84/12/13
بسم الله الرحمن الرحیم
طرح مجدد مسئله و تفکیک میان تصدیقات و تصورات/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل دوم در بعض ضوابط و حل شکوک /طرح مجدد مسئله و تفکیک میان تصدیقات و تصورات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
طرح مجدد مسئله و تفکیک میان تصدیقات و تصورات
فرمودند که بعضیها اشکال کردند و گفتند شیءِ مجهول را بعد از اینکه تعریف کردیم، یا تصدیقِ مجهول را بعد از اینکه اثبات کردیم، چگونه بفهمیم که آنچه که به دست آوردیم همان مجهولی است که دنبالش میگشتیم؟ شاید آنی که مجهولِ ما بوده چیزی بوده، و آنی که الان به دست آمده چیز دیگری است. مطابقتِ این معلومِ جدید را با آن مجهولی که مطلوبمان بود چطوری ثابت کنیم؟
ایشان جواب دادند که شیء مِنوجهٍ معلوم است و مِنوجهٍ مجهول است؛ به آن وجه مجهولش تعقیب میکنیم و طلبش میکنیم، و به وجه معلومش تطبیقش میکنیم. مثلاً مثال زدند: ذاتی هست که آن ذات پیشِ ما مجهول است، ولی وصفش را توضیح دادند و برایمان روشن کردند. حالا ما با داشتن آن وصف، به دنبال آن مجهول میرویم. آن مجهول را که پیدا کردیم، این وصف را بر آن تطبیق میکنیم؛ میبینیم منطبق میشود، میفهمیم که مجهولِ ما همین است. اگر دیدیم وصف منطبق نشد، میفهمیم که مجهولمان را به دست نیاوردیم.
پس چون مجهولی داشتیم، جا دارد که دنبالش برویم؛ چون معلومی داریم، سرنخی از آن مجهول داریم، جا دارد که آن مجهول را بعد از اینکه به دست آوردیم بشناسیم؛ بفهمیم این همانی است، اینی که به دست آوردیم همانی است که دنبالش بودیم. این جوابی بود که ایشان برای این سؤال داده بودند.
دو ادعای مصنف و تقسیمبندی مباحث آینده
بعد حالا میفرمایند که این جواب فقط در قضایا و تصدیقات تمام است؛ اما در تصورات این جواب کافی نیست.
پس دو تا ادعا داریم: یکی اینکه این جواب در تصدیقات تمام است؛ دوم اینکه این جواب در تصورات ناتمام است. هر دو را باید اثبات کنیم.
ایشان ابتدا مدعای اول را اثبات میکنند که این جواب در تصدیقات کافی است، بعد میپردازند به مدعای دوم. در مدعای دوم سه بخش بحث میکنند، در سه بخش بحث میکنند: بخش اول این است که اصلاً طرح اشکال میکنند؛ دو مرتبه همان اشکالی که الان تکرار کردیم، ایشان ذکر میکنند. بعد، اشکال را به جوابی که دیگران دادند جواب میدهند، و آن را رد میکنند. آخر سر در بخش سوم، واردِ جوابی میشوند که خودِ مصنف داده؛ جواب مصنف را هم ذکر میکنند و نمیپسندند.
البته جواب را تسامحاً گفتم. علت اینکه این جواب در تصورات جاری نیست، در بخش دوم به قول دیگران رد میشود، در بخش سوم به قول خودشان؛ جواب را تسامح کردم. اول اشکال را ذکر میکنند؛ بعد میگویند با این جوابی که دادیم، که در مورد تصدیقات کافی است، نمیتوانیم جواب اشکال را در تصورات بدهیم. چرا نمیتوانیم؟ بعضیها بیانی کردند، مصنف بیان دیگری کرده؛ بیان دیگران را رد میکند، باطل میکند، بیان مصنف را ذکر میکند، آخر سر اشارتاً میگوید بیان مصنف هم کافی نیست.
تبیین مدعای اول: جریان پاسخ در باب تصدیقات
خب، حالا مدعای اول. مدعای اولمان این است که این جواب که گفتیم شیء مِنوجهٍ معلوم است و مِنوجهٍ آخر مجهول است، و به وجه مجهولش تعقیب میشود، به وجه معلومش تطبیق میشود، این را میفرمایند در قضایا و تصدیقات جاری است.
به چه بیان؟ به این بیان: که در تصدیقات ما دو چیز داریم: یکی تصورِ اطراف، یکی حکم به اینکه این متصوَّر با این متصوَّر مرتبط است در موجبه، یا مرتبط نیست در سالبه. پس دو تا مطلب داریم: یکی تصور اطراف، یعنی تصور موضوع و محمول؛ مطلب دوم، بیان اینکه این موضوع و محمول به هم مرتبطاند در موجبه، یا از هم منفکاند در سالبه.
یکی از این دو ممکن است معلوم باشد، دیگری مجهول. تصورات معلوماند؛ ما «عالم» را میشناسیم، «حادث» را هم میدانیم چیست، اما نمیدانیم حادث به عالم حمل میشود، یا از عالم سلب میشود؟ پس تصورات پیش شما معلوماند، ولی تصدیق—یعنی حکم—پیشمان مجهول است.
ما در اینجا دنبال مجهول میرویم، و وقتی میبینیم که در معلو... در معلومی که به دست میآید، در آن نتیجهای که به دست میآید، آن مفرداتی که قبلاً برای ما معلوم بودند—یعنی العالم، الحادث—اینها آمدهاند، میفهمیم که این همان مطلوبی است که ما دنبالش بودیم. حکم را که رابطه باشد کشف کردیم، ولی فهمیدیم که این رابطه بین همان دو چیزی است که ما میخواستیم بینشان رابطه برقرار بکنیم؛ چون آن دو چیز را که میدانستیم عالم بود و حادث بود. الان هم در نتیجهای که گرفتیم عالم و حادث آمدند؛ همان عالم آمد، همان حادث آمد، پس معلوم میشود که ما مجهولِ خودمان را به دست آوردیم.
به تعبیر بهتر اینکه ما «العالم حادثٌ» را شک داشتیم، جهل داشتیم؛ ولی «عالم» را جهل نداشتیم، «حادث» را جهل نداشتیم؛ میدانستیم عالم یعنی چه، میدانستیم حادث یعنی چه، ولی نمیدانستیم آیا عالم حادث هست، یا حادث نیست؟ بعد که قضیه را ترتیب دادیم، گفتیم «العالم متغیرٌ وکل متغیرٍ حادثٌ»، به این نتیجه رسیدیم که «فالعالم حادثٌ». این «العالم حادثٌ» نتیجه شد؛ یعنی علم جدیدی شد که ما به دست آوردیم.
سائل میپرسد که از کجا میدانی این علم جدیدی که به دست آوردی، همان مجهولی است که دنبالش بودی؟ جواب میدهم که مفرداتش همان است. مفرداتش همان است؛ من مفرداتش را که قبلاً هم میدانستم، الان هم میدانم. فقط رابطه را نمیدانستم، رابطه اثباتی است یا سلبی است؛ حالا فهمیدم رابطه اثباتی برقرار است، دیگر الان مشکلی برایم پیدا نمیشود، جهلی دیگر نیست. آن مجهول معلوم شد، و الان هم فهمیدم که همان مجهولی که دنبالش بودم معلوم شد؛ نه یک مجهول دیگر.
ممکن است ما جواب بدهیم که تصدیقات مِنوجهٍ (یعنی به وجه تصور) معلوماند، و مِنوجهٍ آخر (یعنی به وجه حکم و تصدیق) مجهولاند. ما به خاطر آن مجهول تعقیبشان میکنیم، طلبشان میکنیم؛ به خاطر معلوم تطبیق میکنیم؛ یعنی بعد از اینکه مطلوب را به دست آوردیم، میفهمیم که این همان است که دنبالش بودیم.
پس توجه کردید که این جوابی که ما دادیم، که گفتیم شیءِ مطلوبِ ما مِنوجهٍ معلوم و مِنوجهٍ مجهول است، این جواب در قضایا جور است؛ یعنی ایرادی ندارد. چون ما در قضایا دو چیز داریم: یکیشان را معلوم میگیریم، یکیشان را مجهول میگیریم. در تصورات این جواب درست نیست، که بیان بعدی ماست.
قرائت و شرح متن کتاب در تصدیقات
«وهٰذا الجواب»[1] ، رسیدیم به اینجا، صفحه ۱۵۷، خط نوزدهم:
«وهٰذا الجواب إنما هو فی القضایا والتصدیقات»؛ فقط، «إنما»، این فقط در قضایا و تصدیقات جاری میشود.
این جواب چه بود؟ «وهو کون المطلوب معلوماً من وجهٍ، مجهولاً من وجهٍ متخصصٍ بما علمناه».
اولاً بعد از وجه، ویرگول باید خط بخورد؛ ویرگولی که بعد از وجه نوشتهاند باید خط بخورد. ثانیاً «متخصصٌ» درست نیست، «متخصصٍ» درست است، صفت برای «وجهٍ» است: «معلوماً من وجهٍ، مجهولاً من وجهٍ متخصصٍ بما علمناه».
قبلاً گفتیم، آن وجه مجهول هم متصف شده به یک امر معلومی، متخصص شده به امر معلومی. آن ذات هم که الان پیش شما مجهول است، متخصص شده به یک صفت معلومی؛ پس «متخصصٍ بما علمناه»، یعنی متخصصٍ به شیء معلوم. پس مطلوب ما معلوم است مِنوجهٍ، مجهول است مِنوجهٍ دیگری که این وجه مجهول، متخصص شده است به «ما علمناه»، یعنی به چیزی که معلوم است؛ یعنی دارای صفت معلومه است. و به خاطر همین صفت معلومه است که بعداً شناخته میشود و بعداً میفهمیم که خودش بوده است. میفهمیم که همین است که دنبالش بودیم.
پرسش: «مخصصٍ»؟
پاسخ: «مُتَخَصِّصٍ» است.
پرسش: «مُخَصَّصٍ» بخوانیم؟
پاسخ: اگر درسته بخوانید، نمیدانم. من فکر میکنم «مُتَخَصِّصٍ» درست است. حالا «مُتَخَصِّصٍ» هم اگر درسته عیبی ندارد، اگر «مُتَخَصِّصٍ» هم درست باشد...
پرسش: مخصص هم اگر باشد با بما علمناه درست درمیآید...
پاسخ: بله، اگر «مُخَصَّصٍ» باشد که حتماً باید مخصص باشد، اما چون «متخصصٍ» است، حالا ممکن است «مُتَخَصِّصٍ» بخوانیم، معنای متخصص از آن اراده کنیم، اگر بشود حرفی نیست دیگر، اگر بشود. نمیدانم میشود یا نه.
تبیین عبارت مصنف در نحوه حصول علم تصدیقی
«وهٰذا الجواب إنما هو فی القضایا والتصدیقات»، این جواب فقط در قضایا و تصدیقات جاری میشود؛ «إنما» را ایشان دارد معنا میکند: «لا یتمشى فی غیرها کالتصورات، على ما هو المشهور»؛ راه پیدا نمیکند در غیر قضایا و تصدیقات، مثل تصورات، در تصورات راه پیدا نمیکند، فقط در تصدیقات.
پس دو تا ادعا داریم: «أما الأول»، اما اول یعنی اینکه این جواب در تصدیقات هست؛ «وأما الثانی» یعنی این جواب در تصورات نیست.
«أما الأول» که جواب در تصدیقات جاری میشود: «فلکون المطلوب حینئذٍ معلوم التصور، مجهول التصدیق»؛ مطلوبی که ما داریم، چه «العالم حادثٌ» باشد، یا «العالم ممکنٌ» باشد، «حینئذٍ» در این هنگام که دنبالش داریم میرویم، «معلومُ التصور» است؛ یعنی اطرافش را میشناسیم، «عالم» را میدانیم، «حادث» را میدانیم، «أما مجهول التصدیق»، تصدیقش مجهول است؛ یعنی نمیدانیم رابطه اثباتی بین این دو مفرد برقرار است یا رابطه سلبی؟
«فإذا حصل لنا إدراک ذلک المجهول»، اگر آن تصدیقی که مجهول است برای ما حاصل شد، ادراکش حاصل شد، یعنی رابطه را کشف کردیم، «عرفناه بتصوراته السابقة»، به تصورات سابقه، از راه تصورات سابقی که پیش ما معلوم بودند، این مجهول را میشناسیم و میفهمیم که این همان مجهولِ قبلیِ ماست.
«وهو المراد من قول المصنف»؛ که گفته است: «فإنا إذا طلبنا» تصدیق در قولمان «العالم هل هو ممکنٌ» را—من مثال زدم به «العالم هل هو حادثٌ»، ایشان مثال میزند به «هل هو ممکنٌ»، فرقی نمیکند—«لم نطلب إلا حکماً متخصصاً بهٰذه التصورات»؛ حکمی را، رابطهای را دنبالش میگردیم که مجهول است، ولی این مجهول متخصص شده است به این تصوراتِ معلومه؛ که «عالم»ش معلوم است، «ممکن»ش معلوم است، این خودِ رابطه مجهول است.
«فحسب»[2] ، فقط همین؛ فقط ما دنبال همین حکم میگردیم. دنبال همین حکمی میگردیم که خودش مجهول است، ولی تخصص پیدا کرده است به این موضوع و به این محمولِ معلوم؛ یعنی معلوم است که مربوط به «عالم» است، مربوط به «حادث» است، فقط خودِ حکم مجهول است. خب، وقتی که ما حکم را کشف کردیم و دیدیم که مفرداتش هنوز همان مفردات است، میفهمیم که این همان مطلوبی است که دنبالش بودیم.
طرح اشکال در باب تصورات و تقریر معضل تحصیل مطلوب تصوری
«وأما الثانی»؛
اما ثانی یعنی اینکه چرا این جوابی که ما گفتیم—که معلومیتِ مِنوجهٍ و مجهولیتِ مِنوجهٍ آخر است—این در تصورات جاری نمیشود؟
ایشان میفرماید ما در اینجا سه تا بحث داریم: بحث اول این است که اشکال را دو مرتبه تکرار میکنیم؛ اشکال الان دو مرتبه تکرار میشود، اشکال این است: شیئی که میخواهد تصورش... میخواهیم تصورش بکنیم، مثل انسان، میخواهیم تصورش بکنیم؛ این اگر مجهول است، چطوری دنبالش میروید؟ اگر معلوم است، برای چه دنبالش میروید؟ مجهول است یعنی هیچ تصوری از آن ندارید؛ هیچ تصوری از آن ندارید چطوری دنبالش میروید؟ معلوم است، خب معلوم است دیگر، برای چه دنبالش میروید؟ پس چه مجهول باشد و چه معلوم باشد، طلب نمیشود؛ چه مجهول باشد، چه معلوم باشد. این اشکال.
حالا میخواهیم ببینیم میتوانیم جواب بدهیم که این متصوَّرِ ما مِنوجهٍ معلوم است و مِنوجهٍ مجهول است؟ همین جوابی که الان در تصدیقات دادیم، میتوانیم همین جواب را عیناً در تصورات هم بگوییم؟ اگر گفتیم، که خب عیبی ندارد؛ اگر نگفتیم، ثانی ثابت میشود، یعنی مدعای ثانی ما که این جواب در تصورات جاری نیست ثابت میشود. ما الان میخواهیم ثابت کنیم که این جواب در تصورات نمیآید. چرا نمیآیدش را بعداً میگوییم.
قرائت متن در تقریر تردید در مطلوب تصوری
«وأما الثانی، فنوجه أولاً إیراد الشک»؛
اولاً توجیه میکنیم این ثانی را، اولاً توجیه میکنیم، یعنی بیان میکنیم، ایرادِ شک را؛ یعنی وارد میکنیم، اشکال را وارد میکنیم، بعد آن وقت شروع میکنیم به جواب.
اشکال این است: «وهو أن تصور المطلوب»—تصور انسان مثلاً، یا به تعبیر ایشان، به مثال ایشان ققنوس را میخواهیم معنا کنیم، ققنوس که یک پرندهای است میخواهیم معنایش کنیم—این تصور مطلوب:
«إن لم یکن مشعوراً به»، اگر هیچ تصوری از آن نداشته باشیم، «امتنع طلبه»، نمیشود دنبالش رفت؛ «لاستحالة توجه الطلب إلى ما لم یشعر به»، چون محال است طلب توجه پیدا کند به سمتی که هیچ شعوری به آن نیست.
«وإن کان مشعوراً به»، و اگر مشعورٌبه باشد، «فهو متصورٌ»، پس متصور است؛ «فلا یکون مطلوب التصور»، پس دیگر مطلوب التصور نیست، نمیشود طلب کرد، چون طلبش تحصیل حاصل است.
«فإذن»، پس در هر صورت، چه مجهول باشد، چه معلوم باشد، «لا یُطلب»، تصور طلب نمیشود.
عدم انطباق پاسخ تصدیقات بر تصورات به نقل از دیگران (ما قیل)
«ثم نوجه ثانیاً»، بعد توجیه میکنیم ثانیاً، بعد از اینکه اشکال را توجیه کردیم و وارد کردیم، ثانیاً توجیه میکنیم: «أنه لا یندفع»؛ یعنی این اشکال، این شک، دفع نمیشود: «بأن یقال: إنه معلومٌ من وجهٍ، مجهولٌ من وجهٍ آخر»؛ به اینکه بگوییم این متصوَّرِ ما معلوم است مِنوجهٍ، و مجهول است مِنوجهٍ آخر. به این جواب، نمیتوانیم این اشکال را دفع کنیم.
چرا نمیتوانیم؟ «لا لما قیل... بل لما قال المصنف». دو تا بیان داریم: یک بیان، توجیهِ دیگران است برای اینکه میگویند این جواب در تصورات نمیآید؛ یک بیان، توجیهِ مصنف است که میگوید این جواب در تصورات نمیآید.
«ما قیل» این است: آن کسانی که گفتند این جواب در تصورات نمیآید، این است: گفتند که ما برای متصوَّر، متصوَّر امرِ واحد است؛ در امر واحد دو وجه نمیتوانیم داشته باشیم، یک وجه بیشتر نداریم. و محال است که بگوییم این یک وجه، هم معلوم است، هم مجهول است. دو تا وجه که یکی معلوم باشد، یکی مجهول باشد، باید غیر هم باشند؛ تا یکی را بگوییم معلوم، یکی را بگوییم مجهول.
در تصدیقات ما دو تا وجه داشتیم، دو وجهِ مغایر: یکی تصورِ اطراف بود، یکی حکم. یکی معلوم بود، یکی مجهول. اما در تصور، متصوَّر یک چیز است؛ در یک چیز دو وجهِ مغایر نمیتوانیم داشته باشیم. پس متصوَّر، یا کلاً معلوم است، یا کلاً مجهول است؛ دیگر نمیتوانیم بگوییم مِنوجهٍ معلوم و مِنوجهٍ مجهول است. این استدلالِ دیگران است، نه استدلال مصنف.
گفتگوی کلاسی پیرامون تمایز دیدگاه مصنف، شارح و دیگران
پرسش: چرا مصنف... این جوابِ دیگران است؟
پاسخ: بله، این جواب دیگران است؛ دیگران اشکال کردند، گفتند آن جوابی که در تصدیقات دادید در تصورات نمیآید.
پرسش: پس دیگران توجیه کردند که چرا این اشکال در تصورات وارد است؟
پاسخ: بله، دیگران خواستند بگویند که این جوابی که در تصدیقات دادید، در تصورات نمیآید به این دلیل. مصنف میگوید این دلیل شما باطل است، به این دلیل نیست؛ بلکه به دلیلِ دیگری نمیآید.
پرسش: یعنی مصنف هم قبول دارد که جواب در تصورات نمیآید؟
پاسخ: مصنف قبول دارد که جواب در تصورات نمیآید، ولی دلیلِ دیگران را قبول ندارد. شارح هم میآید حرف مصنف را رد میکند، میگوید هم در تصدیقات میآید، هم در تصورات میآید؛ کلاً اشکال را رد میکند.
پرسش: پس سه تا مرحله شد.
پاسخ: بله، سه مرحله است دیگر.
در تصدیقات ما جواب دادیم. میخواهیم ببینیم همان جواب در تصورات میآید یا نمیآید؟ آن جوابی که در تصدیقات گفتیم این بود که: «مِنوجهٍ معلومٌ، ومِنوجهٍ مجهولٌ». ما میگوییم این جواب در تصورات نمیآید. چرا نمیآید؟ بعضیها اینطور گفتند، جهتِ نیامدنش را گفتند، نه جهتِ آمدنش را؛ اینها جهتِ نیامدنش را دارند میگویند.
چرا این جوابی که ما در تصدیقات گفتیم در تصورات نمیآید؟ چون در تصدیقات دو وجه داشتیم: یکی تصورِ موضوع و محمول، یکی نسبتِ بین موضوع و محمول. تصورِ موضوع و محمول معلوم بود، نسبت مجهول بود؛ دو وجه داشتیم مغایر با هم. اما در تصورات دو وجه نداریم که یکی معلوم باشد، یکی مجهول. نمیتوانیم بگوییم به این وجه معلوم است، به این وجه مجهول است.
پرسش: چرا نمیتوانیم بگوییم؟
پاسخ: این آقا میخواهد بگوید جواب نمیآید. میگوید نمیآید، چون متصوَّر یک امر بسیط است، یک چیز بیشتر نیست. این یک چیز را نمیشود به دو وجه تقسیم کرد.
پرسش: یعنی جواب ندارد؟
پاسخ: جواب ندارد دیگر؛ طرف همین را میخواهد بگوید، میخواهد بگوید اشکال در تصورات وارد است و جواب ندارد. بعداً مصنف میگوید نه، این دلیلتان باطل است؛ و شارح هم اصلاً هر دو را رد میکند.
تقریر استدلال قائلین به امتناع دو وجهی بودن متصور
الان این آقا دارد ادعا میکند، حالا بعد توضیح میدهیم؛ شما اجازه بدهید من بحث را پیش ببرم، بعد ببینید آخر سر نتیجه چه میشود.
الان این آقا میگوید که: ما در تصورات دو وجه نداریم که یکی معلوم و یکی مجهول باشد؛ چون اگر بخواهد یکی معلوم باشد و یکی مجهول، باید این دو تا غیر هم باشند؛ چون معلوم که نمیتواند مجهول باشد، مجهول هم نمیتواند معلوم باشد؛ پس باید این دو تا غیر هم باشند. در حالی که ما در تصورات دو وجهِ غیر هم نداریم. پس چون دو وجه نداریم، نمیتوانیم در تصورات اشکال را اینطوری جواب بدهیم.
«لا لما قیل»؛ اینکه جوابِ گذشته در تصورات نمیآید، و در تصورات اشکال بلاجواب است، نه به این جهت است که گفته شده است: «من أن أحد الوجهین غیر الآخر»؛ از اینکه یکی از دو وجه غیر دیگری است. «إذ لا لما قیل من أن أحد الوجهین غیر الآخر»؛ دو وجه یعنی وجه معلوم و وجه مجهول. چون میخواهند بگویند وجه معلوم با وجه مجهول فرق دارد؛ دلیل فرق داشتنشان هم این است که: «لاستحالة أن یکون الشیء الواحد معلوماً مجهولاً معاً من جهة واحدة»؛ محال است که یک شیء، از یک جهت، هم معلوم باشد و هم مجهول باشد؛ این نشان میدهد که معلومیت و مجهولیت فرق دارد.
حالا که فرق دارد، امرِ واحد را نمیتوانیم موجهش کنیم به این دو تا وجه؛ متصوَّر امرِ واحد است، نمیشود موجهش کرد به این دو وجه. در تصدیق چون دو تا بود، دو وجه وارد میشد: یکیش میرفت سراغ تصوراتش، یکیش میرفت سراغ حکمش. اما در متصوَّر، متصوَّر یک چیز است، نمیتواند دو وجهِ مغایر بر آن وارد بشود. پس در متصوَّر ما این دو وجه را با هم نداریم؛ یا فقط وجه معلوم را داریم، یا فقط وجه مجهول را داریم. اگر وجه معلوم را داریم، مطلوب نیست؛ اگر وجه مجهول را داریم، نمیشود دنبالش رفت.
پس در متصوَّر یکیاش را داریم: «فالمطلوب إما أن یکون هو الوجه المعلوم فقط، أو المجهول فقط»؛ حصر است ها! مطلوب، یا فقط وجه معلوم است، یا فقط وجه مجهول است؛ نه اینکه هر دو باشد. «وکلاهما باطلٌ»؛ اگر معلوم باشد، طلبش باطل است چون تحصیل حاصل است؛ اگر مجهول باشد، طلبش باطل است چون طلبِ چیزی است که اصلاً تصورش را نداریم. پس اشکال در تصورات باقی میماند و با آن جوابی که در تصدیقات دادیم حل نمیشود.
توجه کردید؟ این استدلالِ «ما قیل» است، نه استدلال مصنف.
قرائت متن عبارت «ما قیل»
حالا عبارت را بخوانیم:
«لا لما قیل من أن أحد الوجهین غیر الآخر»، نه به خاطر اینکه گفته شده است که یکی از دو وجه غیر دیگری است؛ «لاستحالة أن یکون الشیء الواحد معلوماً مجهولاً معاً من جهة واحدة»، به دلیل محال بودن اینکه شیء واحد، از جهت واحده، هم معلوم باشد و هم مجهول باشد؛ «فالمطلوب إما أن یکون هو الوجه المعلوم» فقط، «أو المجهول» فقط، «وکلاهما باطلٌ»؛ هر دو باطل است: اگر معلوم باشد طلبش محال است، اگر مجهول باشد هم طلبش محال است.
رد استدلال «ما قیل» و اثبات امکان دو وجهی بودن در متصور
چرا این حرف باطل است؟
«فإن ذلک لیس بشيء»؛ اینکه گفته متصوَّرِ ما فقط یک وجه دارد، باطل است. ایشان اصرار داشت—قائل، قائلِ «قیل»—این «قیل» اصرار داشت که متصوَّرِ ما فقط یک وجه دارد: یا معلوم است فقط، یا مجهول است فقط. شارح میگوید این «لیس بشيء» است؛ بلکه به دو بیان ثابت میکنیم که متصوَّرِ ما میتواند دو وجه داشته باشد: مِنوجهٍ معلوم، مِنوجهٍ مجهول.
بیان اول این است: متصوَّر شما که انسان است، ذاتی دارد و صفاتی دارد. شما میدانید که مثلاً به دو پا راه رفتن چیست، بر دو پا راه رفتن را میدانید یعنی چه؛ نمیدانید انسان چیست ها! میدانید دو پا راه رفتن یعنی چه؛ ناخنها پهن باشد، تیز نباشد، این را هم میدانید یعنی چه؛ مثلاً مدرکِ کلیات بودن را هم میدانید یعنی چه، اما نمیدانید انسان چیست. ذات پیشتان مجهول است، این اوصاف پیشتان معلوم است.
حالا برای شما توضیح میدهند، میگویند: انسان ذاتی است که صاف راه میرود، چهار دست و پا نیست، روی دو پا راه میرود؛ ناخنهایش پهن است، مدرکِ کلیات هم هست. خب شما انسان را میشناسید. نمیتوانید بعد از این توضیح بگویید که این ممکن است همانی که من دنبالش بودم نباشد! ذات مجهول بود، اوصاف معلوم بود.
پس همین متصوَّرِ شما که انسان است، مِنحیثالعموم—یعنی به لحاظ اینکه یک ذاتی است، همه ذاتند، این هم یکیشان—مجهول است... مِنحیثالعموم معلوم نیست، مجهول است؛ مِنحیثالخصوص معلوم است، یعنی راه رفتنِ بر دو پا، مدرکِ کلیات بودن، عریضالأظفار بودن، اینها پیش شما معلوم است، اما رابطه را نمیدانید ها! شما در اینجا اوصاف را که برایتان توضیح دادند، به آن ذات، این اوصاف را چسباندید، ذات پیشتان روشن شد. پس همین ذاتِ متصوَّرِ شما، مِنوجهِ عمومیتش که ذات است مجهول، که ذاتِ انسان است مجهول؛ مِنوجهِ خصوصیتش که این اوصاف را دارد معلوم.
بیان اول: اتصاف ذات به اوصاف به مثابه دو وجه متصور
پس دیدید که دو وجه پیدا کرد. چرا؟ چون ما یک چیزِ بسیط که نگرفتیمش؛ انسان را که یک امر بسیط نگرفتیم؛ انسان را عبارت گرفتیم از ذاتِ متصف به اوصاف. دو چیز شد. یک چیزش را که ذات باشد مجهول کردیم، آن بقیهاش را که متصف به اوصاف باشد معلوم کردیم. پس باز هم در تصور، مِنوجهٍ معلوم و مِنوجهٍ مجهول شد.
مِنوجهٍ معلوم و مِنوجهٍ مجهول؛ به خاطر مجهول، دنبال تحصیلش برویم، از طریق معلوم بودن کشفش کنیم و بشناسیمش. پس این حرفِ قائل، که متصوَّر فقط یک وجه دارد، باطل است. به این بیان متصوَّر دو وجه دارد.
پرسش: آیا در تصور مجهول مطلق هم اینگونه است؟
پاسخ: نه، آن به طور کلی در تصورات... بله، آن به طور کلی در تصورات اشکال دارد، نه در تصور مجهولِ مطلق. تصور مجهول مطلق را همه قبول دارند که نمیتوانیم دنبالش برویم؛ معلومِ مطلق را هم همه قبول دارند که نمیتوانیم دنبالش برویم. حرف در این است که این تصوراتی که الان دنبالش میرویم، آیا مِنوجهٍ تصورش را داریم؟
شما وقتی انسان را سؤال میکنید: انسان چیست، یک چیزی در ذهنتان هست، یک ابهامی هست، یک تصوری هست، اما تفصیلش را ندارید؛ اجمالش را دارید، تفصیلش را ندارید. پس یک چیزش مجهول است، یک چیزش معلوم است؛ ما دنبالش میرویم تا آن مجهول را هم معلوم کنیم، و بعد از طریق این معلوم میفهمیم که آن مجهول همانی است که دنبالش بودیم، نه چیز دیگر. این یک جواب.
قرائت عبارت شارح در اقتران وجه مجهول به وجه معلوم
«فإن ذلک لیس بشيء»؛ یعنی این حرف درست نیست، «فلأنّا لا نسلّم»؛ که وجه مجهول را ممتنع است طلب کنیم. بله، اگر فقط همین وجه مجهول بود، ممتنع بود طلبش کنیم؛ اما این وجه مجهول، مقارن شده با یک وجهِ معلومی، آن وجه معلوم به ما اجازه میدهد که دنبالش برویم.
«وإنما یکون کذلک»، یعنی مجهول ممتنعالطلب است، «لو لم یقترن به الوجه المعلوم»؛ اگر وجه معلوم به آن مقترن نشود مجهول است، ممتنعالطلب است.
«کما مثّلتُ به»، این «کما مثّلتُ به» مثال است...
پرسش: «مَثّلتَ به» یا «مَثّل به»؟
پاسخ: «مَثّلتُ به»؛ این «تمثّلتُ» دارد، «مَثّلتُ» بهتر است: «کما مَثّلتُ به». این «کما مَثّلتُ به» مربوط به منفی است: «لو لم یقترن به الوجه المعلوم»، ممتنعالطلب است؛ و اگر اقترن به وجه معلوم، جایز الطلب است؛ این «لو اقترن» را دارد مثال میزند. «کما مَثّلتُ به» یعنی برای اقتران مثال زدم، نه برای عدم اقتران؛ توجه کردید؟ مثال برای اقتران است، نه برای عدم اقتران.
مثال برای آنجایی است که وجه مجهول، با وجه معلوم مقترن بشود و لذا طلبش جایز بشود: «کما مَثّلتُ به، من الذوات المجهولة التی عُلم تخصصها بصفةٍ»؛ این مِنوجهٍ معلوم است، مِنوجهٍ مجهول است؛ این مجهول است، اما مقترن شده به معلوم.
«فإن الذات والصفة، لو کانتا معلومین استحال الطلب؛ کانا مجهولین استحال الطلب؛ وإنما صحّ الطلب، لکون أحدهما معلوماً والآخر مجهولاً». یکیشان معلوم است، یکیشان مجهول است.
پرسش: کدام معلوم است و کدام مجهول؟
پاسخ: یا ذات معلوم است، صفات مجهول است؛ یا صفات معلوم است، ذات مجهول است. به این جهت ما دنبالش میرویم. پس دیدید که مِنوجهٍ مجهول شد، و مِنوجهٍ معلوم شد.
کی گفت آن جوابِ تصورات اینجا نمیآید، جواب تصدیقات؟ جوابی که در تصدیقات دادیم، عیناً اینجا میآید. در تصدیقات گفتیم مِنوجهٍ معلوم، مِنوجهٍ مجهول؛ به وجه مجهول دنبالش میرویم، به وجه معلوم میشناسیمش. همین جواب را عیناً در تصورات میگوییم: چون دو وجه را توانستیم در تصورات درست کنیم: وجه معلوم و وجه مجهول. این یک جواب.
بیان دوم: توارد دو وجه بر ذات واحد و مناقشه در تصوری بودن غایت
بیان دوم: «سلّمنا»؛ اینکه قبول داریم که وجه مجهول را نمیشود طلب کرد؛ ولی ما در اینجا یک ذاتی داریم که دو تا وجه برایش هست: یک ذات است، یک وجهِ معلوم، یک وجهِ مجهول.
در قبل، خودِ ذات را مجهول گرفت، وصفش را معلوم گرفت؛ یا وصف را مجهول گرفت، ذات را معلوم گرفت. الان خودِ ذات را میگوید ذات معلوم است، دو وجه بر این ذات بار میشود؛ حالا کار هم نداریم ذات معلوم است، بر فرض اصلاً معلوم نباشد؛ دو وجه برای این ذات هست: نمیدانیم این صفت را دارد یا ندارد.
مثلاً ذاتِ این طائر، به عنوان طائریت معلوم است؛ اما نمیدانیم ققنوسیت برایش هست، یا ققنوسیت برایش نیست. ققنوسیت—یعنی این اوصافِ ققنوس—برایش مجهول است. پس دو تا وجه، که یک وجه مجهول باشد و یک وجه معلوم باشد، هر دو بر این ذات بار شده است؛ یعنی یک ذات، میتواند دو وجه داشته باشد: هم وجه معلوم را، و هم وجه مجهول را. ما به وجه معلومش... مثلاً...
پرسش: آیا در این مثال هم طائر جنس است؟
پاسخ: بله، طائر بودن معلوم است، ققنوس بودن مجهول است. این ذات را—یعنی همین، همین پرنده را، با قطع نظر از پرنده بودنش—همین ذات را ملاحظه کنید: پرنده بودنش معلوم است، ققنوس بودنش مجهول است. من اشتباه گفتم پرنده بودنش را ذات گرفتم؛ نه، خودِ ذات، با قطع نظر از پرنده بودن، همین موجود، همین موجود هرچه که هست، این معلوم است که یک چیزی هست، یک ذاتی هست؛ پرنده بودنش معلوم است، دارم میبینم میپرد؛ ققنوس بودنش مجهول است.
پرسش: خب، این به تصدیق برمیگردد!
پاسخ: نه، چرا؟ بالاخره در تصورات، تصدیق هم پیش میآید.
پرسش: در تصدیق، ما در آخر به رابطه میرسیم؛ یعنی به اینکه آیا این صفت بر آن ذات بار است یا بار نیست...
پاسخ: بله، رابطه هم در ضمنش هست دیگر.
پرسش: آخرش تصدیق میشود، نه تصور!
پاسخ: آخرِ سر... نه، حالا بعد که تصدیق است، آخر سرش تصور است؛ آخر سرش آنچه که حاصل میشود تصور ققنوس است.
پرسش: ولی ابتدا یک تصور داشتیم، بعد به یک تصدیق رسیدیم...
پاسخ: نه، من تصوری که دارم این است که میدانم یک پرندهای هست، بعد هم میدانم که پرنده هم هست، اما نمیدانم ققنوس است. خب، اینها همه میآید در بحث تصدیقات، درست میفرمایید. بعد که برای من تشریح کردند، چه حاصل میشود؟ من ققنوس را تصور میکنم. نمیگویم این ققنوس است، که بشود تصدیق؛ خود ققنوس را تصور میکنم، که این موجود چیست.
پرسش: پس اولش حد است؟
پاسخ: بله دیگر، اولش حد است. حدّ، حمل هم در آن هست؛ «الانسان حیوانٌ ناطقٌ» تصدیق میخواهد. وقتی شما میخواهید انسان را کشف کنید، حتماً باید از راه تصدیق وارد بشوید: بگویید «حیوانٌ ناطقٌ»؛ بعد این تصدیق را که در ذهنتان آوردید، تصور انسان حاصل میشود. نمیخواهیم بگوییم تصدیق در کار نیست؛ چرا، تصدیق هست، ولی حاصلش تصور است، حاصلش تصور است.
تبیین بیان دوم در پاسخ به «ما قیل» و توارد دو وجه بر ذات واحد
خب، پس تا اینجا روشن شدیم که چه جوری ایشان میگوید. میگوید ذاتی داریم، کار نداریم بگوییم ذات معلوم است یا مجهول است—البته ذات معلوم است، کار نداریم—این دو تا حالت دارد: یک حالت عمومی دارد که طائر بودن است؛ عمومی یعنی اختصاص به این ندارد، این و بقیه؛ این را میدانیم. یک حالت خصوصی دارد که ققنوس است؛ این را نمیدانیم. خب، پس مِنوجهٍ معلوم، مِنوجهٍ مجهول.
به وجه معلومش که طائر است دنبالش نمیرویم، نمیخواهیم بفهمیم که طائر است چون میدانیم؛ به وجه مجهولش دنبالش میرویم. از کسی که برای من شرح میدهد—به قول ایشان از شارح، که برای من تعریف میکند ققنوس را، که اسمش را گذاشته ایشان شارح—از شارح میپرسم ققنوس چیست؟ او شروع میکند به شرح دادن. چیش را شرح میدهد؟ طائر بودنش را؟ نه؛ بقیه اوصافش را. البته طائر را هم اخذ میکند، منتها بقیه اوصافش را توضیح میدهد.
وقتی بقیه اوصاف توضیح داده شد، این ذات با تمام اوصافش، هم آن طائرِ معلومبودنش، هم آن ققنوسِ مجهولبودنش، همه چیز پیش من الان حاضر میشود. من الان تصور میکنم و میفهمم همان است که دنبالش بودم. چرا میفهمم؟ چون بالاخره طائر بودنش را که میدانستم، فقط اوصافش را نمیدانستم؛ اوصافش را حالا فهمیدم.
این تمامِ حرفِ ایشان، که این جواب پس کافی نیستاین «ما قیل». «ما قیل» گفته بود که ما دو جهت در تصور نداریم. با جواب اول ثابت کردیم که دو جهت داریم: یکی ذات است که معلوم است، یکی صفت است که مجهول است یا برعکس. با جواب دوم ما ثابت کردیم که دو جهت داریم: خودِ ذات را ملاحظه کردیم، گفتیم دو وجه دارد: یکی طائریت که معلوم است، یکی ققنوسیت که مجهول است. پس باز هم در تصورات ما دو وجه را درست کردیم. اگر در تصور دو وجه را درست کردیم، مانعی ندارد که جوابی که در تصدیقات دادیم در تصورات هم بیاید.
تحلیل حقیقت طلب و تعلق آن به ذات ذووجهین
«سلّمنا أن الوجه المجهول یمتنع طلبه»؛ «لکن الطلب لا یتوجه نحو المجهول ولا نحو المعلوم»؛ بلکه طلب توجه پیدا نمیکند به سمت آن مجهول و نه به سمتِ معلوم؛ «وإنما یتوجه» طرفِ ذاتی که «صدق علیه الوجهان».
این ذات را میخواهم کشف کنم، ذات را میخواهم کشف کنم که «صدق علیه الوجهان»؛ یعنی ذاتی را که «صدق علیه الطائریة»، «صدق علیه الققنوسیة»، این را میخواهم کشفش کنم. «ولا شک فی أنه مغایرٌ»؛ شکی نیست در اینکه مغایر است این ذات با کلٍّ من الوجهین؛ پس من به دنبال چیزی میروم که نه معلوم است و نه مجهول؛ که نه آن معلوم است—این تعبیر خوبی نبود—دنبال چیزی میروم که نه آن معلوم است، و نه آن مجهول است؛ نه آن وجه معلوم است، نه آن وجه مجهول است؛ بلکه چیزی است غیر از هر دو که هر دو را دارد. هم به وجهی معلوم است، هم به وجهی مجهول است؛ اما خودش غیر از آن دو وجه است. پس دنبال چیزی میروم که وجه معلوم و وجه مجهول دارد، ولی خودش غیر از دو وجه است.
میخواهم این ذات را کشف کنم چیست؛ همین چیزی که جلویم ایستاده است، که میدانم طائر است، نمیدانم ققنوس است. شارح میآید برای من شرح میدهد، میگوید: این طائرِ کذایی است؛ میفهمم که ققنوس است. پس همین ذات پیش من معلوم میشود؛ همین ذاتی که من دارم تعقیبش میکنم کشفش کنم، که به وجهی معلوم است و به وجهی مجهول است، این پیش من روشن میشود.
پس فرق بین این جواب و جواب قبل روشن شد ها! در اشکال اول، ذات را معلوم، صفت را مجهول یا به عکس قرار داد. در اینجا، معلوم و مجهول را آن دو وجه قرار داد؛ در جواب دوم، معلوم و مجهول را آن دو وجه قرار داد، ذات را متصف به این دو وجه گرفت. گفت این ذات مطلوبِ توست؛ ذاتی که مِنوجهٍ معلوم و مِنوجهٍ مجهول است، این مطلوبِ توست؛ نه آن وجه معلوم مطلوب توست، نه آن وجه مجهول مطلوب توست؛ بلکه خودِ ذات مطلوب توست که دارای دو وجه است.
خب، با این بیان ثابت شد که این «ما قیل» درست نیست. نمیتوانیم بگوییم متصوَّر یک وجه دارد، و بنابراین به این بیان نمیتوانیم بگوییم جوابی که در تصدیقات گفتیم در تصورات جاری نمیشود.
دیدگاه مصنف در علت عدم جریان پاسخ در تصورات
بلکه بیانمان چیز دیگری است، باید یک جور دیگر بیان کنیم. علت اینکه جوابی که در تصدیقات دادیم در تصورات نمیآید، این نیست که در تصورات دو وجه نداریم؛ در تصورات دو وجه داریم.
علتش این است که آن وجه مجهول را ما کِی میتوانیم به دست بیاوریم؟ وجه معلوم به ما اجازه میدهد که وارد... که وجه مجهول به ما اجازه میدهد که واردِ طلب بشویم؛ وجه معلوم هم به ما اجازه میدهد که بعد از طلب، این بفهمیم که این مطلوبِ ما... این که به دست آمده همان مطلوبِ ماست. همه چیزها درست است؛ همه حرفهایی که در تصدیقات گفتیم در تصورات میآید، همانطور که تا حالا بیان کردیم.
منتها یک مشکل داریم، و آن مشکل این است که: آن شارحی که برای شما مجهول را توضیح میدهد، یک نفر است؛ چطوری شما با گفته یک نفر مطمئن میشوید که مجهولتان حل شد؟ باید مجهول با تواتر حل بشود، و با واحد حل نمیشود.
پرسش: چرا با واحد حل نمیشود؟
پاسخ: حالا علیایحال ایشان اینجور میگوید. میگوید که: در جاهایی که... در جاهایی که متصوَّرِ شما محسوس است—خوب دقت کنید—در جاهایی که متصوَّرِ شما محسوس است اولاً، با تواتر مجهولتان حل میشود ثانیاً، میتوانید بگویید که شارح توانسته است نظر خودش را—یعنی آن کسی که شرح داده توانسته نظر خودش را به من تفهیم کند و من تصور کردم. اما در جایی که امر محسوس نیست، یا در جایی که امر محسوس است ولی تواتر حاصل نیست، یا در جایی که اصلاً محسوس نیست، یک چیزی را میخواهید تصورش بکنید محسوس نیست، کارهای شارح، آن حرفهای شارح، نمیتواند متصوَّر را برای شما معلوم کند. و بعد از اینکه یک چیزهایی به گوش شما رساند و به ادراک شما یک چیزهایی رساند، شما نمیتوانید بفهمید آن چه که ادراک کردید، همان است که دنبالش بودید.
این تمام حرف مصنف است. پس مصنف میگوید اشکال در تصورات وارد است؛ جوابی که در تصدیقات گفتیم، در تصورات نمیآید؛ نه به خاطر اینکه در تصورات دو وجه نداشته باشیم، در تصورات دو وجه داریم؛ علتش این است که آن وجه معلوم را در تصورات نمیتوانیم... وجه مجهول را. وجه مجهول را در تصورات نمیتوانیم معلوم کنیم، وقتی میتوانیم معلوم کنیم که آن وجه مجهول، امرِ محسوس باشد، با تواتر هم معلوم بشود. اگر مجهول محسوس نبود، یا محسوس بود و با تواتر معلوم نشد، ما نمیتوانیم بفهمیم که آنی که به دست آوردیم همان است که دنبالش بودیم.
پرسش: آیا تواتر لازم است؟
پاسخ: جوابی که شارح میدهد این است که تواتر در اینجاها لازم نیست، همان که در ذهن شماست. من اول بگویم که دیگر شما اشکال نکنید، راحت باشیم ما هم! جوابی که ایشان میدهد این است که: در اینجاها تواتر لازم نیست. اطمینان داری که طرف شناخته و دارد برایت توضیح میدهد، خب قبولش میکنی. بله، تواتر اگر بود مطمئنتر بودم؛ اما اگر یک نفر کارشناس دارد ققنوس را توضیح میدهد، آدمی است که عمرش را گذاشته روی شناخت ققنوس، حالا دارد برای من توضیح میدهد، خب من حرفش را میفهمم و احتیاج به تواتر ندارم؛ از تواتر برای من بهتر است، ارزش دارد و بیشتر مطلب را روشن میکند. تواتر لازم نیست در حصول یقین؛ ممکن است از یک جای دیگر ما یقین پیدا کنیم؛ بله، تواتر هم یک راه است. این اشکالی است که شارح میکند.
قرائت متن مصنف در اشتراط حس و تواتر در مطلوب تصوری
«بل لما قال»؛ حاصلش این است که: «أن العلم باختصاص الذات المجهولة بصفتین»، اگر من بخواهم علم پیدا کنم که ذات مجهول—که این ذات ققنوس است—متصف است به صفتِ کذا، این علم «لا یمکن إلا بالتواتر».
«ولِوجوب» دارید شما؟ یا «ووجوب»؟ بله؛ «ولِوجوب کون خبر التواتر عن أمرٍ محسوس»، هم واجب است که علم با تواتر باشد، هم واجب است که خبر تواتری عن امرٍ محسوس باشد. پس دو چیز شرط میشود: یکی اینکه باید آن شیءِ مجهولِ من محسوس باشد که من حس نکرده باشم تا مجهول مانده باشد؛ یکی اینکه آن محسوس باید از طریق تواتر پیش من مکشوف بشود.
بنابراین: «فإن هذا الجواب»؛ پس این جوابی که در تصدیقات گفتیم، «إنما یتمشى» راه پیدا میکند در ذات مجهول به این دو شرط:
یک: «إذا کانت من المحسوسات»، اگر آن ذات از محسوسات باشد؛
دوم: «وقد عُلم اختصاصها بالصفة من التواتر»، به همین صورت که بیان میکنم «قد عُلم» عطف بر «کانت» است: «إذا کانت من المحسوسات، وإذا عُلم اختصاصها بالصفة»، مِنش نشئیه است، یعنی از ناحیه تواتر؛ از ناحیه تواتر «عُلم اختصاصها بالصفة»، نه از ناحیه خبر واحد.
پس دو تا شرط لازم است: یکی اینکه آن ذات مجهول «من المحسوسات» باشد؛ یکی اینکه اختصاصش به صفت و دارای این صفتِ ققنوسیت بودنش از طریق تواتر معلوم بشود.
خب، حالا این عبارت را توجه بفرمایید تا توضیح بدهم.
بیان شمول اشکال به جمیع ذوات مجهوله و تحدید پاسخ در کلام مصنف
ایرادی که شد، که گفتند ما نمیتوانیم مجهول را طلب کنیم، نمیتوانیم معلوم را طلب کنیم، اگر هم طلب کردیم نمیدانیم که اینی که به دست آوردیم همان است که دنبالش بودیم یا نه، ایراد، اختصاص به تصدیقات و تصورات نداشت؛ عام بود. هم در تصدیقات جاری شد، هم در تصورات جاری شد.
اما جوابی که ما دادیم، در تصدیقات کافی بود، و در بعضِ تصورات. در تصدیقات کافی بود، در بعض تصورات هم کافی است؛ چون در بعض تصورات که محسوساند و تواتر هم تأییدش میکند، آنجا هم گفتیم جواب کافی است. اما در جاهایی که مجهولِ ما محسوس نیست، یا در جاهایی که مجهول ما محسوس است ولی با تواتر صفتش بیان نمیشود، در آنجاها جواب جاری نمیشود.
یعنی اگرچه ما متصوَّرمان ذووجهین است، به وجهی معلوم، به وجهی مجهول؛ ولی نمیتوانیم شرحِ شارح را کافی بدانیم در تصور، و نمیتوانیم با شرح شارح تصور بکنیم. چرا؟ چون شرط را—که تواتر است—نداریم.
«ولکون الشک»؛ یعنی ایرادی که داشتیم، «یعُمّ» جمیعِ ذوات مجهوله را، در تصورات جاری است، در تصدیقات جاری است، در تمام تصورات هم جاری است؛ چه تصوراتی که محسوس باشند، چه تصوراتی که غیر محسوس باشند، جمیعِ ذوات مجهوله، چه محسوس، چه غیر محسوس.
«ولکنّ الجواب یخصّ بعضها»؛ جواب، اختصاص دارد به بعضی از تصورات، یعنی آن تصوراتی که محسوساتی باشند که با تواتر روشن بشوند؛ «قال: إن هٰذا الجواب لا یتمشى فی التصورات»؛ گفت این جواب در تصورات جاری نمیشود. چرا؟ چون درست بود که در بعضی تصورات جاری میشد، ولی در عموم تصورات جاری نمیشد. در تصوری که محسوس باشد و با تواتر مشخص شده باشد جاری میشد، در دو تصورِ دیگر جاری نمیشد: تصوری که محسوس نیست، یا تصوری که محسوس است و با تواتر وضعش روشن نمیشود؛ در این دو تا جواب جاری نمیشد. چون جواب به طور کلی جاری نمیشد، ایشان گفت که جواب در تصورات جاری نیست.
این توجه کنید، کأنه کسی اشکال میکند، میگوید که: با این بیانی که شما کردید، معلوم شد که در بعضی تصورات جواب کافی است، در بعضی کافی نیست؛ پس چرا مصنف به طور مطلق گفت کافی نیست؟ چرا مصنف به طور مطلق گفت جواب در تصورات کافی نیست؟
ایشان این سؤال را اینطور جواب میدهد، میگوید: چون دو قسم از تصورات این جواب را قبول نمیکنند، یک قسم قبول میکند، اشکال در تمام تصورات بود، جواب در یک قسمش جاری شد، در دو قسم دیگرش نیامد، قواعد منطقی هم که باید کلی باشد؛ لذا مصنف گفت: جواب در تصورات نیست. چرا؟ چون دید در دو فردش که اکثر و مهمترند جواب جاری نمیشود، در یک فرد نادرش جاری میشود، کلاً نفیاش کرد. این مراد ایشان است.
بررسی دو صورت تمثیلی مصنف در تصورات
«وإلى ما ذکرنا أشار بقوله: أما من سمع اسم شیءٍ فحسب»؛
خب، این حرف دیگر چیزی نیست، توضیحش خیلی زیاد نیست. میگوید: اگر شما اسمی را شنیدید، مثلاً انسان را؛ اسمش را شنیدید، مِنوجهِ اسم معلوم شد، مِنوجهِ مفهوم مجهول شد. اسم معلوم است: «انسان»، مفهوم مجهول است. امرِ محسوس هم نیست.
اگر تواتری آمد برای شما مشخص کرد آن وجه مجهول را، چون اسم در اختیارتان هست، از طریق تواتر میتوانید بفهمید که این اسم مالِ همین چیزی است که این شارح دارد برای شما شرح میدهد. و بعد هم مطلوبتان به دست میآید. چون آمده میگوید «الانسان حیوانٌ ناطقٌ»؛ شما از کجا میتوانید بفهمید که این انسان همان حیوان ناطق است؟ خب حیوان ناطق یک علمِ جدیدی به شما داده شد، انسان همانطور که مجهول بوده مجهول مانده است؛ تطبیق این دو تا با هم از کجا معلوم میشود؟
اگر متواتر گفته شده باشد، شما مطمئن میشوید. از یک نفر پرسیدید انسان چیست؟ گفت: حیوان ناطق. رفتید جلوتر از دیگری پرسیدید، باز گفت حیوان ناطق. اینقدر پرسیدید تا تواتر حاصل شد؛ خب برایتان علم حاصل میشود. اما اگر فقط یک نفر گفته باشد، شما از کجا میتوانید انسان را با حیوان ناطق تطبیق کنید؟ نمیتوانید.
«أما من سمع اسم شیءٍ فحسب»؛ یعنی فقط اسمش را شنیده است؛ این «فحسب» مربوط به اسم است، یعنی فقط اسم را شنیده است؛ اسم انسان را شنیده است. «وطلب مفهومه»، مفهومش را میخواهد؛ «فقیل له»، اگر به این شخص طالب گفته بشود: «إن هذا»، این اسم، وضع شده است «بإزاء کذا»، به ازای حیوان ناطق؛ «لا یحصل له العلم بأن مطلوبه هو»، برای این طالب علم پیدا نمیشود به اینکه مطلوبش همین است، بلکه به مجرد شنیدن نمیفهمد که مطلوبش این است.
«وکذا»، مورد دوم: «من تصوّر شیئاً بلازمٍ واحدٍ ولم یشاهده»؛ این هم نمیتواند با قولِ شارح به مطلوبش برسد، مگر اینکه به تواتر برسد. یک صفتش را میداند، آن هم با لازم واحد؛ ولی خودش را اصلاً ندیده است. ققنوس را مثال میزند: ققنوس را شنیده است که یک پرندهای است، ولی ندیده است این پرنده را، و بعد هم از اوصاف دیگرش خبر ندارد. اگر برای این شخص بخواهند ققنوس را توضیح بدهند، تا به حد تواتر نرسد، نمیتواند تطبیق کند.
تمثیل به ققنوس و کیفیت حصول علم در آن
«فإذا تیقّن الإنسان»[3] ، مثال برای همین است:
«فإذا تیقّن الإنسان وجود طیرٍ یقال له ققنوس»؛ ققنوس طائری است متولد، یعنی از چیزی زاییده میشود، بیرون میآید؛ «لا متوالد»، زاد و ولد نمیکند؛ تخم نمیگذارد، بچه نمیزاید، متوالد نیست؛ بلکه از یک چیزی متولد میشود. قصه مشهوری دارد؛ میگویند که بعد از اینکه هزار سال عمر کرد، میآید روی چوبی میایستد، بال میزند، اینقدر بال میزند تا آتشی از بالش ساطع میشود، این هیزمی که زیر پایش است آتش میگیرد؛ آتش شروع میکند به شعله کشیدن، هیزم و ققنوس هر دو میسوزند، خاکستر میشوند؛ از توی خاکسترش بچهای که همان ققنوس بعدی است به دنیا میآید. پس متولد است، یعنی از توی خاکستر بیرون میآید، اما متوالد نیست، با زایمان درست نشده است.
«فإذا تیقّن الإنسان وجود طیرٍ یقال له ققنوس ولم یشاهده»، ندیده است او را؛ «وطلب خصوصه»، عمومش را که طائر بودن است میدانست، خصوصش را که ققنوس بودن است میخواست؛ «لم یکن لأحدٍ أن یعرّفه... إلا أن یحصل عند الطالب من التواتر من أشخاصٍ... أن الطائر المسمى بققنوس له صفات کذا وکذا». شخص دیگری که شارح است، نمیتواند به این انسان طالب معرفی کند این ققنوس را، مگر اینکه از اشخاصی برای او تواتر حاصل بشود، وگرنه برایش علم حاصل نمیشود؛ علم پیدا نمیکند که این مطلوبش همین است. «فحینئذٍ» در این هنگام که تواتر حاصل شد، «إذا قال الشارح...»؛ اگر شارح آمد گفت، آن وقت میتواند بفهمد؛ و الا نمیتواند بفهمد.
نقد شارح بر انحصار طریق در تواتر و جمعبندی نهایی
حالا ردّ این کلام:
«واعلم أن مبنی هٰذا الکلام من المصنف على أن العلم باختصاص الذات المجهولة بصفةٍ، لا یمکن إلا بالتواتر». مصنف مبنیاش بر این است که اگر بخواهید علم پیدا کنید که این صفت مالِ این ذات است، حتماً باید تواتر باشد. «وهو فی حیز المنع»، و این ادعای مصنف ممنوع است؛ زیرا تواتر لازم نیست. «إذ یحصل ذلک»، یعنی این علم به اختصاص، «بإخبار عدلٍ واحدٍ عند السامع»؛ حتی با خبر واحدِ عادل هم برای انسان یقین و اطمینان حاصل میشود؛ چه رسد به اینکه یک نفر کارشناس توضیح بدهد!
تواتر لازم نیست در حصول علم؛ با خبر عادل واحد هم انسان علم پیدا میکند؛ پس چرا شما تواتر را شرط کردید؟ وقتی تواتر شرط نشد، دیگر تصوری باقی نمیماند که در آن نتوانیم مجهول را معلوم کنیم.
همان جوابی که در تصدیقات دادیم، در تصورات هم جاری میشود: متصوَّر مِنوجهٍ معلوم است، مِنوجهٍ مجهول است؛ به وجه مجهولش دنبالش میرویم، به وجه معلومش میشناسیمش؛ چه در باب تصدیقات باشد، چه در باب تصورات باشد. و با این بیان، اشکال به طور کلی هم از تصدیقات و هم از تصورات برطرف میشود.
این کل حرف ایشان بود. خیلی تند خواندم بالاخره هرچه هست...
إنشاءالله روشن شده باشد.