89/11/23
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل دوم/في الماهية و لواحقها/مساله دوم /اقسام کلی و اعتبارات ماهیت (کلی طبیعی و عقلی)
موضوع: مقصد اول/فصل دوم/في الماهية و لواحقها/مساله دوم /اقسام کلی و اعتبارات ماهیت (کلی طبیعی و عقلی)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: اقسام کلی و اعتبارات ماهیت (کلی طبیعی و عقلی)
(صفحه ۸۷، سطر پنجم)
« قال: و قد تؤخذ لا بشرط شيء و هو كلي طبيعي موجود في الخارج و هو جزء من الأشخاص و صادق على المجموع الحاصل منه و مما يضاف إليه»[1]
پیش از این، بحث در باب «اقسام کلی» بود. قسم نخست عبارت بود از «ماهیت بِشَرطِ لا»؛ یعنی ماهیتی که مجرد از تمام خصوصیات و مقارنات لحاظ میشد. در مورد آن قسم بیان کردیم که چنین ماهیتی در خارج موجود نیست و جایگاهش تنها در ذهن است؛ زیرا هر چه در خارج وجود دارد، همراه با خصوصیات و عوارض است و ماهیتی که همراه با خصوصیات نباشد، نمیتواند در خارج محقق شود.
اکنون وارد قسم بعدی میشویم که عبارت است از «ماهیت لا بِشَرط» (نه بِشَرطِ لا).
تعریف ماهیت لا بِشَرط (کلی طبیعی)
در این اعتبار، ماهیت (مثلاً حیوان) را ملاحظه میکنیم در حالی که همراه با هیچیک از خصوصیات نیست، اما همراهی آن را با خصوصیات منع نمیکنیم. به عبارت دیگر، اجازه میدهیم که همراه با خصوصیات هم باشد.
البته در مقام لحاظ، آن را همراه با خصوصیات نمیبینیم و خالی از خصوصیات تصور میکنیم، ولی «شرط نمیکنیم» که حتماً خالی باشد (برخلاف بِشَرطِ لا). به طوری که این ماهیت میتواند همراه با عوارض باشد و میتواند نباشد. هرچند الان ما آن را همراه ندیدیم، اما این عدم لحاظ، به معنای شرط عدم نیست.
این اعتبار را «حقیقتِ لا بِشَرط» یا «ماهیتِ لا بِشَرط» مینامند که ما نام آن را «کلی طبیعی» میگذاریم.
بنابراین، کلی طبیعی عبارت است از: هر ماهیتی که همراه با خصوصیات ملاحظه نشده باشد، ولی ممنوع هم نباشد که همراه با خصوصیات محقق گردد.
وجه تسمیه:
چرا به این قسم، «کلی طبیعی» میگویند؟
زیرا این کلی، «طبیعتِ اشخاص» را تشکیل میدهد. ما در خارج اشخاصی داریم (مانند زید، عَمرو و بکر). این اشخاص دارای طبیعتی هستند و دارای خصوصیاتی. طبیعتِ این اشخاص، همان کلی طبیعی آنهاست. چون این کلی، طبیعتِ اشخاص را تشکیل میدهد، آن را «کلی طبیعی» نامیدهاند.
احکام سهگانه کلی طبیعی
برای کلی طبیعی، سه حکم وجود دارد:
۱. حکم اول: وجود خارجی
ماهیت لا بِشَرط (کلی طبیعی) در خارج موجود است.
این کلی همانطور که میتواند وجود ذهنی داشته باشد، در خارج نیز موجود است. این قسم مانند «ماهیت بِشَرطِ لا» نیست که لزوماً باید در ذهن باشد و در خارج وجود پیدا نکند.
استدلال بر وجود خارجی آن چنین است: وقتی شما «زید» را در خارج دارید، پس «انسان» را هم در ضمن آن دارید؛ یا وقتی انسان را دارید، کلیِ دیگری مثل «حیوان» را هم دارید. اینها همه در خارج موجودند.
بنابراین، اگر کلی به نحو «لا بِشَرط» اعتبار شود (که همان کلی طبیعی است)، حکم اولش این است که در خارج موجود است.
۲. حکم دوم: جزئیت برای اشخاص
این کلی، «جزءِ اشخاص» است.
هر شخصی از اشخاص (مثلاً انسان) را که در خارج ملاحظه میکنید، میبینید انسانی است همراه با خصوصیات مخصوص به خودش. پس این شخص، مرکب میشود از «انسانیت» (طبیعت) و «خصوصیات مخصوص» (عوارض).
یکی از اجزای این مرکب، همان انسانیت یا همان کلی طبیعی بود. پس هر شخصی که در خارج موجود است، کلی طبیعی جزئی از اجزای اوست و بقیه اجزایش نیز همان خصوصیات هستند.
بنابراین حکم دوم این است که کلی طبیعی، جزئی برای اشخاص است؛ زیرا اشخاص مرکباند از کلی طبیعی و خصوصیات.
۳. حکم سوم: صدق بر مجموع (شخص)
این کلی طبیعی میتواند بر «مجموع» (که همان شخص است) حمل شود و بر آن صدق کند.
منظور از مجموع، «کلی طبیعی به علاوه خصوصیات» است که ما به آن «شخص» میگوییم. کلی طبیعی میتواند بر این مجموعه حمل شود؛ همانطور که بر آن جزء (ذات) حمل میشود.
مثلاً میتوانیم بگوییم: «زید، انسان است» و «زید، حیوان است».
پس کلی طبیعی هم بر شخص حمل میشود و هم بر آن ماهیتِ لا بِشَرط.
پس توجه فرمودید که اگر ماهیت به نحو «لا بِشَرط» ملاحظه شود، به آن «کلی طبیعی» گفته میشود. در این هنگام، ما به خصوصیاتی که همراه آن است توجه نداریم (هرچند آن خصوصیات در خارج همراهش هستند).
تفاوت آن با «ماهیت بِشَرطِ لا» در این است که در بِشَرطِ لا، باید خصوصیات از ماهیت جدا میشدند (شرطِ عدم)، اما ماهیت لا بِشَرط، خصوصیات را همراه دارد، منتهی ما در مقام لحاظ به خصوصیات توجه نمیکنیم و خودِ ماهیتِ تنها را ملاحظه میکنیم.
تا اینجا دو قسم از اقسام کلی خوانده شد:
۱. ماهیت بِشَرطِ لا (که فقط در ذهن است).
۲. ماهیت لا بِشَرط (که همان کلی طبیعی است و احکام سهگانه آن بیان شد).
البته بعداً کلیات دیگر (کلی منطقی و عقلی) را نیز اضافه خواهیم کرد.
نکته قابل ذکر این است که وقتی در آخر فصل بخواهیم همه اقسام کلی را بشماریم، قسم اول (ماهیت بِشَرطِ لا) را معمولاً در شمارشِ اصلیِ کلیات (طبیعی، منطقی، عقلی) نمیآوریم؛ زیرا آن را یک کلیِ مستقلی که بخواهیم نام خاصی (مانند منطقی یا عقلی) برایش بگذاریم، نمیدانیم. لذا آن را صرفاً در تقسیم اولیه ذکر کردیم، وگرنه در تقسیمبندی نهاییِ مشهور، توجه زیادی به آن نمیشود و جزءِ کلیاتِ سهگانه قرار داده نمیشود.
تطبیق با متن:
(صفحه ۸۷، سطر پنجم)
« قال: و قد تؤخذ لا بشرط شيء »
گاهی ماهیت به نحو «لا بِشَرطِ شَیء» اخذ میشود (یعنی لا بِشَرط ملاحظه میگردد).
«وَ هُوَ کُلِّیٌّ طَبیعِیٌّ»
این ماهیت (لا بِشَرط)، نامش «کلی طبیعی» است.
ضمیر «هُوَ» را به «ماهیت» برگرداندیم و مذکر آوردیم؛ زیرا خبر (کُلِّیٌّ) مذکر است. وقتی مرجع ضمیر مؤنث باشد و خبر مذکر باشد، به اعتبارِ خبر میتوانیم ضمیر را مذکر بیاوریم؛ هرچند به اعتبارِ مرجع هم میتوانیم مؤنث بیاوریم، ولی رعایتِ خبر (همانطور که قبلاً گفته شد) اولی است.
این بیانِ ماهیتِ لا بِشَرط و ذکرِ نامش بود. حال میخواهیم احکامش را بیان کنیم.
۱. وجود خارجی:
«مَوجُودٌ فِی الخارِجِ»
اولین حکم این است که کلی طبیعی در خارج موجود است؛ چنانچه بیان کردیم.
جزئیت برای اشخاص:
«وَ هُوَ جُزءٌ مِنَ الأَشخاصِ»
دومین حکم این است که کلی طبیعی، جزئی از اشخاص است.
هر شخصِ خارجی را که ملاحظه کنید، میبینید کلی طبیعی یک جزءِ آن است. خصوصیاتِ شخصی هم جزءِ دیگر (یا اجزای دیگر) آن هستند. این شخص مرکب است از آن کلی طبیعی (مثلاً انسانیت) و آن خصوصیات (مثلاً کمّ و کیف و عوارض مخصوصه).
بنابراین میبینید که کلی طبیعی جزئی از اشخاص است؛ چون هر شخصی مرکب است از کلی طبیعی و خصوصیات.
صدق بر مجموع:
« و صادق على المجموع الحاصل منه و مما يضاف إليه»
حکم سوم این است که این کلی طبیعی صدق میکند بر مجموع.
مجموعی که ما نامش را «شخص» میگذاریم. مجموع یعنی چیزی که فراهم شده از دو چیز:
* «مِنهُ»: یعنی حاصل شده از خودِ کلی طبیعی.
* «وَ مِمّا یُضافُ إِلَیهِ»: و از چیزی که به کلی طبیعی اضافه میشود (یعنی همان خصوصیات).
پس «مجموع» یعنی آن چیزی که حاصل است از کلی طبیعی و اضافات به کلی طبیعی (مشخصاتی که به کلی طبیعی اضافه میشوند). آنگاه کلی طبیعی بر این مجموع صدق میکند.
توجه کنید که من قبل از اینکه شرحِ شارح را بخوانم، باید به این مطلب اشاره کنم:
ما «ماهیت بِشَرطِ لا» را (که قسم اول بود) در این مسئله مطرح کردیم و در جلسه گذشته خواندیم. «ماهیت لا بِشَرط» را هم در همین جلسه خواندیم. هر دو را هم گفتیم کلیاند.
اما یک قسم سومی هم برای ماهیت داریم که از آن تعبیر میکنیم به «ماهیت بِشَرطِ شَیء». این قسم را در این دو بخش نگفتیم و بعداً هم نخواهیم گفت.
چرا آن را ذکر نمیکنیم؟ با اینکه یکی از تقسیماتِ ماهیت، «بِشَرطِ شَیء» است (ماهیت تقسیم میشود به: بِشَرطِ لا، لا بِشَرط و بِشَرطِ شَیء).
پاسخ این است که: آن قسم دیگر «کلی» نیست. ماهیت بِشَرطِ شَیء، «شخص» است. ماهیت بِشَرطِ شَیء همان موجودِ مرکب و شخصِ خارجی است.
از آنجا که بحث ما در این مسئله دوم، «فی أَقسامِ الکُلّی» است، آن قسم جزو اقسام کلی نیست که ما در اینجا ذکرش کنیم. آن در جای دیگری به مناسبت بحث خواهد شد، ولی در اینجا جایش نیست؛ چون ما در این مسئله بحث از اقسام کلی داریم و ماهیت بِشَرطِ شَیء، شخص است نه کلی.
شرح و تبیین ماهیت لا بِشَرط (کلی طبیعی)
«أَقُولُ: هذا إِعتِبارٌ آخَرُ لِلماهِیَّةِ المَعقُولَةِ»
شارح میگوید: این اعتبارِ دیگری است برای ماهیتِ معقوله (غیر از اعتبارِ بِشَرطِ لایی که قبلاً گفتیم).
این اعتبارِ لا بِشَرطی، اعتبارِ دیگری است برای ماهیت. این اعتبار هم یک اعتبارِ عقلی است (در مقام لحاظ)، ولی در خارج ما این اعتبار را نداریم (به نحو انفکاک).
این اعتبار این است که ماهیت را « هو أن تؤخذ الماهية من حيث هي هي» اخذ کنی؛ یعنی از این جهت که این ماهیت، این ماهیت است، با قطع نظر از مقارناتش و با قطع نظر از خصوصیاتش.
« باعتبار التجرد و لا باعتبار عدمه »
نه اعتبار کنی تجرد را (که بشود بِشَرطِ لا)، و نه اعتبار کنی عدمِ تجرد را (که بشود بِشَرطِ شَیء).
نه تجرد را اعتبار کنی که بگویی هیچ قیدی نداشته باشد (که میشود ماهیت بِشَرطِ لا)، و نه عدمِ تجرد را اعتبار کنی که بگویی حتماً قید داشته باشد (که میشود ماهیت بِشَرطِ شَیء). هیچکدام از این دو اعتبار را نداری. در این صورت، ماهیت میشود «لا بِشَرط».
ماهیت لا بِشَرط را توضیح دادیم، حالا میخواهیم مثال بزنیم، بعد احکامش را بیان کنیم و بعد هم احکامش را (که از خارج گفته شد).
« کما يؤخذ الحيوان من حيث هو هو»
همانطور که حیوان اخذ میشود از این جهت که حیوان است (از این جهت که آن حیوان، حیوان است).
یعنی بدون اینکه قیدی همراهش بیاوریم.
«لا بِاعتِبارِ تَجَرُّدِهِ عَنِ الإِعتِباراتِ»
نه به اعتبارِ تجردش از اعتبارات (نه اینکه قید کنیم حتماً برهنه از اعتبارات باشد تا بشود ماهیت بِشَرطِ لا که قبلاً بحثش گذشت).
«بَل مَعَ تَجویزِ أَن یُقارِنَهُ غَیرُهُ»
بلکه با این تجویز (اجازه دادن) که مقارن شود با این ماهیت (با این شیء/کلی)، غیرِ او.
یعنی اجازه مقارنه بدهیم، ولی آن مقارنه را نبینیم.
(ضمیر «یُقارِنَهُ» و «غَیرُهُ» را به «شیء» برمیگردانیم که شیء همان ماهیت است. میتوانید به «کلی» هم برگردانید. اگر به ماهیت هم برگردانید، ولو مؤنث است، از نظر معنا اشکالی ندارد).
در حالی که تجویز میکنیم که مقارنِ این کلی باشد، غیرِ این کلی (یعنی غیرِ این کلی هم مقارن باشد)، ولو ما آن مقارن را نبینیم.
البته در این عبارتی که ما خواندیم، ضمیر «یُقارِنَهُ» و «غَیرُهُ» به «حیوان» برمیگردد؛ چون ما برای ماهیت مثال به حیوان زدیم. وقتی مثال به حیوان زده باشیم، ضمیر هم به خودِ حیوان برمیگردانیم که همان کلی، همان ماهیت و همان شیء است.
«بل مَعَ تَجویزِ أَن یُقارِنَهُ غَیرُهُ»
در حالی که اجازه میدهیم که مقارنِ این حیوان شود، غیرِ حیوان.
«مِمّا یَدخُلُ فِی حَقیقَتِهِ»
عبارت «مِمّا...» دارد «غَیر» را توضیح میدهد. آن غیری که همراه حیوان میتواند بشود، چیست؟
چیزی که در حقیقتِ حیوان دخالت دارد (یعنی جزءِ ذاتش است).
«مِمّا یَدخُلُ فِی حَقیقَتِهِ»
(آنچه در حقیقتِ حیوان داخل است).
یعنی آن چیزی که همراهِ حیوان میشود، منافی با حقیقتِ حیوان نیست، بلکه با حقیقتِ آن سازگاری دارد و میتواند داخل در حقیقتِ حیوان شود.
برخی امور هستند که همراهِ حیواناند و داخل در حقیقتِ او هستند (اجزاء ماهیت)؛ مانند «حسّاس»، «متحرک بالاراده»، «جسم بودن» و «نامی بودن». اینها داخل در حقیقتِ حیواناند.
اما امور دیگری هم داریم که بیرون از حقیقتِ حیواناند، ولی داخل در حقیقتِ «شخص» و «فرد» هستند (عوارض و مشخصات).
در «حیوانِ لا بِشَرط»، همه اینها را میتوان ضمیمه کرد. هم آنهایی که داخل در حقیقتِ حیواناند و هم آنهایی که خارج از حقیقتِ حیوان ولی داخل در حقیقتِ شخصاند؛ همه اینها را میتوان به حیوان ضمیمه کرد.
منتها در وقتی که ما داریم حیوان را «لا بِشَرط» ملاحظه میکنیم، هیچکدام از این ضمائم مورد توجه ما واقع نمیشوند (لحاظ نمیشوند)، و الا اگر ضمیمه شوند اشکالی نیست (چون شرطِ عدم نکردیم).
ممکن است شما یک شخصِ خارجی را که این ضمائم را همراه دارد ملاحظه کنید، سپس آن ضمائم را نادیده بگیرید (نه اینکه حذف کنید)؛ آن حقیقتِ لا بِشَرطی که باقی میماند، همان «کلی طبیعی» است.
«وَ هذا هُوَ الحَیوانُ لا بِشَرطِ شَیءٍ»
و این همان حیوانِ لا بِشَرطِ شَیء است (نه بِشَرطِ لا).
«وَ هُوَ کُلِّیٌّ طَبیعِیٌّ»
و این همان کلی طبیعی است.
چرا نام آن را «کلی طبیعی» گذاشتهاند؟
زیرا هر شیء خارجی را که شما ملاحظه کنید، میبینید که «طبیعتِ» آن، همین کلی است. بقیه امور، طبیعت نیستند، بلکه مشخصاتِ این طبیعتاند.
مثلاً شما «زید» را که ملاحظه میکنید، میبینید دارای طبیعتی است و دارای شخصیتی. طبیعتِ او همان ماهیتِ لا بِشَرطِ اوست که «انسانیت» باشد و ما از آن تعبیر به کلی طبیعی میکنیم. همان کلیای که طبیعتِ این شیء را تشکیل میدهد.
به خاطر اینکه طبیعتِ آن شیء را این کلی طبیعی تشکیل میدهد (و بقیه امور عوارضِ مشخصه هستند)، ما به چنین کلیای به اعتبار اینکه تشکیلدهنده طبیعت است، «کلی طبیعی» میگوییم.
« لأنه نفس طبائع الأشياء و حقائقها»
زیرا خودِ طبایعِ اشیاء، حقایقِ آنهاست.
اگر خودِ طبیعت را با قطع نظر از عوارضِ مشخصه ملاحظه کنید، میبینید همین ماهیتِ لا بِشَرط است. پس ما نام این ماهیتِ لا بِشَرط را به این مناسبت، «کلی طبیعی» میگذاریم.
تبیین احکام سهگانه کلی طبیعی
حال سه حکم برای این کلی طبیعی داریم که در این چند خط باقیمانده توضیح میدهیم (این سه حکم در متن مصنف هم اشاره شد):
۱. وجود خارجی کلی طبیعی
« هذا الکُلِّیُّ مَوجُودٌ فِی الخارِجِ»
این کلی در خارج موجود است. بیان و دلیل آن را هم عرض کردم.
دلیلش این است که شما «شخص» را در خارج دارید و شکی نیست که شخص در خارج موجود است. شخص دارای این طبیعت است؛ پس به اعتبارِ این شخصی که در خارج موجود است، این کلی طبیعی هم در خارج موجود است.
استدلال دقیقتر:
« فإن الحيوان المقيد موجود في الخارج و كل موجود في الخارج»
زیرا حیوانِ مقید (یعنی حیوان بِشَرطِ شَیء که همراه با خصوصیات است و همان شخص میباشد) در خارج موجود است.
این حیوانی که در خارج موجود است و شخص است، مرکب است از همین «کلی طبیعی» به علاوه «مشخصات».
خب، کلی طبیعی جزءِ اوست. قاعده این است که: «اگر چیزی در خارج موجود است، اجزائش هم در خارج موجود است». پس کلی طبیعی که جزءِ اشخاص است، در خارج موجود است.
پس حیوانِ مقید (شخص) در خارج موجود است و هر موجودِ خارجی، اجزائش هم در خارج موجودند. یکی از اجزای این شخص، این کلی طبیعی (مثلاً حیوان) است؛ پس حیوان هم در خارج موجود است.
« فإن أجزاءه موجودة في الخارج فالحيوان من حيث هو هو الذي هو جزء من هذا الحيوان موجود»
پس حیوان از آن جهت که حیوان است (یعنی همان عوارض و همراهانش دیده نشدند) که جزئی از این حیوانِ شخصی است و «مِن حَیثُ هُوَ هُوَ» ملاحظه شده، در خارج موجود است.
۲. جزئیت برای اشخاص
« وَ هذا الحَیوانُ جُزءٌ مِنَ الأَشخاصِ»
این حیوان (یعنی همین حیوانی که کلی طبیعی است، نه حیوانِ شخصی) جزئی است از اشخاصی که در خارج موجودند.
چون عرض کردم اشخاصی که در خارج موجودند، عبارتاند از همین کلی به علاوه عوارضِ مشخصه. پس این حیوان میشود جزءِ آن شخص.
۳. صدق بر مجموع
« وَ هُوَ صادِقٌ عَلَی المَجمُوعِ»
یعنی این کلی طبیعی (که در مثال ما حیوان بود) صدق میکند بر مجموع.
منظور از مجموع، «شخص» است. مجموع یعنی آن چیزی که مرکب است:
« و من قيد الخصوصية المضاف إليه»
مرکب است از خودِ همین کلی طبیعی و از خصوصیتی که اضافه میشود به این کلی طبیعی.
هر شخصی (هر مجموعی) مرکب است از دو چیز: یکی خودِ همین کلی طبیعی و دیگری خصوصیاتی که به این کلی طبیعی اضافه و ملحق میشوند.
این مجموع میتواند موضوع باشد برای کلی طبیعی، و کلی طبیعی بر او حمل شود و صدق کند.
مثلاً بگوییم: «زیدٌ إنسانٌ» یا «زیدٌ حَیوانٌ».
این سه حکم را در متن توضیح دادم و در شرح هم که روشن است.
این قسم دومِ کلی بود که ما از آن تعبیر کردیم به «ماهیت لا بِشَرط» و تعبیر دیگر کردیم که «کلی طبیعی» است و احکامش را بیان کردیم.
حال دو تا کلی دیگر باقی مانده که میخواهیم به آنها رسیدگی کنیم (غیر از کلی طبیعی که الان بیان شد).
مبحث: اقسام کلی (کلی منطقی و کلی عقلی)
حال دو قسم دیگر از کلی باقی مانده است: یکی «کلی منطقی» و دیگری «کلی عقلی».
پس از ذکر این دو قسم و اتمام مسئله، وقتی مجدداً بازمیگردیم و جمعبندی میکنیم، میگوییم کلیات ما سه قسم شدند: طبیعی، منطقی و عقلی.
همانطور که عرض کردم، آن قسم اول را که «ماهیت بِشَرطِ لا» بود، دیگر جزو حساب نمیآوریم؛ زیرا آن قسم نام خاصی ندارد، اما این سه قسم دیگر دارای نامهای خاص هستند.
اکنون به بیان و توضیح این دو قسم میپردازیم و بررسی میکنیم که جایگاه اینها کجاست؟ آیا در خارج یافت میشوند یا خیر؟
۱. کلی منطقی (الکلّی المنطقی)
کلی منطقی عبارت است از آن مفهومی که منطقدان به آن «کلی» میگوید.
دقت کنید؛ وقتی ما کلی منطقی را تعریف میکنیم، میگوییم: «مفهومی است که قابلیت صدق بر کثیرین دارد»
این مفهومِ «قابلیت صدق بر کثیرین»، بر ماهیت عارض میشود. هر ماهیتی (مثل انسان) قابل صدق بر کثیرین است؛ پس ماهیت میشود «معروض» و این قابلیت صدق بر کثیرین میشود «عارض».
ما به این عارض (یعنی همان مفهومِ قابلیت صدق)، «کلی منطقی» میگوییم.
چند تا کلی منطقی داریم؟
پاسخ این است که «یکی» بیشتر نداریم؛ منتهی معروضهای فراوانی دارد. کلی منطقی یعنی همین مفهومِ «قابلیت صدق». این مفهوم بر ماهیتهای بسیاری صدق میکند و مصادیقش فراوان است، ولی خودش (به عنوان یک مفهوم و تعریف) یک چیز بیشتر نیست.
پس کلی منطقی همان عارضی است که بر ماهیت وارد میشود.
کلی عقلی (الکلّی العقلی)
حال اگر «عارض» و «معروض» را با هم ملاحظه کردیم؛
در کلی منطقی، فقط به عارض (کلی) توجه کردیم و به معروض (ماهیت) توجه نکردیم. اما اگر عارض و معروض را با هم دیدیم، یعنی هم ماهیت را دیدیم و هم این قابلیت صدق بر کثیرین را که بر آن عارض شده است؛ مثلاً اینطور ملاحظه کردیم: «الإنسانُ الصّادِقُ عَلی کَثیرین» (انسانِ صادق بر کثیرین) یا «الإنسانُ القابِلُ لِلصِّدقِ عَلی کَثیرین».
اگر اینگونه ملاحظه کردیم، این میشود «کلی عقلی».
بنابراین، کلی عقلی مرکب است از: «ماهیت» به ضمیمه «کلی منطقی» (کلیِ عارض). به این مجموعه (عارض و معروض)، کلی عقلی میگوییم.
چند تا کلی عقلی داریم؟
به تعدادِ ماهیات. کلی منطقی یکی بود، ولی کلی عقلی متعدد است.
* «انسانِ قابل صدق بر کثیرین»، یک کلی عقلی است.
* «حیوانِ قابل صدق بر کثیرین»، دومی است.
* «کتابِ قابل صدق بر کثیرین»، سومی است.
شما میتوانید به تعداد ماهیتها، کلی عقلی داشته باشید؛ یعنی به همان تعداد که کلی طبیعی دارید، به همان مقدار هم کلی عقلی خواهید داشت.
کلی طبیعی، کلیای است که قیدی به آن نزنید. حال اگر همان را مقید به قیدِ کلیت کنید (کلی منطقی را بر آن عارض کنید)، میشود کلی عقلی.
پس به تعداد کلیهای طبیعی، ما کلی عقلی داریم؛ چون این قید را به هر کدام از کلیهای طبیعی اضافه کنید، یک کلی عقلی درست میکند.
اما کلی منطقی عرض شد که یکی بیشتر نیست؛ یعنی همان مفهومی که تعریفش میکنید. منتهی این مفهوم وقتی عارض میشود، افراد متعددی پیدا میکند و در نتیجه خودش هم متعدد میشود (به اعتبار معروض)، ولی سنخش یکی است. کلی عقلی میتواند انسان باشد، میتواند کتاب باشد؛ ولی کلی منطقی در همه جا فقط «قابلیت صدق بر کثیرین» است.
پس روشن شد که کلی طبیعی چیست، کلی منطقی چیست و کلی عقلی چیست.
کلی طبیعی قبلاً توضیح داده شد و گفتیم در خارج موجود است. حال کلی منطقی و عقلی چه؟ آیا آنها در خارج هستند یا ذهنیاند؟
میفرماید: جایگاه هر دوِ اینها «ذهن» است.
الف) ذهنی بودن کلی منطقی:
آن مفهومی که قابل صدق بر کثیرین است (که کلی منطقی مینامیمش)، جایش در ذهن است.
چرا در ذهن است؟ چون چنین کلیای را در خارج پیدا نمیکنیم. آنچه در خارج پیدا میکنیم، «معروضِ» این کلی است (که کلی طبیعی یا فردِ کلی طبیعی باشد). آنها در خارج هستند، ولی خودِ این مفهومِ کلیت در خارج نیست.
لذا این کلی از مقولاتی است که وجود عقلی دارد و از «معقولات ثانیه» است.
بارها عرض کردم که:
* معقول اول: خودِ ماهیت است که ابتدا تعقل میشود.
* معقول ثانی: اوصافِ ماهیت است که بعد از اینکه ماهیت تعقل شد، این اوصاف تعقل میشوند.
به ماهیت میگوییم معقول اول، و به این اوصاف (مثل کلیت) که بعد از تعقلِ ماهیت معقول میشوند، میگوییم معقول ثانی.
ب) ذهنی بودن کلی عقلی:
بعد بیان میکنند که کلی عقلی هم جایش در ذهن است.
چرا؟ چون وقتی «عارض» (که کلی منطقی است) جایش در ذهن است، «مجموعِ عارض و معروض» هم جایش در ذهن خواهد بود.
بله، معروضِ تنها (که همان کلی طبیعی است) عرض کردیم جایش در خارج است؛ ولی عارضِ تنها (کلی منطقی) جایش در ذهن است. عارض و معروض با هم (که کلی عقلی نامیده میشوند) نیز جایشان در ذهن است. فقط معروضِ تنهاست که در خارج است.
تطبیق با متن کتاب:
« قال: و الكلية العارضة للماهية يقال لها كلي منطقي»
وقتی صفتِ کلیت عارض بر ماهیت میشود، به آن کلیِ عارض میگوییم: کلی منطقی.
«وَ لِلمُرَکَّبِ مِنهُما عَقلیٌّ»
و به مرکب از آن دو (مرکب از ماهیت و کلیت)، گفته میشود: کلی عقلی.
«وَ هُما ذِهنیّانِ»
و این دو (یعنی کلی منطقی و کلی عقلی)، هر دو ذهنی هستند و در خارج موجود نیستند، بلکه در ذهن موجودند.
« فهذه اعتبارات ثلاثة ينبغي تحصيلها في كل ماهية معقولة»
اینها سه اعتبار هستند که شایسته است برای هر ماهیتِ مقولهای (که قابل حمل است) تحصیل و تفکیک شوند.
ما سه اعتبار را عرض کردیم:
۱. کلی طبیعی: که خودِ ماهیت است (یعنی همان معروض).
۲. کلی منطقی: که عارض بر این ماهیت است (مفهوم کلیت).
۳. کلی عقلی: که مرکب از آن دو (عارض و معروض) است.
توجه داشته باشید؛ اکنون که در حال جمعبندی مطالب فصل هستیم، به آن قسمت اول که «ماهیت بِشَرطِ لا» بود، اشارهای نداریم و آن را جزءِ بحث و تقسیمبندی نهایی قرار ندادیم. بلکه «کلی طبیعی» را (که دومین قسم و ماهیت لا بِشَرط بود) مطرح کردیم، و سپس آن دو تای دیگر (منطقی و عقلی) را که در همین متن خواندیم و شرحش را خواهیم گفت، ذکر نمودیم.
پس عبارت «فَهذِهِ إِعتِباراتٌ ثَلاثَةٌ» اشاره به این سه قسم (طبیعی، منطقی، عقلی) دارد که باید در هر ماهیتِ متصوری، این سه اعتبار را داشته باشیم و از هم جدا کنیم.
« أقول: هذان اعتباران آخران للكلي»
شارح میفرماید: اینها دو اعتبارِ دیگر برای کلی هستند. (یک اعتبار را قبلاً خواندیم که کلی طبیعی نامیده شد؛ اینها دو اعتبار دیگرند).
کلی منطقی
«أَحَدُهُما: الکُلِّیَّةُ العارِضَةُ لَها»
یکی از آن دو اعتبار، «کلیتی» است که بر ماهیت عارض میشود.
این کلیتِ عارض، همان «کلی منطقی» است. (در اینجا ضمیر در «أَحَدُهُما» به کلیت برگشته، منتهی به اعتبارِ خبر که مذکر است، ضمیر مذکر آمده است).
چرا به آن «منطقی» میگوییم؟
« و هو الكلي المنطقي لأن المنطقي يبحث عنه»
زیرا منطقدان از این کلی بحث میکند. کلیای که در علم منطق مطرح میشود، همین کلی است. منطقدان کاری به «کلی طبیعی» (ذات ماهیت) ندارد؛ زیرا کلی طبیعی در مباحث منطقی دخالتی ندارد (مگر اینکه گاهی به عنوان مثال از آن استفاده کنیم یا برای توضیح مطلب آن را ذکر کنیم، ولی بالاخره جزو مباحث اصلی منطق نیست).
کلی طبیعی (ماهیت) جزو مباحث «فلسفه» است، اما کلی منطقی موضوع بحث منطق است.
کلی عقلی
«وَ الثّانی: العَقلیُّ»
قسم دوم از این دو اعتبارِ باقیمانده، «کلی عقلی» است.
« و هو المركب من الماهية و من الكلية العارضة لها »
و آن عبارت است از مرکب از دو چیز:
۱. ماهیت (که معروض است).
۲. کلیت (که عارض بر ماهیت است).
این مجموعِ عارض و معروض، «کلی عقلی» نامیده میشود.
« فإن هذا اعتبار آخر مغاير للأولين »
این قسم سوم (که ما از آن تعبیر به کلی عقلی کردیم و در این عبارت قسم دوم به حساب آمده)، اعتبارِ دیگری است که مغایر با آن دو قسم اول میباشد.
درست است که یک جزءِ این کلی، قسم اول (طبیعی) است و جزءِ دیگرش قسم دوم (منطقی) است؛ ولی «مجموع» با اجزاء به صورت جداگانه تفاوت دارد.
از نظر اجزاء، با آن دو تای قبلی مباین نیست (چون اجزایش همانها هستند)؛ ولی به لحاظِ «جمع» (وقتی عارض و معروض را با هم قرار دهید)، میبینید که با آن دو مغایر است.
این مجموعه، نه داخل در کلی طبیعی است (چون قید کلیت دارد) و نه داخل در کلی منطقی است (چون ماهیت دارد). پس مخالفِ هر دو است.
بنابراین، این مجموع (کلی عقلی) اعتبارِ مستقلی است.
«وَ هذانِ الکُلِّیانِ عَقلیّانِ»
این دو قسم کلی که اکنون گفتیم (کلی منطقی و کلی عقلی)، هر دو «عقلی» هستند؛ یعنی هر دو در ذهن جای دارند.
«لا وُجُودَ لَهُما فِی الخارِجِ»
هیچ وجودی برای آنها در خارج نیست.
« أما المنطقي فلأنه لا يتحقق إلا عارضا لغيره»
کلی منطقی محقق نمیشود مگر اینکه عارض بر غیر باشد. خودش مستقلاً نمیتواند موجود شود؛ چون حالت عارضی و وصفی دارد و وجود اصیلِ خارجی ندارد (وجودش وابسته است).
وقتی «غیر» (معروضها) را در جهان خارج ملاحظه میکنیم، خبری از این کلی (مفهوم کلیت) نیست؛ پس معلوم میشود جای این کلی در خارج نیست، بلکه در ذهن است.
« إذ الكلية من ثواني المعقولات »
زیرا این کلی از «معقولات ثانیه» است (مانند اضافه، صفت و موصوف). کلیت از معقولات ثانیه است که جایگاهش در ذهن است.
«لَیسَت مُتَأَصِّلَةً فِی الوُجُودِ»
این معقولات، اصالتی در وجود ندارند (یعنی وجود خارجی مستقل ندارند).
« إذ ليس في الخارج شيء هو كلي مجرد »
زیرا در خارج، چیزی که عبارت از «کلی مجرد» باشد، نداریم. کلی اگر هم بخواهد باشد، باید عارض بر چیزی شود. وقتی هم عارض شود، جایگاه عروضش ذهن است، نه خارج؛ چون ما در خارج چیزی به نام «کلی» (به معنای سعه و اشتراک) نداریم.
« فالكلية إذا عارضة لغيرها»؛
پس معلوم شد که کلیت (کلی منطقی) عارض بر غیر است و جایش در ذهن است.
« و كل معروض للكلي من حيث هو معروض له»
این مطلب در ضمنِ بیانِ قبلی روشن میشود که کلی عقلی هم جایش در خارج نیست، بلکه در ذهن است.
میگوید: اگر چیزی معروضِ کلی شد، به لحاظِ خودِ آن چیز (ذات ماهیت) لازم نیست عقلی باشد (چون کلی طبیعی در خارج است)، ولی به لحاظِ این اتصاف و مجموع جایگاهش در عقل است.
«وَ کُلُّ مَعرُوضٍ لِلکُلِّیِّ...»
هر چیزی که معروضِ کلیت واقع شود، باید «عقلی» باشد؛ یعنی جایگاهش در عقل و ذهن است.
برای مثال، «انسان» را در نظر بگیرید. انسان معروضِ کلیت واقع میشود.
به لحاظِ خودِ انسانیت (ذات)، لازم نیست که حتماً در ذهن باشد؛ بلکه ممکن است در خارج باشد (چون انسان میتواند فرد خارجی باشد و میتواند کلی باشد). ماهیت به لحاظِ خودش، میتواند در خارج محقق شود.
اما به این اعتبار که «معروضِ یک امر ذهنی» (یعنی معروضِ کلی منطقی) واقع شده است، از این جهت دیگر نمیتواند در خارج باشد، بلکه باید در ذهن باشد.
پس یک ماهیت به لحاظِ خودش (با قطع نظر از معروض شدن برای کلیت) میتواند در خارج باشد؛ ولی با توجه به اینکه معروضِ کلیت یا معروضِ یک امر ذهنی شده است، دیگر نمیتواند در خارج باشد و جایش در ذهن است.
«کلی عقلی» یعنی ماهیت با توجه به اینکه معروضِ کلیت شده است. خب، این مجموع دیگر نمیتواند در خارج باشد و حتماً باید در ذهن باشد.
«وَ کُلُّ مَعرُوضٍ لِلکُلِّیِّ، فَهُوَ ذِهنیٌّ»
هر چیزی که معروضِ کلی است (از آن جهت که معروض کلی است، نه اینکه خودِ ذاتش را تنها ملاحظه کنید)، ذهنی است.
« إذ كل موجود في الخارج شخصي»
زیرا ما در خارج، ماهیتِ کلی نداریم؛ آنچه در خارج داریم، «ماهیتِ شخصی» است.
پس ماهیتِ کلی (که همان کلی عقلی نامیده میشود)، جزئی از کلِ موجوداتِ خارجی نیست؛ زیرا موجودِ خارجی، شخصی است و هر شخصی، کلی نیست.
حال که این ماهیت، کلی شده است، پس شخصی نیست؛ و اگر شخصی نیست، پس خارجی نیست.
«فَالکُلِّیُّ الذِّهنِیُّ (أَیِ المَنطِقِیُّ) وَ کَذَا الکلی العَقلیُّ، ذِهنیّانِ»[2]
پس کلی ذهنی (یعنی همان کلی منطقی) و همچنین کلی عقلی، هر دو ذهنی هستند.
«لِهذا»؛ به خاطر اینکه ما در خارج کلی نداریم؛ آنچه داریم شخص است. در خارج کلی نداریم، چه کلی منطقی و چه کلی عقلی.
جمعبندی اعتبارات سهگانه ماهیت
« فهذه اعتبارات ثلاثة »
این عبارتِ خواجه نصیرالدین طوسی است که توضیح داده میشود. خواجه فرمود: اینها اعتبارات سهگانهای هستند.
«فِی کُلِّ مَعقُول»
در هر ماهیتِ معقولهای، ما این سه اعتبار را داریم.
دقت کنید؛ در یک «امر خارجی»، فقط اعتبارِ «ماهیت بِشَرطِ شَیء» (مخلوط با عوارض) را داریم. اما در یک ماهیتی که «تعقل» شود، هر سه اعتبار را داریم: هم کلی عقلی، هم کلی منطقی و هم کلی طبیعی را داریم.
البته کلی طبیعی میتواند هم در خارج باشد و هم در ذهن؛ ولی آن دو تای دیگر (کلی منطقی و عقلی) حتماً در ذهن هستند.
« فهذه اعتبارات ثلاثة في كل معقول ينبغي تحصيلها»
شایسته است که هر سه اعتبار تحصیل و تفکیک شوند.
۱. «نَفسُ الماهِیَّةِ» (کلی طبیعی):
یکی از آن اعتبارات، کلی طبیعی است. چرا میگوید «نفس الماهیة»؟ چون گفتیم ماهیت همراه با عوارض هم میشود؛ اما اگر همراه آن عوارض شد، دیگر کلی نیست (یا کلی طبیعیِ خالص نیست)، بلکه شخص است.
به لحاظِ «نفسِ ماهیت» (با قطع نظر از آن عوارض)، کلی طبیعی داریم. وگرنه اگر نفسِ ماهیت مطرح نشود و ماهیت به علاوه قیود مطرح شود، آن میشود شخص و دیگر کلی نیست.
۲. «وَ العارِضُ لَها» (کلی منطقی):
دومی کلی منطقی است که همان عارض بر ماهیت (مفهوم کلیت) است.
۳. «وَ المُرَکَّبُ مِنهُما» (کلی عقلی):
و سومی کلی عقلی است که مرکب از عارض و معروض است.
این مطالب روشن بود و توضیح داده شد؛ هرچند اگر توضیح هم داده نمیشد، مطلب خیلی سختی نبود و بالاخره روشن است.
المسألة الثالثة. في انقسام الماهية إلى البسيط و المركب
(مسأله سوم: در تقسیم ماهیت به بسیط و مرکب)
میخواهیم ماهیت را به دو قسم «بسیط» و «مرکب» تقسیم کنیم. این تقسیم، تقسیم مهمی است و دو قسم ماهیت را برای ما تبیین میکند. ما با این دو قسم ماهیت در این کتاب و نظایر این کتاب زیاد کار داریم؛ لذا باید به این دو قسم توجه کامل داشته باشیم.
میفرماید ماهیت دو قسم است: یا بسیط است یا مرکب.
تعریف ماهیت مرکب
مرکب آن ماهیتی است که لااقل دارای دو جزء باشد. اصلاً هر ماهیتِ مرکبی، متقوم به دو چیز (دو جزء) است. این را «ماهیت مرکب» میگوییم.
مانند «انسان» که متقوم است به «حیوان» (جنس) و «ناطقیّت» (فصل).
پس انسان مرکب است از دو جزء.
آیا اجزاء میتواند بیشتر از دو تا باشد؟
معمولاً ماهیت مرکب، متقوم به دو جزء است (یک جنس و یک فصل). بیشتر از دو تا نمیتواند بشود (در تحلیل عقلیِ حدّی)، مگر در جایی که «فصلِ» ما شناخته شده نباشد و ما ناچار بشویم جانشینی برای فصل تعیین کنیم.
میدانید در مواردی که ما ناچاریم جانشین برای فصل تعیین کنیم، گاهی «أَخَصُّ اللَّوازِم» را پیدا میکنیم. اخص یعنی مختصترین لازم را پیدا میکنیم تا آن را جای فصل بنشانیم.
در این صورت، همانطور که فصلِ حقیقی یکی است، این جانشینش هم یکی است.
مثلاً مثل «ناطق». ناطق فصلِ حقیقیِ انسان نیست (فصل حقیقی، نفس ناطقه است)، بلکه «اخصّ لوازم» انسان است. چون ما نتوانستیم فصل حقیقی را بیاوریم (یا درک کنیم)، اخص لوازم را که ناطق است آوردیم.
چون اخص لوازم را پیدا کردیم، ناطق مثل خودِ فصل، یکی است. آنگاه در این صورت، ماهیت مرکب میشود از جنس و این فصل (جانشین) که فصل هم واحد است و جنس هم واحد؛ بنابراین ماهیت مرکب میشود از دو چیز.
اما گاهی مثل «حیوان»؛ در مورد حیوان میگوییم جنسش «جسم نامی» است. اما فصلش را نداریم (یعنی بلد نیستیم). ناچاریم به جای آن، اخص لوازم را بیاوریم. ولی نمیدانیم اخص لوازم «حساسیت» است یا «حرکت بالاراده»؟
در بعضی حیوانات، حرکت بالاراده ریاست و غلبه دارد و در بعضی حساسیت ریاست دارد. ما تشخیص ندادیم کدامیک را میتوانیم به عنوان اخص لوازم بگیریم و جانشین فصل کنیم. در چنین حالتی هر دو را ذکر میکنیم و جایگزین فصل می کنیم.
در مواردی که فصل حقیقی ناشناخته است، ما ناچاریم «اخصّ لوازم» را جایگزین فصل کنیم.
در مثال «حیوان»، جنس آن «جسم نامی» است، اما فصل حقیقی آن را نمیدانیم. لذا به سراغ اخص لوازم میرویم. اما در اینجا با مشکلی مواجه میشویم: نمیدانیم اخص لوازم، «حساسیت» (گیرندگی حسی) است یا «حرکت بالاراده»؟
در برخی حیوانات، «حرکت بالاراده» ریاست و ظهور بیشتری دارد و در برخی دیگر «حساسیت» ریاست دارد. ما تشخیص ندادیم کدامیک را میتوانیم به عنوان اخص لوازم بگیریم و جانشین فصل کنیم.
در چنین حالتی، هر دو را میآوریم و هر دو را جانشین فصل قرار میدهیم و میگوییم: «حیوان، جسمِ نامیِ حساسِ متحرک بالاراده است».
در این حالت، به نظر میرسد که ماهیت مرکب شده است از سه جزء (یک جنس و دو صفت جانشین فصل).
اما باید توجه داشت که لزومی ندارد حتماً ماهیت مرکب از دو جزء باشد؛ گاهی مرکب از سه جزء هم میشود. منتهی چون این دو صفت (حساس و متحرک) از بابِ جانشینیِ فصل هستند، ما آن دو را به منزله «واحد» حساب میکنیم و میگوییم ماهیت مرکب میشود از دو جزء (جنس + مجموعِ جانشینان فصل).
لذا میگوییم همه جا ماهیت مرکب از دو جزء است و ماهیت سه جزئی (به معنای حقیقیِ دارای سه رکن ذاتی مستقل) نداریم. به این بیانِ دوم میگوییم ماهیت سه جزئی نداریم که بیان دقیقتری است.
پس نتیجه این شد که:
۱. ماهیت مرکب: ماهیتی است که از دو جزء ساخته شده باشد (متقوم به دو چیز باشد). مانند همین حیوانی که فرض کردیم یا انسانی که فرض کردیم.
۲. ماهیت بسیط: گاهی هم ماهیت، مرکب نیست؛ آن عبارت است از جوهری که جزء نداشته باشد. جوهری که ترکیب نداشته باشد را «ماهیت بسیط» میگوییم.
ضرورت وجود ماهیت بسیط
حال سؤال این است: آیا ما ماهیت بسیط در خارج داریم یا نداریم؟
ایشان میفرماید: بله؛ هر وقت «مرکب» داشتیم، «بسیط» هم در ضمنِ مرکب داریم.
دلیل آن این است که مرکب از بسائط تشکیل میشود. نمیتوان گفت مرکب از مرکب تشکیل میشود و دوباره آن مرکبِ جزء، از مرکبِ دیگری تشکیل میشود و همینطور تا بینهایت. این مستلزم آن است که یک شیء مرکب شود از اجزای بینهایت (تسلسل در اجزاء).
پس مرکب هر چقدر هم اجزایش کثیر باشد، وقتی تحلیلش کردید، در آخرِ کار به یک جزئی میرسید که آن جزء دیگر مرکب نیست و «بسیط» است. آن میشود ماهیت بسیط.
پس ماهیت بسیط داریم، چرا؟ چون ماهیت مرکبه داریم و ماهیت مرکبه متشکل است از بسائط.
بنابراین بحث تقسیم ماهیت تمام شد. ماهیت به دو قسم تقسیم شد: یکی ماهیت مرکبه و یکی ماهیت بسیطه. و دیدیم که ماهیت مرکبه لااقل مرکب از دو جزء است و ماهیت بسیط جزء ندارد، بلکه تک (واحد) است. و توضیح دادیم که اگر ماهیت مرکبه داریم، حتماً ماهیت بسیط هم داریم؛ چون هر مرکبی مرکب است از بسائط.
تطبیق با متن کتاب
المسألة الثالثة. في انقسام الماهية إلى البسيط و المركب
« قال: و الماهية منها بسيط و هو ما لا جزء له»
(و برخی از ماهیات بسیط هستند، و آن ماهیتی است که جزئی برایش نباشد).
ضمیر «مِنها» به ماهیات برمیگردد؛ یعنی «بَعضُ الماهِیّاتِ بَسیطٌ».
« و منها مركب و هو ما له جزء »
(و برخی از آن ماهیات مرکب هستند، و آن ماهیتی است که دارای جزء باشد).
«وَ هُما مَوجُودانِ بِالضَّرُورَةِ»
(و این دو قسم، بالضروره موجودند).
هم ماهیت مرکب موجود است و هم ماهیت بسیط.
ماهیت مرکب موجود است، زیرا که داریم مشاهده میکنیم؛ جسم، حیوان و امثال اینها همه ماهیت مرکباند و همه را مشاهده میکنیم.
ماهیت بسیط موجود است، زیرا الان بیان کردیم که اگر مرکب را داشته باشیم، در ضمنِ مرکب، بسیط را هم خواهیم داشت؛ چرا که مرکب منحل میشود به بسائط.
« أقول: الماهية إما أن يكون لها جزء تتقوم منه و من غيره،»
شارح میفرماید: ماهیت یا دارای جزء است؛ به گونهای که خودِ ماهیت متقوم میشود به این جزء و به غیرِ این جزء (جزء دیگر).
یعنی ماهیت گاهی دارای جزء است و آن وقتی که دارای جزء است، خودِ این ماهیت از همین جزء و جزء دیگر تشکیل میشود.
«وَ إِمّا أَن لا تَکُونَ کَذلِکَ»
و یا اینکه اینگونه نیست (یعنی دارای جزئی نیست که متقوم به آن و غیر آن باشد).
« و الأول هو المركب كالإنسان المتقوم من الحيوان و النطق»
قسم اول (که جزء دارد) را ماهیت مرکب مینامیم؛ مثل انسانی که متقوم و فراهم شده است از حیوان و ناطق.
« و الثاني هو البسيط كالجوهر الذي لا جزء له»
و قسم دوم (که جزء ندارد) را بسیط مینامیم؛ مثل جوهری که جزئی برایش نیست.
تا اینجا فقط معنای ماهیت مرکب و ماهیت بسیط را توضیح دادیم. اما حالا آیا ما ماهیتِ متصف به صفتِ ترکیب و بساطت در خارج داریم؟
میفرماید: بله، هر دو را داریم.
«وَ هذانِ القِسمانِ مَوجُودانِ بِالضَّرُورَةِ»
این دو قسم (یعنی ماهیت بسیط و ماهیت مرکب) بالضروره و بالبداهة موجودند و احتیاج به استدلال پیچیدهای ندارند.
« فإنا نعلم بالضرورة وجود المركبات كالجسم و الإنسان و الفرس و غيرها من الحقائق المركبة »
پس ما بالضروره (یعنی بالبداهة) وجود مرکبات را میدانیم.
ما ماهیت مرکبه را داریم و بالوجدان و بالبداهة آنرا مییابیم؛ مثل جسم، انسان، فرس و غیر اینها از حقایق مرکبه. همه اینها (چه حیوان باشد، چه نبات و چه جماد) مرکب میشوند و نامشان ماهیت مرکب است.
«وَ وُجُودُ المُرَکَّبِ مُستَلزِمٌ لِوُجُودِ أَجزائِهِ»
پس ما ماهیت مرکبه را داریم (همانطور که مشاهده میکنیم). میفرماید ماهیت بسیط را هم داریم؛ زیرا اگر مرکب را داشته باشیم، بسیط را هم در ضمنش داریم، چون مرکب از بسائط درست میشود.
و وجودِ مرکب، مستلزم وجودِ اجزائش است. یعنی اگر مرکب را داریم، حتماً باید اجزایش را هم داشته باشیم.
« فالبسائط موجودة بالضرورة.»
پس بسائط که اجزای مرکباتاند، موجودند به ضرورت.
یعنی چون مرکبات موجودند، این اجزاء که در ضمنِ این مرکبات هستند، آنها نیز موجودند. پس ما هم مرکبات را داریم و هم اجزاء را (که بسائط باشند) داریم.
بنابراین هم ماهیت مرکب داریم و هم ماهیت بسیط.
توضیح دادیم ماهیت مرکب چیست و ماهیت بسیط چیست؛ و بعد هم بیان کردیم که این دو قسم ماهیت را داریم (هم مرکبش را و هم بسیطش را).
مطلب درباره بسیط و مرکب بیش از این است که باید موکول کنیم به جلسه آینده.
[پرسش و پاسخ: آیا خدا ماهیت بسیط است؟]
نکته مهم: توجه داشته باشید که خداوند ماهیت ندارد. اینکه ما در اینجا میگوییم «ماهیت بسیط»، مرادمان خدا نیست. خدا ماهیتِ بسیط (به معنای ماهیتِ اصطلاحی) نیست؛ اصلاً خدا ماهیت ندارد (إِنَّ اللهَ تَعالی لا ماهِیَّةَ لَهُ). بحث ما در مورد ماهیاتِ امکانی است.
توجه داشته باشید که خداوند متعال ماهیت ندارد. اینکه ما در اینجا از «ماهیت بسیط» سخن میگوییم، مرادمان خداوند نیست. خداوند ماهیتِ بسیط نیست؛ بلکه اصلاً ماهیت ندارد و «صِرفالوجود» (محضِ وجود) است.
مضافاً بر اینکه ما بیان کردیم که اگر چند ماهیت بسیط را کنار هم جمع کنیم، ماهیت مرکب تشکیل میشود. آیا میتوان خداوند را با چیزهای دیگر جمع کرد تا ماهیت مرکب درست شود؟ (قطعاً خیر).همچنین گفتیم که اگر ماهیات مرکب را تحلیل کنیم، به ماهیت بسیط میرسیم؛ در حالی که اگر هر ماهیتی را تحلیل کنید، در درون آن به خدا نمیرسید. پس اصطلاح «ماهیت بسیط» را بر خدا تطبیق نکنید.
[اشکال شاگرد]:
آیا منظور از ماهیت در اینجا، معنای عام آن نیست؟ چون ماهیت یک معنای عام دارد که شامل وجود هم میشود (ماهیت بالمعنی الأعم).
[پاسخ استاد]:
خیر؛ آن «ماهیت بِالمَعنی الأَعَم» است که شامل وجود هم میشود. ما اکنون در آن ماهیت بحث نداریم.بحث ما در «ماهیت بِالمَعنی الأَخَص» است؛ یعنی همان چیزی که در جواب «ما هُوَ؟» (چیستی) میآید (ما یُقالُ فِی جَوابِ ما هُوَ). بحث این اصطلاح را قبلاً انجام دادیم.
خداوند به این معنا (معنای اخص) ماهیت ندارد. پس وقتی میگوییم «ماهیت بسیط»، آن را بر خدا تطبیق نکنید.ماهیت بسیط همانطور که گفتیم، یکی از «ممکنات» است که جزء ندارد. ممکنی که جزء ندارد، میشود ماهیت بسیط.
حال اگر شما ماهیت مرکب را هم تحلیل کنید، در نهایت به ماهیت بسیط میرسید. پس ماهیت بسیط بر خدا تطبیق نمیشود، بلکه بر همین ماهیات معمولی (امکانی) تطبیق میشود؛ منتهی برخی مرکباند و برخی تک (بسیط).
انشاءالله ادامه بحث برای جلسه آینده.