84/12/11
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه و یادآوری مغالطه اشتراک لفظی در مفهوم عام/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /مقدمه و یادآوری مغالطه اشتراک لفظی در مفهوم عام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه و یادآوری مغالطه اشتراک لفظی در مفهوم عام
یکی از مغالطات این بود که عام در مواضع مختلف به معانی مختلف به کار برود، و ما به خاطر اختلاف معنا به اشتباه بیفتیم. در جایی لفظ «ممکن» به معنای امکان عام قرار داده بشود، در جایی به معنای ممکن خاص قرار داده بشود، و ما تشخیص ندهیم، ممکن عام را به جای ممکن خاص بگیریم، یا ممکن خاص را به جای ممکن عام قرار بدهیم. این یکی از مغالطات بود.
به مناسبت این مغالطه، ایشان وارد توضیحی شدند درباره عام، که خاصیت عام را ذکر بکنند، که یک مقداری جلوی غلطها گرفته بشود.
اقسام عام و تفاوت کلی حقیقی و کلی اضافی
فرمودند که عام بر دو قسم است:
عامی داریم در باب تصور، که اسمش را میگذاریم کلی، مثل مثلاً انسان؛ یعنی «ما لا یمنع تصوره من وقوع الشرکة فیه» یا «علی کثیرین».
عامی داریم در باب تصدیقات، که اسمش را میگذاریم موجبه کلیه، مثل «کل إنسان حیوان»[1] . این دو تا عام است.
یا عامی داریم به معنای صادق علی کثیرین یا قابل صدق علی کثیرین. اینکه تعبیر مختلف گفتم، همین که توضیحش دادم که: «قابل صدق علی کثیرین» یا «صادق علی کثیرین». هر دو معنای کلی است؛ صادق علی کثیرین هم یعنی کلی، قابل صدق علی کثیرین هم یعنی کلی. کلی یا اضافی است یا حقیقی است.
در کلی حقیقی اینطور معنا کردند: قابل الصدق علی کثیرین؛ قابل صدق بر کثیرین باشد، کلی است؛ ولو در خارج بر یک نفر صادق باشد، ولو مثل شریکالباری باشد بر احدی صادق نباشد؛ ولی همین که قابلیت صدق دارد، کلی حقیقی است. پس کلی حقیقی یعنی چیزی که قابل صدق علی کثیرین باشد.
ولی کلی اضافی یعنی صادق علی کثیرین؛ قابلیت کافی نیست، صادق علی کثیرین باشد. چون در صورتی اضافی میشود که بگوییم بر افرادی صادق است، نسبت به آن مادونِ خودش که بر آن افراد صادق نیست، کلی است. کلی اضافی یعنی همین دیگر؛ کلی یعنی نسبت به مادونِ خودش کلی است. پس مادونی دارد که بر یکی دو تا صدق میکند، این بر بیشتر صدق میکند. پس معلوم میشود این کلی اضافی حتماً باید بر چند نفر صدق کند، و الا مادونی پیدا نمیکند. مادونش هم صادق است؛ مادونش بر یک چیزی صدق میکند، این صدقش بیشتر است. اینکه صدقش بیشتر است میشود کلی دیگر.
بنابراین در کلی اضافی اعتبار میشود صدق، نه قابلیت صدق؛ در کلی حقیقی اعتبار میشود قابلیت صدق. اینکه وقتی کلی را تعریف میکنیم دو جور تعریف میکنیم: کلی قابل الصدق علی کثیرین این میشود اضافی یا این میشود حقیقی؛ یا کلی یعنی صادق علی کثیرین، این میشود اضافی.
عام در باب تصدیقات و جایگاه سالبه کلیه
پس کلی دو قسم است، یا یعنی عام دو قسم است: یا کلی است—حالا کلی اضافی یا کلی حقیقی—که به معنای قابل الصدق علی کثیرین یا به معنای صادق علی کثیرین، این یک.
یک معنای دیگر عام این است که در باب تصدیقات است، در باب تصورات نیست: حکم میکنیم بر «کل فردٍ فردٍ من افراد الموضوع بأنه کذا»، که میشود موجبه کلیه: «کل إنسان حیوانٌ»؛ بر فرد فرد انسان حکم میکنیم به «أنه حیوانٌ»، میشود موجبه کلیه؛ این میشود کلیِ باب تصدیقات.
حالا سالبه کلیه را هم اگر بشود، آن ملحق میشود به موجبه کلیه. اگر سالبه کلیه را سالبه گفتیم، از باب الحاق به موجبه کلیه گفتیم؛ بحث ما اصالتاً در موجبه کلیه است. نفی نمیکنیم. البته آن بحث درباره سالبه کلیه را اصلاً مطرح نمیکنیم، چون سالبه کلیه را ما اصلاً به رسمیت نمیشناسیم. این در واقع همان الحاق به موجبه کلیه است. وقتی موجبه کلیه را در تمام موارد کاذب دیدیم، میگوییم سالبه کلیه؛ در بعضی موارد کاذب دیدیم، میگوییم سالبه جزئیه. اصلاً ما برای سالبه کلیه و سالبه جزئیه فصل و بابی باز نمیکنیم، ارزشی برایشان قائل نیستیم؛ بحث ما فقط در موجبه کلیه و موجبه جزئیه است.
مرور احکام عام اول در باب تصورات
خب، کلی پس اینطور شد که عام دو قسم شد: یکی کلی شد که در باب تصورات است، به معنای قابل الصدق علی کثیرین یا صادق علی کثیرین؛ و یکی هم کلی در باب تصدیقات شد، یعنی موجبه کلیه.
کلیِ باب تصورات را قبلاً خواندیم، بیان کردیم؛ چهار تا حکم دربارهاش گفتیم:
اگر کلی صادق بود، مثلاً حیوان، جزئی هم مثل انسان حتماً صادق است؟ پس صدق عام مستلزم صدق خاص است؟ عام به معنای اول که خواندیم قبلاً، یعنی کلی، یعنی کلی باب تصور. اگر عام صادق بود، خاص هم صادق است؟ بله، اگر عام صادق بود، لازم نیست که خاص صادق باشد، اشتباه گفتم؛ اگر عام صادق بود لازم نیست که خاص صادق باشد. ولی اگر عام کاذب شد و نفی شد، لازم است که خاص هم نفی بشود و کذب کند.
در مقابل، از طرف خاص آمدیم؛ گفتیم اگر خاص صادق بود، عام هم صادق هست؛ اما اگر خاص کاذب بود، لازم نیست که عام کاذب بشود. این توضیحی بود که در مورد کلی باب تصور دادیم.
احکام عام ثانی در باب تصدیقات از طرف عام
اما حالا میخواهیم وارد کلی باب تصدیقات بشویم. آن چطور است؟ میفرمایند درست برعکس است. اولاً به سبیل اجمال میگویند عکس آن قبلی است، همین؛ دیگر وقتی گفتند عکس قبلی، همه چیز روشن شد. اما علی التفصیل وارد بحث میشوند.
میگویند که از طرف عام میآییم: دو تا حکم از طرف عام، دو تا حکم از طرف خاص.
اگر عام صادق بود، خاص حتماً صادق است. اگر داشتیم «کل إنسان حیوان»، داریم «بعض الإنسان حیوان». اگر «کل إنسان حیوان» صادق بود، «بعض الإنسان حیوان» هم صادق است؛ یعنی اگر موجبه کلیه صادق بود، موجبه جزئیه صادق است. نه تنها موجبه جزئیه صادق است، شخص هم صادق است: «زیدٌ حیوانٌ» هم درست است. هم «کل إنسان حیوان» درست است؛ چون «کل إنسان حیوان» درست است، آن دو تای دیگر هم درست است: «بعض الإنسان حیوان» هم درست است که موجبه جزئیه است، «زیدٌ إنسانٌ» هم درست است که شخصیه است. «زیدٌ حیوانٌ»، آن هم درست است که شخصیه است. پس اگر موجبه کلیه صادق بود، هم موجبه جزئیه صادق است، هم شخص صادق است.
اما اگر کلی کاذب شد، عام کاذب شد—عام یعنی موجبه کلیه—کاذب شد، «لا یلزم» که خاص—یعنی موجبه جزئیه—کاذب بشود، و به طریق اولی «لا یلزم» که شخص کاذب بشود. اگر داشتیم که «کل حیوانٍ إنسانٌ» کاذب بود—کاذب هم هست دیگر، «کل حیوانٍ إنسانٌ» کاذب است—لازم نیست که «بعض الحیوان إنسانٌ» کاذب باشد، و لازم نیست که فلان حیوانِ خاص «إنسانٌ» هم کاذب باشد.
پس اگر موجبه کلیه کاذب بود، لازم نیست که موجبه جزئیه، و به طریق اولی لازم نیست که شخص کاذب باشد. پس توجه کردید: صدق عام مستلزم صدق خاص هست، کذب عام مستلزم کذب خاص نیست. این درست برعکس آن دو حکمی بود که در آن عام به معنای قبل گفتیم. این دو حکم مربوط به عام بود.
احکام عام ثانی در باب تصدیقات از طرف خاص
دو حکم هم مربوط به خاص داریم:
اگر خاص صادق شد، عام صادق است؟ بله، اشتباه گفتم باز، اگر خاص صادق شد، لازم نیست عام صادق باشد. یعنی اگر «بعض الحیوان إنسانٌ» صادق بود که صادق هست، لازم نیست «کل حیوانٍ إنسانٌ» صادق باشد؛ که صادق هم نیست دیگر. اگر خاص صادق بود، لازم نیست که عام صادق باشد؛ به تعبیری دیگر اگر موجبه جزئیه صادق بود، لازم نیست موجبه کلیه صادق باشد.
ولی اگر خاص کاذب بود، عام هم باید کاذب باشد. اگر داشتیم «بعض الإنسان لیس بحجرٍ»، صادق است که «لا شیء من الإنسان بحجرٍ»؛ اگر بعض انسان نتوانست حجر بشود، نمیتوانیم بگوییم همه انسانها حجرند؛ هیچیک از انسانها حجر نیست. پس اگر خاص کاذب شد، عام کاذب میشود؛ اما اگر خاص صادق شد... درست دارم میگویم؟
اگر—دوباره میگویم—اگر خاص صادق شد، لازم نیست که عام صادق باشد؛ یعنی اگر داشتیم «بعض الحیوان إنسانٌ»، لازم نیست که داشته باشیم «کل حیوانٍ إنسانٌ». ممکن است «کل حیوانٍ إنسانٌ» کاذب باشد، که کاذب هم هست.
اما اگر خاص کاذب شد، حتماً عام هم کاذب میشود؛ درست گفتم؟ حتماً عام هم کاذب میشود. اگر بعض انسان را نتوانستیم بگوییم حجر است، اگر بعض انسان را نتوانستیم بگوییم حجر است، نمیتوانیم بگوییم کل انسان هم حجر است. اگر بعض انسان را نتوانستیم حجر بدانیم، کل انسان را هم نمیتوانیم حجر بدانیم به طریق اولی.
این خلاصه بحثی است که دنباله بحث قبل است که همهاش گفته شد.
قرائت متن کتاب در احکام عام ثانی
«والعام الثانی»؛ عام ثانی که موجبه کلیه معنا شد، یعنی «کل ج ب»، «بعکس هذا»، یعنی به عکس عام اول است «فیما ذکرنا»، در هر چهار حکمش؛ «فإنه یلزم من صدق العام صدق الخاص المندرج فیه»؛ از صدق عام—که موجبه کلیه است—لازم میآید صدق خاص، یعنی موجبه جزئیهای که در آن مندرج است، «مثل قولک: کل ج ب»؛ یعنی «کل إنسان حیوانٌ»، «فیصدق بعض ج ب»؛ «بعض الإنسان حیوانٌ» هم صدق میکند؛ یعنی موجبه جزئیه. «وکذا یصدق کل شخصٍ شخصٍ»، که «کل شخصٍ شخصٍ من ج» او هم ب هست؛ «یصدق کل شخصٍ شخصٍ من ج، فهو ب»؛ هر فردفرد انسان هم حیوان است؛ «أی وکذا تصدق الشخصیات»؛ اگر عام—یعنی موجبه کلیه—صادق شد، خاص—یعنی موجبه جزئیه—صادق است، شخص—یعنی شخصیات—هم صادق است. این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه اگر عام کاذب شد: «ولا یلزم من کذب العام» به معنای ثانی، یعنی «کل ج ب» اگر کاذب شد، «لم یلزم کذب الخاص الذی فیه»؛ یعنی کذب خاصی که در آن مندرج است. اگر عام کاذب شد، یعنی موجبه کلیه کاذب شد، لازم نیست که موجبه جزئیه هم کاذب باشد و یا شخص هم کاذب باشد؛ ممکن است موجبه جزئیه یا شخص صادق باشند. «لم یلزم کذب الخاص الذی فیه»؛ خاص عبارت است از «بعض ج ب».
«ألا تری» مثال است برای هر دو حکم؛ دو تا حکم را بیان کردیم تا حالا، این «ألا تری» مثال حکم دوم به تنهایی نیست، مثال حکم اول و دوم با هم است: حکم اول این بود که اگر عام صادق شد، خاص هم صادق است؛ حکم دوم این بود که اگر عام کاذب شد، لازم نیست که خاص کاذب باشد؛ هر دو را در ضمن مثال بیان میکند.
«ألا تری» مربوط به حکم اول است: که عام صادق میشود، خاص و شخص هر دو صادق میشوند؛ «ألا تری» که لازم است از صدق «کل إنسان حیوانٌ» که عام است، صدق «بعض الإنسان حیوانٌ» که خاص است، و صدق «زیدٌ حیوانٌ» که شخص است، «أیضاً»، همانطور که کلی صادق است، همانطور که آن عام صادق است، خاص و شخص هر دو صادقاند، «أیضاً».
«ولا یلزم»، بیان حکم دوم است: «ولا یلزم» از کذب «کل حیوانٍ إنسانٌ» که موجبه کلیه است، لازم نمیآید کذب «بعض الحیوان إنسانٌ» که موجبه جزئیه است، و نه هم کذب «زیدٌ إنسانٌ» که شخصیه است. اگر عام کاذب شد، لازم نیست که خاص یا شخص هم کاذب بشود؛ میتواند شخص و خاص صادق باشد. این دو حکم بود که از طرف عام آمدیم.
احکام عام ثانی از طرف خاص در متن کتاب
دو حکم دیگر هم داریم که از طرف خاص میآییم:
«وأما خاصه»، یعنی خاصِ چنین عامی، خاصِ عام ثانی، مثل «بعض الحیوان إنسانٌ»، «فلا یلزم من صدقه صدق هذا العام» به معنای ثانی که «کل حیوانٍ إنسانٌ» باشد؛ «ولکن یلزم من کذبه» یعنی کذب این خاص، «کذب العام»؛ «إذ لو لم یکن بعض ج ب»، یعنی اگر نبوده باشد بعض ج ب، یعنی بعض انسان حجر، «لا یکون کل ج ب»؛ کل ج هم ب، یعنی اگر بعض انسان حجر نباشد، کل انسان هم حجر نخواهد بود، «وهو واضحٌ».
مغالطه جزء و کل؛ تبیین اجزای متشابهه و نامتشابهه
خب، آخرین مغالطهای که در این فصل اشاره میکنیم، مغالطه جزء و کل است، حالا ما اسمش را میگذاریم جزء و کل، هرچه هست. البته «أخذ ما بالعرض مکان ما بالذات».
اجزاء بر دو قسماند: اجزاء متشابهه داریم و اجزاء غیر متشابهه داریم. اجزای متشابهه را اصطلاحاً اجزای مقداری هم میگویند. مثلاً فرض کنید که یک آبی را که در یک ظرفی بوده ما برداشتیم در دو تا ظرف ریختیم؛ الان این دو تا ظرف جزء آن ظرف اولاند، اما متشابهاند. متشابهاند یعنی این دو تا جزء از نظر حقیقت با هم مساویاند، و همچنین با آن کلشان از نظر حقیقت مساویاند. حالا با کل کار نداریم، این دو تا جزء با هم متشابهاند، مشابهاند. مشابهاند یعنی از یک حقیقتاند؛ این هم آب است، آن هم آب است؛ فقط فرقشان ممکن است در مقدارشان باشد: دو تا کاسه نامساوی باشد؛ دو تا کاسه مساوی هم که باشد فرق نمیکند، ممکن است دو جزءِ متشابهِ متساوی باشند، یا دو جزءِ متشابهِ نامتساوی باشند. اینها اجزای متشابهاند. اجزای متشابه یعنی اجزایی که از یک حقیقتاند، و از نظر مقدار ممکن است فرق کنند، لازم نیست فرق کنند، ولی ممکن است فرق کنند.
اجزای نامتشابه آن است که از دو حقیقت باشند. آنطور که ابنسینا میگوید، میگوید ظاهراً ما دو جزء غیر متشابه جز جنس و فصل نداریم؛ فقط جنس و فصل هستند که دو جزء نامتشابهاند. هر مرکبی را که شما حساب کنید، منحل میشود به دو جزء نامتشابهی که یکی جنس است، یکی فصل است. این دو تا از دو حقیقتاند: جنس یک حقیقت است، فصل یک حقیقت دیگر؛ و این دو تا وقتی جمع میشوند، نوع را که حقیقت سومی است میسازند. اینها دو جزء نامتشابهاند. فعلاً بحث ما در جزء نامتشابه نیست، بحث ما در جزء متشابه است.
مثالهای اجزای متشابه در مقادیر و اعداد
مثالهای مختلف میزنیم: یکی همین آب که مثال زدم؛ یکی خط: دایرهای را شما مثلاً ببُرید، چند تا قوس درست بشود؛ این قوسها را میگویند متشابه، ولو در مقدار ممکن است نامتشابه باشند، ولی در حقیقت متشابهاند، هر دو قوسِ دایرهاند.
یا مثال مثلاً فرض کنید که عدد را: عددها متشابهاند، هر دو در حقیقت مثلاً یک و یک که دو را میسازند، هر دو متشابهاند. متشابهاند یعنی از یک حقیقتاند. ولو اینکه مثلاً اعداد را شما مختلفالحقائق بگیرید، یک را با دو، دو را با پنج بگویید اختلاف حقیقت دارند، ولی یک و یک دیگر اختلاف حقیقت ندارند، متشابهاند؛ دو و دو اختلاف حقیقت ندارند، متشابهاند.
حالا این مطلب که روشن شد، وارد بحث میشویم. این یک مختصر مقدمهای بود که جزء متشابه و جزء نامتشابه روشن بشود، بعد وارد بحث میشویم.
منشأ مغالطه در تسری حکم جزء متشابه به کل
کم اتفاق میافتد، شاید هم اصلاً اتفاق نیفتد، که انسان کل را در حکمی که دارد نظیر اجزای نامتشابه بگیرد؛ بگوید همان حکمی که برای اجزای نامتشابه هست، همان حکم هم برای کل هست؛ یعنی حکم جنس و فصل را به نوع بدهد. این خیلی کم اتفاق میافتد، شاید هم اصلاً اتفاق نیفتد کسی اشتباه بکند. حکم جنس را مال خود جنس میگیرد، حکم فصل را مال خود فصل میگیرد، حکم نوع را هم جدا میگیرد.
اما زیاد اتفاق میافتد که بعضیها حکم اجزای متشابه را به کل میدهند، حکم کل را به اجزای متشابه میدهند. اینجا اشتباه پیش میآید. مغالطهای که الان میخواهیم بحث کنیم این مغالطه است: که کل را به منزله جزء میگیرد، یعنی از یک حقیقت میگیرد. کل را از همان حقیقتی میگیرد که دو جزء متشابه از آن حقیقتاند. ببینیم این درست است؟
آب را توجه کردید مثال زدم: یک کاسه کوچک داریم، یک کاسه بزرگ داریم، اینها دو تا جزء متشابهاند؛ هر دو را میریزیم در... دو تا کاسه کوچک داریم، هر دو را میریزیم در یک کاسه بزرگ. این دو جزء متشابه شدند یک دانه کل. حقیقت این دو جزء متشابه با این کل، متشابه است، فرقی نکرده است؛ آن هم آب، این هم آب، هیچ عوض نشده است، فقط مقدار عوض شده است: مقدار اول دو تا کوچک بود، حالا یک دانه بزرگ شده است. از اینجا کل مثل دو جزء متشابه است؛ اگر بر کل حکم میکردیم که بر دو جزء متشابه میکردیم عیبی ندارد، اما به شرطی که حکم مربوط به حقیقتش باشد، حکم مربوط به مقدارش نباشد، چون مقدار فرق کرده است؛ حکم مربوط به مقدار نباشد، حکم مربوط به حقیقت باشد.
تفاوت ماهوی کل و جزء در کم متصل و منفصل
حالا میآییم سر قوس دایره: دو تا قوس دایره را بر آنها حکم میکنیم، بعد این دو تا قوس را میچسبانیم دایره میشود، کل درست میشود. میتوانیم بر دایره هم همان حکم قوس را بکنیم؟ نه؛ حقیقت عوض شده است، قوس با دایره فرق کرده است. قوس از نظر کم متصل است، هر دویشان از نظر کمّی کمّاند، ولی قوس یک چیز است، دایره یک چیز دیگر است.
یا در کمّ منفصل: یک و یک هر دو متشابهاند، ولی این دو تا وقتی ترکیب میشوند میشوند دو. آیا میتوانیم بر دو هم همان حکمی را بکنیم که بر یک و یک میکردیم؟ نه. بر یکِ تنها میکردیم؟ نه.
پس اینطور نیست که در همه جا آن کلی که از اجزای متشابه درست شده باشد، حکم همان اجزاء را داشته باشد. بله، در بعضی جاها دارد، در مثل آب دارد؛ در مثل آبی که گفتیم، کلی که از اجزای متشابه درست شد همان حکم اجزای متشابه را داشت. اما در بعضی کمهای متصل، و در منفصلات—در بعضی کمهای متصل مثل همین قوس دایره و دایره که عرض کردم، و در منفصلات مثل اعداد—این حکم پیاده نمیشود، که حکم کل، همان حکم اجزای متشابه باشد.
حالا اگر کسی آمد و این کار را کرد، یعنی حقیقت کل را همان حقیقت جزء گرفت، حقیقت کل را همان حقیقت جزء گرفت، به غلط میافتد؛ گفت حقیقت دایره همان حقیقت قوس است، حقیقت دو همان حقیقت یک است، به غلط میافتد. اگر گفت حقیقت آنچه که در این کاسه است حقیقت آن است که در آن کاسه دو تا کاسه بود، عیبی ندارد.
پس به طور کلی ما نمیتوانیم کل را در آنجایی که از اجزای متشابه درست شده باشد، حقیقتش را با حقیقت جزء یکی بگیریم. حقیقتش را نمیتوانیم با حقیقت جزء یکی بگیریم به طور کلی؛ بله، در بعضی جاها میتوانیم، در مثل آب که مثال زدیم میتوانیم. اما در کمهای متصل در بعضیهایش نمیتوانیم، در کمهای منفصل مطلقاً نمیتوانیم.
حالا اگر کسی این کار را کرد به غلط میافتد. پس یکی از مغالطات این است که مغالط، کلّی را که از اجزای متشابه گرفته شده به لحاظ حقیقت همان جزء متشابه قرار بدهد؛ به غلط میافتد، تا آخر هم میرود نتیجه غلط میگیرد.
گفتگوی کلاسی پیرامون تمایز کمّ متصل و منفصل و اعتبارات ماهوی
پرسش: درباره فرق کم منفصل و متصل
پاسخ: بله، قطعاً. قوس خودش کمّ متصل است، اما آب جوهری است دارای کمّ متصل؛ آن خودش کمّ متصل است، این دارای کمّ متصل است.
پرسش: مثال می زنید...
پاسخ: مثال برای کمّ متصل همان قوس دیگر؛ منفصل عدد.
مثال برای منفصل اینطور مثال میزنند: یک و یک، دو را درست میکند. اگر مغالط بگوید دو که از دو جزءِ متشابه—یعنی یک و یک—درست شده است، حقیقتش همان یک و یک است، اشتباه کرده است. حقیقت دو با حقیقت یک فرق میکند. حقیقت آن آبی که در آن کاسه است با حقیقت آن آبی که در یکی از این دو تا کاسه است فرقی نمیکند؛ کل...
پرسش:
پاسخ: نه، در حقیقتشان چرا، فرق میکند. عدد جنس است، عدد جنس است. نه، به حقیقتش توجه کنید؛ حقیقت همان نوعش است دیگر، به نوعش توجه کنید فرق میکند. آقایان معتقدند که اعداد هر کدامشان نوع مستقلی هستند؛ در عدد بودن—یعنی در جنس عدد بودن—شریکاند. جنس مهم نیست، جنس حقیقت را که نمیسازد، نوع حقیقت را میسازد. حقیقتِ دو، به عدد بودنش نیست؛ به عددِ دو بودنش است. حقیقتِ یک، به عدد بودنش نیست؛ به عددِ یک بودنش است. توجه میکنید؟ نوع باید درست بشود، جنس کافی نیست.
پرسش:
پاسخ: آب حقیقتش، آبی که در آن کاسه بزرگ است با یکی از... با این... با این... بله، با این...
پرسش:
پاسخ: آن که در کاسه بزرگ است، آب است؛ آن یکی از آنها هم که در کاسه کوچک است، آب است؛ اینی که مجموع، دایره است، یکی از آنها قوس است. قوس با دایره فرق دارد دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه، به این چشم نگاه نمیکنیم. ما دایره را دایره میبینیم. دایره، قوسِ بسته است؛ و قوس، قوسِ باز است.
پرسش:
پاسخ: نه، مقدار خارج از حقیقت است. ولی این دو تا خارج از دایره خارج از حقیقت نیست، دایره ذاتِ این خط را میسازد؛ قوس هم ذاتِ آن خط را میسازد؛ حقیقتشان است.
یعنی دایره، حقیقتش با قوس فرق دارد. درست است اگر این قوسها را تکمیلش کنیم میشود دایره، ولی قوس دایره نیست، دایره هم قوس نیست؛ دایره دایره است، با قوس حقیقتش فرق میکند.
به خلاف آب؛ آب حقیقتش با آن آب یکی است، مقدارش است که خارج از حقیقتش است که فرق میکند. ولی در قوس و دایره، چیزی خارج از حقیقت فرق نکرده است، خودِ حقیقت فرق کرده است.
شما دایره را به قوسِ بسته معنا میکنید؛ آقایان دایره را قوسِ بسته نمیدانند، دایره را دایره میدانند. دایره دایره است و با قوس فرق دارد.
شرح عبارت کتاب در مغالطه جزء و کل
مطلب از خارج تقریباً روشن است. از عبارات توجه کنید که روشن میشود:
«ومما یوقع الغلطة: أخذ الماهیة المرکبة من أجزاء متشابهة لکلّها»؛ «لکلّها» متعلق به «أخذ» است، متعلق به متشابهه نگیرید، البته «متشابهةٍ لکلّها» نگویید. اجزایی که متشابه با کلّند؛ چون همه اجزاء متشابه با کل نیستند. خودِ اجزاء با هم متشابهاند؛ ممکن است با کلشان متشابه باشند، ممکن است نباشند. «لکلّها» را متعلق به متشابهه نگیرید، متعلق به «أخذ» بگیرید. مغالط، ماهیتی را که مرکب است از اجزای متشابه، آن ماهیت را برای کل میگیرد؛ یعنی «یأخذ» کل را عین حقیقت همان اجزاء؛ یعنی میگوید کل حقیقتش عین حقیقت همان اجزای متشابه است.
چون عبارت مصنف رسا نبوده است، شارح معنا میکند:
«أی أخذ المغالطة لکلّ الماهیة المرکبة من أجزاء متشابهة»، أخذ میکند این کل را «حقیقةَ أجزائها»؛ مفعول اولِ أخذ «لکلّ الماهیة» است، مفعول دوم «حقیقة أجزائها». یعنی این کل را همان حقیقت جزء میداند؛ یعنی میگوید حقیقت کل با حقیقت جزء یکی است. این در بعضی جاها درست است، در بعضی جاها درست نیست؛ که کلّی که از اجزای متشابه درست شده، حقیقتش با اجزایش یکی است، مثل آب. اما در همه جا درست نیست. در دو جا تخلف میکند: یکی در بعضی از... در کمّیات متصله، یکی در کلِ کمّیات منفصله.
«وهو باطلٌ»، اینچنین أخذی باطل است؛ «لأنه لیس علی إطلاقه» یعنی «علی کلیته»؛ این حرف به کلیتش درست نیست. اگرچه درست است، اما علی إطلاقه درست نیست؛ یعنی علی کلیته درست نیست.
«بل صحیحٌ هذا فیما وراء الشکل»، که از کیفیات است؛ من اشتباه گفتم از بعضی کمّیات متصله؛ «فیما وراء الشکل، وبعض الکمیات» یعنی کمّیات منفصله. در کمّیات منفصله درست نیست، در شکل هم که نوعی کیف است درست نیست، ولی در ما بقی درست است.
تبیین مواضع صحت و بطلان مغالطه جزء و کل
«ما وراء الشکل وبعض الکمیات» چیست؟ یعنی دارد «ما وراء» را معنا میکند؛ که نه شکل باشد، نه بعض الکمیات باشد، که حرف این مغالط در آنجا درست باشد. کجاست؟
«فی کل ما له جزءان»، هر چیزی که دو تا جزء دارد، اما این دو جزءش متشابهاند. متشابهاند یعنی چه؟
«لا یخالف الجزءُ الکلَّ بالحقیقة، بل بالمقدار»؛ جزء با کل اختلاف حقیقی ندارد، بلکه اختلاف مقداری دارد. این در اینطور جاها درست است. در هر چیزی که دو جزء متشابه دارد—اشتباه نخوانم—«فی کل ما له جزءان متشابهان» که «لا یخالف»... نه «لا یخالف» تفسیر متشابهان باشد؛ قید دومی است: دو جزئی که متشابه باشند، علاوه بر این «لا یخالف الجزءُ الکلَّ بالحقیقة»[2] ؛ جزء هم با کل در حقیقتش خلاف نداشته باشد، بلکه فقط اختلافش اختلاف مقداری باشد؛ «کقطعتَی ماءٍ»، مثل دو قطره آب؛ «فإن مجموع» این دو قطره هم «مشارکٌ» با این دو قطره است «فی الحقیقة». یعنی حقیقت مجموع با حقیقت این دو تا مطابق است؛ حقیقت خود دو تا هم مطابق است با هم، لذا شدند متشابه. حقیقت مجموع هم با اینها متشابه است. در اینجا مغالط اگر بخواهد کل را از نظر حقیقت برابر با جزء بگیرد، مانعی ندارد.
استثنای شکل و کمّیات منفصله در عبارت کتاب
«لا فی الشکل»، همانطور که تجزیه و ترکیب میکنم توجه کنید: «لا فی الشکل» عطف است بر «فی کل ما له جزءان». این حرف درست است «فی کل ما له جزءان متشابهان» کذا که خواندیم، «لا فی الشکل». در شکل درست نیست. این حرف درست نیست؛ در آن درست است که گفتیم، «لا فی الشکل»، در شکل درست نیست، شکلی که من باب الکیف است.
چرا درست نیست؟ «فإن قطعتَیِ الدائرة متشابهتان»؛ دو قطعه دایره متشابهاند، هر دو قوساند. «متشابهتان»، بله، «متشابهتان»، دو قطعه دایره هر دو متشابهاند یعنی هر دو قوساند؛ اما: «وحقیقتهما غیر حقیقة الکل الذی هو الدائرة»؛ حقیقتشان به تنهایی، غیر از حقیقت کلّی است که عبارت است از دایره. دایره با قوس فرق میکند. دایره یک شکل است، قوس شکل دیگر است. شکلشان فرق میکند، حقیقتِ شکلشان متفاوت است؛ قوس، شکلِ دایره نیمه است، دایره، دایره تمام است؛ شکلها فرق میکند با هم، حقیقتاً. پس در شکل، درست است که دو جزء قوس با هم متشابهاند، ولی این دو جزء را وقتی کنار هم گذاشتید، دایره درست کردید، این کلّی که تشکیل شده است از نظر شکلی دیگر با آن دو تا قبلی مطابق نیست.
در اکثر نسخ دارد: «ولا یشارکهما الدائرةُ فی الحقیقة». اینطور دارد: «فإن قطعتَیِ الدائرة متشابهتان»، بعد دارد: «ولا یشارکهما الدائرةُ فی الحقیقة». دو تا قطعه دایره متشابهاند، ولی خود دایره در حقیقت با اینها مشارک نیست. این گیومهای که قبل از «ولا یشارکهما» باز کرده است، بعد از «فی الحقیقة» حتماً باید بسته بشود. و آن گیومهای که بعد از «لا فی بعض الکمیات» گذاشته است، حتماً باید خط بخورد.
«ولا فی بعض الکمیات» را توجه کنید، عطف است بر «لا فی الشکل»؛ عطف بر «لا فی الشکل» است. اصلاً جزء بحث نیست، جزء آن بحث قبلی نیست؛ بحث قبلی تمام شد. گفتیم این حرفِ مغالط، که کل را حقیقتاً همان جزء میگیرد و با حقیقت جزء یکی میگیرد، «فی کل ما له جزءان» درست است؛ «لا فی الشکل»، در شکل درست نیست؛ «ولا فی بعض الکمیات وهو المنفصل»، در بعض الکمیات هم که منفصل است درست نیست.
چرا «فی بعض الکمیات» را به منفصل معنا کردید؟ چرا «فی بعض الکمیات» منفصل معنا شده است؟ «لقوله:» این «لقوله» توجه کنید تعلیل چیست: تعلیل این است که من تفسیر کردم بعض الکمیات را به منفصل. چرا بعض الکمیات را به منفصل تفسیر کردم و تطبیق کردم بر منفصل؟ چون مثالی که مصنف زده با منفصل سازگار است؛ لذا من «بعض الکمیات» را منطبق کردم بر منفصل؛ «لقوله» یعنی لقوله تعالی... به قول مصنف که گفته است:
«والاثنان یحصل من واحدٍ وواحدٍ»، دو تا جزئی که اثنان را میسازند واحدند. خود واحدها با هم متشابهاند؛ ولی اثنانی که کل است و از این دو واحد درست میشود، متشابه با این دو واحد نیست؛ «ولا یتشارک الاثنان مع الواحد فی الحقیقة»، اثنان با واحد در حقیقت مشارک نیست.
بله، خب به منفصل مربوط میشود دیگر.
آغاز فصل دوم؛ رد گمان استغنای کبرا از صغرا در قیاس
«الفصل الثانی فی بعض الضوابط وحل الشکوک»
میخوانیم، تا جایی که نفس داریم میخوانیم. یعنی فکر اینکه تابستان شده و هوا گرم شده نکنید؛ تا جایی که حالش را داریم و هستیم میخوانیم إنشاءالله. نمیدانم بشارت بود یا انذار؟ انذار بود، بله.
«الفصل الثانی فی بعض الضوابط وحل الشکوک». باز هم دنباله بحث مغالطه است. بعضی قواعد را میگوییم، بعضی شکوک را رد میکنیم، بالاخره مربوط به مغالطه است، مربوط به منطق است. بعد هم در فصل سوم وارد حکومات میشویم با مشائین. عرض کردم بارها که فصل بسیار مغتنمی است، فصل بسیار خوبی است. حکومات هم مربوط به مغالطات است؛ یعنی اشراق معتقد است که مشاء در این مسائل گرفتار مغالطه شدهاند، استدلال کردهاند ولی استدلالشان مغالطه است؛ لذا حرفشان باطل است، استدلالشان هم باطل است.
مطلبی که ما الان شروع میکنیم این است که: به گمان بعضیها میرسد که در یک قیاس، مقدمه دوم ما را از مقدمه اول بینیاز میکند؛ یعنی کبرا ما را از صغرا بینیاز میکند. ما در قیاس احتیاج به صغرا نداریم.
مثلاً همین که گفتیم «کل اثنین زوجٌ»، کافی است که اگر در دست زید دو چیز است، او هم زوج باشد. لازم نیست بگوییم: «ما فی ید زید اثنان، وکل اثنین زوجٌ، فما فی ید زید زوجٌ»؛ این لازم نیست گفته بشود. همین اندازه که ما بدانیم «کل اثنان زوج است»، «کل اثنین زوج است»، کافی است که آنچه هم که در دست زید است زوج باشد. پس ما احتیاج نداریم به اینکه صغرا را بیاوریم؛ کبرا ما را از صغرا بینیاز میکند. این گمان را بعضیها کردهاند.
مصنف میخواهد این گمان را دفع کند، بگوید گمان درستی نیست؛ ما همانطور که به کبرا احتیاج داریم، به صغرا هم احتیاج داریم.
تفکیک جهت معلوم و مجهول در متعلق قیاس
بیان مطلب این است که: اولاً توجه کنید که در دست زید چیزی هست که ما آن چیز را مِنحیث میدانیم، مِنحیث نمیدانیم؛ مِنحیث پیشمان معلوم است، مِنحیثٍ آخر پیشمان مجهول است. این یک مطلب.
یک مطلب دیگر اینکه آنی هم که مجهول است، عندنا مجهول است یا فی نفس الامر مجهول است؟ مسلماً عندنا مجهول است، نه فی نفس الامر. این دو مطلب اولاً روشن بشود، بعد وارد جواب ایشان بشویم. الان جواب نمیدهم ها، دارم دو مطلب دیگر میگویم، که این در جواب نقش دارد. وقتی وارد جواب شدم متوجه میشوید که احتیاج به این دو مطلب هست.
این چیزی که در دست زید است: اولاً شیء است، ثانیاً دوتاست. این شیء یک حالت عامی دارد، عمومی دارد؛ این امر عامش معلوم است پیش من. میدانم در دستش چیزی هست، دستش خالی نیست؛ در آستینش چیزی گذاشته است، دستش خالی نیست. پس میدانم چیزی در دستش هست. این به طور عموم.
اما نمیدانم این چیزی که در دستش است دوتاست، یا سه تاست یا چند تاست؛ این خاصّش را نمیدانم. البته ممکن است جنسش را هم ندانم، آن فعلاً مورد بحث ما نیست؛ مورد بحث ما در عددش است. و الا ممکن است یک وقتی شما بدانید چیزی در دست زید هست، ولی ندانید که مثلاً فلان شیء است یا فلان شیء است، جنسش را هم ندانید؛ آن یک بحث دیگر میشود، یک قیاس دیگر میخواهد. چون بحث ما در قیاسی است که از عدد دارد استفاده میکند، پس ما آن مجهولمان را عدد قرار میدهیم.
یعنی میگوییم که میدانیم در دست زید چیزی هست، ولی نمیدانیم آن چیز چند تاست. پس یک معلومی داریم که «چیز بودن» است؛ یک مجهولی داریم که «چند تا بودن» است. این یک مطلب.
مطلب دوم اینکه آنچه که در دست زید است، عمومش که معلوم است پیش ما، خصوصش مجهول است؛ اما مجهولٌ فی نفس الامر یا مجهولٌ عندنا؟ مسلماً مجهولٌ عندنا، نه فی نفس الامر؛ فی نفس الامر مشخص است که در دست زید دو چیز است مثلاً. بعداً برای ما کشف میشود که پیش زید دو تا بود، دو چیز بود. پس این خصوص هم اگر مجهول است، عندنا مجهول است، نه فی نفس الامر. این دو مطلب که در ذهنتان باشد، حالا وارد جواب بشویم.
تبیین لزوم صغرا برای تحقق اندراج بالفعل
جوابی که ایشان میدهند این است که: شما میدانید هر اثنینی زوج است، ولی کِی میتوانید بر آنچه که در دست زید هست زوجیت را بار کنید؟ وقتی ثابت کردید—دقت کنید—وقتی ثابت کردید که آنچه که در دست زید است مندرج است در موضوع این کبرا. موضوع کبرا «کل اثنین زوجٌ» است؛ کِی «زوجٌ» را میتوانید حمل کنید بر «ما فی ید زید»؟ وقتی توانستید ثابت کنید که آنچه در دست زید است، در موضوع «کل اثنین زوجٌ»، یعنی در اثنین داخل است. پس تو احتیاج به صغرا داری، که بگویی: «ما فی کُمّ زیدٍ اثنان»؛ آن را باید بگویی. تا نگویی، نمیتوانی بفهمی که آنچه که در دست زید است مندرج است تحت موضوع، تا محمول را که «زوجٌ» است برایش حمل کنی. بنابراین همانطور که به کبرا احتیاج داری، به صغرا احتیاج داری. توجه کردید چه جوری توضیح داد؟ خیلی مشکل نبود. الان تتمه بحث را میگویم که از آن مقدمه هم استفاده بشود.
پس آنچه که شما میتوانید استفاده بکنید از اینجا، آنچه که میتوانید استفاده بکنید، آنچه که مطلوب شماست، زوجیتِ «ما فی کُمّ زید» است، نه زوجیتِ «کل اثنین». شما الان «کل اثنین زوجٌ» را میدانید، اما اینکه «ما فی کُمّ زید» هم زوج است، این را نمیدانید. کِی میتوانید حکم کنید که «ما فی کُمّ زید» زوج است؟ وقتی که علاوه بر اینکه عموم آنچه که در دست زید است—یعنی شیئیتش را—میدانید، خصوصش را—یعنی اثنینیتش را—هم بدانید. یا به تعبیری دیگر، بدانید که آنچه که در دست زید است مندرج است تحت موضوع این کبرا، یعنی تحت اثنان؛ یعنی او هم اثنان است. آن وقت میتوانید «زوجٌ» را برایش حمل کنید و نتیجه بگیرید که آنچه که فی کُمّ زید است زوج است.
کبرا میگوید آنچه که در نفس الامر—دقت کنید، من مطلب را تمام نکردم—کبرا میگوید آنچه که در نفس الامر، میخواهد در کُمّ زید باشد، میخواهد جای دیگر باشد، اگر اثنان است، زوج است. پیش من چه؟ پیش من ثابت بشود زوج؟ نتیجه میخواهد پیش من نتیجه بدهد، به واقع کار ندارد. نتیجه میخواهد چیزی را که مجهول من است به من، پیش من معلوم کند. در واقع، در دست زید دوتاست، و این دو تا هم در واقع زوجاند؛ بله، در واقع ما احتیاج به صغرا نداریم. اما فی نفس الامر منظور ما نیست؛ عندنا منظور ماست.
کِی عندنا روشن میشود که «ما فی کُمّ زید» زوج است؟ وقتی که روشن بشود که اثنان است؛ نه فی الواقع روشن بشود، فی الواقع اثنان هست و فی الواقع هم زوج هست، ما اصلاً به واقع کار نداریم. قیاس میآید که مجهولی را پیش من معلوم کند، نه مجهولی را پیش واقع معلوم کند؛ پیش واقع همه چیز معلوم است.
پیش من میخواهد مجهول را معلوم کند. چه چیز پیش من معلوم است؟ شیء بودن؛ شیء بودنِ آنچه که در دست زید است، این معلوم است. چه چیز پیش من مجهول است؟ اثنان بودنش. پس اثنان بودنش باید اولاً معلوم بشود، تا بعد بیاید مندرج بشود «ما فی کُمّ زید» در موضوع «کل اثنین زوجٌ»، بعد که مندرج شد، تحت موضوع «کل اثنین زوجٌ»، آن وقت محمولِ «کل اثنین زوجٌ» که «زوجٌ» باشد بر آن حمل میشود، میشود: «ما فی کُمّ زید زوجٌ». حرف درستی است دیگر، کاملاً هم روشن است.
توجه داشته باشید، نه فی نفس الامر—این را اول توضیح دادم که معلوم بشود—نه فی نفس الامر، بلکه عندنا امری معلوم است و امری مجهول است. معلوم این است که «فی ید زید شیءٌ»، مجهول این است که «فی یده اثنان». خصوصش که اثنان باشد مجهول است، عمومش که شیءٌ باشد معلوم است. و من میخواهم این خصوصش را روشن کنم، میخواهم حکم را روی آن خصوص ببرم، نمیخواهم حکم را روی عام ببرم. «زوجٌ» را که روی شیء نمیبرند، «زوجٌ» را روی اثنین میبرند. حکمی که در مطلوب من به دست میآید، حکمی است که میخواهد روی خصوص برود، نه حکمی که روی عموم برود. پس آن معلومِ من، این حکم را واجد نیست؛ مجهولِ من این حکم را واجد است.
آن مجهول باید به یک صورتی بیاید در قضیه، باید بیاید روشن بشود که «ما فی کُمّ زید اثنان» است، تا مندرج بشود تحت موضوع کبرا، و بعد محمول کبرا که «زوجٌ» است در نتیجه برایش حاصل بشود، و در نتیجه میگوییم: «ما فی کُمّ زید زوجٌ». این ظاهراً واضح است؛ مطلب از خارج روشن است. عبارت خیلی اغلاق دارد، خیلی اغلاق دارد؛ حالا چه جوری ما بتوانیم حلش کنیم که تفهیم کنم نمیدانم، ولی مطلب روشن است. البته هنوز من مطلب را به طور کامل نگفتم؛ یک تکه دیگرش باقی مانده، آن را إنشاءالله بعداً بیان میکنم.
قرائت و اعراب متن کتاب در تبیین شبهه و پاسخ
«الفصل الثانی فی بعض الضوابط وحل الشکوک»
«إنه قد یُظن أن مقدمة ثانیة قیاسٍ»، مقدمه ثانیه یعنی مقدمه ثانیه قیاس، یعنی کبرا؛ «کقولنا: کل اثنین زوجٌ»، «تغنی عن المقدمة الأولی»، یعنی صغرای قیاس؛ مقدمه اولی چیست؟ «ما فی کُمّ زید اثنان». گفتند آن مقدمه دوم ما را از مقدمه اول بینیاز میکند، دیگر احتیاج به مقدمه اول نداریم؛ چرا گفتید قیاس دو تا قضیه میخواهد؟ قیاس یک قضیه در آن کافی است.
«ولا یُعلم»، جواب است؛ یعنی شروع به جواب است. «لا نَعلم» نوشته است، عیبی ندارد، ولی «لا یُعلم» که نسخه قدیم است بهتر است؛ چون «قد یُظنّ» است، «لا یُعلم» بهتر است. گاهی اینطور گمان میشود، ولی دانسته نمیشود؛ این «ولی دانسته نمیشود» دارد رد میکند این گمان را، شروع به رد این گمان است.
و دانسته نمیشود که ما ولو میدانیم که «کل اثنین زوجٌ»، کبرا را میدانیم، اما در عین حال: «لم یندرج ما فی کُمّ زیدٍ بخصوصه بالفعل». بعد از «لم یندرج»، یک «فیه» را تقدیر میگیریم، یا «فیها» را؛ اگر «فیها» باشد به کبرا برمیگردد، «فیه» باشد به «کل اثنین زوجٌ» برمیگردد. درست است ما میدانیم «کل اثنین زوجٌ» را، اما مندرج نمیشود در این «کل اثنین زوجٌ» ما فی کُمّ زید؛ «ما فی کُمّ زید» در آن مندرج نمیشود. چه جوری مندرج نمیشود؟ بالفعل؛ «بالفعل» را توجه کنید، قید «لم یندرج» بگیرید. تمام این ترکیباتی که میگویم به ذهن بسپارید: «بالفعل» قید «لم یندرج» است.
اندراجِ بالقوه هست، اندراج بالقوه را نفی نمیکنیم؛ یعنی بالقوه «ما فی کُمّ زید» مندرج تحت اثنان هست، حتی عندنا؛ بالفعل که فی الواقع مندرج است، بالفعل «ما فی کُمّ زید» مندرج تحت اثنان است. عندنا بالقوه مندرج است؛ یعنی بعد میتواند مندرج بشود، یعنی میتوانیم بگوییم یعنی آینده میفهمیم که مندرج است، بالفعل مندرج نیست. عندنا بالفعل مندرج نیست، ولی عندنا بالقوه مندرج است، چون بعداً میفهمیم که مندرج بوده است. اما بالفعل مندرج نیست، عندنا بالفعل مندرج نیست.
«بخصوصه» هم... «بخصوصه» یعنی با قید اثنان بودن، نه با قید شیء بودن؛ اینها همه روشن باشد ها! تمام این نکتهها را من از خارج بیان کردم.
«ولو میدانیم که کل اثنین زوج است، اما در عین حال مندرج نمیشود در این کل اثنین، اندراجِ بالفعل، مندرج نمیشود ما فی کُمّ زید به لحاظ آن خصوصش، نه به لحاظ عمومش؛ به لحاظ خصوصش که اثنان بوده مندرج نمیشود، «ما لم نعلم أنه اثنان بعلمٍ آخر»؛ عبارت را توجه کنید: خط... از این فصل: یک، دو، سه، چهار، پنجم، آخر خط پنجم این فصل: «ما لم نعلم أنه اثنان بعلمٍ آخر»؛ مندرج نمیشود ما فی کُمّ زید، مندرجِ بالفعل نمیشود در «کل اثنین زوجٌ» مادامی که ما ندانیم که «ما فی کُمّ زید اثنان» است «بعلمٍ آخر» یعنی از طریق صغرا. مادامی که از طریق صغرا نفهمیدیم که ما فی کُمّ زید اثنان است، نمیتوانیم بفهمیم که ما فی کُمّ زید مندرج تحت اثنین است، تا اینکه «زوجٌ» را برایش مترتب کنیم و نتیجه بگیریم.
این وسطها دیگر حرفهایی که میآید، دیگر حرفهای معترضه است. اگر این ارتباطات جملاتی که بیان میکنم پیشتان روشن بشود، دیگر عبارت مشکلی ندارد.
گفتگوی کلاسی پیرامون صعوبت نثر کتاب
پرسش: تا دو بودن ما فی کم زید را ندانیم، کبرا بر آن صدق نمیکند.
پاسخ: بله! اگر روانتر بگوییم که این کتاب درست نمیشود دیگر! احتیاج به درس و بحث نیستش که! اگر روان میگفتیم احتیاج به درس و بحث نبود که، بله؟
پرسش: چرا مصنف اینقدر عبارت را پیچیده کرده است؟
پاسخ: بله، خب مسلماً از این آسانتر میشد گفت. ولی خب اگر از این آسانتر میگفت دیگر این کتاب درسی نمیشد که! کتاب باید یک پیچی در آن داده بشود که دستمزد به استاد هم بدهند!
شرح کلام شارح و تبیین قیود عبارت متن
خب، حالا شارح معنا میکند، همین عبارت سنگین شیخ را:
«أی لم یندرج بالفعل»، قید «بالفعل» را میآورد جلو که متوجه بشوید که «بالفعل» مربوط به «لم یندرج» است.
«فی الکبری» را که در عبارت مصنف ذکر نشده بود اظهار میکند، که «فیه» یا «فیها» باید در عبارت باشد؛ بعد از «لم یندرج» باید یک «فی الکبری» باشد.
بعد آن وقت میگوید: «ما فی کُمّ زیدٍ بخصوصه»، کتابِ ما «بخصوصه» را و «من کونه اثنین» را درشت نوشته و نباید درشت باشد؛ اینها همه کلمات شارح است، کلمات شارح است.
این «ما فی کُمّ زیدٍ بخصوصه» نقل کلام مصنف است؛ مصنف هم همین عبارت را داشت، «ما فی کُمّ زیدٍ بخصوصه» را. دوباره شارح دارد همین را معنا میکند... منتها عبارت را جابهجا میکند: «بالفعل» را میبرد جلو، «فی الکبری» را که محذوف بوده اظهار میکند، «ما فی کُمّ زیدٍ بخصوصه» را هم دوباره میآورد؛ که جلو آمده، عقب میبَردش.
آن وقت «بخصوصه» را معنا میکند: «من کونه اثنین». «من کونه اثنین» جزء کلام شارح است. «خصوصه» یعنی اثنین بودن، «عمومه» یعنی شیء بودن.
حالا چه حصاة باشد، چه غیر حصاة باشد، چه سنجد باشد، آن را کار نداریم، کار نداریم که جنسش چیست. آنچه که برای ما مهم است دو تا بودنش است در این قیا ممکن است در یک قیاس دیگر سنگ بودنش برایمان مهم باشد؛ بستگی دارد به اینکه کبرا را چه قرار بدهیم: «کل سنگٍ اینچنین» یا «کل اثنین اینچنین». چون موضوع کبرامان در اینجا اثنان است، پس ما دنبال اثنانیم. اگر موضوع کبرامان حصاة بود، آن وقت کنجکاوی میکردیم ببینیم در دستش حصاة است یا چیز دیگر است؛ آن خصوص میشد حصاة، یعنی سنگریزه.
لزوم علم به خصوصیت اصغر در ترتب نتیجه
«حتی نعلم أنه زوجٌ عند حکمِنا بهٰذا»، این هم اگر نبود هیچ مشکلی نداشتیم، ولی خب حالا آمده است دیگر:
چرا باید مندرج بشود ما فی کُمّ زید—دقت کنید به این ترتیبی که بیان میکنم ها—چرا باید مندرج بشود ما فی کُمّ زید در موضوع کبرا یعنی اثنان؟
«حتی نعلم»، تا بدانیم، که وقتی حکم میکنیم به کبرا، بدانیم که ما فی کُمّ زید اثنان است، و بعد نتیجه بگیریم که زوج است. ما چون میخواهیم بدانیم که ما فی کُمّ زید زوج است، باید ابتدا بدانیم که اثنان است. «حتی نعلم» یعنی «لنعلم أنه»، یعنی «أن ما فی کُمّ زید زوجٌ». این را کِی بفهمیم؟ در آن وقتی که کبرا را ضمیمه میکنیم: «عند حکمِنا بهٰذا»، یعنی «عند حکمِنا بأن کل اثنین زوجٌ». وقتی حکم میکنیم بأن کل اثنین زوجٌ، کِی میتوانیم بفهمیم که ما فی کُمّ زید هم زوج است؟ وقتی که بفهمیم ما فی کُمّ زید اثنان است. وقتی فهمیدیم که ما فی کُمّ زید اثنان است، آن وقت میفهمیم زوج است.
خب، «لأنّا»، «ولا یُعلم أنّا»، «وإن علِمنا أن کل اثنین زوجٌ»، ولو ما بدانیم که کل اثنین زوج است، اما «لم یندرج»، اندراجاً بالفعل، در این کبرا، مندرج نمیشود ما فی کُمّ زید. ما فی کُمّ زید به عنوان اثنان بودن مندرج تحت کبرا نمیشود، مادامی که ندانیم که ما فی کُمّ زید اثنان است. باید بدانیم ما فی کُمّ زید اثنان است، تا اندراج درست بشود. چه جوری بدانیم؟ «بعلمٍ آخر»، نه از طریق کبرا؛ از طریق دیگر بدانیم، «بعلمٍ آخر» یعنی نه از طریق کبرا؛ از یک راه دیگر بدانیم، از طریق صغرا بدانیم. آن وقت است که ما میتوانیم نتیجه بگیریم که این ما فی کُمّ زید زوج است.
خب، چرا احتیاج داریم که خصوص را بدانیم؟ چرا احتیاج داریم که اثنان بودنِ ما فی کُمّ زید را بدانیم؟
ایشان میگوید که ما فی کُمّ زید دو حیث دارد، همانطور که بیان کردم: یک حیث عموم دارد که شیء است؛ یک حیث خصوص دارد که دوتاست. ما عمومش را میدانیم، احتیاج به هیچ علمی نداریم؛ خصوصش باید با یک علمی مشخص بشود. با کبرا که مشخص نمیشود، پس باید با صغرا مشخص بشود. تا با صغرا مشخص نشود، قیاس تشکیل نمیشود، و آن نتیجهای که حملِ زوج بر ما فی کُمّ زید است به دست نمیآید.
«إذ جهة الخصوص» که اثنین بودن است، «المجهولة»—باز هم ترکیب عبارت را توجه کنید—«المجهولة» صفت «جهة الخصوص» است، صفتِ جهة است. «جهة الخصوص» که عبارت است از اثنین بودن، آن جهة مجهول بود، «غیر جهة العموم وهی کونه شیئاً المعلومة»؛ چه بد جایی سرِ خط آمده است! اصلاً نباید سر خط میآمد. «وهی» یعنی جهة العموم، «کونه شیئاً» است. «المعلومة»، آن جهة الخصوص را گفتیم المجهولة، این جهة العموم را میگوییم المعلومة. جهة عموم که شیئیت است معلوم است، جهة خصوص که دو تا بودن است مجهول است؛ این دو تا با هم فرق دارند. «فالخصوصیة وهی کونه اثنین»، خصوصیتی که مجهول است، یعنی اثنان بودنِ ما فی کُمّ زید، «تحتاج إلی علمٍ آخر»؛ احتیاج به علم دیگر دارد، کبرا کافی نیست؛ صغرا باید بیاید.
تمایز اندراج بالفعل و بالقوه و تحلیل مغالطه أخذ ما بالقوه مکان ما بالفعل
خب، این مطلب را بیان کنم که اشاره شد:
ما عالمیم به اینکه ما فی کُمّ زید بالقوه زوج است، بالقوه زوج است؛ چون بالقوه اثنان است، بالقوه هم زوج است. اما بالفعل نه؛ بالفعل عالم نیستیم که ما فی کُمّ زید زوج است، چون بالفعل عالم نیستیم که اثنان است. بله، فی الواقع هم زوج است، هم اثنان است؛ واقع به درد ما نمیخورد. ما عندنا قیاس را تشکیل میدهیم که خودمان مجهولمان را برطرف کنیم و مجهولمان را معلوم کنیم، پس عندنا لازم است.
عندنا بالقوه ما فی کُمّ زید مندرج تحت اثنان هست، محکوم به زوجیت هم هست؛ اما این بالقوه است. بالفعل کِی مندرج میشود تحت اثنان، و کِی محکوم میشود به حکم زوجیت؟ وقتی که ما این صغرا را داشته باشیم. وقتی صغرا آمد، که ما فهمیدیم با علمٍ آخر که ما فی کُمّ زید اثنان است، آن وقت میفهمیم که زوج است.
«فإذا لم یُعلم» اندراج اصغر، یعنی ما فی کُمّ زید، «فی موضوع الکبری» یعنی اثنان، «إلا بالقوة»؛ اگر هنوز این معلومیت بالقوه باشد، ما نمیتوانیم کشف کنیم که ما فی کُمّ زید زوج است. اگر ما بالقوه میدانیم که این اثنان است، نمیتوانیم بالفعل بدانیم که زوج است؛ باز هم بالقوه میدانیم زوج است. کِی بالفعل میدانیم که زوج است؟ وقتی بالفعل اثنان بود. بالفعل کِی اثنان میشود؟ وقتی که صغرا بیاید. پس ما به صغرا احتیاج داریم.
«فإذا لم یُعلم اندراج الأصغر فی موضوع الکبری إلا بالقوة»، فقط بالقوه بدانیم، بعد یک جمله معترضه میگوید: میگوید این بالقوه که میگویم، به نسبت به علمِ خودم است ها! نه نسبت به واقع ها! «لا بالنظر إلی نفس الأمر»، زیرا اندراج حاصل است بالفعل فی نفس الأمر. فی نفس الأمر اندراج فعلی است، بالقوه نیست؛ «بل بالنظر إلی علمِنا».
«فإذا لم یُعلم» جوابش اینجاست: «فنحن نعلم بالقوة أن ما فی کُمّ زیدٍ زوجٌ». اگر اندراج اصغر در موضوع کبرا بالقوه باشد، ما در نتیجه هم فقط بالقوه میدانیم که ما فی کُمّ زید زوج است، نه بالفعل؛ در حالی که مطلوب ما این بود که بالفعل بدانیم، نه بالقوه. پس ما ناچاریم آن اندراج را بالفعلش بکنیم، تا زوجیت بالفعل پیش بیاید. اندراج کِی بالفعل میشود؟ وقتی که صغرا بیاید.
این تکه را هم بخوانم که تمام بشود:
این مغالطهای که پیش آمده از کجا پیش آمده است؟ میفرمایند «ما بالقوه را مکان ما بالفعل گرفتند». یعنی اندراجِ بالقوه را خیال کردند اندراج بالفعل است. و ما اندراج بالقوه را کافی نمیدانیم؛ اندراجِ بالفعل لازم است که حاصل نیست. آنچه که حاصل است کافی نیست، آنچه که کافی است حاصل نشده است. این شخص فکر کرده است که آنچه که حاصل است کافی است؛ گفته: اندراج بالقوه حاصل است، آخر سر هم معلوم میشود ما فی کُمّ زید اثنان است، و بعد هم حکم میشود که زوج است. میگوییم آخر سر به درد نمیخورد، الان باید معلوم بشود تا من الان حکم بکنم به زوجیت.
پس بالقوه بودن کافی نیست، بالفعل بودن لازم است. و این شخص گمان کرده است که بالقوه کافی است؛ پس ما بالقوه را مکان ما بالفعل اخذ کرده است، یعنی آن که بالقوه است فکر کرده بالفعل است، و کار را تمام دیده، در حالی که نیمهتمام بوده است.
«وهذا الشک»، یعنی این غلط، «ینشأ من أخذ ما بالقوة مکان ما بالفعل». «فإن هذا المغالط لمّا رأی أن موضوع الأولی» که ما فی کُمّ زید است، مندرج میشود تحت موضوع ثانیه که اثنان است... «ما فی کُمّ زیدٍ مندرجٌ تحت اثنین بالقوة، گمان کرده است که ما فی کُمّ زیدٍ مندرجٌ بالفعل است تحت اثنان». بالقوه مندرج شده، او فکر کرده بالفعل مندرج شده است؛ خب اگر بالفعل مندرج بشود، نتیجه گرفته میشود دیگر، احتیاج به صغرا نیست. این گمان کرده است که بالفعل مندرج است و فکر کرده است که نتیجه را میگیرد، در حالی که نتیجه گرفته نمیشود؛ «فغلط».
ایشان میفرمایند: «وهو واضحٌ». یعنی این کلامِ مصنف واضح است، احتیاج به شرح ندارد.
إنشاءالله بقیهاش برای جلسه بعد.