84/12/21
بسم الله الرحمن الرحیم
قاعده در نقد و هدم ادله مشائین در باب عکس مستوی و تبیین مدعا در سالبه ضروریه کلیه/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /قاعده در نقد و هدم ادله مشائین در باب عکس مستوی و تبیین مدعا در سالبه ضروریه کلیه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
قاعده در نقد و هدم ادله مشائین در باب عکس مستوی و تبیین مدعا در سالبه ضروریه کلیه
مشاء در عکس به دلیل افتراض و خلف استدلال کردهاند؛ و ایشان در این قاعده میخواهند بر این استدلالشان اعتراض کنند و بفهمانند که هیچکدام از این دو استدلال درست نیست.
وقتی سالبه ضروریه را، یعنی قضیه سالبهای را که جهتش ضرورت است، و همچنین دائمه را، و همچنین موجبتین را خواستند بیان کنند که عکس میشود، در تبیین عکسش از دلیل افتراض استفاده کردند؛ در موجبتین علاوه بر دلیل افتراض، از دلیل خلف هم استفاده کردند.
سالبه ضروریه عکس میشود اگر کلیه باشد به سالبه ضروریه، و اگر جزئیه باشد عکس نمیشود. دائمه هم عکس میشود به دائمه. موجبه کلیه و جزئیه، هر دو عکس میشوند به موجبه جزئیه.
برای این که اثبات کنند که عکس سالبه ضروریه، در صورتی که کلیه باشد، یک سالبه ضروریه است، استدلال کردهاند به دلیل افتراض. برای این که ثابت کنند که عکس موجبه کلیه و جزئیه، موجبه جزئیه است، هم استدلال کردهاند به دلیل افتراض، هم استدلال کردهاند به قیاس خلف، که استدلالهایشان را، بعضیهایش را ذکر میکنیم.
مصنف در این قاعده میفرماید که هیچکدام از این دو استدلالشان تمام نیست: در بعضی موارد دور لازم میآید؛ در بعضی موارد هم امکان تعیین نیست، یعنی نمیشود گفت معیناً عکس همین است، بلکه راه دیگری هم محتمل است، و این دلائل نمیتوانند عکس را تعیین کنند، در حالی که مشاء میخواهند با این دلائل عکس را معین کنند.
پس دو جور اشکال ما در اینجا داریم: یکی اشکال لزوم دور، یکی هم اشکال این که این دلائل شما معین نمیکنند که عکس باید این باشد که شما ادعا کردید.
ابتدا ایشان دلیل افتراض را در سالبه ضروریه بیان میکنند، بدون این که ردش کنند. بعد به موجبه کلیه و جزئیه میپردازند، بیان میکنند که عکس این دو تا موجبه جزئیه است؛ هم از دلیل افتراض استفاده میکنند، هم از دلیل خلف استفاده میکنند؛ تا اینجا بیان مشاء تمام میشود، بعد ایشان اشکالاتش را دیگر شروع میکند.
حالا این تکهای را که خواندم که چیزی ندارد، ابتداش را عرض میکنم تا به بعدش برسیم:
«قاعدة فی هدم المشائین فی العکس»[1] ، یعنی میخواهیم قول مشائین را منهدم کنیم، قولی که در مورد عکس دارند، و ثابت کنیم که استدلالهایشان تمام نیست؛ یا مستلزم دور است، یا آن نتیجهای را که اینها میخواهند بگیرند افاده نمیکند؛ یعنی آنها میخواهند معین کنند که عکس این است، دلیل نمیتواند معین کند که عکسش این است.
«و اعلم ان المشائین بینوا»، در بسیاری از نسخ، شارح میفرماید در بسیاری از نسخ به جای «بینوا» دارد: «یبینون».
«بینوا العکس المستوی بالافتراض»، عکس مستوی را از طریق دلیل افتراض بیان کردهاند، که دلیل افتراض را در ضمن مثال بعداً توضیح میدهیم ایشان این کار را هم در قضیه سالبه ضروریه انجام دادند، هم در قضیه دائمه، هم در موجبتین کلیه و جزئیه، برای این که اثبات کنند که عکس سالبه ضروریه یک سالبه ضروریه دیگر مثل خودش است، عکس دائمه، دائمه است، عکس موجبه کلیه و جزئیه، جزئیه است، برای این که این را ثابت کنند از دلیل افتراض استفاده کردهاند به بیانی که میآید.
«و الخلف»، یعنی گاهی هم از دلیل خلف، از قیاس خلف استفاده کردند، که این را «کما فی الموجبتین» در موجبتین به کار گرفتند؛ یعنی وقتی خواستند ثابت کنند که عکس موجبه کلیه و جزئیه هر دو موجبه جزئیه است، هم از دلیل افتراض استفاده کردند چنانکه گفتیم، هم از دلیل خلف چنانکه الان میگوییم.
بعد ایشان یک بیانی دارند که خلف هم بر افتراض مبتنی است، که این را بعداً توضیح میدهیم؛ الان فقط همین اندازه که خود ایشان فرمودند میخوانیم. چطوری خلف بر افتراض مبتنی است، بعداً معلوم میشود که در دلیل خلف ما از دلیل افتراض استفاده میکنیم، و اگر دلیل افتراض مبتلا به اشکال شد، قهراً خلف هم مبتلا به اشکال میشود. گذشته از این که خود خلف یک اشکال مستقل دارد، گذشته از این، اشکال دلیل افتراض را هم واجد است.
«و الخلف ایضا فی العکس یبتنی علی الافتراض». قیاس خلف در جاهای دیگر مبتنی بر افتراض نیست، یک قیاس جداگانهای است، کاری به افتراض ندارد؛ اما در باب عکس، مبتنی بر افتراض است به بیانی که میآید. قیاس خلف را و این که چگونه در اینجا مبتنی بر افتراض است، بیان میکنیم و روشن میشود در جاهای دیگر احتیاج به افتراض ندارد، ولی در اینجا احتیاج دارد. «کما سیأتی» در پایان همین صفحه خودمان، در کتابهای چاپ جدید در آخر صفحه میآید.
«و لنذکر بیانهم لعکس السالبة الضروریة بالافتراض». الان باید ذکر کنیم بیانی را که مشائین نسبت به عکس سالبه ضروریه از طریق افتراض داشتند. آنها از طریق افتراض، عکس سالبه ضروریه را ذکر کردند، ما میخواهیم حرف آنها را بیان کنیم. این عبارت نمیگوید فقط ما در بین این چند موردی که ادعا شده عکس سالبه ضروریه را مطرح میکنیم، نه؛ میگوید الان آن را مطرح میکنیم، بعداً هم دوباره به بقیه میپردازیم.
فقط دائمه است که در اینجا مطرح نمیشود و ذکری از آن به میان نمیآید؛ چون در دائمه از افتراض استفاده شده، و وقتی ما افتراض را در سالبه ضروریه بیان کردیم، دیگر احتیاج ندارد که در دائمه مجدداً بیانش کنیم، تکرار لازم میآید. اما در موجبتین، هم به افتراض استناد شده، هم به خلف استناد شده، این است که ما موجبتین را جدا مطرحش میکنیم؛ یعنی یک بار سالبه ضروریه را میگوییم، یک بار موجبتین را میگوییم. در سالبه ضروریه افتراض را ذکر میکنیم و بیان میکنیم، در موجبتین هم افتراض را و هم خلف را.
اما دائمه دیگر احتیاج به مطرح کردن ندارد، چون در آن که از خلف استفاده نکردهاند، از افتراض استفاده کردهاند؛ افتراض را هم که در سالبه ضروریه توضیح میدهیم دیگر احتیاج ندارد در دائمه توضیح بدهیم. بر فرض از خلف هم استفاده میکردند در دائمه، وقتی در موجبتین ما خلف را توضیح دادیم، دیگر در دائمه لازم نبود توضیح بدهیم. علیکلحال، ذکر دائمه لازم نیست و به همین جهت هم ایشان که سعی میکند تکرار در کتابش نباشد، ذکر دائمه را حذف میکند.
الان میخواهیم سالبه ضروریه را بیان کنیم. میدانیم که عکس مستوی، که الان مورد بحثمان عکس مستوی است، نه عکس نقیض؛ عکس مستوی که عبارت از جابهجا کردن موضوع و محمول بدون تغییر در این دو تا است، در موجبه کلیه و جزئیه به این صورت است که کیف به هم نمیخورد؛ همانطور که قضیه اصل موجبه است، قضیه عکس هم موجبه است؛ منتها کم در کلیه به هم میخورد: موجبه کلیه عکس میشود به موجبه جزئیه، موجبه جزئیه نه، به خودش عکس میشود، یعنی به موجبه جزئیه؛ در آن کم به هم نمیخورد. در موجبه جزئیه کم به هم نمیخورد، در موجبه کلیه به هم میخورد، و در هر دو کیف باقی است، یعنی هر دو به موجبه عکس میشوند.
سالبه جزئیه عکس ندارد. سالبه کلیه هم عکس میشود که «نفسها»؛ یعنی بدون این که کیف به هم بخورد و بدون این که کم به هم بخورد، فقط جای موضوع و محمول عوض میشود. این قانون در سالبه کلیه است. الان بحث ما در سالبه کلیه است، که همانطور که بیان کردم، عکسش با بقای کیف و با بقای کم انجام میگیرد؛ فقط موضوع جابهجا میشود.
اگر جهت قضیه سالبه، ضرورت باشد، در عکس هم همین جهت حفظ میشود؛ پس سالبه ضروریه عکس میشود به سالبه ضروریه. یعنی اگر قضیهمان سالبه کلیه ضروریه بود، عکس آن هم سالبه کلیه ضروریه میشود؛ پس نه کیف تغییر میکند، نه کم تغییر میکند، نه جهت تغییر میکند، فقط جای موضوع و محمول عوض میشود. این مدعاست.
حالا مثالی میزنیم و بعداً با دلیل افتراض این مدعا را اثبات میکنیم. میگوییم اگر داشتیم: «لا شیء من ج ب»، یعنی «من الانسان بحجر» مثلاً، به جای ج «انسان» را میگذاریم، به جای ب «حجر» را میگذاریم: «لا شیء من ج ب بالضرورة». این قضیه اصل ما است که یک سالبه ضروریه است. این را میخواهیم عکسش کنیم. گفتیم عکس میشود به: «لا شیء من ب ج بالضرورة»، که هیچ تغییری در آن داده نمیشود جز این که جای ب و ج یعنی جای حجر و انسان عوض میشود.
خب اگر مخاطب ما قبول کرد که عکس سالبه ضروریه، سالبه ضروریه است، حرفی نداریم؛ اما اگر قبول نکرد، شروع میکنیم به استدلال.
اقامه استدلال مشائین بر عکس سالبه ضروریه از طریق افتراض، رفع شبهات و قرائت متن
اما اگر قبول نکرد، شروع میکنیم به استدلال.
استدلالمان به این صورت است که اگر عکس صادق نباشد، حتماً نقیضش صادق است؛ چون ممکن نیست در بین دو نقیض، اگر یکی کاذب بود، دیگری صادق نباشد؛ حتماً اگر یکی کاذب بود دیگری صادق است. اگر شما فرض میکنید که عکس کاذب است، حتماً نقیض عکس باید صادق باشد، و الا معنی ندارد تناقض؛ هر دویشان صادق نیستند و الا اجتماع نقیضین لازم میآید؛ هر دو کاذب نیستند و الا ارتفاع نقیضین لازم میآید؛ یکی باید صادق باشد، یکی کاذب. اگر ما ثابت کردیم که... اگر ما ادعا کردیم، یعنی مخاطب بود، ادعا کرد که عکس کاذب است، حتماً باید قبول کند که نقیض عکس صادق است.
نقیض عکس چیست؟
عکس ما عبارت بود از یک سالبه کلیه ضروریه: «لا شیء من ب ج» یا «لا شیء من الحجر بانسان بالضرورة» در مثال خودمان. نقیض سالبه، موجبه است. نقیض کلیه، جزئیه است. نقیض ضروریه، ممکنه است؛ ببخشید، نقیض ضروریه، ممکنه است. پس نقیض ما قضیه موجبه جزئیه ممکنه میشود: «لا شیء من ب ج» میشود... «لا شیء من ب ج بالضرورة» میشود «بعض ب ج بالامکان». این نقیض است. اگر کسی عکس را قبول نکرد که سالبه کلیه ضروریه است، باید نقیض این عکس را که موجبه جزئیه ممکنه است قبول کند.
خب، این «بعض ب» را که در نقیض آمده، نه «ب» را، «بعض ب» را؛ یعنی سور و موضوع هر دو با هم را فرض میکنیم یک شیئی باشد، مثلاً فرض کنید «دال» باشد. «دال» را جانشین «بعض ب» میکنیم، نه جانشین «ب» میکنیم؛ جانشین «بعض ب» میکنیم. آن وقت اگر «بعض ب» موصوف به «ج» بود، گفتیم «بعض ب ج بالامکان»، حالا میشود «دال ج»؛ چون به جای «بعض ب» «دال» را گذاشتیم. پس چه بگوییم «بعض ب ج» که به نظر شما صادق بود، چه بگوییم «دال ج»، که البته میشود «کل دال ج»؛ دیگر اینجا «بعض» نمیآید، چون شما «دال» یعنی همه «بعض ب». پس «کل دال» را مانعی ندارد، در دلیل افتراض اینطور است دیگر. شما به جای آن سور و به جای موضوع، مجموعاً یک چیزی میگذارید؛ آن وقت آن چیز کل افرادش در این «بعض ب» میشود؛ یعنی «دال» مرادف است با «بعض ب»؛ کل افراد «دال»، «بعض ب» هستند. این است که دیگر قضیه موجبه جزئیه برمیگردد به موجبه کلیه. اگر شما به جای «بعض ب» «دال» را گذاشتید، تا حالا موجبهتان جزئیه بود، از این به بعد موجبهتان کلیه میشود. حالا این که البته در جلسه گذشته بیان کردم، احتیاج به تکرار هم نداشت.
حالا اینطور داریم: «دال ج». این را هم توجه داشته باشید: حتماً «دال» باید موصوف به «ج» باشد؛ چون «بعض ب» که منوبعنه این «دال» بود، متصف به «ج» بود؛ پس نایب هم که «دال» است باید متصف به «ج» باشد، و الا نیابت معنا ندارد. اگر آن اصلی، «ج» را داشت، نایبش هم باید «ج» را داشته باشد. خب، پس «دال» موصوف است به «ج». «دال» موصوف به «ب» هم هست؛ چون خود «ب» است، اینطور فرض کردیم: «دال بعض ب». پس «دال ب»، «دال ج»، یک قیاس است؛ یعنی «کل دال ب»، «کل دال ج». حالا کلش را نیاوردیم.
قیاس شکل ثالث است؛ قیاس شکل ثالث است. بله، «کل دال ج» به این صورت بگوییم، «کل دال ج»، اول جیم را بیاوریم، بعد «کل دال ب»؛ فرق نمیکند چه این قضیه را مقدم کنید چه آن قضیه را مقدم کنید، برای این که نتیجهای که میخواهیم، مطلوب را بگیریم این کار را کردیم. «کل دال ج» را جلو میآوریم، «کل دال ب» را پشت سر میآوریم. هر دو قضیه هم به نظر مخاطب ما صادق است؛ چون از روی آن نقیض عکس گرفته شده است. عکس را که کاذب دانسته بود، نقیض عکس را صادق دانسته بود، قضیهای هم که از روی آن گرفته میشود صادق است. میشود «کل دال ج»، «کل دال ب».
این یک قیاس اقترانی شکل سوم است که موضوع، حد وسط است در هر دو؛ «دال» موضوع است و در هر دو حد وسط است. «دال» را میاندازیم، میدانید که در شکل ثالث، نتیجهمان همیشه جزئیه است، ولو مقدماتمان کلیه باشد؛ شکل ثالث نتیجه کلیه نمیدهد، نتیجه همیشه جزئیه است. پس نتیجه میگیریم «بعض ج ب». «دال» را که حد وسط مکرر شده است میاندازیم، نتیجه را از آن دو تای دیگر تشکیل میدهیم؛ یعنی از جیمی که اول آمده و بایی که دوم آمده، میشود «بعض ج ب».
الان نتیجهای که ما از دلیل افتراض گرفتیم این بود که «بعض ج ب». قضیه اصلیمان چه بود؟ قضیه اصلیمان که بعد عکسش کردیم: «لا شیء من ج ب». این را که صادق میدانستیم! قضیه اصل را صادق میدانستیم، در عکسش حرف داشتیم. مخاطب ما عکس را قبول نکرد، وارد شدیم در نقیض عکس. نقیض عکس را با افتراض عوضش کردیم، بعد قیاس اقترانی شکل ثالث درست کردیم، نتیجه گرفتیم: «بعض ج ب». این «بعض ج ب» با اصل نمیسازد، با قضیه اصل نمیسازد، اصلی که همهمان قبولش داشتیم؛ اصل این بود که «لا شیء من ج ب»، اصل این بود که «لا شیء من ج ب»، الان داریم ادعا میکنیم که «بعض ج ب». این «بعض ج ب» الان با اصل نمیسازد؛ و چون اصل را هم ما، گوینده، و هم طرف شنونده قبول داشته که صادق است، پس باید نتیجه بگیریم که این «بعض ج ب» که با آن نمیسازد، این کاذب است.
این چرا کاذب درآمد؟ میآییم عقب میرویم، میگوییم که علتش این است که ما عکس را نقیض کردیم؛ اگر آن عکس را نقیض نکرده بودیم، به این مشکل نمیافتادیم. پس نقیض کاذب است که ما را به این کاذب منتهی کرد. و اگر نقیض کاذب است، اصل آن نقیض، که آن عکس ما است، صادق است؛ و هو المطلوب. عکس ثابت شد.
توجه کردید که از دلیل افتراض بهره بردیم؟ یعنی اول اصلی را گفتیم، بعد عکسی را مطرح کردیم. عکس را طرف قبول نکرد، نقیض عکس را مطرح کردیم. گفتیم اگر آن عکس را قبول نکردید، نقیض عکس را باید قبول کنید. نقیض عکس را با دلیل افتراض عوضش کردیم، با افتراض عوضش کردیم؛ بعد با آنچه که عوض شد، یک قیاسی تشکیل دادیم. نتیجهای گرفتیم که با اصل نمیسازد. گفتیم این نتیجه نمیتواند اصل را باطل کند، خودش باطل میشود؛ اگر خودش باطل شد، چون ناشی شده از نقیض عکس، پس نقیض عکس هم باطل است. وقتی نقیض عکس باطل شد، خود عکس، حق و هو المطلوب.
این دلیل افتراض است، که با دلیل افتراض ثابت میکنیم که عکس سالبه ضروریه، سالبه ضروریه است؛ چون اگر نباشد، ما دلیل را ادامه بدهیم، به مشکل و چیزی که با اصل نمیسازد منتهی میشویم؛ و به خاطر این که اصل را صادق فرض کردیم، ناچاریم که بگوییم آن نتیجهای که گرفتیم کاذب است و بالاخره به این میرسیم که نقیض عکس کاذب است و نتیجتاً عکس، صادق است. این تمام حرف مشاء برای اثبات این که سالبه ضروریه عکس میشود به سالبه ضروریه.
پرسش: قیدها حفظ میشود در...؟
پاسخ: بله، حفظ میشود. ما نیاوردیم. قیدها حفظ میشود تا آن آخر. ما نتیجهای که ما میگیریم، حالا اشاره فرمودید من دیگر بیان میکنم: ما نقیض عکسمان ممکنه بود؛ بعد در دلیل افتراض و اینها که آمدیم، دیگر امکان و ضرورت و اینها را حذف کردیم، قضیه را همینطور صاف، بدون جهت ذکر کردیم. با جهت هم ذکر کنید همین است؛ چون آخر نتیجهای که میگیرید، نتیجهاش باز ممکنه است. وقتی یک طرف قیاستان ممکنه بود، نتیجهتان ممکنه میشود. نتیجه ممکنه با اصلی که ضروریه است نمیسازد؛ چون اگر ضرورت حکم میکند به این که حتماً هیچ جیمی ب نیست، ما نمیتوانیم بگوییم ممکن است که بعضی بها جیم باشند، امکان با ضرورت نمیسازد.
پرسش: سالبه و موجبه با هم نمیسازد.
پاسخ: نمیسازد، بله. حالا موجبه بود، امکان با ضرورت هم نمیساخت؛ بله، به همین جهت. سالبه و موجبه با هم نمیسازد.
«فنقول: إذا کان لا شیء من ج ب بالضرورة»، یعنی اگر این را داشته باشیم، این قضیه را داشته باشیم؛ این قضیه حق باشد، این قضیه اصل است. این قضیه اصل است؛ اگر این حق باشد، هم گوینده و هم مخاطب هر دو قبولش داشته باشند، ادعای ما این است که: «فلا شیء من ب ج کذلک»، یعنی بالضرورة. ادعای ما این است؛ یعنی ادعای ما این است که این هم صادق است. «إذا کان»، یعنی اگر صحیح باشد، اگر صادق باشد «لا شیء من ج ب بالضرورة»، حتماً صادق خواهد بود «لا شیء من ب ج کذلک»، یعنی بالضرورة هم؛ که این دومی عکس آن اولی است، عکس مستوی است. هیچ تغییری نکرده، همانطور که گفتم، جز این که جای موضوع و محمولش را عوض کردیم: کیف باقی ماند، کم باقی ماند، جهت هم باقی ماند.
«و إلا یصح»، و الا یعنی اگر این «لا شیء من ب ج بالضرورة» که عکس است، صادق نباشد؛ «یصح»، یعنی یمکن، ببینید «یمکن» است، چون آن ضروریه بود، عکس ضروریه بود، نقیضش ممکنه میشود، لذا ایشان تعبیر به «یمکن» میکند: «یمکن بعض ب ج»، این «یمکن بعض ب ج»، موجبه جزئیه ممکنه است که نقیض سالبه کلیه ضروریه است. عکس ما سالبه کلیه ضروریه بود، نقیضش میشود موجبه جزئیه ممکنه. اگر آن اصل را قبول نکردید، آن عکس را قبول نکردید، این نقیض را باید قبول کنید.
آن وقت از اینجا دیگر افتراض شروع میشود:
«فنفرضه»، یعنی «فنفرض ذلک البعض من ب» را، نه خود «ب» را؛ «ذلک البعض من ب» را. در دلیل افتراض، هیچوقت شما آن نایب را جانشین موضوع نمیکنید، چون تفاوت نمیکند؛ جانشین سور و موضوع با هم میکنید. «فنفرضه»، یعنی «ذلک البعض من ب» را، «شیئا معینا»، یک چیزی به جای این «بعض ب» میگذاریم، مثلاً اسمش را میگذاریم «دال». و این را هم باید توجه داشته باشید: «و موصوفا بـ ج بالفعل». آن شیء معین، آن شیء نه تنها معین است، بلکه موصوف به جیم است؛ «و موصوفا» عطف بر «معینا» است: «شیئا» که دو صفت داشته باشد: یکی «معینا»، یکی «موصوفا بـ ج بالفعل».
خب «معینا» را مصنف گفت؛ «موصوفا بـ ج بالفعل» را مصنف نگفت، در حالی که باید موصوف به جیم باشد و الا دلیل تمام نمیشود، «و إلا لا یتم الدلیل»، و الا یعنی اگر موصوف به جیم نباشد، دلیل تمام نمیشود. «و إن لم یتعرض له»، ولو مصنف متعرض این قید دوم که «موصوفا بـ ج» هست نشده است...
«إنما» بهتر است، بله. «و إنما لم یتعرض له» به دو جهت: خب مصنف متعرض این قید «موصوفا بـ ج» نشده است، یعنی آن دالی را که شما میگذارید، اولاً شیء معین است، دال است؛ ثانیاً باید موصوف به جیم باشد به دلیل این که منوبعنه موصوف به جیم بود، پس نایب هم باید موصوف به جیم باشد. اصلاً دلیل هم بدون این که «دال» موصوف به جیم باشد تمام نمیشود؛ چون اگر «دال» موصوف به جیم نباشد، نمیتوانیم بگوییم «دال ج»، «دال ب»، آن قیاس اقترانی شکل ثالث را درست کنیم. بخواهیم قیاس اقترانی درست کنیم، حتماً باید «دال ج» صادق باشد، که یکی از مقدمات قیاس ما است. پس اتصاف «دال» به جیم لازم است و الا «لا یتم الدلیل»، دلیل ادامه پیدا نمیکند.
«و إنما لم یتعرض له»، مصنف متعرض نشد «له»، یعنی به این قید، به دو جهت:
یکی به جهت ظهوره، چون معلوم است همانطور که عرض کردم؛ اگر منوبعنه متصف به جیم باشد، نایب هم باید متصف باشد، این دیگر احتیاج به استدلال ندارد.
ثانیاً خود مصنف بعداً یک مطلبی را میگوید که این قید در آن مطلب هست، ولو تصریح به قید نمیکند؛ ولی مطلب را طوری بیان میکند که این قید از آن مطلب استفاده میشود، ما تذکر میدهیم که اینجا عبارت مصنف طوری است که این قید را افاده میکند. «و لأنه یذکر بعد هذا ما یدل علیه»، بعد از این یک چیزی ذکر میکند که دلالت بر این قید میکند؛ بنابراین مثل این که قید را ذکر کرده است. وقتی دالِّ بر قید را بیاورد، مثل این که به قید تصریح کرده است.
«ولیکن هو دال»، آن شیء معین را که ما گفتیم موصوف به جیم است، فرض کنید «دال» است. حالا شروع میکنیم به تشکیل قیاس: «فدال هو ب»، این یک مقدمه است؛ «دال» همان «ب» است دیگر، خب روشن است، چون نایب «ب» شده است، پس «دال هو ب» صادق است. «و هو ج»، «هو» یعنی دال، ضمیر را توجه داشته باشید، به دال برمیگردد؛ یعنی «و دال ج»، «و دال ج». اینجاست که مصنف دارد تصریح میکند، که آن شیئی که ما به جای «بعض ب» نشاندیم، باید متصف به جیم هم باشد، الان گفت «و دال ج» دیگر؛ پس همین الان همان شیء معین را دارد متصف میکند به جیم. لذا شارح میگوید: «و هذا هو الذی یدل علی أن فرض ذلک البعض من ب...»؛ «أنه» دارد؟ بله، بهتر است، بهتر که نه، همان درست است: «و هذا هو الذی یدل علی أنه فرض ذلک البعض من ب موصوفا بـ ج بالفعل». این عبارت مصنف که گفته «و هو ج» یعنی «و دال ج»، همان قیدی است که گفتیم در خط قبل گفتیم دلالت میکند بر این که مصنف فرض کرده «ذلک البعض من ب» را که «دال» باشد، او را فرض کرده «موصوفا بـ ج بالفعل»، لذا گفته «و هو ج»، «و دال ج».
تبیین استدلال مشائین بر عکس موجبه کلیه و جزئیه از طریق دلیل افتراض، قرائت متن و مقایسه آن با سالبه ضروریه
«ثم الموجبة الکلیة و الجزئیة»
قضیه موجبه کلیه و جزئیه: میدانیم که موجبه کلیه عکسش موجبه جزئیه است، موجبه جزئیه هم عکسش موجبه جزئیه است. این دو تا را مشائین هم به دلیل افتراض بیان کردهاند، هم به دلیل خلف بیان کردهاند. حالا اینجا متن، هر دو را با هم آورده است: همانطور که در سالبه ضروریه ابتدا دلیل افتراض را آوردند و بعد قیاس خلف را، اینجا هم اول دلیل افتراض را میآورند، بعد قیاس خلف را؛ منتها در سالبه ضروریه متن قیاس خلف را نیاورد، فقط گفت «و الخلف ایضا یبتنی علی الافتراض»، متن را نیاورد. در اینجا متن هر دو را آورده است. اول دلیل افتراض را ذکر میکنند در هر دو؛ بعد دلیل خلف را ذکر میکنند در هر دو.
دلیل افتراض در اینجا عین همان دلیل افتراض در سالبه ضروریه است؛ به این صورت که: اگر ما داشتیم «کل ج ب» یا «بعض ج ب»، فرقی نمیکند؛ عکس این میشود «بعض ب ج». اگر این عکس را قبول کردید که هیچ؛ اگر قبول نکردید، این «بعض ب» را فرض میکنیم «دال» باشد، شیء معین باشد؛ و موصوف به جیم هم باشد بالفعل. آن وقت قیاس اقترانی شکل ثالث تشکیل میدهیم: «دال هو ب» و «دال ج»، قیاس اقترانی به شکل ثالث است: «کل دال ب» و «کل دال ج». نتیجه میگیریم بعض... البته وارونهاش میکنیم: «کل دال ج» و «کل دال ب»؛ نتیجه میگیریم: «بعض ج ب».
«بعض ج ب» را که نتیجه گرفتیم، با آن اصل که «فنقول اذا کان لا شیء من ب ج بالضرورة» مقایسه میکنیم، نمیسازد؛ «فشیء» نتیجه است، «فشیء مما»... «فشیء» یعنی بعض؛ چون نتیجه، نتیجه جزئیه است، نتیجه شکل ثالث حتماً جزئیه است، ایشان میگوید «فشیء». «فشیء مما یوصف بـ ج یوصف بـ ب»، بعضی از چیزهایی که جیم هستند ب خواهند بود؛ نتیجه این میشود: «بعض ج ب». به جای این که بگوید «بعض ج ب»، اینطور گفته است: «فشیء مما یوصف بـ ج»، یعنی بعضی از چیزهایی که موصوف به جیم هستند، مثل مثلاً دال فرض کردیم، آنها موصوف به ب هم میشوند؛ «فشیء مما یوصف بـ ج یوصف بـ ب»، یعنی «فبعض ج ب»؛ در حالی که قیل در قضیه اصل بود، گفته شده بود: «لا شیء من ج ب بالضرورة»، «هذا خلف». یعنی نتیجهای که گرفتیم که «بعض ج ب»، خلف آن اصلی است که صادق فرضش کردیم. و چون آن اصل صادق است، پس ناچاریم که بگوییم این نتیجهای که گرفتیم کاذب است. کذب این نتیجه، عاملش آن نقیضی بود که برای عکس درست کردیم؛ پس آن نقیض هم کاذب است. اگر آن نقیض کاذب شد، عکس که این نقیض از روی آن گرفته شده بود، صادق است؛ و هو المطلوب. این دلیلی است که برای اثبات عکس میآورد، همانطور که توجه کردید.
این دلیل در سالبه ضروریه بود. حالا درباره موجبه کلیه و موجبه جزئیه، با همدیگر عکس بیان میکنند؛ عکسش را هم، هم به دلیل افتراض بیان میکنند اولاً، هم به دلیل خلف، ثانیاً؛ بعد هم شروع میکنند به اشکال.
دو مثال پشت سر هم میآورند: یکی موجبه کلیه است، یکی موجبه جزئیه است. چون عکس هر دو یکی است، دیگر این دو تا مثال را از هم جدا نمیکنند، یک عکس برای هر دویشان میآورند: میگویند «کل ج ب» یا «بعض ج ب»، فرق نمیکند، چه موجبه کلیه باشد چه موجبه جزئیه؛ عکسش میشود: «بعض ب ج»، در هر دو. اگر قبول کردید این عکس را، که حرفی نداریم؛ اگر قبول نکردید، هم با افتراض درستش میکنیم، هم با خلف درستش میکنیم. اما افتراض:
افتراض تقریباً نظیر همین است، با آن قبلی فرقی ندارد. افتراض این است که میگوییم اگر این عکسی که ما ادعا کردیم صادق نباشد...
بله، اینجا از طریق نقیض پیش نمیآیند، من اشتباه گفتم. اینجا خود «بعض ب ج» را... آن خلف است که از طریق نقیض پیش میآید. اینجا خود «بعض ب ج» را ملاحظه میکنیم که عکس است. این «بعض ب» را فرض میکنیم... «بعض ب» را فرض میکنیم «دال»، همانطور که در آن دلیل قبل گفتیم. «بعض ب» را مجموعاً فرض میکنیم «دال». این «دال»، هم چون جانشین «ب» هست، موصوف به «ب» میشود، هم چون جانشین «بعض ب» هست، موصوف به «ج» میشود؛ چون «بعض ب» هم جیم است. «بعض ب» علاوه بر این که «بعض ب» هست، جیم هم هست، به همین جهت ادعا کردیم «بعض ب ج». «بعض ب ج» یعنی این «بعض ب» همانطور که «بعض ب» هست، جیم هم هست؛ پس «دال» همانطور که جانشین «ب» شده و میتواند «ب» را به عنوان محمول بگیرد، میتواند محمول «ب» را هم که «ج» است قبول کند. میشود: «کل دال ب»، «کل دال ج». باز همان قیاس شکل ثالث برقرار میشود، نتیجه گرفته میشود که: «بعض ب ج». این نتیجهای که دوباره بعد از افتراض گرفتیم، آن عکس را تأکید میکند؛ دیگر ما نقیض نگرفتیمها! این نقیض را اشتباه پیش آمدم.
عکس کردیم؛ اگر عکس را قبول کرد که قبول کرد، قبول نکرد، به جای این عکس چیزی فرض میکنیم، بعد آن قیاس را درست میکنیم، میبینیم همان عکس دوباره نتیجه داد! میبینیم همان عکس نتیجه داد، خلاف نتیجه نداد. پس با فرض، ما این قضیه «بعض ب ج» را که عکسمان است، با فرض، از قیاس نتیجه میگیریم. خب چیزی که از قیاس نتیجه گرفته میشود، دیگر درست است؛ و فرض هم این است که خود طرفین قیاس هم، مقدمتین قیاس هم درست است.
حالا به عبارت توجه کنید:
«ثم الموجبة الکلیة و الجزئیة یبینون» مشائین «عکسهما» عکس این دو تا را «هکذا»، به این صورت، از طریق دلیل افتراض. بله؟
پرسش: یثبتون دارد؟
پاسخ: یثبتون دارد؟ «یبینون» هم درست است، «یثبتون» هم درست است. البته «یبینون» با آن نسخه بالا جور درمیآید؛ آنجا هم یثبتون داشتید؟ بله. خب پس اصلاً به طور کلی نسخه دو تا است، عیب ندارد، هر دویش درست است.
«هکذا»، یعنی اینچنین ثابت میکنند، «و هو» آن دلیل افتراض این است که: «إذا صدقت کل ج ب»، در موجبه کلیه، «أو بعض ج ب»، در موجبه جزئیه، «وجب» که عکس این دو تا هم صادق باشد: «وجب أن یصدق بعض ب ج» که عکس اینها است. چرا باید این صادق باشد؟ «لأنا نفرض ذاتا هی ج و ب بالفعل دالا»، چون ما فرض میکنیم ذاتی را که «هی ج و ب بالفعل است»، «دالاً». چه ذاتی است که هم «ب» هست، هم «ج» هست؟ آن «بعض ب»؛ «بعض ب» هم «ب» هست، خب ذات خودش را که دارد دیگر، بر «ب» «ب» هست، چون هر چیزی خودش، خودش است؛ «ج» هم که هست، چون ادعا کردیم که محمولش «ج» است. آنچه را که هم جیم است و هم ب است، آن ذات را، که این «بعض ب ج» دارد به آن اشاره میکند، آن را فرض میکنیم «دال». حالا این «دال»، هم میشود «ب»، هم میشود «ج». «ب» است چون جانشین «بعض ب» شده، «ج» است چون «بعض ب» این جیم را قبول میکرده، این جانشینش هم این جیم را قبول میکند. آن وقت اینطور میگوییم: میگوییم «و دال ج»، «و دال ب». یک «دال» افتاده است، فکر میکنم کتاب شما داشته باشد، دارد؟ «دال ج»؟
پرسش: فدال ج.
پاسخ: «فدال ج»؟ بله، آن بهتر است. «فدال ج»، بعد چه؟ «دال ب»؟ «دال ب». بله، باید باشد. حالا ما اینجا داریم «و ب»، یعنی «و دال ب». حالا یک دانه «دال» بگذاریم یا همین واو را «دال» کنیم. اما آن اولی «فدال» خوب است: «فدال ج» و بعد هم «و دال» یک دالی هم بعداً اضافه میکنیم «ب». آن وقت اینطور شد: «فدال ج و دال ب». البته حالا وارونهاش درست استها: «فدال ب و دال ج»، چون میخواهیم نتیجه بگیریم.
پرسش: در متن واو ندارد، فدال ج دال ب.
پاسخ: بله، متوجه شدم، شما واو ندارید، حالا واو هم داشته باشید عیب ندارد. شما داشتید «فدال ج دال ب»؟ بله، آن نمیخواهد عطف بگیرد، ولی خب اگر هم عطف بگیریم هم عیب ندارد؛ چون دو تا قضیه است دیگر: «فدال ج و دال ب». عیبی ندارد، شما دال ندارید، اگر هم یعنی واو ندارید، اگر هم واو داشته باشید مانعی ندارد؛ چون آن بالا هم اگر یادتان باشد، واو آورد، اصلاً بین دو تا قضیه واو آوردن مشکل ندارد. حالا چه باشد چه نباشد فرق نمیکند.
پرسش: چرا آن نسخه ذکر نکرده؟
پاسخ: واو را ذکر نکرده، این بار ذکر نکرده اشتباه است. کتاب آنها دال دارد، کتاب آنها دال دارد، باید میآمد، بله.
علیکلحال، «فدال ب و دال ج بالفعل». این را ما قیاس درست میکنیم، نتیجه میگیریم: «فیصدق بعض ب ج بالفعل»، «بعض ب ج بالفعل». عرض کردم این «فدال ج و دال ب» دارد، وارونهاش کنید: «فدال ب و دال ج»، یعنی «کل دال ب» و «کل دال ج»، که وقتی «دال» را انداختید، موجبه کلیه را هم جزئیهاش کردید، میشود «بعض ب ج»، که ایشان «بعض ب ج» نتیجه گرفته است: «فیصدق بعض ب ج بالفعل».
این همان عکسی است که میخواستیم؛ از قیاس اقترانی شکل ثالث نتیجهاش گرفتیم و ذهنمان قبولش کرد. تا حالا بدون این که نتیجه بگیریم گفتیم، ادعا کردیم؛ حالا از قیاس نتیجه گرفتیم، مطمئن شدیم. پس با دلیل افتراض، همانی را که ادعا کردیم نتیجه گرفتیم.
در دلیل افتراضی که در سالبه کلیه آوردیم، از طریق نقیض پیش آمدیم؛ گفتیم اگر این صادق نباشد نقیضش صادق است، بعد به خلف برخورد کردیم، دیدیم که با آن اصل اولیه نمیسازد. در دلیل افتراضی که در موجبه کلیه و جزئیه داریم ذکر میکنیم، دیگر آن مسیر را طی نمیکنیم؛ خود همان عکس را در آن دلیل افتراض پیاده میکنیم، بدون این که در نقیضش پیاده کنیم، در نقیضش پیاده نمیکنیم، در خودش پیاده میکنیم، و خودش را دوباره نتیجه میگیریم از قیاس شکل سوم؛ در حالی که در آن سالبه ضروریه، افتراض را در نقیض پیاده کردیم، و خلاف اصل را نتیجه گرفتیم. در اینجا افتراض را در خود عکس جاری میکنیم و خود عکس را نتیجه میگیریم، که فرق بین این دو تا افتراضها، که روشن شد فرقش چیست. ولی در هر دو بالاخره به دلیل افتراض تمسک میکنیم.
تبیین استدلال مشائین بر عکس موجبتین از طریق قیاس خلف، قرائت متن و قاعده تلازم اصل و عکس در صدق و کذب
«و قد یبینونهما بالخلف»
«و قد یبینونهما بالخلف»، آنجا هم حتماً «یثبتونهما» دارد، بله؟ عیب ندارد. گاهی هم «یبینونهما بالخلف»؛ یعنی این که عکس موجبه کلیه موجبه جزئیه است، این یک؛ عکس موجبه جزئیه هم موجبه جزئیه است، این دو؛ ضمیر تثنیه آورده به این مناسبت. یعنی این که عکس موجبه کلیه موجبه جزئیه است، و عکس موجبه جزئیه موجبه جزئیه است، این را هم بیان میکنند هر دو را بالخلف؛ هر دو را باز با دلیل خلف هم بیان میکنند.
دلیل خلف، که شاید بعداً هم توضیح بیشتری داده بشود البته بیشتر توضیح میدهم، البته قبلاً بحثش گذشته این است که ما مدعایی را مطرح میکنیم. اگر طرف این مدعای ما را قبول نکرد، میگوییم: پس نقیضش را قبول کن. بعد نقیض را در نقیض... با این نقیض و یک مقدمه صادقی که همهمان قبول داریم، قیاسی تشکیل میدهیم، قیاس اقترانی. بعد هم یک قیاس استثنائی. بعد هم میرسیم به خلف آنچه که قبولش داشتیم، خلف آنچه که طرفین قبول داشتند. و چون این خلف، به خاطر مخالفت با آنچه که مقبول بوده، باطل است، برمیگردیم ببینیم این باطل از کجا شروع شد. بالاخره سرمنشأ را پیدا میکنیم از نقیض مدعا پیدا شد. میگوییم نقیض مدعا باطل است، پس خود مدعا حق است.
توجه میکنید در دلیل خلف، اولاً نتیجهای که میخواهیم بگیریم میآوریم، نتیجه را میآوریم. میگوییم این نتیجه دلیل ما است، قبول کردی کردی، نکردی میرویم سراغ نقیضش. اول نتیجه میآید، بعد نقیض نتیجه میآید؛ بعد نقیض نتیجه را به همان بیانی که گفتیم با یک مقدمه صادقه ضمیمه میکنیم، قیاس اقترانی درست میکنیم، بعد هم یک قیاس استثنائی درست میکنیم؛ نتیجهای که آخر سر میگیریم، میبینیم نمیسازد با آن مقدمه صادقهای که آوردیم. میگردیم ببینیم کجا ایراد داشتیم؛ ایراد را به گردن نقیض مدعا میاندازیم. و وقتی دیدیم نقیض مدعا خراب است، نتیجه میگیریم که خود مدعا حق است. این قیاس خلف.
حالا در همینجا هم این عمل را ما انجام میدهیم. توجه کردید در دلیل افتراضی هم که در سالبه ضروریه آوردیم، این کار را کردیم؛ بدون این که اسمش را بیاوریم، از قیاس خلف استفاده کردیم. منتها قیاس استثنائیاش را ترتیب ندادیم، من از خارج گفتم قیاس استثنائیاش را، ولی در کتاب نیامد. ولی بالاخره آخر سر به خلف رسیدیم و آن خلف را جستجو کردیم، دیدیم مشکلش سر نقیضش است؛ نقیض را باطل کردیم، عکس را درست کردیم. همین روشی که ما الان گفتیم، در آنجا پیاده کردیم. و این بود که گفتیم خلف هم بر افتراض مبتنی است؛ قبلاً گفتیم خلف هم بر افتراض مبتنی است، دیدید که ما در دلیل خلف هم افتراض داشتیم. حالا دو مرتبه هم در دلیل خلف افتراض را تصریح میکنیم که روشن بشود که خلف، مبتنی بر افتراض هست.
اینطور میگوییم: میگوییم که «کل ج ب» مثلاً، و یا «بعض ج ب»؛ این قضیه اصلیمان است که همهمان قبول داریم صادق است. این را میگوییم عکس میشود به «بعض ب ج»، «بعض ب ج»، که همان قضایای قبلی است که جزئی شده، کلیاش جزئی شده، جزئیاش هم همانجور جزئی مانده، جای موضوع و محمول هم عوض شده: «کل ج ب» بود، «بعض ج ب» بود، حالا شده است «بعض ب ج»؛ جای ب و ج عوض شده است.
اگر این «بعض ب ج» را که عکس است قبول کردید، که خب حرفی نداریم؛ اگر قبول نکردید، نقیضش میکنیم. «بعض ب ج» به طور قضیه مطلقه است. گفتیم اگر قضیهای جهتش ذکر نشود، آن قضیه مطلقه است؛ چه بگوییم «بعض ب ج»، چه بگوییم «بعض ب ج بالفعل»، فرقی نمیکند، هر دو قضیه مطلقه است. حالا ما الان عکسمان «بعض ب ج» است که بالفعل هم در آن در تقدیر است؛ پس یک قضیه مطلقه است، موجبه جزئیه مطلقه.
این را نقیضش میکنیم؛ اگر این را قبول نکنید، نقیضش میکنیم. نقیضش میشود سالبه کلیه دائمه؛ چون نقیض موجبه، سالبه است، نقیض جزئیه، کلیه است، نقیض مطلقه هم دائمه است. اگر ما موجبه جزئیه مطلقه داشتیم، نقیضش میشود سالبه کلیه دائمه، میشود: «لا شیء من ب ج دائما». حالا این نقیض را شروع میکنیم به بحث کردن.
این نقیض را عکسش میکنیم. چون قبلاً گفتیم سالبه کلیه سالبه کلیه است، دیگر اینجا مثل این که مطلب را ثابتشده فرض میکنیم: عکس «لا شیء من ب ج دائما»، میشود «لا شیء من ج ب دائما»؛ که گفتیم عکس دائمه، دائمه است، عکس سالبه کلیه هم که سالبه کلیه است، فقط جای جیم و ب عوض میشود: «لا شیء من ج ب دائما».
اگر آن، بله، آن نقیض را که ما به دست آوردیم حالا عکسش میکنیم، نقیض را عکس میکنیم. اگر نقیض صادق باشد، عکس هم باید صادق باشد؛ عکس نقیض، عکس همان نقیض؛ چون هر چیزی که اصلش صادق است، عکسش هم صادق است؛ در عکس مستوی قانون است دیگر. اگر اصلتان صادق بود، عکستان هم صادق است. شما فرض کردید که اصل آن قضیه موجبهتان درست نیست، نقیضش را گرفتید. ما آمدیم نقیض را عکس کردیم؛ اگر نقیض درست است، که شما مدعی هستید، عکس این نقیض هم باید درست باشد. عکس این نقیض چیست؟ «لا شیء من ج ب دائما». اصلِ اصلتان چه بود؟ «کل ج ب»، «بعض ج ب». این عکسی که برای نقیض درست کردید، با آن اصلتان نمیسازد.
برای این که قاطی نشود، دوباره عرض میکنم: یک قضیه اصلی داشتیم، اصل اول: «کل ج ب»، «بعض ج ب»؛ این اصل اول بود. این را عکس کردیم، شد: «بعض ب ج». این عکس را طرف قبول نکرد؛ کنارش گذاشتیم، نقیضش را جلو آوردیم، شد: «لا شیء من ب ج دائما». این نقیض را باز یک قضیه اصل قرار دادیم که عکسش را گرفتیم، عکس همین نقیض را گرفتیم، شد: «لا شیء من ج ب دائما». این «لا شیء من ج ب دائما» عکس این نقیض است، که اصلش میشود نقیض، عکسش هم میشود این.
عکسی که بالاخره به دست آوردیم، دیدیم نقیض آن اصل اولی است، با آن اصل اولی نمیسازد؛ یعنی با آن «کل ج ب» که اول داشتیم، یا «بعض ج ب» که اول داشتیم نمیسازد. این میگوید: «لا شیء من ج ب دائما»؛ آن میگفت: «کل ج ب بالفعل» یا «بعض ج ب بالفعل»، با هم نمیسازند.
پس معلوم میشود که این عکس جدیدی که به دست آوردیم باطل است. اگر این عکس باطل است، اصلش هم که نقیض آن عکس است باطل است. اگر نقیض عکس باطل است، خود آن عکسی که برای قضیه اصل اولی آوردیم صادق است، و هو المطلوب.
دقت میکنید؟ پیش میرویم میآییم تا به کاذب میرسیم، دوباره پس میرویم، دوباره عقب میرویم، یکیک را میبینیم کدامش باطل شد، کدامش صحیح شد:
اولاً قضیه اصل را، اصل اولی را میآوریم، عکسش را ارائه میدهیم. نمیپذیرید، نقیضش میکنیم. نقیض را اصل دوم قرار میدهیم، برایش عکسی میگیریم. این عکس با اصل اول نمیسازد. چون اصل اول صادق بود، این عکس کاذب است. اگر این عکس کاذب است، اصلش هم که نقیض آن عکس اولی است باید کاذب باشد؛ چون اگر عکس کاذب شد، اصل هم کاذب است؛ اگر عکس صادق شد، اصل هم صادق است. این دو تا با هم در صدق و کذب تلازم دارند، به خلاف نقیضین که اگر یکی صادق شد دیگری کاذب است، در عکس اگر یکی صادق شد دیگری هم صادق است؛ و اگر یکی کاذب شد دیگری هم کاذب است.
اگر این عکس دومتان کاذب است، اصل دومتان کاذب میشود. اصل دومتان نقیض عکس اولتان بود؛ پس نقیض عکس اول کاذب است، خود عکس اول صادق است. ما میخواستیم همین را بگوییم، ما میخواستیم بگوییم عکس اول صادق است؛ پس نتیجه گرفتیم عکس اول صادق است. این هم دلیل خلف.
«و قد یبینونهما بالخلف»، «و هو انه»، خلف اینطور است:
«لو لم یصدق بعض ب ج»، «معنی ب ج» در عبارت ما دارد، غلط است، به جای «معنی» باید «بعض» باشد. «و هو انه لو لم یصدق بعض ب ج» که عکس است، عکس آن «کل ج ب» یا «بعض ج ب» شد «بعض ب ج»؛ حالا اینطور میگوییم: اگر صادق نباشد «بعض ب ج» که مدعای ما صدقش بود، «لصدق نقیضه»؛ ببینید قیاس استثنائی استها: «لصدق نقیضه و هو لا شیء من ب ج دائما». آن بالفعل بود، این دائماً است؛ همه اینها را توضیح دادم.
خب، «فینعکس»، اگر لصدق این نقیض، این نقیض را عکس میکنیم به «لا شیء من ج ب دائما». این نقیض را اصل دوم قرار میدهیم، عکسش میکنیم: عکس سالبه کلیه، سالبه کلیه است، عکس دائمه هم دائمه است؛ پس این نقیض عکس میشود به «لا شیء من ج ب دائما»، فقط جای جیم و ب عوض میشود. قبلاً بود «لا شیء من ب ج دائما»، حالا شد «لا شیء من ج ب دائما».
حالا این را میسنجیم با آن قضیه اصل اولی که داشتیم، میگوییم که در حالی که «کان کل ج» یعنی کل جیم در قضیه اصل ما که «کل ج ب» بود، «او بعضه» در آن قضیه دیگر بود که «بعض ج ب» بود، «کل ج ب کان بالاطلاق»، یعنی به صورت مطلقه عامه؛ به صورت مطلقه عامه همه جیمها ب بودند یا بعض جیمها ب بودند، حالا به صورت دوام میگویید «لا شیء من ج ب»؟ که نمیسازد با آن، «هذا خلف».
این خلف نشان میدهد که این عکس کاذب است؛ اگر این عکس کاذب شد، اصلش هم که نقیض عکس اول است کاذب است؛ اگر نقیض عکس اول کاذب شد، خود عکس اول صادق است، یعنی «بعض ب ج» که عکس «کل ج ب» یا عکس «بعض ج ب» هست صادق است و هو المطلوب. نتیجه گرفتیم که عکس موجبه کلیه میشود موجبه جزئیه، هم با دلیل افتراض این را ثابت کردیم، هم با دلیل خلف ثابت کردیم.
دیگر فکر میکنم حالا روشن شد؛ من امروز هم سعی کردم یواشتر حرف بزنم که مطلب در ذهن تصور بشود، چون اینها باید نوشته بشود. اگر نوشته نمیشود، باید یواش گفته بشود که مخاطب در ذهنش تحلیل بکند. اگر بخواهم تند حرف بزنم، من رد میشوم شما هم دنبال من نمیرسید بیایید. گرچه حالا یواش گفتم دیگر. تمام شد.
پرسش: عکس و اصل در صدق و کذب ملازمه دارند؟
پاسخ: بله، بله؛ عکس و اصل در صدق و کذب مساوی است، در صدق و کذب ملازمه دارند، در صدق تنها ملازم نیستند، در صدق و کذب. یکی کاذب باشد دیگری هم کاذب است، یکی صادق باشد دیگری هم صادق است.