« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/12/04

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی مغالطه ناشی از اهمال قید حیثیت در موضوع و محمول و تطبیق آن بر سوء اعتبار حمل/مقاله سوم، فصل اول در مغالطه /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطه /بررسی مغالطه ناشی از اهمال قید حیثیت در موضوع و محمول و تطبیق آن بر سوء اعتبار حمل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی مغالطه ناشی از اهمال قید حیثیت در موضوع و محمول و تطبیق آن بر سوء اعتبار حمل

 

بحثمان در غلط‌هایی بود که احیاناً اتفاق می‌افتند. یکی از غلط‌هایی که رخ می‌دهد، این است که انسان حیثیت‌هایی را که باید در موضوع یا محمول اعتبار کند، اعتبار نکند، قید حیثیت را رعایت نکند. در این صورت، قضیه احتمال کذبش هست، و اگر ترکیب بشود با قضیه دیگر، ممکن است نتیجه خراب بدهد.

این را با دو مثال تبیین می‌کند. مسئله، مطلب ابتدایی این بحث امروزمان ساده است، با دو مثال تبیین می‌کند. مثال اول اینکه گفته می‌شود: «کلّ ابیضَ داخلٌ فی مفهومِه البیاض»[1] . و حرف درستی هم هست؛ هر ابیضی را که ملاحظه می‌کنید، در مفهومش بیاض داخل است. یعنی ابیض به معنای شیءٌ له البیاض است. اگر مفهوم ابیض را بخواهید داشته باشید، می‌گویید که شیءٌ له البیاض. شیء جزئی است، له البیاض جزء دیگری است، پس بیاض به عنوان جزء در مفهوم ابیض داخل است.

البته این طبق نظریه رایج است، که می‌گویند در مشتق، شیء مأخوذ است. ابیض یعنی شیءٌ له البیاض، ناطق یعنی شیءٌ له النطق، و همچنین باقی. اما نظر میرزای شریف در حاشیه مطالع این است که در مشتق، شیء مأخوذ نیست؛ ناطق یعنی همان نطق، ابیض یعنی همان بیاض، ابیض نفس البیاض است، حالا با توضیحاتی که داده شده است، و ناطق نفس النطق است، نه شیءٌ له النطق، نه شیءٌ له البیاض. لذا نمی‌شود گفتش که بیاض در مفهوم ابیض داخل است، بلکه اصلاً بیاض خود ابیض است.

مرحوم ملاصدرا هم در تعلیقه به این مطلب اشاره می‌کند، ایشان طرفدار حرف میرزا شریف است، و این کلام قطب شیرازی را قبول نمی‌کند. می‌گوید اینکه بیاض داخل در مفهوم ابیض است، حرف درستی نیست، بیاض خود ابیض است، ابیض چیزی غیر بیاض نیست، شیءٌ له البیاض نیست، بلکه خود بیاض است. که حالا این یک مطلبی است که اختلافی است در جای خودش.

ولی آنچه که الآن منظور ما است این است که بر طبق نظریه رایج، الابیض چیزی است که داخل فی مفهوم البیاض، بیاض در مفهومش داخل است. بعد می‌گوییم: «و زیدٌ ابیض»[2] ، آن قضیه اول را که خب قضیه صادقی بود: «الابیض داخل فی مفهومه البیاض»، این یک قضیه صادقی بود. بعد قضیه دوم را هم اضافه می‌کنیم که قضیه صادقی است، می‌گوییم: «زیدٌ ابیض»، این هم صادق است. بعد نتیجه می‌گیریم که: «زیدٌ داخل فی مفهومه البیاض» یا «فی حقیقه البیاض». زید را اگر بخواهید تعریف کنید، حقیقتش را بخوان تشریح کنید، یکی از اجزای حقیقتش بیاض است. یعنی زید عبارت است از انسانیت، مثلاً به علاوه بیاض، که بیاض را در حقیقت زید دخیل می‌کنیم، و این غلط است؛ بیاض در حقیقت زید دخیل نیست.

این غلط از کجا پیش آمد؟ دو تا قضیه‌مان صادق بودند، «الابیض داخل فی مفهومه البیاض» درست بود، «زید ابیض» هم درست بود، این دو تا را با هم ترکیب کردیم، یک نتیجه غلط گرفتیم. غلط از اینجا پیش آمد که ما قید حیثیت را انداختیم. «الابیض من حیث هو ابیض داخل فی مفهوم البیاض»، «زیدٌ من حیث هو ابیض داخل فی مفهوم البیاض»، «من حیث هو زیدٌ» داخل نیست در مفهومش بیاض. ما در صغرایمان داریم ابیض به حیث اینکه ابیض است، مشتمل بر بیاض است. در کبرایمان می‌خواهیم بگوییم زید به حیث اینکه انسان است مشتمل بر بیاض است، خب غلط می‌شود. ابیض به حیث اینکه ابیض است، مشتمل بر بیاض می‌شود؛ زید هم به حیث اینکه ابیض است مشتمل بر بیاض است. اما ما می‌خواهیم استفاده کنیم زید به حیث اینکه انسان است مشتمل بر بیاض است؛ که حقیقت زید را، به حیث اینکه انسان است می‌خواهیم مشتمل کنیم بر بیاض، این درست نمی‌شود.

اگر قید حیثیت را بیاوریم، این‌گونه می‌گوییم: «کل ابیض من حیث هو ابیض داخل فی مفهوم البیاض»، «و زیدٌ ابیض»، نتیجه می‌گیریم: «و زیدٌ من حیث هو ابیض داخل فی مفهوم البیاض»، درست هم هست. اما ما این کار را نکردیم، قید حیثیت را انداختیم، بعد گفتیم زید به حیث انسانیتش داخل فی مفهوم البیاض، آن وقت غلط شده است؛ حیثیت خراب شده است. اگر ما حیثیت را درست می‌آوردیم، یا ذکر می‌کردیم، مشکلی پیش نمی‌آمد، نتیجه‌ای که می‌گرفتیم نتیجه درستی بود، اما حیثیت را نیاوردیم، نتیجه را فاسد گرفتیم. این یک مثال.

پس گاهی از اوقات توجه می‌کنید که اگر قید حیثیت در صغرایمان، یا در کبرایمان، در موضوع و محمولمان قید حیثیت رعایت نشود، غلط، مغالطه اتفاق می‌افتد.

«و قد یقع الغلط لقلّه المبالاه بالحیثیات»[3] ، یعنی به خاطر بی‌اعتنایی به حیثیات، کم‌اعتنایی به حیثیات، قیدهای حیثیت‌هایی را که باید در عبارات بیاوریم نمی‌آوریم: «کمن یقول: کلّ ابیضَ داخلٌ فی مفهوم البیاض»، این یک صغرا، این یک مقدمه. مقدمه دیگر: «و زیدٌ ابیض»، البته «کل ابیض» را کبرا بگیریم، «زید ابیض» را صغرا بگیریم بهتر است: «زیدٌ ابیض، و کلّ ابیضَ داخلٌ فی مفهوم البیاض، فزیدٌ داخلٌ فی مفهوم البیاض». در حالی که «فزید داخل فی مفهوم البیاض» درست نیست. «فزید» به حیث ابیض بودنش داخل فی مفهوم البیاض، نه به حیث انسان بودنش؛ در حالی که ما نتیجه گرفتیم که به حیث انسان بودنش داخل فی مفهوم البیاض. این مقدمات، دو مقدمه را کنار هم می‌چینیم «لیتعدّی الی دخول البیاض فی حقیقه زید»[4] ، تا برسیم به اینکه بیاض در حقیقت زید داخل است، که حرفی است باطل. نتیجه‌ای که می‌گیریم از این دو مقدمه، نتیجه فاسدی است.

چرا فاسد شده است؟ «فانّ البیاضَ داخلٌ فی الابیض من حیث انّه ابیض»، اگر بیاض داخل است در ابیض، به حیث ابیض بودن داخل است در ابیض.

پرسش: [اشکال درباره نسخه: لیتعدی الیه دخول... یا لیتعدی الی دخول...].

پاسخ: «الیه»؟ «لیتعدی الیه دخول البیاض فی حقیقته»؟ یعنی «لیتعدی»... شما «الیه» دارید؟ بله. من «الیٰ» خواندم؟ بله در هر صورت پس توافق بر این است که من غلط خواندم، حالا یا «الیه» را نخواندم یا به جای «الیه»، «الیٰ» خواندم: «لیتعدی الیه دخول البیاض فی حقیقته». بله، حالا یا الف و لام دارد یا ندارد، آنش خیلی مهم نیست. «دخول البیاض» یا «دخول بیاضٍ»، آنش مهم نیست.

حالا من اگر هم اشتباه خواندم «لیتعدی الی دخول البیاض فی حقیقته»، حرف خوبی است: «لیتعدی الی دخول البیاض فی حقیقته»، تا برسیم به اینکه بیاض در حقیقت زید داخل است، که «الیٰ» بخوانید روان‌تر معنا می‌شود. «لیتعدی الیه دخول البیاض فی حقیقته»...

پرسش: [توضیح شاگرد درباره نسخه].

پاسخ: بله؟ شاید، نمی‌دانم. تا اینکه... بله، «لیتعدی الیه»... بله، اگر به معنای «به» بگیرید خب خوب می‌شود: «لیتعدی به» یعنی به وسیله این قول. نه، آن هم نمی‌شود. همان‌طور که خواندند «لیتعدی الی» از همه‌اش بهتر است، تا اینکه به وسیله این قول ما برسیم به «دخول البیاض فی حقیقه زیدٍ». اگر «الیه» باشد ضمیرش به کجا برمی‌گردد باید فکر بشود.

پرسش: به بیاض...

پاسخ: بله، خب ضمیر را به خیلی جاها می‌شود برگرداند، ولی باید دید معنی درست می‌شود یا نه. و الا ضمیر که می‌شود به خیلی جاها برگرداند. حالا علی‌ای‌حال بماند، ظاهراً «الیٰ» باشد بهتر است. اگر «الیه» باشد فکرش را بکنم بعد جواب بدهم.

«فانّ البیاضَ داخلٌ فی الابیض من حیث انّه ابیض، لا من حیث انّه انسانٌ او حیوانٌ او غیرهما»، در حالی که ما نتیجه‌ای که می‌خواستیم بگیریم این بود که می‌خواستیم نتیجه بگیریم که زید من حیث انه انسان، بیاض در مفهومش داخل است، نه من حیث انه ابیض. «فلا یمکن تعدیتُه الی ما تحتَ الابیض»، ممکن نیست ما این حکمِ بیاض بودن را، مشتمل بر بیاض بودن را، به آنچه که در تحت ابیض مندرج است از قبیل زید، تعدی بدهیم؛ بلکه فقط باید به آنچه که در تحت ابیض «من حیث هو ابیض» مندرج است تعدی بدهیم، نه هر چیزی که مندرج تحت ابیض شد ولو با قطع نظر از قید حیثیت.

«و هذا من باب سوء اعتبار الحمل». در بحث مغالطه گفتیم که یکی از انواع مغالطه، سوء اعتبارِ حمل است. سوء اعتبار حمل هم این‌طور معنا کردیم که قیدی باید در موضوع بیاید، یا در محمول بیاید و ما نیاوریمش؛ یا قیدی باید نیاید ما بیاوریمش؛ یا قیدی را بیاوریم، معنایی را که باید اراده کنیم، اراده نکنیم. این‌ها می‌شد سوء اعتبار حمل. در اینجا قید حیثیت که باید می‌آمد در این مقدمه «کل ابیض داخل فی مفهوم البیاض»، این قید حیثیت نیامده است. چون نیامده است، از باب سوء اعتبار حمل ما به غلط افتادیم.

 

بررسی مغالطه اهمال قید حیثیت در وجود کلیات و کلیات قاعده مغالطه تغییر اصطلاح در موضع نقض

 

این «تعدیته» را مشخص می‌کند... بله، این «تعدیته» یعنی تعدیه این مطلب، که دخول البیاض... خب، این «تعدیته» ضمیرش برمی‌گردد به اینکه مفهوم بیاض داخل باشد. دخول مفهوم بیاض، تعدی بکند «الی ما تحت الابیض»، یعنی هر چه که در ذیل ابیض هست، مفهوم بیاض در آن داخل باشد، در حالی که این‌طور نیست. اگر آن «الیه» را هم برگردانیم به این، درست می‌شود: «لیتعدی الیه»، تا تعدی کند الیه یعنی به دخول مفهوم بیاض، «دخولُ البیاض فی حقیقته»، که باز هم درنمی‌آید.

خب، «و هو ذا»، بله؟

پرسش: [مطلبی درباره مرجع ضمیر].

پاسخ: بله، ضمیر اگر به ابیض برگردد خوب می‌شود: «لیتعدی الیه»...

پرسش: نه، به ابیض...

پاسخ: نه، اصلاً درست است، «لیتعدی» ضمیرش به زید برمی‌گردد! به زید برمی‌گردد، نه به ابیض، به زید برمی‌گردد: «لیتعدی الیه دخول البیاض فی حقیقته». همان مرجع ضمیر «حقیقته» مرجع ضمیر «الیه» هم هست: «لیتعدی الی زیدٍ دخول البیاض فی حقیقته». درست است، بله! من هم در وقت مطالعه به زید برگردانده بودم، اینجا یک دفعه غافل شدم. غلط خواندم، بعد هم غافل شدم. نه، «لیتعدی الیه» به ابیض برنگردانید، به زید برگردانید. چون اگر به ابیض برگردانید عیبی ندارد، «لیتعدی الی ابیض دخول البیاض فی حقیقته» درست می‌شود، «لیتعدی الی زیدٍ...». بله، ولی خب اگر به خود زید برگردانید، روان‌تر می‌شود. اگر به ابیض برگردانید باید بگویید ابیضی که زید است، این دوباره همان به زید برگردانید راحت‌تر است دیگر. «لیتعدی الیه»، یعنی الی زیدٍ، «دخول البیاض فی حقیقته». خب.

مثال دیگری گفته شده است. مثال این است که: گفته می‌شود «کلیات موجوده در اعیان نیستند». موجوده در اعیان نیستند، یعنی کلی را در خارج شما پیدا نمی‌کنید. آنچه که در خارج موجود است، فرد است، کلی در خارج نیست. بعد گفتند «معدومه عن الاذهان هم نیستند کلیات»، یعنی این‌طور نیست که در ذهن معدوم باشند، در ذهن موجودند. پس موجود فی الاعیان نیستند، معدوم عن الاذهان هم نیستند، یعنی در خارج معدومند، در ذهن موجودند.

حالا یک نفر این‌طوری فکر می‌کند: قید «فی الاعیان» و «فی الاذهان» را می‌اندازد، می‌گوید کلیات نه موجودند، نه معدومند! ما این‌طور گفته بودیم: نه موجودند فی الاعیان، نه معدومند عن الاذهان. این حیثیت را می‌اندازد، قید فی الاعیان را و قید عن الاذهان را برمی‌دارد، می‌گوید کلیات نه موجودند، نه معدومند. خب، حرف درستی هم نیست! کلیات نه موجودند نه معدومند؟ گوینده گفته بود که کلیات نه موجودند در خارج، نه معدومند از ذهن؛ این آمد به طور کلی حکم کرد، گفتش که کلیات نه موجودند، نه معدومند. قید فی الاعیان و فی الاذهانش را انداخت، به مغالطه گرفتار می‌شود. حرفی است غلط، و بعد هم اگر طبق این قیاس تشکیل بدهیم، قیاسمان هم غلط است.

البته ملاصدرا در تعلیقه به یک صورتی این «الکلیات لا موجوده و لا معدومه» را حل می‌کند، به همان صورت که کلیات را می‌گوید به معنی ماهیاتند، ماهیات هم من حیث هی لا موجوده و لا معدومه، و رفع نقیضین لازم نمی‌آید. همان مباحثی که در شواهد و جاهای دیگر در ماهیت گفته بودیم، همان‌ها را در اینجا پیاده می‌کند. و بعید است که حالا منظور قطب رازی این باشد که کلیات من حیث هی، ماهیات من حیث هی را بخواهد مطرح کند. چون کلیات من حیث هی را همه قبول دارند که لیست الا هی، لا موجوده و لا معدومه، همه قبول دارند. قطب شیرازی هم قبول دارد. منظورش حتماً کلیِ موجود بوده است، یعنی کلیات با قید وجود. این‌ها اگر بخواهیم وجود ذهنی بگیریم، می‌بینیم دارد؛ وجود خارجی بگیریم، می‌بینیم ندارد. پس یکی را دارد، یکی را ندارد. نمی‌شود گفت نه موجود است نه معدوم، بلکه باید گفت یا موجود است فی الاذهان، یا معدوم است فی الاعیان.

«و مثالٌ آخر له»، یعنی برای همین موردی که قید حیثیت ملاحظه نمی‌شود و انسان به مغالطه می‌افتد، مثال دیگری برای این داریم: «کمن سمع ان الکلیات موجوده فی الاذهان و معدومه عن الاعیان». می‌بیند در ذهن گفتند موجود است، در خارج گفتند معدوم است. آن وقت این‌طوری نتیجه گرفته می‌شود: «فلیست موجوده فی الاعیان»، اگر فقط در ذهن موجود است، در اعیان موجود نیست، فلیست موجوده. اگر در اعیان معدوم است، فلیست موجوده فی الاعیان. اگر در ذهن موجود است، «فلیست معدومه عن الاذهان»، «و لا معدومه عن الاذهان». این شخص شنونده قید فی الاعیان و قید عن الاذهان را می‌اندازد: «فحکم مطلقاً»، مطلقاً یعنی بلا قید فی الخارج و بلا قید فی الذهن می‌اندازد... حکم می‌کند «انها»، یعنی کلیات، «لا موجوده و لا معدومه»، و به اشتباه می‌افتد.

مغالطه حاصل نمی‌شود دیگر، بنا بر نظر ملاصدرا مغالطه حاصل نمی‌شود. البته بنا بر نظر ملاصدرا هم باید قید حیثیت ملاحظه بشودها: «الکلیات من حیث هی»، «الماهیات من حیث هی». اگر آن قید حیثیت را نیاوریم باز هم مغالطه هستش. «الماهیات لیست موجوده و لا معدومه» مغالطه دارد، اما «الماهیات من حیث هی لا موجوده و لا معدومه» مغالطه ندارد. بنا بر نظر ملاصدرا هم باید قید حیثیت رعایت بشود. ولی دیگر قید فی الاذهان و اعیان دیگر لازم نیست، یک قید دیگر لازم است.

خب وارد بحث بعدی می‌شویم. بحث بسیار طولانی و بسیار دقیق. گاهی شخصی حکمی می‌کند، به همین صورت که بیان می‌کنم توجه کنید که مطلب ابهام نداشته باشد، روشن بشود. گاهی شخصی حکمی می‌کند، حکم را به صورت کلی صادر می‌کند. بعد ما یک مورد نقضی برایش پیدا می‌کنیم. می‌گوییم اگر حکم تو درست بود، اینجا نقض نمی‌شد، و چون نقض شده است معلوم می‌شود حکم تو درست نیست. آن شخصی که حکم کرده بود، برای دفاع از خودش، می‌آید در همان موردی که ما برایش نقض کردیم، یک کلمه را خلاف اصطلاح می‌کند. یعنی اصطلاحی در این کلمه هست، اصطلاح رایج را برمی‌دارد عوض می‌کند، می‌گوید اصطلاح من این است، با اصطلاح من مشکل حل می‌شود.

پس مطلبی را به طور کلی بیان کرده است. ما یک مورد نقض یا چند مورد نقض برایش پیدا می‌کنیم، می‌گوییم اینجا آن مطلبتان نمی‌آید. او برای اینکه خودش را از اشکال ما خلاص کند، نمی‌آید ثابت کند که مطلبش این مورد را هم می‌گیرد، چون نمی‌تواند ثابت کند. می‌آید در همان موردی که ما نقض کردیم یک تصرفی می‌کند: لفظی را که با اصطلاح رایج ما اراده کردیم، می‌آید اصطلاحش را عوض می‌کند. می‌گوید خب حالا اگر اصطلاح را عوض کردم، دیگر مشکل برطرف شد، نقضتان از بین رفت.

ایشان می‌فرماید این هم یک نوع مغالطه است، که تغییر بدهیم اصطلاح را در موضع نقض تا دفع نقض کنیم. این یک نوع مغالطه است. و در مثال‌هایی می‌زند، می‌گوید در این مثال‌ها اشخاصی آمدند برای دفع نقض تغییر اصطلاح دادند، نه تنها به مغالطه گرفتار شدند، مشکلشان هم حل نشده است، باز نقض وارد است. یعنی حالا البته این لازم نیست که نقض وارد باشد، اگر نقض هم وارد نکند همین تغییر اصطلاح باعث مغالطه هست. ولی ایشان می‌گوید در این مثال‌هایی که زدند، علاوه بر اینکه مغالطه راه پیدا کرده است، این‌ها به آن مقصود خودشان هم که به خاطر او تغییر اصطلاح دادند نرسیدند. این کار را کردند که نقض از بین برود، نقض هم از بین نرفت، دوباره نقض برقرار است. حالا مثال‌ها را می‌زنم روشن می‌شود.

مثال می‌زنم بعد دو مرتبه برمی‌گردم همین مطلب را توضیح می‌دهم. حالا تا الآن به اطلاعات کلی گفتم، بعد مثال می‌زنم، دو مرتبه همین کلی را در قالب مثال پیاده می‌کنم.

 

بررسی مغالطه تغییر اصطلاح در موضع نقض و تطبیق آن بر نقض جزء لایتجزی

 

کسانی قائل شدند به اینکه ما جزء لایتجزی نداریم. کسانی هم معترف شدند به اینکه جزء لایتجزی داریم. این گروه دوم که قائلند به اینکه جزء لایتجزی داریم، این‌ها حرف‌هایی زدند و بالاخره استدلال‌هایی کردند و اثبات کردند که به یک جایی می‌رسیم که این جزء دیگر تقسیم نمی‌شود. تقسیمش می‌کنیم، می‌رسیم به یک جا که دیگر تقسیم نمی‌شود. آنجا که رسیدیم باید بگوییم این جزء لایتجزا است.

گروه مخالف اشکال کرده است، گفته است که: فرض کن یک شیئی را که دارای سه جزء است، سه جزء لایتجزا است. این شیء را در خلاء بگذارید، در جای خالی. جزء بالایی‌اش به هیچ جا متصل نیست، جزء پایینی‌اش هم به هیچ جا متصل نیست، این جزء وسطی‌اش به کجا متصل است؟ به بالا و پایین. این جزء وسطی به بالا و پایین متصل است. یک قسمتش به بالا متصل است، یک قسمتش به پایین. پس همین جزء وسطی دارد تقسیم می‌شود، چون یک قسمتش وصل به بالا است،

پرسش: [ملاحظه کوتاه شاگرد].

پاسخ: یک قسمتش وصل به پایین است. همین که یکی بالا، یکی پایین، خودش می‌شود قسمت. پس یک جزئی داریم که بالا و پایین دارد، بالا و پایین دو جزء است دیگر، دو قسم است. پس جزء تقسیم شد.

پرسش: تفکیک...

پاسخ: تفکیک نشود بکنیم، عیبی ندارد. ما کسانی که قائلند به تقسیم جزء، می‌گویند بر فرض جزء را شما تفکیک هم نکنید، تقسیم می‌شود. همین اندازه که یک طرفش زرد است، یک طرفش سفید است، می‌شود دو تا قسمت دیگر. به وسیله رنگ، ولو نمی‌توانید جدا بکنید سفید و زرد را، این‌قدر باریک است که نمی‌شود جدا کرد، ولی به وسیله رنگ جدا شده است: یک طرف سفید است، یک طرف زرد. یک طرف به جزء بالایی قرار گرفته است، یک طرف به جزء پایینی. اما این‌قدر این جزء وسطی نازک است که نمی‌شود پاره‌اش کرد، نمی‌شود تقسیمش کرد. تقسیم خارجی نمی‌توانید بکنید، ولی بالاخره قابل تقسیم شد دیگر. الآن یک طرفش به بالا وصل است، یک طرفش به پایین. دو طرف دارد. دو طرف دارد یعنی قسمت شد.

آن کسانی که منکر جزء لایتجزا هستند، اصرار ندارند که حتماً جزء تقسیم خارجی پیدا می‌کند. آن‌ها می‌گویند جزء تقسیم می‌شود: یا در خارج، یا در وهم، یا در عقل، همان‌طور که می‌گوییم به وسیله بالا پایین، به وسیله رنگ، به وسیله امثال ذلک، ولو نتوانیم تقسیمش کنیم. کسانی که قائلند به جزء لایتجزا، اگر برایشان ثابت کردیم که این جزء قابل انقسام است، ولو انقسام خارجی نه، قابل انقسام هست، ولو به انقسام خارجی نه که قابل نیست، باز هم قولشان نقض می‌شود. ما هم الآن داریم همین کار را می‌کنیم. می‌گوییم این جزء وسطی، این جزء وسطی دو طرف دارد: یکی طرف بالا، یکی طرف پایین. حالا نمی‌توانیم این جزء وسطی را پاره‌اش کنیم و تقسیم خارجی بکنیم، ولی بالاخره الآن تقسیم شد دیگر: یک طرف بالا پیدا کرده است، یک طرف پایین پیدا کرده است، دو طرف پیدا کرده است. چیزی که دو طرف پیدا کرده است قابل قسمت است، ولو ما نتوانیم قسمتش کنیم.

خب، کسی که قائل به جزء لایتجزا است، قائل می‌شود به جزء لایتجزا، می‌گوید جزء لایتجزا داریم، اینجا گیر می‌کند. نقض برایش وارد می‌شود. او به طور مطلق می‌گوید ما جزء لایتجزا داریم، یعنی به جایی می‌رسیم که جزء دیگر تجزیه نمی‌شود. ما الآن نقض کردیم، گفتیم همین جزئی که شما رسیدید و گفتید دیگر تجزیه نمی‌شود، همین اگر وسط دو تا جزء دیگر قرار بگیرد، مستقل نباشد، وسط دو تا جزء دیگر قرار بگیرد، تجزیه می‌شود. یعنی همین یک جزئی که الآن تجزیه نمی‌شود، اگر معلقش کنید، خب نمی‌توانیم ثابت کنیم تجزیه می‌شود؛ اگر معلقش نکنید، دو تا از آن جزءهای دیگر هم که تجزیه نمی‌شود کنارش بگذارید، دو طرفش بگذارید، این جزء وسطی تجزیه می‌شود. این می‌شود مورد نقض.

شخص به طور مطلق گفته بود این جزء لایتجزا است؛ چه منفک باشد از دو جزء دیگر، چه وسط دو تا جزء دیگر قرار بگیرد. به طور مطلق گفته بود این جزء لایتجزا است. ما در یک موردی نقض کردیم، گفتیم در آنجایی که دو طرفش را ببندید، جزء لایتجزا دیگر نیست، جزء یتجزا است، تجزیه می‌شود. این می‌خواهد بیاید این مورد نقض را جواب بدهد. نمی‌آید بگوید مورد نقض، نقض وارد نمی‌شود. نمی‌گوید اینجا تجزیه نمی‌شود. قبول می‌کند که تجزیه می‌شود، واقعاً هم باید قبول کند، چون یکی طرف بالا دارد، یکی طرف پایین دارد. اگر بگوید تجزیه نمی‌شود که خلاف بداهت حرف زده است. ناچار می‌شود قبول کند که جزء تجزیه می‌شود. اما یک جور دیگر اشکال را جواب می‌دهد که مورد نقض برطرف بشود:

می‌گوید من منظورم از این جزئی که در وسط قرار گرفته است، این در واقع آن جزئی که اصطلاح من می‌گوید لایتجزا است، آن جزء نیست. این جزئی که در وسط قرار گرفته است، در واقع جسم است. چرا؟ چون این مؤلَف شده است با غیر. مؤلَف شده است با آن دو جزء بالا و پایین. چون مؤلف شده است با بالا و پایین، دیگر جزء نیست. این قابل قسمت هست، عیبی ندارد؛ اینی که الآن قابل قسمت است جزء نیست. آنی که من می‌گویم قابل قسمت نیست، جزء است. پس این نقض بر من وارد نیست. من می‌گویم جزء قابل قسمت نیست، اینکه جزء نیست، این جسم است، چون مؤلف شده است با بالا و پایینش. چون مؤلف شده است با بالا و پایین، پس جزء نیست، جسم است. ببینید جسم را که اطلاق می‌شود بر مرکب من الاجزاء یا مرکب من الهیولی و الصوره، بر هر چیزی، جسم را آمده است اطلاق کرده است بر جزء.

جسمی را که در اصطلاح به معنای ما یقبل التقسیم است، ما یقبل الانقسام است، جسم یعنی ما یقبل الانقسام، این اصطلاح رایج را برداشته است در اینجا عوض کرده است، اطلاقش کرده است بر چیزی که لاینقسم است. یعنی کأنّه دو تا جسم داریم: یک جسمِ ینقسم، به اطلاق رایج، یک جسمِ لاینقسم هم به این اصطلاحی که این آقا می‌خواهد بگوید. که گفته است که من این را اسمش را جسم می‌گذارم، نه اسمش را جزء بگذارم. اصطلاح جسم را عوض کرده است. جسم را ما اطلاق نمی‌کنیم بر جزء. در رایج، جسم اطلاق بر جزء نمی‌شود. ولی این آدم جسم را بر جزء اطلاق کرده است تا از نقضی که برایش شده است فرار کند. این می‌شود یک نوع مغالطه. و گذشته از اینکه مغالطه است، مشکلش هم حل نشده است. خب حالا شما اسمش را می‌گذارید جسم، بگذار جسم، مهم نیست، خودش تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟

اگر تقسیم می‌شود، ما به اسمش کار نداریم، اسمش را بگذار جزء یا اسمش را بگذار جسم، تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟ شما رساندی به جایی که تقسیم نمی‌شد. گفتی رسید به اینجا که تقسیم نمی‌شود، با این فرض ما وارد بحث شدیم، که این جزء را رساندی به جایی که تقسیم نمی‌شود. بعد از اینکه تقسیم نمی‌شد و از تو اعتراف گرفتیم که تقسیم نمی‌شود، دو تا جزء دیگر کنارش چسباندیم گفتیم حالا تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟ گفتی من اسمش را می‌گذارم جسم! گفتیم حالا بگذار جسم، اسمش را بگذار جسم، تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟ شما خواستی از گرفتاریِ تقسیمش فرار کنی، اسمش را عوض کردی، اسمش را هم که عوض کردی باز هم تقسیم شد که! شما رسیدی به جایی که این تقسیم نشود، گفتی این جزء لایتجزا است، معلقش کردی در فضا گفتی جزء لایتجزا است تقسیم نمی‌شود. ما هم دیدیم چاره نداریم، دو تا جزء آوردیم کنارش چسباندیم، گفتیم حالا تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟ شما گفتی من اسمش را جسم می‌گذارم، خب بگذار، ما جواب می‌دهیم بگذار. حالا تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟ باید بگویی تقسیم می‌شود. اگر گفتی تقسیم می‌شود، می‌گوییم آن چیزی که شما رساندیش به لایتجزا، باز هم تقسیم شد. حالا اسمش را جزء نگذار، اسمش را جسم بگذار. این چه دردی را دوا می‌کند که شما اسمش را جسم بگذاری؟ تغییر اسم، تغییر اصطلاح کاری نتوانست انجام بدهد، باز دوباره اشکال بر شما وارد بود. بر فرض اشکال را هم برطرف می‌کرد، این مغالطه بود.

بر فرض اشکال را هم برطرف می‌کرد، مغالطه بود، فکیف به اینکه اشکال را برطرف نکرده است! اما چرا بر فرض اشکال را برطرف می‌کرد مغالطه بود؟ این را دقت بکنید: چون الآن لفظ جزء به کار می‌رود. گفته می‌شود این جزء، ما می‌گوییم جزء لایتجزا است، جز این جزء که یتجزا است. خب اینجا توجه می‌کنید اصطلاح جسم را به کار بردیم، جزء همه جسم‌ها یتجزا است، جز این جسم که لایتجزا است. اصطلاح را ما عوض کردیم. چون اصطلاح را عوض کردیم، شخصی که وارد نیست می‌آید این لفظ را بر آن اصطلاح رایج حمل می‌کند، به غلط می‌افتد. تو این اصطلاح را عوض کردی، به غلط نمی‌افتی، چون خودت اصطلاح را عوض کردی، ولی بعد این کلام را با همین اصطلاح جعلی خودت در اختیار دیگران می‌گذاری، دیگران به جای اینکه محمل این لفظ را اصطلاح تو قرار بدهند، محملش را اصطلاح رایج قرار می‌دهند، به غلط می‌افتند. پس چون شخص شنونده می‌تواند این را بر اصطلاح رایج حمل کند، می‌تواند بر اصطلاح جعلی این آقا حمل کند، و قرینه هم ندارد، نمی‌داند چه کار کند، به غلط می‌افتد. پس توجه کردید که اگر اصطلاحی عوض بشود، از اصطلاح رایج دربیاید، مغالطه درست می‌کند؛ چه بخواهد مشکل نقض را حل کند، چه نخواهد حل کند. اتفاقاً در این موردی که ما مثال زدیم، مشکل نقض حل نشد.

حالا برای اینکه مطلب روشن بشود، دو مرتبه با توجه به این مثال، اصل مطلب را به صورت کلی بیان می‌کنم: گاهی شخصی که تو می‌گویی جزء لایتجزا است، ما در یک مورد تجزیه می‌کنیم، و آن موردی است که دو جزء کنارش بچسبانیم. این شخص که اول مطلب را به طور کلی گفته بود، برای اینکه نقض ما را برطرف بکند، می‌آید اصطلاح را عوض می‌کند. اسم این جزء را می‌گذارد جسم. جسمی را که در اصطلاح رایج حمل می‌شده است بر یتجزا، اسم می‌گذارد بر این لایتجزا. این لایتجزا را می‌گوید جسم. چرا این کار را می‌کند؟ «دفعاً للنقض»، برای اینکه نقضی که ما برایش وارد کردیم دفع کند. البته موفق هم نمی‌شود به این دفع، ولی بالاخره این کار را می‌کند. این اصطلاحاً مغالطه است. چرا مغالطه است؟ چون شنونده می‌تواند این لفظ را بر این محمل حمل کند که رایج است، می‌تواند بر آن محملی که این آقا جعل کرده است حمل کند، و نمی‌داند به کدام حمل کند، مغالطه پیش می‌آید. این خلاصه بحثی است که ما داریم. یک مثال دیگر هم می‌زنیم که آن مثال را بعداً عرض می‌کنم. فکر می‌کنم با این توضیحاتی که داده شد، دیگر مطلب روشن شده باشد.

«و ممّا يوقع الغلط تغيير الاصطلاح فى موضع النّقض عن المحمل ، و فى أكثر النّسخ: «عن المحلّ» ، و المراد عن المعنى، الّذي اطلق».

«عن المحمل الذی اطلق علیه». «علیه» را در کتاب ما ریز نوشته است، ولی باید درشت نوشته بشود، این هم جزء متن است: «علیه»، «عن المحمل الذی اطلق علیه». بعد از «اطلق» یک «ذلک الاصطلاح» دارد، بعد «علیه» دارد. «علیه» متن است، شرح نیست. این نسخه‌ای که الآن خواندیم، «عن المحمل» است. بعضی نسخ دارند «عن المحلّ».

«و المراد عن المعنی». ببینید، لفظ حمل می‌شود بر معنا، لفظ حمل می‌شود بر معنا. معنا را می‌گویند محملِ لفظ، یعنی چیزی که لفظ روی آن حمل می‌شود. پس مراد از محمل در اینجا همان معنا است، یعنی محمل لفظ که معنا باشد. «و المراد عن المعنی»، مراد عن المحمل عن المعنا است، چون معنا محمل لفظ است، پس چه بگویید معنا، چه بگویید محمل لفظ. «محل» هم بگویید همان است، عیبی ندارد. محل هم البته خیلی عبارت صافی نیست، ولی در عین حال چون در بعضی نسخ هست باید معنایش کرد. محل یعنی آن جایی که این لفظ حلول می‌کند، جایی که این لفظ می‌آید، همان محمل البته بهتر است.

 

شرح متنی مغالطه تغییر اصطلاح در دفع نقض و بررسی تفصیلی دو مثال جزء لایتجزی و هیولی

 

«الذی اطلق علیه» صفت است برای «محمل». «عن المحمل الذی اطلق ذلک الاصطلاح علیه». آن محملی که این اصطلاح، یعنی لفظِ مثلاً جزء یا جسم بر او حمل شده بود، این شخص تغییر می‌دهد اصطلاح را از این محمل. «عن المحمل» متعلق به «تغییر» است. «الذی اطلق علیه» صفت محمل است. شخص تغییر می‌دهد اصطلاح را در موضع نقض، در همان محلی که نقض بر او وارد شده است، نه در همه جا، در همان موضع نقض اصطلاح را تغییر می‌دهد. از چه تغییر می‌دهد؟ «تغییر الاصطلاح عن المحمل الذی اطلق علیه»، از آن معنایی که این لفظ بر او حمل می‌شد، اصطلاح بر آن حمل می‌شد، از آن معنا به یک معنای دیگر منتقل می‌کند، یا به لفظ دیگر منتقل می‌کند، فرقی نمی‌کند.

«دفعاً للنقض»، برای اینکه دفع کند نقض را. چرا مغالطه پیش می‌آید؟ «اذ للمخاطب ان یحمله علی ما فهمه اولاً فیغلط». چون مخاطب از این اصطلاح جعلی این شخص خبر ندارد، می‌آید همین لفظ را بر آن معنایی که قبلاً فهمیده بود حمل می‌کند، و بعد دچار غلط می‌شود.

«و ذلک»، و این دفع نقض با این طریق، «و ذلك كقول بعض مثبتى الجزء لمّا اورد عليه: «أنّ الواقع فى وسط التّرتيب يحجب الطّريق عن التّماس، فيكون ما منه إلى أحد الطّرفين غير ما منه إلى الآخر، فيقسم الجز». «و ذلک» مثال برای این کلام است. مثال است برای این ادعا که اصطلاح را عوض می‌کنند در موضع نقض برای دفع نقض. مثل قول بعضی از مثبتین جزء. مثبتین جزء چه کسانی هستند؟ آن‌هایی که می‌گویند جزء لایتجزی داریم. قول بعضی از مثبتین جزء در وقتی که ایراد شده است بر او. چه ایراد شده است؟ این ایراد را گوش کنید، همان ایرادی است که الآن بیان کردم: «انّ الواقع فی وسط الترتیب»، آن جزئی که واقع در وسط ترتیب است، یعنی این جزء وسطی است بین جزء بالا و جزء پایین. «یحجب الطرفین عن التماس»، حائل می‌شود، مانع می‌شود بین دو طرف، بالا و پایین، از اینکه تماس پیدا کنند با هم. پس این حاجز می‌شود، مانع می‌شود. «فیکون ما منه»، پس می‌باشد آن مقداری، آن بخشی، آن تکه‌ای از این جزء که به طرف بالا است، «الی احد الطرفین»، «غیر ما منه الی الاخر»، غیر از آن تکه‌ای که از این جزء به طرف پایین است. «فیقسم»، فیُقسَم، «فیقسم الجزو»، پس جزء تقسیم می‌شود. این نقض بر او وارد شد. تا اینجا «ما اورد علیه» بود. حالا قول بعض المثبتین چه می‌گوید در جواب این؟ این‌طور می‌گوید: «انا لا نسلّم لزوم انقسام الجزء»، ما قبول نداریم که لازم بیاید انقسام جزء. چرا؟ «بل انما یلزم انقسام المؤلف مع غیره و هو جسمٌ». این می‌گوید ما قبول نداریم که جزء منقسم بشود، آنی که منقسم می‌شود مؤلف با غیر است، و آن جسم است، نه جزء.

پس اینی که تقسیم شده است، جسم است نه جزء. من که نگفتم جسم تقسیم نمی‌شود، من گفتم جزء تقسیم نمی‌شود. پس نقض شما بر من وارد نیست. ببینید این اصطلاح جسم را برداشته است بر جزء اطلاق کرده است تا فرار کند از اشکال. شارح رد می‌کند، می‌گوید: «فغیّر تفسیر الجسم عما اصطلح علیه»، تفسیر جسم را، معنای جسم را تغییر داد از آنچه که بر او اصطلاح شده بود. در اصطلاح، جسم بر مرکب اطلاق می‌شد، بر «ما یقبل الانقسام» اطلاق می‌شد. این آمد جسم را اطلاق کرد بر جزئی که لاینقسم است، و گفت چون با غیر مؤلف شده است، این جسم است. «دفعاً للنقض»، برای اینکه نقض را دفع کند. «و لا طائل تحته»، و فایده‌ای تحت این تغییر اصطلاح نیست. چرا فایده‌ای نیست؟ یعنی مشکل را حل نکرده است، نقض برطرف نشده است: «اذ لا یندفع الاشکال بتسمیته»، بتسمیه هذا الجزء، «جسماً». با اینکه این جزء را جسم بنامی، اشکال دفع نمی‌شود. چرا دفع نمی‌شود؟ چون شما اسمش را عوض کردی، ذاتش را که عوض نکردی؛ ذات این شیء تقسیم می‌شود یا نمی‌شود؟

شارح می‌گوید: «اذ هذا الغیر المتجزی»، زیرا این غیر متجزی، یعنی همین که شما گفتی لایتجزی، «الذی سمیتَه به سبب التالیف جسماً»، این غیر متجزی‌ای که به سبب تألیف جسم نامیدیش، «له الی کل واحدٍ من الطرفین طرفٌ»، برای این نسبت به هر کدام از دو طرف بالا و پایین، یک طرفی وجود دارد؛ «فیقسَم»، پس تقسیم می‌شود، «سواءً سمیتَه جسماً کما فعلتَ، او جزءاً کما هو الاصل»، چه جسم بنامیش چنانچه این کار را کردی، چه جزء بنامیش چنانچه اصل در اصطلاح همین بود. به هر حال تقسیم می‌شود. «فانّ النزاع فی ذاته لا فی تسمیته»، نزاع ما در ذات این شیء است، نه در اسمش. تو اسمش را عوض کردی تا نقض را دفع کنی، اما ذاتش که منقسم شد. پس نقض برطرف نشد. علاوه بر اینکه مغالطه هم کردی.

خب، این یک مثال که تمام شد. مثال دومی می‌زند: «و کقول بعضهم»، مثل قول بعضی از قائلین به هیولی، آن‌هایی که اثبات هیولی می‌کنند، «فی دفع من اورد علیه»، در دفع اشکال کسی که بر او وارد کرده است. چه وارد کرده است؟ «انّ الهیولی لا تخلو عن الصوره»، هیولی خالی از صورت نیست، «فتکون مرکبه»، پس هیولی مرکب است. «لانّ ما لا یخلو عن الشیء فهو مرکبٌ منه و من غیره». اشکالی که بر قائلین به هیولی وارد شده است این است: شما می‌گویید هیولی هرگز بدون صورت موجود نمی‌شود، هیولی همیشه همراه با صورت است، «لا تخلو عن الصوره». مستشکل می‌گوید: چیزی که خالی از شیء دیگر نباشد، مرکب از آن شیء و از غیر آن شیء است. پس هیولی مرکب است از خودش و از صورت. در حالی که شما می‌گویید هیولی جوهر بسیط است! جوهر بسیط چگونه مرکب شد؟ این اشکال بر قائلین به هیولی است.

قائل به هیولی در مقام جواب می‌آید چه کار می‌کند؟ می‌آید اصطلاح ترکیب را عوض می‌کند! «بانّ المرکب ما تکون له اجزاءٌ، و الصوره لیست جزءاً لها». می‌آید اصطلاح مرکب را عوض می‌کند. می‌گوید منظور از مرکب در اصطلاح ما آن است که شیء جزئش باشد، در حالی که صورت جزء هیولی نیست، صورت مقارن با هیولی است، عارض بر هیولی است، همراه با هیولی است. شارح این را هم به عنوان مثال دوم می‌آورد برای مغالطه تغییر اصطلاح در موضع نقض: «و هذا تغییرٌ لتفسیر المرکب عما اصطلح علیه دفعاً للنقض، و لا طائل تحته ایضاً». دقیقاً مشابه مثال اول، در مثال دوم هم تغییر اصطلاح مرکب را بیان می‌کند و می‌گوید این هم دفع نقض نمی‌کند و مغالطه است. «اذ المعنی الذی یوجب امتناع کونه هیولی و جوهراً بسیطاً هو عدم خلوه عن الصوره، سواءً سمیته مرکباً او لا». زیرا آن معنایی که موجب امتناع هیولی بودن و جوهر بسیط بودن است، همان خالی نبودن از صورت است، چه شما آن را مرکب بنامید یا ننامید.

 

ابطال مغالطه تسمیه جزء به جسم و عدم اندفاع نقض با تغییر اصطلاح

 

این را توجه کنید، ایشان می‌گوید «انقسام المؤلف مع غیره»، خوب عبارت را توجه کنید: آنچه که لازم می‌آید این است که مؤلفِ مع الغیر تقسیم بشود، مؤلفِ مع الغیر تقسیم بشود؛ یعنی خودِ مؤلف تقسیم بشود که همان جزء است، نه خودش و غیرش تقسیم بشود. الآن در ذهن شما این آمده است که خودش و غیرش تقسیم می‌شود، آن که ما اجازه می‌دهیم، عیبی ندارد. ما نمی‌گوییم این جزء وسط با جزء بالا کنار هم قرار گرفتند، دوتاییشان شدند یکی، حالا تقسیم می‌شوند. حالا که تقسیم می‌شوند، هم او قبول دارد، هم ما قبول داریم.

ما می‌گوییم فقط مؤلفِ مع الغیر تقسیم می‌شود، نه اینکه خودش و غیرش با هم‌دیگر تقسیم بشوند، فقط مؤلف تقسیم می‌شود، یعنی همان جزء وسطی که آمده است با غیر تألیف شده است، خود همین مؤلف تقسیم می‌شود. می‌گوییم اگر مؤلف تقسیم بشود، پس جزء تقسیم شد دیگر، مؤلف همان جزء بود دیگر! منتها شما اسمش را گذاشتی جسم، فکر کردی تغییر اسم کاری انجام می‌دهد. دیگر ظاهراً باید روشن شده باشد. نمی‌گوید آن مؤلفِ مع غیره مجموعاً تقسیم می‌شوند، چون اگر این را بگوید که عیبی ندارد. می‌گوید خودِ مؤلف تقسیم می‌شود. مؤلفِ مع الغیر شد، به غیرش کاری نداریم، می‌گوید این مؤلف تقسیم می‌شود.

اگر مؤلف تقسیم بشود، همان جزء است دیگر، که قبلاً هم تقسیمش نمی‌کردی، حالا تقسیمش می‌کنی. چرا حالا تقسیمش می‌کنی؟ چون اسمش را گذاشتی جسم! مگر اسم، کاری می‌کند؟ مگر اسمش شد جسم، تقسیم می‌شود، اسمش شد جزء، تقسیم نمی‌شود؟ می‌گوید این چون جسم است، اگر هم تقسیم بشود اعتراضی بر ما وارد نمی‌کند. ما گفتیم جزء تقسیم نمی‌شود، ما گفتیم جزء تقسیم نمی‌شود، اینی که الآن شما دارید تقسیمش می‌کنید این جسم است. اسمش را می‌گذاریم جسم، تقسیم هم بشود به ما ضرری نمی‌زند، چون جزء که تقسیم نشد، جسم تقسیم شد! می‌گوییم خب حالا اسمش را گذاشتی جسم، در واقع که جزء است، پس جزء تقسیم شده است.

خب، «بل انما یلزم انقسام المؤلف مع غیره»، آنچه که لازم می‌آید این است که مؤلف با غیر تقسیم بشود، «و هو جسمٌ»، مؤلف با غیر جسم است. یعنی نه اینکه آن خودش با غیرش دوتایی جسمند، خودِ مؤلف تنها جسم است. بر خودِ آن جزء که مؤلف است، آن جزء وسطی، اسم جسم را اطلاق می‌کند، نه بر جزء وسطی به علاوه جزء بالایی، یا به علاوه جزء پایینی، آنی که ما اطلاق جسم می‌کنیم، اشکالی ندارد، اطلاق رایج است. بر خود همین مؤلف تنها، اطلاق جسم می‌کند که تا حالا اسمش را جزء می‌گذاشت، تا حالا اسمش را جزء می‌گذاشت، حالا اسمش را جسم می‌گذارد. به چه دلیل می‌گویی جسم است؟ «لانی»، چون من در اصطلاح خودم، به اصطلاح دیگران کار ندارم، «لانی اعنی بالجسم کلّ مؤلفٍ مع غیره»، هر چیزی که مؤلف با غیر باشد، اسمش را جسم می‌گذارم، چه آن غیر هم در آن داخل باشد، چنانچه اسم رایج است، یا آن غیر در آن داخل نباشد، چنانچه اصطلاح من است. که همه‌تان می‌گویند مؤلف مع الغیر جسم است، منتها غیر را هم داخل می‌کنند، می‌گویند این مؤلف با آن غیر، مجموعاً جسم است. این آقا می‌گوید نه، خودِ آن مؤلف تنها جسم است، که این اصطلاح رایج را قبول نمی‌کند.

«فغیّر تفسیر الجسم عما اصطلح علیه»، پس تفسیر جسم را از آن مصطلحٌ‌علیه تغییر داده است. مصطلحٌ‌علیه، جسم را عبارت می‌گیرد از مرکب، از ما یقبل الانقسام. این جسم را اطلاق کرده است بر آن جزئی که لا یقبل الانقسام. تغییر اصطلاح داده است، «دفعاً للنقض»، برای اینکه نقض را دفع کند. ولی متوجه نشده است که این کار هم که کرده است مشکلش را حل نکرده است: «و لا طائل تحته»، یعنی تحت این تحریف، «تحته» یعنی تحت این تغییر، لا طائل یعنی فایده‌ای تحت این تغییر نیست. تغییرش هم بی‌فایده است، تغییر را داده است مشکل را حل کند، مشکل حل نشده است، پس تغییرش بی‌فایده است. چرا بی‌فایده است؟ «اذ لا یندفع الاشکال بتسمیته»، یعنی تسمیه الجزء «جسماً». به واسطه اینکه آن جزء را جسم نامید، کاری انجام نشد. آن جزء، ذاتش جزء است، حالا یا اسمش را شما بگذارید جزء، یا اسمش را بگذارید جسم. فرقی نمی‌کند. شما می‌گویید همین شیئی که الآن لایتجزا است، که تا حالا اسمش جزء بود، حالا فراراً عن النقض اسمش شد جسم، شما می‌گویید تقسیم نمی‌شود، ما ثابت کردیم تقسیم می‌شود. پس اشکال وارد است.

و توجیه ایرادی که بر این شخص بعد از دفاع وارد می‌شود، بعد از دفاعی که کرد باز هم برایش اشکال وارد می‌شود. آن اشکالی که وارد می‌شود چیست؟ این است که گفته شود.

بقیه مطالب انشاء الله جلسه آینده

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo