84/12/17
بسم الله الرحمن الرحیم
مرور قاعده دوم در احکام جهات ثلاث و تبیین احکام حمل بر طبایع بسیطه و اجناس ذهنیه/مقاله سو، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سو، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /مرور قاعده دوم در احکام جهات ثلاث و تبیین احکام حمل بر طبایع بسیطه و اجناس ذهنیه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مرور قاعده دوم در احکام جهات ثلاث و تبیین احکام حمل بر طبایع بسیطه و اجناس ذهنیه
در قاعده دوم فرمودند که اگر کسی حکمی را بر تمام مصادیق یک طبیعت به نحو وجوب حمل کند، اگر یک مورد پیدا کردیم که این حکم بر آن مترتب نشد، این قاعدهای که او تنظیم کرده است نقض میشود. اگر گفت: «کلُّ انسانٍ کاتبٌ بالضرورة» و ما یک انسانی را پیدا کردیم که کتابت نداشت، قاعدهاش منقوض است.
همچنین اگر حکمی را از تمام افراد یک طبیعت سلب کرد، آن هم به طور ضرورت، و ما یک فرد از آن افراد طبیعت را پیدا کردیم که این حکم بر آن مترتب میشد، باز آن قاعدهای که به صورت سلب بیان شده است نقض میشود.
تنها جاهایی که قاعده نقض نمیشود، آنجایی است که محمولی را بر موضوعی حمل کرده باشد، بر افراد موضوعی حمل کرده باشد، یا از افراد موضوعی سلب کرده باشد، و جهت قضیه را هم امکان قرار داده باشد؛ بگوید: «کلُّ انسانٍ کاتبٌ بالامکان»، یا اینکه سلب کتابت کرده باشد. اگر قید «بالامکان» آورده باشد، قضیه با اثبات کتابت برای بعضی از افراد و یا سلبش از بعضی از افراد نقض نمیشود.
این مطلبی بود که در قاعده دوم گفتیم. این مطلب را به صورت دیگری هم میتوانیم بیان کنیم که زمینه میشود برای مطلب دوم. زمینه میشود برای مطلب دوم؛ که مطلب دوم را هم با این بیان به مطلب اول مرتبط میکنیم.
میگوییم که اگر در قضیهای، موضوع قضیه عبارت شدند از افرادِ یک طبیعت؛ اگر موضوع قضیه عبارت شد از افراد یک طبیعت، اگر حکم بر این افراد به طور وجوب اثبات بشود، یا به طور وجوب سلب بشود، تخلفِ یک فرد از این حکم، چه تخلف از حکم ایجابی در فرض اول، و چه تخلف از حکم سلبی در فرض دوم، مستلزم نقض قاعده است. و اما اگر این حکم به نحو امکان ثابت بشود، نه سلب حکم از بعضی از افراد و نه هم ایجاب حکم برای بعضی از افراد مضر نیست. که اینطور قاعده را بیان کردیم، یعنی مطلب را اینطور بیان کردیم که اگر موضوع عبارت شد از افراد یک طبیعت، و محمول حالا به ایجاب یا به سلب بر آن مترتب شد، اگر جهت قضیه وجوب باشد یا امتناع باشد، تخلف یک فرد مضر است؛ و اگر جهت قضیه امکان باشد، تخلف یک فرد مضر نیست. اینها توضیحاتش در جلسه گذشته گفته شد.
حالا وارد مطلب دومی میشویم که در این قاعده ذکر شده است، و با بیان دومی که برای مطلب اول بیان کردم، ارتباط مطلب دوم به مطلب اول روشن میشود. مطلب دوم را میخواهم وارد بشوم. حالا اگر ما طبیعتِ بسیطه شیئی را موضوع قضیه قرار دادیم، نه مصادیق یک طبیعت را. در مطلب اول میگفتیم اگر مصادیق یک طبیعت را ما موضوع قرار دادیم وضع چیست که توضیح دادیم. در مطلب دوم میگوییم اگر یک طبیعت بسیطهای را موضوع قضیه قرار دادیم، این را دوباره تصحیحش میکنم: اگر جنسِ یک طبیعت بسیطهای را موضوع قضیه قرار دادیم، محمول آن قضیه را میتوانیم خود آن طبیعت بسیطه به علاوه قسیمش قرار بدهیم.
توضیح بحث این است که طبیعتهایی که در خارج یافت میشوند به دو قسماند: یکی طبیعت مرکبه و یکی طبیعت بسیطه. طبیعت مرکبه همان جواهر مرکبه هستند؛ مثل مثلاً انسان، که در خارج مرکب است از ماده و صورت، و در ذهن مرکب است از جنس و فصل. اما دوم، طبیعت بسیطه است؛ دوم طبیعت بسیطه است، که طبیعت بسیطه در خارج مرکب نیست از ماده و صورت، ولی در ذهن میتواند مرکب باشد از جنس و فصل. مثل عوارض؛ مثلاً فرض کنید سواد و بیاض. سواد و بیاض طبیعت بسیطه هستند، یعنی در خارج مرکب نیستند از ماده و صورت، اما در ذهن مرکباند از جنس و فصل.
حالا در اینجور طبایع بسیطه، اگر ما موضوع را جنس این طبایع قرار دادیم، مثلاً لَون را موضوع قرار دادیم، محمول را میتوانیم خود آن طبیعت بسیطه به علاوه قسیمش قرار بدهیم؛ بگوییم: «اللونُ امّا اسودُ»، یا «امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ»، «اللون اما سواد و اما بیاض». فرض کنید طبیعت بسیطی که مورد نظر ما است سواد باشد؛ موضوع قضیهمان جنس این سواد است که اللون است، محمول قضیهمان خود طبیعت است با قسیمش: «امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ»، که محمول خود طبیعت شده است یعنی سواد، با قسیمش یعنی بیاض.
این بحث دوم است در این قاعده، که اگر طبیعت بسیطی داشتیم و آن طبیعت بسیط جنسی در ذهن ما داشت، میتوانیم آن جنس را موضوع قضیه قرار بدهیم، و در این صورت محمول قضیه را خود آن طبیعت به علاوه قسیمش قرار بدهیم. این مطلب را به صورت دیگری هم میشود بیان کرد که انشاءالله بیان میکنم. پس اصل مطلب روشن شد تا به بیان دومش برسیم.
«و الطبیعةُ البسیطةُ»[1] ، احتمالاً این «الطبیعة البسیطة» جزء متن است، باید درشت نوشته میشد. «کالسواد مثلاً»، دیگر جزء متن نیست، همینطوری خط کشیده شده است، هست.
«و الطبیعةُ البسیطةُ کالسوادِ مثلاً، اذا کانَ لها جنسٌ ذهنیٌّ کما سنذکره، یُمکِنُ علی جنسِها فی الذهنِ ان تکونَ هی او قسیماً لها».
طبیعت بسیطه مثل سواد مثلاً؛ اعراض، طبیعت بسیطه هستند. از جمله اعراض مثلاً لون است، سواد است، که حالا ایشان به عنوان مثال سواد را ذکر کرده است.
«اذا کانَ لها جنسٌ ذهنیٌّ»، اگر این طبیعت بسیطه دارای جنس ذهنی باشد؛ یعنی در ذهن ما بیاید و برایش جنسی تشکیل بشود، ما بتوانیم برایش مابه الاشتراکی که اسمش را جنس میگذاریم تعیین کنیم؛ «و هو اللون»، در این مثالی که ما انتخاب کردیم جنس ذهنی، لون است. نه جنس ذهنی در همهجا لون است، در این مثالی که ما انتخاب کردیم لون است.
طبیعت بسیطه اگر دارای جنسی باشد، «یُمکِنُ علی جنسِها فی الذهنِ ان تکونَ هی او قسیماً لها». ممکن است بر جنسش در ذهن حکم بکنیم که این جنس «هی»، یعنی خود آن طبیعت است، یا قسیم آن طبیعت است. خود طبیعت است یعنی سواد است، قسیم طبیعت است یعنی بیاض است. حکم بکنیم بر جنسش، یعنی جنس را موضوع قرار بدهیم، و حکم بکنیم که این جنس، این طبیعت است، یعنی طبیعت را محمول قرار بدهیم، «او قسیماً لها»، یعنی قسیمش را هم کنار آن محمول ذکر بکنیم؛ که محمول بشود یک قضیه منفصله مردد بین این طبیعت و قسیم این طبیعت. آن وقت عبارت اینطور میشود: «اللونُ امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ». جنسی را که برای طبیعت ذهنی است موضوع قضیه ساختیم، و محمول این قضیه را که حکم این قضیه است عبارت گرفتیم از یک قضیه منفصلهای که در آن قضیه منفصله، خود آن طبیعت و قسیمش که سواد و بیاض باشد ذکر شده است.
این بیان مطلب دوم.
مطلب دوم به صورت دیگری هم میشود بیان کرد و آن این است که: جنس همیشه به وسیله فصل متحصل میشود، و بعد از تحصل، طبیعت نوعیه را میسازد. مثلاً حیوان متحصل نیست؛ وقتی فصل «ناطق» را به او دادیم، با گرفتن فصل ناطق متحصل میشود و طبیعت نوعیهای را که انسان است میسازد. یا مثلاً فرس یا مثلاً حیوان، باز متحصل نیست؛ با گرفتن فصل «صاهل»، طبیعت نوعیه دیگری را که فرس است میسازد. پس میتوانیم ما به فصول مختلف جنسی را متحصل کنیم، و به این ترتیب و به این وسیله، طبیعتهای نوعیه مختلفه را به دست بیاوریم.
بعد از اینکه این توضیح گفته شد، مطلبی را که اکنون بیان کردیم به بیان دومی ذکر میکنیم. میگوییم که میتوانیم جنسی را موضوع قضیه قرار بدهیم، و آن جنس را متخصص کنیم به فصل یک طبیعت، و یا به فصل قسیم آن طبیعت. یعنی بگوییم: «اللونُ امّا قابضٌ للبصرِ و امّا مفرّقٌ للبصرِ». همان سواد و بیاض است؛ به جای اینکه خود طبیعت را ذکر بکنیم، مخصص این طبیعت را میآوریم؛ یعنی آن که این جنس را متحصل میکند، به تحصل سوادی یا به تحصل بیاضی.
پس میتوانیم جنسی را موضوع قضیه قرار بدهیم، و این جنس را متخصص کنیم به فصلی که طبیعتی را بسازد، یا متخصص کنیم به فصل دیگری که قسیم آن طبیعت را بسازد. توجه میکنید این عبارت همان مطلب قبل است، منتها عبارت به ظاهر عوض شده است.
بررسی قابلیت تخصص جنس به فصول مختلف در ذهن و تفاوت احکام «کلی اللون» با «کل لون»
«و لمّا کانَ المرادُ من جوازِ کونِ الجنسِ الطبیعةَ النوعیةَ او قسیمَها، جوازَ تخصّصِه بفصلِ احدِهما، قالَ.»[2]
«الطبیعةَ النوعیةَ او قسیمَها» خبر «کون» است؛ «جوازَ تخصّصِه بفصلِ احدِهما» خبر «کانَ» است. حالا عبارت را معنی کنیم: چون مراد از این عبارت که جایز است جنس، طبیعت نوعیه یا قسیم طبیعت نوعیه بشود، مراد این است که جایز است جنس متخصص بشود به فصل یکی از این دو تا؛ همین که الان گفتیم. مصنف الان گفت: جنسی را میتوانی طبیعت نوعیهای یا قسیم آن طبیعت نوعیه قرار بدهی؛ لون را میتوانی سواد یا قسیمش که بیاض است قرار بدهی، بگویی: «اللونُ امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ». مراد از اینکه جنس میتواند طبیعت نوعیه یا قسیمش بشود، مراد این است که جایز است جنس متخصص بشود به فصلِ احدِ الطبیعتین؛ یعنی به فصلِ سواد، یا به فصلِ بیاض. یعنی میتواند متخصص بشود به قابضِ بصر بودن که فصل سواد است، یا به مفرّقِ بصر بودن که فصل بیاض است.
چون مراد از اینکه جنس میتواند یکی از این دو طبیعت باشد، مراد این است که جنس میتواند به فصل یکی از این دو طبیعت متخصص بشود؛ مصنف عبارت را عوض کرد، در حالی که قبلاً گفته بود جنس میتواند طبیعت نوعیه یا قسیمش باشد، حالا میگوید: جنس میتواند متخصص بشود به فصل این طبیعت یا به فصل قسیم این طبیعت؛ که همان مطلب است، منتها با عبارت دیگر.
«قالَ: ای متخصّصاً بفصلِ احدِهما». یعنی جنس میتواند به فصلِ احدِ الطبیعتین متخصص بشود. بنابراین یعنی تقدیر کلام مصنف اینطور است: «یُمکِنُ علی جنسِها فی الذهنِ»، عبارات قبل را داشتیم: «یُمکِنُ علی جنسِها فی الذهنِ ان تکونَ هی او قسیماً لها»؛ «ان تکونَ هی او قسیماً لها» را تفسیر کرد به: «متخصّصاً بفصلِ احدِهما». حالا ما این مفسِّر را که «متخصصاً بفصل احدهما» است به جای مفسَّر، یعنی به جای «ان تکون هی او قسیما لها» میگذاریم، عبارت به این صورت درمیآید: «یُمکِنُ علی جنسِها فی الذهنِ ان یکونَ متخصّصاً بفصلِ احدِهما، کقابضیةِ البصرِ او تفریقِه». این همان عبارت است، منتها تقدیر کلام مصنف این است که: ممکن است بر جنس این طبیعت، این عمل انجام بشود که متخصص بشود به فصلِ احدهما؛ یعنی از آن حالت کلی دربیاید، به ضمیمه فصلِ احدِ الطبیعتین، که مثلاً قابضیتِ بصر است، طبیعت نوعیهای را درست کند و متخصص بشود، یا به فصلِ دیگرِ این طبیعت نوعیه، قسیمِ این طبیعت نوعیه که تفریق بصر است متخصص بشود؛ «ان یکونَ متخصّصاً بفصلِ احدِهما، کقابضیةِ البصرِ او تفریقِه». که سواد، قبض بصر میکند، و بیاض، تفریق بصر میکند؛ این دو تا فصلاند برای سواد و بیاض. و اگر بر جنس که لون است وارد بشوند، جنس را متخصص میکنند: یا به تخصص سوادی، یا به تخصص بیاضی. مطالب روشن است دیگر، فکر میکنم بیش از این تکرار کردنش باعث ملال بشود.
خب، تا اینجا مصنف قاعده کلی را ذکر کرد، مثال نزد، مثالها را شارح گفت؛ خودِ مصنف مثالی نزد. حالا مصنف میخواهد مثال بزند؛ یعنی همانهایی را که شارح لابلای عبارت مصنف به عنوان مثال آورد، حالا خود مصنف جدا به عنوان مثال ذکر میکند. پس باز هم مطلب جدیدی نداریم که بخواهم توضیح بدهم، همان مطالب قبلی است:
«کاللونیّةِ»؛ آن جنس را مثال میزند، جنس مثل لونیت. آن وقت بعد مطلب را تطبیق میکند، یعنی آن مطلب کلی را بر این مثال تطبیق میکند:
«فانّ اللونیةَ لطبیعتِها»، یعنی نظراً به طبیعتش که کلی است، ممکن است «ان تکونَ سواداً او بیاضاً». میتواند سواد باشد، یعنی این طبیعت نوعیه خاص باشد که سواد است، یا بیاض باشد، یعنی قسیم آن طبیعت نوعیه باشد. چون قبلاً این «ان تکون سواداً او بیاضاً» را تفسیر کرد به «متخصصاً بفصل احدهما»، دوباره در ضمن مثال، آن تفسیر را میآورد: «ای لا مانعَ لها»، یعنی للونیةِ «فی الذهنِ»، از اینکه متخصص بشود «باحدِهما»، یعنی به سواد بودن یا بیاض بودن متخصص بشود؛ یعنی فصلِ احدهما را بگیرد، فصل قابضیت را بگیرد تا سواد بشود، یا فصل مفرّقیت را بگیرد تا بیاض بشود.
قید آوردیم: «ای لا مانعَ لها فی الذهنِ»؛ در ذهن میتواند متخصص بشود به احدهما. این قیدِ «فی الذهن» قید احترازی است، و از اعیان و خارج احتراز میکند. معلوم میشود که در خارج نمیشود این کار را کرد؛ و همینطور هم هست. در خارج نمیشود لونِ کلیای را یافت، و بعد او را به وسیله فصل سواد یا فصل بیاض متخصص کرد؛ بلکه از اول چیزی که در خارج حاصل میشود، متخصص هست. نمیشود او را کلیاً در خارج یافت بعد با وارد کردنِ فصل او را متخصص کرد. در ذهن ما میتوانیم لونیت را به صورت کلی تعقل بکنیم، تصور بکنیم، بعداً فصل سواد و بیاض را بر آن وارد کنیم و بعد یک طبیعت نوعیهای که همان فصل متخصصشده است به دست بیاوریم؛ اما در خارج نمیتوانیم این کار را بکنیم. چون در خارج ما جنسی نداریم، در خارج کلیای نداریم که بتوانیم با فصل متخصصش کنیم. از اول آنچه که در خارج هست با فصل متخصص شده است.
«و فی الاعیانِ لا یُتَصَوَّرُ»؛ یعنی این عملی که در ذهن انجام دادیم، که تخصص جنس به وسیله فصل یک طبیعت و فصل قسیم آن طبیعت بود، این عمل در اعیان تصور نمیشود؛ در خارج نمیتوانیم این کار را انجام بدهیم.
«اذ لا لونیةَ مستقلةً فی الاعیانِ فیمکنَ لحوقُ خصوصِ بیاضیةٍ او سوادیةٍ بها».
«فیمکنَ» یعنی «حتی یمکن»، لذا منصوب خوانده میشود. زیرا ما لونیت مستقلی در خارج نداریم تا ممکن باشد که خصوص بیاضیت یا سوادیت را به او ملحق کنیم، و با الحاق بیاضیت، نوعی از این لونیت را، و با الحاق سوادیت نوع دیگر را به دست بیاوریم؛ این ممکن نیست، «کما سنذکره».
شارح میگوید: «و هو ظاهرٌ»؛ یعنی این عبارت دیگر احتیاج به توضیح ندارد، واضح است، احتیاج به بیان ندارد.
«و علی هذا فَیُمکِنُ علی کلیِّ اللونِ ما لا یُمکِنُ علی کلِّ لونٍ».
کلیِ لون همیشه در ذهن است، اما کلُّ لونٍ، یعنی اشخاصِ لون در خارج است. میفرماید: ما بر کلی لون میتوانیم حکمی را مترتب کنیم، که بر کل لون نمیتوانیم آن حکم را مترتب کنیم. حکم همینی است که الان بیان کردیم: یعنی اینکه شیئی را به علاوه قسیمش، این را حکم قرار بدهیم. این را بر کلی لون میتوانیم حکم قرار بدهیم؛ بگوییم: «اللونُ امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ». این را بر کلی لون میتوانیم مترتب کنیم، ولی بر کل لون نمیتوانیم مترتب کنیم. نمیتوانیم بگوییم این لون خارجی یا سواد است یا بیاض است؛ این فقط سواد است.
پس بر سواد که فردِ لون است، و در خارج است، و مصداقی برای «کل لون» است، نمیتوانیم این حکم را مترتب کنیم، بگوییم: «کلُّ لونٍ فی الخارج امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ»؛ کل لون فی الخارج یعنی هر فردی از افراد لون، هر فرد را نمیتوانیم بگوییم «امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ»، هر فردی یا فقط سواد است، یا فقط بیاض است؛ هر فرد نمیتواند این حکم مردد را داشته باشد، اما لون که کلی است میتواند این حکم مردد را داشته باشد.
پس بر کلی لون این حکم مترتب میشود، اما بر کل لون مترتب نمیشود. حکم مردد را میتوانیم بر کلی لون مترتب کنیم، اما بر کل لون نمیتوانیم مترتب کنیم.
پس میتوانیم حکم کنیم حکم تردیدی بر کلی، و نمیتوانیم این حکم تردیدی را بر کل، یعنی بر افراد مترتب کنیم. چرا؟
چون کلی، جنس است؛ میتواند با فصول مختلف متخصص بشود. پس ما میتوانیم طبیعتهای مختلف را بر جنس وارد کنیم؛ چون جنس قابلیت اینکه به صورت طبیعتهای مختلف دربیاید دارد. میتوانیم بگوییم: لون یا سواد است یا بیاض است؛ چون لون قابل است که سواد بشود، قابل است که بیاض بشود. پس جنس قابل است که به انواع مختلف متخصص بشود، یا به تعبیر دیگر فصول مختلف را قبول کند.
اما آن که در خارج است جنس نیست، نوع است، فردی از نوع است، در واقع نوع است؛ آن فصل خودش را گرفته است، دیگر نمیتواند متخصص بشود به احد الفصلین؛ فقط به همان فصلی که دارد متخصص است. جنس میتواند متخصص بشود به فصول مختلفه، اما نوع نمیتواند متخصص بشود به فصول مختلفه؛ متخصص است به همان فصلی که خودش دارد، فصلی که قسیمش است اصلاً قبول نمیکند.
بنابراین بر آنچه که در ذهن هست، یعنی جنس، میتوانیم این دو طبیعت را مترتب کنیم، ولی بر آنچه در خارج است، یعنی افراد، نمیتوانیم اینچنین حکمی را داشته باشیم؛ بگوییم هر فردی یا سواد است یا بیاض است. هر فردی فقط یا سواد تنها است، یا بیاض تنها است.
پس بین کلی لون و کل لون تفاوت هست: کلی لون در ذهن است و جنس است، کل لون در خارج است و نوع است. بر کلی لون میتوانیم حکم تردیدی را بار کنیم، اما بر کل لون نمیتوانیم این حکم تردیدی را بار کنیم.
«و علی هذا، فَیُمکِنُ علی کلیِّ اللونِ ما لا یُمکِنُ علی کلِّ لونٍ». بر کلی لون میتوانیم حکمی را مترتب کنیم، که نمیتوانیم آن حکم را بر کل لون مترتب کنیم. ممکن است بر کلی لون «ما»، یعنی حکمی که «لا یمکن علی کل لون»، یعنی بر کل لون ممتنع است.
حکم تردیدی، یعنی حکمی که اینجا حکم تردیدی است؛ حکم تردیدی را که بر کلی لون میتوانیم مترتب کنیم، بر کل لون مترتب نمیتوانیم بکنیم. چرا؟
«لامکانِ تخصّصِ الجنسِ بفصولِ انواعِه علی سبیلِ البدلِ». این بیان برای «یُمکِنُ علی کلیِّ اللونِ» است.
«و امتناعِ تخصّصِ شیءٍ من انواعِه بغیرِ فصلِه». این بیان برای «ما لا یُمکِنُ علی کلِّ لونٍ» است.
کلی لون جنس است؛ ممکن است شما تخصص بدهید جنس را که کلی لون است به فصول انواعش علی سبیل البدل، بگویید یا این است یا این است؛ در مورد کلی لون این حکم را میتوانید داشته باشید. ولی ممتنع است که یکی از انواع را که در خارج فردش موجود است به غیر فصلِ همان نوع تخصص بدهید. هر نوعی به فصل خودش متخصص میشود، به فصلِ قسیمش دیگر متخصص نمیشود. پس فصلِ خودش را میشود برایش مترتب کرد، فصل قسیمش را نمیشود کنارش گذاشت. نمیشود گفت این سواد یا سواد است یا بیاض؛ این سواد فقط سواد است، فقط قابض است، دیگر مفرّق نیست.
خب، این مطلب تمام شد.
تبیین تمایز جنس و نوع در قابلیت حمل تردیدی بر کلی و کل و تحلیل کیفیت تخصص هر یک
حالا میخواهند یک فرقی بین نوع و جنس بگذارند. این فرق بین کلی و کل بود، حالا یک فرق دیگر میخواهند بین نوع و جنس بگذارند.
در جنس گفتند بر کلیاش میتوانیم حکم تردیدی مترتب کنیم، بر کلّش نمیتوانیم. در نوع میخواهد ثابت کند که بر کلیاش هم میتوانیم، بر کلّش هم میتوانیم؛ بر هر دو میتوانیم حکم تردیدی مترتب کنیم. ولی توجه بکنید چهطوری بحث می کند.
میگوید که جنس اگر بخواهد متخصص بشود به فصول متخصص میشود، نوع اگر بخواهد متخصص بشود به عوارض متخصص میشود. جنس اگر یک فصلی را گرفت... جنس اگر یک فصلی را گرفت، با داشتن آن فصل، فصل دیگر را نمیتواند... این تکهاش را اشتباه گفتم: جنس اگر یک فصلی را گرفت، علی سبیل البدل میتواند فصل دیگری را هم بگیرد. نوع هم اگر یک عارضی را گرفت، علی سبیل البدل میتواند عارض دیگر را بگیرد؛ تا اینجا بینشان اشتراک است.
دو تا مابه الاشتراک تا حالا گفتیم: یکی اینکه جنس متخصص میشود به فصول، نوع متخصص میشود به عوارض؛ همانطوری که آن قابل متخصصشدن است، این هم قابل متخصصشدن است؛ این یک مابه الاشتراک. مابه الاشتراک دیگر این است که اگر جنس به وسیله یک فصل متخصص شد، علی سبیل البدل میتواند فصل دیگری را بگیرد؛ علی سبیل البدل یعنی نه اینکه آن فصل باشد و این دومی بیاید، بلکه آن اولی را بردارید، بدلش این دومی را بگذارید؛ علی سبیل البدل یعنی نه با هم، بلکه یکی پس از دیگری. در مورد نوع هم اینچنین است؛ میتوانید یک عارضی را بردارید، علی سبیل البدل عارض دیگر را به جایش بگذارید.
تا اینجا بینشان اشتراک بود؛ ولی یک مباینت بینشان هست، و آن این است که: کلُّ شخصٍ من اشخاصِ النوع، میتواند به غیر آنچه که متخصص شده است نیز متخصص بشود. یعنی در مورد فرد انسانی که فردی از نوع است، و اکنون با قدِ بلند متخصص شده است، این احتمال هست که با قد کوتاه متخصص بشود و هیچ فرقی هم نکند. اما جنس، اگر به وسیله فصلی متخصص شد، اگر بخواهید فصلش را عوض کنید، عوض میشود؛ یعنی اصلاً ذات عوض میشود.
اگر مثلاً فرض کنید که جنس حیوان، یا همین جنسی که مثال خودشان است: جنس لون، به وسیله قابض للبصر متخصص شد و سواد را درست کرد، دیگر نمیتواند قبول کند، بعد از آن دیگر نمیتواند قبول کند مفرّق للبصر را، یعنی بیاض را. بعد از اینکه سواد شد، دیگر بیاض را نمیتواند قبول کند. در حالی که انسان، مثلاً فرض کنید آن فردِ انسان، فردِ طبیعت نوعیه، که چاقی را قبول کرده است، میتواند لاغری را هم قبول کند.
پس به تعبیر بهتر: بر کلیِ لون میتوانید حکم کنید به اینکه یا سواد است یا بیاض، بر کل لون در خارج نمیتوانید حکم کنید که یا سواد است یا بیاض؛ این در مورد جنس. میآیم سراغ انسان مثلاً، که طبیعت نوعیه است: بر فردی از افراد انسان که زید است، بر طبیعت انسان که کلی است میتوانید حکم کنید که یا چاق است یا لاغر، یا بلند است یا کوتاه، یا سفید است یا سیاه. اما بر فردش هم میتوانید حکم کنید که همین انسان سفید میتواند سیاه هم باشد؛ همین انسان سفید میتواند سیاه هم بشود.
در خارج، رنگ سیاه دیگر سفید نمیشد؛ اما در خارج، انسان سفید میتواند سیاه بشود. البته حالا یک مانع خارجی داریم، نمیتواند، آن حرف دیگری است؛ خود ایشان هم اشاره میکند: آن شخصی که سیاهپوست است نمیتواند سفیدپوست بشود، سفیدپوست هم نمیتواند سیاهپوست بشود؛ این نه به خاطر این است که ذاتش قابل نباشد، این یک مانع خارجی دارد. ما با قطع نظر از آن مانع خارجی میگوییم این سیاهپوست میتواند سفیدپوست باشد، در حالی که همین انسانی است که در خارج است، هیچ فرقی نمیکند. برخلاف سواد، که اگر بخواهد بیاض بشود، دیگر آن سواد نیست، یک چیز دیگر است. این انسان خارجی که سیاهپوست است، میتواند سفیدپوست بشود بدون اینکه ذاتش عوض بشود؛ ولی سواد اینطور نیست، سواد اگر بیاض شد ذاتش عوض میشود.
پس کلُّ لونٍ در خارج نمیتواند قسیم خودش را قبول کند، و الا ذاتش را از دست میدهد؛ ولی کلُّ فردٍ از طبیعت نوعیه در خارج، میتواند آن عارضش را عوض کند، بدون اینکه ذاتش عوض بشود. بگوییم در نوع هم مطلب را بگوییم، بین این دو تا مقایسه کنیم ببینیم فرق کجا است. این مقایسه روشن بشود، مطلب هم روشن میشود.
میفرماید که: طبیعت جنسیه را اگر موضوع قرار دادید، یعنی کلی لون را به تعبیر ایشان اگر موضوع قرار دادید، میتوانید بر آن، طبیعت نوعیه را و قسیمش را مترتب کنید؛ یعنی حکم تردیدی برایش بکنید: «اللونُ امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ». این حکم تردیدی را بر کلی لون که جنس است میتوانید مترتب کنید، بر جنس؛ ولی بر افرادی از این جنس که در خارج هستند، مثلاً سواد و بیاض، نمیتوانید حکم تردیدی بار کنید؛ پس بگویید این سوادِ خارجی یا سواد است یا بیاض است، این غلط است، بلکه این سوادِ خارجی فقط سواد است؛ اگر بیاض شد باطل میشود.
میآیم سراغ طبیعت نوعیه؛ این در طبیعت جنسیه بود، حالا طبیعت نوعیه: انسان، یعنی طبیعت انسان، میتواند سفید باشد، میتواند سیاه باشد؛ حکم درستی است. این فرد انسان، آمدیم سرِ کل، کلی را گذاشتیم کنار، کلیِ انسان میتواند سفید باشد، میتواند سیاه باشد؛ کلِ انسان چه؟ افراد خارجی: این هم میتواند سفید باشد، میتواند سیاه باشد. سفید باشد، انسان است؛ سیاه هم باشد، انسان است. اگر سفید، سیاه نمیشود، سیاه، سفید نمیشود، به خاطر مانع خارجی است؛ نه اینکه این ذات قابل نیست، ذات سیاهپوست قابل نیست سفیدپوست بشود؛ اینطور نیست، ذاتاً مانعی نیست، مانعِ خارجی است.
پس دیدید که در آنجایی که جنس مطرح بود، بر کلیِ جنس گفتیم میتواند کذا باشد و کذا، اما بر کل که فرد موجود از این جنس در خارج است گفتیم نمیتواند کذا باشد و کذا، بلکه فقط یکیاش هست. اما در نوع که رسیدیم، گفتیم طبیعت نوع میتواند چنین باشد و چنان، فرد نوع هم که در خارج است گفتیم باز هم میتواند چنین باشد و چنان.
پس فرق بین جنس و نوع چه شد؟ در جنس، بر کلی میتوانیم حکم بکنیم، و بر کل نمیتوانیم حکم بکنیم؛ اما در نوع، بر طبیعت که همان کلی است میتوانیم حکم بکنیم، بر فردش هم میتوانیم همان حکم را بکنیم، بر کلّش هم میتوانیم همان حکم را داشته باشیم.
پس اشتراکی که بین جنس و نوع هست این است که هر دو میتوانند متخصص بشوند؛ هر دو میتوانند متخصص بشوند به خصوصیاتی: مثلاً جنس به خصوصیات فصل، نوع به خصوصیات عوارض. و بر کلیِ هر دو میتوانیم حکم تردیدی را مترتب کنیم: لون یا سواد است یا بیاض، انسان یا اَبیَض است یا اَسوَد؛ تا اینجا بینشان اشتراک است.
میآیم سرِ کلُّ واحد، یعنی جنسی که آمده در خارج تحقق پیدا کرده است، منتها در ضمن فرد؛ نوعی که آمده در خارج تحقق پیدا کرده است، منتها در ضمن فرد؛ در اینها چه؟ در جنس نمیتوانیم حکم تردیدی بار کنیم، در نوع میتوانیم حکم تردیدی بار کنیم. در جنس نمیتوانیم بگوییم «السوادُ امّا سوادٌ و امّا بیاضٌ»؛ ولی در نوع میتوانیم بگوییم «الانسانُ امّا اسودُ و امّا ابیضُ»، نه انسانِ کلی، همین انسان خارجی. همین انسان خارجی را میتوانیم بگوییم «امّا اسودُ و امّا ابیضُ». یعنی میتوانست... حالا با «امّا» نگوییم، به تعبیر خودِ ایشان بهتر است: «یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ و یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ»، این را میتوانیم بگوییم.
کلیِ انسان: «یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ، یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ». فرد انسان هم: «یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ، یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ». اگر «لا یمکن»، به خاطر مانع خارجی است.
برای توضیح بحث، بهتر است که به جای آن «امّا»ها همین تعبیر اخیر بنده را بگذارید، که «یُمکِنُ ان یکونَ کذا و یُمکِنُ ان یکونَ کذا»؛ به جای «امّا»ها، عبارتها راحتتر بیان میشود. انشاءالله که مطلب روشن شده است.
قرائت متن در وجوه اشتراک و افتراق جنس و نوع در تخصص به فصول و عوارض
«و النوعُ و ان شارَکَ الجنسَ فی امکانِ تخصّصِه بکلِّ ما یَتخصّصُ به اشخاصُه».
نوع مشارک است با جنس، در چه چیز؟ در اینکه همانطور که جنس را میشد به وسیله فصول و مخصصِ انواع تخصص داد، همچنین نوع را هم میشود به وسیله عوارض و مخصصِ اشخاص تخصص داد.
«فی امکان تخصصه بکل ما یتخصص به اشخاصه». در جنس میگفتیم: «یُمکِنُ تخصّصُه بکلِّ ما یَتخصّصُ به انواعُه»؛ در نوع میگوییم: «یُمکِنُ تخصّصُه بکلِّ ما یَتخصّصُ به اشخاصُه». مخصص در جنس فصول بودند، در نوع عوارضاند. ما میتوانستیم به وسیله فصولی که مخصصِ انواعاند جنس را تخصص بدهیم؛ همچنین میتوانیم به وسیله عوارضی که مخصصِ اشخاصاند نوع را تخصص بدهیم.
ممکن است تخصص دادنِ این نوع به هر چیزی که به وسیله آن چیز اشخاصِ نوع متخصص میشوند، یعنی به وسیله عوارض؛ همانطوری که در جنس میتوانستیم این کار را بکنیم، یعنی به وسیله مخصصهای فصلیه جنس را تخصص بدهیم.
«لکن باینَهُ»؛ از این جهت مشارک بود با جنس، اما «لکن باینَهُ»، یعنی با جنس مباینت دارد و جدا میشود از جنس:
«فی امکانِ تخصّصِ کلِّ شخصٍ من اشخاصِه بغیرِ ما تشخَّصَ به».
«کل شخص من اشخاص» نوع را به غیر آن عارضی که «تشخّص به» نیز میتوان تشخص داد؛ در حالی که «کل نوعٍ» از انواع جنس را به وسیله غیر فصلی که متخصص شده بود نمیشود تخصص داد.
«اعنی بسائرِ ما تشخَّصَ به غیرُه»، یعنی به بقیه عوارضی که فردهای دیگر غیر از این فرد دارند. «غیره» یعنی غیر از این شخص. «بسائر ما تشخص به غیره»، به سایر آن عوارضی که به وسیله آن عوارض، غیرِ این شخص متشخص شدهاند، میتوانیم این شخص را هم متشخص کنیم. این شخص به عارضِ مثلاً بلندقدی یا سفیدی متشخص شده است، دیگری به سیاهی؛ ما میتوانیم آن سیاهی را که مشخص دیگری است به این بدهیم، بدون اینکه این ذاتش عوض بشود.
«اللّهمّ الا لمانعٍ خارجیٍّ»، مگر اینکه مانع خارجی پیش بیاید، که در مثال ابیض و اسود این مانع خارجی هست؛ یعنی انسانی که ابیض است اسود نمیشود، انسانی که اسود است ابیض نمیشود، آن به خاطر مانع خارجی است، نه به خاطر اینکه ذاتش قابل نباشد.
«و الیه»، به همین مباینتی که ما ذکر کردیم... یا به مشارکت و مباینت با هم اشاره کرده است، هر دو را گفته است:
«و الطبیعةُ النوعیةُ»؛ این جمله اشاره کرده است به مشارکت و مباینت.
«و الطبیعةُ النوعیةُ کالانسانیةِ، یُمکِنُ علی نوعِها سائرُ ما یَتخصّصُ به اشخاصُها».
این مابه الاشتراک است. در جنس هم این وضع ممکن بود، در جنس هم ممکن بود، اکنون در طبیعت نوعیه هم ممکن است. در جنس گفتیم: «یُمکِنُ علی الجنسِ سائرُ ما یَتخصّصُ به انواعُها»؛ اینجا میگوییم: «یُمکِنُ علی النوعِ سائرُ ما یَتخصّصُ به اشخاصُها». بر جنس میتوانستیم بگوییم «یُمکِنُ ان یکونَ قابضاً للبصرِ و مفرّقاً للبصرِ»؛ اینجا هم میتوانیم بگوییم «یُمکِنُ ان یکونَ» این انسان، «ابیضَ یا اسودَ».
پرسش: سائر در اینجا به معنای بقیه نیست؟
پاسخ: نه، «سائر» در اینجا به معنای بقیه است، چون یکی را خودش گرفته است؛ یکی را شخص گرفته است، میگوید «بسائر ما تشخص به غیره»، به بقیهای که مشخصِ غیر است هم میتوانیم این را...
پرسش: بله، «کل شخص من اشخاصه...»
پاسخ: «کلُّ شخصٍ من اشخاصِه» که تخصصی دارد و یکی از مشخصات را گرفته است، میتواند به بقیه مشخصات هم متشخص بشود؛ چون «کل شخصٍ» گفته است، بله اگر «نوع» میفرمود، فرمایش شما بود. نفرموده است هر نوعی میتواند «بسائر ما تشخص»، مشخص بشود؛ یعنی به جمیع ما تشخص. اینجا چون یک شخص را فرض کرده است، که این شخص یکی از مشخصات را دارد، میگوید به سائر مشخصات هم میتواند متشخص بشود، «سائر» در اینجا به معنای بقیه است.
پرسش: «و الطبیعة النوعیة کالانسانیة...»
پاسخ: آها، این «سائرِ» این خط را میفرمایید؟ من خیال کردم «سائرِ» آنجا را میفرمایید. «و الطبیعةُ النوعیةُ کالانسانیةِ یُمکِنُ علی نوعِها سائرُ ما یَتخصّصُ به اشخاصُها»، این «سائر» به معنای «جمیع» است، بله. آن سائرِ قبلی به معنای بقیه است، این سائر به معنای جمیع است.
طبیعت نوعیه مثل انسانیت، ممکن است بر نوعش تمام آنچه که به وسیله آن چیز اشخاصش تخصص پیدا میکنند، یعنی تمام عوارض. تمام عوارض را میتوانید بر طبیعت نوعیه به صورت تردید حمل کنید: «یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ، یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ، یُمکِنُ ان یکونَ» مثلاً بلند، «یُمکِنُ ان یکونَ» کوتاه، و هکذا.
«من المشخّصات»، آن «من المشخصات» بیانِ «ما یتخصّصُ» است؛ یعنی تمام مشخصاتی را که میتوانند اشخاص را مشخص کنند، میتوانند برای این نوع اشخاص درست کنند، تمام آنها را میتوانید بر طبیعت نوعیه حمل کنید. مشخصات مثل مقادیر؛ یکی مثلاً بزرگ است، کوچک است؛ اشکال، یکی دایره است، یکی مثلاً فرض کنید مربع است؛ الوان، یکی ابیض است، یکی اسود است؛ و غیرها، دیگر بالاخره عوارض فراواناند، عوارض هر چیزی مناسب خودش. مثلاً همانکه عرض کردم، این اشکال هندسی، خب شکلشان فرق میکند؛ انسانها قدّشان، رنگشان، چاقی و لاغریشان، اینها فرق میکند.
تا اینجا آن حکمی را که طبیعت نوعیه با طبیعت جنسیه در آن مشترک بودند ذکر کرد؛ یعنی مابه الاشتراک این دو طبیعت را گفت. حالا از «و یُمکِنُ» میخواهد مابه الامتیاز را بگوید:
«و یُمکِنُ سائرُ ما یَتخصّصُ به اشخاصُها علی کلِّ واحدٍ ایضاً بخلافِ الجنسِ».
یعنی در طبیعت نوعیه میتوانید بر «کل واحد» هم، یعنی بر کل شخص خارجی هم، این حکم مردد را حمل کنید. بگویید این زید، نه طبیعت انسان، این زیدِ خارجی: «یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ و یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ»؛ همین زید خارجی میتواند ابیض باشد، میتواند اسود باشد. همین حکمِ امکانی را که بر طبیعت نوعیه بار میکردید، بر شخص هم که «کل واحد» است میتوانید بار کنید. ولی در جنس این کار را نمیتوانستید بکنید؛ در جنس به مجردی که نوع میشد و میآمد در خارج، بر این فرد خارجی که سواد است نمیتوانستید بگویید «یُمکِنُ ان یکونَ سواداً و یُمکِنُ ان یکونَ بیاضاً»؛ این فقط سواد است، اگر بیاض بشود دیگر اصلاً از بین رفته است.
«و یُمکِنُ سائرُ ما یَتخصّصُ به اشخاصُها علی کلِّ واحدٍ ایضاً»، یعنی بر هر شخصی از اشخاص این نوع هم میتوانید جمیعِ «ما یتخصص به اشخاصها» را حمل کنید.
«کالسوادِ و البیاضِ و الطولِ و القصرِ الی غیرِ ذلک من الاعراضِ»، این «کالسواد...» بیان برای «ما یتخصص به اشخاصها» است؛ مثل سواد و بیاض، طول و قصر، «الی غیرِ ذلک من الاعراض» که اینها همه مخصصات طبیعت نوعیهاند. اینها را همانطور که بر کلیِ نوع میتوانید بار کنید، بر کلِّ افراد نوع هم میتوانید بار کنید؛ اما مخصصات جنس را که فصول بودند، بر کلی جنس میتوانستید مترتب کنید، بر افراد جنس که آن انواعاند نمیتوانستید مترتب کنید.
پاسخ به اشکال امتناع عوارض بر اشخاص به سبب موانع خارجیه و تحلیل بقای ذات در تبدل اعراض
خب، ما میبینیم که در بعضی موارد، شخصی را که مندرج تحت نوع است ملاحظه میکنیم، نمیتوانیم بر آن، سائر یعنی جمیع مشخصات را حمل کنیم؛ فقط یک مشخص حمل میشود. میگوییم این زید یا ابیض است یا اسود است، نه «یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ و یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ»؛ اگر ابیض است دیگر «لا یُمکِنُ ان یکونَ اسودَ»، اگر هم اسود است «لا یُمکِنُ ان یکونَ ابیضَ». ایشان میفرماید اینجاها مانع خارجی در کار است؛ همان است که اشاره کردیم. اینجاها مانع خارجی در کار است. اگر مانع خارجی نباشد، حتماً شما بر فرد میتوانید تمام مشخصات را حمل کنید؛ یعنی بگویید این فرد میتواند اینچنین مشخصی داشته باشد، و میتواند آن مشخص دیگر را داشته باشد. همانطور که در نوعش میتوانید این حرف را بزنید، در فرد هم میتوانید بزنید.
«و انِ امتَنَعَ بعضُ الاعراضِ علی بعضِ الاشخاصِ، کالبیاضِ علی الزَّنجیِّ، و السوادِ علی الرومیِّ». مثل اینکه بر کسی که اهل زنگبار است و سیاهپوست است نمیتوانیم بیاض را حمل کنیم، یا کسی که اهل روم است و سفیدپوست است نمیتوانیم سواد را حمل کنیم. اگر امتناع حمل بر بعض اشخاص هست:
«فانّما یکونُ لامرٍ من خارجٍ»؛ این به خاطر این امر خارجی است، مانع خارجی دارد؛ «لاستحالةِ ان یکونَ لهُ»، این مربوط به ذات نیست، زیرا محال است که این امتناع به خاطر ذات باشد؛ و الا اگر امتناع به خاطر ذات بود، اطراد پیدا میکرد، در همه افراد میآمد. اگر امتناع بیاض در زنجی به خاطر ذات زنجی میبود، اصلاً بیاض در هیچ فرد انسان نباید پیدا میشد؛ چون ذات زنجی با ذات رومی یکی است، ذات مشترک است. اگر ذات اقتضای امتناع داشت، در همهجا اقتضای امتناع داشت، معنی نداشت که در رومی سفید بشود. همانطور که در زنجی امتناع حاصل میشد، در رومی هم امتناع حاصل میشد. پس محال است که این امتناع به خاطر ذات این فرد باشد. و الا چون ذات مطرد و مشترک بین تمام افراد است، این اقتضا مشترک میشد بین تمام افراد، آن وقت هیچ فردی رنگ دیگر پیدا نمیکرد؛ در حالی که اینچنین نیست. پس معلوم میشود که این اختلاف به خاطر مانع خارجی است، نه به خاطر اقتضای ذات.
پرسش: وقتی که بیاض یا سواد از بین میرود، آیا به این معنا است که این جزئیت... دیگری میآید؟ یعنی این جزئیتش نسبت به جنس هست که... اگر منظورتان این باشد که جزئیتش نسبت به جنس از بین برود مسلماً همین است... اگر منظورتان این باشد که از این جزئیت به یک جزئیت دیگر بیاید، این هم در افراد انواع همین اتفاق میافتد؛ یعنی در فرد نوع هم وقتی مثلاً قد رفت، لاغر شد و قدش کوتاه شد، این جزئیتش نسبت به فرد انسان از بین نمیرود، آن که از بین میرود این جزئی میرود، یک جزئی دیگر میآید...
پاسخ: نه، بحث در جزئی...
پرسش: مثل افراد حیوان...
پاسخ: بله، فرمایش خوبی است، ولی بحث ما در این نیست؛ بحث ما در این است که این طبیعتی که اکنون در خارج آمده است، این طبیعت از بین میرود. طبیعت سواد با آمدن بیاض از بین میرود، ولی طبیعت انسان با عوض شدن رنگش از بین نمیرود. بحث در جزئیت نیست، آن فرمایش شما درست است. اگر ما بگوییم که با رفتن سواد، جزئیت این رنگ برای لون از بین نمیرود؛ همچنین با رفتن سوادِ انسان، جزئیت این انسان برای کل انسان از بین نمیرود؛ این دو تا مشترکاند. و همچنین با بیاض شدنِ سواد، خودِ این سواد از بین میرود؛ با سفید شدنِ این انسان سیاه، خود این انسان از بین نمیرود، این انسان هست، منتها رنگش عوض شده است. اینها را با هم مقایسه میکنیم. این طبیعتی که اکنون در خارج آمده است، کل فرد، این فردی که اکنون در خارج آمده است، آیا طبیعتش با عوض شدنِ آن خصوصیت از بین میرود یا نه؟ در سواد از بین میرود، در انسان از بین نمیرود. فقط بحث در طبیعت است، در جزئیت نیست. بله، جزئیت همانطوری است که میفرمایید؛ جزئیت در هر دو مثل هم است، یعنی هر چه در نوع نسبت به جنس گفتیم، در شخص نسبت به نوع میگوییم، هیچ تفاوتی نیست.
اما آن که اکنون در خارج آمده است، این فردی که در خارج آمده است، این دو طبیعت را در خارج همراه دارد: هم طبیعت جنسی را همراه خود دارد، هم طبیعت نوعی را همراه خود دارد. با عوض کردن فصل، طبیعتِ این موجودی که در خارج است از بین میرود، یعنی دیگر این نیست، یک چیز دیگر است؛ طبیعت این که در خارج است از بین میرود. و اما با عوض کردن رنگِ یک انسان، طبیعت این انسان از بین نمیرود، بلکه رنگش عوض شده است. این را فقط ایشان میخواهد بگوید. این را من اول از خارج بیان کردم، خب اشکال ایشان باعث شد که بیان بشود؛ که وقتی سواد در خارج هست، این یک طبیعتی است در خارج؛ اگر این سواد را بیاضش کردیم، طبیعتش از بین میرود، نه یک عارضش از بین رفته است، بلکه ذاتش از بین رفته است، میشود بیاض، و بیاض اصلاً چیز دیگری است غیر از سواد. اما انسانِ اسود را اگر انسانِ ابیض کردیم، طبیعت انسانی از بین نمیرود.
پرسش: یعنی در حقیقت، یک فردی که یک تشخص پیدا کرده، با تغییر تشخصش، چون ذات او راه دارد، ذات از بین خواهد رفت. در مورد جنس هم همین است؛ اما در مورد عوارض چون در ذات راه ندارد، بنابراین ذات از بین نمیرود.
پاسخ: بله، حرف ایشان تمامش این است: آن مخصصاتی که در ذات نقش دارند یعنی فصول، اگر عوض بشوند، ذات را عوض میکنند. مخصصاتی که در ذات نقش ندارند، مثل عوارض، اگر عوض بشوند، ذات را عوض نمیکنند. خب، ایشان خواسته است مطلب را به بیان دیگری بیان کند که قوم نگفته باشند؛ چون کتاب، کتاب جدیدی است و مطالب هم مطالب جدیدی است، باید به صورت دیگر بیان بشود. خب، البته یک مقداری هم مشکلتر شده است؛ نه مشکلتر شده است یعنی واقعاً مشکلتر شده است، چون کمتر با این بیان مأنوس بودیم. حالا بعد از این اگر این بیان را بشنویم دیگر میبینیم نه، مشکل نیست، چون مأنوس شدیم. آن بیانهای قبلی را هم چون قبلاً شنیده بودیم و در ذهنمان حل کرده بودیم، حالا برایمان آسان شده است؛ این هم حالا بشنویم، یک بار حلش کنیم آسان میشود. پس این بیان ایشان سنگینتر از بیان دیگران نیست، منتها تفاوت دارد.
پرسش: استاد، به نظر میرسد که ما اگر بگوییم یک فرد طبیعی در خارج که وجود پیدا کرده است، در حقیقت همان هنگام که زید به وجود آمده است، دو تا انسان در خارج به وجود آمده است، یعنی دو تا طبیعت به وجود آمده است؛ بنابراین در آن هنگام که مشخص شد زید، مشخص شد یعنی همان طبیعت هم مشخص شد به تشخص زید. به این ترتیب هر تشخصی اگر فردا از بین برود، پس آن طبیعت هم دیگر نیست، طبیعت قبلی نیست.
پاسخ: اگر فرد عوض بشود، بله؛ ولی فرد عوض نمیشود، یعنی زید در واقع زید است، نه...
پرسش: زید چرا زید است؟
پاسخ: چرا! فرض کنید که میشود شخصی را با دوا سیاه کرد مثلاً. این زیدی را که تا حالا ما با او رفیق بودیم، سفید بود، دوا به او خوراندیم و سیاهش کردیم؛ این باز زید است، دیگر رفاقتمان با او قطع نشده است، یا نه، یکی دیگر شده است؟ یک آدم غریبه شده است؟ مسلماً همان زید است، دوباره میرویم خانهاش سراغش میرویم، این باز دوباره با همان همسرش زندگی میکند، با همان بچههایش زندگی میکند، عوض نشده است که. طبیعت انسانیاش عوض نشده است، رنگش فقط عوض شده است.
انشاءالله در جلسه بعد...