« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/12/05

بسم الله الرحمن الرحیم

اقوال متکلمان و فلاسفه پیرامون صفات واجب و مغالطه تغییر اصطلاح غیر در دفع نقض تعدد قدما/مقاله سوم، فصل اول در مغالطه /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطه /اقوال متکلمان و فلاسفه پیرامون صفات واجب و مغالطه تغییر اصطلاح غیر در دفع نقض تعدد قدما

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

اقوال متکلمان و فلاسفه پیرامون صفات واجب و مغالطه تغییر اصطلاح غیر در دفع نقض تعدد قدما

 

فرمودند یکی از مواردی که مغالطه حاصل می‌شود، موردی است که شخصی به خاطر فرار از نقضِ وارد، اصطلاح رایج را تغییر بدهد. اصطلاح رایج را نه در همه جا، بلکه در همان موردی که نقض وارد شده است تغییر بدهد.

توضیح مطلب این بود که گاهی حکمی بیان می‌شود، و بعد نقضی بر این حکم وارد می‌شود، طرفداران این حکم سعی می‌کنند که این نقض را دفع کنند. برای دفع نقض، راهی نمی‌بینند جز اینکه اصطلاح را تغییر بدهند. اما اصطلاح را در موارد دیگری که نقض وارد نشده است قبول می‌کنند، تنها در همان موردی که نقض وارد شده است تغییر می‌دهند. با تغییر اصطلاح، گاهی مشکل را حل می‌کنند، ولی گاهی هم مشکل با تغییر اصطلاح حل نمی‌شود. مهم نیست که مشکل حل بشود یا نشود، مهم این است که این کار باعث مغالطه می‌شود. یعنی باعث می‌شود که اصطلاح جدیدی جعل بشود و شنونده‌ها متوجه نشوند که این، که این لفظ را که می‌شنوند، بر اصطلاح رایج حمل کنند، یا بر اصطلاح مجعول و مصنوع این شخص، و در نتیجه به غلط می‌افتند.

پس مغالطه از اینجا پیش می‌آید که اصطلاح تغییر داده می‌شود و مشخص نمی‌شود که منظور چه اصطلاحی است، و شخصِ مخاطب هم به خاطر اینکه قرینه‌ای نمی‌بیند، تشخیص نمی‌دهد. برای این مورد مثالی زدیم، و گفتیم که در این مثال تغییر اصطلاح داده شده است، ولی تغییر اصطلاح مشکل را حل نکرده است. یعنی هم مغالطه را باعث شده است، هم علاوه بر مغالطه مشکل را حل نکرده است. مثال دومی را هم شروع می‌کنیم که آن هم مبتلا به همین اشکال است؛ یعنی اولاً گرفتار مغالطه است، و ثانیاً نتوانسته است مشکل را حل کند، با اینکه اصطلاح را تغییر داده است.

برای توضیح مثال لازم است که مقدمتاً بیان کنم که درباره اوصاف واجب‌تعالی سه قول است: یک قول این است که این اوصاف عین ذاتند، و دو قول این است که این اوصاف زائد بر ذاتند. آن‌هایی هم که می‌گویند زائد بر ذاتند، همان‌طور که اشاره کردم، دو گروه می‌شوند: بعضی‌ها می‌گویند این صفات زائد بر ذاتند و قدیم، بعضی‌ها می‌گویند این صفات زائد بر ذاتند و حادث.

کسانی که معتقدند به اینکه صفات عین ذاتند، صفات را متکثر نمی‌بینند، و همچنین صفات را زائد بر ذات قرار نمی‌دهند. تصریح می‌کنند به اینکه این صفات عین ذاتند، زائد بر ذات نیستند، و چون همه عینِ این ذات واحدند، خودشان هم واحدند؛ یعنی خودشان هم عین همند. پس کثیر نیستند. و این‌ها در واقع می‌گویند خدا صفتی ندارد. خدا یک ذات است، که این ذات همه این کارها را انجام می‌دهد، نه یک صفت داشته باشد؛ چون صفت با موصوف مغایرت دارد، و این صفات خدا با ذاتش مغایرت ندارد. طرفدار این قول فلاسفه هستند و متکلمین شیعه.

گروه دیگر معتقدند که صفات زائد بر ذاتند ولی همگی قدیمند. همان‌طور که ذات قدیم است، این صفات هم قدیمند، ولی زائد بر ذاتند. خدا ذاتی دارد و علمی دارد، که آن علمش غیر ذاتش است، مثل ما که علم ما غیر ذاتمان است. ما علممان عبارت از آن صورت علمیه است، صورت علمیه با ما فرق دارد، چیز دیگری است که پیش ما حاضر می‌شود. خدا هم علمش همچنین، حالا هر چه هست نمی‌دانیم چیست، ولی علی‌ای‌حال با ذاتش فرق دارد. قدرتش هم همین‌طور. ولی همان‌طور که ذات قدیم است، این صفات هم قدیمند. طرفداران این قول اشاعره هستند.

قول سوم معتقد است که صفات زائد بر ذات است و همگی حادثند، و ابائی هم ندارد از اینکه ذات محل حوادث بشود. می‌گوید صفات حادثند و ذات هم محل این صفات است، پس می‌شود محل حوادث و هیچ مشکلی هم به وجود نمی‌آید. طرفداران این قول کرامیه هستند. خب پس سه قول در مسئله صفات واجب داریم.

بر اشاعره اشکال شده است، که شما می‌گویید صفات کثیرند و قدیمند، لازمه‌اش این است که قدیم متعدد بشود. ما چند تا قدیم پیدا می‌کنیم. خود فخر رازی هم این اشکال را دارد، با اینکه اشعری است، با اینکه اشعری است بر اشاعره اشکال دارد. که شما معتقدید به قِدَم صفات، به کثرت صفات و قدم صفات، و اینکه این صفات زائد بر ذاتند. خب پس شما چند تا قدیم ثابت می‌کنید: یکی خود ذات است، و هفت تا هم صفات است، می‌شود هشت تا قدیم. بعد اعتراض می‌کند، می‌گوید که نصاریٰ کافر شدند چون به سه قدیم قائل شدند؛ شما به هشت قدیم قائلید هنوز هم انتظار دارید مسلمان باشید؟ به اشاعره می‌گوید، یعنی به هم‌پیمان‌های خودش می‌گوید. و به این ترتیب از آن‌ها فاصله می‌گیرد، قبول نمی‌کند که صفات قدیم باشند. می‌گوید صفات عین ذاتند، همان‌طور که فلاسفه گفتند. در اینجا پیرو فلاسفه می‌شود.

خب افراد دو جور از این اشکال جواب می‌دهند: یک جواب مغالطه نیست، که این جواب در مواقف آمده است. ماتن و شارحِ مواقف هر دو این جواب را پذیرفتند. گفتند اگر ما به چند قدیم مستقل قائل بشویم، کافر و مشرکیم؛ اما ما به چند قدیم مستقل قائل نیستیم، یک قدیم مستقل را که ذات است قبول می‌کنیم، بقیه را صفات قرار می‌دهیم، صفات متکی‌اند، متکی به ذاتند. اگر نصاریٰ کافر شدند، به خاطر این است که سه قدیم مستقل قائل شدند: یکی ذات، یکی روح القدس، یکی اب و یکی ابن. اما ما این‌چنین نیستیم، ما سه تا... هشت تا قدیمی که می‌گوییم در عرض هم قرار نمی‌دهیم. یک قدیم است که متکا است، هفت قدیم است که متکی هستند، و در این صورت شرک و کفری لازم نمی‌آید. حالا حرفش درست است یا غلط است بماند، ولی در هر صورت مغالطه نیست. مغالطه‌ای که الآن می‌خواهیم بگوییم نیست. این گروه این‌چنین جواب دادند از اشکال.

گروه دیگر تغییر اصطلاح دادند. این محل شاهد ما است. گروه دیگر در جواب تغییر اصطلاح دادند؛ یعنی گفتند ما معتقدیم که صفات واجب غیر ذات است، عین ذات نمی‌دانیم، غیر ذات می‌دانیم. ولی معنای «غیر» را تغییر می‌دهیم. غیر به معنای مغایرت، به معنای عدم عینیت در معنای رایج، ولی ما غیر را به معنای خاصی قرار می‌دهیم که در اینجا مشکلی پیش نیاید. می‌گویند که غیر عبارت است از آنچه که بتواند جدا بشود. این با این مغایر است یعنی از هم می‌توانند جدا بشوند. هر گاه دو چیز از هم توانستند جدا بشوند، مغایر همند؛ و اگر نتوانستند جدا بشوند، مغایر هم نیستند. ما مرادمان از غیر، عبارت است از غیری که می‌تواند جدا بشود. جدا شدن هم دو جور است: یا جدا شدن با مفارقت، یا جدا شدنِ با وجود.

جدا شدن با مفارقت، مثل اعراض مفارقی که ما داریم؛ مثلاً حرکت عرض مفارق ما است، از ما جدا می‌شود. گاهی از اوقات ما ساکنیم، حرکت نداریم. در این صورت این عرض را رها کردیم، از ما جدا شده است، پس معلوم می‌شود حرکت غیر ما است، چون از ما منفک می‌شود به انفکاکِ مفارقت، یعنی جدا می‌شود از ما. و اما انفکاک و جدا شدنِ به نه، به وسیله وجود، مثل عرض لازم؛ که شیء که عرض لازم دارد، هیچ‌وقت عرض لازمش را از دست نمی‌دهد، پس مفارقتی صورت نمی‌گیرد، عرض لازم از این شیء مفارقت نمی‌کند، ولی وجوداً با هم اختلاف دارند. وجود انسان، غیر از وجودِ قوه کتابت است، قوه کتابت از لوازم انسان است، نه خود کتابت، قوه کتابت. قوه کتابت از لوازم انسان است، و غیر خود انسان است، ولی هیچ‌وقت این قوه از انسان جدا نمی‌شود، پس مفارقت حاصل نمی‌شود، ولی وجوداً اختلاف دارند؛ قوه کتابت یک وجود دارد، انسان یک وجود دیگر.

البته در شخص خارجی، هر دو به یک وجود موجودند، ولی با قطع نظر از شخص خارجی، خود قوه کتابت را ملاحظه کنید، خود انسانیت را ملاحظه کنید، می‌بینید دو وجود دارند. در شخص خارجی که اصلاً انسان با قوه کتابت جدا از هم نیستند، یکی‌اند، همه با هم یکی‌اند.

پرسش: مفهوماً فرق دارند.

پاسخ: مفهوماً فرق دارند. در وجود خارجی این‌ها همه با یک وجود موجود است، آن را نمی‌گوییم. منظورمان این است که این انسان بما هو انسانٌ، موجود است؛ قوه کتابت بما هی قوه الکتابه هم موجود است، اما این‌ها به یک وجود موجود نیستند، نه در خارج، به طور کلی به یک وجود موجود، دو چیزند، دو چیزند و دو وجود دارند. اگرچه از هم جدا نمی‌شوند، ولی وجودشان از هم جدا است، دو تا وجود است. این را هم می‌گوییم غیر. پس غیر عبارت شد از آنچه که می‌تواند جدا بشود، مثل عرض مفارق؛ و از آنچه که نمی‌تواند جدا بشود، ولی وجوداً جدا است، مثل مثلاً عرض لازم. این‌ها همه غیرند.

اوصاف خدا از هیچ‌یک از دو قسم نیست: نه از قبیل غیری است که می‌تواند جدا بشود، نه از قبیل غیری است که وجود جدا دارد. پس ما اگر گفتیم اوصاف خدا غیر همند اصلاً نمی‌گوییم اوصاف خدا غیر ذاتند، نمی‌گوییم اوصاف خدا غیر ذاتند. چون غیر معنایش این است که گفتیم، غیر معنایش این است که یا جدا بشود، یا وجود جدا داشته باشد. و این اوصاف نه جدا می‌شوند از خدا، نه وجود جدا دارند، پس غیر ذات نیستند.

 

تطبیق مغالطه تغییر اصطلاح غیر بر توجیه اشاعره در مسئله کثرت و قدم صفات الهی

 

چون غیرِ ذات نیستند، لازم نمی‌آید تعدد واجب. اگر غیر ذات بودند، ذات می‌شد یک واجب، ذات می‌شد یک قدیم، این اوصاف هم می‌شدند چند تا قدیم، چند تا واجب، آن وقت تعدد واجب یا تعدد قدیم لازم می‌آمد. ولی ما با این بیانی که کردیم، ثابت کردیم که صفات غیر ذات نیستند. وقتی غیر ذات نبودند، کثرتی نیست، تعددی نیست، و نتیجه‌تاً نمی‌شود گفتش که قدما متعدد شدند، واجب‌ها متعدد شدند.

خب حالا توجه کنید: غیر به معنای مطلقِ مغایرت است، به معنای مطلقِ غیرِ معنایش این است که روشن است. در اصطلاح رایج، غیر گفته می‌شود به چیزی که عین نیست. حالا چه بخواهد جدا بشود، چه نخواهد وجوداً جدا باشد، چه هیچ‌کدام از این دو تا نباشد. اگر صفتی از موصوفی وجوداً هم جدا نبود، ولی صفت بود، عین ذات نبود، می‌شود غیر. این در اصطلاح رایج.

اما این شخصی که خواسته دفع نقض بکند، اصطلاح را عوض کرده است. گفته غیر معنایش مطلق نیست، هر مغایری را ما غیر نمی‌گوییم؛ غیر عبارت است از مغایری خاص، مغایری که یا جدا بشود، یا وجود جدا داشته باشد. آن وقت مغایری که هیچ‌کدام از این دو تا را نداشته باشد، بر او اطلاقِ غیر نکرده است. همان‌طور که توجه می‌کنید، اصطلاحِ غیر را تغییر داده است. اصطلاح غیر مطلق بوده است، هر چیزی که عین نباشد می‌شده است غیر، چه بخواهد جدا بشود، چه وجوداً جدا باشد، چه هیچ‌کدام از این دو تا نباشد. اما این آدم آمده است گفته غیر اختصاص دارد به مغایری که بتواند جدا بشود، یا مغایری که وجوداً جدا باشد. اگر این دو حالت را نداشته باشد، غیر گفته نمی‌شود.

حالت سوم هم همین است که الآن در مورد واجب داریم تصور می‌کنیم، که صفات واجب از آن جدا نمی‌شوند، وجودشان هم با وجود واجب فرق ندارد، ولی در عین حال غیرند. اگر عین نباشند، اگر قول شیعه و فلاسفه را که بیان کردم نگوییم، اگر عین نباشند، حتماً غیر خواهند بود، ولو جدا نشوند، ولو وجود جدا نداشته باشند. ولی همین اندازه که صفت باشند، صفت با موصوف مغایرت دارد. صفت ولو با موصوف به یک وجود موجود باشد، ولو صفت لازم باشد و جدا نشود، ولی بالاخره صفت با موصوف فرق می‌کند. همین که فرق کرد، می‌شود غیر. این آقا که می‌خواهد دفع نقض بکند، اینجا غیر را اطلاق نمی‌کند. می‌آید غیر را در آنجایی اطلاق می‌کند که یا جدا بشود شیء از شیء، یا وجود جدا داشته باشد. در غیر این دو صورت، لفظ غیر را اطلاق نمی‌کند، معنای غیر را قبول ندارد در غیر این دو صورت.

در حالی که در اصطلاح رایج، در هر جا که عینیت نباشد، غیریت هست. در اصطلاح رایج، غیریت عام است، در این اصطلاح، غیریت خاص است. اصطلاح را در لفظ غیر تغییر داده است. و خواسته با این تغییر اصطلاح دفع نقض بکند، بگوید که لازم نمی‌آید تعدد قدما، چون صفات غیر ذات نیستند. اما غافل از این بوده است که این دفع نقضش با مغالطه صورت گرفته است، اولاً؛ و ثانیاً بعد از این تغییر اصطلاح هم باز نقض بر او وارد است، مشکلش حل نشده است.

چرا نقض وارد است؟ برای اینکه مستدل، آن کسی که نقض را وارد کرده است، می‌تواند لفظ غیر را به کار نبرد، می‌تواند اشکال را طوری تقریر بکند که اصلاً کلمه غیر در آن اشکال وجود نداشته باشد، تا این آقا بخواهد اصطلاح غیر را عوض بکند! مستدل می‌آید می‌گوید: یا صفات عین ذاتند، یا عین ذات نیستند. اگر عین ذاتند، پس کثرت ندارند، همه صفات عین همدیگرند، در حالی که شما معتقدید به کثرت صفات؛ اگر عین ذات نیستند، یا واجبند یا ممکنند. اگر ممکنند، پس حادثند و مستلزم حدوث صفات و محل حوادث شدنِ باری‌تعالی است؛ اگر واجبند، پس مستلزم تعدد واجب است. دیدید که اشکال وارد شد بدون اینکه کلمه غیر را به کار ببریم!

حالا برویم سراغ متن:

«و كقول بعض الذّاهبين إلى كثرة صفات البارى و قدمها لمّا اورد عليه: «أنّ الصفات إن كانت ممكنة لزم حدوثها، و إن كانت واجبة يتكثّر الواجب»[1] .

می‌فرماید: و این موردی که مغالطه پیش می‌آید، علاوه بر آن مثال قبلی، مثل قولِ بعضی از کسانی است که قائل شدند به کثرت صفات باری‌تعالی، یعنی صفاتش عین ذات نیستند کثیرند، و قدیم هم هستند؛ توضیح دادم این‌ها اشاعره هستند. «لما اورد علیه»، وقتی بر او وارد شد، این اشکال وارد شد که: «ان الصفات ان کانت ممکنه لزم حدوثها»، این تکه را من در خارج نگفتم، اگر صفات ممکن باشند، لازم می‌آید حدوث آن‌ها، چرا؟ چون هر ممکنی حادث است، در حالی که شما معتقد به قِدَم صفاتید؛ و یلزم خلف الفرض، به علاوه بر این یلزم که باری‌تعالی محل حوادث باشد کما مرّ. «و ان کانت واجبه»، اما اگر این صفات واجب باشند، «لزم تکثر الواجب»، تکثر واجب لازم می‌آید که محال است.

«فقال»، حالا جواب این آقا: «بانّ الصفاتِ لا ممکنهٌ و لا واجبهٌ»، جواب این بعض الذاهبین به این اشکال این است: می‌گوید صفات نه ممکنند و نه واجبند! «لانّهما»، یعنی امکان و وجوب، «من صفاتِ الغیر»، از صفات غیرند، «و الصفاتُ لیست غیراً له»، و صفات باری‌تعالی غیرِ او نیستند. می‌گوید صفات نه واجبند نه ممکن، چون شیئی متصف به وجوب یا امکان می‌شود که غیر ذات باشد، و این صفات غیر ذات نیستند تا متصف به وجوب یا امکان بشوند!

شارح می‌فرماید: «فغیّرَ تفسیرَ الغیرِ عمّا اصطُلحَ علیه»، تفسیر و معنای غیر را از آنچه که اصطلاح شده بود بر آن تغییر داد، «دفعاً للنقض»، برای اینکه نقض را دفع کند. «و لا ينفعه»، و فایده‌ای تحت این تغییر اصطلاح نیست. چرا فایده‌ای نیست؟ «اذ لا یندفع الاشکال بذلک»، زیرا اشکال با این تغییر اصطلاح مندفع نمی‌شود؛ «أنّ الخصم يهجر لفظة الغير و يحرّم التلفّظ به»[2] . زیرا مستدل، آن که اشکال کرده است، می‌تواند منع کند و بگوید امکان و وجوب منحصر در غیر به این اصطلاح شما نیست. «ویقول: «إذا كانت الصّفات عين الذّات، و الذّات واحدة، فلا كثرة،»، بلکه امکان و وجوب شامل می‌شوند هر چیزی را که عین ذات نباشد، «بل لا صفة أيضا»، چه به اصطلاح تو غیر باشد، چه نباشد.

«لم يكن عينها، فهذا الكثير الّذي ليس عينها إمّا واجب أو ممكن، إذ لا خروج عن النّفى و الإثبات، و يتوجّه الإشكال على كلّ تقدير، كما مرّ».

اگر هر یک از صفات بی‌نیاز از ذات باشد در وجودش، پس واجب فی نفسه است و تکثر واجب لازم می‌آید؛ و اگر محتاج به ذات باشد، پس ممکن فی نفسه است و حدوثش لازم می‌آید کما تقدم؛ و در نتیجه اشکال بر هر تقدیری متوجه می‌شود.

اینجا بحث این مثال تمام می‌شود. حالا بعد از این: «و من ذلک ایضاً»، و از جمله آن مواردی که تغییر اصطلاح در موضع نقض رخ می‌دهد، یا از جمله مغالطات، بحث «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» را شروع می‌کند. «و من ذلک ایضاً» یعنی چه؟ دو جور می‌شود «و من ذلک» را معنا کرد: یکی اینکه از جمله مغالطات کلی، یعنی «و من المغالطات». یکی هم اینکه از جمله مواردی که تغییر اصطلاح در موضع نقض داده می‌شود، یعنی «و مما غُیّر فیه الاصطلاح عند ورود النقض». هر دویش درست است، ولی اگر از مصادیق همین دومی بگیریم بهتر است. چیست این مورد؟ «ما یقال: انّ مماثلَ المماثلِ مماثلٌ». گاهی این‌طور گفته می‌شود: مماثلِ مماثل، مماثل است.

 

بررسی قاعده مماثل المماثل و مساوی المساوی و مغالطه تغییر اصطلاح در شقوق پنج‌گانه آن

 

چیست این مورد؟ «ما یقال: انّ مماثلَ المماثلِ مماثلٌ». گاهی این‌طور گفته می‌شود: مماثلِ مماثل، مماثل است. مثل اینکه بگوییم مساویِ مساوی، مساوی است. این قانون معروفی است که در ریاضیات و در فلسفه به کار می‌رود: «مساوی المساوي مساوٍ»، یا «مماثل المماثل مماثلٌ». مماثل یعنی شبیه، یعنی هم‌نوع. مساوی یعنی هم‌اندازه، هم‌مقدار. می‌گویند اگر الف با ب مماثل باشد، و ب با ج مماثل باشد، الف با ج هم مماثل است. این به عنوان یک اصل کلی مطرح شده است.

اما بر این اصل کلی نقض وارد شده است! نقض وارد شده است به اینکه در همه جا مماثلِ مماثل، مماثل نیست! کجا نقض وارد شده است؟ در جایی که مماثلت، من جمیع الوجوه نباشد، مماثلت فی الجمله باشد، مماثلت فی الجمله یعنی در بعضی از وجوه. مثلاً الف با ب در رنگ مماثلند، هر دو سفیدند؛ اما ب با ج در شکل مماثلند، هر دو مکعبند، یا هر دو کره‌اند. حالا آیا می‌شود نتیجه گرفت که الف با ج هم مماثل است؟ نه! ممکن است الف اصلاً نه شکلش شبیه ج باشد، نه رنگش شبیه ج باشد! الف زرد باشد و مخروطی، ب سفید باشد و مکعب، ج سیاه باشد و مکعب.

ببینید، الف با ب مماثل است در چه؟

در هیچ‌چیز، مثال را این‌طور بزنیم: الف با ب در رنگ مماثل است، هر دو سفیدند، الف مخروط است، ب مکعب است، هر دو سفیدند، پس مماثلند در بیاض. ب با ج مماثل است در مکعب بودن، ب سفید است، ج سیاه است، ولی هر دو مکعبند. حالا آیا الف با ج مماثلند؟ الف مخروط بود و سفید، ج مکعب بود و سیاه؛ هیچ مماثلتی با هم ندارند! نه در شکل، نه در رنگ. پس این نقض وارد شد بر آن قاعده کلی که گفته بودید «مماثل المماثل مماثلٌ».

حالا مستدل، آن کسی که این قاعده را گفته است، برای اینکه از این نقض فرار کند، چه کار می‌کند؟ می‌آید اصطلاح مماثلت را تغییر می‌دهد! می‌گوید: من مرادم از مماثلت، مماثلتِ من جمیع الوجوه است، نه مماثلت فی الجمله. می‌گوید مماثل المماثل مماثل، در صورتی است که مماثلت تام باشد، یعنی من جمیع الوجوه باشد؛ اما اگر مماثلت جزئی باشد، من اصلاً به آن مماثلت نمی‌گویم، یا مماثل المماثل در آن جاری نمی‌شود. شارح این را هم می‌آورد به عنوان یک نمونه دیگر از مغالطه تغییر اصطلاح در موضع نقض.

حالا شقوق مسئله را باز می‌کند. می‌گوید این مماثلت، چند حالت پیدا می‌کند:

    • حالت اول: هر دو مماثلت من جمیع الوجوه باشند. الف با ب من جمیع الوجوه مماثل است، ب با ج هم من جمیع الوجوه مماثل است. در این صورت شکی نیست که الف با ج هم من جمیع الوجوه مماثل خواهد بود. این درست است.

    • حالت دوم: یکی از دو مماثلت من جمیع الوجوه باشد، دیگری من بعض الوجوه. الف با ب من جمیع الوجوه مماثل است، ب با ج من بعض الوجوه مماثل است. در اینجا هم الف با ج مماثل خواهد بود، در همان بعض الوجوه.

    • حالت سوم: عکس حالت دوم؛ مماثلت اولی من بعض الوجوه باشد، مماثلت دومی من جمیع الوجوه. در اینجا هم الف با ج مماثل خواهد بود در همان بعض الوجوه.

    • حالت چهارم: هر دو مماثلت من بعض الوجوه باشند، ولی آن وجه مماثلت در هر دو یکی باشد؛ یعنی الف با ب در رنگ مماثلند، ب با ج هم در همان رنگ مماثلند. در اینجا هم الف با ج در رنگ مماثل خواهند بود.

    • حالت پنجم: هر دو مماثلت من بعض الوجوه باشند، اما وجه مماثلت در اولی غیر از وجه مماثلت در دومی باشد؛ الف با ب در رنگ مماثل باشند، ب با ج در شکل مماثل باشند. اینجاست که نقض وارد می‌شود! در این حالت پنجم، الف با ج مماثل نیستند.

پس قاعده «مماثل المماثل مماثلٌ» در چهار حالت صادق است، و در یک حالت که حالت پنجم باشد کاذب است و نقض می‌شود. حالا آن شخصی که مدعی قاعده است، وقتی حالت پنجم را برایش نقض می‌آورند، به جای اینکه بگوید بله در حالت پنجم استثنا شده است یا قاعده مقیده است، می‌آید اصطلاح را عوض می‌کند! می‌آید قید می‌زند، اصطلاح مماثلت را برمی‌گرداند به مماثلت تام، و می‌گوید اصلاً در حالت پنجم مماثلت نیست! و با این قید زدن، حالت چهارم را هم که درست بود خراب می‌کند!

حالا عبارات متن را با هم می‌خوانیم و تطبیق می‌کنیم تا دقیقاً الفاظ استاد و متن روشن بشود:

«و من ذلک ایضاً ما یقال: انّ مماثلَ المماثلِ مماثلٌ. فاذا قیل: هذا لیس علی اطلاقه، فانّ الفَ قد یماثلُ باءً فی لونٍ، و باءٌ قد یماثلُ جیماً فی شکلٍ، و لا یکونُ الفٌ مماثلاً لجیمٍ اصلاً». ببینید، تا اینجا نقض است.

جواب مدعی چیست؟ «قیل: عنینا بالمماثله المماثلهَ من جمیع الوجوه، او فی ذلک الوجه بعینه». مدعی می‌گوید ما مرادمان از مماثلت، مماثلت تام بوده است، یا مماثلت در همان وجه بوده است.

شارح می‌فرماید: «فغیّرَ تفسیرَ المماثله عما اصطلح علیه دفعاً للنقض، و لا طائل تحته ایضاً». چرا فایده‌ای ندارد؟ «لانّ هذا الحکمَ المشهورَ لم یرد به ذلک، بل ارید به مطلقُ المماثله». این قاعده مشهوری که همه می‌گویند مماثل المماثل مماثل، مرادشان مطلق مماثلت بوده است، نه این مماثلت خاصی که تو جعل کردی! و اگر تو این قید را بزنی، این قاعده از اعتبار و فایده می‌افتد. علاوه بر این، در حالت چهارم که مماثلت در وجه واحد بود، مماثلت تام نبود ولی قاعده صادق بود؛ تو با این قیدت حالت چهارم را هم خارج کردی!

سپس شارح به مسئله «مساوی المساوي مساوٍ» می‌پردازد: «و کذا فی مساوی المساوي...». در مساوی المساوي هم همین اشکال و همین جواب و همین رد می‌آید. اگر بگوییم الف مساوی ب است، ب مساوی ج است، پس الف مساوی ج است، در مقادیر است. اما اگر الف مساوی ب باشد در یک بعد (مثلاً در طول)، و ب مساوی ج باشد در بعد دیگر (مثلاً در عرض)، الف مساوی ج نخواهد بود! پس در مساوی هم اگر تساوی از جمیع وجوه نباشد یا در بعد واحد نباشد، نقض وارد می‌شود.

تمام شقوق این پنج حالت را یک به یک با ذکر مثال‌های الف، ب، ج و تطبیق بر کلمات متن توضیح می‌دهند. خب، این هم تمام شد. پس در این مسئله هم تغییر اصطلاح نفعی نبخشید و مغالطه بود.

 

بررسی احتمالات در مرجع عبارت و من ذلک و تبیین حالت اول از احکام مماثل المماثل

 

مطلب بعدی: «و من ذلک»، یعنی یکی از مغالطات دیگر. ما داریم مغالطات را می‌شماریم دیگر. گفتیم بعضی از مغالطات آن‌هایی هستند که شمردیم، بعضی از مغالطات هم همین‌ها است که الآن داریم می‌شماریم. «و من ذلک» را یک جور دیگر هم می‌شود معنا کرد: یعنی از موارد تغییر اصطلاح. اگر «من ذلک» را به معنای «من المغالطات» بگیریم، یعنی یک مغالطه مستقل دیگری را مطرح می‌کنیم. اگر «من ذلک» را از قبیل تغییر اصطلاح بگیریم که الآن بحث کردیم، یکی از افراد همین مغالطه‌ای که در جلسه گذشته مطرح کردیم داریم باز مطرح می‌کنیم.

پس فرقی نمی‌کند. «من ذلک» را بگویید یکی از مغالطات، یا «من ذلک» را بگیرید یکی از مغالطاتِ این‌قسمی، که مغالطه‌ای باشد که از تغییر اصطلاح به وجود بیاید. این مثالی را که الآن می‌خواهیم بزنیم، این موردی را که الآن می‌خواهیم بیان کنیم، این با هر دو سازگار است. هم سازگار است که «من المغالطات» باشد، هم سازگار است که از قبیل مغالطاتی که بر اثر تغییر اصطلاح پیش می‌آیند باشد. از هر دو می‌تواند باشد. و ما اسم اشاره را به هر جا اشاره بگیریم درست است.

«و من ذلک»، یعنی «و من مما یوقع الغلط»، این بنا بر یک معنا، که «ذلک» را برگردانیم به «ما یوقع الغلط». «او مما غُیّر فیه الاصطلاح عند ورود النقض»، این به معنای دوم، که ما «ذلک» را اشاره بگیریم به مغالطه‌ای که «غُیّر فیه الاصطلاح». آن وقتی که نقض بر شخص وارد می‌شود، بر کلامش نقض وارد می‌کنیم، او به خاطر دفع نقض تغییر اصطلاح می‌دهد. در این موردی هم که الآن ما می‌خواهیم مثال بزنیم همین‌طور است؛ نقضی وارد می‌شود، این تغییر اصطلاح می‌دهد تا نقض را برطرف کند.

«لانه یمکن حمله علیه ایضاً». این را توجه کنید: «لانه» تعلیل است برای تفسیر دوم. چرا «من ذلک» را به تفسیر دوم تفسیر کردید؟ «لانه» شأن این است: «یمکن حمل» ضمایر را دقت کنید: حملِ آن موردی را که الآن می‌خواهیم بیان کنیم، آن را می‌توانیم حمل کنیم «علیه»، یعنی بر «ما غُیّر فیه الاصطلاح». چون می‌توانیم این موردی را که الآن ذکر می‌کنیم، بر «ما غُیّر فیه الاصطلاح» حمل کنیم، «ذلک» را همان‌طور که اشاره گرفتیم به «مما یوقع الغلط»، اشاره می‌توانیم بگیریم به «مما غُیّر فیه الاصطلاح» نیز. «لانه»، شأن این است: ممکن است حمل این مثالی که الآن بیان می‌کنیم «علیه»، بر «ما غُیّر فیه الاصطلاح» «ایضاً»، همان‌طور که می‌توانیم حملش کنیم بر مطلقِ مغالطه، می‌توانیم حملش کنیم بر این مغالطه خاصی که در آن تغییر اصطلاح رخ داده است.

حالا آنجایی که تغییر اصطلاح می‌شود، آن موردی که الآن می‌خواهیم مثال بزنیم این است که: گاهی گفته می‌شود «مماثل المماثل مماثلٌ». این را می‌خواهیم حالا رسیدگی بکنیم. گاهی هم «مساوی المساوي مساوٍ». هر دو را رسیدگی می‌کنیم. الآن بحثمان در «مماثل المماثل مماثلٌ» است، در پایین صفحه «مساوی المساوي مساوٍ» را مطرح می‌کنیم، و بعد هم دیگر بحثمان تمام می‌شود. هر دو تا بحث را اینجا داریم.

این بحث تقریباً بحث می‌شود گفت سنگینی است، اما اگر به آن مقدمه‌ای که از خارج عرض می‌کنم دقت بکنید و تا آخر این مقدمه را در ذهن داشته باشید، تمام اشکالات برطرف می‌شود، هیچ ابهامی در عبارت نمی‌ماند، حتی خودتان می‌توانید مطالعه‌اش کنید با این توضیحی که بیان می‌کنم.

فرض کنید ما می‌گوییم: الف مماثل با ب است. البته همین حرف‌هایی که می‌زنم در مساوی هم می‌آید، عیناً، فرق نمی‌کند. حالا گاهی از اوقات ممکن است اشتباهاً من به جای مماثل بگویم مساوی، ولی فرقی نمی‌کند، حکم یکی است. لذا بعداً که بحث مساوی را مطرح می‌کنند، می‌گویند همان‌هایی که در مماثل گفتیم در مساوی هم هست. فقط فرقی که هست این است که: دو مماثل عبارتند از دو فرد از یک نوع؛ دو مساوی عبارتند از دو مقدارِ یکسان. که تساوی در مقدار است، تماثل در نوع است. دو چیز که در نوع مساوی باشند به آن‌ها می‌گویند تماثل، دو چیز که در مقدار مساوی باشند به آن‌ها می‌گویند تساوی دارند. فقط فرقشان همین است.

حالا البته گاهی از اوقات هم من مثال می‌زنم، به جای مثال مماثل، مثال مساوی می‌زنم. بیان می‌کنم فرقی ندارد، فقط برای تقریب به ذهن است. اگر برای تقریب به ذهن است، این‌ها با هم قاطی هم بشوند مشکلی پیدا نمی‌شود. گاهی می‌گوییم: الف مماثل با ب هست، ب هم مماثل با ج هست، بعد نتیجه می‌گیریم که الف مماثل با ج هست. وقتی که الف مماثل شد با ب، ب هم مماثل شد با ج، نتیجه گرفته می‌شود که الف مماثل هست با ج.

اینجا سه حالت پیش می‌آید: حالت دوم و سومش را که توضیح می‌دهم، تقسیم نمی‌شوند؛ ولی حالت اول که بیان می‌کنم، باز خودش مشتمل بر سه حالتِ دیگر است. حالت اول باز مشتمل بر سه حالت است. حالا همه توضیح داده می‌شود، روشن می‌شود.

حالت اول را اول توضیح می‌دهم: گاهی الف با ب مساوی است من جمیع الوجوه، مماثل است من جمیع الوجوه. الف مثلاً زید، با عمرو، مماثل است من جمیع الوجوه: رنگشان یکی است، قدشان یکی است، زمان تولدشان یکی است، محل سکونتشان مثلاً فرض کنید یکی است (البته نمی‌شودها، محل سکونت نمی‌شود یکی باشد، حالا فرض کنید یکی است)، همه وضعشان یکی است، پدر و مادرشان یکی است (هر چند یکی نمی‌شود)، همه‌چیز یکی! همه عوارض و مشخصات، همه‌چیز یکی. من جمیع الوجوه مماثلند، الف با ب. ب هم با ج من جمیع الوجوه مماثلند. که مماثلت کلیه برقرار است هم بین الف و ب، هم بین ب و ج؛ مماثلت کلیه برقرار است.

در این حالت بدون شک صادق است که اگر الف مماثل ب هست، ب هم مماثل ج هست، قهراً الف مماثل ج خواهد بود. اگر زید با عمرو از همه جهت مماثل، عمرو هم با بکر از همه جهت مماثل، خب زید هم با بکر مماثل می‌شود. چون تماثل بین الف و ب من جمیع الوجوه است، تماثل بین ب و ج هم من جمیع الوجوه است، خب قهراً ج و الف و ج هم با هم، الف و ج هم با هم مماثلت پیدا می‌کنند، باز هم من جمیع الوجوه. این در آن حرفی نیست. این اولین مورد.

در همین اولین مورد که الآن بیان کردم سه حالت پیش می‌آید: حالت اول همین بود که الآن گفتم، که این دو تا مماثلت من جمیع الوجوه باشد؛ یعنی مماثلت الف و ب، و مماثلت ب و ج، من جمیع الوجوه باشد. قهراً مماثلت نتیجه‌گرفته‌شده، که مماثلت الف با ج باشد، مماثلت درستی است، نتیجه‌ای که می‌گیریم درست است، مماثلت هست. حالا کار نداریم به اینکه مماثلت الف و ج هم من جمیع الوجوه است یا من جمیع الوجوه نیست، آن مهم نیست برای ما. مهم این است که این مماثلتی که الآن درست کردیم درست است، مماثلتی که نتیجه گرفتیم درست است. چون الف و ب من جمیع الوجوه مماثل بودند، ب و ج هم من جمیع الوجوه مماثل بودند، قهراً الف و ج هم مماثل خواهند شد. بله، من جمیع الوجوه می‌شود، ولی کاری نداریم. اینکه می‌گویم کاری نداریم برای حرف‌های بعدمان است که آنجا گیر نکنیم.

و الا من جمیع الوجوه می‌شود؛ یعنی وقتی الف و ب من جمیع الوجوه مساوی بودند، ب و ج هم من جمیع الوجوه مساوی بودند، الف و ج هم من جمیع الوجوه مساوی می‌شوند، ولی در این نتیجه به من جمیع الوجوهش کار نداریم، بالاخره مماثل بودنشان را کار داریم. چون شقوق بعدی را که مطرح می‌کنم، متوجه می‌شوید که نمی‌توانیم من جمیع الوجوه را درست کنیم. اما همین را عرض کردم که سه حالت پیدا می‌کند. حالت اولش همین بود که گفتم، که دو تا تماثل‌ها من جمیع الوجوه باشند، بعد آن تماثلِ نتیجه‌گرفته‌شده هم قبول است، درست است.

 

بررسی صور پنج‌گانه تماثل و نقد تقیید قاعده مماثل المماثل در رفع نقض

 

صورت دیگری هم در اینجا می‌توانیم تصور کنیم که تماثلِ اولی من جمیع الوجوه باشد، تماثل دومی من جمیع الوجوه نباشد. الف با ب من جمیع الوجوه مماثل است. ب با ج من بعض الوجوه مماثل است. یلزم که الف با ج مماثل باشد، اما نه من جمیع الوجوه ها! ولی نتیجه، نتیجه درستی است؛ تماثل نتیجه گرفته می‌شود. تماثل الف و ج نتیجه گرفته می‌شود.

اگر الف و ب که تماثل اول را دارند، من جمیع الوجوه تماثل داشته باشند، تماثل دوم من جمیع الوجوه نباشد، یعنی ب و ج من جمیع الوجوه تماثل نداشته باشند، به یک وجهی تماثل داشته باشند، قهراً الف و ج هم تماثل پیدا خواهند کرد. چرا؟ چون این یک جهت تماثلی که بین ب و ج هست، این مندرج است در آن تماثل‌های متعددی که بین الف و ب هست. بین الف و ب تماثل‌های گوناگون بود، یکی از تماثل‌ها بین ب و ج هم هست، یکی از آن تماثل‌ها.

پرسش: [سؤال درباره قاعده تابعیت نتیجه از اخس مقدمتین].

پاسخ: حالا اگر خواستید استفاده کنید استفاده کنید، اگر این بحث را بخواهم در آن اصطلاحات دیگر را بیاوریم،

پرسش: مثلاً اینجا ما می‌گوییم حداقلش در بعض الوجوه است...

پاسخ: بله، این البته نمی‌گویند نتیجه تابع اخس مقدمتین است، همان تماثلی که هست نتیجه گرفته می‌شود. چون این‌ها البته ممکن است فرمایش شما درست باشد، ولی اگر بخواهیم اصطلاحات دیگر را بیاوریم در کار، آن وقت ممکن است دیگران یک مقداری برایشان ابهام پیش بیاید.

بله؟ متوجه شدید؟ بله، متوجه شدند و فرمایش درستی هم هست. بیان می‌کنم اگر بخواهد این مطالب گاهی مطرح بشود، در جاهایی که مشکل نباشد عیبی ندارد، در جاهایی که مشکل باشد اگر بخواهد دوباره اصطلاح جدیدی وارد بکنیم، همان اولی هم از دست می‌رود.

این‌ها مطلبش مشکل نیست‌ها، تصورش یک مقداری مخلوط می‌شود اشکال درست می‌کند، و الا اگر تصور مخلوط نشود هیچ اشکالی پیدا نمی‌شود. در این صورت هم توجه کردید که مماثلت بین الف و ج نتیجه گرفته می‌شود، اما مماثلت من جمیع الوجوه نیست، مماثلت من وجهٍ واحدٍ است، مماثلت من جمیع الوجوه نیست.

حالت سوم، عکس این حالت دوم است: تساوی اول من وجهٍ باشد، تماثل اول؛ تماثل ثانی من جمیع الوجوه باشد. تماثل ثانی من جمیع الوجوه باشد. مثل اینکه بگوییم: الف من جههٍ مماثل است با ب، و ب من جمیع الجهات مماثل است با ج. نتیجه می‌گیریم که الف مماثل با ج است. اینجا هم نتیجه‌مان درست است. البته نتیجه گرفته نمی‌شود که من جمیع الوجوه الف با ج مماثل است، ولی بالاخره نتیجه درست است، مماثلت هست.

در این سه حالت، توجه کردید نتیجه‌ای که می‌گیریم درست است. می‌توانیم بگوییم «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» در این سه حالت. که یا هر دو تساوی من جمیع الوجوه است، یا اولی من جمیع الوجوه است، یا دومی من جمیع الوجوه است. در این سه حالت می‌توانیم نتیجه بگیریم که مماثل المماثل مماثلٌ. خب این سه حالت تمام شد.

حالت چهارم و پنجم: حالت چهارم و پنجم هر دو، این است که تماثل اول من بعض الوجوه باشد، تماثل دوم هم من بعض الوجوه باشد. آن وقت حالت چهارم این است که این «من بعض الوجوه»هایی که در تماثل اول و دوم است، یکی باشد؛ حالت پنجم این است که این «بعض الوجوه»ها فرق کنند. در یک وجهی بین الف و ب تماثل است، در همان وجه هم بین ب و ج تماثل باشد؛ این می‌شود حالت چهارم. که من بعض الوجوه تماثل دارند، ولی بعض الوجوه در هر دو یکی است. یعنی الف و ب در چیزی تماثل دارند، ب و ج هم در همان چیز تماثل دارند. هر دو در رنگ تماثل دارند: زید با عمرو رنگشان یکی است، عمرو هم با بکر رنگشان یکی است. نتیجه می‌گیریم که زید با بکر رنگشان یکی است. تماثل درست است: مماثلُ المماثلِ مماثلٌ. پس در حالت چهارم هم نتیجه‌ای که می‌گیریم درست است، که مماثل المماثل مماثلٌ.

حالت پنجم: بین الف و ب یک تماثلی است، یعنی تماثل من وجهٍ واحدٍ است؛ و بین ب و ج هم تماثل من وجهٍ واحدٍ است، نه من جمی.. کل الوجوه. اما این وجهی که تماثل اول را توجیه می‌کند، با وجهی که تماثل دوم را توجیه می‌کند فرق دارد. یعنی الف و ب در جهتی تماثل دارند، ب و ج در جهت دیگری تماثل دارند. زید با عمرو در رنگ مساوی است، عمرو با بکر در قد مساوی است. حالا می‌توانیم بگوییم پس زید با بکر مساوی و مماثل است؟ نمی‌توانیم بگوییم. اینجا نتیجه گرفتنِ مماثل المماثل مماثلٌ درست نیست.

پس در صورتی که بین دو چیز تماثل من وجهٍ برقرار باشد... تماثل، اشتباه گفتم، در صورتی که تماثل اول، تماثل جزئی باشد، به تعبیر خودشان می‌گویم، تماثل اول تماثل جزئی باشد یعنی تماثل بین الف و ب تماثل جزئی باشد، یعنی من بعض الوجوه باشد، تماثل دوم هم تماثل جزئی باشد، یعنی تماثل بین ب و ج هم تماثل من بعض الوجوه باشد، و اما آن مرکز تماثل در این دو تا فرق داشته باشد؛ آن من جههٍ، در اولی من جههٍ تماثل است، در دومی من جههٍ آخر تماثل است. نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که الف با ج مماثل است. این کل مقدمه‌ای است که می‌خواستم بیان کنم.

پرسش: ببخشید، در این قسمت مماثلت... مماثلت بین...

پاسخ: نه درست است، بله، درست است، مماثلت بین الف و ب هست، بین ب و ج هم هست؛ و نتیجه، من که می‌گویم نتیجه نمی‌گیریم مماثلت بین الف و ج، همان فرمایش شما است، یعنی مماثلت درست نیست. نتیجه نمی‌گیریم یعنی همین است دیگر، نتیجه نمی‌گیریم که الف و ج مماثل است، یعنی همان که فرمودید: الف و ج مماثل نیستند.

پرسش: درست نیست...

پاسخ: درست نیست، بله، همین را خواستم بگویم. پس «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» در چهار مورد با این بیانی که کردیم درست شد، در یک مورد درست نشد. در چهار مورد درست شد، در یک مورد درست نشد.

خب، حالا که این مقدمه تمام شد، وارد بحث می‌شویم. بحث این است که گفتند که بعضی‌ها ادعا کردند: همان‌طور که توجه می‌کنید، «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» به طور مطلق گفته شده است، کسی قیدی نزده است. بعد نقضی وارد شده است که این همه‌جا صادق نیست؛ «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» همه‌جا صادق نیست، همان‌طور که توجه کردید همه‌جا صادق نیست. چون در جایی که در تماثل اول مرکز تماثل چیزی باشد، در تماثل دوم مرکز تماثل چیز دیگری باشد، این قانون «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» غلط است.

پس بر این قانون نقض وارد شد، یک مورد نقض پیدا کردیم. چهار مورد قبول کردیم، یک مورد نقض کردیم. شخصی که گوینده این قانون «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» است، می‌خواهد دفاع کند، برای اینکه مورد پنجم نقض نشود. می‌آید این اصطلاح را تغییر می‌دهد؛ چون بحثمان در تغییر اصطلاح بود دیگر. می‌آید اصطلاح را تغییر می‌دهد: می‌گوید «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» به طور مطلق گفته شده است، ولی من قیدش می‌زنم: «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ اذا کانت المماثلهُ من جمیعِ الوجوه». قید «من جمیع الوجوه» را می‌آورد. آن وقت می‌گوید خب حالا درست شد؛ چون که «من جمیع الوجوه» چه در تساوی اول باشد، چه در تساوی دوم باشد، چه در هر دو تساوی باشد، بالاخره «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» می‌شود نتیجه بگیرید، که آن سه فرد اول را درست می‌کند.

باز فرد چهارم بیرون می‌ماند اگر توجه کنید! در فرد چهارم همان‌طور که توجه کردید «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ» درست بود، ولی این آقا با این قیدی که زد، فرد چهارم را بیرون کرد! خواست فرد پنجم را بیرون کند، ولی فرد چهارم هم بیرون رفت! یعنی یک مشکل پیدا شد، یک مشکل جدید پیدا شد. نتوانست خیلی مشکل را حل کند، یک مشکل دیگر پیدا شد. ولی علاوه بر این مغالطه هم کرد؛ چون قانونی را که به طور مطلق مطرح شده بود، اصطلاح رایجش اطلاق بود، برداشت قید زد، قید بدون جهت. تعمیم را از بین برد، این یک نوع مغالطه است، این همان تغییر اصطلاح است. اصطلاح مطلق را برداشت اصطلاح خاص کرد. این همان تغییر اصطلاح و باعث مغالطه است.

خب، حالا که مطلب تمام شد، من روش بحث ایشان را بیان بکنم. ایشان این‌طور می‌گوید: اول وارد این می‌شود که «مماثلُ المماثلِ مماثلٌ»، بعد می‌گوید بعضی‌ها اشکال کردند که این مماثلت فقط در جایی است که این قانون فقط در جایی صادق است که مماثلت من جمیع الوجوه باشد، این قانون در آن حالت هست. مصنف متوجه است که در یک حالت دیگری هم که حالت چهارم است این قانون صادق است ولو مماثلت من جمیع الوجوه نیست؛ لذا آن قانون را هم ذکر می‌کند. بعد مصنف در آخر آن مورد پنجم را می‌گوید، می‌گوید مورد پنجم مورد نقض این قاعده است. و کسانی برای اینکه از این قاعده دفاع کنند و مورد پنجم را بیرون کنند، قاعده را تخصیص زدند، قاعده را تقیید کردند؛ یعنی اصطلاح رایج را که اطلاق بود عوض کردند و به جایش اصطلاح خاص گذاشتند، و این اصطلاح خاص درست نیست. درست نیست یعنی هم یک مشکل درست می‌کند، هم مغالطه به وجود می‌آورد.

این خلاصه بحث نصف صفحه‌ای است که نمی‌دانم شروع کنیم به خواندن...

پرسش:

پاسخ: عیبی ندارد. بله. خب، «و من ذلک ما یقال: انّ مماثلَ المماثلِ مماثلٌ. فاذا قیل...» همه مطالبش را گفتم. اگر بخواهم بخوانم وقت اجازه نمی‌دهد، اگر بخواهم نخوانم دو مرتبه باید همین حرف‌ها را تکرار کنم، چه کنیم؟ اشکال ندارد، بخوانیم؟ ولی یادتان می‌ماند برای جلسه بعد که تکرارش نکنم؟

پرسش: چند دقیقه وقت هست.

پاسخ: چند دقیقه وقت هست؟ البته وقتِ ساعتمان که گذشته، دو سه دقیقه هم گذشته. حالا باشد، دیگر بعد می‌خوانم. بالاخره اگر بخواهم تند تند بخوانم به جایی نمی‌رسیم. ولی تمام مطالبی را که بیان کردم در ذهن داشته باشید، که من در جلسه بعد دیگر احتیاج به تکرار نداشته باشم.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo