« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

89/11/24

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله سوم در انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /احکام ماهیت بسیط و مرکب (اعتباری بودن و تباین)

 

موضوع: مقصد اول/فصل دوم/در ماهیت و لواحق آن/مساله سوم در انقسام ماهیت به بسیط و مرکب /احکام ماهیت بسیط و مرکب (اعتباری بودن و تباین)

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: احکام ماهیت بسیط و مرکب (اعتباری بودن و تباین)

(صفحه ۸۸، سطر سیزدهم)

«قال: و وصفاهما اعتباريان متنافيان و قد يتضايفان فيتعاكسان في العموم و الخصوص مع اعتبارهما بما مضى»[1]

در متنی که قرائت شد، دو حکم بیان می‌شود که مربوط به «ماهیت بسیط» و «ماهیت مرکب» است.

ما در مسئله سوم (المسألة الثالثة)، ماهیت را به دو قسم «بسیط» و «مرکب» تقسیم کردیم.

گفتیم که ماهیت مرکب عبارت است از ماهیتی که متقوم به اجزائش باشد و اجزاء، آن را می‌سازند؛ مانند «انسان» که مرکب است از «حیوان» و «ناطق». اجزای آن یکی حیوان (جنس) است و دیگری ناطق (فصل)، و این اجزاء آن ماهیت را تشکیل می‌دهند؛ پس ماهیت می‌شود مرکب.

و ماهیت بسیط را تعریف کردیم به آن ماهیتی که جزء ندارد.

همچنین توضیح دادیم که وقتی ما مرکب را داشته باشیم، بسیط را هم داریم؛ زیرا وقتی مرکب منحل می‌شود، به بسائط منتهی می‌گردد. اجزای مرکب اگر منحل نشوند، خودشان ماهیت بسیط هستند؛ و اگر اجزاء منحل شوند، یعنی دوباره خودشان مرکب باشند، باز تحلیل را ادامه می‌دهیم. اما بالاخره به جایی می‌رسیم که جزء دیگر منحل نمی‌شود؛ آنجاست که می‌گوییم این ماهیت، «ماهیت بسیط» است.

سوال: آیا منظور از اجزاء، اجزای جسمانی است؟

پاسخ: خیر، منظور اجزای ماهیت است (جنس و فصل). اگر جنس و فصل قابل تحلیل باشند، دوباره خودِ جنس می‌شود مرکب؛ اما اگر قابل تحلیل نباشند، می‌شوند بسیط.

به هر حال، اگر مرکبی داشته باشیم، این مرکب منتهی به بسیط می‌شود؛ زیرا مرکب از بسائط ساخته می‌شود. بنابراین، ماهیت بسیط هم خواهیم داشت.

این بحثی بود که در جلسه گذشته مطرح کردیم و ثابت نمودیم که هم ماهیت مرکب داریم و هم ماهیت بسیط.

اکنون می‌خواهیم دو مطلب را درباره ماهیت مرکب و بسیط طرح کنیم که در متن مصنف به هر دو اشاره شده است.

مطلب اول: عارض بودن و اعتباری بودنِ بساطت و ترکیب

سؤال این است: آیا «ترکیب» و «بساطت»، ذاتِ یک ماهیت هستند یا عارض بر ماهیت‌اند؟

آیا ماهیتی داریم به نام «بساطت» یا به نام «ترکیب»؟ به تعبیر دیگر، آیا ماهیتی داریم که ذاتش «بسیط بودن» باشد و یا ذاتش «مرکب بودن» باشد؟

یا اینکه ماهیت‌های ما اموری مانند انسان، حیوان، شجر، بقر و امثال‌ذلک هستند که بساطت یا ترکیب بر آن‌ها عارض می‌شود؟ یعنی ماهیت و ذات، چیزی است که گاهی بساطت پیدا می‌کند (بساطت بر آن عارض می‌شود) و گاهی ترکیب پیدا می‌کند (ترکیب بر آن عارض می‌شود).

می‌فرمایند که بساطت و ترکیب، «عارض» هستند و هیچ‌گاه ذاتِ شیء را تشکیل نمی‌دهند.

مثلاً فرض کنید که «کیفیت» یک ماهیت است؛ خب این کیفیت بسیط است، اما بساطت صفتِ آن است، نه خودِ ذات.

یا ذاتی مثل «انسان» را در نظر بگیرید؛ این ماهیت مرکب است، اما ترکیب صفتِ آن است، نه خودِ ذات. خودِ ذات، «انسان» است که صفتی دارد به نام ترکیب.

پس ترکیب و بساطت عارض‌اند، نه اینکه ذات شیء باشند. ما موجودی که اسم ذاتش «بسیط» باشد یا اسم ذاتش «مرکب» باشد، نداریم؛ بلکه موجودی داریم که اسمش هر چه هست (انسان، جوهر و...)، وصفِ بساطت را دارد یا وصفِ ترکیب را دارد.

بنابراین معلوم شد که ترکیب و بساطت عارض‌اند و این عوارض از «معقولات ثانیه» هستند.

چرا معقول ثانی‌اند؟ زیرا شما اول آن معروض (ذات) را تعقل می‌کنید، و بعداً این عارض (صفت) را تعقل می‌کنید. اول موصوف تعقل می‌شود، بعداً صفت. پس این ترکیب و بساطت می‌شوند معقول ثانی.این دو وصف (بساطت و ترکیب) با هم «تنافی» دارند.

یعنی اگر بر یک چیزی ترکیب عارض شد، دیگر بساطت بر آن عارض نمی‌شود؛ و به عکس، اگر بساطت عارض شد، دیگر ترکیب عارض نمی‌شود.

ممکن نیست یک شیء را داشته باشید که هم ترکیب بر آن عارض شود و هم بساطت؛ یعنی هم موصوف باشد به «أنّهُ مُرَکَّبٌ» و هم موصوف باشد به «أنّهُ بَسیطٌ».

این امر شدنی نیست؛ چون ترکیب و بساطت مقابلِ هم هستند (نقیض یا ملکه و عدم یا ضد). اگر بخواهند بر یک معروضِ واحد عارض شوند، لازم می‌آید که در یک معروض، دو شیء مقابل جمع شوند؛ و اجتماعِ دو شیء مقابل در یک شیء واحد محال است.

پس نمی‌شود یک شیء را هم متصف کرد به ترکیب و هم متصف کرد به بساطت. بنابراین بساطت و ترکیب، دو امرِ متنافین (ناسازگار) هستند که با هم جمع نمی‌شوند.

این مطلب اول بود که در این عبارت گفتیم. عرض کردم این عبارت مشتمل بر دو مطلب است؛ مطلب اولش همین بود که عرض کردم: ترکیب و بساطت دو وصف‌اند، دو عارض‌اند، معقول ثانی‌اند و با هم جمع نمی‌شوند (متنافین هستند).

تطبیق با متن کتاب

(صفحه ۸۸، سطر سیزدهم)

«قال المصنّف: وَ وَصفاهُما اعتِبارِیّانِ مُتَنافِیانِ»

۱. «وَ وَصفاهُما»: یعنی وصفِ ماهیت مرکب (که ترکیب است) و وصفِ ماهیت بسیط (که بساطت است).

اولاً تعبیر به «وصف» کرد؛ پس معلوم شد که این‌ها «ذات» نیستند. تعبیرِ خواجه نصیرالدین طوسی با عنایت بوده است؛ ایشان غرض داشته که تعبیر به «وصفاهما» کرده تا بفهماند که ترکیب و بساطت ذات نیستند، بلکه وصفی برای ذات‌اند؛ معروض نیستند، بلکه عارض‌اند.

۲. «اعتِبارِیّانِ»: یعنی در خارج موجود نیستند (وجود مستقل ندارند)، بلکه معقول ثانی‌اند و در عقل حاصل می‌شوند.

۳. «مُتَنافِیانِ»: یعنی در یک ماهیت جمع نمی‌شوند؛ یک ماهیت را نمی‌شود هم بگویید مرکب است و هم بگویید بسیط است.

من هر سه مطلب را در توضیحی که عرض کردم، بیان نمودم. مرحوم علامه حلی نیز هر سه مطلب را در توضیحش می‌آورد.

فقط مطلبی که من نگفته بودم، دلیل بر «اعتباری بودن» این دو وصف بود؛ که چرا این دو وصف اعتباری‌اند و در خارج موجود نیستند؟ (با اینکه ما مرکب را در خارج داریم و بسیط را در خارج داریم، ولی خودِ «ترکیب» و «بساطت» را در خارج نداریم). دلیلش را بیان نکردم که وقتی به آن رسیدیم، ان‌شاءالله عرض می‌کنم.

این مقدار از عبارت خواجه را خواندم؛ مقدار بعدش را (وَ قَد یَتَلازَمانِ...) چون هنوز توضیح ندادم، نمی‌خوانم و می‌رویم سراغ شرح.

«أقول: يعني أن وصف البساطة و التركيب اعتباريان عقليان»

مصنف قصد می‌کند که بگوید وصفِ بساطت و ترکیب، دو اعتبار عقلی هستند و ثبوت خارجی و وجود خارجی (مستقل) ندارند.

«عارِضانِ لِغَیرِهِما مِنَ الماهِیّاتِ»

این‌ها عارض‌اند برای غیرِ خودشان که آن غیر عبارت است از ماهیات. یعنی عارض بر ماهیات می‌شوند؛ ترکیب بر بعضی ماهیات عارض می‌شود و بساطت بر بعضی دیگر.

«إِذ لا مَوجُودَ هُوَ بَسیطٌ وَ مُرَکَّبٌ»

چرا عارض‌اند؟ زیرا ما موجودی نداریم که به ذاتش اشاره کنیم و بگوییم «این ذاتش بسیط است» یا «این ذاتش مرکب است».

یعنی ذاتی نداریم که خودِ آن ذات، «مرکب بودن» یا «بسیط بودن» باشد. مثلاً ذاتی داریم که «انسان» است و وصفش مرکب بودن است؛ یا ذاتی داریم که «جوهر» است و وصفش بسیط بودن است.

اما اینکه یک ذاتی داشته باشیم که آن ذات، خودِ مفهومِ «مرکب» یا «بسیط» باشد، نداریم. ذات ما چیز دیگری است (انسان، شجر، بقر و...) و ما بر این ذات، ترکیب یا بساطت را عارض می‌کنیم.

ما موجودی نداریم که خالصاً بسیط باشد (به معنای اینکه ذاتش بساطت باشد) یا خالصاً مرکب باشد. بلکه «انسانی» است که مرکب است، یا «جوهری» است که بسیط است.

ما «مرکبِ محض» که دیگر فقط مرکب باشد و انسان و امثال‌ذلک نباشد، نداریم. یا «بسیطِ محض» که فقط بسیط باشد ولی ماهیت دیگری مثل جوهر و کیف و امثال‌ذلک نباشد، نداریم. بلکه همیشه این مرکبِ ما همراه چیزی است؛ یعنی همراه با انسانیتِ انسان است که مرکب است.

«فالبساطة و التركيب لا يعقلان إلا عارضان »

پس بساطت و ترکیب تعقل نمی‌شوند مگر در حالی که عارض باشند. یعنی باید عارض باشند و خودشان نمی‌توانند ذات باشند.

«هما من ثواني المعقولات »

پس این دو (بساطت و ترکیب) از معقولات ثانیه هستند.

«هما من ثواني المعقولات »

بساطت و ترکیب از معقولات ثانیه هستند.

«مِنَ المَعقُولاتِ» اضافه‌اش اضافه صفت به موصوف است (یعنی معقولاتِ ثانیه).

معقولات ثانیه یعنی بعد از تعقلِ یک معقولِ اول (ماهیت)، این‌ها تعقل می‌شوند. اول شما انسانیت را تعقل می‌کنید، بعد ترکیبش را؛ یا اول جوهریت را تعقل می‌کنید، بعد بساطتش را.

وقتی می‌گوییم «ثوانی المَعقُولاتِ»، یعنی وجود خارجی ندارند. یک بار گفتیم «اعتباری‌اند» و یک بار گفتیم «معقولات ثانیه‌اند»؛ هر دو کلمه به معنای ذهنی بودن است. اعتباری یعنی در ذهن‌اند و در خارج نیستند؛ مقولات ثانیه هم یعنی باز هم در ذهن‌اند و در خارج نیستند.

حال به چه دلیل در خارج نیستند؟ به تعبیر دیگر، به چه دلیل «ثبوتی» (موجودِ مستقل در خارج) نیستند؟

به دلیل اینکه اگر ثبوتی باشند، «تسلسل» لازم می‌آید.

شما می‌گویید انسان در خارج هست و وصفش «ترکیب» است (یا وصفش بساطت است). در این مسئله بحثی نداریم.

اما سؤال این است: آیا خودِ این «ترکیب» در خارج هست یا نیست؟ آیا خودِ «بساطت» در خارج هست یا نیست؟

اگر بگویید «هست» (وجود مستقل دارد)، می‌گوییم: خب، این هم یک نوع ماهیت است دیگر. خودِ ترکیب ماهیت است، خودِ بساطت ماهیت است.

پس خودِ همین ماهیت (ترکیب/بساطت) هم باید معروض باشد و عارضی به نام «ترکیب» یا «بساطت» بر همین ترکیب و بساطتِ اول عارض شود.

دوباره این عارضِ دوم (که ترکیب یا بساطت است)، اگر بگویید در خارج موجود است، پس خودش یک ماهیت است. دوباره اگر ماهیت است، باید بر آن بساطت یا ترکیب عارض شود.

و هکذا تسلسل لازم می‌آید؛ چون این ماهیت (ترکیبِ اول) بر آن عارض می‌شود ترکیب یا بساطتِ دوم؛ دوباره خودِ آن ترکیب و بساطتِ دوم ماهیت‌اند و بر آن‌ها عارض می‌شود ترکیب یا بساطتِ سوم، و این سلسله تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد.

چون تسلسل باطل است، پس ثبوتی بودنِ ترکیب و بساطت هم باطل است.

بنابراین، ترکیب و بساطت ثابت فی الخارج و موجود فی الخارج نیستند، بلکه امری اعتباری و عقلی‌اند.

« لو كانا موجودين لزم التسلسل »

اگر ترکیب و بساطت دو امرِ موجود (خارجی) باشند (نه امرِ عارضیِ ذهنی و اعتباری)، لازم می‌آید تسلسل؛ و تسلسل باطل است. پس موجود بودنِ این دو در خارج باطل است و وجودِ اعتباری و ذهنی دارند.

«إِذا عَرَفتَ هذا، فَإِنَّهُما مُتَنافِیانِ»

تا اینجا «وَصفاهُما» را معنا کرد؛ یعنی بیان کرد که ترکیب و بساطت وصف‌اند برای ماهیت بسیط و مرکب (ضمیر «هُما» به ماهیت بسیط و مرکب برمی‌گشت). و همچنین بیان کردیم که اعتباری و ذهنی‌اند.حال می‌خواهیم بیان کنیم که «متنافیان» هستند.

وقتی شناختی که این دو تا وصف‌اند و شناختی که اعتباری هم هستند، پس بدان که این‌ها با هم منافات دارند.

چرا متنافی‌اند؟

«اذ لا يصدق على شي‌ء أنه بسيط و مركب »

زیرا بر هیچ شیئی (ماهیتی) صدق نمی‌کند که هم بسیط باشد و هم مرکب. این دو با هم جمع نمی‌شوند. چون جمع نمی‌شوند، پس متنافی‌اند.

«و إلا لزم اجتماع النقيضين فيه و هو محال»

وگرنه (اگر بر شیئی صدق کند که هم بسیط است و هم مرکب و در نتیجه شیء مجمعِ این دو وصف شود)، لازم می‌آید اجتماع نقیضین.

یعنی در شیء لازم می‌آید که دو امر متقابل (آن هم دو امر نقیض) جمع شوند.

«وَ هُوَ مُحالٌ»؛ و اجتماع نقیضین محال است.

چرا از بساطت و ترکیب تعبیر به «نقیضین» کرد؟

با اینکه به ظاهر هر دویشان وجودی‌اند و دو امر وجودی که نقیض نیستند (در تناقض یکی باید وجودی باشد و یکی سلبی). در حالی که ترکیب و بساطت هر دو امر وجودی‌اند، چطور تناقض دارند؟

توجه کنید؛ وحدت و کثرت با هم تناقض دارند، فردیت و زوجیت با هم تناقض دارند؛ با اینکه هر دویشان وجودی‌اند.

علتش این است که یکی از آن‌ها به سلب برمی‌گردد.

مثلاً «فرد» یعنی «لا زوج»؛ آنگاه زوج با لا زوج تناقض دارد. یا «زوج» به معنای «لا فرد» است؛ آنگاه فرد با لا فرد تناقض دارد.

در واحد و کثیر هم همین‌طور است؛ واحد به معنای «لا کثیر» است. آنگاه واحد (لا کثیر) با کثیر تناقض دارد. یا کثیر به معنای «لا واحد» است؛ آنگاه واحد با کثیر (لا واحد) تناقض دارد.

در مانحن‌فیه (بحث ما) هم همین‌طور است:

«ترکیب» به معنای «لا بساطت» است (مرکب یعنی لا بسیط). وقتی بسیط با لا بسیط سنجیده شود، تناقض دارد.

یا «بسیط» به معنای «لا ترکیب» است (بسیط یعنی لا مرکب). آنگاه مرکب با لا مرکب تناقض دارد.

پس اینکه این دو امر ثبوتی را متناقضان دید، به خاطر این است که یکی از این دو را به سلب برمی‌گرداند؛ آن یکی که می‌شود سلبی، با آن یکی دیگر که به سلب برنگشته (وجودی است)، تناقض پیدا می‌کند.

خب، مطلب اول که در این متن آمده بود تمام شد. این مطلب مشتمل بر سه امر بود:

۱. ترکیب و بساطت وصف‌اند.

۲. اعتباری‌اند.

۳. متنافی‌اند.

هر سه را خواجه در این عبارتِ کوتاه آورد و مرحوم علامه توضیح داد.

مطلب دوم: اقسام بساطت و ترکیب (حقیقی و اضافی)

مرکب و بسیط گاهی «حقیقی» هستند و گاهی «اضافی».

یعنی گاهی ممکن است شما شیئی را «مرکب حقیقی» ببینید با یک اعتبار، و «مرکب اضافی» ببینید با اعتبار دیگر. یا شیئی را «بسیط حقیقی» ببینید با یک اعتبار، و «بسیط اضافی» ببینید با اعتبار دیگر.

توضیح این مطلب نیازمند آن است که اولاً منظور از مرکب حقیقی و بسیط حقیقی روشن شود، و ثانیاً منظور از مرکب اضافی و بسیط اضافی توضیح داده شود تا بعداً بتوانیم بحث‌های دیگری را (مانند تلازم و تعاکس) مطرح کنیم.

۱. بسیط حقیقی و مرکب حقیقی

بسیط حقیقی: آن ماهیتی است که جزء ندارد.

مثلاً «مقولاتِ عَشر» (ده‌گانه) که اجناسِ عالی هستند، گفته‌اند جزء ندارند. همه‌شان بسیط‌اند؛ جوهر بسیط است، کیف بسیط است، کمّ بسیط است و همچنین بقیه مقولات.

این‌ها جنس و فصل ندارند. اگر جنس و فصل داشتند که خودشان «جنس عالی» نبودند. جنس عالی یعنی بالاترین جنس. اگر برای این جنس عالی شما جنس بیاورید، دیگر این جنس عالی نیست، بلکه آن جنسِ بالاترش می‌شود جنس عالی.

با اینکه گفتند جوهر جنس عالی است، پس معلوم است که دیگر جنس ندارد. اگر جنس ندارد، پس مرکب نیست (مرکب از جنس و فصل نیست)؛ پس بسیط است.

بنابراین مقولات عشر همگی ماهیت‌های بسیط‌اند (جزء ندارند)؛ این می‌شود «بسیط حقیقی».

مرکب حقیقی: عبارت است از ماهیتی که دارای جزء است.

مثل «انسان»؛ انسان دارای جزء است و مرکب از جنس و فصل است، پس می‌شود مرکب. این می‌شود «مرکب حقیقی».

بنابراین مرکب حقیقی و بسیط حقیقی روشن شد:

بسیط حقیقی: ما لا جُزءَ لَهُ.

مرکب حقیقی: ما لَهُ جُزءٌ.

این روشن است و اگر توضیح هم نمی‌دادیم معلوم بود.

بسیط اضافی و مرکب اضافی

اما مرکب اضافی و بسیط اضافی چیست؟

دقت کنید؛ این را توضیح بدهم که بقیه احکامی هم که بعداً خواستیم مطرح کنیم، مبتنی بر این مطلب است. این مطلب باید توضیحش کامل باشد تا خوب روشن شود و مطالب بعدی قابل فهم گردد.

بسیط اضافی: یعنی چیزی که نسبت به یک مرکب، بسیط است.

ولو حقیقتاً (فی‌نفسه) دارای جزء باشد، ولی وقتی نسبت به یک مرکبِ مخصوص می‌سنجید، می‌بینید نسبت به او بسیط است؛ یعنی «جزءِ آن مرکب» قرار گرفته است.

دقت کنید که عرض می‌کنم: جزءِ آن مرکب قرار گرفته، پس نسبت به آن مرکب بسیط است.

مثال: «حیوان» جزءِ انسان است. حیوان را می‌گوییم بسیط (نسبت به انسان).

ولی خودِ حیوان را اگر تشریح کنید، می‌بینید می‌شود «جسمِ نامیِ متحرکِ بالارادهِ حساس»؛ این همه اجزاء دارد. ولی نسبت به انسان بسیط است.

چرا؟ چون انسان دارای حیوانیت است (یک جزء) و ناطقیت است (جزء دوم). پس انسان دو جزء دارد که یک جزئش حیوان است. حیوان در کنارِ جزء دیگر، انسان را تشکیل داده است. پس نسبت به انسان جزء است و انسان نسبت به او مرکب است.

خب، شما اگر حیوان را نسبت به انسان بسنجید، می‌گویید «بسیط اضافی» است. با اینکه همین حیوان همان‌طور که اشاره شد، گاهی ماهیت «بسیطِ اضافی» است؛ مانند «حیوان» نسبت به «انسان».

توجه کنید که همین حیوانی که بسیط اضافی است، خودش «مرکبِ حقیقی» است؛ زیرا بالاخره دارای جزء است (جسم نامی، حساس و...). پس حقیقتاً مرکب است.

بنابراین، «بسیط اضافی» یعنی چیزی که نسبت به یک مرکبِ مخصوص، جزء باشد و نسبت به او مرکب نباشد (یعنی خودش مرکبِ از آن کل نباشد)، ولو اینکه خودش فی‌نفسه مرکب باشد.

پس «بسیط اضافی» به معنای «ما لا جُزءَ لَهُ» (آنچه جزء ندارد) نیست؛ آن تعریف مربوط به «بسیط حقیقی» است. بسیط اضافی یعنی نسبت به مرکبی بسیط است (جزء آن است)، ولی خودش می‌تواند دارای جزء باشد و در نتیجه مرکب حقیقی باشد. پس معنای بسیط اضافی روشن شد.

اما «مرکب اضافی» چیست؟

مرکب اضافی همیشه باید «مرکب حقیقی» باشد، ولی قیدِ سنجش در آن دخیل است.

گاهی ما مرکب حقیقی را با آن جزء (بسیط اضافی) ملاحظه می‌کنیم و می‌سنجیم؛ در این صورت می‌شود «مرکب اضافی».

اما گاهی ما آن را با اجزاء نمی‌سنجیم و ملاحظه نمی‌کنیم؛ در این صورت دیگر مرکب اضافی نیست، بلکه فقط «مرکب حقیقی» است.

مثلاً خودِ «انسان» را ملاحظه کنید؛ این ماهیت، مرکب حقیقی است (یعنی واقعاً دارای دو جزء حیوان و ناطق است). اما اگر آن را با اجزائش نسنجید، دیگر مرکب اضافی نامیده نمی‌شود. اگر با اجزاء سنجیدید و گفتید «این مرکبِ حقیقی این دو جزء را دارد»، آنگاه می‌شود مرکب حقیقی که اضافی هم هست (یعنی سنجیده شده، اضافه شده و مقایسه شده است).

اما گاهی شما خودِ انسان را ملاحظه می‌کنید که دارای دو جزء است، ولی سنجشی انجام نمی‌دهید؛ این مرکب حقیقی است، ولی اسمش مرکب اضافی نیست.

تا اینجا معلوم شد که مرکب اضافی چیست. مرکب اضافی بدون جزء نیست؛ حتماً باید مرکب حقیقی باشد، منتهی مرکب حقیقی را اگر با اجزائش نسنجیدید، اضافی نمی‌شود و اگر سنجیدید، می‌شود مرکب اضافی.

از این نکته می‌خواهیم استفاده کنیم و یک قاعده منطقی استخراج نماییم:

۱. قضیه «کُلُّ مُرَکَّبٍ إِضافِیٍّ فَهُوَ مُرَکَّبٌ حَقیقیٌّ» (هر مرکب اضافی، مرکب حقیقی است)، صادق است.

۲. اما قضیه عکس آن، یعنی «کُلُّ مُرَکَّبٍ حَقیقیٍّ فَهُوَ إِضافِیٌّ»، صادق نیست.

زیرا ممکن است چیزی مرکب حقیقی باشد ولی اضافی نباشد (یعنی وقتی که با اجزاء سنجیده نشود). پس نمی‌توانیم بگوییم هر مرکب حقیقی، اضافی است؛ برخی مرکب‌های حقیقی هستند که چون سنجیده نشده‌اند، اضافی نیستند.

پس این دو قضیه را به خاطر بسپارید: موجبه کلیه اول (هر اضافی، حقیقی است) را داریم، ولی موجبه کلیه دوم (هر حقیقی، اضافی است) را نداریم. بعداً از این مطلب استفاده مهمی خواهیم کرد.

این مقداری که توضیح داده شد، فقط مفاهیم «مرکب اضافی» و «بسیط اضافی» را تبیین کرد و هنوز احکامشان (تلازم و تعاکس) بیان نشده است. ما مرکب حقیقی و بسیط حقیقی را شناخته بودیم، اکنون با این بیان، اقسام اضافی را هم شناختیم و مثال زدیم.

معنای اضافی بودن این است که یکی نسبت به دیگری سنجیده می‌شود.

«و قد يتضايفان»

(و گاهی این دو متضایف می‌شوند / اضافی می‌شوند).

یعنی گاهی مرکب و بسیط، می‌شوند «مرکب اضافی» و «بسیط اضافی». پس گاهی حقیقی‌اند و گاهی اضافی. بحث‌های قبلی در مورد بساطت و ترکیب حقیقی بود، الان می‌خواهیم اضافی را طرح کنیم.

«أعني يؤخذ البسيط بالنسبة إلى مركب مخصوص»

بسیط اخذ می‌شود نسبت به یک مرکبِ مخصوص.

نه اینکه ذاتاً بسیط باشد (می‌خواهد ذاتاً بسیط باشد یا نباشد)؛ بلکه نسبت به یک مرکبی می‌بینیم بسیط است (جزء آن است). به این می‌گوییم «بسیط اضافی».

حالا چه بسیط حقیقی هم باشد و چه حقیقتاً مرکب باشد (و بسیط نباشد)، ولی وقتی با یک مرکب دیگر سنجیده شد و نسبت به او بسیط (جزء) دیده شد، به آن می‌گوییم بسیط اضافی.

مثلاً «حیوان» را نسبت به «انسان» (که یک مرکب مخصوص است) بسیط می‌بینیم؛ چون حیوان جزءِ انسان است، اما انسان جزءِ حیوان نیست. (انسان جزئیِ حیوان هست، یعنی مصداق آن است، ولی جزءِ آن نیست. حیوان جزء است، یعنی جنس است).

پس حیوان جزءِ انسان است، اما انسان جزءِ حیوان نیست، بلکه فرد و نوعی برای حیوان است.

« فيكون بساطته باعتبار كونه جزءا من ذلك المركب »

پس بساطتِ این شیء (بسیط اضافی) به اعتبار این است که جزئی از این مرکبِ مخصوص شده است.

«لا أنه لا جزء له »

نه به اعتبار اینکه «جزء ندارد». اگر بگوییم جزء ندارد، این معنای «بسیط حقیقی» است. بلکه می‌گوییم بسیط است چون نسبت به آن مرکبِ فوقش (مافوقش) سنجیده شده است.

پس بساطتِ این بسیط، به اعتبار این است که جزئی از آن مرکب مخصوص است، نه به این اعتبار که برای آن بسیط جزئی نباشد.

«هو المركب المخصوص»

ضمیر «هُوَ» به «ذلِکَ المُرَکَّب» برمی‌گردد. یعنی آن مرکب، مرکبِ مخصوص است.

بنابراین عبارت را این‌طور معنا می‌کنیم: بساطتِ آن به اعتبار این است که این بسیط، جزئی است از آن مرکبی که «مرکب مخصوص» است. نه به این اعتبار که برای آن بسیط جزئی نباشد. تا اینجا بسیط اضافی توضیح داده شد.

«وَ یَکُونُ المُرَکَّبُ مُرَکَّباً بِاعتِبارِ القِیاسِ إِلَیهِ»[2]

و مرکب (مرکب اضافی)، مرکب خواهد بود به اعتبارِ قیاس و سنجشی که نسبت به آن بسیط (إِلَیهِ) پیدا می‌کند.

ممکن است چیزی مرکب حقیقی باشد، اما شما آن را به آن بسیط نسنجید؛ در این صورت مرکب اضافی نمی‌شود. اما اگر مرکب حقیقی بود و آن را با بسیط سنجیدید، این مرکب اضافی هم می‌شود.

پس حتماً مرکب اضافی باید «مرکب حقیقی» باشد. اگر دیدید هم مرکب حقیقی است و هم مرکب اضافی؛ حقیقی است به خاطر اینکه دارای اجزاء است، و اضافی است چون سنجیده شده است. اگر نسنجیدید، فقط مرکب حقیقی است و دیگر اضافی نیست.

پس «مرکب اضافی شدن» به اعتبارِ سنجش است و آن هم درباره مرکب حقیقی صدق می‌کند (بسیط حقیقی را اگر بسنجید، مرکب اضافی نمی‌شود).

«فَیَتَحَقَّقُ الإِضافَةُ بَینَهُما»

حال که دارید می‌سنجید (بسیط را با مرکب می‌سنجید تا بشود بسیط اضافی، و مرکب را با بسیط می‌سنجید تا بشود مرکب اضافی)، پس تحقق پیدا می‌کند اضافه و نسبت میان آن دو.

«فَیَتَحَقَّقُ الإِضافَةُ بَینَهُما»

اضافه میان این دو محقق می‌شود؛ آن یکی می‌شود «مرکب اضافی» و این یکی می‌شود «بسیط اضافی».

این توضیح کلی بود برای مرکب اضافی و بسیط اضافی. حال می‌خواهیم مثال بزنیم تا در ضمن مثال مطلب روشن شود.

«وَ هذا کالحَیوانِ»

و هذا یعنی این بسیط اضافی (و به تبع آن مرکب اضافی، چون وقتی بسیط اضافی را مشخص کردیم، از آن طرف مرکب اضافی هم مشخص می‌شود)، مانند «حیوان» است.

ضمیر «هذا» به بسیط اضافی برمی‌گردد، ولی به تبع، شامل مرکب اضافی هم می‌شود.

یعنی این بسیط اضافی مثل حیوان است که هرچند خودش جزء دارد (و مرکب حقیقی است)، اما چون نسبت به مرکبِ مخصوصی که «انسان» است جزء به حساب می‌آید، ما او را «بسیط اضافی» می‌نامیم.

«فإنه بسيط بالنسبة إلى الإنسان على معنى أنه جزء منه

حیوان جزءِ انسان است.

«فَیَکُونُ أَبسَطَ مِنهُ»

پس حیوان از انسان بسیط‌تر است؛ یعنی «بسیط اضافی» است.

وقتی سنجیدی، دیدی که این‌طور است؛ نه اینکه واقعاً (حقیقتاً) بسیط باشد (چون حیوان مرکب است)، بلکه از آن یکی (انسان) بسیط‌تر بود.

از آن طرف حساب کنید؛ انسان هم نسبت به حیوان می‌شود «مرکب». اگر انسان نسبت به حیوان سنجیده شود، می‌شود «مرکب اضافی»؛ و اگر سنجیده نشود، فقط «مرکب حقیقی» است.

«و إذا أخذ باعتبار التضايف تعاكسا مع اعتبارهما الأول»

مطلب بعدی این است که حکمِ این مرکب اضافی و بسیط اضافی را تبیین کنیم. من ابتدا مطلب را با مثال بیان می‌کنیم، سپس کلیت آن را عرض می‌کنم.

وقتی سلسله اجناس را ملاحظه می‌کنید؛ مثلاً از «جوهر» شروع می‌کنید تا به آخرین نوع برسید.

در مثالِ ما:

۱. جوهر (بالاترین جنس).

۲. پایین‌تر از او: جسم.

۳. پایین‌تر از این: جسم نامی.

۴. پایین‌تر: حیوان.

۵. پایین‌تر: انسان (که نوعِ اخیر است).

این سلسله را ملاحظه کنید:

انسان: مرکب حقیقی است.

حیوان: مرکب حقیقی است.

جسم نامی: مرکب حقیقی است.

جسم: مرکب حقیقی است.

جوهر: بسیط حقیقی است.

در این سلسله که ملاحظه کردید، یک دانه «بسیط حقیقی» داشتیم (جوهر) و چندین «مرکب حقیقی».

پیش‌تر گفتیم که بسیط اضافی با مرکب حقیقی جمع می‌شود (یعنی یک شیء می‌تواند هم مرکب حقیقی باشد و هم در عین حال بسیط اضافی باشد).

حال با این اعتبار جلو می‌آییم:

۱. جوهر: بسیط حقیقی است. بسیط اضافی هم هست، چون جزءِ جسم است. (از بالا بیاییم پایین). چون جزءِ جسم است، نسبت به پایین‌ترش جزء است، پس بسیط اضافی است.

۲. جسم: مرکب حقیقی است (بسیط حقیقی نیست)، ولی «بسیط اضافی» هست. چرا؟ چون نسبت به پایین‌ترش (جسم نامی) جزء است.

۳. جسم نامی: مرکب حقیقی است (بسیط حقیقی نیست)، ولی «بسیط اضافی» هست؛ چون نسبت به پایین‌ترش (حیوان) جزء است.

۴. حیوان: مرکب حقیقی است (بسیط حقیقی نیست)، ولی «بسیط اضافی» است؛ چون نسبت به انسان جزء است.

۵. انسان: مرکب حقیقی است. بسیط حقیقی نیست. بسیط اضافی هم نیست. چرا بسیط اضافی نیست؟ چون جزءِ چیزی قرارش نمی‌دهیم (نوع الانواع است).

(بله، اگر «شخص» را ملاحظه کنید، انسان می‌شود جزءِ شخص؛ آن وقت باز می‌شود بسیط اضافی نسبت به شخص. چون شخص عبارت است از انسان به علاوه عوارض مشخصه. پس در شخص می‌توانیم بسیط اضافی درست کنیم).

نتیجه‌گیری در باب «بسیط»:

در این سلسله‌ای که عرض کردم، چند تا «بسیط حقیقی» داشتیم؟ یک دانه (فقط جوهر).

اما چند تا «بسیط اضافی» داشتیم؟ خیلی زیاد (جوهر، جسم، جسم نامی، حیوان).

علتش چه بود؟ علتش این بود که بسیط اضافی با مرکب حقیقی جمع می‌شد. اما بسیط حقیقی با مرکب حقیقی جمع نمی‌شد.

آن جوهر که بسیط بود، دیگر مرکب نبود. آن بقیه هم که مرکب حقیقی بودند، بسیط (حقیقی) نبودند؛ لذا بسیط حقیقی بیش از یکی نشد.

اگر می‌توانستیم آن مرکب‌های حقیقی را هم بسیط حقیقی کنیم، بسیط حقیقی زیاد می‌شد؛ اما چون ما فقط بسیط حقیقی‌مان جوهر بود و آن مرکب‌ها را دیگر نتوانستیم بسیط (حقیقی) کنیم (به خاطر اینکه بساطت حقیقی با ترکیب حقیقی با هم تنافی داشتند و یک جا جمع نمی‌شدند)، لذا بسیط حقیقی منحصر شد به همان جوهر.

اما بسیط اضافی با مرکب جمع می‌شد؛ لذا توانستیم جسم، جسم نامی و حیوان را (که مرکب حقیقی بودند) بسیط اضافی هم بدانیم.

پس «بسیط اضافی» زیاد شد و «بسیط حقیقی» یکی بود (در این مثال).

بنابراین: «بسیط حقیقی، أَخَصّ (خاص‌تر) است از بسیط اضافی».

اخص یعنی مواردش کمتر است. بسیط حقیقی یک عنوان و مفهوم است، بسیط اضافی هم یک عنوان و مفهوم است. تحت عنوان بسیط حقیقی در این مثالِ ما یک فرد داخل بود، و تحت عنوان بسیط اضافی چندین فرد داخل بود.

پس بسیط اضافی شد «أَعَمّ» (عام‌تر) و بسیط حقیقی شد «أَخَصّ».

تا اینجا روشن شد که بینشان عموم و خصوص مطلق است. (هر بسیط حقیقی، بسیط اضافی هست؛ اما هر بسیط اضافی، بسیط حقیقی نیست).

پس در عموم و خصوص، عکسِ یکدیگرند: در حقیقی، بسیط اخص است و در اضافی، عکس (یعنی اعم) است.

در مرکب چگونه است؟ باز هم مثال را توجه کنید:

جوهر بسیط حقیقی بود. اما جسم، جسم نامی، حیوان و انسان، همگی «مرکب حقیقی» بودند. (همین چهار تایی که مرکب حقیقی‌اند). جوهر چه؟ جوهر اصلاً مرکب حقیقی نیست، پس کنارش می‌گذاریم.

این چهار تا که مرکب حقیقی بودند، اگر نسبت به اجزائشان سنجیده شوند، «مرکب اضافی» می‌شوند.

ولی توجه کنید که دایره «مرکب اضافی» کمتر از «مرکب حقیقی» می‌شود (یا مساوی با قید سنجش).

همان‌هایی که مرکب حقیقی‌اند، اگر نسنجیدشان، مرکب حقیقی هستند؛ اگر سنجیدید، هم مرکب حقیقی هستند و هم مرکب اضافی.

پس «مرکب حقیقی» دایره‌اش وسیع‌تر است و موارد بیشتری را شامل می‌شود (چون همه مرکبات، مرکب حقیقی‌اند، چه سنجیده شوند و چه نشوند).

اما «مرکب اضافی» مشروط به سنجش است. ممکن است بسنجید، ممکن است نسنجید. پس موارد اضافی (به لحاظ تحقق عنوان) خاص‌تر می‌شود.

پس:

حقیقی: عبارت است از آن که اجزاء دارد (چه سنجیده شود، چه نشود).

اضافی: عبارت است از آن که اجزاء دارد ولی سنجیده می‌شود.

پس توجه می‌کنید که در مرکب: «اضافی» خاص است (أَخَصّ) و «حقیقی» عام است (أَعَمّ).

در حالی که در بسیط برعکس بود (حقیقی اخص بود و اضافی اعم).

پس این‌ها «عکسِ یکدیگر» می‌شوند.

خلاصه دو مطلب:

من سنجیدم بسیط حقیقی را با بسیط اضافی؛ گفتم بسیط حقیقی اخص است و بسیط اضافی اعم است.

بعد آمدم سراغ مرکب؛ مرکب را هم گفتم اگر ترکیب حقیقی باشد اعم است، و اگر ترکیب اضافی باشد اخص است.

مرکب را هم با هم سنجیدیم و دیدیم که رابطه‌شان این است.

این یک معنا بود برای «عکس بودن». ولی در این معنا، عکس بودن خیلی روشن نمی‌شود (درست است من توضیح دادم و گفتم بسیط حقیقی اخص است و بسیط اضافی عکس او یعنی اعم است، ولی این خیلی طبق اصطلاح حرف زدن نبود).

حالا می‌خواهم اصطلاحی حرف بزنم. دقت کنید و در ذهنتان نگه دارید:

در بسیط: حقیقی‌اش «أَخَصّ» است و اضافی‌اش «أَعَمّ».

در مرکب: برعکس است؛ حقیقی‌اش «أَعَمّ» است در اینجا معنای «عکس بودن» (تَعاکُس) راحت‌تر فهمیده می‌شود.

اگر «بسیطِ حقیقی» و «بسیطِ اضافی» را در یک طرف قرار دهیم، و «مرکبِ حقیقی» و «مرکبِ اضافی» را در طرف دیگر بگذاریم و سپس وضعیت آن‌ها را نسبت به یکدیگر بسنجیم، مشاهده می‌کنیم که:

۱. در جانبِ بسیط: بسیطِ حقیقی «أَخَصّ» (خاص‌تر) است و بسیطِ اضافی «أَعَمّ» (عام‌تر) است.

۲. در جانبِ مرکب: مرکبِ حقیقی «أَعَمّ» است و مرکبِ اضافی «أَخَصّ» است.

بنابراین، رابطه این‌ها عکسِ یکدیگر است:

* در بسیط: حقیقی اخص است و اضافی اعم.

* در مرکب: حقیقی اعم است و اضافی اخص.

بر این اساس می‌توانیم دو قضیه در مورد بسیط و دو قضیه در مورد مرکب تشکیل دهیم:

الف) در مورد بسیط:

۱. «کُلُّ بَسیطٍ حَقیقیٍّ فَهُوَ بَسیطٌ إِضافِیٌّ» (هر بسیطِ حقیقی، بسیطِ اضافی است).

این قضیه موجبه کلیه صادق است. مثلاً «جوهر»، بسیط حقیقی است (چون واقعاً جزء ندارد)؛ و بسیط اضافی هم هست (چون جزءِ چیز دیگر، یعنی جزءِ یک مرکب مخصوص واقع می‌شود).

۲. «لَیسَ کُلُّ بَسیطٍ إِضافِیٍّ بَسیطاً حَقیقیّاً» (چنین نیست که هر بسیطِ اضافی، بسیطِ حقیقی باشد).

نمی‌توان گفت هر بسیطِ اضافی، بسیطِ حقیقی است. مثلاً «حیوان» بسیطِ اضافی است (نسبت به انسان)، ولی بسیطِ حقیقی نیست (چون خودش مرکب است).

بله، «جوهر» هم بسیط اضافی است و هم بسیط حقیقی. پس نمی‌شود گفت «هر» بسیط اضافی، حقیقی است؛ بلکه باید گفت: «بَعضُ البَسیطِ الإِضافِیِّ بَسیطٌ حَقیقیٌّ» (موجبه جزئیه).

نتیجه: وقتی موضوع را «بسیط حقیقی» قرار دادیم، موجبه کلیه درست کردیم (عام شد)؛ اما وقتی موضوع را «بسیط اضافی» قرار دادیم، نتوانستیم کلیت بدهیم. پس بسیط حقیقی «أَخَصّ» و بسیط اضافی «أَعَمّ» شد.

ب) در مورد مرکب:

در مورد مرکب، خلافِ حالتِ بسیط را داریم:

۱. «کُلُّ مُرَکَّبٍ إِضافِیٍّ فَهُوَ مُرَکَّبٌ حَقیقیٌّ» (هر مرکبِ اضافی، مرکبِ حقیقی است).

این قضیه موجبه کلیه صادق است.

۲. «لَیسَ کُلُّ مُرَکَّبٍ حَقیقیٍّ مُرَکَّباً إِضافِیّاً» (چنین نیست که هر مرکبِ حقیقی، مرکبِ اضافی باشد).

چون در مرکب حقیقی، اگر سنجش و اضافه‌ای در کار نباشد، عنوان «اضافی» محقق نمی‌شود. پس نمی‌توانیم بگوییم هر مرکب حقیقی، اضافی است. در اینجا باید بگوییم: «بَعضُ المُرَکَّبِ الحَقیقیِّ مُرَکَّبٌ إِضافِیٌّ» (موجبه جزئیه).

نتیجه: در مرکب، اگر «اضافی» را موضوع قرار دادید، موجبه کلیه صادق است؛ اما اگر «حقیقی» را موضوع قرار دادید، کلیت ندارد و باید جزئی بگویید. پس مرکب حقیقی «أَعَمّ» و مرکب اضافی «أَخَصّ» شد.

جمع‌بندی:

پس روشن شد که در بسیط، رابطه‌ای بین اضافی و حقیقی هست و در مرکب هم رابطه‌ای هست؛ و رابطه‌ای که در بسیط است، عکسِ رابطه‌ای است که در مرکب است.

(صفحه ۸۸، ادامه متن)

« و إذا أخذ باعتبار التضايف تعاكسا مع اعتبارهما الأول أعني الحقيقي عموما و خصوصا»

(و هرگاه این دو [بسیط و مرکب] به اعتبار تضایف اخذ شوند، به لحاظ عموم و خصوص عکسِ یکدیگر می‌شوند).

نکته ادبی در عبارت:

من عبارت را «أُخِذا» (به صیغه تثنیه مجهول) خواندم. در برخی نسخه‌ها ممکن است «أَخَذَهُ» یا «أَخَذَ» باشد که صحیح به نظر نمی‌رسد و معنا را دشوار می‌کند. اگر «أُخِذا» باشد، معنا راحت است: «هرگاه اخذ شوند این مرکب و بسیط...».

«مَعَ اعتِبارِهِما بِما مَضی»

(با اعتبار کردنِ آن دو نسبت به آنچه گذشت).

یعنی این تعاکس و عکس شدن زمانی رخ می‌دهد که وضعیتِ اضافیِ آن‌ها را با وضعیتِ اولشان (که حقیقی بودن بود) بسنجید.

«بِما مَضی» یعنی با آن معنایی که گذشت (معنای حقیقی).

مرحوم علامه حلی در شرح، به جای «بِما مَضی»، عبارت «اعتِبارُهُمَا الأَوَّل» را می‌آورد و تفسیر می‌کند. اعتبار اولشان همان «حقیقی بودن» بود؛ زیرا در ابتدای بحث، ما مرکب حقیقی و بسیط حقیقی را اعتبار کردیم و اکنون داریم اضافی را اعتبار می‌کنیم.

« و إذا أخذ باعتبار التضايف تعاكسا مع اعتبارهما الأول أعني الحقيقي عموما و خصوصا »

(و هرگاه اخذ شوند به اعتبار اضافه، عکس می‌شوند در عموم و خصوص با اعتبارِ اولشان [که حقیقی است]).

یعنی بسیط حقیقی و اضافی را یک طرف بگذارید و رابطه‌شان را ببینید؛ مرکب حقیقی و اضافی را هم طرف دیگر بگذارید و رابطه‌شان را ببینید. رابطه‌ای که در آن طرف دارید، عکسِ رابطه‌ای است که در این طرف دارید.

دلیل این تَعاکُس:

« و ذلك لأنهما بالمعنى الحقيقي متنافيان »

(و این [عکس شدن] بدین خاطر است که آن دو [بسیط و مرکب] به معنای حقیقی، متنافی و ناسازگارند).

چنانچه قبلاً گفتیم، بسیط حقیقی صدق نمی‌کند بر چیزی که مرکب حقیقی است (به همان معنای اول). این دو در یک جا جمع نمی‌شوند.

اما نکته کلیدی اینجاست:

شما می‌توانید «بسیط اضافی» را با «مرکب حقیقی» جمع کنید؛ چون بین بسیط اضافی و مرکب حقیقی تنافی نیست.

بنابراین، شما می‌توانید مرکب‌های حقیقی را تحتِ عنوان «بسیط اضافی» داخل کنید. (مثلاً جسم، جسم نامی و حیوان که مرکب حقیقی‌اند، همگی بسیط اضافی هم هستند).

از این طریق، «بسیط اضافی» عام می‌شود (چون شامل بسائط حقیقی و بسیاری از مرکبات حقیقی می‌شود)؛ در حالی که «بسیط حقیقی» خاص بود (فقط شامل بسائط محض مثل جوهر می‌شد).

مرکب حقیقی می‌تواند اضافی باشد (اگر سنجشی در کار باشد) و می‌تواند نباشد. پس مرکب حقیقی دایره‌اش وسیع‌تر است (چون هر جا مرکب اضافی هست، مرکب حقیقی هم هست؛ اما جاهایی هست که مرکب حقیقی هست ولی اضافی نیست).

ولی مرکب اضافی فقط یک قسم دارد و آن جایی است که حتماً مرکب حقیقی باشد و سنجیده هم شده باشد. پس مرکب اضافی کمتر می‌شود و مرکب حقیقی بیشتر.

لذا مرکب حقیقی می‌شود «أَعَمّ» و مرکب اضافی می‌شود «أَخَصّ».

این دقیقاً برعکسِ آن چیزی است که در بسیط داشتیم (که حقیقی اخص بود و اضافی اعم).

و دلیلش همان است که در متن اشاره شد: بسیط و مرکب به معنای حقیقی متنافی‌اند، اما در معنای اضافی قابلیت اجتماع و تداخل دارند که موجب تغییر دایره شمول آن‌ها می‌شود.

« لأن البسيط لا يصدق عليه أنه مركب بذلك المعنى »

(زیرا بسیط به آن معنا [معنای حقیقی]، صدق نمی‌کند بر او که مرکب است).

یعنی بسیط به معنای حقیقی (ما لا جُزءَ لَهُ)، با مرکب به معنای حقیقی (ما لَهُ جُزءٌ) قابل جمع نیست. «بِذلِکَ المَعنَی» یعنی معنای حقیقی؛ لذا بر بسیط حقیقی صدق نمی‌کند که مرکب باشد.

« و إذا أخذا بالمعنى الإضافي جوزنا أن يكون البسيط مركبا »

(اما اگر این دو [بسیط و مرکب] به معنای اضافی اخذ شوند، جایز است که [با هم جمع شوند]).

یعنی اگر بسیط را به معنای اضافی بگیریم، اجازه می‌دهیم که این بسیط، مرکب هم باشد.

زیرا بساطتِ این بسیط (اضافی)، به اعتبارِ ذاتِ خودش نیست تا با مرکب نسازد؛ بلکه به اعتبار این است که «جزءِ غیر» است.

وقتی ملاکِ بساطت، «جزء بودن» شد، این معنا با «مرکب بودن» می‌سازد. اگر ذاتش را بسیط (بی‌جزء) می‌دانستیم، دیگر نمی‌توانستیم به آن بگوییم مرکب؛ اما در اینجا ذاتش را بسیط نمی‌دانیم، بلکه می‌گوییم بسیط است چون جزءِ چیزی هست.

بنابراین، می‌تواند در همان حال که بسیط اضافی است، مرکب حقیقی هم باشد (مثل حیوان که مرکب است و جزءِ انسان است و به خاطر جزء بودنش، بسیط اضافی است).

« لأن بساطته ليست باعتبار نفسه بل باعتبار كونه جزءا من غيره و إذا جاز كون البسيط بهذا المعنى مركبا »

(و هرگاه جایز باشد که بسیط به این معنا [معنای اضافی]، مرکب باشد).

یعنی وقتی جایز شد که بسیط اضافی با مرکب جمع شود.

« كان أعم من البسيط بالمعنى الأول »

(پس این بسیط [اضافی]، اعم خواهد بود از بسیط به معنای اول [حقیقی]).

زیرا بسیط حقیقی (همان‌طور که متوجه شدید) فقط شامل یک فرد (مثل جوهر) شد، در حالی که بسیط اضافی چندین فرد را شامل شد (هم جوهر، هم جسم، هم حیوان).

پس بسیط اضافی «أَعَمّ» شد از بسیط حقیقی.

« فيكون المركب بهذا المعنى أخص منه بالمعنى الأول »

(در نتیجه، مرکب به این معنا [معنای اضافی]، اخص خواهد بود از مرکب به معنای اول [حقیقی]).

وقتی در جانبِ بسیط، اضافی اعم شد؛ در جانبِ مرکب قضیه برعکس می‌شود (عطف می‌شود). یعنی مرکب اضافی «أَخَصّ» می‌شود از مرکب حقیقی.

« فقد تعاكسا أعني البسيط و المركب في العموم و الخصوص باختلاف الاعتبار. »

(پس این دو [بسیط و مرکب] در عموم و خصوص عکسِ یکدیگر شدند، به سبب اختلافِ اعتبار).

توضیح نهایی تعاکس:

این دو عکسِ هم شدند؛ یعنی چه؟ یعنی بسیط و مرکب در عموم و خصوص جابه‌جا شدند.

* در بسیط: وقتی اعتبار را عوض کردیم (از حقیقی به اضافی)، دایره‌اش عوض شد. بسیط به اعتبارِ حقیقی بودن «أَخَصّ» بود؛ اعتبارش را عوض کردیم و اضافی کردیم، «أَعَمّ» شد.

* در مرکب: به اعتبارِ حقیقی بودن «أَعَمّ» بود؛ اعتبارش را عوض کردیم و اضافی کردیم، «أَخَصّ» شد.

پس به اختلافِ اعتبار، عموم و خصوص عوض شد.

* اضافی در بسیط، «عام» بود؛ حقیقی‌اش «خاص» شد.

* اضافی در مرکب، «خاص» بود؛ حقیقی‌اش «عام» شد.

* حقیقی در مرکب «عام» شد؛ اضافی در بسیط «عام» شد.

این معنای عبارت «تَعاکَسا عُمُوماً وَ خُصُوصاً» است.

خلاصه و جمع‌بندی نهایی مسئله

توجه فرمودید که در این عبارتی که مصنف فرمود، دو مطلب اساسی خواندیم:

۱. مطلب اول: وصفِ ترکیب و بساطت، اموری «اعتباری» (ذهنی) و در حقیقت «متنافی» (ناسازگار) هستند (در معنای حقیقی).

۲. مطلب دوم: گاهی ما بسیط و مرکب را «اضافی» می‌بینیم. در این صورت، رابطه آن‌ها عکس می‌شود (تَعاکُس در عموم و خصوص).

به این بیان که توضیح داده شد: اگر اضافی را با آن «اعتبارِ ما مَضی» (که اعتبار حقیقی بود) مخلوط کنید و بسنجید، عکس بودن (یَتَعاکَسان) را استفاده می‌کنید و می‌فهمید.

به مطلب بعدی ظاهراً نمی‌رسیم؛ ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo