« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/11/25

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/درماهیت و لواحق آن/مساله سوم/ انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /احتیاج ماهیت بسیط و مرکب به جاعل

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/درماهیت و لواحق آن/مساله سوم/ انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /احتیاج ماهیت بسیط و مرکب به جاعل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[احتیاج ماهیت بسیط و مرکب به جاعل]

« قال: و كما تتحقق الحاجة في المركب فكذا في البسيط.»[1]

گفتیم که ماهیت به دو قسم تقسیم می‌شود: یکی مرکب و دیگری بسیط. الان می‌خواهیم درباره یکی از احکامی که مربوط به ماهیت مرکب و بسیط است بحث کنیم.

می‌دانیم که اگر ماهیت بخواهد در خارج وجود بگیرد، برای وجودش احتیاج به جاعل دارد؛ یعنی کسی باید وجود را به او عطا کند، خودش خودبه‌خود نمی‌تواند صاحب وجود باشد. آن عطاکننده وجود را می‌گوییم جاعل که ماهیت را جعل می‌کند (جعل می‌کند یعنی به او وجود می‌بخشد). پس وجود احتیاج به این دارد که بخشیده شود، فاعلی لازم دارد.

اما درباره ماهیت اختلاف است که آیا ماهیت هم احتیاج به جاعل و فاعل دارد یا ماهیت احتیاج ندارد؟

اقوال در مسئله:

۱. معتزله: معتزله معتقدند که ماهیت احتیاج به جاعل ندارد. چون آن‌ها ماهیت را در ازل ثابت می‌دانند و می‌گویند که موجودی این ماهیت را ثابت نکرده، بلکه ماهیت خودش از ازل ثابت بوده. بعضی از این ماهیت‌هایی که ثابت‌اند موجود می‌شوند، بعضی‌ها در همان حالت ثبوت باقی می‌مانند. اما این‌هایی که موجود می‌شوند، جاعلی وجود را به آنها عطا می‌کند ولی خود آن‌ها را جعل نمی‌کند. خود آن ماهیت از ازل ثابت بوده، احتیاج به جعل ندارد؛ وجودشون احتیاج به جعل دارد. وقتی وجود براشون جعل شد، این ماهیت ثابته می‌شود ماهیت موجوده. و مادامی که وجود به آن داده نشده، همان ماهیت ثابته هست. پس معتزله قائل‌اند که ماهیت احتیاج به جعل ندارد، چه مرکب باشد و چه بسیط.

۲. فلاسفه: فلاسفه همین نظر را دارند، می‌گویند که ماهیت احتیاج به جعل ندارد. ولی آن‌ها نه از باب اینکه ماهیت ازلی قائل باشند (ماهیتی که ثابت باشد در ازل، این مربوط به معتزله است، فلاسفه معتقد نیستند و رد می‌کنند)، ولی در عین حال آن‌ها معتقدند که ماهیت احتیاج به جعل ندارد، زیرا که می‌گویند وقتی وجود جعل شد، ماهیت به تبع وجود یا به عرض وجود جعل می‌شود. پس ماهیت احتیاج به جعل جدا ندارد، چه مرکب چه بسیط.

استفاده کردیم تا حالا که از این مباحث که یک قول در مسئله این است که ماهیت احتیاج به جعل ندارد (چه ماهیت بسیط و چه ماهیت مرکب). قائل به این قول دو گروه هستند،که دلیل هر یک جدای از دیگری است. اصل مدعا مشترک بین این دو گروه است (یعنی هم معتزله هم فلاسفه)، اما دلیل و مذهب فرق می‌کند. معتزله که می‌گوید احتیاج ندارد به بیانی می‌گوید، فیلسوف که می‌گوید احتیاج ندارد به بیان دیگر می‌گوید. هر دو نظرشون در استدلال یکی نیست، در مدعا یکی است.

۳. متکلمین (قول سوم): بقیه متکلمین اختلاف کردند. گروهی معتقدند هم ماهیت مرکب احتیاج دارد هم ماهیت بسیط احتیاج به جعل دارد (این هم دو). قول سومی داریم که گروهی از متکلمین گفتند: گفتند ماهیت مرکب احتیاج به جعل دارد (احتیاج به جاعل دارد)، ماهیت بسیط احتیاج به جاعل ندارد.

این سه تا قول شد:

۱. مطلقاً ماهیت احتیاج به جاعل ندارد (مطلقاً یعنی چه بسیط باشد چه مرکب).

۲. ماهیت مطلقاً احتیاج به جعل دارد (چه بسیط چه مرکب).

۳. تفصیل می‌دهد: ماهیت مرکب احتیاج به جعل دارد و ماهیت بسیط احتیاج به جعل ندارد.

الان ما می‌خواهیم قول سوم را مطرح کنیم (به قول اول و دوم توجهی نداریم). در قول سوم می‌خواهیم بگوییم که بعضی گفتند ماهیت مرکب احتیاج به جاعل دارد و ماهیت بسیط احتیاج به جاعل ندارد. این قول را می‌خواهیم توضیح بدهیم و رد کنیم.

دلیل قول سوم:

قائل به این قول می‌گوید که چرا موجودی احتیاج به جاعل پیدا می‌کند؟ جوابش این است که چون ممکن‌الوجود است. هر موجودی که ممکن‌الوجود است احتیاج به جاعل پیدا می‌کند. واجب‌الوجود احتیاج ندارد، ممتنع‌الوجود هم که اصلاً موجود نمی‌شود بخواهد احتیاج داشته باشد. پس فقط ممکن‌الوجود است که احتیاج به جاعل دارد.

بنابراین عامل احتیاج «امکان» است. و امکان نسبت است، نسبت بین دو شیء. بسیط دو جزء ندارد، پس امکان در بسیط تصور نمی‌شود. مرکب دو جزء دارد که می‌توانیم امکان را در مرکب تصور کنیم. چرا؟ چون امکان نسبت است، نسبت دو طرف می‌خواهد. شیء باید دو جزء داشته باشد تا امکان بین این دو جزء واسطه بشود و نسبت بین آن‌ها باشد. بسیط که یک جزء بیشتر ندارد (اصلاً جزء ندارد، بسیط خودش تنهاست)، پس دو چیز نیست که امکان نسبت بدهد این دو چیز را به هم. بنابراین امکان در بسیط نیست، در مرکب هست. و چون امکان عامل احتیاج است، باید گفت عامل احتیاج در بسیط نیست و در مرکب هست. پس بسیط احتیاج به جاعل ندارد ولی مرکب احتیاج به جاعل دارد.

این ادعاشون بود و دلیلشون (ادعاشون تفصیل بود، دلیلشون هم توجه شد).

پاسخ به قول سوم:

جواب این است که درست است که ماهیت بسیط در خارج دو تا جزء ندارد، ولی همین بسیط ماهیت مرکب است من الماهیة و الوجود. خود ماهیت مرکب نیست، ولی این ماهیت وجود هم دارد. امکان نسبتی است بین ماهیت و وجود. درست است که امکان نسبت است و درست است که طرفین می‌خواهد (هر نسبتی طرفین می‌خواهد، امکان هم نسبت است طرفین می‌خواهد)، اما این درست نیست که طرفین امکان باید دو جزء ماهیت باشد تا شما بگویید در بسیط این دو جزء را نداریم پس امکان را نداریم. بلکه طرفین نسبت می‌تواند یکیش ماهیت بسیط باشد، یکی هم وجود همین ماهیت باشد. در مرکب هم یک طرف نسبت وجود است، یک طرف هم ماهیت مرکب است. چه در مرکب چه در بسیط دو چیز داریم: یکی ماهیت، یکی وجود. و امکان نسبت بین آن‌هاست. امکان نسبت بین دو جزء ماهیت نیست که شما بگویید در مرکب این دو جزء را داریم در بسیط این دو جزء را نداریم و نتیجه بگیرید که پس در مرکب امکان را داریم در بسیط نداریم، و آخر سر نتیجه بگیرید که پس بسیط احتیاج ندارد ولی مرکب احتیاج دارد.

توجه کردید؟ حرفشون باطل است. تمام حرفشون این بود که امکان نسبت هست (این را قبول داریم) و نسبت بین طرفین است (این را هم قبول داریم)، ولی در بسیط طرفین نداریم (این را قبول نداریم). در بسیط ما طرفین داریم، منتها طرفین دو جزء ماهیت نیستند و لازم هم نیست جزء ماهیت باشند. طرفین یکی ماهیت است یکی وجود. در خود مرکبش هم همین است؛ در مرکب هم یک طرف امکان ماهیت است، یک طرف امکان وجود است. یعنی ماهیتی است که ممکن است وجود داشته باشد. امکان را ببینید بین ماهیت و وجودش می‌یابید، چه مرکب چه بسیط. ماهیتی است که امکان دارد وجود داشته باشد (می‌تواند موجود باشد). پس امکان جا دارد، بین ماهیت و بین وجود است، چه در ماهیت مرکب چه در ماهیت بسیط.

بنابراین شما نباید بگویید چون بسیط دو جزء ندارد پس امکان در او راه ندارد، و مرکب دو جزء دارد پس امکان در او راه دارد. مگر این امکان می‌خواهد بین دو جزء ماهیت قرار بگیرد که شما بگویید در مرکب دو جزء را داریم پس امکان بین آن‌ها واقع می‌شود و در بسیط دو جزء را نداریم و امکان بینشون واقع نمی‌شود؟ اصلاً امکان بین دو جزء ماهیت نیست، امکان بین ماهیت و وجود است. پس اینکه ماهیت بسیط دو جزء ندارد باعث نمی‌شود که امکان نداشته باشد و در نتیجه احتیاج نداشته باشد. ماهیت بسیط هم امکان دارد مثل ماهیت مرکب. بنابراین عامل احتیاج در هر دو هست و هر دو احتیاج دارند. پس هم مرکب احتیاج به جاعل دارد و هم بسیط احتیاج به جاعل دارد.

حرف این کسانی که تفصیل دادند را قبول نمی‌کنیم. (البته اینکه هر دو بی‌نیاز از جاعل باشند - یعنی هم ماهیت بسیط هم ماهیت مرکب - چنانچه معتزله می‌گویند و چنانچه فلاسفه می‌گویند، ما قبول نداریم. نه حرف فلاسفه را قبول داریم نه معتزله را. ایشان از جمله متکلمینی هست که هر دو را محتاج می‌داند؛ هم ماهیت مرکب را و هم ماهیت بسیط را. تفصیل نمی‌دهد مثل قول معتزله و فلاسفه هم قائل نیست. می‌گوید هم ماهیت مرکب محتاج است هم ماهیت بسیط محتاج است).

تطبیق با متن کتاب:

صفحه ۸۹، این سطر نهم:

« قال: و كما تتحقق الحاجة في المركب فكذا في البسيط.»

(و کما تتحقق الحاجة - یعنی الحاجة الی الجاعل - فی المرکب، فکذا فی البسیط. همان‌طور که حاجت در مرکب محقق می‌شود - یعنی حاجت به جاعل در ماهیت مرکب حاصل می‌شود - فکذا فی البسیط، در ماهیت بسیط هم حاجت هست. پس هم ماهیت بسیط احتیاج به جاعل دارد (احتیاج به فاعل دارد) هم ماهیت مرکب).

« أقول: الحاجة تعرض للبسيط و للمركب معا»

(اقول الحاجة تعرض للبسیط و المرکب معاً. یعنی هر دو ماهیت احتیاج دارند به جاعل. حاجت عارض هر دو ماهیت می‌شود، هم عارض ماهیت بسیط هم عارض ماهیت مرکب).

« فإن كل واحد منهما ممكن»

(زیرا که هر یک از این بسیط و مرکب ممکن است. این صغرا).

« و كل ممكن على الإطلاق فإنه محتاج إلى السبب»

(و کل ممکن محتاج - این کبرا. هر ممکنی علی الاطلاق - فرق نمی‌کند، قید بسیط و مرکب را نیارید، مطلق بگذارید، بگذارید هم شامل بسیط بشود هم شامل مرکب - هر ممکنی فهو محتاج الی السبب، احتیاج به سبب دارند. این کبراست).

« فالحاجة ثابتة في كل واحد منهما.»

(نتیجه: فالحاجة - یعنی فالحاجة الثابتة - فی کل واحد منهما - یعنی من المرکب و البسیط. یعنی اگر عامل احتیاج در هر یک از بسیط و مرکب هست، حاجت هم در هر یکی از بسیط و مرکب ثابت است).

کبرا را دقت کنید: در کبرا آمده «و کل ممکن علی الاطلاق». هم «کل» آورده هم «علی الاطلاق» آورده. آیا نمی‌شد که با یکی از دیگری بی‌نیاز بشود؟ خب «کل» آوردی تمام شد دیگر. «کل ممکن»، کل ممکن یعنی چه بسیط باشد چه مرکب باشد محتاج است. دیگر لازم نبود قید «علی الاطلاق» را بنویسد. چرا قید علی الاطلاق آورده شده با اینکه کل ممکن یعنی کل ممکن (چه بسیط باشد چه مرکب)؟

جواب این است که «کل ممکن» یعنی کل فرد ممکن. می‌دانید که قضیه «کل» موجبه محصوره است. موجبه محصوره به افراد نظر دارد. وقتی می‌گوید «کل انسان»، یعنی کل فرد فرد من افراد انسان. یا «بعض الحیوان»، یعنی بعض افراد انسان حیوان است. درست است موجبه محصوره به نظر می‌رسد که حکم را روی کلی برده، ولی حکم روی کلی رفته به لحاظ افراد (این را تو منطق خواندید). پس در محصورات افراد موضوع‌اند. اینجا هم افراد موضوع‌اند. «کل ممکن» یعنی کل افراد ممکن. دیگر بیش از این توضیح نمی‌دهد، نمی‌گوید افراد بسیط یا افراد مرکب، هیچ توضیح نمی‌دهد، می‌گوید فقط افراد. قید «علی الاطلاق» می‌آید تا بفرماید چه این افراد مرکب باشند چه بسیط باشند. پس به قید علی الاطلاق یک احتیاج داریم. «کل ممکن» فقط افراد را بیان می‌کند، نه اینکه این افراد از چه سنخی‌اند. «علی الاطلاق» بیان می‌کند که سنخ مهم نیست، چه سنخ مرکب باشد چه سنخ بسیط، حکمش کلی است.

سوال:....

پاسخ: (خب بله، کل افراد هم یا مرکب‌اند یا بسیط، ولی این «کل» ناظر به مرکب بودن و بسیط بودن نیست، ناظر به احوال نیست، ناظر به افراد است. یعنی کل ممکن یعنی کل فرد ممکن. کار ندارد که این ممکن بسیط است یا مرکب. حالت ممکن را بیان نمی‌کند، فقط فردش را بیان می‌کند.

سوال: شامل نمی شود؟

پاسخ: شامل می‌شود، نمی‌گوییم نمی‌شود، ولی شما متوجه نمی‌شوید که شامل می‌شود. قید علی الاطلاق باید بیاید. قید علی الاطلاق هم نیارید باید قید علی الاطلاق در نظرتون باشد. الا کلا ممکن یعنی کل فرد ممکن، کاری اصلاً به ترکیب و بساطت ندارد. دلیل اینکه کار به افراد بسیط و مرکب ندارد این است که شما اگر مقیدش کنید به بسیط تناقض نگفتید. «کل ممکن» بعد بگویید «منظورم بسیط است»، تناقض نگفتید. در حالی که اگر کل ممکن شامل هر دو می‌شد دیگر باید نمی‌توانستید اخراج کنید، مگر استثنا کنید. در اینجا استثنا با قید می‌توانید درستش کنید. پس معلوم می‌شود کل ممکن فقط ناظر به افراده. البته همه افراد را می‌گیرد چه بسیط چه مرکب، ولی توضیحی نمی‌دهد که مرادم بسیط و مرکب است یا فقط بسیط یا فقط مرکب، هیچ توضیح نمی‌دهد. قید علی الاطلاق توضیح می‌دهد. اگر قید علی الاطلاق را نیاریم در نظرمون هست. شمام که الان دارید می‌گویید چه مرکب چه بسیط در نظرتون علی الاطلاق هست).

اگر علی الاطلاق را نیارید (یعنی قید بزنید) چی می‌شود؟

سوال: غیر تأکیدیه یا غیر توضیحی که نیست. قید تأکیدیه وقتی... می‌کند که همش...

پاسخ: آن همش یعنی همه افراد. همه افراد علی الاطلاق یعنی چه بسیط چه مرکب. شما نیارید اطلاق را، در نظرتون باید باشد. اگه در نظرتون نباشد یا قید بسیط در نظرتونه یا قید مرکب در نظرتونه. وقتی هیچ‌کدام از این دو تا در نظرتون نبود یعنی علی الاطلاق هست. می‌خواهم عرض کنم اگر تصریح به علی الاطلاق کردید اشکالی ندارد، زیرا چه تصریح بکنید چه نکنید علی الاطلاق در کلام ملحوظ است. شماهم که می‌گویید کل ممکن یعنی کل افراد ممکن همگی، دارید می‌گویید چه ممکن بسیط باشد چه ممکن مرکب باشد، این را می‌گویید ولی تصریح نکرده باشید. حالا علامه تصریح کرده، که حتی قید علی الاطلاق نیارید حتماً باید یا قید بسیط بیارید یا قید مرکب بیارید. اگر قید مرکب نیاوردید معلوم می‌شود همان علی الاطلاق مرادتون است. قید علی الاطلاق هم نیاورد، ولی چون قید بسیط و مرکب نیاوردید حتماً قید علی الاطلاق مراد است. حالا علامه آنی که مراد است تصریح کرده فقط.

« و قد منع بعض الناس احتياج البسيط إلى المؤثر»

(این مبنای ما بود، مدعای ما بود که هم بسیط هم مرکب هر دو محتاج‌اند. اما قد منع بعض الناس احتیاج البسیط الی المؤثر. در مرکب قبول کردند که احتیاج به جاعل هست، در بسیط قبول نکردند. منع کرده بعضی از ناس - یعنی بعضی از متکلمین - احتیاج بسیط را الی المؤثر - یعنی جاعل).

دلیلش هم این است:

«لِأَنَّ عِلَّةَ الْحاجَةِ هِيَ الْإِمْكانُ»

(لان علة الحاجة هی الامکان. هر جا که امکان هست حاجت هست، پس معلوم می‌شود علت حاجت امکان است).

«وَ هُوَ أَمْرٌ نِسْبِيٌّ»

(ولی امکان امر نسبی است).

«إِنَّما يَعْرِضُ لِمُنْتَسِبَيْنِ»

(که انما یعرض لمنتسبین. عارض دو طرف می‌شود، عارض دو چیز می‌شود. یعنی باید چون نسبت است دو طرف داشته باشیم).

« فما لم تتحقق الاثنينية لم تتحقق الحاجة»

(پس آنجا که اثنینیت تحقق پیدا نکند امکان نیست).

«فَلَمْ تَتَحَقَّقِ الْحاجَةُ»

(و در نتیجه لم تتحقق الحاجة. حاجت محقق نمی‌شود).

«وَ لا اثْنَيْنِيَّةَ فِي الْبَسِيطِ»

(در بسیط هم اثنینیت نیست).

«فَلا احْتِياجَ لَهُ»

(فلا احتیاج له. برای بسیط احتیاج نیست).

توجه کنید این گوینده فکر کرده باید اثنینیت تو خود ماهیت باشد، خود ماهیت باید مشتمل بر دو جزء باشد. وقتی بسیط مشتمل بر دو جزء نیست، گفته پس امکان که نسبت است در اینجا نمی‌تواند حاصل بشود. وقتی امکان نبود علت حاجت نیست، پس احتیاج نیست. گوینده این‌طوری فکر کرده است.

ما در جواب بهش می‌گوییم که لازم نیست که دو طرف نسبت (یعنی دو طرف امکان) دو جزء از ماهیت باشند تا شما بگویید در مرکب این دو جزء را داریم در بسیط نداریم. بلکه دو طرف ماهیت ،دو طرف امکان ممکن است ماهیت و وجود باشد. و همین هم هست؛ یک طرفش ماهیت است، یک طرفش وجود است. چه در مرکب چه در بسیط.

(این اشکال را مطرح کنید که یا ماهیت در خارج موجود است یا وجود نیست، پس دو طرف نسبت در خارج موجود نیست. اگر ماهیت مرکب باشد دو جزئش تو خارج هست، امکان هم می‌تواند بین این دو جزء خارجی نسبت برقرار کند. اما اگر یک جزء نسبت شما ماهیت باشد جزء دیگرش وجود باشد، در خارج که هم ماهیت هم وجود نداریم، یا ماهیت تنهاست یا وجود تنهاست، پس باز هم دو طرف نسبت را تو خارج نمی‌توانیم درست کنیم.

ایشان جواب می‌دهد: امکان امر خارجی نیست، امکان امر ذهنی است. یعنی نسبتی است که موجود در ذهن است. و نسبتی که موجود در ذهن است، دو طرفش باید در ذهن باشد، در ذهن نیست در خارج باشد. شما ماهیت را تصور کنید، وجود را هم تصور کنید، این دو تا در ذهن می‌آید. امکان را هم بینشون قرار بدهید، اضافه بین دو طرف حاصل شده. و چون این اضافه امری ذهنی است، پس دو طرفش هم کافی است که ذهنی باشد. قبلاً هم خواندیم که امکان ذهنی است، این را قبلاً بیان کردیم. امکان امر ذهنی است. اگر امر ذهنی است، نسبتی ذهنی است و در نسبت ذهنی منتسبین باید در ذهن باشند، لازم نیست در خارج باشند. بنابراین اگر ماهیت یا وجود یکیش تو خارج است مهم نیست، هر دوشون در ذهن هستند و این دو تایی که در ذهن‌اند دو طرف امکان که امر ذهنی است قرار می‌گیرند. اشکال دیگر نیست).

«وَ الْجَوابُ: أَنَّ الْإِمْكانَ أَمْرٌ عَقْلِيٌّ»

(و جواب این است که امکان امر عقلی است).

«يَعْرِضُ لِمُنْتَسِبَيْنِ عَقْلِيَّيْنِ»

(عارض می‌شود لمنتسبین عقلیین - یعنی بر دو طرفی که هر دو عقلی‌اند).

«وَ هُما الْمَاهِيَّةُ وَ الْوُجُودُ»

(که این دو طرف ماهیت است و وجود).

« و تتحقق باعتباره الحاجة لكل واحد منهما إلى المؤثر»

(و تحقق به اعتبار این امکان - یعنی به اعتبار آن نسبتی که بین آن دو طرف هست - تتحقق حاجة لکل واحد من الطرفین. یعنی هم ماهیت احتیاج دارد هم وجود احتیاج دارد. وجود را که قبلاً گفتیم در جای خودش که احتیاج دارد به جاعل، ماهیت را هم تو این فصل تو این مسئله ثابت کردیم که احتیاج به جاعل دارد. و تتحقق به اعتبار همین امکانی که بین دو طرف حاصل است، تتحقق حاجة لکل واحد من الطرفین - لکل واحد من المنتسبین حاجت پیدا می‌کند الی المؤثر. هر دو احتیاج به مؤثر پیدا می‌کنند، هم وجود هم ماهیت. چه این ماهیت بسیط باشد و چه مرکب باشد. پس تفصیل بین بسیط و مرکب را قبول نکردیم).

« قال: و هما قد يقومان بأنفسهما و قد يفتقران إلى المحل.»

«هما» یعنی ماهیت بسیط و مرکب. گاهی قائم به نفس‌اند (یعنی حالت جوهری دارند، لازم نیست حلول کنند در چیزی، بلکه می‌توانند مستقل باشند. عرض کردم حالت جوهری دارند) و گاهی احتیاج به محل دارند (یعنی مستقل نیستند، باید حلول کنند در چیزی، این‌ها می‌شوند عرض).

پس ماهیت چه بسیط باشد چه مرکب، گاهی جوهر است که قائم به خودش است، گاهی عرض است که قائم به محل است.

حالا بر هر چهار تا باید مثال بزنیم. چون دو تا ماهیت جوهریه داشتیم (یکی بسیط یکی مرکب)، دو تا ماهیت عرضیه داشتیم (یکی بسیط یکی مرکب). چهار تا ماهیت شدند، هر چهار تا مثال می‌خواهد.

(برای ماهیت بسیط) مثال می‌زنیم به «جوهر». هر جنس عالی ماهیت هم هست، جنس عالی است و جنس عالی باید بسیط باشد دیگر، نمی‌تواند مرکب باشد من جنس و فصل. پس جوهر می‌شود جنس عالی و ماهیتی است قائم به خود.

اما «حیوان». حیوان هم ماهیت است، آن هم قائم به خودش است، اما جوهر بسیط است، حیوان مرکب است. پس دو تا مثال زدیم برای ماهیتی که قائم به خودش باشد، منتها یکی بسیط است (مثال زدیم به جوهر)، یکی مرکب است (مثال زدیم به حیوان).

اما ماهیتی که قائم به محل باشد (یعنی جوهر نباشد، عرض باشد)، این هم برایش دو مثال داریم: یکی بسیط مثل «کیف»، یکی مرکب مثل «سواد».

کیف باز از مقولات است، مقولات عشر است و اجناس عالیه است. از اجناس عالیه است پس باید بسیط باشد، چون اجناس عالیه همشون بسیط‌اند. پس کیف باید بسیط باشد، در حالی که عرض است و قائم به محل است.

اما سواد. سواد هم عرض است، آن هم قائم به محل است، ولی مرکب است. مرکب است من اللون (که حالت جنسی دارد، یا بفرمایید به منزله جنس است) و قابض لنور البصر (که حالت فصلی دارد، بفرمایید که به منزله فصل است. چون برای عرض ما جنس و فصل قائل نیستیم، به منزله جنس و به منزله فصل قائل هستیم. عرض را در خارج بسیط می‌دانیم، چون در خارج بسیط است برایش جنس و فصل خارجی نیستیم، ما صورت خارجی نیستیم، جنس و فصل برایش می‌سازیم. یعنی چیزی که به منزله جنس است براش درست می‌کنیم و چیزی که به منزله فصل است. به همین جهت عرض می‌کنم لون به منزله جنس است، قابض لنور البصر به منزله فصل است. این مجموعه اجزاء برای این دو تا اجزاء‌اند برای سواد، مجموعه را می‌گوییم سواد. سواد می‌شود ماهیت مرکب من الجزئین).

پس کیف ماهیت بسیط، سواد ماهیت مرکب است. و هر دوتاشون هم محتاج به محل‌اند.

«قالَ: وَ هُما قَدْ يَقُومانِ بِأَنْفُسِهِما»

(و هما - این دو تا، یعنی ماهیت بسیط و مرکب - گاهی قائم به خودشون‌اند، یعنی جوهرند، متکی به محل نیستند).

«وَ قَدْ يَفْتَقِرانِ إِلَى الْمَحَلِّ»

(ولی قد یفتقران الی المحل. گاهی هم احتیاج به محل دارند، یعنی در یک محلی حلول می‌کنند، یعنی عرض‌اند).

«أَقُولُ: كُلُّ واحِدٍ مِنَ الْبَسِيطِ وَ الْمُرَكَّبِ»

(یعنی ماهیت بسیط و مرکب).

«قَدْ يَكُونُ قائِماً بِنَفْسِهِ»

(که به محل تکیه نمی‌کند، قائم به خودش است).

«كَالْجَوْهَرِ وَ الْحَيَوانِ»

(مثل جوهر که ماهیت بسیط است و قائم به خودش است، و حیوان که ماهیت مرکب است و قائم به خودش است).

«وَ قَدْ يَكُونُ مُفْتَقِراً إِلَى الْمَحَلِّ»

(یعنی کل واحد مفتقر است و محتاج است الی المحل).

«كَالْكَيْفِ وَ السَّوادِ»

(مثل کیف که ماهیت بسیط است و سواد که ماهیت مرکب است).

«وَ هُما ظاهِرانِ»

(و هما ظاهران. این دو تا ظاهرند. این دو تا یعنی چه وابسته و چه قائم به نفس، چه اونی که قائم به نفسه و چه اونی که افتقار به محل دارد، هر دوشون روشن‌اند، چه در ماهیت مرکب چه در ماهیت بسیط).

[نحوه احتیاج اجزای مرکب به محل]

مطلبی که باید گفته بشود این است که دو قسم مرکب داشتیم، دو قسم بسیط داشتیم. بسیط الان مورد توجه ما نیست، مرکب را می‌خواهم درباره‌اش توضیح بدهم. این دو قسم مرکب: یکی مرکب جوهری بود، یکی مرکب عرضی بود.

در مرکب جوهری که دارای لااقل دو جزء است (بالاخره مرکب جوهری دارای جزء است، لااقل نه، مرکب جوهری دارای دو جزء است)، آیا هر دو جزئش باید مستقل باشند تا مرکب مرکب جوهری بشود؟ یا کافی است یک جزئش مستقل باشد ولو جزء دیگر وابسته باشد؟

می‌فرمایند کافی است یک جزء مستقل باشد. در مرکب جوهری کافی است یک جزء مستقل باشد، یکی دیگر متکی باشد. مثلاً در انسان که مرکب جوهری است، مرکب است من الجنس (که حیوان است) و الفصل (که ناطق است). کدام مستقل است؟ ناطق. ن

اطق مستقل است و حیوان وابسته به ناطق است و متکی به ناطق است. هر دو مستقل نیستند. حیوان جنس است دیگر، جنس متکی به فصل است. ماده و صورت هم دارد انسان؛ صورتش حال است، ماده‌اش محل است. پس صورت متکی به محل است و ماده متکی نیست. اما از لحاظ دیگر توجه کنید: صورت بالفعل است، ماده بالقوه است. وقتی صورت بالفعل شد مستقل است، آن‌وقت ماده می‌شود متکی.

پس ما ماده را متکی می‌گیریم و صورت را مستقل. همان‌طور که فصل را که به جای صورت است مستقل گرفتیم و جنس را که به جای ماده است غیرمستقل گرفتیم. پس چه در خارج چه در ذهن (بعد روشن شد در ذهن چه جنس جای جنس و فصل است، فصل مستقل می‌گیرد؛ و در خارج که جای ماده و صورت است، صورت را مستقل می‌گیریم. مستقل نه به معنای اینکه حلول ندارد، صورت حلول دارد، مستقل بلکه به معنای اینکه تحصل بالفعل است. ماده بالقوه است. ماده را که بالقوه است وابسته می‌کنیم به بالفعل، چون هر بالقوه‌ای به بالفعل محتاج است. همچنین جنس را که مبهم است و تقریباً آن هم بالقوه است، وابسته‌اش می‌کنیم به فصلی که معین است و محصل است).

پس روشن شد که در مرکب جوهری یکی وابسته است یکی مستقل، و معلوم شد که کدام وابسته است کدام مستقل.

این بحث در مرکب جوهری بود. اما مرکب عرضی مثل سواد. این دو جزء دارد. این دو جزئش یا هر دو وابسته به محل‌اند، یا اینکه یک جزء وابسته به جزء دیگر است و آن جزء دیگر وابسته به محل است.

مثلاً در همین سواد دو جزء است: یکی لون، یکی قابض لنور البصر. محلش هم مثلاً فرض کنید دیوار. هر دو متکی به دیوارند؛ هم لون متکی به دیوار است، هم قابض لنور البصر متکی به دیوار است. مجموعه حلول کرده در دیوار. وقتی مجموعه حلول کرده در دیوار، می‌شود گفت این جزء و این جزء هر دو با هم حلول کرده. می‌شود این‌طور گفت. می‌شود این‌چنین گفت که لون که جنس است وابسته به فصل (یعنی قابض لنور البصر) است، و فصل به دیوار وابسته است و وابسته به محل است.

یک مثال زدم و در این مثال هر دو احتمال را گفتم. مثال سواد بود. یک بار گفتم سواد به هر دو جزء از جدار حلول کرده و محتاج به محل است. یک بار گفتم لون که جنس است محتاج است به قابض نور البصر (یعنی فصل)، فصل محتاج به محل است. دو مثال نکردم، یک مثال آوردم، دو مبناست. یک مثال دو مبنا در آن است.

«إِذا عَرَفْتَ هذا»

(یعنی وقتی دانستی که هر یک از بسیط و مرکب به دو قسم قائم به نفس و مفتقر تقسیم می‌شوند. درباره بسیطشون بحثی نمی‌کنیم، ولی درباره مرکب این توضیح را خواهیم داد).

«فَالْمُرَكَّبُ مِنَ الْأَوَّلِ»

(فالمرکب من الاول - یعنی از قسم اول که جوهر است، قائم به نفس هست).

«لا بُدَّ وَ أَنْ يَكُونَ أَحَدُ أَجْزائِهِ قائِماً بِنَفْسِهِ»«وَ الْآخَرُ قائِماً بِهِ»

(و دیگری قائم به این یک جزء دیگر باشد. عرض کردم فصل قائم به خودش است، یا صورت قائم به خودش است، ماده قائم به اوست).

«وَ الْمُرَكَّبُ مِنَ الثّانِي»

(و مرکب من الثانی - مرکب از قسم دوم، یعنی مرکبی که عرض باشد یا قائم به خودش نباشد بلکه مفتقر الی المحل باشد).

«لا بُدَّ وَ أَنْ يَكُونَ جَمِيعُ أَجْزائِهِ مُحْتاجاً إِلَى الْمَحَلِّ»

(این هم لابد و ان یکون جمیع اجزائه محتاجاً الی المحل. همه اجزا محتاج به محل‌اند. منتها نحوه احتیاج به یکی از این دو صورتی که عرض می‌کنیم).

« إما إلى ما حل فيه المركب»

(یا همشون احتیاج دارند به محل فیه المرکب - یعنی به محلی که مرکب در آن محل عروض کرده. همه محتاج آن محل‌اند، هر دو جزء محتاج به محل).

« أو البعض إليه»

(یا نه، بعضی از این دو جزء احتیاج به محل دارند).

« و الباقي إلى ذلك البعض.»

(و باقی - یعنی جزء دیگر - بعضی احتیاج دارند به محل (یعنی فصل این سواد احتیاج به محل دارد)، باقی که جنس سواد است احتیاج به این فصل دارد، احتیاج به این بعض دارد. پس بعضی از اجزای سواد احتیاج به محل دارند (آن بعض فصل است) و بعضی از اجزای سواد احتیاج به این دارند (یعنی بعض باقی‌مانده احتیاج به این بعض دارد، یعنی آن جنسی که باقی مانده احتیاج به این بعضی دارد که احتیاج به محل داشت). پس هر دو احتیاج به محل مستقیماً ندارند؛ یکی احتیاج به جزء دیگر دارد و آن جزء دیگر احتیاج به محل دارد. به هر حال هر دوشون محتاج به محل‌اند، ولی مستقیماً هر دو در محل حلول نمی‌کنند. پس تمام اجزا محتاج الی المحل‌اند.

مرکب من الثانی لابد ان یکون جمیع اجزائه محتاجاً الی المحل. همه اجزا محتاج محل‌اند، منتها به یکی از این دو صورت: یا هر دو احتیاج دارند به آنچه که مرکب در آن حلول کرده، یا بعضی که فصل است احتیاج دارد به آنچه که مرکب درش حلول می‌کند (یعنی به جدار) و باقی که جنس است احتیاج دارد به همین بعض (یعنی به فصل). پس فصل احتیاج به محل دارد ولی جنس احتیاج به محل ندارد، احتیاج به این فصل دارد و از طریق فصل احتیاج محل پیدا می‌کند. علی‌ای‌حال هر دوشون احتیاج محل دارند، منتها به این دو نحوی که گفته شد).

 

خب وارد مطلب بعدی می‌شویم. این مطلبی که الان تمام شد این بود که ما مرکب را و همچنین بسیط را به دو قسم تقسیم کردیم. بعد درباره مرکب بحثی کردیم، گفتیم مرکب جوهری حکمش این است و مرکب عرضی حکمش آن. همه مطالبی که قرار بود گفته شود در این قسمت گفته شد. حالا وارد متن بعدی می‌شویم.

« قال: و المركب إنما يتركب عما يتقدمه وجودا و عدما بالقياس إلى الذهن و الخارج»[2]

(این یک مطلب).

« و هو علة الغنى عن السبب »

(فبه اعتبار ذهنه بین و به اعتبار خارجه غنی. این هم مطلب دوم).

«وَ يَسْتَحِيلُ رَفْعُهُ»

(مطلب سوم که در کتاب ما جا افتاده، باید ضمیمه کنید. اگر کتابتون مثل کتاب من است باید ضمیمه کنید: «و یستحیل رفعه اما هو ذاتی له». این مسئله سوم است که در نوع کتاباتون فکر می‌کنم جا افتاده باشد، مثل کتاب من هست. «و یستحیل رفعه اما هو ذاتی له». بعد از اینکه این سومی را می‌گوید، می‌گوید «فتحصل خواص»).

خب خاصیت اول را من عرض بکنم. خاصیت اول این است که مرکب بالاخره دارای اجزائی است (حداقل دو جزء). این دو جزء مقدم‌اند بر مرکب وجوداً، و مقدم‌اند بر مرکب عدماً. چه این مرکب در خارج باشد و چه در ذهن باشد.

توجه کنید چند تا مطلب گفته شد:

۱. اجزا مقدم‌اند در خارج بر مرکب (یعنی بر کل)، هم به لحاظ وجودشون هم به لحاظ عدمشون.

۲. همچنین اجزا مقدم‌اند بر کل در ذهن، هم به لحاظ وجودشون هم به لحاظ عدمشون.

این مدعای ماست که در این مدعا خاصیتی برای جزء ذکر شده و آن خاصیت «تقدم» است. این تقدم هم به لحاظ وجود هست هم به لحاظ عدم هست، هم در خارج هست هم در ذهن.

توجه کنید که مطلب را توضیح بدهم. اجزا اولاً باید حاصل بشوند، بعداً کل حاصل بشود. قبلاً اجزا هستند، بعداً کل. مقدم‌اند اجزا، مؤخر است کل. تعبیرات مختلف دارد.

حالا آیا تقدم زمانی است یا تقدم رتبی؟

تقدم رتبی حتماً هست. هر جزئی بر کل تقدم رتبی دارد، زیرا سازنده کل است و هر سازنده‌ای بر ساخته شده تقدم رتبی دارد. پس اجزا بر کل تقدم رتبی دارند.

اما تقدم زمانی چیست؟

گاهی اتفاق می‌افتد که بعضی اجزا تقدم زمانی هم دارند (همه اجزا نه ها، بعضی اجزا). مثلاً فرض کنید که خدا بخواهد انسان را بیافریند. یک جزء حیوانه، یک جزء ناطقه. آیا اول حیوانیتش را می‌آفریند بعداً ناطقیتش را (جدا جدا)؟ یا اینکه نه، حیوان ناطق با هم آفریده می‌شود، در یک زمان آفریده می‌شود و با آفریده شدن حیوان ناطق انسان آفریده شده؟ مثلاً دومی درست است.

این‌طور نیست که خداوند حیوانیتش را بیافریند بعد از مدتی ناطقش بدهد. بلکه از اول انسان را انسان می‌آفریند، نه حیوان دیگر که بعد انسانش کند. از اول انسان می‌آفریند، یعنی حیوان و ناطق. پس این دو جزء زماناً با هم نیستند، زماناً با کل‌اند. یعنی وقتی حیوان ناطق آفریده شد، کل هم در همان لحظه آفریده شد. ولی رتبتاً اجزا مقدم بر کل‌اند.

اما فرض کنید شما می‌خواهید تختی بسازید. مثال دیگری: شما می‌خواهید تختی بسازید. چوبش از اول هست، مدت‌ها این چوب هست، تخت ساخته نشده. بعد شما تصمیم می‌گیرید بسازید. هیئت تختی برایش عارض می‌کنید، تخت ساخته می‌شود. بر این چوب هیئت تختی عارض می‌کنید، تخت ساخته می‌شود. یکی از دو جزء این تخت تقدم زمانی دارد، آن چوب است (یا به تعبیر دیگر ماده تخت است). جزء دیگر تقدم زمانی ندارد، صورت تقدم زمانی ندارد. با حصول صورت تخت حاصل می‌شود. این‌طور نیست که صورت حاصل بشود بعد از مدتی تخت درست بشود. تا صورت را عارض کردید بر این چوب‌ها تخت درست می‌شود. پس صورت تقدم زمانی بر کل ندارد (بر مرکب ندارد)، اما ماده تقدم زمانی دارد. هر دوشون تقدم رتبی هم دارند. ماده تقدم زمانی و رتبی دارد در این مثال، صورت تقدم رتبی تنها دارد، تقدم زمانی ندارد.

پس در تمام اینجاها تقدم رتبی برای جزء هست، اما تقدم زمانی برای بعضی اجزا در بعضی مرکبات هست، در بعضی هم نیست.

[پرسش و پاسخ: ماهیت تخت و چوب]

شاگرد: در شیء جدید ماهیت جدیدی عارض نشده؟

استاد: بله،

شاگرد: در شیء جدید یا ماهیت جدیدی نیست.صورت جدید عارض شده، یک ماهیت جدیدی ایجاد نشده، یعنی به اصطلاح جوهر عرضی...

استاد: تا حالا چوب بود، حالا تخته.

شاگرد: در جوهر عرضی فلسفه می‌کند، ما نمی‌گوییم ماهیت جدیدی، چون چوبمون چوب است، ماهیتی ندارد تازه.

استاد: چوب که چوب، بله چوب است، ولی الان قبلاً چوب بوده حالا تخته، یک ماهیت...

شاگرد: ماهیتش عوض نشده.

استاد: تخت ماهیتش با چوب فرق ندارد؟

شاگرد: چوب همون چوبه، فقط چهار...

استاد: چوبش همون چوبه، ولی این تخت الان با چوب...

شاگرد: صورت عارضیش که الان ما انتزاع می‌کنیم بودن...

استاد: صورت عارضی نفرمایید، برای تخت می‌شود جوهر، می‌شود صورت مقوم.

شما شکل را در نظر نگیرید، هیئت را من دارم عرض می‌کنم. شما سراغ بگذارید در فلسفه سراغ صورت شکل، شکل را کار ندارند. آن هیئتی که عارض می‌شود و تخت را درست می‌کند. تخت قوامش به چیست؟ قوامش به چوب است یا قوام به چوب و هیئت خاص است؟ چوب تنها که تخت نیست، چوب و هیئت خاص هر دو با هم تخت را درست می‌کند. و تخت هم ماهیت نیست غیر از چوب. درست است ماده‌اش چوب است، ولی تخت ماهیتی است غیر از چوب. این روشن نیست هم تخت با چوب فرق نیست؟ ماده‌اش چوب است، نه تخت همون چوب است.

شاگرد: یعنی ما دو تا شیء داریم: یک شیء چوب، یک شیء تخت. چوب قطعاً هست که نمی‌شود این کار...

استاد: الان تختی که شما ساختید، این را می‌گوییم چوب یا به آن می‌گوییم تخت؟ چی به آن می‌گوییم؟

شاگرد: خب ما ماهیتش چوب است. ما می‌آییم انتزاع میز بودن می‌کنیم.

استاد: انتزاع میز بودن می‌کنید؟ در واقع میز نیست، انتزاع می‌کنید؟ ببینید شما خودتون حرفاشون داخل ماهیت هم چوب است،

شاگرد: یعنی حرفی که...

استاد: ماهیتش چوب است یا ماده‌اش؟ بفرمایید.

ماده‌اش چوب است یا ماهیتش؟

شاگرد: حالا...

استاد: ماده‌اش چوب است یا ماهیتش؟

شاگرد: پس اگر رو میز بخواهد... می‌گویم انتزاعیه ما از این شکل نیست. اگر مثلاً یک‌خورده چیزش کوتاه بکنید صندلی می‌شود، مثلاً یک‌خورده ابعادش را...

استاد: میز، میز را می‌فرمایید انتزاعیه؟ ظاهراً ما همین‌جا اختلاف داریم. چه‌جوری میز را انتزاعی می‌گیری از این شیء؟

شاگرد: وصف این وصف میز بودن را انتزاع می‌کنیم.

استاد: لفظ نمی‌خواهم بگویم.

شاگرد: برنامه این است که به چوب چیزی اضافه نشده جز اینکه یک شکل جدیدی عارض شد، یعنی معمول بنده این...

استاد: چیزی اضافه نشده به چوب؟

شاگرد: اگر در بحث ماهیت جدید نداریم، یعنی مزاج یا...

استاد: شما به کجا نظر دارید؟ خودتون دارید مطلب را اصطلاح می‌کنید یا اصطلاحی در جایی خواندید؟

شاگرد: در جایی خواندم

استاد: حالا باید بیارید کتاب را که تخت چوب ماهیتشه. هیچ‌کس نگفته چوب ماهیتشه، چوب ماده‌شه.

شاگرد: آخه شما بحث را می برید در این شکل برای... ولی مثلاً بحث اینه که این چوب قبل از اینکه تخت بشود همون ماهیتی بشود، حالا هم که...

استاد: بازم دارید تکرار می‌کنید قبل از اینکه تخت بشود همون ماهیت، شما چوب را ماهیت دارید می‌گیرید و هیچ‌کی چوب را ماهیت نمی‌گیرد. چوب ماهیتش چوب است، اما برای تخت، برای تخت ماده است نه ماهیت. بله چوب خودش که نگاه کنید ماهیتی است که ماده‌اش عناصر است، ماده‌اش عناصر است صورتش صورت چوبی است. خود چوب را نگاه کنید ماهیتش چوب است، ولی تخت را نگاه کنید نمی‌گویید ماهیتش چوب است، می‌گویید ماده‌اش چوب است. شما اشتباهتون همین‌جاست که ماده تخت را می‌گویید ماهیت تخت، در حالی که ماده جزء ماهیت است.

شاگرد: بله به اصطلاح علل اربعه دارد که علل ماده‌اش است. ولی بحث اینه که ما اگر از قبل شروع می‌کنیم، یعنی از چوب شروع می‌کنیم... شما می‌فرمایید چوبی آنجا افتاده ساعت، ما این چوب را برمی‌داریم باهاش درست می‌کنیم. ماهیت چوب ظاهراً عوض نمی‌شود. خب...

استاد: بله ماهیت چوب عوض نمی‌شود که، من هم می‌گویم ماهیت چوب عوض نمی‌شود. شما وقتی چوب را برمی‌دارید باهاش تخت درست می‌کنید، ماهیت چوب همین چوب است. اما ماهیت تخت چیه؟ ماهیت تخت هم چوب است؟ ماهیت چوب را قبول داریم چوب است، اما ماهیت تخت چوب نیست، ماده تخت چوب است. این‌ها کلماتی است باید با دقت به کار برده بشود. شما می‌فرمایید ماهیت تخت چوب است، ولی درست نیست، ماده تخت چوب است. اگه ماده دارد پس یک صورتم دارد. این ماده قبلاً بوده ولی تخت نبوده، الان ما به آن صورت تختی دادیم تخت شده. قوام تخت به چوب است و به این صورت. صورت را بگیرید دیگر تخت نیست، صندلی چیز دیگر است، یک چوب‌هایی همین‌طوری. ولی صورت که این تخت را ساخته، تخت به این به ما اینکه تخت است قوامش به صورت است. می‌توانید شما ماده آهن به کار بیارید، می‌توانید ماده چوب به کار بیارید، ولی صورت این صورت است. چه در ماده آهن باشد چه در ماده چوب باشد. فرق بین تخت آهنی و تخت چوبی در ماهیتشه یا در ماده‌شه؟

شاگرد: در ماده‌شه.

استاد: شما می‌فرمایید در ماهیت. عرض می‌کنم الان خودتون مراجعه کنید به این کتابی که اسم بردید، می‌بینید آنجا از تعبیر به ماهیت نمی‌کند، حتماً مراجعه کنید تعبیر به ماده می‌کند.

خب در این مثال توجه کردید که تقدم جزء بر کل تقدم به زمان هم شد. در یک مثال دیگر که در این مثال تقدم ماده تقدم به زمان است، تقدم صورت تقدم به زمان نیست. مثال دیگر غیر تخت می‌زنم (مثال تخت مرکب صناعی بود، صناعی با صاد، یعنی صنعت این مرکب را درست کرد). یک مرکب طبیعی می‌خواهم مثال بزنم.

ماده بدن ما از عنصر ساخته شده (همه گفتند، قدیمی‌ها و جدیدی‌ها. منتها قدیمی‌ها گفتند از چهار تا عنصر ساخته شده، عنصراشم گفتند آب و خاک و آتش و هواست. جدیدی‌ها گفتند نه از بیش از این ساخته شده، عنصراشم چیزای دیگر است. اختلافشون در عنصره، ولی اختلافشون در این نیست که بدن مرکب از عناصر است. همشون قبول دارند که بدن مرکب از عناصر است، یعنی قدیم و جدید هر دو این مطلب را معتقدند که بدن از عناصر تشکیل شده).

عناصر ماده است، صورت انسانی که بر این بدن عارض شده و وارد شده (عارض که نه، وارد شده) این صورت است. ماده‌ها (یعنی عناصر) در جهان طبیعت موجود بودند قبل از اینکه در بدن انسان به کار گرفته شوند. بعداً خدا این‌ها را جمع کرد در بدن انسان به کارشون برد، صورت انسانی داد. تا صورت انسانی داد بدن انسان درست شد. پس این مواد قبل از اینکه مرکب درست شود وجود داشتند (قبل زمانی). ولی بعد که صورت براشون وارد شد، این‌ها مرکب را درست کردند. صورت قبل از مرکب نبود، با آمدنش مرکب را درست کرد. ولی مواد قبل از مرکب بودند زماناً. (عرض می‌کنم ها، همه ماده و صورت قبل رتبی هستند، اما قبل زمانی عرض می‌کنم ماده فقط قبل زمانی است، صورت قبل زمانی نیست. همان‌طور که در تخت ماده که تخته بود قبل زمانی داشت، قبلیت زمانی داشت، اما صورت قبلیت زمانی نداشت. در این مرکب طبیعی هم که الان مثال زدم دیدید که ماده (یعنی آن عناصر) تقدم زمانی داشتند، صورت تقدم زمانی نداشت، فقط تقدم رتبی داشت).

خب مطلب را جمع کنیم.

مطلب اینجا شد: در مثال‌های متعدد هم ملاحظه کردید دیدیم که اجزا همشون تقدم رتبی بر کل دارند. و اما تقدم زمانی فقط ماده ثانیه تقدم زمانی بر مرکب دارد. ماده ثانیه، ماده اولی هم تقدم هست. ماده اولی که هیولی است با صورت دوتایی با هم آفریده می‌شوند. این‌طور نیست که هیولی را خدا جدا بیافریند، صورت را بعداً بیافریند. ماده یک عنصر مرکب با صورتش هر دو با هم جمع می‌شوند و این عنصر و این عنصر درست می‌شود. (ما عنصر مرکب عرض کردم یعنی عنصری که مرکب از ماده و صورت است، ولی منظورم عنصر بسیط بود. عنصر بسیط آب، خاک است، هواست، آتش است به لسان قدیمی‌ها. این مرکب من المادة و الصورة، ولی در این حال بسیط گفته می‌شود. بسیط به اعتبار اینکه مثل بدن ما مرکب از چند عنصر نیست، یک عنصر خالی است، عنصر تک است، به آن می‌گوییم عنصر بسیط. ولی همین عنصر بسیط مرکب است من الهیولی و الصورة. هیولاش جدا آفریده نمی‌شود، صورتش جدا آفریده نمی‌شود، هر دو با هم آفریده می‌شوند. پس هیچ‌کدام تقدم زمانی بر مرکب ندارند، هر دو تقدم رتبی دارند).

آنجا که عرض کردم ماده تقدم زمانی دارد در جایی بود که ماده ماده ثانیه باشد، مثل چوب، مثل همین عناصری که می‌خواهند ماده بدن انسان واقع بشوند. این انسان می‌شود یک ماده، بدنش می‌شود ماده ثانیه.

پس توجه شدید که همه جا ما اجزای مرکب تقدم دارند در مرکب، منتها حالا تقدمشون زمانی است یا رتبی است این‌ها را توضیح دادم. چون دیگر از این به بعد می‌گوییم تقدم دارند، دیگر رتبی و زمانی را بحث نمی‌کنیم، به خاطر اینکه دیگر بحثش الان کامل شد.

پس این‌طور شد که اجزا تقدم دارند بر مرکب. یعنی چی؟ یعنی اگر اجزا همشون موجود بودند مرکب موجود می‌شود. پس در وجود اجزا باید باشند (به تعبیر توجه کنید: در وجود اجزا باید باشند تا مرکب موجود شود). اگر مرکب بخواهد موجود شود باید اجزاش باشند تا موجود شود. یک جزء را بردارید مرکب موجود نمی‌شود. پس در وجود اجزا مقدم‌اند بر مرکب.

حالا اگر یکی از اجزا را معدوم کردید، مرکب معدوم می‌شود. پس در عدم هم اجزا مقدم بر مرکب‌اند. یعنی عدم اجزا مقدم است بر عدم مرکب. اگر بخواهد مرکب را معدوم کنید باید جزء را معدوم کنید (یا همه جزء را یا یکیشون). پس در معدوم کردن اول باید جزء معدوم بشود (اول اول رتبه، مجرم گاهی هم ممکن است اول زمانی هم بگیرید. اول زمانی نمی‌شود اینجا در عدم، در وجود در عدم اول زمانی نمی‌شود، در وجود می‌شود چنانچه توضیح دادم).

پس در وجود اجزا باید همه باشند تا مرکب موجود بشود، و در عدم هم اگر مرکب بخواهد معدوم بشود باید همه اجزا معدوم بشوند یا یک جزء لااقل معدوم بشود. پس در عدم هم اجزا عدمشون مقدم است بر عدم مرکب، در وجود هم اجزا وجودشون مقدم است بر وجود مرکب.

چه در خارج چه در ذهن. در خارج که توضیح دادیم روشن است. در ذهن وقتی که تصور می‌کنید، بالاخره ذهنتون مطابق خارج است. اگر مطابق نباشد کذب است. از ذهن چون باید مطابق خارج باشد، همان اتفاقی که در خارج است در ذهن هم هست. در ذهن هم اجزا اول باید ترکیب داده بشوند تا کل درست بشود. شما اگر جنس و فصل نداشته باشید نوع ندارید. باید جنس را تصور کنید، فصل را تصور کنید، این دو تا را با هم مرکب کنید تا نوع درست بشود. در ذهن هم این اتفاق می‌افتد که جزء مقدم بر کل است، چه در وجود چه در عدم. چه از کل بخواهد موجود بشود در ذهن احتیاج دارد به اینکه اجزایش در ذهن موجود بشوند، بخواهد معدوم بشود در ذهن باید اجزایش در خارج (در ذهن) معدوم بشوند یا احد اجزایش معدوم بشود.

پس توجه کردید که چه در ذهن چه در خارج، وجود جزء مقدم می‌شود بر کل، عدم جزء مقدم می‌شود بر کل. این یکی از خاصیت‌های ثلاثه جزء است که اسمش را می‌گذاریم خاصیت تقدم.

تطبیق با متن کتاب:

« قال: و المركب إنما يتركب عما يتقدمه»

(مرکب مرکب می‌شود از جزئی که مقدم است بر مرکب).

«وُجُوداً»

(هم مقدم است، یعنی مرکب در وقتی وجود می‌گیرد که اجزاش قبلاً گرفته باشند. قبلاً عرض کردم قبلاً رتبی، در بعضی هم زمانی).

«وَ عَدَماً»

(و عدماً همین‌طور است. یعنی مرکب وقتی معدوم می‌شود که اجزاش معدوم شده باشد، یا اجزاش یا بعض اجزاش).

« بالقياس إلى الذهن و الخارج و هو علة الغنى عن السبب فباعتبار الذهن بين و باعتبار الخارج غني فتحصل خواص ثلاث واحدة متعاكسة و اثنتان أعم.»

(هم بالقیاس الی الذهن این حکم را داریم - یعنی حکم تقدم اجزا را - و هم بالقیاس الی الخارج این حکم تقدم اجزا را داریم. پس جزء در خارج و ذهن مقدم بر مرکب است، هم به لحاظ وجودش هم به لحاظ عدمش).

این خاصیت اول از سه خاصیتی است که ما برای جزء داریم. حالا شرح را توجه کنید.

« أقول: المركب هو الذي تلتئم ماهيته عن عدة أمور»

(اقول المرکب هو حقیقته - مرکب چیزی است که ماهیتش فراهم می‌شود، ملتئم می‌شود از چند امر که ما فرض کردیم دو امر).

« فبالضرورة يكون تحققه متوقفا على تحقق تلك الأمور»

(فبالضرورة - یعنی بالبداهة - یکون تحقق این مرکب متوقف علی تحقق تلک الامور - امور دیگر، که تا آن امور نباشند مرکب حاصل نمی‌شود. چون مرکب از آن امور درست می‌شود، پس متوقف بر آن امور هم هست).

«وَ الْمُتَوَقِّفُ عَلَى الْغَيْرِ مُتَأَخِّرٌ عَنْهُ»

(و متوقف علی الغیر متأخر عنه - یعنی از آن غیر. این قانون کلی است: هر چیزی که متوقف بر چیز دیگر باشد، از آن چیز دیگر باید مؤخر باشد. موقوف علیه مقدم است، موقوف مؤخر است. کل موقوف جزء موقوف علیه، پس کل مؤخر است و جزء مقدم است).

«فَالْمُرَكَّبُ مُتَأَخِّرٌ عَنْ تِلْكَ الْأُمُورِ»

(فالمرکب متأخر عن تلک الامور - یعنی از آن اجزا مؤخر است).

«فَيَتَأَخَّرُ عَنْ كُلِّ واحِدٍ مِنْها»

(فیتأخر این مرکب عن کل واحد منها - از این امور. مرکب از هر یکی از اجزا مؤخر است).

«فَكُلُّ واحِدٍ مِنْها مَوْصُوفٌ بِالتَّقَدُّمِ»

(بنابراین از آن طرف حساب کنید، هر یکی از اجزا می‌شوند مقدم. فکل واحد منها - یعنی از آن امور - موصوف به تقدم).

« في طرف الوجود ثم إذا عدم أحدها»

(اما فی طرف الوجود - یعنی وجودش مقدم است. چرا؟ چون وجود مرکب توقف داشت بر وجود این اجزا، پس وجود مرکب مؤخر شد، وجود اجزا مقدم شد. بنابراین اجزا در وجودشون با این بیان مقدم شدند).

حالا می‌خواهیم بپردازیم به عدمشون، ببینیم در عدم هم تقدم دارند بر مرکب یا نه؟ عرض کردیم آن هم دارد.

« إذا عدم أحدها لم تلتئم تلك الأمور»

(ثم اذا عدم احدها - اگر یکی از این امور معدوم شد - لم تلتئم الامور - این امور با هم التیام پیدا نمی‌کنند، فراهم نمی‌شوند، ترکیب نمی‌شوند).

«فَلا تَحْصُلُ الْمَاهِيَّةُ»

(و در نتیجه فلا تحصل الماهیة - یعنی آن مرکب. ماهیت یعنی آن مرکب. آن مرکب حاصل نمی‌شود. چرا؟ چون یک جزئش حاصل نیست).

« فيكون عدم أي جزء كان من تلك الأمور علة لعدم المركب»

(فیکون عدم جزء کان من تلک الامور علة لعدم المرکب. پس عدم هر یک از این امور که باشد علت می‌شود (علتاً خبر یکون است). یکون عدم جزء کان من تلک الامور عدم هر یک از این امور یکون علة لعدم المرکب. علت می‌شود برای عدم مرکب. این صغرا).

«وَ الْعِلَّةُ مُتَقَدِّمَةٌ عَلَى الْمَعْلُولِ»

(کبرا: و العلة متقدمة علی المعلول. هر علتی مقدم است بر معلول).

« فكل واحد من تلك الأمور موصوف بالتقدم في طرف العدم أيضا »

(پس هر یک از این امور موصوف به تقدم می‌شوند در طرف عدم، همان‌طور که در طرف وجود موصوف به تقدم شدند، در طرف عدم هم موصوف به تقدم می‌شوند ایضاً. ایضاً یعنی همان‌طور که در طرف وجود موصوف شدند).

« فقد ظهر أن جزء الحقيقة متقدم عليها في الوجود و العدم »

(فقد ظهر که جزء حقیقت - یعنی جزء هر حقیقتی، حقیقت یعنی ماهیت، جزء هر ماهیتی، هر ماهیت مرکبی - متقدم است بر آن حقیقت هم در وجود هم در عدم).

این مطلب تمام شد. اما گفتیم هم به لحاظ ذهن هم به لحاظ خارج. آن قسمت را الان علامه می‌خواهد توضیح بدهد. می‌گوید چون ذهن مطابق خارج است، اگر در خارج وجود تقدم دارد یا عدم تقدم دارد، در ذهن هم همین‌طور است. در ذهن هم وجود تقدم دارد و عدم تقدم دارد. وجود جزء تقدم دارد در ذهن بر کل، عدم جزء هم تقدم دارد در ذهن بر کل. یعنی همان حکمی که در خارج گفتیم در ذهن هم هست.

«ثُمَّ إِنَّ الذِّهْنَ مُطابِقٌ لِلْخارِجِ»

(ثم ان الذهن مطابق للخارج).

« فيجب أن يحكم بالتقدم في الوجود الذهني و العدم الذهني

(بنابراین فیجب ان یحکم به تقدم در وجود ذهنی و در عدم ذهنی، همان‌طور که حکم می‌شود به تقدم در وجود خارجی و عدم خارجی).

« فقد تحقق أن المركب إنما يتركب عما يتقدمه وجودا و عدما بالقياس إلى الذهن و الخارج.»

(فقد تحقق - می‌خواهد دو مرتبه عبارت خواجه را تکرار کند بعد از اینکه توضیحش داد، حالا همان عبارت خلاصه خواجه را تکرار می‌کند - فقد تحقق ثابت شد که مرکب مرکب می‌شود اما - یعنی از جزئی که - مقدم است بر این مرکب هم وجوداً هم عدماً، هم بالقیاس الی الذهن هم بالقیاس الی الخارج).

این خاصیت اول بود از سه خاصیتی که در این متن گفته شده. خاصیت دوم جلسه بعد.

[پرسش و پاسخ: وجوب و امکان]

شاگرد: وجوب هم مثل امکان امر...

استاد: بله، شما می‌فرمایید وجوب مثل امکان امر عقلی است. نگویید امر عقلی است، بگویید امر اضافی و نسبی است. مثل امکان امر نسبی است. همان‌طور که امکان دو طرف می‌خواهد، وجوب هم دو طرف می‌خواهد.

شما می‌پرسید که در خداوند وجوب هست، دو طرف چیست؟ من عرض می‌کنم به خداوند کار نداشته باشیم. به طور کلی وقتی ما می‌خواهیم وجوب را تبیین کنیم، می‌گوییم اگر شیئی را نسبت به وجود سنجیدید و دیدید اقتضای وجود دارد، بگویید که واجب است. شیء را نسبت به وجود می‌سنجیم، اگر اقتضا داشت می‌گوییم واجب است. پس وجوب هم توش سنجش هست، شیء را نسبت به وجود می‌سنجیم. منتها در خدا شیء با وجود یکی شده، و آنجا هم شما شیء را با وجود می‌سنجید باز وجوب می‌شود امری نسبی، امری که دو طرف می‌خواهد.

آنی که الان در ذهن شماست که عین ذات خداست، وجوب نسبی نیست. آن همان وجوبی است که ما از آن تعبیر می‌کنیم به تأکد وجود، می‌گوییم وجود متأکد. وجود متأکد را به آن می‌گوییم وجوب. این عین ذات خداست، این مورد بحث ما نیست. این در خارج هست، امر عقلی نیست، امر نسبی نیست، به دو طرف احتیاج ندارد. خود ذات واجب تعالی است که به آن می‌گوییم وجود متأکد، ازش تعبیر می‌کنیم به وجوب. پس وجوبی که در مورد واجب تعالی می‌گوییم، اگر با آن معنای اصلی باشد (یعنی نسبت ذات) به وجوب.

شاگرد: ممکن هم همین‌جوری...

نه، نباشه. چرا؟ آن ذات که خارج هست، امکان برای ذاتشه، برای وجودشه، نه برای...

استاد: بله، آن امکانی که برای ممکن هست حتماً بین شیء و وجود است و آن هم نسبی است. در وجوب تنهاست که ما وجوب را گاهی به معنای وجود متأکد می‌گیریم، گاهی به معنای نسبت می‌گیریم.

شاگرد: امکان وجودی پس چیه بین...امکان وجودی غیر از این امکان...

استاد: امکان فقری می‌فرمایید.

شاگرد: بله، امکان فقری یعنی...با ذات یعنی من...

استاد: یعنی صفت، این می‌شود صفت برای وجود. امکان فقری می‌شود صفت. حالا آن امکان نسبی نگیرید کار نداریم، ولی آن امکانی که معروف است آن امکان ماهوی است و آن امر نسبی است. اما در وجوب، اگر آن وجوبی بگیرید که در تقسیم مواد ثلاث پیدا می‌شود (می‌گویند مواد ثلاث وجوب است و امکان و امتناع)، این نسبی است. اما یک وقتی در مواد ثلاث نیست، وجوبی که عین خداست می‌خواهد ما بگوییم وجود متأکد.

شاگرد: شما می‌پرسید که اگر نوع ازلی باشد فردش هم... فرد چگونه فردش حادث است؟

استاد: جواب می‌دهم که ما که می‌گوییم نوع ازلی است، یعنی اولین فرد نداریم. نه اینکه می‌گوییم نوع ازلی است یعنی افرادش هم ازلی‌اند. افراد را اولین نمی‌دانیم، برای نوع اولین فرد قائل نیستیم. وقتی می‌گوییم نوع ازلی است، معناش این است که اولین فرد ندارد، فرد اول ندارد. نه اینکه افرادش ازلی‌اند؛ افراد حادث‌اند، منتها این تو این افراد حادث ما یک فردی را پیدا نمی‌کنیم بگوییم این اولین فرد است. قبل از او هم دوباره یک فرد دیگر بوده، قبل‌ترش هم یک فرد دیگر بوده و هکذا. و نوع هم در ضمن همین افراد موجود بوده. پس افراد از ازل شروع شدند، ولی هر وقت تک‌تک حساب کنید ازلی نیست.

شاگرد: تسلسل لازم میاد

استاد: تسلسل لازم میاد ولی تسلسل تعاقبی اشکال ندارد. پس اینکه فلاسفه نوع را ازلی می‌دانند ولی فرد را حادث می‌دانند با هم تنافی ندارد

شاگرد: اونام می‌گویند ماهیت ازآن...

استاد: ماهیت غیر فرد است

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo