اعتبار واحد نباشد، اشکال ندارد که حاجت شامل بشود (یعنی هم این جزء را شامل بشود هم آن جزء را)، بدین معنا که هم این محتاج باشد هم آن جزء محتاج باشد. اگر سبب احتیاج متفاوت و متعدد است، اشکال نیست. لذا میفرماید: «و قد تشمل الحاجة الجزئین». گاهی حاجت هر دو جزء را شامل میشود، یعنی هم این جزء حاجت دارد (محتاج است) و هم آن جزء حاجت دارد (محتاج است). حاجت هر دو جزء را فرا میگیرد.
«لا بِاعْتِبارٍ واحِدٍ»
اما نه به اعتبار واحد. نه به یک اعتبار که بگوییم مثلاً هم ماده محتاج است به صورت در وجود، و هم صورت محتاج است به ماده در وجود.
دوباره عرض کنم: نمیتوانیم بگوییم هم ماده محتاج است به صورت در وجود، هم صورت محتاج است به ماده در وجود؛ این را نمیتوانیم بگوییم. فقط «تشمل الحاجة الجزئین» - گاهی حاجت هر دو جزء را شامل میشود، یعنی هر دو میشوند محتاج به هم - اما «لا باعتبار واحد» - نه به یک اعتبار به هم محتاج باشند.
« كالمادة المحتاجة في وجودها إلى الصورة»
مثل ماده که در وجودش محتاج است به صورت.
« و الصورة المحتاجة في تشخصها إلى المادة»
و صورتی که در تشخصش محتاج است به ماده. این هر دو را توضیح دادم که چطور ماده در وجودش محتاج است؛ چون ماده امر بالقوه است، امر بالقوه موجود نمیشود در خارج مگر وقتی که بالفعل بشود. بالفعل شدن ماده بهوسیله صورت است. پس ماده برای بالفعل شدن و در نتیجه برای موجود شدن به صورت محتاج است. اما صورت اینچنین نیست؛ صورت به ماده در وجودش احتیاج ندارد، بلکه در تشخصش احتیاج دارد. چون صورت یک امر مشخصی نیست، باید به توسط ماده مشخص بشود. برای نمونه نفس انسانی مشخص نیست مگر اینکه به بدن خاص تعلق بگیرد، آنوقت چون نفسِ این بدن میشود، بهخاطر تشخص بدن تشخص پیدا میکند.
این مطلب تمام شد.
مطلب بعدی این است که اجزا گاهی در خارج از هم امتیاز دارند، گاهی در ذهن امتیاز دارند که اگر واردش بشویم مقداری طول میکشد؛ همینجا اکتفا میکنیم.