« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/12/22

بسم الله الرحمن الرحیم

اشکالات دوگانه مصنف بر روش مشائین در باب عکس و مناقشه در تلازم اصل و عکس در کذب/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /اشکالات دوگانه مصنف بر روش مشائین در باب عکس و مناقشه در تلازم اصل و عکس در کذب

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

اشکالات دوگانه مصنف بر روش مشائین در باب عکس و مناقشه در تلازم اصل و عکس در کذب

.

فرمودند که مشاء برای اثبات مدعاهایی که در باب عکس دارند، از دو دلیل، یکی دلیل افتراض و یکی هم دلیل خلف استفاده کردند.

مصنف در این قاعده چهارم، می‌خواهد استدلال این آقایان را باطل کند. مجموعاً دو تا اشکال بر ایشان وارد می‌کند:

یکی اشکال این است که استدلالشان مبتلا به دور است، که بیان می‌شود؛

یکی هم این که استدلال شما نمی‌تواند معین کند که عکس همان است که شما ادعا کردید؛ چون این استدلال را ما در موارد دیگری که خلاف مدعای شما است جاری می‌کنیم، می‌بینیم که نتیجه می‌دهد. پس استدلالتان نمی‌تواند ثابت کند که عکس معیناً همین است که شما گفتید. مثلاً عکس موجبه جزئیه حتماً موجبه جزئیه است، یا عکس سالبه کلیه ضروریه حتماً سالبه کلیه ضروریه است؛ با استدلال هم بیان کردید، ولی ما همان استدلال شما را می‌توانیم جاری کنیم و نتیجه بگیریم که عکس، سالبه جزئیه است. پس نمی‌توانید تعیین کنید که عکس همان است که شما گفتید. این دو تا اشکال را ایشان دارد. تمام این قاعده همین است که بیان نظریه مشاء و بعد هم ایراد همین دو اشکال.

بیان کردیم که سالبه ضروریه و دائمه، به سالبه ضروریه و دائمه عکس می‌شوند. بحثمان در عکس مستوی است، عکس نقیض مورد بحث ما نیست. موجبه کلیه و موجبه جزئیه هم به موجبه جزئیه عکس می‌شوند. برای اثبات این که سالبه ضروریه به سالبه ضروریه عکس می‌شود، از دلیل افتراض استفاده کردیم؛ و در این که موجبتین، یعنی موجبه کلیه و موجبه جزئیه به موجبه جزئیه عکس می‌شوند، از دو دلیل استفاده کردیم: یکی افتراض، یکی خلف. و توجه کردید که افتراضی که در این دو باب مطرح می‌شد با هم تفاوت داشتند.

بعد از این که دلیل خلف را در موجبه جزئیه و موجبه کلیه اجرا کردند و نتیجه گرفتند که عکس باید موجبه جزئیه باشد، اشکالی را مطرح می‌کنند که در جواب این اشکال، مطلبی گفته می‌شود که از آن مطلب، آن حرف قبلی مصنف استفاده می‌شود که «و الخلف تاره فی العکس یبتنی علی الافتراض»[1] یا «یبتنی علی الافتراض»؛ که خلف هم مبتنی بر افتراض است، بنابراین اشکالی که ما در افتراض داریم عیناً در خلف هم جاری می‌شود. این مطلب الان روشن می‌شود که یعنی چه.

همان‌طور که توجه کردید، در استدلال بر این که موجبه کلیه و موجبه جزئیه به موجبه جزئیه عکس می‌شوند از طریق خلف، این‌طور استدلال کردیم:

که ما داریم «کل ج ب» یا «بعض ج ب»؛ در هر دو موجبه، یکی کلیه یکی جزئیه، مدعای ما این است که در هر دو، این قضیه عکس که «بعض ب ج» هست صادق است؛ این مدعای ما است. ما می‌گوییم اگر این «بعض ب ج» صادق نباشد از طریق دلیل خلف داریم وارد می‌شویم اگر صادق نباشد، نقیضش که یک سالبه کلیه دائمه است، صادق است؛ چون خودش یک موجبه جزئیه مطلقه عامه است، نقیض موجبه جزئیه می‌شود سالبه کلیه، نقیض مطلقه عامه هم می‌شود دائمه؛ پس نقیض عبارت از سالبه کلیه دائمه است، یعنی «لا شیء من ب ج دائما».

بعد گفتیم که این نقیض را عکس می‌کنیم به «لا شیء من ج ب دائما». چون قبلاً بیان کردیم که عکس سالبه ضروریه، سالبه ضروریه است... بله، قبلاً بیان کردیم که عکس سالبه کلیه، سالبه کلیه است، عکس دائمه هم دائمه است؛ پس اگر داریم «لا شیء من ب ج دائما»، عکسش می‌شود «لا شیء من ج ب دائما»، که فقط جای جیم و ب عوض می‌شود، ولی تغییری در قضیه داده نمی‌شود: سور را تغییر نمی‌دهیم، کیف و کم را تغییر نمی‌دهیم، جهت را هم تغییر نمی‌دهیم.

بعد گفتیم که این عکسی که ما به دست آوردیم کاذب است، به دلیل این که با آن موجبه کلیه یا موجبه جزئیه‌ای که می‌خواستیم عکسشان کنیم، که از اول بحثمان در عکس آن‌ها بود، سازگار نیست. این عکس جدیدی که به دست آوردیم با آن اصل اولیه‌مان سازگار نیست، اصل اولیه‌مان را هم که فرض کردیم صادق است، پس باید کاذب باشد؛ چون اصل اولیه‌مان صادق بود، این که با آن سازگار نیست باید کاذب باشد. اگر این کاذب است، نقیض هم که اصل همین عکس است کاذب است. اگر نقیض کاذب شد نقیض عکس کاذب شد خود عکس درست است.

این را چون دارم خلاصه می‌گویم خیلی توضیحش نمی‌دهم. بیان شد که یک قضیه اولی داریم، بر این اصل اولی یک عکسی می‌آوریم. این عکس اگر درست نباشد نقیضش درست است. نقیض را عکس می‌کنیم، این عکس دوم اصلش آن نقیض است؛ عکس اول اصلش آن قضیه اصل اولی است. ما می‌گوییم این نقیض باطل است چون با آن اصل اولی نمی‌سازد. این عکس بله، این عکسِ نقیض باطل است چون با آن اصل اولی نمی‌سازد. اگر عکس نقیض باطل است، پس خود نقیض هم که اصل این عکس است باطل است. وقتی نقیض باطل شد، عکس آن اصل اولی درست است؛ ثابت می‌شود که همان «بعض ب ج» که ما عکس آن دو قضیه قرار دادیم درست است. این کل خلفی بود که در جلسه گذشته مطرح شد، که توضیحش هم گذشت و ملاحظه کردید.

پرسش: اشکال این بود که از کذب عکس نمی‌توانیم به کذب اصل برسیم، از صدق اصل می‌توانیم به صدق عکس برسیم.

پاسخ: از کذب عکس به کذب اصل؛ این‌ها تساوی دارند در صدق و کذب. بنابر نظر مشائین، بله؛ بنابر نظر مشائین، اصل و عکس در صدق و کذب تساوی دارند، تلازم دارند؛ یکی صادق باشد دیگری هم صادق است، یکی کاذب باشد دیگری هم کاذب است.

پرسش: فقط در همین نسخه «صدق و کذب» دارد، و شارح می‌گوید که در بقیه نسخ «کذب» ندارد؛ در بقیه مصنفات خودش هم «کذب» را ندارد.

پاسخ: شما این را دیروز فرمودید، یادم رفت که عبارتشان را بیاورم.

پرسش: در اسفار من نگاه کردم، در شفا و این‌ها، کذب را ندارد؛ در اشارات هم ندارد.

پاسخ: بله.

پرسش: همان است که در اشارات هم خواجه ایراد می‌گیرد؛ معلوم می‌شود که تصرف نساخ احتمالاً هست که اضافه شده است.

پاسخ: علی‌کل‌حال، کذب را دیگر بعضی‌ها دلیل گرفته‌اند، این‌جا هم دلیل گرفته است دیگر؛ این‌جا دلیل گرفته است. اگر این عکس کاذب باشد، نقیضش هم کاذب است؛ وقتی نقیض کاذب شد، به همین ترتیب جلو می‌رویم دیگر، راه دیگری نداریم. چون اگر شما بخواهید نقیض را کاذب کنید، از طریق این عکس کاذبش می‌کنید؛ نقیض که با اصل ارتباطی ندارد، این عکسِ نقیض است که با اصل مخالفت دارد. شما باید این را اول کاذب کنید، بعد بگویید که نقیض را کاذب کنید، بعداً بیایید سراغ این که عکس اول را صادق کنید. علی‌کل‌حال، ایشان هم ظاهراً در این‌جا این‌طور عمل کرده است.

 

اعتراض معترض در عکس سالبه دائمه و اثبات آن از طریق برهان خلف مبتنی بر افتراض

 

بعد معترض اعتراض می‌کند:

اعتراض معترض این است که به چه دلیل می‌گویید آن سالبه کلیه دائمه به سالبه کلیه دائمه عکس می‌شود؟ همه حرف‌هایی را که در این دلیل خلف‌تان گفتید قبول داریم، ولی عکس شدن سالبه کلیه دائمه به سالبه کلیه دائمه را قبول نداریم. درست است حالا در بالای صفحه این عکس را انجام دادید و به گردن ما گذاشتید، ولی به قطع نظر از آن، ما قبول نداریم که «لا شیء من ب ج دائماً» عکس بشود به «لا شیء من ج ب دائماً»، این را قبول نداریم؛ که اصل و عکس در کیف، کم، جهت موافق باشند.

ایشان می‌فرماید که اگر قبول ندارید، جوابت را به صورتی شروع می‌کنیم که این دلیل خلفی را که دیروز بیان کردیم، به بیانی شروع می‌کنیم که به این بیان ما، دلیل خلف دیروزی را با دلیل افتراض تمام می‌کند و ثابت می‌کند که عکس سالبه کلیه دائمه، سالبه کلیه دائمه است.

بیان مطلب این است که می‌گوییم:

اگر «لا شیء من ج ب دائماً»، که عکس «لا شیء من ب ج دائماً» هست صادق نباشد؛ یعنی اگر واقعاً «لا شیء من ج ب دائماً» عکس «لا شیء من ب ج دائماً» نباشد، لازم می‌آید که نقیض این عکس صادق باشد. اگر خود این عکس صادق نباشد، نقیضش صادق است؛ چون هر قضیه‌ای اگر صادق نباشد، حتماً نقیضش صادق است. پس اگر شما عکس دائمه را قبول نکردید، حتماً نقیض این عکس را باید قبول کنید. «لا شیء من ج ب دائماً» مدعای ما است که ما می‌خواهیم بگوییم این عکس است.

معترض گفت: این را قبول نداریم.

می‌گوییم: اگر این را قبول نداری، نقیضش را قبول کن.

نقیض «لا شیء من ج ب دائماً» چیست؟

نقیض سالبه کلیه، موجبه جزئیه است. نقیض دائمه هم مطلقه عامه است. پس یک موجبه جزئیه مطلقه عامه خواهیم داشت؛ یعنی «بعض ج ب بالاطلاق» یا «بعض ج ب بالفعل». این می‌شود نقیض.

خب، حالا این نقیض را با دلیل افتراض تمامش می‌کنیم:

به جای «بعض ج» که در این‌جا داریم، «دال» را می‌گذاریم. دلیل افتراض این‌طور بود دیگر، که به جای آن موضوع و سور با همدیگر، یک چیزی را می‌گذاشتیم؛ در این‌جا هم به جای «بعض ج» «دال» را می‌گذاریم. به جای «بعض ج ب» می‌گوییم «دال ب». خب وقتی «بعض ج» متصف بود به «ب»، «دال» هم که جانشین «بعض ج» شد، او هم متصف می‌شود به «ب». متصف به «ج» هم هست؛ چون بالاخره جانشین خود «ج» است دیگر، «دال» جانشین «بعض ج» است، پس متصف به «ج» هم هست. می‌گوییم که «دال»... بله، می‌گوییم که «دال ب»، «دال ج»؛ یعنی «کل دال ب» و «کل دال ج». به صورت قیاس اقترانی شکل سوم، نتیجه جزئیه است: «بعض ب ج». «بعض ب ج» باز هم بالاطلاق؛ چون قضیه‌مان مطلقه عامه بود، نتیجه‌مان هم مطلقه عامه است: «بعض ب ج بالاطلاق».

این «بعض ب ج بالاطلاق» با اصل نمی‌سازد. اصل چه بود؟ «لا شیء من ب ج دائماً». «لا شیء من ب ج دائماً» که این اصل بود، عکسش را مخاطب ما قبول نکرد و ما این دلیل افتراض را به خاطر قبولاندن به او شروع کردیم. اصل عبارت بود از «لا شیء من ب ج دائماً»؛ الان ما بعد از این که آن عکس را، نقیضش را قبول کردیم، دلیل افتراض را ادامه دادیم، رسیدیم به این که «بعض ب ج بالاطلاق». این «بعض ب ج بالاطلاق» با «لا شیء من ب ج دائماً» نمی‌سازد. چون «لا شیء من ب ج دائماً» مقبول ما بود، ناچاریم این یکی را که با آن نمی‌سازد، باید بگوییم باطل است؛ یعنی «بعض ب ج بالاطلاق» باطل است. اگر این باطل شد، باید بگردیم ببینیم این بطلان از کجا آمد؛ می‌بینیم از نقیض آن عکس آمد. پس نقیض عکس باطل است؛ نتیجتاً خود عکس صحیح است، و هو المطلوب؛ که عکس را از این طریق درست کردیم.

توجه کردید که دلیل خلف را ادامه دادیم و با دلیل افتراض تمامش کردیم؟ این‌جاست که می‌گوییم دلیل خلف مبتنی بر دلیل افتراض است؛ یعنی در ضمنی که بخواهید دلیل خلف را تمام کنید، باید از دلیل افتراض استفاده کنید. این‌جا هم الان شما دیدید که دلیل خلفی را که دیروز بیان کردیم، امروز برای دفع اعتراضی که معترض کرده، دلیل افتراض را آوردیم و دلیل خلف را با دلیل افتراض تمام کردیم؛ پس دلیل خلف مبتنی بر دلیل افتراض است. یعنی اگر اشکالی بر افتراض... اشکالی بر افتراض وارد شد، همان اشکال بر خلف هم وارد می‌شود، چون خلف از افتراض استفاده کرده است.

«فإن قیل: لا نسلم انعکاس لا شیء من ب ج دائما الی لا شیء من ج ب دائما»، عکس شدن این قضیه اولی به قضیه دوم را قبول نداریم؛ که درست قضیه اولی بدون تغییر به قضیه دوم عکس بشود، فقط در آن موضوع و محمولش تغییر داده بشود، این را قبول نداریم؛ که آن سالبه کلیه است، این هم سالبه کلیه باشد، آن دائمه است، این هم دائمه باشد. آخه در آن خلف این‌طور ادعا کردید که «لا شیء من ب ج دائماً» که نقیض بود برای مطلوب ما، عکس می‌شود به «لا شیء من ج ب دائماً»، معترض می‌گوید: من این را قبول ندارم که عکس می‌شود.

«قیل:»، در جوابش گفته می‌شود که باید این عکس را قبول کنی، زیرا اگر عکس را قبول نکردی، نقیضش قبول می‌شود؛ و اگر نقیض را قبول کردی، با دلیل افتراض به جایی می‌رسیم که با اصل، یعنی با «لا شیء من ب ج دائماً» ناسازگار است. به این بیان:

«لو لم یصدق لا شیء من ج ب دائما»، که عکسِ مورد ادعا است، «لصدق نقیضه»، یعنی «بعض ج ب بالاطلاق». نقیض «لا شیء من ج ب دائماً» می‌شود «بعض ج ب بالاطلاق»؛ که آن سالبه کلیه است... اصل، سالبه کلیه است، نقیض، موجبه جزئیه است؛ اصل، دائمه است، نقیض، فعلیه است یا مطلقه عامه است، قید بالاطلاق دارد، یا قید بالفعل دارد، یا هیچ قیدی ندارد، که گفتیم همه این‌ها می‌شود مطلقه عامه؛ چه بگویید «بعض ج ب»، چه بگویید «بعض ج ب بالاطلاق»، چه بگویید «بعض ج ب بالفعل»، همه‌اش می‌شود مطلقه عامه یا فعلیه.

«فنفرضه شیئا معینا»، پس ما این «بعض ج» را یک شیء معینی فرض می‌کنیم که موصوف به «ب» هم بشود، به جای «بعض ج» می‌گذاریم «دال»، می‌شود «دال ب». «و لیکن دالا»، یعنی آن شیء معینی که ما می‌خواهیم به جای «بعض ج» قرار بدهیم، مناسب است که «دال» باشد؛ حالا: «فدال ج و ب»، یعنی «فدال ج و دال ب». این شکل ثالث است: «دال ج»، «دال ب»، شکل ثالث است؛ که حد وسط، یعنی «دال» که تکرار می‌شود در هر دو موضوع است. نتیجه می‌گیریم: «فبعض ج ب بالاطلاق».

 

بررسی ترتیب مقدمات در قیاس افتراض و اثبات ابتنای برهان خلف بر افتراض

 

این قاعده را توجه کنید؛ می‌دانید، تذکراً بیان می‌کنم که در هر قیاسی وقتی نتیجه می‌گیرید، باید حد وسط حذف بشود، آن مکرر بیفتد از عبارت. آن که در مقدمه اول آمده که اسمش را می‌گذاریم اصغر، آن را می‌آوریم در نتیجه موضوع قرار می‌دهیم؛ آن که در مقدمه دوم آمده که اسمش را می‌گذاریم اکبر، آن را در نتیجه محمول قرار می‌دهیم. مثلاً می‌گوییم که: «العالم متغیر» و «کل متغیر حادث»، «متغیر» که تکرار شده است دیگر در نتیجه نمی‌آید، آن را حذفش می‌کنیم. در نتیجه می‌آییم آن دو تایی که تکرار نشده است می‌گیریم: از مقدمه اول موضوعِ نتیجه را می‌گیریم، از مقدمه دوم محمول نتیجه را می‌گیریم، می‌شود: «فالعالم حادث». قانون این است: بالاخره موضوع نتیجه را از مقدمه اول بگیریم، محمول نتیجه را از مقدمه دوم بگیریم.

الان شما به این نتیجه توجه کنید: «فبعض ب ج بالاطلاق». موضوع «ب» است، محمول «ج» است. پس موضوع باید از مقدمه اول گرفته بشود، محمول از مقدمه دوم گرفته بشود. لذا ما قیاس را به این صورت تنظیم می‌کنیم: «کل دال ب» و «کل دال ج». بعد نتیجه می‌گیریم: «فبعض ب ج بالاطلاق». ایشان برعکس نوشته است: «فدال ج و ب». این کار برعکس را در قبل هم داشتیم، فرقی نمی‌کند؛ این برعکس نوشتن ایرادی ندارد. ما خودمان در وقت نتیجه‌گیری این مقدمتین را جابه‌جا می‌کنیم؛ یعنی جیم را می‌گذاریم پشت سر، ب را می‌آوریم جلو؛ می‌گوییم: «دال ب»، «دال ج»، آن وقت نتیجه می‌گیریم: «فبعض ب ج».

پرسش: چرا همان اول نباید «کل دال ج» درست بشود، بعداً بیاییم...؟ یعنی چرا اول باید ثابت کنیم که «دال ب» است؟

پاسخ: بله، البته چرا اول باید ثابت کنیم که «دال ب» است؟

پرسش: چون «بعض ج» بوده، وقتی که «کل دال ج» باشد، یعنی «بعض ج» را «دال» فرض کردیم، در این صورت شکی نیست که «کل دال ج» است؛ در این صورت اشکال پیش می‌آید که آیا «کل دال ب» هم هست یا نه؟ که باید با عکس درستش کنیم. در حالی که اگر قضیه را به این صورت بنویسیم...

پاسخ: نه، چرا؟ چرا با عکس درستش کنیم؟

پرسش: چون «بعض ج ب» است، وقتی «بعض ج» را «دال» فرض کردیم، در این صورت قضیه می‌شود «دال ب».

پاسخ: اصلاً فرض کردیم ما؛ ما این «بعض ج» را «دال» فرض کردیم.

پرسش: اگر به این صورت باشد، این‌جا دیگر احتیاج نداریم که عکس بکنیم؛ چون موضوع، جزئی است، عکسش هم جزئی است.

پاسخ: بله، البته...

پرسش: خلفی که دارد موجبه جزئیه را اثبات می‌کند، مبتنی بر افتراضی است که دارد سالبه کلیه را اثبات می‌کند؛ در این‌جا خب این را می‌توانست بالا...

پاسخ: آن هم همین است.

پرسش: یعنی دور لازم می‌آید یا نمی‌آید؟

پاسخ: هر دویش به سالبه احتیاج دارد؛ هر دویش که به سالبه احتیاج دارد. دیروز تشریف نداشتید؟ دیروز ظاهراً نبودید؛ دیروز توضیح دادیم، هر دویش به سالبه کلیه مبتنی می‌شود. خب بحثش گذشته است، دوباره مراجعه کنید.

خب، پس این‌طور شد: «فبعض ب ج بالاطلاق». این نتیجه‌ای بود که گرفتیم. حالا این نتیجه را با اصل مقایسه می‌کنیم: اصل چه بود؟ «لا شیء من ب ج دائماً»، که این اصل را همه‌مان قبول داشتیم، عکسش را مخاطبمان قبول نداشت. «فبعض ب ج بالاطلاق» است، در حالی که اصل ما بود: «لا شیء من ب ج دائماً»، «هذا خلف». خلف لازم آمد؛ یعنی ناسازگاری بین این نتیجه‌ای که گرفتیم و آن اصلی که داشتیم. پس مخالفتی که پیش آمد، می‌فهمیم که یکی از این دو قضیه باید باطل باشد: یا قضیه «فبعض ب ج بالاطلاق» باطل است، یا قضیه «لا شیء من ب ج دائماً» باطل است. ولی «لا شیء من ب ج دائماً» که اصل بود، فرض کردیم صادق است؛ پس قهراً باید یقین کنیم که «بعض ب ج بالاطلاق» باطل است. این که باطل شد از کجا بطلانش پیش آمد؟ از آن نقیضی که درست کردیم. اگر آن نقیض نبود، ما به این باطل منتهی نمی‌شدیم؛ آن نقیض کار را خراب کرده است، پس می‌گوییم نقیضش باطل است. نقیض که باطل شد، عکسی که «لا شیء من ج ب دائماً» باشد درست می‌شود؛ یعنی آن اصلی که داشتیم، به این عکسی که ادعا کردیم عکس می‌شود و ادعای ما درست بود، مخاطب بی‌جهت انکار کرد که ما را به این استدلال کشاند و آخر هم به خلف منتهی شدیم.

خب، توجه کردید که دلیل خلفی که ما دیروز خواندیمش، امروز بیان کردیم که مبتنی بر افتراض است. حالا شارح می‌گوید: «و هو المراد من قول المصنف» که گفته است: «فیبتنی الخلف تارة اخری علی الافتراض». پس خلف مبتنی بر افتراض شد. در نسخه‌ای داریم: «و الخلف یبتنی علی الافتراض»، فرقی نمی‌کند جلوی عقب: «تارة اخری علی الافتراض». این «تارة اخری» نه این که حالا دو بار بر افتراض مبتنی شده باشد، یعنی خلف دو مرتبه بر افتراض مبتنی شد؛ یعنی همان‌طور که خودش یک دلیل است، ابتناء بر افتراض هم دارد. اگر مشکلی در خلف هست به جای خود، مشکل افتراض هم در خلف اضافه می‌شود؛ چون این دلیل خلف بدون افتراض تمام نمی‌شود. پس اگر مشکلی در افتراض هست در خلف هم می‌آید؛ مشکل خود خلف هم که یک مشکل مستقل است، در خلف دو تا مشکل جمع می‌شود.

«فإن الخلف فیهما ابتداؤه علی عکس السالبة»، «فیهما» یعنی در موجبه جزئیه و موجبه کلیه. خلفی که در عکس موجبه کلیه و موجبه جزئیه اجرا می‌شود، تا ثابت کند که این دو تا به موجبه جزئیه عکس می‌شوند، ابتدااش بر عکس سالبه است. یعنی در ضمنی که شما بخواهید دلیل خلف را اجرا کنید، از سالبه کلیه و عکس سالبه کلیه استفاده می‌کنید چنان‌که بیان کردیم. در حالی که «و فی السالبة لا بد من الافتراض علی ما ذکرنا»، سالبه را اگر بخواهید اثبات کنید باید از افتراض استفاده کنید. پس بنابراین موجبه کلیه و موجبه جزئیه اگر بخواهد عکسشان اثبات بشود، باید به سراغ سالبه کلیه بروید؛ سالبه کلیه را هم اگر بخواهد عکسش اثبات بشود باید از افتراض استفاده کنید؛ پس در عکس موجبه کلیه و موجبه جزئیه بالاخره از افتراض استفاده می‌شود.

 

بیان اشکال اول مصنف بر مشائین: لزوم دور در اثبات عکس موجبتین از طریق شکل سوم

 

«و الافتراض بعینه هو الشکل الثالث»

دلیل افتراض هم یعنی استفاده کردن از شکل سوم؛ چون همان‌طور که بیان کردیم، توجه کردید که تمام جاهایی که افتراض مطرح می‌شد، از شکل سوم استفاده می‌شد. «و الافتراض بعینه هو الشکل الثالث»، افتراض هم که همان شکل ثالث است. شکل ثالث چیست؟ «و هو الذی الاوسط فیه موضوع المقدمتین»، شکل ثالث شکلی است که اوسط، حد وسط، در او موضوع هر دو مقدمه است.

«و انما کان هو بعینه»[2] ، چرا دلیل افتراض همان شکل سوم است؟

«لان فیه»، چون در دلیل افتراض، ما دنبال یک دالی می‌گردیم که هم جیم برایش حمل بشود، هم ب برایش حمل بشود. آن وقت این دال می‌شود حد وسط ما؛ که هم جیم، یعنی دو محمول مختلف برایش حمل شده‌اند. آن وقت دو تا قضیه درست می‌شود: در هر دو، موضوعمان دال است، در یکی محمولمان جیم است، در یکی محمولمان ب است. آن وقت این دو تا قضیه را که کنار هم بگذاریم، شکل ثالث درست می‌شود. به این مناسبت گفته می‌شود که دلیل افتراض شکل سوم است؛ چون در شکل سوم، دو مقدمه داریم که در هر دو موضوع یکی است، محمول متفاوت؛ در افتراض هم دنبال یک چیزی می‌گردیم که موضوع بشود برای دو شیء مختلف، یعنی یک موضوع برای دو محمول داشته باشیم. همان کاری که در شکل سوم می‌کنیم، در دلیل افتراض هم داریم. به این جهت است که دلیل افتراض می‌شود همان شکل سوم.

«و انما کان هو بعینه»، یعنی دلیل افتراض همان شکل سوم است بعینه؛ زیرا طلب می‌کنیم در دلیل افتراض شیئی را که بتوانیم بر آن شیء، یعنی دالی را که بتوانیم بر آن دال حمل کنیم هم جیمیت را، هم بائیت را، مثلاً قید برای جیمیت و بائیت نیست، که بتوانیم بر او مثلاً جیم و ب را حمل کنیم. خب آن شیئی که مثلاً بر او جیم و ب را، دال را حمل می‌کنیم چیست؟ «کالدالیه مثلاً». «کالدالیه مثلاً»، مثال برای «شیئاً» است، «مثلاً» هم مربوط به جیمیت و بائیت است؛ یعنی مثلاً جیمیت و بائیت را حمل می‌کنیم بر شیء واحدی که آن عبارت از «دال» است. آن وقت این‌طوری می‌گوییم: «کل دال ج»، «کل دال ب»، می‌شود شکل سوم، نتیجه موجبه جزئیه... نتیجه جزئیه: «فبعض ج ب». نتیجه شکل سوم همیشه جزئیه است، حالا چه سالبه باشد چه موجبه باشد.

«و الحاصل انهم یبینون عکس الموجبتین بالافتراض، بل بالشکل الثالث لانه عینه»، حاصل این مطلب این است که مشاء عکس موجبتین را، یعنی موجبه کلیه و موجبه جزئیه را بیان می‌کنند به افتراض، یعنی به وسیله دلیل افتراض اثبات می‌کنند؛ بلکه نه به افتراض، بلکه به شکل سوم اثبات می‌کنند، زیرا که افتراض عین شکل سوم است. چون افتراض عین شکل سوم است، فرقی نمی‌کند: بگویید عکس را به دلیل افتراض ثابت می‌کنند، یا عکس را به دلیل شکل سوم اثبات می‌کنند؛ در هر دو، حکم یک چیز است.

بعد شارح اشاره می‌کند که ما در گذشته گفتیم که افتراض شکل سوم نیست. الان در این‌جا مصنف ادعا می‌کند که افتراض شکل سوم است، ولی در گذشته ما ثابت کردیم که افتراض شکل سوم نیست؛ توضیح دادیم و توضیح کامل و مقنعی بود، لذا احتیاجی به تکرارش نیست: «و قد عرفت فیما تقدم ان الافتراض لیس هو الشکل الثالث»، «بما فیه مقنع» متعلق به «عرفت» است. چه‌جوری شناختی؟ «بما»، به بیانی شناختی این مطلب را، که «فیه»، در آن بیان «مقنع» است؛ یعنی حرف را طوری زدیم که قانعت می‌کرد، همان حرفی که آن‌جا زدیم کافی بود، «فلا حاجة الی الاعادة»، مطلب را در گذشته به مقداری که بتوانی قانع بشوی...

هرچه که احتمال دادم، یک دفعه یادم رفت چه می‌خواستم بگویم! یادم رفت.

خب، این تکه جمله معترضه بود که شارح اضافه کرد، برگردیم به اصل بحثمان:

گفتیم که خلف که می‌خواهد اثبات کند حقانیت عکس موجبتین را، مبتنی بر افتراض است؛ افتراض با شکل ثالث یکی بود، پس خلف مبتنی بر شکل ثالث است؛ یعنی اثبات انعکاس مبتنی است بر شکل سوم. بعد وقتی می‌آییم سراغ شکل سوم، مشاء می‌بینیم شروع کردند به استدلال کردن که شکل سوم منتج است. به چه دلیل منتج است؟ به دلیل این که اگر عکسش کنی برمی‌گردد به شکل اول. برای اثبات انتاج شکل سوم از عکس استفاده می‌کنند! این دور است دیگر:

می‌خواهد ثابت کند عکس را، استدلال می‌کند به خلفی که مبتنی بر افتراض است، و افتراض هم که همان شکل سوم است؛ پس در ضمن اثبات عکس، استدلال کرد به افتراض، یعنی به شکل سوم. وقتی رفتیم سراغ شکل سوم، دیدیم برای انتاجش استدلال می‌کند به عکس! عکس را می‌خواهد حقانیت بدهد، از شکل سوم استفاده می‌کند؛ می‌خواهد شکل سوم را منتج اعلام کند، از عکس استفاده می‌کند. پس حقانیت عکس مبتنی می‌شود بر حقانیت عکس، به توسط شکل سوم.

عکس، حق است چون شکل سوم حق است؛ شکل سوم حق است چون عکس حق است؛ پس عکس، حق است چون عکس حق است! منتها وسطش شکل سوم را می‌آوریم. مثل این که بگوییم عکس، حق است چون عکس حق است، منتها با این بیان: عکس، حق است چون شکل سوم حق است، شکل سوم حق است چون عکس حق است. پس این در واقع، عکس حق است مبتنی می‌شود بر عکس حق است به توسط یک واسطه. می‌شود دور؛ منتها دوری که یک واسطه دارد، و باطل هم هست دیگر، دور باطل است.

پس استدلال مشاء به مشکل مبتلا شد؛ چون استدلال کردند برای اثبات عکس موجبتین به خلف، خلف مبتنی شد بر افتراض، افتراض همان شکل سوم بود، پس خلف مبتنی شد بر شکل سوم، در نتیجه عکس مبتنی شد بر شکل سوم. به شکل سوم که رسیدیم، وقتی می‌خواهند استدلالش کنند، به وسیله عکس برش می‌گردانند به شکل اول؛ پس از عکس استفاده می‌کنند تا انتاج شکل سوم را درست کنند. این می‌شود دور.

«ثم یبینون الشکل الثالث»، یعنی انتاج شکل ثالث را «برده الی الاول بالعکس»، به وسیله رد کردن شکل سوم به شکل اول از طریق عکس موجبتین؛ از طریق این که ما موجبتین را می‌توانیم عکس کنیم به موجبه جزئیه، عکس می‌کنند، حالا نتیجه هرچه باشد برمی‌گردد به شکل اول.

«فیدور البیان و یلزم منه تبیین الشیء بما بین به»، لازم می‌آید که بیان کرده باشند شیء را، یعنی شکل ثالث را به وسیله عکسی که به وسیله آن‌چه که یعنی به وسیله عکسی که «بما بین به»، به آن‌چه که به وسیله شکل ثالث بیان شده؛ یعنی به وسیله عکسی که به شکل ثالث بیان می‌شود. شکل ثالث را منتج اعلام می‌کنند به وسیله عکسی که این عکس با شکل ثالث بیان شده است.

«بیّن»، ضمیرش برمی‌گردد به «ما»، «به» ضمیرش برمی‌گردد به «شکل ثالث»؛ «ما» هم عبارت از «عکس الموجبتین» است که خود شارح گفته: «و هو عکس الموجبتین»، «هو» یعنی «ما»، عکس الموجبتین است. پس عبارت این‌طور معنی می‌شود: یلزم منه، از این بیان، تبیین الشیء، یعنی تبیین انتاج شکل سوم، به وسیله عکسی که این عکس بیان شده است به وسیله شکل سوم. عکس به وسیله شکل سوم بیان شده، حالا شکل سوم را به وسیله همین عکس بیان می‌کنند، می‌شود دور. تمام شد.

این اشکال اولی بود که ایشان بر مشاء وارد کرد، که اشکال دور بود.

 

نقد کاربرد قیاس خلف در باب عکس، تبیین سلامت قریحه و برتری ضوابط اشراقی بر تطویل مشائین

 

بعد به یک مطلبی اشاره می‌کند که حالا این به صورت اشکال نیست؛ اشکال دوم در کتاب ما از صفحه بعد شروع می‌شود. یعنی تقریباً بیش از نصف صفحه دیگر که بگذریم، اشکال دوم شروع می‌شود. این اشکال اول بود. عرض کردم دو تا اشکال می‌کند: یکی اشکال دور، یکی اشکال این که این بیانات شما ثابت نمی‌کند که عکس معیناً همان است که شما ادعا کردید؛ زیرا ما می‌توانیم یک عکس دیگری که شما ادعا نکردید، آن را مطرح کنیم و همین استدلال شما را در آن‌جا اجرا کنیم، و استدلال شما جواب می‌دهد. پس استدلالتان نمی‌تواند تعیین کند که عکس همین است و لیس الا. این اشکال دوم است که ان‌شاءالله بعداً می‌آید.

و در ذیل اشکال اول ایشان اشاره می‌کند که خلف اصلاً استعمالش در باب عکس ناپسند است؛ چون که رایج در باب منطق، عکس را قبل از اقیِسه مطرح می‌کنند؛ یعنی هنوز به قیاس برخورد نکردند، هنوز شخص شکل اول و دوم و سوم و چهارم را نشناخته، کیفیت انتاج آن‌ها را یاد نگرفته، بحث عکس را می‌خواند. خوب نیست که در بحث عکسی که هنوز از اقیسه سخنی گفته نشده، از قیاس استفاده کنید. خلف یک نوع قیاس است؛ شما چرا در عکس، از قیاسی که هنوز شناخته نشده است دارید استفاده می‌کنید؟

حتماً جوابتان این جواب است، که جواب درستی هم هست؛ جوابتان این است که ما این شکل را به مخاطبمان مطرح می‌کنیم، اسم شکل اول و دوم و سوم هم نمی‌آوریم؛ همین‌جوری به طبع خودش واگذار می‌کنیم، به قریحه ذاتی‌اش واگذار می‌کنیم، می‌فهمد. اگر به او گفتیم: «کل دال ج»، «کل دال ب»، بعد نتیجه گرفتیم که «فبعض... بعض ب ج»، اعتراض نمی‌کند، می‌فهمد. و لذا اوایل بحث هم که ما شروع کردیم، درست است بنده هی گفتم شکل ثالث شکل ثالث، ولی خود ایشان هیچی نگفته بود. بدون این که اسمی از اشکال بیاورد، مطلب را تمام کرده بود، و تمام هم بود. یعنی اگر من هم نمی‌گفتم شکل ثالث، شما مطلب را متوجه می‌شدید، می‌دیدید که درست درمی‌آید. پس احتیاجی به این اصطلاحات و احتیاجی به کیفیت انتاج این‌ها نیست؛ قریحه ذاتی هر شخصی کمک می‌کند که این مطالب را در همان باب عکس هم بفهمد، ولو هنوز قیاسات مطرح نشده باشد. خب، این جواب شما جواب درستی است.

ما اعتراض می‌کردیم بر شما که چرا شما در باب عکسی که هنوز بحثی از قیاسات مطرح نشده، خلف را مطرح کردید که یک نوع قیاس است؟ جواب دادید که این قیاس‌ها مفادش به طور ذاتی شناخته‌شده بشر هست؛ اصطلاحی نمی‌شناسندش، ولی اصلش را می‌دانند. اگر به ایشان بگوییم، می‌فهمند و خودشان هم استنباط می‌کنند، بدون این که اصطلاح بلد باشند. جوابتان جواب درستی است.

آن وقت به شما وقتی این جواب را دادید، آن وقت برمی‌گردیم به اشکال دومی؛ می‌گوییم اگر هر شخصی با قریحه ذاتی خودش متوجه می‌شود که این شکل ثالث منتج است، شما چرا وقتی به شکل ثالث می‌رسید از دلیل‌های مختلف استفاده می‌کنید؟ خب در همان شکل ثالث هم این‌همه راه طولانی را نروید، بگویید که هر کسی می‌فهمد این منتج است. شکل اول منتج است می‌گویید بدیهی‌الانتاج است، خب درست؛ ثانی و ثالث منتج است، چرا شروع می‌کنید به زحمت افتادن؟ یا از طریق عکس بیایید، یا از طریق خلف بیایید، از راه‌های مختلف می‌خواهید این‌ها را اثبات کنید. خب این‌ها را هم بگویید بدیهی است؛ این‌ها را هم به ذات خود شنونده واگذار کنید. همان‌طور که شکل اول را می‌فهمد منتج است، شما برای انتاجش استدلال نمی‌کنید، شکل دوم و سوم هم بگویید می‌فهمد منتج است، این‌همه راه‌های طولانی نروید. پس ما اشکالی بر شما وارد کردیم، شما جواب دادید، جوابتان را قبول کردیم، ولی گفتیم اگر این جوابتان درست باشد، شما را در باب اقیسه از استدلال بی‌نیاز می‌کند؛ این‌همه راه طولانی برای چه رفتید؟

«ثم الخلف فی العکس استعماله غیر مطبوع»

خلف در باب عکس، به کار گرفتنش پسندیده نیست؛ خوب نیست که در باب عکس ما از خلف استفاده کنیم، زیرا خلف از قیاسات مرکب است، و بحث قیاسات در وقتی که ما بحث عکس را می‌خوانیم هنوز مطرح نشده است؛ چه‌جوری از خلف استفاده می‌کنید؟

«و من لم یعرف القیاسات»، حالا این‌جا جواب را شروع می‌کند، کأنه دارد پاسخ می‌دهد:

«و من لم یعرف القیاسات و استنتاجاتها کفته سلامة القریحة فی معرفة صحة قیاسیتها».

هر کس که قیاسات را نشناسد، نحوه استنتاجشان را نداند، اصطلاح بلد نباشد، کافی است او را سلامت قریحه و ذوقش در این که بشناسد که این قیاس، قیاس صحیحی است و منتج است. لازم نیست استدلال کنید، لازم نیست اصطلاحات برایش توضیح بدهید؛ همین اندازه که قیاس را برایش مطرح کردید، نتیجه گرفتید، حرف نمی‌زند، معلوم می‌شود قبول کرده است، فهمیده و قبول کرده است. بله؟

پرسش: «ان کفته»؟

پاسخ: بله، «ان» هم باشد خوب است، که این تقریباً اشکالی که بیان کردم می‌آورد. می‌گوید: اگر کسی قیاسات و استنتاجاتشان را نداند و تا آخر هم نفهمد، که اشکال بر شما وارد است که چرا در باب عکس از این قیاسات استفاده کردید، قیاساتی که فهمیده نشده بود. اگر بگویید نه، «کفته سلامة القریحة»، اگر بگویید که همین که قریحه سالم دارد برایش کافی است و می‌فهمد و ما به خاطر قریحه سالمش اکتفا کردیم و دیگر در باب عکس قیاسات را مطرح نکردیم، جواب می‌دهیم که پس چرا در بقیه جاهایی که قیاسات را استفاده کردید به قریحه طرف اعتماد نکردید؟ شروع کردید به استدلال کردن، چرا آن‌جاها استدلال کردید؟ پس «ان» هم باشد عیب ندارد، «ان کفته» هم باشد ایرادی ندارد.

«و من لم یعرف القیاسات و استنتاجاتها کفته سلامة القریحة»، آن وقت «فلیقنع بذلک فی جمیع المطالب العلمیة»، به همین سلامت قریحه باید قناعت کند، پس باید قناعت بشود به همین سلامت قریحه در تمام مطالب علمی، دیگر استدلال نکنید. آن‌جاهایی که سلامت قریحه می‌تواند مطلب را بفهمد، دیگر احتیاجی به طول و تفصیل نداریم. «فلا یحتاج الی تطویل فی قیاس الخلف». اگر «ان کفته» را بخوانی، یعنی کسی که قیاسات و استنتاجشان را نمی‌داند، اگر طوری باشد که سلامت قریحه در معرفت صحت قیاسیت آن خلف برایش کافی باشد، پس باید در همه مطالب علمیه به همین سلامت قریحه اکتفا بشود، یعنی نتیجتاً احتیاج به تطویل فی قیاس الخلف نیست.

ایشان برای این که یک وقت فکر نشود که با این کلامش قیاس خلف را از اعتبار ساقط کرده، آخه این به ظاهر به نظر می‌رسد که کأنه با این عبارات خواسته قیاس خلف را بی‌اعتبارش بکند؛ هرچند که دقت کنید، معلوم می‌شود که نمی‌خواسته این کار را بکند، ولی برای این که یک وقت توهم نشود، این عبارت پشت سر را می‌آورد:

می‌گوید: فکر نکنید که من قیاس خلف را منکرم؛ و فکر نکنید که من استفاده‌ای که از قیاس خلف برده می‌شود قبول ندارم. هم قیاس خلف را قبول دارم، هم به این استفاده‌هایش اعتراف دارم. من می‌گویم این راه‌های طولانی، این تفاصیل، این که بیایی این‌همه در عکس از خلف استفاده کنی، در خلف از این‌ها احتیاج نیست؛ بیشترش را واگذار کن به سلامت قریحه مخاطبت. اگر می‌فهمد، به او اعتماد کن؛ اگر هم نمی‌فهمد، به او بگو برو سراغ کار دیگر، این درس‌ها به درد تو نمی‌خورد! دیگر این‌همه پیچاندن ندارد که بیشتر پیچش بدهی که او نمی‌فهمد، او بدتر گیج می‌شود. آن که با سلامت قریحه‌اش نمی‌فهمد که این شکل منتج است، تو بیا هی استدلال هم بکن، بدتر گیجش می‌کنی، او بدتر نمی‌فهمد. آن هم که می‌فهمد با سلامت قریحه‌اش، که ساخته شده برای خواندن منطق و فلسفه، خب به همین سلامت قریحه‌اش اعتماد بکن، دیگر دنبال این استدلال‌ها نرو. پس این استدلال‌هایی که مشاء در کتبشان آوردند، همه‌اش لغو است؛ بیشتر آن چیزهایی که مربوط به بحث ما است همه‌اش لغو است.

«و لست انکر ان الانسان ینتفع بالخلف»، من منکر نیستم که انسان از خلف استفاده می‌کند البته این قسمت را من یادم رفت، آن دفعه اولی که بحث قیاس خلف مطرح شد باید بیان می‌کردم، یک دفعه الان یادم افتاد: ابن‌سینا معتقد است که قیاس خُلف غلط است، قیاس خَلف درست است؛ و نظرش این است که قیاس خَلف قیاسی است که از ماورا می‌آید، از خَلف می‌آید؛ یعنی مطلوب را مستقیم ثابت نمی‌کند، می‌رود سراغ نقیض، از پشت سر نقیض می‌آید مطلوب را ثابت می‌کند، از خَلف می‌آید، از ماورا می‌آید. اصرار دارد که حتماً بگو قیاس خَلف، نگو قیاس خُلف. ولی خب حالا رایج شده همه می‌گویند قیاس خُلف، ما هم می‌گوییم قیاس خُلف.

«و لست انکر ان الانسان ینتفع بالخلف و یعرف صحته»، انکار ندارم که انسان از قیاس خلف استفاده می‌کند، و با صحت این قیاس آشنا است؛ یعنی اگر به او قیاس را مطرح کنی، انکار نمی‌کند، قبول می‌کند. «و ان لم یعرف کونه مرکبا من قیاسین اقترانی و استثنائی»، ولو این که نمی‌داند که قیاس خلف مرکب از دو قیاس اقترانی و استثنائی است، که بیانش گذشت و ان‌شاءالله توضیحش هم کامل‌تر در جلسات بعد می‌آید که قیاس خلف چه‌جوری مرکب از این دو تا است: اقترانی حملی و استثنائی؛ برخلاف ما نحن فیه در باب عکس: اقترانی شرطی و استثنائی. باب عکس یک مخالفتی با بقیه خلف‌ها دارد: بقیه خلف‌ها استثنائی و اقترانی حملی، این خلفِ باب عکس، استثنائی و اقترانی شرطی، توضیحش ان‌شاءالله می‌آید.

ولو این که «لم یعرف» که قیاس خلف مرکب است، «و لم یطلع علی تفاصیل احکامه»، و مطلع بر تفاصیل احکام قیاس خلف هم نشده باشد، ولی همین اندازه که سلامت قریحه داشته باشد، حقانیت خلف را متوجه می‌شود.

«و ان الخلف»، عطف بر «ان الانسان ینتفع بالخلف» است؛ یعنی «لست انکر» دو مطلب را:

یک: «ان الانسان ینتفع بالخلف و یعرف صحته»،

دو: «و ان الخلف یعرف منه و یتبین به صحة العکوس التی ذکروها».

بله، از دلیل خلف، با قطع نظر از دوری که لازم می‌آید، می‌شود تبیین کرد صحت عکوس را؛ همان‌طور که مشاء استفاده کردند، می‌شود عکس را ثابت کرد از طریق خلف؛ ولی ما حرفمان این بود که چرا این‌همه راه طولانی را می‌روید؟ عکس را همین‌طور معمولی اثباتش کن، نرو سراغ خلف که مطلب مشکل‌تر بشود. و قبول داریم، انکار نداریم که «خلف یعرف منه و یتبین به»، به وسیله او «صحة العکوس التی ذکروها»، صحت عکس را می‌توانید از خلف استفاده کنید.

«لکن عن التطویل فی هذه الاشیاء استغناء»، لکن حرف ما این است که «عن التطویل فی هذه الاشیاء استغناء»؛ از طولانی حرف زدن در این‌جور مسائل ما بی‌نیازیم. بی‌نیازیم به چه؟ بی‌نیازیم: «بما ذکرناه من بیان العکس لا بالخلف»، همین‌طوری که می‌خوانم: بین «العکس» و «لا بالخلف» ویرگول گذاشته، ویرگول نباید باشد؛ «من بیان العکس لا بالخلف بل بالضوابط القلیلة العدد الکثیرة الفوائد». استغنا به چه حاصل می‌شود؟ «بما ذکرناه»، به آن‌چه که مصنف ذکر کرد. کجا ذکر کرد؟ همین‌جاها؛ آن‌چه که ذکر کرد چه بود؟ گفت: عکس را لا بالخلف بیان کن؛ عکس را بیان کن، لا بالخلف؛ بل به ضوابطی که قلیلة العدد کثیرة الفوائد است. خود ما در باب عکس آمدیم اصلاً از خلف استفاده نکردیم؛ با قواعد اشراقی مطلب را اثبات کردیم که کم هم بودند، قاعده‌ها کم بودند ولی فایده‌هایشان زیاد بود. شما یک خلفی می‌آورید که خود خلف مبتنی بر چند تا قیاس است؛ این قیاس‌ها را که بخواهد یاد بگیرد، باید چند تا قضیه را یاد بگیرد؛ خیلی پیچ در پیچ و تو در تو است، مشکل می‌کند برای شخص، استفاده‌اش هم آن‌چنان نیست. اما ما از ضوابط قلیلة العدد استفاده کردیم، استفاده‌اش هم خیلی زیاد است.

پس ما بیان باید بکنیم عکس را لا بالخلف، بلکه به ضوابط قلیلة العدد. مطلبی که در قبل گفتیم همین بود که باید از این دلیلی که ما آوردیم استفاده بشود، و به توسط دلیل ما از آن دلیلی که مشاء آورده استغنا حاصل بشود.

«و اعلم...»، از این «و اعلم» تقریباً مباحث خلاصه در بحث عکس... ظاهراً کم‌کم به این نتیجه می‌رسیم که آن چند صفحه‌ای که حذف کردیم باید خوانده بشود... بله.

خب، ایشان می‌گوید که می‌خواهد مقدمه‌چینی کند برای ذکر اشکال دوم. اما مقدمه‌اش فعلاً به اشکال دوم خیلی متوقف نیست، لذا من بدون این که اسم اشکال دوم را بیاورم، مقدمه ایشان را همین‌جوری توضیح می‌دهم؛ یک مطلب کلی است، بعد مقدمه در ذهنمان باشد تا به اشکال دوم که ظاهراً به جلسه بعد می‌افتد برسیم.

 

تبیین فروق چهارگانه میان قیاس مستقیم و قیاس خلف و توسعه فرق چهارم در نقد مشائین

 

مقدمه این است که بین قیاس خلف و قیاس مستقیم چه اختلافی است؟ این دو تا قیاس‌ها با هم چه فرقی دارند؟ چهار تا فرق ایشان ذکر می‌کند که بین قیاس خلف و قیاس مستقیم چهار تا فرق است. بعد یکی از فرق‌ها را که می‌گوید، آن فرق را توسعه می‌دهد؛ از توسعه آن فرق، وارد اشکال دوم می‌شود. که این مطالبی که گفته می‌شود، خیلی‌اش جنبه مقدمی و ترویج الباب دارد، و الا اصل آن چیزی که اشکال بر آن مبتنی است یکی از این چهار تا فرق است، نه هر چهار تا. بقیه‌اش به صورت ترویج الباب آمده است.

فرق اول:

قیاس مستقیم ابتداءً می‌رود سراغ مطلوب. مطلوب ما این است که ثابت کنیم: «العالم حادث». قیاس مستقیم می‌رود سراغ مطلوب؛ یعنی می‌گوید که: «العالم متغیر و کل متغیر حادث»، که خود مطلوب را در این دو مقدمه پخش می‌کند، بعد نتیجه می‌گیرد که: «العالم حادث»، بعد به مطلوب می‌رسد. ولی در قیاس خلف، ما ابتداءً می‌رویم سراغ نقیض مطلوب. اگر این مطلوب صادق نباشد نقیضش صادق است، آن وقت شروع می‌کنیم: اگر این مطلوب صادق نباشد، نقیضش صادق است؛ این قضیه شرطیه. بعد ضمیمه می‌کنیم، یک مقدمه صادق را به نقیض ضمیمه می‌کنیم، مقدمه‌ای که همه قبول داریم؛ به نقیض ضمیمه می‌کنیم، یک قیاس اقترانی درست می‌کنیم. قیاس اقترانی نتیجه می‌دهد. نتیجه را می‌گیریم، با یک قیاس استثنائی شروع می‌کنیم؛ می‌گوییم: اگر این نتیجه حق باشد، پس باید مثلاً آن اصل کاذب باشد؛ لکن اصل صادق است، پس این نتیجه ناقص است و بعد نتیجه که ناقص باشد، می‌رویم سراغ نقیض و می‌فهمیم که نقیض باطل بوده است؛ از طریق این که نقیض باطل بوده است، مطلوب را که اصل بحثمان بوده است نتیجه می‌گیریم. همان‌طور که توجه می‌کنید، اول می‌رویم سراغ نقیض، بعد از نقیض استفاده می‌کنیم، ثابت می‌کنیم که مطلوب درست است. این فرق اول.

فرق دوم:

که می‌شود در فرق اول هم گنجاندش، شاید هم اصلاً فرق اول حساب بشود و مجموع این فُروقی که در این‌جا ذکر می‌شود سه تا بشود، چهار تا نشود:

فرق اول این است که در قیاس مستقیم، قیاس مستقیم را ما تشکیل می‌دهیم از چیزهایی که مناسب مطلوبند؛ یعنی «العالم متغیر»، «متغیر» را مناسب مطلوب بیاوریم؛ یا «کل متغیر حادث»، «حادث» و «متغیر» و خود «عالم» و این‌ها همه مناسب مطلوبند، مطلوب نیستند. عین مطلوب همان «العالم حادث» است؛ این‌ها مناسب مطلوبند؛ یعنی یک جوری هستند که ما را به مطلوب راهنمایی می‌کنند. اما این در قیاس مستقیم. در قیاس خلف، قیاس ما مشتمل بر مناسبات مطلوب نیست، قیاس ما مشتمل بر نقیض مطلوب است. در قیاس مستقیم، قیاس مشتمل بر مناسبات مطلوب است؛ یعنی چیزهایی که ما را به مطلوب می‌رساند، نه آن چیزی که مقابل مطلوب است، مناسب مطلوب است. در قیاس خلف، قیاس مشتمل است بر نقیض، یعنی مقابل مطلوب، نه مناسب مطلوب. در قیاس مستقیم، مناسبات مطلوب را می‌آوریم؛ در قیاس خلف، نقیض و مقابل مطلوب را می‌آوریم. این فرق دوم.

فرق سوم:

فرق سوم این است که در قیاس مستقیم، مقدمات باید مسلم باشند، یا مانند مسلم، مسلم به معنای عام، مسلم به معنای عام؛ چون ما مسلم دو جور داریم: یک مسلم به معنای عام داریم که شامل یقینیات و تجربیات و مقبولات و مشهورات و همه این‌ها می‌شود. اول نهج ششم اشارات توجه بکنید، در جزئی که اشارات، مسلمات را تقسیم می‌کند به اقسام مختلف: یقینیات و مشهورات و مقبولات، این‌ها همه جزء مسلمات می‌شوند. یک مسلماتی داریم که در باب جدل به کار می‌رود، که تقریباً همان نظیر مقبولات است. این‌جا که می‌گوییم باید مسلم باشند، حالا یا مسلم به معنای اول است که همه مقدمات را می‌گیرد؛ یا اگر مسلم به معنای دوم باشد، باید با آن «ما فی حکمها» تشبیهش کنیم. یعنی مقدمات قیاس مستقیم، یا باید مسلم باشند، یا ما فی حکم المسلم باشند. آخه مسلم اگر به معنای مسلمات عام باشد، فی حکم المسلم یکی از اقسام دیگر می‌شود. اگر به معنای مسلم در باب جدل باشد، که یک مقدار دایره‌اش کوتاه‌تر می‌شود، «ما فی حکمها» دایره‌اش اوسع می‌شود. اما اگر مسلمات را به معنای همین دوم بگیریم، شاید بهتر باشد که مسلمات به معنای «ما یسلم عند الخصم»؛ و شاید هم بهتر نباشد، علی‌کل‌حال هر کدام گرفتید گرفتید. این فرق سوم.

بله، در قیاس مستقیم، باید مقدمه یا مسلم باشد یا کالمسلم باشد، به حکم مسلم باشد؛ اما در قیاس خلف، لازم نیست مسلم باشد، یا ما فی حکم المسلم باشد؛ بلکه «إن سُلِّمت انتجت». ما قبول می‌کنیم... نه مسلم است، این قیاس را از نقیضی که باطلش می‌دانیم... مسلم نیست، یقین داریم به بطلانش، داریم با فرض بطلان، مخاطبمان را می‌خواهیم قانع کنیم. اما فرض می‌کنیم صحیح است؛ می‌گوییم اگر صحیح باشد، با آن مقدمه صحیحه ضمیمه‌اش می‌کنیم، این نتیجه را خواهیم گرفت؛ لکن بالاخره به مشکل برخورد می‌کنیم، برمی‌گردیم می‌گوییم باطل است. از اول فرضش می‌کنیم مسلم، نه این که مسلم باشد؛ فرضش می‌کنیم صحیح. در قیاس خلف این‌طور است. در قیاس مستقیم باید صحیح باشد، و الا نتیجه نمی‌دهد؛ از اول باطل است. اگر مقدمه‌مان باطل باشد، نتیجه‌مان هم باطل است. اما در قیاس خلف، مقدمه باطل است، فرضش می‌کنیم صحیح؛ فرض می‌کنیم صحیح، نتیجه را می‌گیریم، بعد در نتیجه به مشکل برخورد می‌کنیم، برمی‌گردیم آن را که فرض کردیم صحیح، باطلش می‌کنیم. این کار در قیاس خلف. این سه تا فرق.

فرق چهارم:

فرق چهارم این است که در قیاس مستقیم، مطلوب را شما تصریح نمی‌کنید؛ یعنی «العالم حادث» را که مطلوبتان است، در قیاس نمی‌آورید؛ اما در قیاس خلف، مطلوب می‌آید، نقیض مطلوب می‌آید. می‌گویید مطلوب ما این است، اگر این درست نباشد نقیضش درست است. از اول مطلوب را ذکر می‌کنید: مطلوب این است؛ اگر این درست باشد فبها، اگر درست نباشد نقیضش درست است، قیاس را ادامه می‌دهید. پس در قیاس مستقیم مطلوب تصریح نمی‌شود در مقدمات؛ در مقدمات به مطلوب تصریح نمی‌کنید، در نتیجه مطلوب می‌آید. اما در قیاس خلف، در همان مقدمات نتیجه را می‌آورید، دو مرتبه می‌روید سراغ نقیضش، آخر سر باز به همان نتیجه‌ای که اول آوردید می‌رسید. اول می‌گویید این درست است، اگر درست نباشد نقیضش درست است؛ آخر نتیجه می‌گیرید که چون نقیض باطل است، پس همانی که اول گفتیم درست است، درست است. یعنی نتیجه را اول می‌گیرید، بعداً شروع به استدلال می‌کنید، آخر سر هم باز به همان نتیجه می‌رسید؛ برخلاف قیاس مستقیم، که نتیجه در مقدمات قیاس تصریح نمی‌شود.

بعد همین فرق چهارم را ایشان توسعه می‌دهد: می‌گوید می‌توانید نتیجه را در قیاس خلف بیاورید، و می‌توانید اعم از نتیجه را بیاورید. مشاء اعم را آوردند؛ مشاء اعم را در قیاس خلف خودشان آوردند، لذا نتوانستند آن عکسی را که معیناً ادعا کردند ادعا کنند، یک امر عامی را اثبات کردند. یعنی دلیلشان طوری است که نه آن عکسی را که این‌ها ادعا کردند تنها، بلکه آن عکس را به ضمیمه چیزهای دیگر اثبات می‌کند؛ یعنی مطلوب را عام گرفتند، و حرفشان تمام نشده است. از قیاس خلف استفاده کردند، خواستند اثبات کنند که عکس سالبه کلیه حتماً سالبه کلیه است؛ آن دلیلشان طوری است که می‌تواند نتیجه بدهد که عکس سالبه کلیه، سالبه جزئیه است. یعنی دلیلشان عام نتیجه می‌دهد. آن‌ها مدعی بودند که عکس، سالبه کلیه است؛ ما می‌توانیم از این دلیل نتیجه بگیریم که عکس، یا سالبه کلیه است یا سالبه جزئیه است. پس عام نتیجه گرفته می‌شود؛ آن‌چه که از اول مطرح کردند، عام مطرح کردند، نتیجه‌ای هم که گرفته می‌شود عام است؛ در حالی که مدعایشان عام نبوده، خاص بوده است.

فکر می‌کنم دیگر نمی‌رسیم بخوانیم بقیه‌اش را؛ نمی‌توانیم تطبیقش کنیم، وقت شد. ولی اگر وقتی داشتم، من همین قسمت را تطبیقش می‌کردم خوب بود. ببینیم اگر وقت باشد تطبیقش کنم. وقت نداریم؟ خب، هیچی.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo