« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/12/14

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین اجمالی و تفصیلی مقوم ماهیت و مقوم وجود و احکام تبدل آن‌ها/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /تبیین اجمالی و تفصیلی مقوم ماهیت و مقوم وجود و احکام تبدل آن‌ها

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین اجمالی و تفصیلی مقوم ماهیت و مقوم وجود و احکام تبدل آن‌ها

 

در این قاعده که اکنون می‌خواهیم شروع کنیم، یک بحث مطرح شده است و آن این‌که شیء دارای دو نوع مقوم است: یکی مقوم وجود و یکی مقوم ماهیت. مقوم ماهیت قابل تبدل نیست، ولی مقوم وجود قابل تبدل هست.

این تمام مطلبی است که در این‌جا در این قاعده گفته می‌شود، که البته مجمل آن بیان شد. مقوم بر دو قسم است: مقوم ماهیت و مقوم وجود. قابل تبدل نیست، ولی مقوم وجود قابل تبدل هست.

بعد در مورد مقوم وجود یک تفصیلی دارند و آن این است که گاهی مقومات وجود را تحت یک جامعی می‌توانیم مندرج کنیم؛ در آن صورت آن جامع مقوم وجود است، نه آن جزئیاتی که مندرج تحت آن جامع هستند. در این‌گونه موارد بحث تبدل دیگر پیش نمی‌آید، بحث تعدد پیش نمی‌آید. نمی‌توانیم بگوییم مقومات وجود در این‌جا متعدد و متبدل هستند؛ چون مقوم وجود در واقع همان جامع است، نه آن جزئیاتی که متبدل می‌شوند.

باید احتیاط کنیم و متوجه باشیم که کجاها مقوم وجود واحد است و کجاها متعدد است. آن‌جایی که واحد است، بحث تعدد و تبدل را مطرح نکنیم؛ آن‌جایی که واقعاً متعدد است و نمی‌شود آن امور متعدد را تحت جامعی قرار داد، آن‌جا می‌توانیم قائل به تعدد و تبدل بشویم.

پس کل مباحث که تقریباً عرض شد این شد که مقوم بر دو قسم است:

مقوم وجود و مقوم ماهیت. مقوم ماهیت قابل تبدل نیست و تعدد پیدا نمی‌کند، اما مقومات وجود متعدد می‌شوند و متبدل می‌شوند، منتها به شرطی که... به شرطی که این مقومات وجود تحت جامع واحدی مندرج نشوند؛ و الا اگر تحت جامع واحدی مندرج شدند، ما همان جامع را علت و مقوم وجود قرار می‌دهیم و دیگر بحثی از تعدد و تبدل به میان نمی‌آوریم. این خلاصه قاعده است، اکنون تفصیل آن.

تفصیل این است که مقوم بر دو قسم است: مقوم وجود و مقوم ماهیت. هر دو قسم در این مسئله شریک هستند که شیء بدون این‌ها وجود نمی‌گیرد؛ چون مقوم هستند. مقوم، برپادارنده آن متقوم است و مادامی که مقوم نباشد آن متقوم برپا نمی‌شود، یعنی وجود نمی‌گیرد. پس اگر چیزی در حصول شیئی دخیل بود، آن چیز مقوم آن شیء می‌شود؛ چه مقوم وجود و چه مقوم ماهیت. پس مقوم وجود و ماهیت در این مسئله شریک هستند که هر دوی آن‌ها ما یتوقف علیه شیء هستند.

اما در این امر فرق می‌کنند که مقوم ماهیت جزء شیء است و مقوم وجود خارج از شیء است؛ تفاوت آن‌ها این است. پس اگر بخواهیم مقوم ماهیت را تعریف کنیم، این‌طور تعریف می‌کنیم: چیزی است که شیء توقف بر او دارد و آن چیز هم داخل در آن شیء است، جزء آن شیء است؛ که دو قید داریم: یکی توقف شیء بر او، یکی دخالت او و جزء بودن او برای شیء؛ این مقوم ماهیت می‌شود.

مقوم وجود این دو قید را دارد: یکی این‌که شیء بر او متوقف باشد و دیگر این‌که او از شیء خارج باشد، داخل در ذات و جزء ذات نباشد. مقوم ماهیت مثل جنس، مثل فصل، که این‌ها ما یتوقف علیه الماهیة هستند و جزء ماهیت هم هستند؛ پس مقوم ماهیت می‌شوند. جزء شیء هستند، مقوم ماهیت می‌شوند.

اما مقوم وجود مثل عرضیت برای سواد، مثل مخلوقیت برای انسان، یا بعداً مثال می‌زنیم مثل دندان داشتن برای انسان، این‌ها مقوم وجود هستند. یعنی شیء اگر بخواهد وجود بگیرد، انسان اگر بخواهد وجود بگیرد، باید مخلوق باشد. سواد که موجود است، به عنوان این‌که عرض است موجود است. عرضیت، قوام سواد است. مخلوقیت، قوام وجود انسان است؛ ولی قوامی است که خارج از انسان است، در ذات انسان نقش ندارد. یعنی وقتی می‌خواهیم انسان را تعریف کنیم، به مخلوق تعریف نمی‌کنیم. وقتی می‌خواهیم سواد را تعریف کنیم، به عرض تعریف نمی‌کنیم، و هکذا. چیزهایی که در تعریف شیء اخذ نمی‌شوند، جزء شیء نیستند، خارج از شیء هستند. حالا اگر شیء بر آن‌ها متوقف بود، آن‌ها مقومات وجود می‌شوند.

پس دو قسم مقوم داشتیم: مقوم ماهیت و مقوم وجود، و هر دو قسم را هم تعریف کردیم. حالا بعد از این‌که تعریف این دو قسم معلوم شد، وارد بحث می‌شویم. می‌فرمایند که ممکن نیست یک شیء مقومات مختلفه علی سبیل البدل داشته باشد. ممکن است یک شیء دو مقوم داشته باشد، یکی جنس و یکی فصل؛ اما مقوم مختلف علی سبیل البدل، یعنی یک مقوم را برداریم و به جای آن مقوم دیگری بگذاریم، این ممکن نیست؛ اگر مقوم، مقوم ماهیت باشد.

مثلاً فرض کنید انسان از نظر ماهیت دارای حیوانیت و ناطقیت است؛ این دو تا مقوم ماهیت او هستند. حالا ما حیوانیت آن را حفظ کنیم، ناطقیت آن را عوض کنیم و به جای ناطقیت، صاهلیت بگذاریم، آیا این می‌شود؟ می‌فرمایند ممکن نیست؛ چون با تعویض و تبدیل جزء ماهیت، کل این ماهیت عوض می‌شود؛ یعنی وقتی شما ناطق را برداشتید و به جای آن صاهل گذاشتید، اصلاً ماهیتی که انسان بود تبدیل به ماهیت فرسی می‌شود؛ ماهیت عوض می‌شود. نمی‌شود ماهیت انسان را با این تبدل محفوظ نگاه داشت.

پس جا ندارد که مقوم ماهیت را علی سبیل البدلیة عوض کنیم؛ یعنی یک مقوم را برداریم و به جای آن مقوم دیگری بگذاریم، در حالی که ماهیت همان ماهیت باشد. اگر ماهیت عوض بشود عیبی ندارد، اگر ماهیت عوض بشود مشکلی نیست؛ اما اگر ماهیت بخواهد همان ماهیت اول باشد، به قول ایشان ماهیت واحده باشد از اول تا آخر، بعد بخواهید جزء آن را عوض کنید، مقوم آن را عوض کنید، ممکن نیست؛ زیرا با تعویض آن مقوم، خود ماهیت عوض می‌شود. اما مقوم وجود را می‌شود تبدل داد، می‌شود متبدل کرد.

درباره مقوم وجود بیان کردم یک استثنایی داریم که وقتی آن استثنا روشن بشود، بحث کاملاً روشن می‌شود. اکنون نمی‌توانم توضیح بدهم. ایشان نمی‌خواهد بگوید عرضیت را از سواد برمی‌داریم، عرضیت مقوم وجود بود، این را برداریم و تبدیلش کنیم؛ این را نمی‌خواهد بگوید. چیز دیگری می‌گوید که ان‌شاءالله بعداً روشن می‌شود، که مقوم وجود چگونه عوض می‌شود.

مقوم وجود را حالا مختصراً بیان می‌کنم، البته بیان کردم، این‌ها مقومات وجود اشخاصی دارند، آن اشخاص عوض می‌شوند، آن مقوم‌های معین عوض می‌شوند؛ ولی آن جامعی که این اشخاص تحت او هستند عوض نمی‌شوند. مثلاً سواد یک نوع لون است، قابض بصر بودن، قابض بصر بودن آن عوض نمی‌شود؛ اما مثلاً عرض کذا بودن یا عرض فلان چیز بودن یا عرض فلان چیز بودن آن عوض می‌شود. این سواد مثلاً عرض فلان جوهر است، می‌تواند عرض جوهر دیگری باشد؛ نه انتقال، انتقال عرض را اجازه نمی‌دهند، می‌تواند عرض چیز دیگری باشد. این قابل تبدل هست. اما نه این‌که عرضیت را برداریم و به جای آن جوهریت بگذاریم، این نمی‌شود؛ این را نمی‌خواهم بگویم.

عرضیتی که مربوط به وجود است، نه عرضیتی که مربوط به ماهیت است. ماهیت سواد را نمی‌توانیم عوض کنیم، از عرض بودن خارجش کنیم و جوهرش نماییم؛ اما این عرض یعنی این سواد وقتی وجود بگیرد، می‌توانیم متبدلش کنیم. این وجود می‌تواند وجود دیگری باشد، همین وجودی که اکنون حاصل شد می‌تواند وجود دیگری باشد. عرض کردم این مطلب بیشتر توضیح داده می‌شود، اکنون شاید به طور مبهم به ذهنتان آمده باشد. اواخر فصل دیگر این مطلب روشن می‌شود، دو مرتبه برمی‌گردم و توضیح کامل‌تر می‌دهم، اواخر این قاعده.

 

قرائت متن قاعده در عدم جواز تعدد بدلی در مقوم ماهیت و تبیین احکام مقوم وجود

 

«قاعدة فی المقومات للشیء:

لا یجوز ان یکون للشیء کالانسان مثلا مقومات مختلفة لحقیقته علی سبیل البدل.»[1]

جایز نیست که شیئی مثل انسان مثلاً دارای مقومات مختلف باشد، آن هم مقومات لحقیقته نه لوجوده. حقیقت آن نمی‌تواند مقومات مختلف داشته باشد، وجود آن می‌تواند مقومات مختلف داشته باشد. آن هم علی سبیل البدل نمی‌تواند، و الا مقومات مختلف در هر ماهیتی هست. ماهیت مرکب است از جنس و فصل که با هم مختلف‌اند. پس برای یک ماهیت، مقومات مختلف هست، منتها علی سبیل البدلیة نیست، که یکی از این مقوم را، مقوم‌ها را بردارید به جای آن یکی دیگر بگذارید؛ این جایز نیست. ولی این‌که یک ماهیت دارای مقومات مختلف باشد که حتماً هست، هر ماهیتی دارای جنس و فصل است، اما علی سبیل البدل نیست.

«مثل ان تکون الحیوانیة مع الناطقیة مقومة لحقیقة الانسان تارة و مع غیر الناطقیة کالصهالیة اخری.»

مثل این‌که حیوانیت را به ضمیمه ناطقیت مجموعاً مقوم حقیقت انسان بگیریم در یک بار، و با غیر ناطقیت مثل صهالیت، یعنی حیوانیت را با غیر ناطقیت مثل صهالیت که فصل فرس است، ضمیمه کنیم و مقوم حقیقت انسان بگیریم اخری، یعنی تارة و اخری. این شدنی نیست، که در یک بار حیوانیت را با ناطقیت مقوم انسان بگیریم و در بار دیگر حیوانیت را با صهالیت مقوم انسان بگیریم که ناطقیت با صهالیت علی سبیل البدلیة عوض شده باشند؛ این نمی‌شود.

«اذ یختلف الماهیة بکل واحد منها.»

چرا نمی‌شود؟ چرا لا یجوز؟ چون ماهیت، یعنی ماهیت انسان در مثال ما، اختلاف پیدا می‌کند بکل واحد منها؛ به هر یک از این دو مقوم، یعنی ناطقیت و صهالیت، اختلاف پیدا می‌کند. ناطقیت یک ماهیت نوعیه می‌سازد، صهالیت یک ماهیت نوعیه دیگر می‌سازد. «اذ یختلف الماهیة بکل واحد منها، یعنی من المقومات المختلفة».

«لکونها»؛ ضمیر «لکونها» برمی‌گردد به ماهیت؛ یعنی این ماهیت با ناطقیت یا برمی‌گردد به حیوانیت. در عبارت شارح آن را برمی‌گردانیم به حیوانیت، در عبارت مصنف اگر ملاحظه کنید آن را برمی‌گردانیم به ماهیت، فرق نمی‌کند. لکونها، یعنی این حیوانیت با ناطقیت انسانیت می‌شود و با صهالیت فرسیت می‌شود. یعنی...

پرسش:ماهیت انسانیه یک بار با صهالیه می‌شود و یک بار با ناطقیه...

پاسخ:اذ یختلف الماهیة بکل واحد منها. نه، ماهیت نوعیه اختلاف پیدا می‌کند، ماهیت حیوان فرق نمی‌کند. ماهیت حیوان با آمدن ناطقیت و صهالیت تفاوت نمی‌کند، ماهیت انسانیه است که... ماهیت نوعیه است که فرق می‌کند، و الا ماهیت حیوانی فرق نمی‌کند.

پرسش:ماهیت انسانی یک بار با صهالیت می‌شود و یک بار با ناطقیت...

پاسخ:نه، مشکل همین است. می‌گوید اگر بخواهید صهالیت را عوض کنید، مشکلش همین است که انسان یک بار ناطق می‌شود و یک بار صاهل می‌شود. شما دارید به اشکال اشاره می‌کنید. چون‌که این‌چنین می‌شود پس جایز نیست که شما ناطقیت را با صهالیت عوض کنید. ماهیت حیوانی عوض نمی‌شود؛ ماهیت حیوانی جنسی است که با همه این فصول سازش دارد. ماهیت نوعیه به کل واحد منها عوض می‌شود، نه ماهیت جنسی؛ ماهیت جنسی با همه سازش دارد. ماهیت نوعیه با آمدن این فصل عوض می‌شود، دیگر انسان نیست، فرس است. و اشکالش هم همین است که شما می‌خواهید یک ماهیت را محفوظ نگاه دارید و فصل آن را عوض کنید. اگر ماهیت محفوظ بماند، فصل آن عوض نمی‌شود؛ فصل آن هم به تبع خود ماهیت محفوظ می‌ماند.

پرسش:استاد، اگر ضمیر لکونها... شاید به همان ماهیت است که در همین عبارت اذ یختلف آمده...

پاسخ:بله، بله. بیان کردم اگر ضمیر لکونها را برگردانید به آن‌چه که در عبارت مصنف آمده، که ظاهراً هم به همان برمی‌گردد، برمی‌گردانیم به ماهیت، یعنی ماهیت نوعیه. ماهیت نوعیه با ناطقیت انسانیت است و با صهالیت فرسیت است. اگر نه، عبارت مصنف را نادیده بگیرید، برگردید به عبارت شارح، شارح ضمیر را به حیوانیت برمی‌گرداند. لکون حیوانیت با ناطقیت ماهیت انسانی را درست می‌کند و با صهالیت فرسیت را درست می‌کند، در حالی که ما آن‌چه را که از حیوانیت می‌خواستیم به دست بیاوریم امر واحد بود؛ یعنی فقط انسان بود یا فقط فرس بود. نظرمان این نبود که یک بار انسان داشته باشیم و یک بار فرس داشته باشیم. البته اگر ضمیر لکونها را برگردانیم به ماهیت، چنان‌که در عبارت مصنف آمده، صاف‌تر است. چون شرح مزجی است، هیچ عیبی ندارد که شما ضمیری را که در عبارت شارح آمده، به مرجعی که در عبارت مصنف آمده برگردانید.

«لکونها»، یعنی این ماهیت با ناطقیت، انسانیت است و با صهالیت، فرسیت است، در حالی که این ماهیت بالفرض شیء واحد است؛ یعنی فرض شده است که شیء واحد است. یک شیء را می‌خواهیم در آن تبدل مقوم درست کنیم، نه دو ماهیت را. اگر دو ماهیت باشد مشکلی نداریم؛ یک ماهیت می‌شود ناطق و یک ماهیت می‌شود صاهل. اما اگر یک ماهیت داشته باشیم، بخواهیم فصل آن را عوض کنیم، ممکن نیست که ماهیت محفوظ بماند و فصل آن عوض بشود. و هو محال.

«هذا فی مقوم الماهیة»، «مفهوم الماهیة» اشتباه است. یعنی این بحثی که کردیم در مقوم ماهیت بود؛ مقوم ماهیت است که قابل تبدل نیست.

بعد مقوم ماهیت را معنا می‌کنند: «و هو ما لا توجد الماهیة دونها»، این یک قید؛ «مع کونه جزءا منها»، این قید دوم، که از خارج توضیح دادم. مقوم ماهیت چیزی است که ماهیت بدون او یافت نمی‌شود، در حالی که آن شیء جزئی از ماهیت است. پس دو قید دارد: یکی این‌که ماهیت بدون او یافت نمی‌شود، یکی این‌که جزء ماهیت است. آن قید اول در مقوم وجود هم هست؛ در مقوم وجود هم همین‌طور است که شیء بدون او یافت نمی‌شود، اما قید دوم دیگر در مقوم وجود نیست؛ «کونه جزءا منها» در مقوم وجود نیست.

و اما مقوم الوجود، گفتیم «هذا فی مقوم الماهیة»؛ و اما مقوم الوجود که معنای آن این است: و هو ما لا یوجد الشیء دونه مع کونه خارجا عنه. آن قید اولی را که در مقوم ماهیت گفتیم این‌جا هم می‌آوریم: «ما لا یوجد الشیء دونه»، بدون او شیء یافت نمی‌شود. اما قید دوم را عوض می‌کنیم؛ در مقوم ماهیت گفتیم «مع کونه جزءا منها»، این‌جا می‌گوییم «مع کونه خارجا عنها»، در حالی که این مقوم خارج از آن شیء است. با این دو قید می‌شود مقوم وجود، و با آن دو قید قبل می‌شد مقوم ماهیت. مثل مخلوقیت انسان و عرضیت سواد؛ که مخلوقیت جزء ماهیت انسان نیست، لذا در تعریف انسان اخذ نمی‌شود. هم‌چنین عرضیت جزء ماهیت سواد نیست، لذا در تعریف سواد اخذ نمی‌شود؛ ولی مقوم وجود است. انسان اگر بخواهد وجود بگیرد، بدون حیث مخلوقیت وجود نمی‌گیرد. سواد اگر بخواهد موجود بشود، در حالی که عارض نیست موجود نمی‌شود؛ جوهراً موجود نمی‌شود، عرضاً موجود می‌شود.

اما مقوم الوجود فیجوز ان یتعدد. این «و هو ما لا یوجد الشیء» تا این‌جا، تا «عرضیت سواد»، جمله معترضه است. این «فیجوز ان یتعدد»، جواب «اما» است. گفتیم «هذا فی مقوم الماهیة، و اما مقوم الوجود فیجوز ان یتعدد». مقوم وجود جایز است که تعدد پیدا کند؛ «تعدد علی سبیل البدلیة»، که یکی را برداریم و به جای آن دیگری را بگذاریم. هم‌چنین نه فقط «تعدد لا علی سبیل البدلیة»؛ این را بعداً اشاره می‌کنیم که علی سبیل البدلیة هم مقوم وجود می‌تواند متعدد باشد.

«و هو المراد من قوله» که گفته است: «و لکن یجوز ان یکون للشیء مقومات مختلفة لوجوده علی سبیل البدل». جایز است که شیء مقومات مختلف داشته باشد اما لوجوده، یعنی مقومات وجود آن مختلف باشند، آن هم اختلاف علی سبیل البدل؛ که یک مقوم برداشته بشود و مقوم دیگری جانشین آن بشود. البته با استثنا و تفصیلی که بعداً خواهیم گفت ان‌شاءالله.

 

پاسخ به شبهه اعتباریت وجود در کلام مصنف، بررسی نسخه دوم متن و لزوم تفکیک مقوم وجود از مقوم ماهیت

 

پرسش:دلایلی که ایشان می‌آورد برای وجود اعتباری است...

پاسخ:مقوم همان وجودی که ایشان معتقد است. بالاخره اگر وجود اصیل باشد، مقوم آن وجود اصیل است. اگر وجود اعتباری باشد، مقوم آن وجود اعتباری است.

پرسش:اعتباری که دیگر...

پاسخ:بالاخره هر چه هست دیگر. مقوم وجود را ایشان قائل است.

پرسش:ماهیت که دیگر... ناظر به خارج است... بله. ولی از طرف دیگر وجود را در خارج قائل نیستند... بله. ظاهراً مقصودشان از مقوم وجود شاید... این نباشد...

پاسخ:چرا دیگر، خود شارح هم فهمیده است.

پرسش:شاید مقومات ماهیت هر چه که باشد...

پاسخ:بله، همان هم هست.

پرسش:نه این‌که حالا... به این اصطلاحی که مقوم وجود...

پاسخ:ببینید، خود شارح این‌طور معنا کرده است مقوم وجود را: «ما لا یوجد الشیء دونه».

پرسش:اونی که در خارج است...

پرسش:چرا، دلیله...

پاسخ:مقوم هر شیئی به حسب خود آن است. اگر امر اعتباری است، مقوم آن هم اعتباری است.

پرسش:در وعاء اعتبار... اگر شیء اعتباری شد مقومش هم اعتباریه...

پاسخ:باز نمی‌شود... در وعاء خودش. در وعاء اعتبار یا در وعاء خارج.

پرسش:یعنی موجودیت را شما در وعاء اعتبار تصور می‌کنید یا در خارج؟

پاسخ:خب، این بالاخره ایشان ناچار است قبول کند. اگر وجود را اعتباری بداند، مقومات وجود را هم اعتباری می‌داند. اگر وعاء وجود را اعتبار و ذهن بداند، وعاء مقوماتش را هم ذهن و اعتبار می‌داند.

پرسش:پس مقصودش از مخلوقیت انسان یعنی... تأثیرپذیری...

پاسخ:مخلوقیت... البته یک چیزی در خارج هست، انتزاع می‌شود مخلوقیت از آن.

پرسش:در خارج که نمی‌گوییم مقوم وجود...

پاسخ:ببینید، آخر ایشان می‌گوید که... یک اشکالی شما اکنون دارید می‌کنید که همان اشکال ملاصدرا است؛ که چه‌طور این شیء با وجود اعتباری در خارج تحقق پیدا کرده است؟ چه‌طور با مخلوقیت اعتباری در خارج مخلوق شده است؟ چه‌طور با عرضیت اعتباری در خارج عارض شده است؟ این‌ها اشکالاتی است که کرده‌اند بر ایشان، که اگر شما ماهیت را قبول دارید که بدون وجود چیزی نیست، وجود را هم اعتباری می‌دانید، پس چه چیزی در خارج تحقق پیدا کرده است؟ چه چیزی؟ اگر وجود اعتباری باشد، تمام آن‌چه که در کنار وجود هم می‌آید می‌شود اعتباری، و خود وجود اگر اعتباری باشد، تحقق این شیء می‌شود اعتباری، و آن‌چه که مقوم این تحقق است هم می‌شود اعتباری. این یک اشکالی است که بر ایشان وارد است. اما حالا خود ایشان چه می‌گوید؟ نظرش همین است دیگر. وقتی وجود را اعتباری دید، مقومات وجود را هم باید اعتباری ببیند. آن وقت اشکال بر اصل وجود وارد است و بر مقومات هم به تبع وجود وارد است.

پرسش:حالا به نظر ما باید... یعنی به نحوی بعداً این مسئله بیشتر شاید بشود... یکی این‌که مخلوقیت انسان را ما مجعولیت انسان بگیریم... بالاخره ایشان قائل به جعل ماهیت است... و اعراض هم به همین شکل... یعنی غیر از مقومات ماهیت، هر وصف دیگری که این شیء به خودش می‌گیرد، این اوصاف را قائل است به این‌که اعتباری هستش... قابل تبدیل و تبدل هستش... یک جور دیگر هم می‌شود گفت؛ که علل... ما مقوم وجود را بگیریم علل وجود، مثل فاعل و غایت...

پاسخ:نه، نه، ایشان این را نمی‌گوید. تمام بحث‌هایی که اکنون می‌آید، روشن می‌کند که ایشان منظورش از علل وجود، این‌ها نیست.

پرسش:خب پس هر وصفی که غیر از مقومات ماهیت است...

پاسخ:بله، همین است، بیان کردم اولاً، بله. آن‌چه که بالاخره شیء اگر وجود بخواهد بگیرد، این اوصاف را باید همراه داشته باشد.

پرسش:جعل بشود.

پاسخ:اگر بخواهد جعل بشود، یا بخواهد وجود بگیرد، هر چه اسمش را می‌گذارید، این اوصاف باید همراهش باشد؛ این‌ها را می‌گوید مقومات وجود، که بدون این وجود نمی‌گیرد. ظاهراً تشریف نداشتید، اول بحث بیان کردم دندان داشتن انسان را ایشان می‌گوید مقوم وجود است. انسان صاحب دندان است؛ یعنی اگر بخواهد انسانی موجود بشود، باید دارای اسنان باشد. این را مقوم وجود می‌گیرد، در حالی که این از قبیل فاعل و غایت و امثال ذلک...

پرسش:متوقف علیه... خودش نیست... یعنی این‌که یک چیز در خارج بخواهد موجود بشود، خالی از عوارض نمی‌تواند موجود بشود...

پاسخ:بله. آن‌که که وجود شیء حتماً باید همراه او باشد و بدون او نباید باشد، این می‌شود مقوم وجود.

خب، این یک نسخه بود از عبارت مصنف. همین مفاد که در این نسخه گفته شد، در نسخه دیگری هم آمده است؛ احتیاجی به توضیح جدیدی ندارد، فقط عبارت‌ها فرق می‌کند. ایشان می‌گوید در نسخه دیگری عبارت به صورت دیگری آمده است و همین مفاد را افاده کرده است.

«و فی اکثر النسخ هکذا»: این‌چنین آمده است؛ که بیان می‌کنم این دیگر احتیاج به توضیح دادن ندارد، چون مطلبش همان مطلب قبلی است.

«قاعدة: یجوز ان یکون للشیء مقومات لوجوده مختلفة علی سبیل البدل».

جایز است که شیء مقومات وجود داشته باشد؛ مقوماتی که مختلف‌اند، آن هم علی سبیل البدل مختلف‌اند؛ یعنی یکی را می‌توانیم برداریم و به جای آن دیگری را بگذاریم.

مقومات وجود را ایشان در نسخه قبل، آخر گفت، در این نسخه اول گفته است؛ مقومات ماهیت را برعکس.

«و لا یتصور ان تکون لماهیته، یعنی لماهیة الشیء، مقومات مختلفة علی سبیل البدل اذ تختلف الماهیة بکل واحد منها».

آن گیومه را که بعد از «علی سبیل البدل» بسته است، درست نیست. «اذ تختلف الماهیة بکل واحد منها» هنوز جزء بحث است، هنوز جزء نسخه است.

متصور نیست که برای ماهیت شیء مقومات مختلفه علی سبیل البدل باشد، زیرا ماهیت به کل واحد منها مختلف می‌شود؛ یعنی با هر یک از این مقومات مختلف می‌شود و از آن حالت اولش درمی‌آید.

خب، این نسخه تمام شد.

«و علی هذا»، مربوط به هر دو نسخه است؛ یعنی هر کدام از دو نسخه را شما اخذ کنید، این تکه بر آن مترتب می‌شود. اگر کسی آمد خواست بیان کند که مقومات شیء قابل تبدل‌اند، خواست این را اثبات کند، اولاً باید تذکر بدهد که منظورم از مقومات، مقومات وجود است. اگر هم یک وقتی تذکر نداد، خود شنونده باید متوجه باشد که منظورش مقومات وجود است. چون مقوم ماهیت قابل تبدل نیست و مقومات وجود قابل تبدل است، اگر کسی آمد و تصمیم گرفت اثبات کند این مطلب را که مقومات قابل تبدل هستند، اگر خواست این را اثبات کند باید بگوید منظورم مقومات وجود است، آن‌ها را دارم می‌گویم قابل تبدل‌اند؛ نه مقومات ماهیت را، که مقومات ماهیت محال است که قابل تبدل باشند.

«و علی هذا»، یعنی بنا بر این‌که مقومات ماهیت قابل تبدل نیستند ولی مقومات وجود قابل تبدل هستند؛ «بناءً علی هذا، فلو رام احد اثبات تجویز البدل لمقوم، فلیبین اولا انه لیس مقوما للماهیة». بنابراین اگر کسی اراده کرد که اثبات کند تجویز بدل را لمقومٍ، خواست بگوید مقومی قابل تبدل هست، «فلیبین اولا انه لیس مقوما للماهیة»؛ اولاً باید ثابت کند که این مقوم، مقوم ماهیت نیست، بعد وارد این بحث بشود که قابل تبدل هست. اگر نتوانست مقوم را مقوم وجود قرار بدهد، حق ورود در این بحث را ندارد؛ چون ممکن است مقوم ماهیت باشد و مقوم ماهیت هم قابل تبدل نیست.

«لاستحالة تجویز البدل فی مقومها، یعنی فی مقوم الماهیة، کما عرفت».

 

طرح و پاسخ به اشکال نقضی تبدل مقومات در باب خاتم و بیان حقیقت جنس و فصل آن

 

خب «لا یُقال» اشکالی است. شخصی می‌خواهد بر آن‌چه که مصنف گفته است اشکال کند: که ما در بعضی مواضع، تبدل ماهیت را می‌یابیم؛ چرا شما تبدل ماهیت را محال دانستید؟ در حالی که ما در بعضی جاها تبدل ماهیت را به دست آوردیم، در واقع دیدیم. شما اجازه نمی‌دهید، در حالی که ما دیدیم واقع شده است.

مثلاً در خاتم، یعنی انگشتر؛ در انگشتر می‌بینیم که گاهی از نقره ساخته می‌شود، گاهی از طلا ساخته می‌شود. گاهی نگین آن منقوش است، گاهی نگین آن خالی از نقش است. گاهی نگین آن مثلاً عقیق است، گاهی فیروزه است، گاهی چیزهای دیگر است. این‌ها همه در خود انگشتر دخالت دارند؛ یعنی انگشتر متقوم است ماهیتش به دو چیز: یکی به آن حلقه، یکی به آن نگین. حلقه متبدل می‌شود، نگین هم متبدل می‌شود. پس آن ماهیت متبدل شد. مقوم ماهیت که ذهب بودن یا فضه بودن در حلقه است، منقوش بودن یا غیر منقوش بودن در نگین است، این‌ها را می‌بینیم قابل تبدل است. پس چگونه شما گفتید که مقوم ماهیت متبدل نمی‌شود؟

ایشان جواب می‌دهد که نه آن ذهب بودن و فضه بودن در ماهیت انگشتر دخیل است، و نه هم نگینِ کذا داشتن در ماهیت انگشتر نقش دارد. به دلیل این‌که ما گفتیم چیزی مقوم ماهیت است که جزء ماهیت باشد و به تعبیر اصطلاحی در تعریف ماهیت اخذ بشود. شما وقتی می‌خواهید انگشتر را تعریف کنید، ذهب و فضه را یا نگینِ کذا را در تعریفش اخذ می‌کنید؟ هیچ‌کدام از این‌ها در تعریف اخذ نمی‌شوند. پس این‌ها مقوم ماهیت نیستند. مقوم ماهیت آن بود که جزء ماهیت باشد یا به تعبیر اصطلاحی در تعریف اخذ بشود. و ما می‌بینیم هیچ‌کدام از این‌ها در تعریف اخذ نمی‌شوند، پس جزء ماهیت نیستند، یعنی مقوم ماهیت نیستند.

آن‌چه که در تعریف انگشتر اخذ می‌شود «جسمٌ» است: «جسمٌ کذا کذا و کذا». پس معلوم می‌شود که مقوم ماهیت جسم بودن است، یا کذا و کذا بودن است. اما این‌هایی که شما می‌گویید مقوم ماهیت نیستند. مقوم ماهیت همان جسم بودن است و آن هم عوض نمی‌شود؛ ذهب باشد جسم است، فضه باشد جسم است، نگین این‌چنینی باشد جسم است، نگین آن‌چنانی هم باشد جسم است. پس اعتراضی که شما وارد کردید وارد نشد؛ زیرا شما در این اعتراض مقوم واقعی ماهیت را درست تعیین نکردید. مقوم ماهیت چیز دیگری است غیر از آن‌طوری که شما فکر می‌کردید.

«و لا یقال: لا استحالة فیه»؛ گفته نشود که استحاله‌ای «فیه»، یعنی در تبدل مقوم ماهیت نیست؛ هیچ محال نیست که مقوم ماهیت متبدل بشود، زیرا ما نمونه داریم که در آن نمونه مقوم ماهیت متبدل می‌شود و هیچ اشکالی هم پیش نمی‌آید؛

«لتقوم حقیقة الخاتم من مقومات مختلفة»؛ چون حقیقت خاتم از مقومات مختلف ساخته می‌شود، خاتم یعنی انگشتر؛

«کالذهب و الفضة و غیرهما من المنطبعات و غیرها کبعض الاحجار».

رسم بوده است که با خاتم قبلاً طبع می‌کردند، نقش می‌انداختند. روی انگشترشان یک نوشته‌ای داشت، بعد آن نوشته را می‌زدند در مرکب یا در هر چه، یا در زعفران یا چیزی، بعد آن را پای نوشته خودشان نقش می‌دادند، می‌انداختند. اصطلاحاً «طبع» به معنای نقش ایجاد کردن است، «انطباع» به معنای نقش گرفتن است. لذا «منطبعات» که در این‌جا آمده است، به معنای نگین‌های منقوش است؛ نگین‌هایی که روی آن چیزی نوشته شده باشد، کنده کاری شده باشد. و «غیرها»، یعنی مثلاً نگین‌های غیر منقوش.

کل انگشتر را هم می‌شود منطبع گفت؛ چون از جهتی که از نگین آن برای طبع استفاده می‌شود، کأنه از خودش برای طبع استفاده می‌شود؛ طبع یعنی چاپ کردن، یعنی نقش انداختن. پس «من المنطبعات» یعنی نگین‌های منقوشه یا انگشترهای دیگر. بیان کردم هم می‌توانید منطبعات را به معنای نگین بگیرید، چون منقوش‌اند، هم می‌توانید به معنای خود انگشتر بگیرید.

«کالذهب و الفضة»؛ این حلقه انگشتر را نشان می‌دهد، و خود نگین هم گاهی ممکن است از ذهب و فضه باشد. انگشتر دیده‌اید که انگشترهای یک‌سره، که همه‌اش از نقره است؛ آن وقت آن قسمت بالایی‌اش که حالت نگین دارد یک نقشی رویش زده شده است که با آن نقش امضا می‌کردند سابقاً. گاهی هم ممکن است نگین آن جدا باشد. انگشترهای یک‌سره دیده شده است، خیلی‌ها هم دست می‌کنند که مثلاً حرزی چیزی در آن قسمت ضخیمش قرار داده‌اند، ولی کل انگشتر به وسیله نقره یا طلا پوشیده شده است. پس می‌شود گفت که همه نگین و غیر نگین از ذهب و فضه باشد.

«و غیرهما من المنطبعات»؛ یعنی منقوشات، نگین‌های منقوشه، یا انگشترهای منقوشه، فرق نمی‌کند؛ «و غیر منقوشه، کبعض الاحجار».

شاید هم احتمالاً اکنون هم باشد؛ کل انگشتر را از سنگ می‌سازند، احتمالاً اکنون هم باشد، چون از عقیق همه انگشتر را می‌تراشند، حلقه‌اش هم عقیق است، حلقه‌اش هم عقیق است و نگینش هم عقیق است. حالا «منطبعات» یعنی انگشترهایی که از همین فلز ساخته بشود، و غیر منطبعات «کبعض الاحجار» که انگشترهایی که از خود احجار ساخته بشوند، کل انگشتر از حجر باشد. پس می‌شود انگشتری، حالا یا نگین انگشتر یا همه انگشتر، از ذهب و فضه باشد «و غیرهما من المنطبعات»، و می‌شود انگشتری از بعض الاحجار ساخته بشود، کل انگشتر یا نگین انگشتر. توجه می‌کنید که بالاخره آن خود انگشتر تمام مقومش عوض شد؛ اول ذهب بود، حالا شد مثلاً فضه، یا اول از سنگ عقیق بود، حالا شد از سنگ فیروزه.

«اذ لا شیء منها بمقوم له»؛ جواب «لا یُقال» است: «لا یُقال... فانه یقال»، به جای این‌که بگوید «فانه یقال»، گفته است: «اذ لا شیء منها بمقوم له». چرا «لا یقال لا استحالة فیه»؟ چرا این خاتم به عنوان نقض بر کلام ما وارد نمی‌شود؟ «اذ لا شیء منها بمقوم للخاتم»؛ هیچ‌یک از این‌هایی که گفتید: «ذهب و فضه و بعض الاحجار و امثال ذلک»، هیچ‌کدام این‌ها مقوم خاتم نیستند، مقوم انگشتر نیستند، که اگر عوض بشوند مقوم انگشتر عوض شده باشد.

«و لهذا لا یوخذ فی حده شیء منها»؛ به همین جهت هم در حد خاتم هیچ‌یک از این‌ها اخذ نمی‌شود؛ چون مقوم ماهیت آن بود که در حد اخذ بشود، در تعریف اخذ بشود، و هیچ‌کدام این‌ها در تعریف اخذ نمی‌شوند.

«بل المقوم هو المشترک بینها و هو الجسم»؛ آن است که مشترک بین تمام ذهب و فضه و احجار است و آن جسم است.

«و لهذا یوخذ فی حده»[2] ؛ به همین جهت که جسم مقوم است در حد خاتم اخذ می‌شود؛ «و یقال: الخاتم جسم من شانه کیت و کیت».

«جسم من شانه کَیتَ و کَیتَ». جسم من شانه کَیتِ و کَیتِ. هر دو جور خوانده می‌شود؛ هم اعراب رفع داده می‌شود، اعراب خودش داده می‌شود، هر چه اقتضا می‌کند که در این‌جا رفع است، هم مکسور التاء گفته می‌شود. در بعضی جاها مکسور التاء، یعنی به اعراب کار ندارند، مبنی می‌شود بر «کَیتِ»، کَیتِ و کَیتِ. همیشه هم دوتایی با هم می‌آیند، یعنی هیچ وقت یک دانه «کیت» گفته نمی‌شود، دو تا «کیت» گفته می‌شود و غالباً بینشان عاطف فاصله می‌شود؛ همیشه دو تا هستند، ولی غالباً با واو بینشان فاصله است، گاهی هم ممکن است بدون واو بیاید. کنایةً از سخن و حدیثی که نمی‌خواهیم ذکرش بکنیم؛ یعنی کلامی که نمی‌خواهیم ذکرش بکنیم، کنایه می‌آوریم. ممکن است کلام مفصل باشد؛ مثلاً در فارسی هم می‌گوییم: «الخاتم جسم من شانه کیت و کیت»، یعنی چنین و چنان. در فارسی این‌طور می‌گوییم، در فارسی اگر بخواهیم «کیت و کیت» را معنا کنیم می‌گوییم چنین و چنان. جسمی است که شأنش چنین است و چنان. «چنین است» اشاره دارد به یک عبارتی که ما نگفتیم، «چنان است» اشاره دارد به یک عبارت دیگری که ما نگفتیم. این «کیت و کیت» هم همان کنایه از چنین، کنایه از دو عبارت است که در فارسی هم مثلاً به جای این «کیت و کیت» می‌گوییم چنین و چنان، اشاره می‌کنیم به دو عبارتی که مثلاً نخواستیم کامل ذکرش بکنیم.

پرسش:ولی شنونده از کجا متوجه می‌شود که مقوم ماهیتش فقط جسم است، فصلش...؟

پاسخ:بله.

پرسش:استدلال کامل نیست به نظر من.

پاسخ:نه بیشتر، اصلاً غیر از این نیست. حالا آن یک مطلب دیگری است که ما می‌توانیم تشخیص بدهیم یا نمی‌توانیم، حرف دیگری است.

پرسش:طرف وقتی می‌خواهد ثابت بکند برای دیگری، باید اول ثابت کند که این جزء مقوم ماهیتش نیست، تا ثابت نشود...

پاسخ:می‌توانیم ثابت کنیم که جزء مقوم ماهیت نیست؛ ثابت کنیم جزء مقوم ماهیت هست یک خرده سخت است، ولی می‌توانیم بگوییم جزء مقوم ماهیت نیست. همین اندازه که در تعریف اخذ نشود برای ما کافی است. ما دیگر مکلف به آن واقعِ واقع نیستیم، مکلف به همانیم که می‌توانیم تشخیص بدهیم؛ می‌بینیم چیزی را در تعریف اخذ می‌کنیم می‌گوییم جزء ماهیت است، در تعریف اخذ نمی‌کنیم می‌گوییم جزء ماهیت نیست. حالا واقعاً اشتباه کردیم، بله احتمال اشتباه هم هست؛ شما که ماهیات را کامل تشخیص نمی‌دهید، ممکن است اشتباه هم بکنید. ولی آن دیگر مهم نیست که واقعاً چه جزء ماهیت است؛ آن‌چه که در ذهن ما در مقام اثبات جزء ماهیت دیده می‌شود، آن را نمی‌توانیم عوضش کنیم. و الا ممکن است ناطقیت جزء ماهیت نباشد، چنان‌که بعضی‌ها هم گفته‌اند.

 

بررسی استثنای قاعده در مقوم وجود هیولا، مسئله جامعیت مطلق صورت و پاسخ به اشکالات کون و فساد

 

خب، حالا آن استثنایی که بیان کردم در عبارت هست که مربوط به مقومات وجود است، آن را می‌خواهیم بیان کنیم.

هیولا را، یعنی هیولای اولی را، که می‌خواهد با داشتن یک صورت، عنصری از عناصر اربعه را بسازد ملاحظه بکنید؛ گاهی می‌بینید صورت مائی دارد، در این حالت ماء درست می‌شود. گاهی صورت هوائی دارد، در این صورت هوا درست می‌شود. گاهی این ماء را بر اثر این‌که گرمش می‌کنیم تبدیلش می‌کنیم به هوا، آن هوا را بر اثر این‌که سردش می‌کنیم تبدیل می‌کنیم به آب.

صورت که مقوم وجود هیولا است، نه مقوم ماهیت هیولا؛ ماهیت هیولا به صورت متقوم نیست، وجود هیولا به صورت متقوم است. ماهیت هیولا عبارت است از صرف الاستعداد، این دیگر در آن صورت اخذ نشده است. اگر این صرف الاستعداد بخواهد وجود بگیرد، در خارج تحقق پیدا کند، باید توأم بشود با صورتی. پس صورت، مقوم وجود است، نه مقوم ماهیت؛ مقوم وجود هیولا است.

اما می‌بینیم که همین صورتی که مقوم وجود است، گاهی صورت مائی است، هیولا با این مقوم وجود پیدا می‌کند. همین صورت مائی تبدیل می‌شود، می‌شود صورت هوائی؛ باز هیولا با این صورت هوائی وجود پیدا می‌کند. پس مقوم وجود تبدل پیدا کرد. مقوم وجود که صورت مائی و صورت هوائی است تبدل پیدا کرد و هیچ اشکالی ندارد، ما هم اجازه دادیم که مقوم وجود متبدل بشود.

ولی این‌جا ایشان می‌فرماید احتیاط بکن؛ این‌جا صورت مائی و صورت هوائی مقوم هیولا نیستند، مقوم وجود هیولا نیستند. مقوم وجود هیولا مطلق الصورة است، که جامع صورت هوائی و صورت مائی است. تبدل در آن مندرجات تحقق پیدا می‌کند، نه در این جامع؛ این جامع واحد است. هیولا به صورت احتیاج دارد؛ می‌خواهد صورت هوائی باشد، می‌خواهد صورت مائی باشد، ناری باشد، یا ترابی باشد؛ بالاخره به یکی از این صور احتیاج دارد.

اما به صورت هوائیِ تنها احتیاج ندارد، لذا بدون صورت هوائی هم در آب و امثال آب تحقق پیدا می‌کند. پس تقوم به صورت هوائی ندارد؛ لذا صورت هوائی را هم که نداشته باشد، باز می‌بینید در خارج وجود دارد، در ضمن آب، در ضمن آتش. اما تقوم به صورت دارد، به این جهت بدون صورت هیچ وقت وجود پیدا نمی‌کند. پس مقوم وجود هیولا مطلق الصورة است، نه صورت معین؛ و تبدل در صور معین تحقق پیدا می‌کند، نه در مطلق الصورة. پس تبدل در مقومات وجود نشده است.

پرسش:ولی استاد، تبعاً یا تبدل... اگر در صورت واقع بشود، قائل به کون و فساد هستند. یعنی این‌ها صورت مائیه... کون و فساد، اگر کون و فساد باشد جامع که معنی ندارد که. این یا به صورت مائیه است یا به صورت هوائیه.

پاسخ:بله، کون و فساد را که ما می‌گوییم، کون و فساد را در صورت قائلیم، در هیولا قائل نیستیم. همه، همه افراد...

پرسش:اصلاً در صورت است.

پاسخ: البته ایشان که اصلاً هیولا قبول ندارد، اکنون داریم حرف می‌زنیم، طبق مبنای مشاء داریم حرف می‌زنیم. هیچ وقت کون و فساد در هیولا جریان ندارد؛ کسانی که قائل به کون و فسادند، می‌گویند هیولا ثابت است، صورت کون و فساد پیدا می‌کند. اکنون ایشان هم همان را دارد می‌گوید. هیولا ثابت است، یک بار با این صورتِ کائنه، یک بار با آن صورتِ فاسده توأم بوده است، و اکنون هم با این صورت کائنه توأم است. این صورت‌ها تبدل پیدا می‌کنند و ماهیت با هر یک از صورت وجود دارد. پس قوام وجودش به وسیله این صورت‌ها است، این صورت‌های جزئی.

پرسش:از صورت مطلقه؟

پاسخ:با این صورت‌های جزئی. ولی این صورت‌های جزئی مقوم وجود هیولا نیستند، به دلیل این‌که هیولا بدون هر یک از این‌ها هم، یعنی با صورت دیگر، می‌تواند تحقق پیدا کند. صورت مائی بالخصوص مقوم وجود نیست؛ چون اگر مقوم وجود هیولا صورت مائی بود، همیشه هیولا باید به عنوان این‌که مایع است وجود داشته باشد، نه به عنوان هوا، در حالی که می‌بینیم عنوان هوایی هم می‌گیرد. پس معلوم می‌شود صورت مائی مقوم وجودش نیست، صورت مقوم وجودش است؛ حالا می‌خواهد صورت مائی باشد، می‌خواهد صورت هوائی باشد.

پرسش:ایشان در علل به ما گفتند بدل جایز است، حالا این‌جا می‌آیند می‌گویند این احتیاط جایی ندارد که. این صور هم که علی البدل یکی یکی جانشین می‌شوند و...

پاسخ:آخر این‌ها مقوم وجود نیستند. ایشان می‌گوید اول احتیاط کن که مقوم وجود را تشخیص بدهی.

پرسش:این‌که اصلاً مقوم وجود نیستند... خود ایشان می‌گوید چیزهایی که خارج از ماهیت باشند می‌شوند مقوم وجود.

پاسخ:این‌ها...

پرسش:از نظر صورت، هم مبنای ایشان، هم طبق مبادی دیگر، مقوم وجود... صورت نسبت به هیولا...

پاسخ:صورت بله، ولی صورت مائی چه؟

پرسش:شریکة العلة، لکن فاعل...

پاسخ:صورت بله، ولی صورت مائی چه؟ ایشان صورت را مقوم می‌داند.

پرسش:اشکال ما هم همین است دیگر؛ آیا این صورتی که به صورت مائی تصور می‌کنیم، می‌گوید نه ما صور متبدله داریم. بله، می‌توانیم در ذهن یک جامعی در نظر بگیریم، اما در حقیقت در خارج ما شیء نداریم، جامع نداریم، مگر قائل به... این صورت، ماده بشود آن هم به عنوان...

پرسش: طبیعتش، هیولا... آن شخص...

پاسخ:طبیعت صورت در خارج هست، منتها در ضمن افراد.

پرسش:اصلاً این نیست استاد، اصلاً کون و فساد معنا ندارد آن وقت. کون و فساد یعنی این‌که این صورت کلاً می‌رود، یک صورت دیگر...

پاسخ:این صورت خاص می‌رود، ولی طبیعت صورت نمی‌رود. طبیعت صورت نمی‌رود، طبیعت صورت هست.

پرسش:حرکت در جوهر است.

پاسخ:ببینید، کون و فساد که می‌گوییم، یعنی کون و فساد در صور خاصه، در صور معینه، نه در اصل الصورة؛ اصل الصورة که کون و فساد ندارد، چون اگر بخواهد صورت فاسد بشود، هیولا فاسد می‌شود.

پرسش:اصلاً اشکال صدرالمتألهین همین است؛ که قائل به صورت واحده‌اند، از همین‌جا استفاده کرده است. می‌گوید شما می‌گویید قائل به طبیعت صورت بشویم، یعنی یک صورت واحده ما داریم، این صورت محفوظ است از اول تا آخر. ملاصدرا اتفاقاً اشکالش بر کون و فساد همین است. می‌گوید شما وقتی صورت مائی را از دست می‌دهید، می‌خواهد تبدیل به صورت هوا بشود، آیا یک صورتی این وسط هست یا نیست که هیولا را نگه دارد یا نه؟ خب مشائی‌ها می‌گویند نه، زیرا کون و فساد در... لذا می‌گویند در آن واقع می‌شود، می‌گویند تبدل صورت در آن واقع می‌شود، که بتوانند این را توضیح کنند که این صورت که می‌رود دیگر فاصله‌ای بین آمدن صورت بعدی نیست، در آن واقع می‌شود.

پاسخ:ببینید، بهتر این است که ما در همان محدوده خودمان بحث کنیم. اکنون بحث ما در این است که صوری که متبدل می‌شوند، این‌ها مقوم وجودند یا آن صورت مطلق مقوم وجود است؟ این بحث ما است. حالا بعد اشکالی در این‌جا وارد می‌شود که کون و فساد چه‌طوری مشکلش حل می‌شود، این دیگر می‌شود بحث خارجی. بله، ممکن است واقعاً اشکال وارد باشد، ملاصدرا از یک جا استفاده کرده باشد، این‌ها همه حرف‌ها درست؛ ولی اکنون این بحث ایشان، ببینید چیست. بحث ایشان این است که ما گفتیم مقومات وجود متعدد و متبدل می‌شوند؛ در این‌جا شما فکر نکنید که مقوم وجود هیولا این صور معینه هستند و نتیجه نگیرید که این صور معینه متعدد و متبدل‌اند؛ بلکه مقوم وجود همان صورت مطلقه است که واحد است و متبدل هم نیست. این حرف ایشان است. حالا بعد اشکال وارد می‌شود که کون و فساد را چه‌طوری باید حل کرد، خب بله آن یک اشکالی هست، ولی این‌جا شاید جایش نباشد. شاید مناسب هست البته، ولی خب به بحث ایشان شاید ضربه‌ای، لطمه‌ای وارد نکند.

ایشان با این فرض که صور معینه مقوم وجود هیولا نیستند، به این دلیل که عوض می‌شوند در حالی که هیولا هست؛ یعنی هیولا می‌تواند موجود باشد بدون این صورت معینه، و اگر این صورت معینه در وجودش نقش داشت، از بین رفتن این صورت باعث از بین رفتن وجود هیولا می‌شد؛ در حالی که می‌بینیم این صورت از بین می‌رود ولی هیولا از بین نمی‌رود، با صورت دیگر ادامه وجود می‌دهد. از این‌جا می‌فهمیم که مقوم وجود هیولا مطلق الصورة است، نه این صورت خاص. تعدد در صور خاصه است، تبدل در صور خاصه است؛ ولی در آن اصل الصورة و مطلق الصورة نه تعدد است و نه تبدل. در این‌جا مقوم وجود را داریم، ولی اگر دقت کنیم که مقوم وجود چیست، متوجه می‌شویم که تعدد و تبدل ندارد.

ایشان می‌خواهد این را بگوید، که ما اجازه دادیم که مقومات وجود متعدد باشند و متبدل بشوند، ولی باید احتیاط کنید، یعنی باید توجه کنید که مقوم وجود چیست. اگر مقوم وجود تحت یک جامعی رفت، مقومات وجود تحت یک جامعی رفتند، آن‌هایی که تحت جامع‌اند مقومات وجود نگیرید، خود جامع را مقوم وجود بگیرید؛ یعنی آن صورت را مقوم وجود بگیرید، نه صورت مائی و صورت هوائی را که مندرج تحت صورت‌اند. اگر این مندرج‌ها را شما مقوم وجود بگیرید، جا دارد بگویید متعددند و متبدل؛ ولی فرض این است که این‌ها مقوم وجود نیستند، مقوم وجود همان جامع است و آن جامع واحد است و غیر متبدل. پس بحث تبدلی که اکنون مطرح کردیم در این‌جور موارد جاری نمی‌شود؛ در مواردی که علة الوجود یعنی مقوم الوجود در واقع واحد است، بحث تبدلی نمی‌آید.

مثل این‌که نرسیدیم ادامه‌اش بدهیم. وقت که شروع شد دیگر، بله؟ وقت که شروع شد دیگر پس نمی‌رسیم.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo