« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/11/26

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله سوم/انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /خواص جزء و ذاتی (تقدم، استغنا از سبب جدید، امتناع رفع)

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله سوم/انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /خواص جزء و ذاتی (تقدم، استغنا از سبب جدید، امتناع رفع)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مبحث: خواص جزء و ذاتی (تقدم، استغنا از سبب جدید، امتناع رفع)

(صفحه ۹۰)

«إذا عرفت هذا فنقول هذا التقدم الذي هو من خواص الجزء يستلزم استغناء الجزء عن السبب الجديد»[1]

پیش از این بیان کردیم که ماهیت گاهی مرکب است و گاهی بسیط؛ و توضیح دادیم که ماهیت مرکب دارای اجزائی است. سپس خواستیم برای این اجزاء خصوصیاتی را ذکر کنیم.

اجزای هر ماهیت، ذاتیاتِ آن ماهیت محسوب می‌شوند. به عنوان مثال، «انسان» یک ماهیت است که دو جزء دارد: یکی «حیوان» و دیگری «ناطق». حیوان ذاتیِ اوست (قسم ذاتی؛ منتهی حیوان ذاتی مشترک است و ناطق ذاتی مختص). چه تعبیر به «ذاتی» کنیم و چه تعبیر به «جزء»، تفاوتی ندارد. ما اکنون در حال بحث پیرامون خواصِ این ذاتی یا خواصِ این جزء هستیم.

خاصیت اول: تَقَدُّم

یکی از خاصیت‌ها و خواصی که برای جزء بیان شد، «تقدم» بود؛ بدین معنا که جزء بر کل تقدم دارد، هم در وجود و هم در عدم، و هم در ظرف خارج و هم در ظرف ذهن. این مطلب را در جلسه گذشته توضیح دادیم و تکرار آن فعلاً لازم نیست.

خاصیت دوم: استغنا از سبب جدید (بیّن‌الثبوت بودن)

اکنون می‌خواهم وارد خاصیت دوم بشوم. خاصیت دوم هم به لحاظ خارج بیان می‌شود و هم به لحاظ ذهن.

الف) به لحاظ ذهن (بیّن‌الثبوت بودن):

ذاتی را به لحاظ ذهن، «بیّن‌الثبوت» می‌گویند؛ یعنی ثبوتِ آن احتیاج به استدلال ندارد.

مثلاً چرا انسان ناطق است؟ این نیاز به استدلال ندارد. چرا انسان حیوان است؟ این هم استدلال نمی‌خواهد. همین اندازه که ثابت شود موجودی انسان است، حیوان بودن و ناطق بودنِ او نیز ثابت می‌شود. دیگر ناطق بودن و حیوان بودن احتیاج به استدلال ندارد. اصطلاحاً می‌گویند ذاتی بیّن‌الثبوت است؛ یعنی برای اثباتش دلیل لازم ندارید.

عوارض این‌گونه نیستند؛ عوارض دلیل می‌خواهند. مثلاً چرا این موجود چنین عارضی پیدا کرده است؟ خب دلیل می‌خواهد. چرا عالم شده است؟ چون کتاب خوانده است. مثلاً چرا فرض کنید که مریض شده است؟ چون فلان علت به وجود آمده است. این عوارض علت می‌خواهند، اما ذاتیات علت نمی‌خواهند. همین اندازه که ما می‌دانیم این انسان است، می‌دانیم که حیوان هم هست و ناطق هم هست.

ذاتی را می‌گویند برای «ذی‌الذاتی» بیّن‌الثبوت است. (ذی‌الذاتی در این مثالِ ما انسان است و ذاتی عبارت است از حیوان و ناطق. ذاتی برای ذی‌الذاتی - یعنی حیوان و ناطق برای انسان - بیّن‌الثبوت‌اند و احتیاج به استدلال ندارند).

ب) به لحاظ خارج (استغنا از سبب جدید):

این به لحاظ ذهن بود. اما به لحاظ خارج، فاعلی که آن انسان را صادر کرده، حیوان و ناطق را هم صادر کرده است. این‌چنین نیست که حیوان (به عنوان جزء) علتِ جدایی از علتِ انسان لازم داشته باشد. یعنی آن فاعلی که انسان را جعل و خلق کرده، همان فاعل حیوانیتِ انسان و ناطقیتِ انسان را هم خلق کرده است. این‌چنین نیست که انسان برای انسانیتش و برای وجودش احتیاج به فاعلی داشته باشد، و حیوانیتش یک فاعل دیگر بخواهد و ناطقیتش یک فاعل دیگر.

پس اجزاء در خارج بی‌نیاز از علت‌اند. «بی‌نیاز» نه بدین معنا که علت نمی‌خواهد، بلکه یعنی به همان علتِ کل اکتفا می‌کنند. همان علتی که برای کل بود، برای اجزاء هم هست. اجزاء به قول ما «علتِ جدید» نمی‌خواهند، نه اینکه اصلاً علت نمی‌خواهند؛ بلکه علتِ دیگری غیر از علتِ کل لازم ندارند.

پس توجه کردید که دو خاصیت برای اجزاء بیان کردیم که البته این هر دو یک خاصیت‌اند، منتهی یکی مربوط به ذهن است و یکی مربوط به خارج.

* به لحاظ ذهن: یعنی اجزای ذهنیِ یک ماهیت را که همان ذاتیات‌اند، شما بیّن‌الثبوت می‌دانید و برای ثبوتش برای ماهیت استدلال نمی‌کنید.

* به لحاظ خارج: اجزایی که در خارج هستند (مثلاً ماده و صورت، یا همان جنس و فصل که وقتی در خارج می‌آیند می‌شوند ماده و صورت)، جنس و ماده و صورت در خارج احتیاج به علتِ جداگانه ندارند. همان موجودی که انسان را آفریده، همان موجود هم ماده‌اش را و هیئت و صورتش را آفریده است.

پس این خاصیت را توجه داشته باشید: خاصیت استغنا از علت به لحاظ خارج، و خاصیت بیّن بودن به لحاظ ذهن. این خاصیتی است برای اجزاء. یعنی اگر ماهیتی دارای اجزاء است، اجزایش این خاصیت را دارند که در خارج احتیاج به جاعلِ جدید ندارند (همان جاعلِ مرکب، جاعلِ اجزاء هم هست)، و در ذهن این اجزاء برای آن مرکب به طور بیّن ثابت‌اند (احتیاج به استدلال ندارد و با استدلال ثابت نمی‌شود، بلکه به طور بیّن ثابت است).

تحلیل احتمالات سه‌گانه درباره علتِ اجزاء

درباره علتِ اجزاء سه احتمال وجود دارد:

۱. احتمال اول: اینکه علتِ اجزاء غیر از علتِ کل باشد و «مؤخر» از علتِ کل باشد. یعنی اول علتی کل را خلق کند، بعداً علتِ دیگر جزء را خلق کند.

این واضح است که فاسد است؛ چون تا جزء خلق نشود، کل درست نمی‌شود. آیا می‌شود اول یک فاعل کلی را خلق کند؟ خب وقتی کل را خلق کرد، اجزاء هم خلق شدند دیگر؛ معنا ندارد بعد از اینکه کل را خلق کرد، یک فاعلِ دیگری جزء را خلق کند. پس فاعلِ جزء نمی‌تواند متأخر از کل باشد.

۲. احتمال دوم: فرض دوم این است که علتِ جزء «خارج» از کل باشد (خارج از علتِ مرکب باشد)؛ یعنی یک علتِ دیگری باشد. این هم شدنی نیست. چرا؟ چون فرض سوم حق است

۳. احتمال سوم (قول صحیح): فرض سوم این است که کل را علتی خلق کند. خب وقتی علت کل را خلق کرد، کل با اجزایش خلق می‌شود دیگر. اگر اجزاء نباشند که کل درست نمی‌شود. تا اجزاء خلق شد، کل خلق می‌شود (یعنی اصلاً کل به وسیله خلقِ اجزاء خلق می‌شود).

بنابراین همان علتی که دارد کل را می‌آفریند، اجزای این کل هم - چه با کل آفریده می‌شوند، آفریده شدند - دیگر احتیاج ندارد که یک علتِ بیرونی بیاید این اجزاء را بیافریند. همان علتِ خودِ کل، علتِ اجزاء هم هست.

پس اجزاء علتِ بیرونی ندارد (چه آن علت بیرونی بخواهد مقارنِ کل این اجزاء را بسازد، چه بخواهد بعد از کل بسازد). بلکه باید گفت جزئی که کل را تشکیل می‌دهد، به توسطِ خلقِ کل، خلق می‌شود. یعنی فاعلِ کل، فاعلِ جزء هم هست.

و این هم معنای همان حرفی است که گفتیم: «جزء احتیاج به فاعلِ جدید ندارد». نمی‌خواهیم بگوییم فاعل نمی‌خواهد، می‌خواهیم بگوییم فاعلِ جدید نمی‌خواهد. جزء واجب‌الوجود نیست که فاعل نخواهد، بلکه ممکن‌الوجود است. اگر ممکن است فاعل می‌خواهد، ولی به آن فاعلِ کل اکتفا می‌کند و دیگر احتیاجی به فاعلِ جدید ندارد.

خب این خاصیت روشن شد که عرض کردم به لحاظ ذهن اجزای ذهنی را می‌گوییم «بیّن»، و به لحاظ خارج اجزای خارجی را می‌گوییم «غنی» (یعنی غنی از سبب). غنی از سبب هم معنایش - دوباره عرض می‌کنم - این نیست که بی‌سبب آفریده می‌شود، بلکه منظور این است که به سببی که کل را آفریده اکتفا می‌کند.

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۹۰، سطر دوازدهم)

«إذا عرفت هذا فنقول هذا التقدم الذي هو من خواص الجزء يستلزم استغناء الجزء عن السبب الجديد»

(وقتی آن خاصیت اول را که تقدم جزء بر کل است شناختی، پس می‌گوییم - یعنی وارد خاصیت دوم می‌شویم - این تقدمی که از خواص جزء است - که قبلاً در جلسه قبل توضیحش را گفتیم - مستلزم این است که جزء از سببِ جدید بی‌نیاز بشود. نه از سبب بی‌نیاز بشود، بلکه از سببِ جدید بی‌نیاز بشود؛ سببِ دیگری نخواهد غیر از آن سببی که کل را ایجاد کرده است).

«لسنا نقول إنه يكون مستغنيا عن مطلق السبب»

(برای تأکید بحث ایشان می‌فرماید که من نمی‌خواهم بگویم که جزء احتیاج به سبب ندارد؛ این حرف غلطی است که جزء احتیاج به سبب ندارد، چون جزء واجب‌الوجود نیست، ممکن‌الوجود است، پس احتیاج به سبب دارد. نمی‌خواهم بگویم اصلاً احتیاج به سبب ندارد، می‌خواهم بگویم سببِ مستقلی غیر از سببِ کل لازم ندارد و به همان سببِ کل اکتفا می‌کند.

لسنا نقول: نمی‌گوییم که این جزء مستغنی است از مطلقِ سبب، یعنی اصلاً احتیاج به سبب ندارد).

« فإن فاعل الجزء هو فاعل الكل»

(بلکه فاعلِ جزء، همان فاعلِ کل است. آن کسی که می‌خواهد جزء را بسازد، همانی است که کل را ساخته است. بنابراین جزء هم احتیاج به سبب دارد، منتها به سببی که برای کل است اکتفا می‌کند).

«و ذلك لأن المتقدم لا يعقل احتياجه إلى علة متأخرة عن المتأخر عنه»

(و ذلک: اینکه می‌گوییم سبب جدید برای جزء لازم نیست به این جهت است که: آن جزئی که متقدم است [بر کل]، معقول نیست که احتیاج داشته باشد به علتی که آن علت متأخر است از او.

عبارت را توجه کنید چطور معنا می‌کند: «المتأخر» - یعنی کل - «عنه» - یعنی عن الجزء -کلی که متأخر از جزء است.

نمی‌توانیم بگوییم جزئی که مقدم است بر کل، احتیاج دارد به علتی که آن علت بعد از کل است (کل متأخر از جزء است). یعنی جزء مقدم است بر کل، بعد کل که حاصل شد، یک علتی که مؤخر است از کل بیاید این جزء را خلق کند. این شدنی نیست.

اگر جزء مقدم است بر کل، قبل از اینکه کل حاصل بشود باید جزء حاصل بشود. معنا ندارد که کل تحقق پیدا کند، بعد یک علتی بیاید و جزء را - که قبلاً باید حاصل شده باشد - الان حاصل کند. کلی که مؤخر از جزء است، بعد از جزء حاصل می‌شود؛ پس چگونه علتِ جزء را بعد از این کلی که مؤخر از جزء است ایجاد کرده باشد؟

پس نمی‌توانیم بگوییم علتِ جزء مؤخر از کل است. نمی‌توانیم بگوییم علتِ جزء خارج از کل است. پس باید بگوییم که علتِ جزء مقدم است بر کل (مقدم است بر کل و همان علتِ کل است). چون علتِ کل هم مقدم است بر کل، و وقتی که کل را می‌سازد، جزء هم در ضمنش ساخته می‌شود. پس جزء دیگر علتِ جدید نمی‌خواهد.

و ذلک: اینکه می‌گوییم جزء علت جدید نمی‌خواهد به این جهت است که «المتقدم» - یعنی جزئی که متقدم است - معقول نیست که احتیاج داشته باشد به علتی که آن علت مؤخر است از کلی که آن کل مؤخر است. علتِ مؤخر از کل در اینجا تصور نمی‌شود، چون مؤخر از کل باید مؤخر از کل بسازد و جزء مقدم است بر کل. معنا ندارد که علتی که مؤخر است، آن مقدم را بسازد).

«بَلْ وَ لا خارِجَةٍ عَنْ عِلَّةِ الْمُرَكَّبِ»

(بلکه آن علتی که جزء را می‌سازد، خارج از علتِ مرکب هم نیست؛ یعنی یک علتِ دیگر نیست، بلکه همان علتی است که مرکب را ساخته است).

«فإن علة كل جزء داخلة في علة الكل »

(همان‌طور که خودِ جزء داخل است در کل، علتِ جزء هم داخل در علتِ کل است. به عبارت دیگر همان‌طور که عرض کردم، جزء به علتِ کل اکتفا می‌کند).

خب تا اینجا ایشان به طور کلی بیان کرد که جزء احتیاج به سبب [جدید] ندارد.

حالا اگر جزء، ذهنی باشد (این را دقت کنید چه عرض می‌کنم)، اگر جزء ذهنی باشد، سببِ جزءِ ذهنی (یعنی سببی که این جزء را در ذهن من ایجاد می‌کند) این سبب عبارت است از «دلیل» و «برهان» که این جزء را در ذهن من ثابت می‌کند و بیان می‌کند که این جزء، جزءِ این کل است.

اما اگر مرکب، مرکبِ خارجی باشد و در نتیجه جزئش هم جزءِ خارجی باشد، آن چیزی که می‌خواهد این جزء را اثبات کند، آن «فاعل» است، دیگر دلیل نیست. برای علمِ من دلیل لازم است، ولی برای خلقِ یک شیء خارجی فاعل لازم است. دلیل لازم نیست. دلیل که نمی‌تواند شیء را در خارج خلق کند، آنجا فاعل لازم است. پس فاعل باید جزءِ خارجی را ایجاد کند، همان‌طور که کلِ خارجی را هم باید فاعل ایجاد کند.

اما جزء ذهنی را باید با دلیل ثابت کنیم. خب اگر کل در ذهن من ثابت بشود، ثبوتِ جزء احتیاج به دلیل ندارد. وقتی کل در ذهن من می‌آید، جزء هم در ذهن آمده است؛ دیگر احتیاج ندارد که دلیل آن جزء را در ذهن بیاورد. این مطلب گفته می‌شود «بی‌نیازی از دلیل». به جای بی‌نیازی از دلیل می‌گوییم «بیّن‌الثبوت». این شکل بی‌نیاز از دلیل است، یعنی ثبوتش برای کل بیّن است (بیّن است یعنی دلیل). پس گاهی می‌گوییم احتیاج به دلیل ندارد، گاهی می‌گوییم بیّن‌الثبوت است. نوعاً گفته می‌شود بیّن‌الثبوت است، نمی‌گوییم احتیاج به دلیل ندارد.

اما جزء خارجی، احتیاج به فاعلِ جدید ندارد. همان فاعلی که کل را ساخته، جزء را هم ساخته است.

همان مطلبی که توضیح دادیم - توجه کردید - هم در جزء ذهنی پیاده کردیم و هم در جزء خارجی پیاده کردیم. در جزء ذهنی گفتیم بیّن‌الثبوت است، در جزء خارجی گفتیم فاعلِ جدید نمی‌خواهد بلکه غنی است. پس صفتِ «غنا» و صفتِ «بیّن بودن»، این‌ها دو تا خاصیت‌اند برای جزء؛ منتها یکی خاصیت است برای جزء به لحاظِ خارجی بودنش، یکی خاصیت است برای جزء به لحاظِ جزءِ ذهنی بودنش.

«فَإِذا اعْتُبِرَ هذا التَّقَدُّمُ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الذِّهْنِ»

(پس هرگاه اعتبار شود تقدم - یعنی تقدمِ جزء - نسبت به ذهن. وقتی جزء را در ذهن مقدم می‌بینیم، می‌بینیم که احتیاجی به استدلال ندارد. وقتی کل در ذهن می‌آید، جزئی که تقدم دارد قبل از کل باید در ذهن آمده باشد؛ پس دیگر احتیاج نیست که بعد از آمدنِ کل، جزء را با دلیل در ذهن بیاوریم. جزء قبل از کل در ذهن آمده چون تقدم بر کل دارد. چیزی که قبل از کل در ذهن آمده، دیگر بعد از کل لازم نیست که برای آوردنش در ذهن دلیل اقامه کنید).

« فهو البين»

(پس آن جزء، بیّن است. جزء را می‌گوییم بیّن. پس مرادمان از بیّن یعنی آنی که ثبوتش آشکار است و احتیاج به استدلال نیست).

«وَ إِذا اعْتُبِرَ بِالنِّسْبَةِ إِلَى الْخارِجِ»

(ولی هرگاه اعتبار شود این تقدم نسبت به خارج؛ یعنی بگوییم جزء در خارج مقدم است بر کل).

«فَهُوَ الْغِنى عَنِ السَّبَبِ»

(جزء در این صورت غنی از سبب می‌شود. غنی از سبب یعنی سببِ جدید نمی‌خواهد، نه اینکه مطلقاً سبب نخواهد).

این مسئله تمام شد، خاصیت دوم را هم گفتیم.

مقایسه خاصیت اول و دوم جزء

حالا یک مطلب دقیقی را می‌خواهیم بیان کنیم که احتیاج به این دارد که توجه کامل کنید. می‌خواهیم خاصیت اول را با این خاصیت دوم بسنجیم.

خاصیت اول چه بود؟ جلسه گذشته خواندیم جزء مقدم است. جزء مقدم است بر کل، هم وجوداً مقدم است (یعنی اول باید موجود بشود تا کل موجود بشود)، هم عدماً مقدم است (اگر کل بخواهد معدوم بشود، باید جزء معدوم بشود تا کل معدوم بشود). هم در خارج مقدم است هم در ذهن مقدم است. بالاخره یکی از صفات جزء «تقدم» بود، یکی از خواص جزء تقدم بود. این خاصیت اول بود.

این خاصیت (دقت کنید) در جزء هست، در چیز دیگر نیست. «لوازم» مؤخرند، در این مرکب تقدم ندارند. «عوارض» هم مؤخرند. فقط جزء است که تقدم دارد. پس توجه می‌کنید که این خاصیت، خاصیتی است که فقط در جزء پیدا می‌شود. این خاصیت (یعنی خاصیت تقدم) فقط در جزء پیدا می‌شود، در عرض پیدا نمی‌شود، در لازم هم پیدا نمی‌شود.

(تفاوت بین عرض و لازم):

بین عرض و لازم می‌دانید چه فرقی است؟ لازم هم عرض است، منتها اصطلاحاً به آن می‌گویند «لازم». عرضی که منفک نمی‌شود را می‌گویند لازم؛ مثل زوجیت که از اربعه منفک نمی‌شود. ولی عرضی که منفک می‌شود، اصطلاحاً به آن می‌گویند «عرض»، گاهی هم به آن می‌گویند «عرضِ مفارق». مفارق یعنی جداشونده. مثلاً مثل سفیدی نسبت به دیوار؛ این عرض مفارق است، می‌شود باشد (وجود داشته باشد)، می‌تواند هم مفارقت کند.

برخلاف «تَحیُّز» (یعنی اشغال مکان) برای دیوار؛ این را نمی‌شود از دیوار گرفت. دیواری داشته باشید که اشغال نکند مکانی را، نمی‌شود. تحیز برای دیوار عرضِ لازم است، اصطلاحاً به آن می‌گویند لازم. ولی رنگ (رنگ مثلاً سفیدی) برای دیوار عرضِ مفارق است، اصطلاحاً به آن می‌گویند عرض.

هم عرض مؤخر است از معروض (زیرا متکی به معروض است)، هم لازم مؤخر است از معروض. اما جزء همیشه مقدم است بر کل.پس این خاصیتِ تقدم اختصاص به جزء دارد، در لازم و در عارض پیدا نمی‌شود.

اما خاصیت دوم:

خاصیت بیّن‌الثبوت بودن یا احتیاج به علت نداشتن (علت جدید نداشتن)، این را همان‌طور که توجه کردید در جزءِ ذاتی داریم، در «لازم» هم داریم. لازمش هم همین‌طور است. شما وقتی که می‌گویید اربعه، دیگر زوجیت را برایش اثبات نمی‌کنید، زوجیت برایش ثابت است. یا اگر اربعه را فاعلی جعل کرد، دیگر مجدد یک فاعل دیگر (یا همان فاعل) زوجیت را جعل نمی‌کند، با جعلِ همان اربعه، زوجیت هم جعل می‌شود.

پس این خاصیت دوم که بی‌نیازی از سبب است یا بیّن‌الثبوت بودن است، همان‌طور که برای ذاتی (یعنی برای جزء) حاصل است، برای لازم هم حاصل است. (بله، برای عارض حاصل نیست. عارضِ مفارق احتیاج به دلیل دارد و احتیاج به علت دارد؛ آن نه بیّن‌الثبوت است و نه بی‌نیاز از علت است).

پس توجه کردید: «تقدم» اختصاص داشت به ذاتی یا به جزء و در لازم و عارض پیدا نمی‌شد (چون لازم و عارض متأخر بودند). اما «بیّن‌الثبوت بودن» یا «غنی از سبب جدید بودن» هم در ذاتی هست و هم در لازم هست.

علت تفاوت:

چرا این‌طور است؟ چون حصولِ جزء، یک «حصولِ مقید» است (این را دقت کنید)، حصولِ جزء یک حصولِ مقید است، یعنی حصول با وصفِ «تقدم» است. این حصول با وصفِ تقدم دیگر شامل لازم نمی‌شود، چون لازم چنین حصولی ندارد. لازم حصول دارد، عارض حصول دارد، ولی حصولِ متقدم ندارد، حصولِ او حصولِ متأخر است (متأخر از معروض است). برخلاف حصولِ جزء که حصولِ متقدم است. پس حصولِ جزء، حصولِ متقدم است و این حصولِ متقدم اختصاص به جزء دارد، در لازم و عارض یافت نمی‌شود.

اما اگر حصول، «حصولِ مطلق» باشد (قید تقدم نداشته باشد)، این‌چنین حصولی هم مربوط می‌شود به جزء و هم مربوط می‌شود به لازم.

در خاصه دوم که استغنا مطرح بود و بیّن بودن مطرح بود، «اصلِ حصول» را لازم داشتیم. یعنی می‌گفتیم این حصول احتیاج به سبب ندارد، نه حصولِ متقدم. چون می‌گفتیم حصول احتیاج به سبب ندارد، این هم شامل جزء می‌شد (که متقدم بود) و هم شامل لازم می‌شد (که متأخر بود). حصولِ این شیء احتیاج به سببِ جدید ندارد. خب این شیء می‌خواهد حصولش متقدم باشد مثل جزء، یا متأخر باشد مثل لازم. چون اصلِ حصول را ما بی‌نیاز از سبب قرار دادیم، می‌تواند هم در لازم این جاری شود و هم در ذاتی جاری شود.

اما در خاصه اول نگفتیم جزء حاصل می‌شود، گفتیم جزء «متقدماً» حاصل می‌شود. پس حصولی که در خاصه اول مطرح شده بود، حصولِ مقید به تقدم بود. حصولی که در خاصه دوم مطرح شده بود، حصولِ مطلق بود.

چون حصولِ متقدم شامل حصولِ لازم نمی‌شد، آن خاصیت اول اشتراک به لازم نداشت، بلکه مخصوصِ جزء بود. اما چون حصول در خاصیت دوم مطلق بود، خاصیت دوم هم در لازم حاصل شد و هم در جزء حاصل شد.

با این بیانی که کردیم معلوم شد که خاصه دوم «عام» است، خاصه اول «خاص» است. خاصه اول خاص است (یعنی مختص به یک مورد، موردِ جزء)، ولی خاصه دوم عام است (مختص به یک مورد نیست، هم شامل آن موردِ جزء می‌شود و هم شامل لازم می‌شود). پس خاصه دوم اعم شد از خاصه اول.

تا اینجا مطلب روشن شد دیگر. اینجا یک مقداری [دشوار] بود، با این توضیح فکر کردم ان‌شاءالله روشن شده باشد. فکر می‌کنم دیگر کلام مبهم نباشد اگر توجه کامل کرده باشید.

تطبیق با متن کتاب

عبارت مرحوم علامه را توجه بفرمایید

«و هذه الخاصة أعم من الخاصة الأولى»

(و آشکار شد که خاصه دوم - یعنی خاصه دوم که ما از آن تعبیر کردیم به بیّن بودن ذهناً و غنی بودن خارجاً، این خاصه را داریم - این خاصه اعم از خاصه اولی است. خاصه اولی چه بود؟ مقدم بودن وجوداً و عدماً بالقیاس الی الذهن و الخارج. این خاصه اول. خاصه دوم نسبت به خاصه اول اعم است. چرا اعم است؟ توضیح دادم).

«لأن الأولى هي الحصول الموصوف بالتقدم»

(زیرا خاصه اولی، حصولی بود که موصوف به تقدم باشد؛ یعنی حصولِ متقدم بود. حصولِ متقدم مالِ جزء است، مالِ لازم نیست، مالِ عارض نیست. پس این حصولِ متقدم که مربوط به خاصیت اول بود فقط جزء را شامل می‌شود، لازم و عارض را شامل نمی‌شود. یعنی فقط یک فرد دارد، سه تا فرد یا دو تا فرد ندارد).

«وَ الثّانِيَةَ هِيَ الْحُصُولُ الْمُطْلَقُ»

(اما خاصه ثانیه اعم بود. و الثانیة هی الحصول المطلق. خاصه ثانیه حصولِ مطلق بود. یعنی گفتیم حصولِ جزء برای کل (نگفتیم حصولِ متقدم)، گفتیم حصولِ جزء برای کل بیّن است در ذهن، یا حصولِ جزء برای کل در خارج احتیاج به سبب ندارد. نگفتیم حصولِ متقدم. گفتیم حصول.

در خاصه اول که توضیح می‌دادیم، می‌گفتیم حصولِ جزء حصولی است متقدم بر کل. در خاصه دوم که توضیح می‌دادیم، نگفتیم حصولِ متقدمِ جزء (حصول متقدم دارد برای کل)، گفتیم جزء حصول دارد برای کل، حصولش بیّن است یا حصولش غنی است. قیدِ متقدم نیاوردیم در خاصه دوم، فقط حصول را مطرح کردیم.

در خاصه دوم گفتیم حصولِ جزء برای کل بیّن است یا حصولِ جزء برای کل احتیاج به فاعل و سبب ندارد. دیگر توضیح ندادیم که حصولِ متقدمِ جزء. فقط حصول گفتیم. خب این حصول هم شامل حصولِ متقدم می‌شود که مربوط به جزء است، هم شامل حصولِ متأخر می‌شود که مربوط به عرض و لازم است. پس خاصه دوم لازم را هم شامل می‌شود. البته عارض را دیگر شامل نمی‌شود، چون عارض عرض کردم بیّن نیست، احتیاج به سبب دارد. ولی لازم هم بیّن است و هم احتیاج به سبب ندارد. و الثانیة - یعنی خاصه ثانیه - حصولِ مطلق است).

خب تا اینجا معلوم شد که خاصه دوم اعم است و خاصه اول اخص.

آیا ما می‌توانیم از اعم به اخص برسیم؟ نه. اگر کسی بگوید در این اتاق مثلاً حیوانی وجود دارد، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که انسان وجود دارد، شاید یک حیوان دیگری باشد. پس وجود عام باعث وجود خاص نیست. یعنی ما از وجود عام به خاص پی نمی‌بریم، ولی از خاص به عام پی می‌بریم. اگر گفت انسانی در این اتاق هست، معنایش این است که حیوان هم هست. از خاص به عام پی می‌بریم، اما از عام به خاص پی نمی‌بریم.

خب خاصیت دوم گفتیم خاصیت عام است (شامل لازم و جزء هر دو می‌شود). آیا ما می‌توانیم از خاصیت دوم به جزء پی ببریم یا به لازم پی ببریم؟ (یعنی به یکی از این دو فرد پی ببریم؟) نه. چون پی بردن از عام به خاص ممکن نیست. بگوییم این شیء بین است می‌توانیم نتیجه بگیریم پس جزء است؟ نه، چون که بیّن هم می‌تواند جزء باشد هم می‌تواند لازم باشد. اگر می‌گوییم این شیء بیّن است، نمی‌توانیم بگوییم پس جزء است.

ولی اگر گفتیم این شیء متقدم است، می‌توانیم بگوییم پس جزء است. چون آن خاصیت مخصوص بود. از خاصیت مخصوص می‌توانید پی ببرید، اما از خاصیت عام نمی‌توانید پی ببرید. اگر گفتید این شیء مقدم است، می‌گویید پس جزء است. اگر گفتید جزء است، می‌گویید پس مقدم است. از هر دو طرف می‌توانید پی ببرید. اگر جزء است پس مقدم است، اگر مقدم است پس جزء است. چون این خاصیت مختص به جزء بود، لذا از این خاصیت می‌توانید جزء را اثبات کنید.

اما خاصیت دوم مختص به جزء نبود، عام بود، هم شامل جزء می‌شد هم شامل لازم می‌شد. حالا اگر کسی به شما گفت این شیء بیّن است یا این شیء غنی از سبب جدید است (خاصیت دوم را گفت)، نمی‌توانید بگویید پس جزء است. خب شاید جزء باشد شاید لازم باشد. نمی‌توانیم از آن عام به خاص پی ببریم. عبارت می‌خواهد همین را بگوید.

«و لهذا قيل لا يلزم من كون الوصف بين الثبوت للشي‌ء»

(و به همین دلیل - چون خاصیت دوم عام است - لازم نمی‌آید از وصفِ بیّن‌الثبوت برای شیء ذهناً [که خاصیت دوم است]).

« و كونه غنيا عن السبب الجديد كونه جزءا»

(و بودنِ شیء غنی از سببِ جدید خارجاً [که خاصیت دوم است]. این خاصیت دوم چه ذهنیش چه خارجیش لازم نمی‌آید).

«كَوْنُهُ جُزْءاً»

(بودنِ آن شیء جزء. اگر گفتم که فلان شیء وصفِ بیّن‌الثبوت را دارد - دقت کنید که عرض می‌کنم - اگر گفتم فلان شیء وصفِ بیّن‌الثبوت را دارد یا وصفِ غنای از سببِ جدید را دارد، نمی‌توانید حکم کنید که پس آن شیء جزء است. یلزم از این وصف کونه جزءاً - لازم نمی‌آید که جزء باشد، چون از عام که نمی‌توانیم به خاص پی ببریم).

خاصیت دوم تمام شد و رابطه‌اش، نسبتش با خاصیت اول سنجیده شد و حکم شد که از خاصیت دوم نمی‌توانیم به جزء پی ببریم، ولی از خاصیت اول می‌توانیم پی ببریم.

حالا عبارت مصنف را توجه کنید، آن عبارتی که جلسه قبل نخواندمش و این خاصیت دوم است (خاصیت اولش را جلسه قبل خوانده بودم).

« وَ هُوَ عِلَّةٌ لِلْغِنى عَنِ السَّبَبِ»

(خاصیت دوم: و آن [تقدم] علت است برای بی‌نیازی از سبب. یعنی جزء بودن یا مقدم بودن - مرحوم علامه «هُوَ» را برگرداند به مقدم بودن، گفت مقدم بودنِ جزء علت این است که جزء بی‌نیاز از سبب است. بی‌نیاز از سبب است خارجاً یعنی فاعل نمی‌خواهد (بیّن یعنی سبب جدید نمی‌خواهد). بی‌نیاز از سبب است ذهناً یعنی دلیل نمی‌خواهد (بیّن‌الثبوت). پس این بی‌نیاز از سبب هر دو مطلب را اشاره می‌کند؛ هم اشاره می‌کند به اینکه فاعل نمی‌خواهد خارجاً، هم اشاره می‌کند به اینکه دلیل نمی‌خواهد ذهناً. خود خواجه می‌گوید:)

«فباعتبار الذهن بين »

(پس به اعتبارِ ذهنِ آن، بیّن است. مقدم اعتبار ذهن یعنی اگر در ذهن می‌خواهید ملاحظه‌اش کنید و جزء ذهنی قرارش بدهید، بیّن است (یعنی بیّن‌الثبوت هست برای آن کل)).

«و باعتبار الخارج غني»

(و به اعتبارِ خارجِ آن، غنی است (یعنی بی‌نیاز از سبب است). خب علامه هم فرمود منظور این است که بی‌نیاز از سببِ جدید است، نه اینکه بی‌نیاز از سبب مطلقاً، بی‌نیاز از سببِ جدید است).

خاصیت سوم: امتناع رفع ذاتی

خب بعد عبارت خواجه دارد:

«وَ يَسْتَحِيلُ رَفْعُهُ عَمّا هُوَ ذاتِيٌّ لَهُ»

(این عبارت را مرحوم علامه توضیح نداده است. البته در کتاب من، کتاب شما را نمی‌دانم. بعد از اینکه تو کتاب تو شرح علامه خواندیم «کونه جزءاً»، عبارت شما چی دارد؟ بله، «فتحصل» دارد. خب بله کتاب ما مثل کتاب شما. بعد مرحوم علامه «و یستحیل رفعه» را توضیح نداد. این خاصیت سوم است. خاصیت سوم را من توضیح می‌دهم چون در عبارت علامه بدون توضیح آمده است. چون خواجه می‌گوید سه تا خاصیت شد، در حالی که علامه تا حالا دو تا خاصیت توضیح داد، یک خاصیت را حذف کرد (یعنی در عبارت افتاده، در چاپ ما افتاده ها، در بعضی چاپ‌ها هست ولی مرحوم علامه توضیحش نداد، یک دفعه وارد شد در «فتحصل خواص ثلاث»، وارد این مسئله شد).

محال است که شما ذاتی را از ذاتی رفع کنید و ذاتی را از ذاتی بکنید (ذی‌الذاتی در مثالی که عرض کردیم انسان بود، ذاتی آن اجزائش بود یعنی حیوان و ناطق). محال است که موجودی انسان باشد حیوانیتش را ازش بگیرید، و انسان باشد ناطقیت را ازش بگیرید. مگر اینکه باطلش کنید، و الا تا وقتی انسان هست معنا ندارد حیوان نباشد، تا وقتی انسان هست معنا ندارد که ناطق نباشد. پس هر ذاتی (یعنی هر ماهیت مرکب) ذاتیاتش را لازم دارد و محال است که این ذاتی را از آن ذاتی بگیرید.

محال است رفعِ ذاتی از چیزی که این ذاتی، ذاتیِ آن چیز است. یعنی محال است رفعِ ناطق مثلاً از انسانی که این ناطق ذاتیِ آن انسان است. ممکن نیست که شما ذاتیِ شیء را از شیء بگیرید و در عین حال آن شیء همان شیء که بود باشد. حتماً اگر ذاتی‌اش را بگیرید باطلش می‌کنید، نمی‌شود که این شیء همان شیء باشد که قبلاً بوده است.

خب بعد خواجه می‌فرماید:

«فتحصل خواص ثلاث »

(پس سه خاصیت حاصل شد).

« واحدة متعاكسة »

(یکی متعاکس است).

«وَ اثْنَتانِ أَعَمُّ»

(و دو تا اعم هستند).

این عبارت را من توضیح دادم، منتها در ضمن مطالب مستقل توضیحش ندادم، الان می‌خواهم مستقل توضیحش بدهم.

سه تا خاصیت الان برای جزء درست کردیم:

۱. خاصیت اول این بود که تقدم دارد.

۲. خاصیت دوم این بود که بیّن است به لحاظ ذهن، غنی به لحاظ خارج.

۳. خاصیت سوم این است که این جزء را نمی‌توان از این کل جدا کرد (یعنی ذاتی را نمی‌توان از ذی‌الذاتی جدا کرد).

این سه تا خاصیت را داریم.

خاصیت اول می‌فرماید متعاکسه. خاصیت اول متعاکس است. متعاکس توجه کنید یعنی چه؟ یعنی همان‌طور که اشاره کردم «کل جزء متقدم» (هر جزئی متقدم است)، عکسش کنید «کل متقدم جزء» (هر متقدمی جزء است). درست است؟ درست است. هر دو طرف درست است. هم «کل جزء متقدم» درست است، هم «کل متقدم جزء» درست است.

(کل متقدم چه‌جوری؟ علت متقدم هست یا نیست؟ گفتیم هر جزئی که برای مرکبی باشد متقدم است بر مرکب وجوداً و عدماً فی الخارج و الذهن. پس هر جزئی متقدم بر مرکب است، این درست است. تا اینجا عکسش کنید: هر چیزی که متقدم بر مرکب است جزء است. «متقدم بر مرکب است» را بیاورید، و الا اگر نیاورید نگویید هر متقدمی جزء است، علت متقدم جزء نیست. بگویید هر متقدم بر مرکبی جزء است، یا هر متقدم بر کل جزء است. این قید را حتماً بیاورید که متقدم‌های دیگر بیرون بروند. پس این‌طور می‌گویید: هر جزئی متقدم است بر مرکب، عکسش می‌کنید: هر مقدم بر مرکبی جزء است. هر دوش درست است).

پس خاصیت اول متعاکسه. «واحدة متعاکسة» یعنی یکی از این سه تا خاصیت متعاکسه (یعنی عکس می‌شود به معنایی که عرض کردم).

اما دو تای دیگر عکس نمی‌شوند، چون عام‌اند. عام یعنی چه؟ یعنی اعم‌اند از ذاتی. هم شامل ذاتی می‌شود هم شامل لازم. من آن خاصیت سوم را توضیح ندادم که شامل لازم هم می‌شود.

خاصیت سوم این بود که نمی‌توانید این ذاتی را از آن ذی‌الذاتی جدا کنید. لازم هم همین‌طور است، لازم را نمی‌توانید از ملزوم جدا کنید. پس خاصیت سوم هم عام است، یعنی هم شامل ذاتی می‌شود هم شامل لازم می‌شود. فقط آن خاصیت اول بود که خاصِ جزء بود و دیگر در لازم جاری نمی‌شد. اما خاصیت دوم را توجه کردید در ذاتی هم بود در لازم هم بود. خاصیت سوم هم همین‌طور، هم در لازم بود هم در ذاتی بود.

پس خاصیت دوم و سوم عام‌اند. «اثنتان اعم» (اعم یعنی دو تا از آن خاصیت‌ها اعم‌اند). اعم یعنی اعم از ذاتی‌اند، هم شامل ذاتی می‌شوند هم شامل لازم می‌شوند. آن‌وقت شما دیگر نمی‌توانید عکسش کنید. نمی‌توانید بگویید هر چیزی که بیّن‌الثبوت بود جزء است، بلکه ممکن است بیّن‌الثبوت باشد لازم باشد. نمی‌توانید بگویید هر چیزی که رفعش ممکن نبود جزء است، لازم رفعش ممکن نیست جزء هم نیست.

از آن طرف می‌توانید بگویید، بگویید هر جزئی بیّن‌الثبوت است، غنی هست. یا بگویید هر جزئی انفکاکش از کل محال است. از آن طرف می‌توانید بگویید. از این طرف نمی‌توانید بگویید که هر چیزی که انفکاکش محال بود جزء است، ممکن است لازم باشد. یعنی نمی‌توانید بگویید هر چیزی که بیّن بود و غنی بود جزء است، بلکه ممکن است لازم باشد.

از طرف جزء می‌توانید بگویید هر جزئی بیّن‌الثبوت است، غنی است، یا هر جزئی رفعش ممتنع است، انفکاکش ممتنع است. این از آن طرف می‌توانید بگویید. از آن طرف اگر بگویید هرچه که غنی باشد و بیّن باشد جزء است، درست نیست، چون می‌خواهید از عام به خاص برسید. از عام گفتیم به خاص نمی‌شود رسید. بیّن‌الثبوت بودن، غنی بودن یک صفت عام است که هم شامل ذاتی می‌شود هم شامل لازم می‌شود. از این صفت عام نمی‌توانید به یک خاصی که جزء است برسید. یا ممتنع‌الرفع بودن، این هم صفت جزء است هم صفت لازم است، پس عام است. وقتی عام بود نمی‌توانید از او به خاص برسید، نمی‌توانید بگویید این شیء ممتنع‌الانفکاک است پس جزء است، بلکه ممکن است لازم باشد.

این هم مطلبی است که باقی مانده. من مطلب را جمع کنیم، مطلب باقی‌مانده را.

سه تا خاصیت الان ما برای جزء شمردیم: یکی تقدم بود، یکی بیّن‌الثبوت یا غنی بودن بود، یکی هم امتناع رفع یا امتناع انفکاک بود. گفتیم که آن خاصیت اول خاصِ ذاتی است، لذا متعاکسه (که متعاکس هم توضیح دادم). اما آن دو تای دیگر خاصِ ذاتی نیستند، بلکه اعم‌اند، هم ذاتی را شامل می‌شوند هم لازم را شامل می‌شوند. لذا این دو تا خاصیت متعاکس نبودند. از یک طرف توانستیم بیانشان کنیم و صحیح بودند، از طرف دیگر بیان می‌کردیم می‌دیدیم صحیح نیستند. پس متعاکس نبودند (یعنی از یک طرف صدق می‌کرد که کل جزء کذا، اما از آن طرف عکس نمی‌شد که کل کذا جزء).

« فقد حصل لكل ذاتي على الإطلاق خواص ثلاث »

(و برای هر ذاتی علی‌الاطلاق خاصیت درست شد).

«الْأَوَّلُ وُجُوبُ تَقَدُّمِهِ»

(اینکه باید بر کل مقدم باشد).

«فِي الْوُجُودَيْنِ»

(یعنی وجود خارجی و ذهنی).

«وَ الْعَدَمَيْنِ»

(یعنی عدم خارجی و ذهنی. که این‌ها در جلسه گذشته کاملاً توضیح داده شد).

«وَ هذِهِ مُتَعاكِسَةٌ عَلَيْهِ»

(و هذه - یعنی این خاصیت - متعاکس است علیه - یعنی علی الذاتی یا جزء، فرق نمی‌کند. عکس می‌شود بر جزء. یعنی این خاصیت جزء را نتیجه می‌دهد، جزء هم این خاصیت را دارد. هر جزئی این‌چنین است، هر چیزی هم که این‌چنین باشد جزء است. هر جزئی مقدم بر مرکب است، هر مقدم بر مرکبی هم جزء است).

« الثانية استغناؤه عن السبب الجديد »

(و الثانیة - یعنی خاصه ثانیه - استغنای جزء است از سبب جدید. استغنا در ذهن باشد به آن گفته می‌شود بیّن، اگر استغنا در خارج باشد گفته می‌شود غنی از سبب).

« الثالثة امتناع رفعه عما هو ذاتي له »

(اینجا ببینید مرحوم علامه دارد خاصیت سه را طرح می‌کند، هیچ شرحش نداد ولی اینجا دارد توضیحش می‌دهد. و الثالثة - خاصیت سوم این است که - ممتنع است رفع این جزء - یعنی رفع ذاتی - از چیزی که این ذاتی ذاتیِ آن چیز است، از چیزی که این جزء جزءِ آن چیز است، از مرکبی که این جزء آن مرکب است. نمی‌توانید این جزء را جدا کنید).

«وَ هاتانِ الْخاصَّتانِ إِضافِيَّتانِ»

(و هاتان الخاصتان اضافیتان. این دو تا خاصه برای ذاتی بالاضافه به غیرِ لازم ثابت است. دقت کنید آن خاصه اول حقیقتاً اختصاص به جزء دارد. این خاصه ی دو و سه حقیقتاً اختصاص به جزء ندارد، بلکه شامل لازم هم می‌شود. بالاضافه به غیرِ لازم اختصاص به جزء دارد. یعنی اگر از لازم قطع‌نظر بکنید، این خاصه دو و سه اختصاص به جزء پیدا می‌کند. حقیقتاً اختصاص به جزء نداریم، بالاضافه به غیرِ لازم اختصاص به جزء داریم. یعنی اگر لازم را کنار بگذارید، این جزء را با بقیه اشیاء بسنجید، می‌بینید که این دو تا خاصه اختصاص به جزء دارد، در بقیه اشیاء نیست. ولی اگر لازم را داخل کنید دیگر اختصاص به جزء پیدا نمی‌کند. پس اختصاصش اضافی است، خاصه بودنش اضافی است، حقیقی نیست. حقیقتاً اختصاص به جزء نداریم، بالاضافه به غیرِ لازم اختصاص به جزء پیدا می‌کند. یعنی اگر این جزء را بین اشیای دیگری غیر از لازم قرار بدهید، می‌گویید که این جزء نسبت به این بقیه این خاصه را دارد، ولو نسبت به لازم این خاصه را نداشته باشد. و هاتان الخاصتان اضافیتان - اضافیتان را توضیح دادم، یعنی حقیقی نیستند، اضافی‌اند).

«أَعَمُّ مِنْهُ»

(یعنی اعم‌اند. هر دوشان اعم از ذاتی‌اند، زیرا شامل غیر ذاتی هم می‌شوند).

« لمشاركة بعض اللوازم له في ذلك »

(زیرا بعضی از لوازم له - مشارکند با آن ذاتی - فیهما - یعنی در هر یک از این دو خاصه. بعضی از لوازم با این ذاتی در هر یک از این دو تا خاصه شرکت دارند. بنابراین این دو تا خاصه اختصاص به ذاتی ندارند، بلکه عام‌اند، هم ذاتی را شامل می‌شوند هم لازم را شامل می‌شوند).

چرا می‌گوید بعض لوازم (مشارکة بعض اللوازم)؟ این را توجه دارید، لوازم باواسطه داریم و لوازمی که به آن می‌گوییم لازمِ ذاتی. در باب برهان هم تو منطق خواندید، این از این لوازم استفاده می‌کنیم. این‌جور لوازمی که بلاواسطه لازمِ شیء هستند و به آن‌ها لازمِ ذاتی گفته می‌شود، این‌ها این دو تا خاصیت را دارند. ولی بعضی لوازم دیگر این خاصیت را ندارند. لوازمی که با واسطه می‌آید، آن‌ها دیگر بیّن که نیستند، واسطه دارند. لوازمی که با واسطه می‌آیند آن‌ها بیّن نیستند. مثلاً فرض کنید ضحک برای انسان با تعجب می‌آید، این دیگر بیّن نیست برای انسان، با واسطه تعجب دارد می‌آید. چیزهایی از این قبیل. پس همه لوازم نمی‌شود گفت این خصوصیت را دارند، این دو تا خاصه را دارند. این دو تا خاصه برای بعضی لوازم هست، ولی بالاخره فرق نمی‌کند برای بعضی لوازم باشد یا برای همه لوازم باشد، این لوازم با ذاتی شریک می‌شوند و این خاصه خاصه عام می‌شود، دیگر اختصاص به ذاتی پیدا نمی‌کند. بلکه اگر اختصاص ذاتی پیدا می‌کند، اختصاص اضافی است نه اختصاص حقیقی.

خب این بحث همان‌طور که توجه کردید احتیاج به توضیح زیادی داشت و توضیحش هم عرض شد. ان‌شاءالله که روشن شده باشد.

بحث بعدی ما تقریباً ساده‌تر خواهد بود. بحث جلسه قبل نیز ساده بود؛ تنها بخشی که در این جلسه مطالعه کردیم کمی دشوار بود. ان‌شاءالله اکنون برای همه روشن شده باشد.

پایان جلسه.

 


logo