89/11/18
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل اول/مساله چهل و چهارم /کیفیت تأثیر مؤثر در بقا و پاسخ به شبهه تحصیل حاصل
موضوع: مقصد اول/فصل اول/مساله چهل و چهارم /کیفیت تأثیر مؤثر در بقا و پاسخ به شبهه تحصیل حاصل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
طرح مسئله: کیفیت تأثیر مؤثر در بقا و پاسخ به شبهه تحصیل حاصل]
قال: و المؤثر يفيد البقاء بعد الإحداث.[1]
بحث ما در این مسئله (مسئله چهل و چهارم) در این بود که آیا مؤثر فقط در حال حدوث در ممکن تأثیر میگذارد، یا اینکه هم در حال حدوث تأثیر میگذارد و هم در حال بقا؟
بعضی از متکلمین گمان کرده بودند که مؤثر فقط در حین حدوث در آن ممکن تأثیر میگذارد. اما گفتیم که محققین از متکلمین (که متأخرینِ متکلمین هستند) و همچنین فلاسفه معتقدند که مؤثر هم در حال حدوث در ممکن تأثیر میگذارد و هم در حال بقا. این بحث را ما مطرح کردیم و توضیح دادیم.
حالا این سؤال مطرح است که آن کسانی که مدعی شدند مؤثر در حال بقا در ممکن اثر نمیگذارد، دلیلشان چیست؟ چه مشکلی برایشان پیش آمده که چنین قولی را انتخاب کردند؟ میخواهیم مشکل آنها را مطرح کنیم و بگوییم که این مشکلشان در واقع مشکل نیست؛ آنها خطا فکر کردند و گمان کردند که این مشکل برایشان ایجاد میشود، در حالی که چنین مشکلی وجود ندارد.
آنها گفتند: اگر در ظرف بقا آن مؤثر بخواهد به این ممکن عطایی بکند، چه چیزی عطا میکند؟
اگر بگویید همان وجود سابق را که در حال حدوث به او داد، همان را ابقا میکند؛ لازم میآید «تحصیل حاصل». آن وجود که هست؛ دوباره افاضه کردنش تحصیل حاصل است.
اگر بگویید که وجود دیگری میدهد غیر از این وجود قبلی؛ خب مؤثر دارد امر جدیدی را افاضه میکند، نه بقا را.
پس علیأیحال بقا افاضه نشد؛ یا همان وجود قبلی دارد افاضه میشود یا یک وجود جدیدی دارد افاضه میشود. اگر وجود قبلی افاضه بشود که دارد همانی را که قبلاً افاضه کرده بود دوباره افاضه میکند، این میشود تحصیل حاصل. و اگر میخواهد وجود جدید بدهد، این اشکالی ندارد (تحصیل حاصل نیست)، ولی اسم این را «تأثیر در بقا» نمیگذاریم؛ اسم این تأثیر، «حدوث جدید» است. یعنی دوباره دارد وجود جدیدی را حادث میکند. این دیگر تأثیر در بقا نیست، این تأثیر در حدوث است. منتها یک حدوث قبلی داشت، تأثیر گذاشت در آن حدوث؛ الان دوباره تأثیر میگذارد در یک حدوث دیگر. اینطور نیست که تأثیر در بقا بگذارد.
پس در حال بقا چه وقت تأثیر کرد؟ تأثیر مؤثر منحصر به دو فرض است و بیش از دو فرض ندارد: یا در همان وجودی که در حال حدوث عطا کرده بود دارد تأثیر میگذارد و دوباره دارد همان را عطا میکند، یا یک وجود جدید دارد میدهد. اگر همان را عطا کند که این معنا ندارد و تحصیل حاصل است. اگر وجود جدید دارد میدهد که خب وجود جدید یعنی اثر جدید گذاشتن و این اثر، اثر در وجود است نه اثر در بقا. پس در حال بقا اثری ندارد؛ یعنی اثرش بقا نیست. اثرش یا وجود قبل است که باطل است، یا وجود جدید است که صحیح است ولی دیگر این اثر در بقا نیست. پس اثر [در بقا] در واقع اصلاً حاصل نمیشود.
این شبهه برای این افراد (متکلمین) پیش آمده و آنها را وادار کرده که قائل بشوند به اینکه مؤثر در حال بقا اثر نمیگذارد، بلکه اثرش منحصراً در حال حدوث است. این شبهه آنها را به این مسئله گرفتار کرده است.
حالا ما باید ببینیم که فاعل چه چیزی به این ممکن عطا میکند؟ آیا این دوتایی که این متکلمین فرض کردند را عطا میکند (یعنی وجود قبلی را یا وجود جدید را) یا یک شیء سومی عطا میکند؟ اگر شیء سوم عطا کرد، اشکال اینها وارد نمیشود. یعنی نه وجود قبلی را میدهد که تحصیل حاصل بشود، و نه وجود جدید میدهد که شما بگویید این تأثیر در بقا نیست. بلکه امر سوم است. انشاءالله وقتی خواستیم جواب شبهه را بدهیم بیان میکنیم که امر سوم است. پس آن شبههای که اینها را به این مسئله کشانده و معتقد به این امر کرده، این بود که عرض شد.
خواجه در جواب میگوید که آن مؤثر امر سوم را عطا میکند و آن «بقا» است؛ نه وجود قبلی را میدهد و نه وجود جدید میدهد، بلکه بقا میدهد.
خب آنوقت دوباره اشکال میشود: اگر در ظرف بقا دارد بقا میدهد، این باز میشود تحصیل حاصل؛ در ظرفی که این ممکن دارد بقائش را میگذراند، دوباره دارد به او بقا میدهد، این میشود تحصیل حاصل.
خواجه جواب میدهد که بقا نمیدهد در حین بقا؛ بقا میدهد «بعد الاحداث». و با این بقا دادن، تازه این شیء ممکن حالت بقا پیدا میکند؛ نه اینکه بقا داشته باشد و بعد به او بقا بدهد تا این بشود تحصیل حاصل. بلکه بقا ندارد؛ احداث شد، بعد از احداث این فاعل به او بقا میدهد، تازه این میشود صاحب بقا. نه اینکه صاحب بقا بوده و در حین بقا فاعل به او بقا داده تا بشود تحصیل حاصل؛ بلکه صاحب بقا نبوده، صاحب حدوث شده، فاعل به او بقا میدهد که صاحب بقا هم بشود.
پس آنچه که فاعل میدهد نه وجود قبلی است، نه وجود جدید است و نه بقای فی حالالبقاء؛ بلکه «بقای بعد الاحداث» است. بقای بعد الاحداث هم یک چیز تازهای است، تحصیل حاصل دیگر نیست و در ضمن بقا دادن هم هست، نه وجود جدید دادن و نه احداث جدید کردن. تمام اشکالات با این جواب خواجه برطرف میشود. البته جواب را من مختصراً عرض کردم و توضیح کامل ندادم، فقط مختصر گفتم و اصل مطلب را بیان کردم تا بتوانم عبارت خواجه را بخوانم.
صفحه ۸۱، سطر دوازدهم، خواجه میفرماید: «و المؤثر یفید بقاء بعد الاحداث».
تحریر محل نزاع و تبیین دقیق شبهه منکرین]
مؤثر اولاً وجود قبل را عطا نمیکند و وجود جدید را نیز عطا نمیکند؛ بلکه بقا را افاضه میکند. ثانیاً بقا را «فی ظرفالبقاء» عطا نمیکند، بلکه بقا را «بعد الاحداث» عطا میکند. یعنی ابتدا احداث کرده و بعداً بقا میدهد؛ نه اینکه ابتدا احداث کرده باشد و بعد آن ممکن مشغول بقا باشد و آنگاه فاعل بخواهد به آن بقا بدهد؛ زیرا در این صورت تحصیل حاصل لازم میآید. چون ممکن مشغول بقای خود است، اگر فاعل بخواهد به آن بقا بدهد، تحصیل حاصل میشود. فاعل این کار را نمیکند؛ بلکه فاعل «بعد الاحداث» بقا میدهد و آنگاه تازه این ممکن بقا پیدا میکند (که توضیح داده شد و انشاءالله بیشتر هم توضیح داده خواهد شد).
أقول: لما حكم باحتياج الممكن الباقي إلى المؤثر
اقول: زمانی که مصنف حکم کرد به اینکه ممکن باقی احتیاج به مؤثر دارد (مصنف گفت ممکن نه تنها در حال حدوث، بلکه در حال بقا نیز احتیاج به مؤثر دارد)؛ چون حکم کرده است که ممکن باقی ـ یعنی ممکنی که ظرف حدوثش گذشته و وارد ظرف بقا شده است ـ احتیاج به مؤثر دارد و این مطلب را بیان کرد، شروع کرد در «تحقیق الحال فیه»؛ یعنی در این حکمی که صادر کرده است، تحقیق حال نمود که چرا آن گروه مخالف با ما مخالفت کردند و چه شبههای دارند؟ همچنین حق در مسئله چیست؟ هم شبههها را بیان میکند و هم حق را در مسئله ذکر میکند.
پس در این مسئله تحقیق میکند. «شرع فی تحقیق الحال فیه و أن الصادر عن المؤثر ما هو حال البقاء»؛ یعنی در این حکم شروع به تحقیق کرد و بیان نمود که صادر از مؤثر در حال بقای این ممکن چیست؟ آیا همان وجود سابق صادر میشود؟ یا یک وجود جدید صادر میشود؟ یا بقای در ظرف بقا صادر میشود؟ یا بقای بعد [از احداث] صادر میشود؟ ثابت میکند که بقای بعد صادر میشود. هیچکدام از آن موارد قبلی نیست؛ نه وجود سابق است، نه وجود جدید است و نه بقای در حال بقا؛ بلکه بقای «بعد الاحداث» است که توضیح داده شد و انشاءالله بیشتر توضیح داده میشود.
«و ذلك لأن الشبهة دخلت على القائلين باستغناء الباقي عن المؤثر»؛ یعنی اینکه داریم بحث میکنیم که صادر در حال بقا چیست، به این جهت است که مخالفین ما گرفتار شبهه شدند. شبهه آنها وارد نیست، بلکه حق همان است که خواجه بیان کرده است. آنها گمان کردند که فاعل فلان چیز را عطا میکند و اشکال کردند؛ ما میگوییم خیر، آن را عطا نمیکند، بلکه چیز دیگری را عطا میکند و بدین ترتیب اشکالشان را برطرف میکنیم. پس اینکه مصنف وارد تحقیق شده، به این جهت است که شبهه آنها را دفع کند. آنها مبتلا به این شبهه شدند ولی شبههشان دفع میشود.
و ظاهر این است که مصنف بدین خاطر وارد تحقیق این مسئله شده است که شبههای بر کسانی که قائل به «استغناء الباقی عن المؤثر» هستند، وارد شده است. این شبهه بر این قائلین (کسانی که قائل به استغنای ممکن باقی از مؤثر هستند) داخل شده است؛ «بسبب ان المؤثر لا تأثیر له حال البقاء». آنها دیدند مؤثر در حال بقا تأثیری ندارد؛ لذا گفتند این ممکن در حال بقا احتیاج ندارد (چون مؤثر تأثیر ندارد، پس ممکن هم احتیاج ندارد). اینطور فکر کردند.
چرا تأثیر ندارد؟ چون دیدند اگر بخواهد در وجود قبلی تأثیر بگذارد، تحصیل حاصل میشود. و اگر بخواهد در وجود بعدی تأثیر کند، این دیگر «تأثیر فی البقاء» نیست، بلکه تأثیر جدید و احداث جدید است؛ پس در حال بقا تأثیری نیست. و اگر تأثیری نیست، احتیاجی هم نیست. شبهه بر اینها داخل شده است به سبب اینکه «المؤثر لا تأثیر له حال البقاء»؛ مؤثر در حال بقا تأثیر ندارد، پس ممکن هم در حال بقا احتیاج ندارد.
اینکه گفته میشود «المؤثر لا تأثیر له حال البقاء»،
سوال: آیا «حال البقاء» قید مؤثر است یا قید اثر (تأثیر)؟
پاسخ: حال، قید تأثیر است. یعنی مؤثر در حال بقا تأثیر ندارد (مؤثر که در حال حدوث تأثیر داشت، اما در حال بقا تأثیر ندارد).
چرا مؤثر در حال بقا تأثیر ندارد؟ چون در حال بقا یا باید وجود قبلی را عطا کند یا باید وجود جدید عطا کند. اگر وجود قبلی را عطا کرد که تحصیل حاصل است و باطل. اگر وجود جدید عطا کرد، درست است ولی این دیگر تأثیر در حال بقا نیست.
«لأنه اما...»؛ یعنی مؤثر یا تأثیر میگذارد در وجودی که «کان حاصلاً»؛ یا این فرض است که این فرض محال است، زیرا تحصیل حاصل است. «او فی امر جدید»؛ یعنی یا اینکه این مؤثر در امر جدیدی تأثیر میگذارد (وجود جدید میدهد و با آن وجود قدیمی کاری ندارد)؛ «فیکون المؤثر مؤثراً فی الجدید لا فی الباقی». پس مؤثر در یک چیز جدید اثر میگذارد، نه در آن بقا.
پاسخ حلی: افاضه «بقاء بعد الاحداث» و دفع توهم تحصیل حاصل]
ثابت شد که مؤثر در حال بقا اثر نمیگذارد [طبق فرض خصم]. یک شقّ این تأثیر باطل شد و شقّ دیگر اگرچه تأثیر بود، ولی «تأثیر فیالبقاء» نبود؛ پس ثابت شد که این مؤثر در حال بقا تأثیر نمیگذارد. وقتی مؤثر در حال بقا تأثیر نداشت، ممکن هم در حال بقا محتاج نیست. این شبههای است که برای این آقایان وارد شده و به خاطر این شبهه حکم کردند که ممکن در حال بقا محتاج به مؤثر نیست.
و جواب دقیقی که ما میدهیم این است که: اینها گمان کردند اگر مؤثر بخواهد بقا بدهد، معنای بقا دادنش این است که «در حال بقا» به این ممکن بقا بدهد. این را اینطور فکر کردند؛ یعنی بقا دادن مؤثر به این معناست که به ممکنی که در حال بقا است، بقا بدهد و گفتند این میشود تحصیل حاصل و باطل است.
ما در جوابشان میگوییم: مؤثر به این ممکن بقا میدهد. ولی اینچنین نیست که ممکن خودش بقا داشته باشد و بعداً این مؤثر به او بقا بدهد (این اگر باشد که میشود تحصیل حاصل و ما هم قبول داریم)؛ اما اینچنین نیست. مؤثر این ممکن را احداث کرده و این ممکن در همان لحظه اول وجود گرفته است. الان میخواهد دوران بعد از احداث را شروع کند؛ مؤثر از همین الان به او بقا میدهد، پس با عطای مؤثر، بقا درست میشود. نه اینکه مؤثر بقا را به این ممکن بدهد در حالی که این ممکن دارد دوران بقایش را میگذراند (آن دوران بقایی ندارد). اینطور نیست که بدون اثرِ مؤثر حالت بقا پیدا کند و بعداً مؤثر به آن بقا بدهد؛ بلکه بعد از اینکه مؤثر او را احداث کرد، به او بقا میدهد تا او حالت بقا پیدا کند. پس بقا را با تأثیر مؤثر پیدا میکند؛ نه اینکه بقا داشته باشد و در حالی که بقا دارد، مؤثر به او بقا بدهد.
ما آن دو فرضی را که این مستشکل و خصم ما گفته بود، اصلاً مطرح نمیکنیم. یکی اینکه آن وجود سابق را این مؤثر به ممکن بدهد (که این تحصیل حاصل است و ما هم قبول داریم؛ ولی هیچوقت مؤثر وجود سابق را نمیدهد، وجود سابق را داده و تمام شده است). و در حال بقا آن وجود سابق را به او نمیدهد و این وجود جدید را هم به او نمیدهد. آن دو فرضی که مستشکل گفت را شما قبول ندارید، ما هم قبول نداریم. ما میگوییم مؤثر بقا میدهد؛ نه وجود قبلی را و نه وجود جدید را، فقط بقا میدهد.
خب معترض (یعنی خصم ما) دوباره میگوید که این هم شد تحصیل حاصل؛ زیرا اگر مؤثر بخواهد به این ممکنِ باقی، بقا بدهد، خب ممکنِ باقی که بقا دارد؛ اگر مؤثر بخواهد دوباره به او بقا بدهد، میشود تحصیل حاصل.
ما جواب میدهیم: نه، مؤثر به او بقا میدهد و او (یعنی ممکن) با این بقایی که دریافت کرده باقی میماند؛ نه اینکه باقی مانده و در حین بقائش مؤثر به او بقا داده است. به تعبیر دیگر، مؤثر «بقای حالالبقاء» به او نداده، مؤثر «بقای بعد الاحداث» به او داده است. و بقای بعد الاحداث تکرار نیست، تحصیل حاصل نیست، چیز جدید است. پس وجود قبل نیست، وجود جدید نیست، بقای فی حالالبقاء نیست؛ بلکه «بقای بعد الاحداث» است. یعنی یک امر جدید است، اما در عین اینکه امر جدید است، وجود جدید نیست، بلکه بقا است.
پس مؤثر به ممکنِ باقی بقا میدهد؛ یعنی در ممکنِ باقی تأثیر میگذارد. اگر مؤثر تأثیرگذار است، پس ممکن هم محتاج است. او در حال بقا اثر میکند، این هم در حال بقا محتاج است. پس اینکه گفتیم در حال بقا محتاج نیست، باطل شد و معلوم شد که تأثیرگذار است. آخر آنها تمام زحمتی که کشیدند این بود که تأثیر مؤثر را در حال بقا نفی کنند؛ وقتی تأثیر نفی میشد، احتیاج هم از طرف ممکن نفی میشد. ما کاری کردیم که تأثیر از طرف مؤثر در حال بقا درست شود. وقتی تأثیر را درست کردیم، احتیاج هم درست میشود.
پس تحقیق این است که قول این خصم ما که میگوید: «و التحقيق أن قولهم المؤثر حال البقاء إما أن يكون له في الأثر تأثير أو لا» (این قول خصم ماست)؛ «یشتمل علی غلط» (یشتمل خبرِ قولهم است؛ علی غلط یعنی علی مغالطة). قولشان مشتمل بر غلط است.
قولشان چیست؟ یشتمل على غلط فإن المؤثر في البقاء لا يكون له أثر البقاء حال البقاء و تحصيل الحاصل إنما لزم منه.
این است که میگویند مؤثر در حال بقا یا تأثیری در اثر (یعنی ممکن) دارد یا تأثیر ندارد. اگر تأثیر ندارد، پس ممکن احتیاج ندارد. اگر تأثیر دارد، تأثیرش چیست؟ همان وجود سابق است؟ که میشود تحصیل حاصل. وجود جدید است؟ که نمیشود ابقا، میشود احداث جدید. پس یا تأثیر ندارد (که اگر تأثیر ندارد ممکن محتاج نیست) یا تأثیر دارد (که اگر تأثیر دارد تأثیرش را بیان کنید).
به ما اینطور میگویند. ما میگوییم تأثیر دارد، اما تأثیرش آن نیست که تو فکر میکردی. این «یشتمل علی غلط» است؛
زیرا آنها فکر میکنند که اگر مؤثر بخواهد تأثیر کند و تأثیرش غیر از وجود سابق باشد و غیر از وجود جدید باشد، باید تأثیرش «بقای فی حالالبقاء» باشد. وقتی دیدند این هم باز مشکل دارد (تحصیل حاصل میشود)، نفهمیدند که تأثیر مؤثر، تأثیر فی حالالبقاء نیست (که بخواهد بقای فی حالالبقاء بدهد)، بلکه میخواهد «بقای بعد الاحداث» بدهد تا با این بقای بعد الاحداث، دوران بقای ممکن و ظرف بقای ممکن شروع بشود. «یشتمل علی غلط»؛ زیرا برای مؤثر، اثرِ بقا در حال بقا نیست [به معنای تحصیل حاصل]، اینطور نیست.
اینطور نیست که مؤثر بخواهد بقا را «در حال بقا» به این ممکن بدهد و از آن تحصیل حاصل لازم بیاید. «منه»؛ یعنی از چنین تأثیری تحصیل حاصل لازم میآید؛ تأثیری که عبارت باشد از عطای بقا در حال بقا، میشود تحصیل حاصل. تحصیل حاصل از اینجا لازم میآید، ولی ما میگوییم که مؤثر اینچنین تأثیری نمیگذارد و اینچنین عطایی نمیکند.
« و الحق أن المؤثر»؛ یعنی بلکه حق این است که قولشان مشتمل بر غلط است؛ زیرا اثرِ مؤثر در بقا این نیست. بلکه حق این است که مؤثر «یفید بقاء بعد الاحداث» را افاضه میکند، نه «بقای حالالبقاء» را. مؤثر بقای بعد الاحداث را عطا میکند و تأثیر این مؤثر بعد الاحداث (یعنی عطا کردن بقای بعد الاحداث)، تأثیر در امر جدیدی است که «هو البقاء». یعنی دارد عطای جدید میکند؛ همان وجود قبل را عطا نمیکند، بلکه یک عطای جدید میکند و عطای جدیدی که در آن تحصیل حاصل نیست.
« فإنه غير الإحداث فهو مؤثر في أمر جديد صار به باقيا لا في الذي كان باقيا.»؛
زیرا این بقا غیر از احداث است. تأثیری که قبلاً این مؤثر کرده بود، احداث بود؛ حالا میخواهد تأثیر کند و تأثیرش بقا باشد. خب این بقا غیر از آن احداثی است که قبلاً داشت؛ بنابراین تحصیل حاصل دیگر نمیشود. «فهو مؤثر فی امر جدید»؛ این قسمت را توجه کنید: این مؤثر، مؤثر در امر جدیدی است که «صار به باقیاً». یعنی ممکن به توسط این تأثیر باقی شد؛ نه اینکه بقا داشته و بعداً این مؤثر دوباره دارد به او بقا میدهد. بلکه مؤثر بعد الاحداث دارد به این ممکن بقایی را که نداشت میدهد؛ پس دارد به او بقا میدهد تا او صاحب بقا بشود.
«صار به باقیاً»؛ یعنی این ممکن «به» (به این تأثیری که مؤثر میکند) باقی میماند؛ نه اینکه تأثیر کند «فی الذی کان باقیاً» (یعنی در ممکنی که باقی بود). تأثیر در ممکنی که باقی بود نمیکند، بلکه تأثیر در ممکنی که احداث شده بود میکند و با این تأثیر، بقا برای این ممکن درست میشود. بنابراین یک امر جدید درست میشود و تحصیل حاصل نیست.
خب توجه کردید؟ چهار فرض شد (البته بگویید پنج فرض بود):
۱. فرض اول این بود که مؤثر تأثیر نکند.
۲. فرض دوم این بود که مؤثر «بعد الاحداث» تأثیر کند و تأثیرش هم وجود قبلی باشد. این شد تحصیل حاصل و باطل.
۳. فرض سوم این بود که مؤثر تأثیر کند در وقت بعد الاحداث و تأثیرش وجود جدید باشد. این را گفتیم تأثیر در حال بقا نیست، بلکه احداث جدید است.
۴. فرض چهارم این بود که مؤثر تأثیر کند در حال بقا و بقا را هم عطا کند (به معنای بقای فی حالالبقاء). این هم تحصیل حاصل بود و باطل.
۵. فرض پنجم این بود که تأثیر کند در حال بقا و با همین تأثیر بقا درست شود؛ نه اینکه در حال بقا، بقا بدهد، بلکه «بعد الاحداث» بقا بدهد و بقای بعد الاحداث شروع شود.
این فرض پنجم درست است و فرضهای قبلی باطل است. سه فرض که باطل شدند. فرض اول هم که تأثیر نکند، مبتنی بر این بود که ما بیش از آن سه فرض نداشته باشیم؛ ولی ما چون فرض دیگری که فرض صحیح است پیدا کردیم، عدم تأثیر را (که فرض اول است) باطل میکنیم. پس عدم تأثیر باطل است، آن تأثیرهای سهگانه هم باطل است؛ آخر سر باقی میماند همان فرض آخر که تأثیر میکند و بقای بعد الاحداث میشود و این صحیح است.
بررسی امکان «قدیم ممکن» و مناقشه متکلمین و فلاسفه]
قال: فلهذا جاز استناد القديم الممكن إلى المؤثر الموجب لو أمكن و لا يمكن استناده إلى المختار[2]
برای اینکه من بخواهم این مطلب را توضیح بدهم، باید یک مطلب مقدماتی ذکر کنم (حالا شاید هم چند مطلب مقدماتی).
یک مقدمه این است که آیا «قدیم ممکن» داریم یا نداریم؟ مثلاً قدیم ممکن چیست؟ موجودی که ممکن باشد و از ازل وجود گرفته باشد؛ این را به آن میگوییم قدیم ممکن. موجودی که ممکن است (واجب نیست)، ولی از ازل خداوند این را خلقش کرده و لذا از ازل موجود شده است. این میشود قدیم، چون از ازل موجود شده؛ اما ممکن است، چون مخلوق است و خدا خلقش کرده است. آیا چنین چیزی داریم یا نداریم؟ چنین موجودی داریم یا نداریم؟
فلاسفه میگویند داریم. میگویند ما قدیم ممکن داریم، منتها میگویند «قدیم بالغیر». نمیگویند قدیم بالذات؛ قدیم بالذات فقط خداست. این قدیم، قدیم بالغیر است؛ یعنی وجودش را غیر به او داده است. وجود قدیمی دارد (یعنی وجود از ازل دارد)، ولی این را غیرش داده است؛ پس قدیم هست، ولی قدیم بالغیر است. یعنی غیر او را قدیم ساخته، نه اینکه خودش قدیم باشد. خب پس میبینید اگر قدیم بالغیر است، دیگر شریک «قدیم بالذات» نمیشود. لذا فلاسفه به قدیم بالغیر قائلاند و او را شریک خدا نمیدانند؛ چون شریک خدا باید یک قدیمی باشد [که بالذات باشد]، قدیم بالغیر که نمیتواند شریک باشد، چون قدیم بالغیر مخلوق است و مخلوق هم نمیتواند شریک خالق باشد.
خب پس قدیم ممکن را فلاسفه میگویند داریم. متکلمین میگویند نداریم.
چرا نداریم؟ دقت کنید، این خیلی مهم است؛ تمام بحث ما روی همین قسمت دور میزند. چرا قدیم ممکن نداریم؟ چون اگر قدیم ممکن است، یعنی در ازل موجود بوده؛ کِی حالت عدم داشته که مؤثر در او تأثیر کند و او را احداث کند؟ حالت عدم نداشته. هرچه به عقب بروید، میبینید این معدوم نبوده، چون از ازل موجود بوده؛ یعنی سابقه عدم نداشته (چون دیگر ازل اجازه نمیدهد که قبلش چیزی باشد). این از ازل موجود بوده؛ چیزی که [قدیم ممکن] از ازل موجود بوده و سابقه عدم نداشته است. اصلاً سابقه عدم نداشته، چون ازلی یعنی موجودی که قبلش چیزی نیست؛ یعنی اول ندارد و قبل از آن هیچ چیزی نیست. این را به آن میگوییم موجود ازلی. خب این موجود هم که ازلی است (ولو ازلی بالغیر)، سابقه عدم نداشته است. اگر سابقه عدم نداشته، فاعلی او را موجود نکرده است؛ چون چیزی که میخواهد موجود باشد، باید معدوم باشد و بعد موجود باشد. اینکه اصلاً معدوم نبوده که بخواهد موجود باشد؛ پس فاعل به او عطای وجود نکرده است.
بنابراین ما ممکن قدیم نداریم؛ چون ممکن اگر هست، محتاج است و قدیم اگر هست، محتاج نیست. پس اگر بگویید «قدیم ممکن» (یعنی غیرمحتاجِ محتاج)، این غلط است. پس قدیم ممکن نداریم. این حرف متکلمین است.
پس توجه کنید تمام شبهه متکلمین این است که قدیم ممکن محتاج نیست.
چرا محتاج نیست؟ خوب دقت کنید؛ چرا محتاج نیست؟ چون سابقه عدم ندارد و در نتیجه احداث نمیشود. احداث نمیشود، چون اگر چیزی سابقه عدم نداشت، احداث نمیشود. احداث یعنی به وجود آوردن بعد از عدم؛ موجود کردن بعد العدم؛ این میشود احداث. خب اگر چیزی عدم ندارد، احداث ندارد. «ایجاد بعد العدم» ندارد، پس احداث ندارد.
این یک مطلب که احداث ندارد. احتیاج هم بنا بر قول متکلمین در حدوث است؛ یعنی علت احتیاج، حدوث است نه امکان. آنها علت احتیاج را امکان نمیدانند، علت احتیاج را حدوث میدانند. این ممکن قدیم حدوث ندارد، پس علت احتیاج ندارد، پس احتیاج ندارد. متکلم این را میگوید. میگویند ما ممکن قدیم نداریم، چون ممکن قدیم احتیاج ندارد. چرا احتیاج ندارد؟ چون حدوث ندارد و حدوث هم عامل احتیاج است؛ کسی که حدوث ندارد، عامل احتیاج ندارد، پس احتیاج نیست. این حرف متکلمین.
فیلسوف میگوید: حدوث ندارد، قبول است؛ ولی امکان که دارد و عامل احتیاج، امکان است. پس محتاج است ولو قدیم است. اما چون ممکن است، عامل احتیاج را که امکان است واجد است، پس احتیاج دارد. او [متکلم] میگوید عامل احتیاج را که حدوث است ندارد، پس احتیاج ندارد. فیلسوف میگوید عامل احتیاج را که امکان است دارد، پس احتیاج دارد.
تمام دعوا سر این است که عامل احتیاج چیست؟ اگر روشن شد که عامل احتیاج امکان است، خود متکلم هم قبول میکند که ممکن قدیم محتاج است؛ چون امکان دارد (یعنی عامل احتیاج دارد). او که میگوید ممکن قدیم محتاج نیست، چون فکر میکند که عامل احتیاج حدوث است و ممکن قدیم حدوث ندارد، پس عامل احتیاج ندارد، پس احتیاج ندارد. حرف متکلم این است.
پس توجه کردید که اگر ما قائل شدیم که حدوث عامل احتیاج نیست، بلکه امکان عامل احتیاج است (به عبارت دیگر ممکن در ظرف بقا محتاج است)؛ اگر این را قائل شدیم، میتوانیم ممکن قدیم را قبول کنیم. چون ممکن قدیم اگرچه حدوث ندارد، ولی امکان دارد؛ اگرچه ظرف حدوث ندارد، ولی ظرف بقا دارد. وقتی ما ثابت کردیم که امکان عامل احتیاج است (یا به عبارت دیگر ثابت کردیم که در حال بقا ممکن محتاج است)، معلوم میشود که این ممکن قدیم هم محتاج است. حالا یا به خاطر اینکه امکان دارد محتاج است، یا به خاطر اینکه در ظرف بقا احتیاج به بقا دارد؛ بالاخره احتیاج دارد.
اگر احتیاج داشت، اشکال متکلم برطرف میشود. چون اشکال متکلم این بود که ممکن قدیم محتاج نیست و چیزی که محتاج نیست، مخلوق نیست (آن اشکالش این بود) و ما ثابت کردیم که ممکن قدیم محتاج هست؛ پس اشکال متکلم برطرف شده بود.
تفاوت فاعل موجب و فاعل مختار در نحوه افاضه وجود]
اما این ممکن قدیم محتاج به چیست؟ من مقدمه اول را گفتم و نتیجه را هم گرفتم. اما حالا میخواهم مقدمه دوم را بگویم که مقدمه دوم را تأخیر انداختم (عمداً تأخیر انداختم). حالا این محتاج به کیست؟ این ممکن قدیم محتاج به کدام فاعل است؟ به فاعل موجب محتاج است یا به فاعل مختار؟ به کدام محتاج است؟ توجه کنید فاعل موجب و فاعل مختار را من باید توضیح بدهم. این مقدمه دوم است.
تا اینجا ثابت کردیم که ممکن قدیم محتاج است. حرف متکلم را که نفی احتیاج میکرد نپذیرفتیم. چرا محتاج است؟ بیان کردیم. چون عامل احتیاج امکان است (به یک بیان) و این ممکن قدیم این عامل احتیاج را دارد، پس احتیاج دارد. و به یک بیان دیگر گفتیم که ممکن در حال بقا محتاج است و این ممکن قدیم حالت بقا دارد، پس احتیاج دارد. علیأیحال ثابت کردیم که ممکن قدیم محتاج است.
حالا که ثابت کردیم محتاج است، سؤال میشود محتاج به کیست؟ محتاج به فاعل موجب است یا محتاج به فاعل مختار است؟ آنوقت وارد مقدمه دوم میشویم. مقدمه دوم بیان فاعل موجب و فاعل مختار است.
فاعل موجب یعنی فاعلی که بدون قصد کار میکند. بدون قصد یعنی قصد جدید ندارد، نه اینکه اراده ندارد. فاعل موجب دو قسم است:
یکی فاعلی که شعور و اراده ندارد و این کار از او صادر میشود؛ مثل آتش. آتش سوختن را بدون اراده ایجاد میکند، کار از او صادر میشود بدون اراده. یا خورشید؛ خورشید نور میدهد بدون اراده. این میشود فاعل موجب فاقد شعور.
اما یک فاعل موجبی هست که شعور دارد، علم دارد، [فاعل موجبِ دارای شعور] میداند دارد چه کار میکند، ولی چون صفت فیاضیت دارد، باید فیض بدهد. ممکن نیست خالی از فیض باشد؛ صفتش اینطور ایجاب میکند. این جود دارد، فیض دارد. فیض و جودش هم بالقوه نیست، بالفعل است؛ پس حتماً فیض میدهد. از همان اولی که موجود است، دارد فیض میدهد. «موجب» است؛ یعنی ناچار است فیض بدهد. اما موجبِ با شعور است؛ میفهمد که دارد فیض افاضه میکند. علم دارد به اینکه دارد فیض افاضه میکند، اراده هم دارد، محبت هم دارد، از دستش در نمیرود؛ خودش دارد این کار را انجام میدهد، با اختیار و با صفتی که دارد، دارد این کار را انجام میدهد.
منتها موجب است؛ یعنی انتخاب نمیکند که بگوید: «حالا رهایش کن، من این را ایجاد نمیکنم، بعداً تصمیم میگیرم ایجاد میکنم». این کار را نمیکند؛ چون فیض آماده است و آن موجود هم آمادگی دریافت را دارد، چرا ایجادش نکند؟ مگر آنکه آن موجود آماده دریافت نباشد.
مثل ماها؛ ما آماده دریافت فیض نبودیم، در ازل صبر میکردیم تا استعدادمان در این زمان میرسید، آنوقت آماده میشدیم و به ما فیض داده میشد. ما چون نتوانستیم فیض را در ازل بگیریم، در ازل موجود نشدیم؛ ولی موجوداتی که در ازل توانستند فیض را بگیرند، در ازل موجود میشدند.
خب پس فاعل موجب دو قسم شد: موجب فاقد شعور و موجبی که شعور دارد.
فلاسفه خداوند را موجب میدانند، منتها نه فاقد شعور، بلکه موجب واجد شعور. و میگویند خداوند در ازل نمیشود که فیض نداشته باشد؛ نمیشود، یعنی موجب است. موجب است یعنی مضطر است که فیض داشته باشد، نمیشود فیض نداشته باشد؛ منتها این فیض را با شعور دارد، با اراده دارد، با محبت دارد و میداند دارد چه کار میکند.
متکلمین میگویند خدا فاعل مختار است و با قصد کار میکند. «قصدِ حادث»؛ یعنی در ازل بوده و قصد نداشته، اراده احداث عالم را نداشته، بعدها اراده کرده احداث عالم را و اراده پیدا کرده و عالم خلق شده است. با اختیار و با قصد خلق کرده است. موجودی که مختار باشد و قصد داشته باشد، گاهی خالی از فعل است و گاهی تصمیم میگیرد که واجد فعل بشود.
مثل ماها؛ ماها گاهی فعلی را انجام نمیدهیم، گاهی هم تصمیم میگیریم آن فعل را انجام میدهیم. ماها میشویم «فاعل بالقصد»؛ ما میشویم «فاعل بالاختیار» که با قصد و اختیار کار میکنیم. متکلم میگوید خدا اینطوری است؛ یک روزی کار نمیکند، یک روزی هم تصمیم میگیرد کار میکند.
سوال: این حرفشان درست است؟
پاسخ: حالا به دعوایشان کاری نداریم (آنها به صفت فیاضیت قائلاند ولی مشکل هم دارند و نمیتوانند حلش کنند؛ مشکل فلاسفه را نمیتوانند حل کنند). و الان کاری نداریم که حرفشان باطل است یا نه، داریم گزارش میدهیم که این عقیده را دارند. عقیدهشان پذیرفته نیست، اما خب این عقیده را دارند. آنها معتقدند که واجبتعالی فاعل به این معناست.
اثبات استناد قدیم ممکن به فاعل موجب]
حالا از این مطلب روشن شد که فاعل موجب کار را شروع میکند؛ اینطور نیست که زمانی بیکار باشد و بعداً قصد کند و شروع کند، بلکه از همان اول شروع میکند. فاعل موجب اینطور است؛ به محض اینکه ذات این فاعل هست، فعلش هم هست. مثل خورشید؛ به مجردی که هست، نور دادنش هم هست. نمیشود گفت مدتی بینور بوده و بعداً نور داده است؛ نه، از اول که خورشید، خورشید بود، نور هم داد، چون فاعل موجب است. منتها فاعل موجب بیشعور.
خداوند فاعل موجب دارای شعور است، یعنی دارای علم است؛ لذا او هم از وقتی بود، فعلش را انجام میداد و داشت نور میداد (که نورش فیض وجود بود)، اما با شعور، با علم، با اراده و محبت.
فاعل مختار ـ عرض کردم ـ فاعل مختار کارش را از اولی که ذاتش حاصل است شروع نمیکند، بلکه بعداً اراده میکند و شروع میکند. خب «ممکن قدیم» را نمیشود به فاعل مختار نسبت داد. مقدمه دوم را گفتم، حالا دارم نتیجه میگیرم. از مقدمه دومم دارم نتیجه میگیرم: ممکن قدیم را نمیشود به فاعل مختار و فاعلی که با قصد کار میکند نسبت داد؛ چون قرار شد فاعل با قصد، کارش را تأخیر بیندازد و ممکن قدیم موجودی نیست که تأخیر بیفتد. از قدیم باید موجود بشود. حادثها هستند که تأخیر میافتند، قدیم تأخیر نمیافتد.
پس ممکن قدیم را نمیشود به فاعل مختار نسبت داد؛ حتماً باید به فاعل موجب نسبت داد. چون فاعل موجب است که از همان وقتی که ذاتش هست، فعلش هست. خداوند در ازل ذاتش هست، فعلش هم هست؛ آنوقت ممکن قدیم را در همان ازل ایجاد میکند. اگر خدا را فاعل مختار بدانیم، لازمهاش این است که خداوند آن ممکن قدیم را ایجاد نکرده باشد، گذاشته باشد بعداً ایجادش کند. خب این دیگر ممکن قدیم نمیشود، ممکن حادث میشود. اگر بعداً ایجادش کرده، دیگر ممکن قدیم نیست، ممکن حادث است. پس نمیتوانیم ممکن قدیم را به فاعل مختار نسبت بدهیم، اما به فاعل موجب میتوانیم نسبت بدهیم.
دو تا مقدمه گفتم، دو تا نتیجه گرفتم. حالا با قطع نظر از دو مقدمه، نتیجهها را میخواهم مخلوط کنم و بیان کنم. دقت کنید چه عرض میکنم. به تعبیری که عرض میکنم توجه کنید:
چون عامل احتیاج «امکان» است نه «حدوث» (و به عبارت دیگر چون ممکن در ظرف بقا هم محتاج است و چنین نیست که فقط در ظرف حدوث محتاج باشد)؛ چون چنین است، پس ما ممکن قدیمی که مستند باشد به فاعل موجب داریم. ممکن قدیمی که مستند به فاعل موجب باشد داریم؛ بله، ممکن قدیمی که مستند باشد به فاعل مختار نداریم. خب توجه کردید که وجود ممکن قدیم نتیجه بحث قبلی ماست.
بحث قبلی ما چه بود؟ اینکه عامل احتیاج، «امکان» است (یا به عبارت دیگر، ممکن در حال بقا هم محتاج است). نتیجه این بحث این شد که پس «ممکن قدیم» اشکالی ندارد؛ زیرا اگر متکلم گفت که این ممکن قدیم محتاج نیست، اشتباه کرد؛ ممکن قدیم هم محتاج است. پس ما قدیم [ممکن] داریم و نفی احتیاجش را نمیکنیم. متکلم نفی احتیاج کرد و نفی احتیاج را بهعنوان اشکال وارد کرد؛ ما نفی احتیاج نمیکنیم، اشکال نمیگیریم و به ممکن قدیم معتقدیم.
منتها ممکن قدیم را مستند میکنیم به «فاعل موجب»، نه به «فاعل مختار». پس توجه کردید که از حرف قبلی این نتیجه گرفته میشود: چون ممکن در ظرف بقا محتاج است و اینچنین نیست که احتیاجش فقط در ظرف حدوث باشد، پس ممکن قدیمی که ظرف حدوث ندارد، باز محتاج است. با اینکه ظرف حدوث ندارد (و به خاطر حدوثش احتیاج ندارد)، ولی ظرف بقا که دارد.
اگر ما میگفتیم در حال بقا ممکن محتاج نیست، خب ممکن قدیم محتاج نمیشد؛ اما چون ما گفتیم در حال بقا هم ممکن محتاج است، پس ممکن قدیم محتاج میشود. لذا اشکال متکلمی که میگفت «ممکن قدیم محتاج نیست»، وارد نمیشود.
«فلهذا»؛ یعنی چون ممکن در حال بقا هم محتاج است. «فلهذا» را ما اینطور معنا میکنیم. بعضیها اینطور معنا کردند که «چون عامل احتیاج امکان است»؛ هر دو معنا به هم برمیگردد. توجه داشتید که من هم سعی کردم هر کدام را به عبارت دیگری قرار بدهم؛ هر دو معنا به یک جا برمیگردند. لذا چه «فلذا» را بگوییم «چون ممکن در حال بقا محتاج است» یا بگوییم «چون ممکن به خاطر امکانش محتاج است»، فرقی نمیکند. اینکه ممکن در حال بقا محتاج است (به معنای لحاظ بنا بر نظر مرحوم علامه) و اینکه ممکن عامل احتیاجش امکان است (معنای لحاظ بنا بر نظر لاهیجی در شوارق)؛ هر دو یک حرف میزنند و هر دو درست است.
به این جهت است که: «جاز استناد القدیم الممکن الی المؤثر الموجب». تمام مطالبش با توضیحاتی که دادیم روشن شد. جایز است که ما قدیم ممکن را به مؤثری که موجب است استناد بدهیم و بگوییم که این ممکن قدیم محتاج است به مؤثر موجب. چرا گفتیم محتاج است؟ چون در ظرف بقا محتاج است یا چون امکان را که عامل احتیاج است، واجد است.
«لو امکن»؛ در اینکه ضمیر «امکن» به کجا برمیگردد، اختلاف است. بعضیها مثل تفتازانی در «مقاصد» و مثل قوشچی در «شرح تجرید»، ضمیر «امکن» را برگرداندند به «مؤثر موجب»؛ یعنی اگر مؤثر موجب درست باشد (اگر مؤثر موجب داشته باشیم). چون فلاسفه به مؤثر موجب معتقدند، اما متکلم معتقد نیست؛ لذا در اینجا که خواجه دارد کلام مینویسد (نه فلسفه)، میگوید «اگر»؛ یعنی اگر حرف شما درست باشد، آنها نظرشان این است.
مرحوم لاهیجی ضمیر «امکن» را برمیگرداند به «قدیم ممکن»؛ یعنی اگر قدیم ممکن، ممکن باشد و داشته باشیم (چون فلاسفه معتقدند که داریم و متکلمین معتقدند که نداریم). در ضمیر اختلاف است؛ هر دو درست است، ولی ظاهراً حرف مرحوم لاهیجی بهتر است. من خودم قبل از اینکه به حرف آقایان مراجعه کنم، وقتی این متن را مراجعه میکردم، ضمیر را برگرداندم به قدیم ممکن، نه به مؤثر موجب؛ بعد که رجوع کردم به کلمات اینها، دیدم که اینها اختلاف دارند و مرحوم لاهیجی برمیگرداند به قدیم ممکن. به نظرم میآید حرف مرحوم لاهیجی بهتر است.
[سؤال: آیا «لو» امتناعی است؟]
پاسخ: بله، به نظر متکلم «لو» امتناعی است. هر دو صورت ممکن است (هم مؤثر موجب را و هم قدیم ممکن را متکلم ممتنع میداند).
سوال: پس نتیجه خواجه چه میشود؟ قدیم ممکن قاعده است یا نه؟
پاسخ: خواجه در اینجا چون متکلمانه حرف میزند (در فلسفه میگوید امکان دارد، نظر خواجه در فلسفه این است که ممکن قدیم داریم و مؤثر موجب هم داریم)، اینجا چون دارد کلام مینویسد، نمیخواهد با متکلمین صریحاً مخالفت کند؛ میگوید «اگر ممکن است» حکم این است.
أما استناده إلى المختار فغير ممكن...»؛ مرحوم لاهیجی اینجا یک نکته جالبی میگوید (من این نکته را توضیح نمیدهم، فقط اشاره میکنم و رد میشوم). میگوید « أما استناده إلى المختار فغير ممكن» را دنباله «فلذا» نگیرید؛ یعنی آن «فلهذا» که علت بود، دنبالهاش همین «جاز استناد... تا امکن» بود و تمام شد. «لا یمکن استناده الی المختار» یک مسئله [جداگانه] است که مناسبت با این خط داشته است. لذا این عبارت به خاطر مناسبت با مطلب آمده است و الا جزء «معلل» نیست؛ یعنی دنباله «فلذا» نیست. نگو چون چنین است، پس استناد این قدیم ممکن به مختار ممکن نیست. این ربطی به آن ندارد. این حرف مرحوم لاهیجی است و بسیار دقیق و حرف درستی هم هست. من دیگر توضیحش ندادم، خودتان دقت بکنید میبینید حق با لاهیجی است.
اقول: هذا نتیجة ما تقدم
این عبارت خواجه نتیجه آن مطلبی است که گذشت. آنچه که گذشت چه بود؟ این بود که اگر ثابت شود ممکنِ باقی در حال بقائش محتاج به مؤثر است، ثابت میشود که جایز است قدیم ممکن را به مؤثر موجب استناد بدهیم. همه را توضیح دادم. اگر مطالبی که از خواجه عرض کردم در ذهنتان باشد، عبارت حل است. ببینید؛ «من ان الممکن الباقی اذا ثبت انه محتاج» را در ذهن دارد (لحاظ را معنا میکند) و هم «ثبت جواز استناد القدیم» را معنا میکند (که همان «جاز استناد القدیم» است). هر دو را دارد معنا میکند. عبارت خیلی کوتاه است ولی همه مطالب خواجه را بیان میکند.
امتناع استناد قدیم ممکن به فاعل مختار
«اما استناده الی المختار...»؛ این مطلبی است که عرض کردم جدای از معلل است؛ یعنی دنباله «فلهذا» نیست. یک بحث جدید است که با «فلذا جاز استناد القدیم...» مناسبت دارد و چون مناسبت دارد، اینجا ذکر شده است. اما استناد این ممکن قدیم به مختار (یعنی به فاعل مختار) غیرممکن است.
زیرا فاعل مختار موجودی است که «یفعل بواسطة القصد و الاختیار»؛ مختار با قصد و اختیار کار انجام میدهد. این یک مقدمه. و قصد و اختیار توجه پیدا میکنند در تحصیل؛ توجه پیدا میکنند به سوی شیء معدوم. یعنی وقتی که این قصد و اختیار میخواهد چیزی را تحصیل کند، میرود سراغ یک معدومی تا او را تحصیل کند؛ نه اینکه یک موجودی را تحصیل کند که تحصیل حاصل بشود. میرود سراغ معدوم تا معدومی را تحصیل کند؛ « إنما يتوجه في التحصيل إلى شيء معدوم لأن القصد إلى تحصيل الحاصل محال »؛ چون قصد به تحصیل حاصل محال است. او باید یک معدومی را تحصیل کند.
خب پس توجه کنید؛ مقدمه اول این بود که فاعل مختار با قصد کار انجام میدهد و قصد به معدوم تعلق میگیرد. پس فاعل مختار تحصیل میکند معدوم را. این هم نتیجه.
حالا نتیجه را مقدمه قرار میدهیم و ضمیمه میکنیم: «و کل معدوم تجدد فهو حادث». عبارت قیاس اینطور میشود: فاعل مختار تحصیل میکند معدوم را (یعنی وجود میدهد به معدوم) و هر معدومی که وجود بیابد، پس حادث است. این هم مقدمه دوم.
نتیجه: پس فاعل مختار تحصیل میکند حادث را (یعنی فعلش حادث است) و ممکن قدیم حادث نیست. نتیجه میگیریم پس ممکن قدیم فعلِ مختار نیست.
تبیین استدلال در قالب سه قیاس
توجه کنید؛ سه تا قیاس را ردیف کردم تا به نتیجه رسیدم. دو مرتبه قیاس را تکرار میکنم:
۱. قیاس اول: مقدمه اولش این بود که فاعل مختار چیزی است که به واسطه قصد و اختیار کار میکند (این مقدمه را مرحوم علامه گفت). مقدمه دوم این بود که قصد، تحصیل میکند شیء معدوم را. نتیجه این دو مقدمه این شد که فاعل مختار تحصیل میکند شیء [معدوم] را؛ یعنی وجود میدهد به شیء [معدوم].
۲. قیاس دوم: حالا این نتیجه را مقدمه قیاس دوم قرار میدهیم. اینطور میشود: فاعل مختار ایجاد میکند معدوم را. بعد میگوییم: «و کل معدوم تجدد فهو حادث»؛ هر معدومی که وجود بگیرد حادث است. نتیجه میگیریم: پس فاعل مختار ایجاد میکند حادث را (یعنی فعلش حادث است).
۳. قیاس سوم: این نتیجه را دوباره مقدمه قیاس بعدی قرار میدهیم. فاعل مختار فعلش حادث است و ممکن قدیم حادث نیست. نتیجه میگیریم: پس فاعل مختار فعلش ممکن قدیم نیست (یعنی ممکن قدیم را نمیتوان به فاعل مختار استناد داد).
به هر حال متن انشاءالله روشن شد. دو بار هم تکرارش کردم، فکر میکنم مطلب انشاءالله معلوم باشد. پس روشن شد که استناد ممکن قدیم به فاعل مختار غیرممکن است، به بیانی که توضیح داده شد.
پرسش و پاسخ: استمرار نیاز به مؤثر در تمام طول بقا]
سؤال: شما فرمودید که بعد از اینکه مؤثر به ممکن [وجود] را داد (بعد از احداث)، بعد از احداث بقا را داد؛ این ممکن احداث را گرفته، بقا را که گرفته دیگر احتیاج ندارد؟
پاسخ: بقا یعنی چه؟ بقا یعنی از حالا که احداث است تا وقتی که عمر این ممکن باقی است، فاعل دارد بقا را در این فاصله به این ممکن میدهد. شما چه وقتی پیدا میکنید که ممکن بینیاز بشود از بقا؟
بقا نقطهای نیست؛ بقا یک لحظه که نیست. لحظهای نیست، بقا یک امر مستمر است. احداث میکند، این احداث لحظهای است. ابقا میکند، این ابقا لحظهای نیست، این استمرار دارد.
خب آنوقت فاعل به این ممکن در ظرف حدوث، احداث داد؛ او دیگر احتیاج به احداث ندارد (یعنی احتیاج به حدوث ندارد). ممکن بعد از اینکه حدوثش را گرفت، دیگر احتیاج ندارد. بعد از این دیگر احتیاج به بقا پیدا میکند. فاعل به او بقا میدهد. این بقا دیگر تا آخر طول میکشد. پس ممکن تا آخر به این [بقا محتاج است]. وقتی هیچ زمانی پیدا نمیکنید، هیچ آنی پیدا نمیکنید که در آن آن، ممکن بینیاز از مؤثر باشد. آنِ حدوث بینیاز نبود، حدوث گرفت؛ آن بقا یعنی در زمان بقا هم بینیاز نیست؛ بقا میگیرد. تا کی بقا میگیرد؟ تا آخر. پس شما بقا را لحظهای قرار ندهید. اگر بقا را لحظهای قرار دهید، خب بله، الان بقا میگیرد و بعد که بقا گرفت دیگر احتیاج پیدا نمیکند. اما بقا را روی تمام عمر این ممکن لحاظ کنید؛ میبینید که ممکن در تمام مدت عمرش احتیاج دارد به مؤثرش، چون احتیاج دارد به بقا.
انشاءالله برای جلسه آینده.