« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/12/20

بسم الله الرحمن الرحیم

قاعده چهارم در حذف قضایای مهمله از علوم حقیقیه و بررسی احکام جزئیات معینه/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /قاعده چهارم در حذف قضایای مهمله از علوم حقیقیه و بررسی احکام جزئیات معینه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

قاعده چهارم در حذف قضایای مهمله از علوم حقیقیه و بررسی احکام جزئیات معینه

 

بحثمان در این بود که به خاطر رعایت بعضی از قواعد و امور، ما بعضی از مسائل منطق را در این کتاب خودمان حذف کردیم تا کتابمان مختصرتر بشود.

چهارمین قاعده‌ای که ایشان ذکر می‌کنند این است که ما سه جور قضیه داریم: یکی قضیه کلیه و یکی قضیه جزئیه. جزئیه هم که موضوعش جزئی است، گاهی جزئی معین است و گاهی جزئی غیرمعین. جزئی غیرمعین را اصطلاحاً می‌گویند مهمله. پس ما سه جور قضیه داریم: کلیه، جزئیه و مهمله؛ که البته در این صورت مراد از جزئیه، آن است که موضوعش معین باشد.

فرمودند که در علوم حقیقیه، قضایای کلیه مورد استفاده دارند. قضایای جزئی هم که موضوعشان معین باشد، آن‌ها هم مورد استفاده دارند که بعضی از آن‌ها را مثال می‌زنیم. اما قضایایی که موضوعشان نامعین باشد، در علوم حقیقیه استفاده نمی‌شوند؛ مگر به عنوان نقض؛ همان‌طور که در جلسه گذشته بیان کردم، یعنی اگر کسی یک مطلبی را به صورت کلی ادعا کرد، ما خواستیم بر او نقض وارد کنیم، به صورت جزئی نامعین بر او نقض وارد می‌کنیم. مثلاً گفت همه انسان‌ها کاتب بالفعل هستند، همه کتابت بالفعل دارند، می‌گوییم: نه، بعضی‌ها کتابت بالفعل ندارند. مرادمان از این بعض هم بعض معین نیست، بعض نامعین است.

با همین بعض نامعین که محمولی را دارند که آن شخص خلافش را ادعا می‌کند، ما آن شخص را نقض می‌کنیم؛ یعنی شخص مقابل ما مدعی است که همه انسان‌ها کاتب بالفعل هستند، ما همین اندازه که ثابت کنیم بعض نامعینی کاتب بالفعل نیستند، حرف او نقض می‌شود. برای نقض احتیاج نداریم که این بعضی که کاتب هستند حتماً معین باشند. حتی اگر بعض نامعین هم که باشد، این قول او و قاعده او را نقض می‌کند.

او به عنوان یک قاعده کلی می‌گفت: «کل انسان کاتب بالفعل»[1] . ما ثابت می‌کنیم که بعضی‌ها کاتب بالفعل نیستند، مشخص هم نمی‌کنیم که این بعض چه کسانی هستند؛ به همین اندازه قاعده او نقض می‌شود. پس برای نقض یک قاعده کلی در علوم، از جزئیاتی که مهمل هستند و معین نیستند استفاده می‌کنیم، ولی از جزئیات نامعین در علوم حقیقیه استفاده دیگری نداریم؛ فقط استفاده می‌کنیم برای نقض ادعای کسی که مدعی یک قاعده کلی شده است.

پس قضایایی که موضوعشان جزئی باشد و نامعین باشند، در علوم حقیقیه به کار نمی‌روند و ما هم که منطق را مقدمتاً برای علوم حقیقیه نوشتیم، از ذکر چنین قضایایی بی‌نیاز خواهیم بود. به همین جهت است که ما در کتابمان از مهملات اسمی به میان نیاوردیم. چون که مهمله همان‌طور که جلسه گذشته بیان شد، در قوه جزئیه است به بیانی که گفته شد، و جزئیه‌اش هم نامعین است. وقتی می‌گوییم که «الانسان کاتب»، نه «کل» می‌گوییم، نه «بعض» می‌گوییم که البته الف و لام را نباید الف و لامِ چیز بگیریم، الف و لام استغراق نگیریم که نه سور کلیه می‌آوریم، نه سور جزئیه می‌آوریم، در این صورت قضیه‌مان می‌شود مهمله. قضیه مهمله در قوه جزئیه است، یعنی جزئیه نامعین. مشخص نمی‌کند که چه مقدار از انسان‌ها، ولی بالاخره مقداری از انسان‌ها هستند که، گروهی از انسان‌ها هستند که کاتب بالفعل نیستند.

این قضیه مهمله است. قضیه مهمله همان‌طور که بیان شد، چون مشخص نمی‌کند افراد موضوعش را، در علوم حقیقیه به کار نمی‌آید. به این جهت ما در کتاب خودمان این قضیه را حذف کردیم و اکتفا کردیم به ذکر کلیات و جزئیات معینه.

این تمام قاعده چهارم بود که مفصل‌تر از این در جلسه گذشته بیان شد، من فعلاً مختصر بیان کردم، مختصر بیان کردم که تکرار حرف گذشته بشود.

«و لما لم یطلب فی علم ما حال بعض موضوعه بعضا غیر معین»[2]

می‌دانید شما در هر علمی از حال موضوع همان علم بحث می‌کنید؛ یعنی از عوارض موضوع همان علم بحث می‌کنید، عوارض یعنی حال. اما از حال بعض موضوعش بحث نمی‌کنید. موضوع علم را اول مطرح می‌کنید، بعد در عوارض این موضوع، در حالات این موضوع بحث می‌کنید. در حالات بعض افراد معینش هم بحث می‌کنید، اما در حالات بعض افراد نامعینش بحث نمی‌کنید.

«لما لم یطلب فی علم ما»، در یکی از علوم حقیقی، طلب نمی‌شود حال بعض موضوعش، آن هم بعض غیرمعین. یعنی اگر ما خواستیم درباره موضوع علم بحث کنیم، یا باید درباره کل افرادش بحث کنیم، یا درباره بعض افرادی که معین هستند بحث کنیم؛ درباره افراد نامعین نمی‌شود بحث کرد.

«إلا فی معرض نقض»، مگر این که بخواهیم نقض کنیم بر شخصی که یک قاعده کلی را ادعا می‌کند. مثلاً فرض کنید در طبیعی می‌گوید که: «کل جسم ملون»، یک همچین قاعده‌ای را مطرح می‌کند در علم طبیعی. درباره موضوع علم طبیعی که جسم است دارد بحث می‌کند، یکی از حالات این موضوع را می‌گوید: «کل جسم ملون». ما در مقابلش می‌گوییم نه: «بعض الاجسام شفاف»، یعنی غیر ملون. دیگر تعیین هم نمی‌کنیم که هوا است، آب است، شیشه است، خب این‌ها همه غیر ملون هستند، اما این‌ها را دیگر تعیین نمی‌کنیم، احتیاج به تعیین هم ندارد. به همین اندازه که ما ثابت کردیم که بعض اجسام ملون نیستند، قاعده کلی آن آقا نقض می‌شود. و ما هم بیش از این که قاعده کلی را نقض کنیم، غرضی نداریم. پس می‌توانیم به بعض غیرمعین اکتفا کنیم. البته اگر بعض معین کردیم مانعی ندارد، ولی اگر معین هم نکردیم مشکلی پیش نمی‌آید. پس در موارد نقض، ما می‌توانیم از بعض غیرمعین استفاده کنیم، ولی در غیر آن موارد نمی‌توانیم.

بعد از «نقض» یک کلمه در عبارات ما اضافه شده: «بعض». کلمه باید خط بخورد، درست نیست.

«کما اشار الیه من قبل»، مصنف هم قبلاً اشاره کرد که ما می‌توانیم از بعض غیرمعین استفاده کنیم و قاعده‌ای را که، قاعده کلی را که کسی ادعا می‌کند نقض کنیم.

«چون که در هیچ علمی حال بعض غیرمعین موضوع طلب نمی‌شود»، «حذفنا ذکر البعضیات المهملة» را ، ما بعضیات یعنی جزئیات مهمله را حذف کردیم. که البته همه قضایای مهمله همان‌طور که گفتیم در قوه جزئیه هستند، چون جزئی غیرمعین هستند و مورد استفاده در علوم قرار نمی‌گیرند، ما حذفشان کردیم.

«حذفنا» در نسخه مصحح «حذفنا» دارد، ولی «فی اکثر النسخ» «حفظنا» دارد، «حفظنا» دارد که خلاف منظور را افاده می‌کند؛ یعنی ما حفظ کردیم ذکر آن‌ها را، در حالی که ما حفظ نکردیم، ما مهملات را حذف کردیم.

«حذفنا ذکر البعضیات المهملة»، یعنی غیر معینه را، مهمله در این‌جا یعنی غیرمعینه است.

«و هو»، این قید مهمله، «احتراز عن البعضیات المعینة فإنها أیضا کالکلیات».

در علوم، از جزئیات معینه بحث می‌شود، از جزئیات غیرمعین بحث نمی‌شود، ولی از جزئیات معین بحث می‌شود. مثلاً موضوع علم الهی، وجود است. ما از یکی از افراد وجود که معین هم هست، یعنی واجب تعالی بحث می‌کنیم. در علم الهی از واجب تعالی بحث می‌کنیم. بعض است، کلی نیست؛ جزئی است، کلی نیست؛ اما چون جزئی معین است، مورد بحث قرار می‌گیرد. مثلاً می‌گوییم: «واجب الوجود واحد».

یا «الصادر الاول لا کثرة فیه»، صادر اول باز هم شخص است، یعنی جزئی است؛ با وجود این، مورد بحث قرار می‌گیرد. صادر اول یعنی همان، به نظر فلاسفه یعنی همان عقل، عقل اول، که مجرد است و از خدا بدون واسطه صادر شده است. فلاسفه معتقدند که همه موجودات از خدا با واسطه صادر شده‌اند، به جز آن عقل اول که بلاواسطه صادر شده است، طبق قاعده الواحد.

این صادر اول باید واحد باشد و الا نمی‌تواند از واحد صادر بشود. اگر بخواهد این صادر اول متکثر باشد، یلزم که از واحدی که واجب تعالی است، کثیری که این صادر اول است صادر بشود، و قاعده الواحد اجازه نمی‌دهد که کثیر از واحد صادر بشود؛ پس باید واحد از واحد صادر بشود.

بعد آن وقت اشکال پیش می‌آید که اگر عقل هم واحد است مثل خدا، پس او هم منشأ واحد می‌شود، چطوری شما اجازه می‌دهید که او منشأ سه چیز باشد؟ چون فلاسفه می‌گویند عقل اول منشأ سه چیز است: منشأ ایجاد عقل ثانی، نفس فلک نهم، جرم فلک نهم؛ این سه تا را عقل اول می‌گویند ایجاد می‌کند به اذن الله. پس اگر «لا کثرة فیه»، چگونه می‌تواند ایجادکننده این سه تا باشد؟ این را بیان کردیم بارها که ابن‌سینا دو جور جواب داده است. این را دیگر احتیاج به تکرار نداریم، جوابش مربوط به بحث خودش است.

یک مثال سومی هم داریم، مثال سوم را بعداً بیان می‌کنم.

«و هو احتراز عن البعضیات المعینة»، یعنی این قید مهمله که در عبارت مصنف آمده، احتراز از جزئیات معینه است؛ بعضیات یعنی جزئیات. جزئیات معینه مورد بحث قرار می‌گیرند در علوم. «فإنها أیضا کالکلیات»، این جزئیات معینه مثل کلیات در علوم مورد بحث قرار می‌گیرند؛ «قد تطلب أحوالها فی العلوم».

البته منظور از علوم، علوم حقیقیه است‌ها؛ علوم حقیقیه است، اعتراض نکنید که در فقه از بعض غیرمعین بحث می‌کنیم؛ فقه را ما جزء علوم حقیقیه نمی‌دانیم، فقه جزء علوم اعتباریه است. این قاعده فقط در علوم حقیقیه است؛ در علوم حقیقیه ما از بعضیات غیرمعینه بحث نمی‌کنیم. نمی‌توانیم بگوییم بعض اجسام چنان هستند، مگر معینشان کنیم. و الا حکمی که کردیم، چون حکم عقلی است، باید یا روی کلی برود یا روی بعض معین برود؛ باید موضوعمان مشخص باشد. در احکام عقلی موضوع مشخص است، در احکام اعتباری نه؛ می‌گوید: هر مکلفی که چنان کرد، چنین باید بشود؛ این به طور کلی هم گفته می‌شود، به طور جزئی هم گفته می‌شود: بعضی از مکلفین چنان هستند؛ بعضی مکلفین را هم شاید معین نکند؛ اگر معین نکرد، ایرادی ندارد، البته اگر هم معین کرد که چه بهتر.

«کما یقال واجب الوجود واحد و الصادر الاول لا کثرة فیه»، این دو مثال را توضیح دادم، که هر دو موضوعشان جزئی است، اما جزئی معین. چون جزئی معین است، مورد بحث قرار می‌گیرد، و حکمی که «واحد» است یا «لا کثرة فیه» یعنی «بسیط» است، بر آن حمل می‌شود.

 

بررسی مثال سوم در جزئیات معینه (محدد الجهات) و پاسخ به شبهه پیرامون کلی بودن آن‌ها

 

مثال سوم:

«و محدد الجهات لا یتحرک علی الاستقامة فلا ینخرق».

این مثال هم همان‌طور که توجه می‌کنید، محمولش «لا یتحرک علی الاستقامة» است، و محمول دومش «فلا ینخرق» است، ولی موضوع «محدد الجهات» است که امر جزئی است؛ ولی چون امر جزئی معین است، مانعی ندارد و در علوم مورد بحث قرار می‌گیرد.

این بحثش در طبیعی است که هر جسم عنصری قابل خرق است؛ جسم را می‌شود شکافت، می‌شود قطع کرد، می‌شود شکست، می‌شود پاره کرد. اما فلک محدد الجهات قابل خرق نیست؛ یعنی شکافته نمی‌شود.

طبق هیئت قدیم، زمین در مرکز بود، آب دورش را احاطه کرده بود، ولی احاطه‌اش تام نبود، سه چهارم زمین را پر کرده بود، که حالا هم همین را می‌گویند؛ هوا این دو تا را احاطه کرده بود؛ آتش هم، که الان می‌گویند اتر، دور هوا را احاطه کرده بود. این چهار تا کره، عالم عنصر را تشکیل می‌داد؛ عالم عناصر، عالم کون و فساد، عالم مادون قمر، عالم جوف قمر، همه اسم همین عالم بود؛ که عالم تغیرات است، عالم ماده است؛ عالم کون و فساد هم که بیان کردم.

بعد از این، فلک قمر کره نار را احاطه کرده است. از این به بعد دیگر افلاک شروع می‌شود، کرات تمام می‌شود. پس در مرکز، زمین؛ دورش آب، دورش هوا، دور هوا آتش، دور آتش قمر، دور قمر زهره، بعد عطارد، بعد خورشید، بعد مریخ، بعد مشتری، بعد زحل؛ شد هفت تا، هفت تا فلک. بعد فلک ثوابت، هشتم؛ تا این‌جا را ارسطو آمد، بعد بطلمیوس آمد فلک نهم را هم اضافه کرد؛ فلک نهم که فلک اطلس است.

فلک اطلس را همان‌طور که در کلاس‌های دیگر بیان می‌کردم، شاید بعضی‌ها شنیده باشند، به اسم‌های مختلف می‌خوانند:

فلک اطلس؛ اطلس یعنی بی‌نقش، چون همه افلاک دارای یک سیاره یا چندین ستاره هستند. افلاک از قمر گرفته تا زحل، همه‌شان دارای یک سیاره‌اند؛ اما فلک هشتم دارای چندین ستاره است، که در زمان خواجه بیش از هزار تایش با چشم غیرمسلح شمرده شده بود. و بعد فلک اطلس است، که فلک اطلس یعنی بی‌نقش؛ بی‌نقش یعنی هیچ از آن نَیِّرها در آن وجود ندارد. فلک غیرمکوکب هم به آن می‌گفتند؛ غیرمکوکب یعنی کوکب ندارد. فلک نهم می‌گفتند، فلک اعلا، فلک اقصی، فلک الافلاک؛ در زبان شریعت مدعی بودند که به آن عرش گفته می‌شود، حتی متکلمین هم می‌گفتند عرش او است، کرسی فلک ثوابت است، و می‌گفتند بهشت هم در فلک هشتم است، چون سقفش باید عرش باشد، سقف فلک هشتم هم فلک نهم است.

منظورم این هم نیست، منظور این که به این فلک محدد الجهات هم می‌گفتند؛ فلک نهم را محدد الجهات هم می‌گویند. علت محدد الجهات گفتنش این بود که جهت در فلسفه دو تا بیشتر نیست: پایین، بالا.

جلو، عقب، راست، چپ؛ این چهار تا را فلسفه جهت نمی‌داند. این‌ها عرفاً جهت گفته می‌شود، ما می‌گوییم جهات سِتّ، شش تا جهت داریم، ولی دو تایش را فلسفه جهت می‌داند، چهار تای دیگرش را جهت حساب نمی‌کند. چون می‌گوید آن چهار تای دیگر قابل تغییرند، جهت حقیقی نیستند، جهت اعتباری‌اند. شما اگر این‌وری بایستید این می‌شود راست، این می‌شود چپ، جهتتان را عوض بکنید آن که راست بود می‌شود چپ و چپ می‌شود راست. قابل عوض شدن است؛ یک همچین چیزی را ما ارزش برایش قائل نیستیم. جلو و عقب هم همین‌طور.

اما فوق و تحت، اگر اضافی نباشند، عوض نمی‌شوند. فوق اضافی، مثل این سقف، این کف؛ فوق است نسبت به زیر، کف است نسبت به رو؛ بله، فوق و تحت هم اگر اضافی باشند عوض می‌شوند، ولی آن را هم باز فلسفه جهت حقیقی به حساب نمی‌آورد. جهت حقیقی عبارت است از فوق حقیقی که مافوقش چیزی نیست، و سفل حقیقی که مادونش چیزی نیست. در کل جهان که بگردیم، آخرین قسمت از فلک نهم، که بام فلک نهم است، که دیگر آن‌جا جهان تمام می‌شود به نظر قدیمی‌ها، آن‌جا می‌شود فوق حقیقی. پس فوق حقیقی، محیط فلک نهم است، یا بفرمایید محدب فلک نهم است.

سفل حقیقی کجاست؟

سفل حقیقی نگویید این طرفش است؛ همه قسمت محدب فلک نهم، فوق است؛ سفل، مرکزش است یعنی زمین؛ چون از هر جای این فلک بیایید پایین، به زمین می‌رسید. شما الان یک قسمت از زمین ایستاده‌اید، خیال می‌کنید بالاسرتان آن قسمتی از فلک است که بالاست، پایین پایتان قسمت دیگر از فلک است؛ در حالی که آن پایین پای شما، بالاسر گروهی است که آن‌ور زمین زندگی می‌کنند. پس همه‌جای فلک نهم بالاسر است، و همه‌جای زمین پایین پا است. پس زمین می‌شود سفل، و محدب فلک نهم می‌شود علو؛ علو مطلق، آن سفل مطلق.

پس جهات را، جهات جمع منطقی است، جهات یعنی دو جهت، جمع منطقی است. جهات یعنی علو مطلق و سفل مطلق را، فلک نهم تعیین می‌کند؛ به محدبش علو مطلق را تعیین می‌کند، به مرکزش سفل مطلق را تعیین می‌کند. لذا به آن گفتند محدد الجهات؛ یعنی تعیین‌کننده جهات. این فلک تعیین‌کننده جهات است، چون به محدبش علو مطلق را و به مرکزش، یا به تعبیر دیگر به محیطش علو مطلق را و به مرکزش سفل مطلق را تعیین می‌کند؛ به آن می‌گویند محدد الجهات.

این محدد الجهات معتقدند که حرکتش حرکت دورانی است، حرکت مستقیم ندارد. حالا با بیانی که ثابت می‌کنند در جای خودش، الان به صورت اصل موضوع گفته می‌شود، اثبات نمی‌کنیم.

شما آن تصویری که کردیم، به ذهنتان احضار بکنید: که زمین در وسط، بعد آب، بعد هوا، بعد آتش، بعد این افلاک تا می‌رسد به فلک نهم. این‌ها را به صورت دوایر متحد المرکز در ذهن بگیرید، بعد آن دایره آخر را بخواهید بکشید حرکت مستقیمش بدهید، دایره آخر را؛ بخواهید بکشید حرکت مستقیم بدهید، می‌بینید آن ته دایره باید پاره بشود تا بتواند از این دوایری که در جوفش هستند عبور کند؛ بله. این فلک نهم اگر بخواهد حرکت مستقیم کند یک همچین وضعی پیدا می‌کند؛ یعنی باید آن قسمتی که در انتهای این افلاک به هم وصل شده پاره بشود تا بتواند از این افلاکی که در جوفش هستند رها بشود و برود، مستقیم برود. اگر بخواهد حرکت مستقیم بکند، باید این افلاک وسطی را جا بگذارد و برود، لازمه‌اش خرق است. اگر حرکت مستقیم بکند، خرق می‌شود، یعنی می‌شکافد؛ در حالی که فلک قابل خرق نیست.

آقایان می‌گویند که حالا این مثال را من دارم توضیح می‌دهم، استدلال و مباحثش به جای خودش؛ محدد الجهات حرکت علی الاستقامة ندارد، بنابراین خرق هم پیدا نمی‌کند، شکافته نمی‌شود، حرکتش دورانی است. چون دورانی است در منطقه خودش همه‌اش دور می‌زند، هیچ احتیاج به شکافته شدن ندارد؛ آن‌هایی که در جوفش هستند همیشه در جوفش هستند، هیچ‌وقت بیرون نمی‌آیند که بخواهد بشکافدشان. چیزی درون فلک نمی‌تواند برود، چیزی از این فلک نمی‌تواند بیرون بزند، بنابراین فلک همیشه به حال خودش است و خرق نمی‌شود.

این بحث را در طبیعیات مطرح کردند، همان‌طور که ملاحظه می‌کنید این بحث موضوعش جزئی است، ولی چون جزئی معین است، در علم حقیقی مطرح شده است: «و محدد الجهات لا یتحرک علی الاستقامة فلا ینخرق و نحو ذلک».

«فلهذا حذفنا المهملة فقط»، چون مهمله در علوم مطرح نمی‌شود، ما حذف کردیم مهمله تنها را؛ یعنی کلیات را حذف نکردیم، جزئیات غیرمعینه را حذف نکردیم، جزئیات معینه را حذف نکردیم، آن‌ها را حفظ کردیم.

«و اقتصرنا علی ذکر الکلیات»، این «و اقتصرنا» توضیح «فقط» است؛ حذف کردیم مهمله تنها را، یعنی تنها یعنی چه؟ یعنی بقیه را گفتیم، بقیه چه بود؟ «و اقتصرنا علی ذکر الکلیات و البعضیات المعینة التی هی کلیات ایضا»، ما اکتفا کردیم بر ذکر کلیات و بعضیات معینه که بعضیات معینه هم کلی هستند. درست است که ما یک محدد الجهات داریم و حکمش این است که «لا یتحرک و لا ینخرق»، ولی اگر ما محدد الجهات‌های دیگر هم داشتیم، حکم همین بود؛ پس «کل محدد الجهات حرکته مستقیمة و لا ینخرق»، منتها چون یکی بیشتر نداریم ما آوردیم روی آن یکی، بنابراین بعضیات معینه‌مان هم کلی هستند. اگر ما واجب الوجود چند تا داشتیم، همه‌شان واحد بودند، البته نمی‌شود چند تا داشته باشیم و همه‌شان واحد باشند، خب تناقض دارد. صادر اول اگر چند تا داشتیم، همه‌شان «لا کثرة فیه»، منتها خب یکی بیشتر نداریم؛ پس همه این‌ها هم در واقع کلی هستند. یعنی حکم می‌تواند بر کلی بار بشود، منتها این کلی یک مصداق بیشتر ندارد؛ حالا یا ممتنع است یک مصداق بیشتر داشته باشد، یا اتفق که یک مصداق بیشتر ندارد.

خب.

پرسش:: می‌گوید شخصی که در علوم اسم برده می‌شود، آن‌ها خودشان کلیاتی هستند؟ یعنی در عبارت «التی هی کلیات ایضا»، آیا این تفسیر کلیات است یا تفسیر بعضیات معینه؟ اگر این‌ها کلی هستند دیگر تشبیه به کلیات در «کالکلیات» چه معنایی دارد؟

پاسخ:تفسیر کلیات نبودها!

پرسش:: بله، خب اشتباه کرده است، این مصحح این کار را کرده است.

پاسخ: «فإنها أیضا کالکلیات» است، که «کالکلیات» بودنش چیست؟ نه کلیات بودنش چیست؛ «کالکلیات» بودنش چیست؟ «قد تطلب أحوالها فی العلوم»؛ یعنی همان‌طور که کلیات را در علوم طلب می‌کنیم، بعضیات معینه را هم در علوم طلب می‌کنیم. این «قد تطلب»، یعنی وجه شبه «کالکلیات» است، نه تفسیر خود کلیات؛ نقطه را هم درست گذاشته است. چرا بعضیات معینه در چه مثل کلیات هستند؟ در این که همان‌طور که کلیات را طلب می‌کنیم، احوال کلیات را در علوم طلب می‌کنیم، احوال جزئیات معینه را هم در علوم طلب می‌کنیم. تفسیر کلیات به آن «تطلب احوالها فی العلوم» درست نیست، و تفسیر هم نکرده ایشان.

خب، این «التی هی کلیات ایضا» را که توضیح دادیم، ایشان برای چه ذکر کرده است؟ برای دفع اشکالی که الان مطرحش می‌کند؛ یعنی این مقدمه است برای حرف بعدی.

 

تبیین احکام انواع منحصر در فرد، تمایز کلی حقیقی از کلی اضافی و خاتمه قاعده چهارم

 

خب، این «التی هی کلیات ایضا» را که توضیح دادیم، ایشان برای چه ذکر کرده است؟ برای دفع اشکالی که الان مطرحش می‌کند؛ یعنی این مقدمه است برای حرف بعدی.

بعضی از انواع هستند که نوعشان منحصر در فرد است؛ مثل مثلاً صادر اول، یا مثل خود محدد الجهات، یا مثل حتی شمس، و خیلی چیزها، خیلی کلیات هستند که نوعشان منحصر در فرد است. حالا این که منحصر در فرد است، یا بیش از یک فرد نمی‌توانسته است داشته باشد، یا بیش از یک فرد اتفاق نیفتاده است؛ می‌توانسته است داشته باشد، ولی اتفاق نیفتاده است. مثلاً واجب الوجود بیش از یک فرد نمی‌تواند داشته باشد؛ اما شمس بیش از یک فرد می‌تواند داشته باشد، اتفاق نیفتاده است. البته حالا به نظر قدیمی‌ها، و الا بنابر نظر جدید که می‌گویند ما خیلی شمس داریم. بنابر نظر قدیم که یک شمس داشتیم، می‌گویند بیش از آن اتفاق نیفتاده است.

علی‌کل‌حال، بعضی از انواع هستند که نوعشان منحصر در شخص است؛ یعنی بیش از یک شخص ندارند. این‌ها را بعضی‌ها جزئی گرفته‌اند. بله، این‌جور افراد را جزئی گرفته‌اند؛ صادر اول را گفته‌اند جزئی است، یا محدد الجهات را گفته‌اند جزئی است؛ چرا؟ چون ولو نوع دارد، ولی نوعش هم یک فرد بیشتر را ندارد، پس باید جزئی باشد. ایشان جواب می‌دهد که: نه، اگرچه یک فرد دارد، ولی این یک فردش می‌توانسته است بیشتر باشد؛ یعنی مفهوم خود آن شیء را، مفهوم محدد الجهات را ملاحظه کنید، مفهوم صادر اول را ملاحظه کنید، می‌بینید امتناع شرکت ندارد، پس کلی است. اگرچه در خارج شریک ندارد، ولی مفهومش ابا از شرکت نیست، و کلی آن است که مفهومش ابا از شرکت نباشد، نه آن که در خارج شریک داشته باشد.

حالا بد نیست به مناسبت بیان کنم که این را یک بار دیگر هم گفتم: فرق بین کلی حقیقی و کلی اضافی هم همین‌جاست. کلی حقیقی اعم است، کلی اضافی اخص است. کلی اضافی آن است که شریک داشته باشد خارجاً، منتها تحت یک کلی. بله، کلی اضافی آن است که شریک داشته باشد، آن می‌شود کلی اضافی. کلی حقیقی آن است که مفهومش امتناع از شرکت نداشته باشد؛ چه فردی برایش باشد، چه حتی فردی هم نباشد؛ آن وقتی هم که فرد داشت، چه یک فرد داشته باشد، چه بیشتر داشته باشد؛ اگر هم یک فرد داشت، چه فرد دیگرش ممکن باشد چه ممکن نباشد؛ در تمام این حالات کلی حقیقی صادق است. اما کلی اضافی فقط در صورتی صادق است که این فرد در خارج شریک داشته باشد؛ یعنی اگر کلی دارای افراد بود، می‌شود گفت کلی اضافی؛ اگر کلی دارای هیچ فرد نبود، یا دارای یک فرد بود، کلی اضافی نیست، کلی حقیقی است. کلی حقیقی چون مفهومش قابل صدق علی کثیرین است، می‌شود کلی حقیقی؛ ولو کثیرین نداشت، نفس کثیرین نداشت، حتی هیچ فرد هم نداشت، باز هم کلی است.

پس کلیت منافات ندارد با داشتن یک فرد. حالا این آقایان فکر کردند چون نوع، این یک فرد بیشتر را ندارد، پس کلی نیست، جزئی است به خاطر این که یک فرد دارد. ایشان می‌فرماید: این را ملاحظه نکن، ملاحظه کن این که مفهومش ابا از شرکت نیست، مفهومش قابل صدق علی کثیرین است، پس کلی است؛ ولو یک فرد داشته باشد، فرد هم نمی‌داشت باز کلی بود.

بنابراین اگر بحثی ما بردیم روی جزئیات معینه، در واقع آن بحث کأنه رفته روی کلیات؛ به همین جهت ایشان می‌گوید: جزئیات معینه هم در واقع کلیات هستند؛ چون همان جزئی را شما اگر مفهومش را ملاحظه کنید، می‌بینید ابایی از کثرت ندارد، قابل صدق علی کثیرین است، ولو حالا در خارج یک فرد بیشتر پیدا نشده از آن.

«و لیس علی ما ظن بعضهم»، این دنباله همان حرف است. گفتیم بعضیات معینه کلیات هستند، این را ذکر کردیم برای این که قول این بعضی که می‌خواهیم ذکر بکنیم، آسان‌تر رد بشود. بعض معین هم کلیات هستند؛ چرا کلیات هستند؟ چون مفهومشان قابل صدق علی کثیرین هست.

«و لیس علی ما ظن بعضهم»، یعنی حق و واقع آن‌طور نیست که بعضی‌ها گمان کرده‌اند. گمانشان چیست؟ گمانشان این است: «أن الحکم علی ما نوعه فی شخصه حکم جزئی»، این‌طور گفتند، اعتقاد پیدا کرده‌اند که اگر حکم کنیم بر چیزی که نوعش منحصر در شخصش است، یعنی یک فرد بیشتر ندارد، چنین حکمی که بر چنین موضوعی مترتب می‌شود حکم جزئی است. این عقیده‌شان است. دلیلشان این است: «لکونه جزئیا»، چون آن «ما نوعه فی شخصه» جزئی است؛ یعنی موضوع، چون موضوع جزئی است، حکمی که بر این موضوع بار می‌شود می‌شود حکم جزئی.

«لعدم الشرکة فیه»، دلیل بر «لکونه جزئیا» است. «لکونه جزئیا» دلیل می‌شود بر این که حکم جزئی است، دلیل این است که: چون موضوع جزئی است، «لکونه» یعنی چون موضوع جزئی است، «ما نوعه فی شخصه» جزئی است؛ چون موضوع جزئی است، حکم جزئی است. حالا چرا موضوع جزئی است؟ «لعدم الشرکة فیه»، چون این موضوع در آن شرکتی پیدا نشده است، یک فرد بیشتر ندارد؛ «کالشمس و السماء و الارض» که بیان کردم هر کدام یک فرد بیشتر ندارند.

این «فإنها کلیة»، دلیل برای «لیس علی ما ظن بعضهم» است؛ یعنی حرفشان باطل است. چرا باطل است؟ «فإنها کلیة»؛ شمس و سماء و ارض، ضمیر را به شمس و سماء و ارض برگردانده است؛ یا اگر می‌گفت «فإنه کلی»، یعنی آن‌چه که نوعش در شخص منحصر است کلی است. حالا «فإنها» به مثال برگردانده است: شمس و سماء و ارض همه‌شان کلی هستند، ولو نوعشان منحصر در شخص است، ولو یک فرد بیشتر ندارند، ولی تصورش مانع شرکت و ابا از شرکت نباشد، یعنی قابل صدق علی کثیرین باشد، می‌شود کلی؛ این‌ها هم این‌چنین هستند.

اما امتناع شرکت «فیها»، یعنی در این شمس و سماء و ارض می‌بینیم شرکتی نیست، نه به خاطر این است که مفهومش اجازه شرکت ندهد؛ این دلیل خارجی دارد، مانع خارجی نمی‌گذارد دو تا زمین داشته باشیم. چون زمین شأنش این است که مرکز باشد؛ اگر بخواهد مرکز باشد، یک کره که نمی‌تواند دو تا مرکز داشته باشد؛ پس در جوف فلک اطلس نمی‌توانیم بیش از یک زمین قائل بشویم، باید زمین را خارج از فلک اطلس قائل بشویم. زمین اگر خارج از فلک اطلس باشد، آیا دورش هم افلاکی هست یا نیست؟ فرق نمی‌کند، چه دورش فلکی باشد چه نباشد، حتماً به صورت کره است. کره می‌آید با کره فعلی که کل جهان را تشکیل می‌دهد تماس برقرار می‌کند؛ آیا می‌چسبد یا نمی‌چسبد؟ اگر نچسبید، بین این دو کره خلاء است، و خلاء باطل است؛ اگر چسبید، همان نقطه‌ای که چسبیده خلاء نیست، بقیه نقاط خلاء است، باز هم محال است. چون خلاء باطل است، اجازه نمی‌دهد دو تا کره کنار هم بچسبند در جهان؛ کره‌ها باید در جوف هم باشند.

و اگر بخواهید این زمین را دو تا کنید، زمین نمی‌تواند در جوف این فلک باشد، چون دو تا مرکز ما نداریم؛ باید بیاید بیرون. رفت بیرون، می‌شود یک کره دیگر؛ دو تا کره کنار هم بچسبند، خلاء درست می‌شود؛ بچسبند خلاء درست می‌شود، نچسبند هم خلاء درست می‌شود، و خلاء باطل است. بنابراین وجود کره دیگری خالی از این کرات باطل است. به همین جهت اجازه نمی‌دهند زمینی، سمایی، شمسی، چیزی دیگر خارج از این‌جا باشد؛ و در درون این‌جا هم که یکی بیشتر نیست.

محال بودن تعدد برای این نمونه‌هایی که عرض کردیم، به دلیل خارج است، نه به خاطر این که مفهومشان ابا از صدق علی کثیرین دارد. مفهوم شمس قابل صدق علی کثیرین است، مفهوم سماء و ارض هم همچنین است، پس کلی است.

«و أما امتناع الشرکة فیها فلیسبب خارج عن أنفسها»، به جهت خارجی است از خودشان؛ یعنی خودشان با شرکت ناسازگار نیستند. عامل خارجی که بیان کردم، استحاله خلاء، آن عامل اجازه نمی‌دهد که این‌ها متعدد بشوند. «و ذلک لا یمنع من کلیتها»، یعنی این امتناعی که به سبب خارجی است و مربوط به داخل ذات خود این‌ها نیست، مانع از کلیتشان نیست؛ چون ذاتشان ابا از کلیت ندارد، خارج از ذاتشان اجازه نمی‌دهد.

قاعده چهارم بود، تمام شد.

 

قاعده پنجم در بیان وجوه سه‌گانه اختصار، مناقشات پیرامون قضایای شخصیه و قرائت متن

 

اما قاعده پنجم:

ایشان توجه کردید البته قسمت‌ها را ما حذف کردیم، به امید این که ان‌شاءالله بعداً بخوانیم؛ توجه کردید که ایشان شکل اول را بدون ارجاع به هر شکلی منتج می‌دانست؛ یعنی همه همین کار را می‌کنند، می‌گویند شکل اول بدیهی‌الانتاج است، نه این که اثبات کنند نتیجه دادنش را به کمک شکل دوم و سوم و چهارم. اما اگر بخواهند شکل دوم و سوم را چهارم که اصلاً از اعتبار بیرون است شکل دوم و سوم را می‌خواستند منتج ببینند، ردش می‌کردند به شکل اول. حد وسط را جابه‌جا می‌کردند تا شکل دوم یا شکل سوم تبدیل بشود به شکل اول. بعد می‌گفتند حالا که تبدیل شد به شکل اول، نتیجه داد؛ پس هر وقتی هم که تبدیل به شکل اول نشود، همین نتیجه را می‌دهد. با کمک رد کردن «إلی الشکل الاول»، منتج بودن شکل ثانی و شکل ثالث را اثبات می‌کردند. قاعده در همه جا همین است؛ البته راه‌های مختلف دارند، یکی از راه‌های اثبات منتج بودن شکل ثانی و شکل ثالث، این است که ردش کنند به شکل اول.

ایشان این کار را در صرف مثلاً یک مثال، دو مثال انجام داد. قاعده را به دست ما داد و به ما فهماند. الان دارد عذرخواهی می‌کند، می‌گوید تمام مسائل علوم را که به صورت شکل ثانی و ثالث مطرح شده، ما این‌جا نیاوردیم رد کنیم به شکل اول؛ چون همین که یک نمونه را رد کردیم، شما را آگاه کردیم و برایتان این راه باز شد که خودتان بقیه اشکال را، بقیه قوالب را که به شکل ثانی... بقیه مواد را که به شکل ثانی و ثالث درآمده‌اند برگردانید به شکل اول. پس دیگر لازم نبود ما بیش از یک مثال بزنیم، طولانی کنیم بحثمان را. فقط قاعده را گفتیم، یک مثال هم برای تبیینش ذکر کردیم، بقیه موارد را هم به خود شما واگذار کردیم؛ چون از روی همان یک مورد، شما نسبت به بقیه موارد هم این قدرت را پیدا می‌کنید که شکل ثانی و ثالث را با هر ماده‌ای که آمده باشد برگردانید به شکل اول.

همچنین، ما این هم باز گذشت قبلاً که ما تمام سوالب را ادراج کردیم در موجبات؛ ادراج کردیم یعنی مندرج کردیم. یعنی همه سوالب را که در آن‌ها رابطه سلب می‌شد، برگرداندیم به یک معدوله که در آن‌ها محمول سلب بشود: «زید لیس ببصیر» را کردیم «زید غیر بصیر»، این فرق نکرد، از نظر معنی که فرق نمی‌کند؛ همه سوالب را برگرداندیم به موجبات معدولة المحمول. این یک کار را ما به طور قاعده کردیم، یک مثال هم برایش زدیم، مطلب را برای شما روشن کردیم؛ دیگر لازم نیست بیاییم در علوم هرچه سوالب به کار رفته آن‌ها را ادراج کنیم در موجبات، این دیگر به عهده خود شما است.

پس با ذکر قاعده در رد شکل ثانی و ثالث به شکل اول، و همچنین در ذکر قاعده برای ادراج سوالب به موجبات، ما به یک مثال اکتفا کردیم و بقیه موارد را به خود شما واگذار کردیم.

همچنین در تعمیم بعضیات: موجبات جزئیه را هم به صورتی به موجبه کلیه برگرداندیم. یک بار این کار را انجام دادیم، بقیه‌اش به عهده شما: «بعض الانسان حیوان» را، یا «بعض الحیوان انسان» را، گفتیم به جای «بعض الحیوان» به جای «بعض الحیوان»، نه به جای «حیوان» به جای «بعض الحیوان» یک چیزی بگذارید، مثلاً «دال»، مثلاً دال؛ به طوری که «بعض الحیوان» با «دال» بشود مساوی: «کل دال بعض الحیوان» و «کل بعض الحیوان دال»، تساوی بینشان باشد، دو تا موجبه کلیه درست کنید. حالا اگر بخواهید بگویید که «بعض الحیوان انسان»، می‌توانید بگویید «کل دال انسان». موجبه جزئیه بود، برگشت شد موجبه کلیه. به جای آن موضوع با سورش، یک دانه چیز بگذارید، یک چیز دیگر بگذارید، حالا هرچه، «دال» مثلاً بگذارید. بعد چون بین آن «بعض الحیوان» و این «دال» تساوی برقرار می‌شود، حالا می‌توانید محمولی را که «انسان» بود و بر «بعض الحیوان» حمل می‌کردید، حالا بر «کل دال» حمل کنید، بگویید «کل دال انسان». موجبه جزئیه را برگرداندیم به موجبه کلیه با این بیان. این کار را ما یک بار انجام دادیم، خب در بقیه‌اش هم شما می‌توانید انجام دهید. و در دلیل افتراض، ما به این مسئله کار داریم، در فصل بعدی هم می‌آید، در همین قاعده بعدی می‌آید. دلیل افتراض هم همین‌طور است که ما به جای آن موضوع و سور با همدیگر، یک چیز دیگر می‌گذاریم، مثلاً دالی، میمی، هر چیزی، یک چیزی می‌گذاریم و بعد دلیل را ادامه می‌دهیم که ان‌شاءالله بحثش می‌آید. به طور کلی ما بعضیات را برگرداندیم به کلیات؛ یک نمونه برای شما ذکر کردیم، بقیه نمونه‌ها را هم خودتان ملاحظه کنید، احتیاج نیست که ما همه را ذکر بکنیم.

پس سه تا کار ما انجام دادیم:

رد کردیم شکل ثانی و ثالث را به اول تا ثابت کنیم که این دو شکل منتج هستند؛

ادراج کردیم سوالب را به موجبات؛

و جزئیات را به کلیات؛

تا دایره تقسیمات را کمتر کنیم.

این سه تا کار را به طور کلی گفتیم، برای هر کدام هم نمونه آوردیم، و خودمان را بی‌نیاز دیدیم، شما را هم بی‌نیاز کردیم از این که طول و تفصیل بدهیم. طول و تفصیل را به خودتان واگذار می‌کنیم که به هر موردی که رسیدید، دیدید مقتضای رد به شکل اول است، مقتضی رد به شکل اول است، یا مقتضی ادراج در موجبات است، یا این که می‌توانید کلیه برایش بیاورید، خودتان برگردانید؛ قاعده که در اختیارتان هست.

پرسش: منطقی همه را برنمی‌گرداند، ولی خیلی جاها می‌بینید که تکثیر امثله می‌کنند؛ یعنی می‌بینید پنج شش تا مثال زده است. خب یک دانه مثال زدی کافی است دیگر، این‌همه طولانی برای چه؟

پاسخ: ایشان سعیش بر این است که کتابش را مختصر بنویسد، و هرچه هم که مورد حاجت نیست حذف کند. اما خب بعضی دیگر با این که مورد حاجت نبوده آورده‌اند، نه همه‌اش را آورده‌اند، بالاخره دو تا مثال هم بیاورند، استشمام می‌شود که اضافه آورده است؛ یکی کافی است. حالا یک وقت مو به خود ایشان نگیرید بگویید دو تا آوردی‌ها! ممکن است یک وقت اتفاق بیفتد.

پرسش: اگر قضیه‌ای که شخصی است، در علوم اسم برده می‌شود، به عنوان «کالکلیات»... در عبارت «کالکلیات»...

پاسخ: نه، «کالکلیات» است در این که «تطلب احوالها فی العلوم»؛ از این جهت «کالکلیات» است، ولی خودش هم کلی است. اعتبار فرق می‌کند. از این جهت که «تطلب فی العلوم»، «کالکلیات» است، بعد پایین که می‌آید می‌گوید خودش هم کلی است.

پرسش: خود «الشمس طالعة» در این‌جا کلی نیست.

پاسخ: «الشمس طالعة» در این‌جا کلی نیست، نه؛ چون شما با لفظ «طالعة» دارید اشاره می‌کنید به همین شمس خارجی، مثل «هذه الشمس طالعة» می‌شود، این کلی نیست؛ اگر «هذه» بیاید یا علمیت باشد.

پرسش: اگر طالعة نباشد؟

پاسخ: یک حکم کلی... یک کلی بگویید: «الشمس قابل للطلوع» مثلاً؛ این باشد بله، کلی است.

پرسش: آن وقت این‌جا الان معلوم نشد که ایشان در مقام این که بیان مهمله می‌کند، خب مهمله مربوط به سور قضیه است، نه مربوط به موضوع. چه ربطی دارد در موضوع که آیا موضوع کلی است... حالا این بحث دیگر مطرح شد که بین این که کلی منحصر در فرد باشد پس کلی است، این مربوط به مهمله است؟ آن مربوط به سور است، قضیه مهمله است؛ حالا موضوع کلی باشد، کلی نباشد، این در تعداد موضوع، کلیات نامیده می‌شود؟

پاسخ: بله، ایشان هر دو بحث را مطرح کردند. اولاً ایشان یک بحثی آورد که چرا ما مهمله را نگفتیم؟ بعد به مناسبت، وقتی رسید به این تکه که بعضیات معینه هم کلیات هستند، رفت تو اشکال بعضی‌ها، آن را رد کرد. اصلاً بعد از بحث بیرون رفتیم ما! ببینید اصلاً بحث کردیم که چرا ما از مهمله بحث نمی‌کنیم. بعد که حرفمان تمام شد، گفتیم ما مهمله را حذف کردیم، کلیات و بعضیات معینه را ذکر کردیم، بعد در این‌جا اشاره کردیم بعضیات معینه در واقع کلی هستند تا خواستیم قول دیگران را رد کنیم. اصلاً دیگر بحث مصنف تمام شد.

پرسش: در قضیه مهمله، ما به طور مطلق در مورد مهمله بحث نمی‌کنیم...

پاسخ: نمی‌کنیم، بله.

پرسش: چه معین باشد چه غیرمعین؟

پاسخ: بله، مهمله را اصلاً نباید در آن بحث بشود. حالا موضوعش کلی منحصر در فرد باشد، یا کلی منحصر در فرد نباشد.

پاسخ: نه، آن کلی منحصر در فرد مهمله نیست‌ها! کلی منحصر در فرد مهمله نیست، بعض معین است.

پرسش: نه، بعض معین است؟ این قضیه مهمله است، چون سور در آن ذکر نشده است.

پاسخ: نه، این قضیه شخصیه است، این قضیه مهمله نیست. قضیه مهمله آن است که افرادی باشد و ما به تعداد افراد اشاره نکنیم؛ این‌جا افرادی نیست، این فقط یک فرد است. این فقط یک فرد است.

پرسش: علی‌کل‌حال این در قضایای مهمله نمی‌گنجد.

پاسخ: نه، این قضیه شخصیه است در واقع. یک شخص بیشتر ندارد.

پرسش: شخصیه است، ولی چون موضوعش کلی است...

پاسخ: شخصیه است، ولی چون موضوعش کلی است، می‌توانیم به کلیات برگردانیم؛ ولی خود قضیه، قضیه شخصیه است. وقتی می‌گوید «الشمس طالعة»، قضیه شخصیه است.

پرسش: از آن لحاظ بله، کلی است.

پاسخ: از آن لحاظ بله، کلی است؛ اما مهمله دیگر نیست. کسی این قضیه را مهمله نگفته است.

پرسش: بله، در صورتی که قابل کثرت باشد.

پاسخ: نه، کثرتی داشت... اشتباه گفتم، یعنی کثرتی داشته باشد، قابل کثرت نه، یعنی کثرتی داشته باشد و نظر به افراد داشته باشد.

پرسش: اگر کلی است، اما مهمل نیست؟

پاسخ: کلی است، اما مهمل نیست. مهمل همان‌طور که ایشان گفتند، مهمل عبارت است از قضیه‌ای که شما در آن نظر به افراد داشته باشید، ولی مقدارش ذکر نشده باشد. این‌جا نمی‌توانید نظر به افراد داشته باشید، نظر به یک فرد دارید.

استاد: بخوانم:

«و لما لیس یحتاج الناظر فی کل مطلب من المطالب العلمیة الی رد السیاق» الی رد السیاق «الثانی و الثالث»

روش مصنف این است که اصطلاحات مشهور را عوض می‌کند؛ آن‌ها گفتند شکل ثانی، شکل ثالث، ایشان می‌گوید سیاق ثانی، سیاق ثالث، سیاق اول. این «ای الشکل»، تفسیر «سیاق» است. «الثانی» دنباله «سیاق» است، یعنی «الی رد السیاق الثانی و الثالث الی الاول».

خب، «چون احتیاج ندارد ناظر فی کل مطلب من المطالب العلمیة»، مطالب گاهی به صورت شکل اول بیان شده که هیچی، اصلاً احتیاج به رد نداریم. آن‌هایی که به صورت شکل ثانی یا شکل ثالث بیان شده، ممکن است بعضی‌ها بگویند ما این‌جا باید ردش کنیم، بله، باید رد کنیم؛ ولی احتیاج نبود که ما رد کنیم تا شما یاد بگیرید. ما به طور کلی رد کردیم در یک نمونه، تا شما این موارد را یاد بگیرید. «و چون ناظر فی کل مطلب من المطالب العلمیة احتیاج ندارد که شکل ثانی و ثالث را به اول رد کند، بعد ان عرف ضابطه فی موضع واحد»، بعد از این که قاعده رد را در یک موضع شناخت، دیگر لازم نیست «فی کل موضع موضع» برایش رد بشود، بلکه خودش می‌تواند «فی کل موضع موضع» رد کند.

«فکذلک لا یحتاج الی ادراج السلوب و تعمیم البعضیات فی جمیع المواضع»، ظاهراً همین‌طور است. «فکذلک لا یحتاج الی ادراج السلوب»، ادراج سلوب، ادراج سلوب در موجبات. چه‌جوری این کار را می‌کردیم؟ «ای جعل السلوب اجزاء من المحمولات»، روش ادراج را ایشان دارد توضیح می‌دهد: ما در روش ادراج این کار را می‌کردیم که سلوب را جزء محمولات قرار می‌دادیم، قضیه سالبه برمی‌گشت به موجبه معدولة المحمول.

«و تعمیم البعضیات ای جعلها محیطات»، ما بعضیات را محیطات قرار می‌دهیم؛ محیطات قبلاً گفتیم یعنی کلیات. قضایای جزئیه را کلیه قرار می‌دهیم؛ چه‌جوری کلیه قرار می‌دادیم؟ الان توضیح دادم. لازم نبود که این کارها را بکنیم «فی جمیع المواضع، بعد ان عرف الضابط» یا «عرف الضابط»، بعد از این... نه، «عرف الضابط» به ناظر برمی‌گردد؛ بعد از این که آن ناظر ضابط را «فی موضع واحد» فهمید، دیگر لازم نیست که ما این کار را «فی جمیع المواضع» بکنیم.

شارح می‌گوید: «و هو واضح»، یعنی کلام مصنف در این‌جا واضح است، احتیاج به توضیحی بیش از این ندارد.

قاعده چهارم انشاء الله برای جلسه بعد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo