« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/10/27

بسم الله الرحمن الرحیم

قیاس خلف و راه‌های تشکیل آن نزد منتقدان اقترانی شرطی/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /قیاس خلف و راه‌های تشکیل آن نزد منتقدان اقترانی شرطی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

قیاس خلف و راه‌های تشکیل آن نزد منتقدان اقترانی شرطی

 

بحث در قیاس خلف داشتیم و این قیاس، قیاسی است مرکب. گفتیم که مشهور معتقدند قیاس خلف مرکب است از یک قیاس اقترانی شرطی و یک قیاس استثنائی؛ اما کسانی که بر قیاس اقترانی شرطی اشکال کرده‌اند، می‌توانند برای تشکیل قیاس خلف یکی از دو راه را طی کنند:

راه اول عبارت بود از قیاس خلفی که مرکب بود از دو قیاس استثنائی، یکی متصل و دیگری منفصل، که در آن قیاس استثنائی منفصل، قضیه منفصله‌مان مانعةالجمع بود. در جلسه گذشته این را توضیح دادیم و دیگر تکرار نمی‌کنم.

اما راه دوم این است که قیاس خلف ما مرکب باشد از دو قیاس استثنائی، یکی متصل و یکی منفصل؛ اما آن منفصل، مشتمل بر یک قضیه منفصله‌ای باشد که مانعةالخلو است. تفاوت این راه دوم با راه اول فقط در همین قیاس استثنائی منفصل است. البته تفاوت مختصر دیگری هم دارند منتها خیلی ملحوظ نیست؛ در راه اول، قضیه منفصله‌مان مانعةالجمع است و در راه دوم، قضیه منفصله‌مان مانعةالخلو است و الّا تفاوت دیگری تقریباً میانشان نیست.

این راه دوم را به همان صورت که ماتن بیان کرده‌اند بیان می‌کنیم، و بعداً آن دو قیاس استثنائی را که باید در این قیاس خلف داشته باشیم توضیح می‌دهم که در عبارت ایشان توضیح داده نشده است. البته لزومی هم ندارد توضیح داده شود؛ همین راهی را که ایشان رفته است اگر طی کنیم تمام است. ولی از آنجا که گفتیم قیاس مرکب است و از چند قیاس استثنائی ترکیب یافته، می‌خواهم توضیح بدهم که وجه استثنائی بودن آن چیست.

 

ساختار قضیه منفصله مانعةالخلو در راه دوم

 

ایشان ابتدا یک قضیه منفصله تشکیل می‌دهد که یک ضلع این منفصله همان مطلوب ماست که می‌خواهیم حقانیتش را اثبات کنیم. ضلع دوم آن یک قضیه‌ای است که با قضیه اول، یعنی مطلوب ما، در موضوع یا محمول شریک است و به این جهت با قضیه اول که ضلع اول منفصله بود ارتباط دارد.

شرط دوم این قضیه این است که با آن قضیه اول اگر جمع شود، منفصله مانعةالخلو را تشکیل دهد؛ یعنی ممکن نیست هر دو کاذب باشند. هم آن ضلع اول که مطلوب ماست و هم این ضلع دوم که قضیه منتخب ماست، هر دو با هم نمی‌توانند کاذب باشند، بلکه لااقل یکی از آن‌ها باید صادق باشد؛ حال یا دیگری هم علاوه بر آن یکی صادق است یا دیگری کاذب است. به آن دیگری کاری نداریم و برایمان مهم نیست که صادق است یا کاذب؛ بالاخره یکی باید صادق باشد تا قضیه مانعةالخلو باشد. اگر هر دو صادق باشند اشکالی ندارد، اگر یکی هم صادق باشد باز هم اشکالی ندارد.

اگر هر دو صادق باشند، مانعةالخلوی است که حقیقیه نیست؛ ولی اگر یکی صادق باشد و دیگری کاذب باشد، مانعةالخلوی است که در عین مانعةالخلو بودن، حقیقیه هم هست. پس ممکن است قضیه حقیقیه باشد، ولی ما نمی‌گوییم حقیقیه؛ زیرا اگر بگوییم حقیقیه فقط یک مورد را شامل می‌شود، در حالی که ما می‌خواهیم هر دو مورد در بحث ما بیاید؛ یعنی هم آن موردی که هر دو طرفِ آمده در منفصله صادق‌اند و هم آنجایی که یکی صادق است. در هر دو حال، مانعةالخلو هست؛ ولی در آن هنگامی که یکی صادق و دیگری کاذب است، علاوه بر مانعةالخلو بودن، حقیقیه هم هست. اگر ما فقط همین مورد را بگوییم که فقط یکی صادق باشد، این تنها یک قسم مانعةالخلو را شامل می‌شود و قسم دیگر را در بر نمی‌گیرد، و ما می‌خواهیم همه اقسام مانعةالخلو را داشته باشیم. به این جهت فرقی نمی‌کند هر دو ضلع منفصله‌مان صادق باشند یا یکی صادق و دیگری کاذب باشد؛ در هر دو حال منفصله مانعةالخلو را داریم.

 

قیاس استثنائی منفصل و اثبات مطلوب

 

خب، این منفصله مانعةالخلو را تشکیل می‌دهیم و بعد ادامه می‌دهیم تا قیاس استثنائی شکل بگیرد. در قیاس استثنائی بیان کردیم اگر منفصله‌مان مانعةالخلو باشد، دو تا نتیجه می‌توانیم بگیریم:

یکی اینکه بگوییم: «لکن دومی کاذب است»، و نتیجه بگیریم که پس اولی صادق است.

راه دوم این است که بگوییم: «لکن اولی کاذب است»، تا نتیجه بگیریم که پس دومی صادق است.

یعنی پشت سر «لکن» که دومین قضیه قیاس استثنائی ماست، کذب احد الطرفین را ذکر بکنیم و بعد به دنبال این دومین قضیه، صدق طرف باقی‌مانده را نتیجه بگیریم. این شیوه قیاس استثنائی منفصل است. در قیاس استثنائی منفصل مانعةالخلو ما باید این عمل را انجام دهیم که کذب یک طرف را استثنا کنیم تا صدق طرف دیگر را نتیجه بگیریم.

در اینجا که مورد بحث ماست، منفصله‌مان یک ضلعش همان مطلوب ماست و ضلع دیگرش یک قضیه انتخابی است که عرض کردیم با مطلوب در یکی از دو جزء یعنی موضوع یا محمول شریک است. حالا اگر ما این منفصله را تشکیل دهیم، بعد کذب آن قضیه منتخب را استثنا می‌کنیم و می‌گوییم: لکن این قضیه‌ای که ما آوردیم کاذب است؛ پس نتیجه می‌گیریم آن مطلوب که ضلع دیگر منفصله است صادق است. این تمام کاری است که ما انجام می‌دهیم و از این طریق ثابت می‌کنیم که مطلوب ما صادق است.

بیان کردیم مطلوب را ممکن است شما از قیاسی به دست آورده باشید و اکنون بخواهید ثابتش کنید، و ممکن هم هست ابتدائاً مطلوبی داشته باشید و بخواهید آن را اثبات کنید. البته نوعاً قیاس خلف را برای اثبات نتیجه یک قیاس می‌آورند؛ یعنی قیاسی تشکیل داده‌ایم و بعد نتیجه‌ای گرفته‌ایم و می‌خواهیم ببینیم این نتیجه درست است یا نه، قیاس خلف می‌آوریم. اما لزومی ندارد حتماً این‌گونه باشد؛ قضیه‌ای را به ما ابتدائاً داده‌اند و از قیاس هم استنتاجش نکرده‌ایم، می‌خواهیم آن را با برهان خلف اثبات کنیم، محذوری ندارد؛ اگرچه شایع نیست ولی محذوری ندارد.

خب، پس مطلوب ما این بود که آن را در یک قضیه منفصله آوردیم و قضیه دیگری را هم ضمیمه کردیم تا قضیه منفصله درست شود. سپس آمدیم آن قضیه دیگر را کاذب قرار دادیم و نتیجه گرفتیم پس مطلوبمان صادق است، و به این طریق صدق مطلوب ثابت شد و به مدعای خود رسیدیم.

 

چگونگی اثبات مانعةالخلو بودن قضیه منفصله

 

اما امر مهم این است که ما ثابت کنیم این قضیه مانعةالخلو است. چگونه می‌توانیم ثابت کنیم قضیه‌ای که ما تشکیل داده‌ایم مانعةالخلو است؟ اگر مانعةالخلو باشد دیگر بقیه‌اش آسان است؛ کذب یکی را استثنا می‌کنیم و صدق دیگری نتیجه گرفته می‌شود، یعنی کذب آن قضیه الحاقی را استثنا می‌کنیم و صدق مطلوبمان را نتیجه می‌گیریم. این‌ها دیگر آسان است؛ مهم این است که نشان دهیم این قضیه‌ای که تشکیل داده‌ایم چگونه قضیه منفصله مانعةالخلو است. شاید مانعةالجمع باشد و نتوانیم با کذب یکی صدق دیگری را ثابت کنیم، چون در مانعةالجمع با کذب یکی ممکن است کذب دیگری هم حاصل شود؛ بنابراین مانعةالخلو بودنش مهم است و این را باید اثبات کنیم.

در نحوه اثبات کردن مانعةالخلو، می‌گویند یک قضیه‌ای را فرض می‌کنیم که مسلّم‌الصدق است و همه ما صدقش را قبول داریم. این قضیه را یک بار با مطلوبمان ملاحظه می‌کنیم و یک بار با نقیض مطلوبمان. می‌گوییم در کنار این قضیه مفروض‌الصدق، یا مطلوب ما صادق است یا نقیض مطلوب ما صادق است؛ بالاخره یکی از این دو حالت باید باشد، چون میان شیء و نقیضش حتماً یکی باید صادق باشد.

اگر مطلوب ما صادق باشد، از باب اینکه همین مطلوب در قضیه منفصله آمده است، ما نتیجه می‌گیریم که یک طرف قضیه منفصله صادق است. اگر یک طرف قضیه منفصله صادق باشد، قضیه مانعةالخلو خواهد بود؛ زیرا قضیه‌ای که یک طرفش صادق باشد مانعةالخلو است، چه آن طرف دیگرش صادق باشد و چه کاذب باشد. اگر آن طرف دیگرش هم صادق باشد فقط مانعةالخلو است، و اگر آن طرف دیگرش کاذب باشد هم مانعةالخلو و هم حقیقیه است. الغرض، به محض اینکه ما یک طرف را صادق کردیم قضیه مانعةالخلو می‌شود. ما اکنون اگر توانستیم ثابت کنیم که با آن قضیه مفروض‌الصدق، مطلوب ما صدق می‌کند، چون مطلوبمان یکی از دو ضلع منفصله است، نتیجه می‌گیریم که یک ضلع منفصله صادق است؛ و اگر یک ضلع منفصله صادق شد، مانعةالخلو بودنش ثابت می‌گردد.

اما اگر در کنار این قضیه مفروض‌الصدق، نقیض مطلوب ما صادق باشد، این نقیض مطلوب را با خود این قضیه مفروض‌الصدق ترکیب می‌کنیم؛ یک قیاس درست می‌شود و بعد نتیجه‌ای می‌گیریم. نتیجه‌ای که می‌گیریم، همان‌طور که بعداً در مثال مشاهده می‌کنید، درست طرف دیگر آن قضیه منفصله است. چون قیاس جدیدی که تشکیل دادیم، از آن قضیه مفروض‌الصدق که واقعاً صادق بود و از نقیض مطلوبمان که آن را هم فرض کردیم صادق است تشکیل شده، پس نتیجه‌اش هم باید صادق باشد. آن نتیجه‌ای که می‌گیریم و صادق است، همان قضیه دیگری است که در منفصله به کار رفته است، همان قضیه دیگری که کنار مطلوب ما در منفصله قرار دارد؛ پس ثابت می‌شود که قضیه دیگر صادق است.

اگر قضیه دیگر منفصله صادق شد، باز هم قضیه منفصله مانعةالخلو می‌شود. کافی است ما یکی از دو طرف را صادق کنیم؛ یک بار خود مطلوب را صادق می‌کنیم که یک طرف منفصله است، و یک بار طرف دیگر را صادق می‌کنیم. منتها وقتی می‌خواهیم طرف دیگر را صادق کنیم، چون طرف دیگر را مستقیماً نداریم، باید تلفیقی انجام دهیم و نتیجه‌ای بگیریم؛ آن نتیجه‌ای که می‌گیریم طرف دیگر منفصله است و وقتی آن صادق شد، قضیه‌مان منفصله مانعةالخلو می‌شود.

پس توجه فرمودید که تمام راهی که طی کردیم این بود: یک منفصله درست کردیم و ادعا کردیم منفصله مانعةالخلو است؛ ضلعی را که غیر از مطلوبمان بود کاذب کردیم و نتیجه گرفتیم که مطلوبمان صادق است. تا اینجا در راهمان مشکلی نداشتیم. بعد گفتیم ادعا کردیم این قضیه منفصله مانعةالخلو است؛ مانعةالخلو بودنش را چگونه اثبات می‌کنیم؟ می‌گوییم یک قضیه مفروض‌الصدق فرض می‌کنیم که صدقش نزد همه مقبول است؛ سپس می‌گوییم با این قضیه مفروض‌الصدق، یا نقیض مطلوب ما صدق می‌کند یا خود مطلوب. اگر خود مطلوب صادق شود، معلوم می‌شود مطلوب صادق است و این مطلوب هم جزئی از دو جزء منفصله بود، پس یک جزء منفصله صادق می‌شود و مانعةالخلو بودنش اثبات می‌گردد.

اما اگر نقیض مطلوبمان در کنار آن قضیه مفروض‌الصدق صدق کرد، در اینجا آن مفروض‌الصدق را با این نقیض مطلوب ترکیب می‌کنیم و ضلع دوم منفصله را نتیجه می‌گیریم؛ و چون مقدمات این قیاسمان صادق است، آن نتیجه‌ای هم که می‌گیریم—که ضلع دوم منفصله‌مان است—صادق خواهد بود؛ و اگر آن صادق شد، باز معلوم می‌شود که منفصله‌مان مانعةالخلو است؛ زیرا بالاخره یا این ضلعش را صادق کرده‌ایم یا آن ضلعش را، و فرقی نمی‌کند؛

 

ضابطه مانعةالخلو و تفکیک دو فرض

 

وقتی یک طرف را صادق کردیم، ضلع دیگرش می‌خواهد صادق باشد می‌خواهد نباشد؛ برای ما کافی است که یکی را صادق کنیم تا منفصله مانعةالخلو شود و کار به این صورت تمام می‌شود.

پرسش: درباره نتیجه و نقیض نتیجه

پاسخ: خیر، دو تا فرض جداگانه داریم: یک بار خود مطلوب را که یک طرف قضیه منفصله است صادق فرض می‌کنیم، و در فرضی دیگر آن طرف دیگر منفصله را صادق می‌کنیم. این مطالب در مثال کاملاً روشن می‌شود. نمی‌گوییم هر دو را هم‌زمان صادق می‌کنیم، بلکه می‌گوییم یکی از آن‌ها را صادق می‌کنیم. ما نقیض نتیجه را نمی‌گیریم؛ یا مطلوب است یا امری است که از نقیض مطلوب نتیجه گرفته شده است، نه خود نتیجه و نقیض نتیجه؛ این را نگفتیم.

ببینید، یک طرف منفصله‌مان مطلوب است و یک طرف دیگر، نتیجه‌ای است که ما از نقیض مطلوب می‌گیریم. در یک فرض، خود مطلوب صادق است؛ در فرض دیگر نقیض مطلوب صادق است که نتیجه‌ای می‌دهد و ما آن نتیجه را صادق به حساب می‌آوریم.

این‌ها دو فرض جداگانه‌اند و اصلاً با یکدیگر جمعشان نمی‌کنیم. اگر این دو فرض را با هم جمع کنیم، شیء و نقیضش با هم جمع می‌شوند. دو فرض جداگانه است: یا این فرض را می‌گیرید یا آن فرض را می‌گیرید؛ هرکدام از این دو فرض را در نظر بگیرید، ما به منظورمان می‌رسیم و شما هم ناچارید یکی از این دو فرض را بپذیرید. یا فرض می‌کنید مطلوب صادق است که کار تمام است، یا فرض می‌کنید نقیض مطلوب صادق است که آن وقت خود مطلوب کاذب می‌شود؛ نقیضین ابداً نمی‌توانند با هم صادق باشند. ما دو فرض جداگانه مطرح می‌کنیم: در یک فرض این را صادق می‌کنیم و در فرض دیگر آن را صادق می‌کنیم. این دو فرض با هم جمع نمی‌شوند؛ چراکه اگر دو فرض با هم جمع شوند، دو نقیض هم‌زمان صادق می‌شوند و این باطل است. با ذکر مثال مطلب روشن خواهد شد.

 

تفکیک مقام اثبات مطلوب از مقام اثبات مانعةالخلو بودن قضیه

 

پرسش: درباره قضیه دوم منفصله

پاسخ: نمی‌گوییم قضیه دوم صادق است؛ می‌گوییم یک قضیه دیگر می‌آوریم. یک طرف منفصله‌مان مطلوب است و طرف دیگر، قضیه‌ای است که با مطلوب ما در یک جزء شریک است، یعنی یک جزء مشترک دارند و این تنها شرط ماست. شرط دیگری نداریم که این قضیه دومی که می‌آوریم صادق باشد یا کاذب؛ در این مرحله چیزی درباره‌اش نمی‌گوییم. بعداً می‌آییم استثنا می‌کنیم و می‌گوییم این قضیه دوم کاذب است؛ چون قضیه دوم کاذب است، پس قضیه اول که مطلوب ما بود حق است. به این صورت ما صدق مطلوبمان را اثبات می‌کنیم و سپس می‌آییم سراغ این مطلب که منفصله‌مان مانعةالخلو است؛ این را هم باید اثبات کنیم.

اینجایی که می‌گوییم «اگر مطلوب ما صادق است»، در واقع هنوز نمی‌دانیم؛ می‌گوییم اگر مطلوبمان صادق باشد که مشکلی نداریم و قضیه مانعةالخلو می‌شود؛ زیرا یک طرف قضیه، مطلوب ماست و برای ما کافی است که در این قضیه یک طرف را صادق کنیم تا مانعةالخلو بشود. ما می‌خواهیم مانعةالخلو بودنش را اثبات کنیم، نمی‌خواهیم ثابت کنیم که مطلوبمان صادق است یا صادق نیست؛ کارِ صدق مطلوب را در همان قیاس استثنائی منفصله تمام کردیم.

سخن در این است که ما در بخش دوم بحثمان می‌خواهیم ثابت کنیم قضیه منفصله، مانعةالخلو است؛ این مدعای ماست. به صدق و کذب مطلوب کاری نداریم، بلکه از طریق صدق احد الطرفین، مانعةالخلو بودن را اثبات می‌کنیم. دقت کنید؛ در این بخش دوم از راه دوم، نمی‌خواهیم صدق مطلوبمان را ثابت کنیم. در بخش اول صدق مطلوب را ثابت کردیم؛ یعنی در بخش اول یک منفصله مانعةالخلو تشکیل دادیم، ضلع دومش را که قضیه منتخب بود کاذب کردیم، و در نتیجه ضلع اولش که مطلوب ما باشد صادق شد و کار استدلال ما در آنجا تمام گردید.

منتها سؤالی که مطرح می‌شود این است که این قضیه منفصله‌تان به چه دلیل مانعةالخلو است؟ ما وارد این بحث می‌شویم که چرا منفصله‌مان مانعةالخلو است و مانعةالخلو بودنش را با بیانی دیگر اثبات می‌کنیم. این بخش دوم استدلال ماست که در آن نمی‌خواهیم صدق مطلوب را نتیجه بگیریم؛ صدق مطلوب در بخش اول نتیجه گرفته شد و تمام شد. در بخش دوم می‌خواهیم مانعةالخلو بودن آن قضیه منفصله را اثبات کنیم.

حالا در این بخش دوم، یک زمان فرض می‌کنیم که مطلوب ما صادق است و یک زمان فرض می‌کنیم که نقیض مطلوب صادق است؛ مشکلی نداریم و در این بخش دوم اصلاً کاری به صدق مطلوب نداریم. می‌توانیم بگوییم مطلوب یا صادق است یا کاذب؛ اگر صادق باشد، منفصله‌مان مانعةالخلو است و اگر کاذب هم باشد، باز منفصله‌مان مانعةالخلو است. چگونگی اثبات این مطلب را بیان خواهم کرد.

 

نقش قضیه مفروضة الصدق و تطبیق بر مثال با حروف

 

پرسش: درباره قضیه مفروضة الصدق

پاسخ: خیر، قضیه مفروضة الصدق قضیه سومی است. ببینید، در بخش اول ما یک منفصله درست می‌کنیم که یک ضلعش مطلوب ماست و ضلع دیگرش قضیه‌ای است که من اسم آن را گذاشتم قضیه منتخب، که با مطلوبمان در یک جزء شریک است، یا در موضوع یا در محمول؛ این بخش اول تمام شد. وقتی وارد بخش دوم استدلال می‌شویم، یک قضیه سومی هم فرض می‌کنیم که آن مفروض‌الصدق است. این قضیه سوم را یک بار با مطلوب می‌سنجیم و یک بار با نقیض مطلوب. وقتی با نقیض مطلوب سنجیدیم نتیجه‌ای می‌گیریم که آن نتیجه، درست همان ضلع دوم منفصله ما خواهد بود. اجازه بدهید من مثال را توضیح بدهم تا مطلب برای همه کاملاً روشن شود.

مطلوب ما همان‌طور که در جلسه گذشته بیان کردیم «لیس کل ج ب»[1] است. بیان کردم در طریق اول، طریق دوم و طریق بعدی که شارح اضافه می‌کند و در مجموعِ طرقی که در تبیین قیاس خلف داریم طریق چهارم به شمار می‌آید، در تمام این‌ها مطلوب ما «لیس کل ج ب» است.

حالا این مطلوب را جزئی از قضیه منفصله قرار می‌دهیم و می‌گوییم: «إما لیس کل ج ب أو کل ج الف». این «کل ج الف» همان قضیه‌ای است که بیان کردیم انتخاب می‌کنیم و در یک جزء، یعنی در «ج»، با مطلوب ما شریک است. البته بعداً ملاحظه می‌کنید که ما به‌جای «ج» می‌توانیم حیوان بگذاریم، به‌جای «ب» انسان بگذاریم و به‌جای «الف» هم ناطق بگذاریم؛ این‌ها مهم نیست. ما بر اساس همین حروفی که مؤلف مثال زده‌اند بیان می‌کنیم که روشن‌تر هم هست؛ زیرا با حروف، تطبیق و مقایسه آسان‌تر است.

ما مدعی هستیم که این قضیه منفصله، مانعةالخلو است. این ادعا را باید اثبات کنیم ولی فعلاً اثباتش را متوقف می‌کنیم تا خود قضیه را تمام کنیم: می‌گوییم قضیه دوم ما کاذب است، یعنی «کل ج الف» کاذب است. چون منفصله مانعةالخلو است، اگر کذب یک طرفش ثابت شد، صدق طرف دیگر نتیجه گرفته می‌شود؛ پس نتیجه می‌گیریم که طرف اول یعنی «لیس کل ج ب» صادق است. مطلوب ما هم همین بود که بگوییم «لیس کل ج ب» صادق است. با این راه کوتاه ثابت کردیم که مطلوبمان صادق است.

اکنون در این راهی که پیمودیم هیچ مطلبی باقی نمانده جز اینکه اثبات کنیم این منفصله، مانعةالخلو است. اگر مانعةالخلو بودن قضیه را بپذیریم، تمام مسائل حل است و ادامه مسیر نیز کاملاً منطقی و طبیعی خواهد بود.

 

ترکیب قضایا در اثبات مانعةالخلو بودن

 

برای اینکه ثابت کنیم منفصله مانعةالخلو است، یک قضیه سومی فرض می‌کنیم که «کل ب الف» باشد. این قضیه سوم به‌گونه‌ای است که در آن، هم جزئی از قضیه اول را داریم و هم جزئی از قضیه دوم را. دقت کنید؛ قضیه سوم با آن دو قضیه‌ای که در دو طرف منفصله قرار گرفته‌اند بی‌ارتباط نیست. یک طرف منفصله «لیس کل ج ب» بود که ما این «ب» را در قضیه سوم داریم؛ طرف دیگر منفصله‌مان «کل ج الف» بود که «الف» را در این قضیه جدید یعنی قضیه سوم داریم. پس این قضیه سوم در یک جزئش با قضیه اول مشترک است و در یک جزئش با قضیه دوم اشتراک دارد، و علاوه بر این مفروض‌الصدق هم هست؛ مانند «کل انسان ناطق».

اکنون ما سه قضیه پیدا کردیم تا در اثبات مانعةالخلو بودن به کار ببریم؛ برای اینکه ترتیب قضایا روشن باشد: قضیه اول همان مطلوب ماست.

قضیه اول همان است که ضلع اول منفصله قرار دادیم، دوم همان قضیه منتخب است که ضلع دوم منفصله قرار دادیم، و سوم هم همین قضیه جدیدی است که مفروض‌الصدق است. ما اکنون به قضیه دوم کاری نداریم؛ می‌گوییم این قضیه سوم صادق است، یعنی «کل ب الف» صادق و مفروض‌الصدق است. این قضیه را یک بار با قضیه اول و بار دوم با نقیض قضیه اول می‌سنجیم؛ یعنی این قضیه سوم را یک بار با خود قضیه اول می‌سنجیم و یک بار هم با نقیض آن می‌سنجیم. بیان کردم به قضیه دوم فعلاً اصلاً کاری نداریم.

خب، می‌گوییم قضیه سوم صادق است: «إما أن یصدق معه قضیه اول و إما أن یصدق معه نقیض قضیه اول»؛ یعنی در کنار این قضیه مفروض‌الصدق، یا «لیس کل ج ب» صادق است یا نقیض آن یعنی «کل ج ب» صادق است. غیر از این هم نمی‌تواند باشد؛ زیرا از شیء و نقیضش حتماً یکی باید صادق باشد، هر دو صادق یا هر دو کاذب نمی‌شوند و یکی باید صادق باشد؛ حال یا «لیس کل ج ب» صادق است که مطلوب ماست، یا «کل ج ب» صادق است که نقیض مطلوب ماست.

اگر مطلوب صادق باشد، دقت کنید، اگر شخصی بیاید بگوید من انتخاب می‌کنم که مطلوبتان صادق است، نمی‌تواند بگوید هیچ‌کدام صادق نیستند. توجه کنید؛ من می‌گویم در کنار این قضیه مفروض‌الصدق یکی از این دو تا باید صادق باشند: یا مطلوب یا نقیض مطلوب؛ و او نمی‌تواند بگوید هیچ‌کدام صادق نیستند، چون نقیضین هستند و نمی‌تواند بگوید هیچ‌کدام صادق نیست؛ بالاخره باید یکی از آن دو را بگوید صادق است.

خب، اکنون می‌آید انتخاب می‌کند. اگر انتخاب کرد که خود مطلوب صادق است، ما دیگر راه را ادامه نمی‌دهیم؛ زیرا خود مطلوب در منفصله ما آمده بود. دقت بفرمایید؛ خود مطلوب در منفصله ما آمده بود، لذا دیگر کار ما همین‌جا تمام است؛ یعنی ثابت می‌شود که یکی از دو ضلع منفصله صادق است. طرف مقابل قبول کرد، قبول کرد که مطلوب ما صادق است و مطلوب هم یک ضلع منفصله بود؛ پس ثابت شد که یک ضلع منفصله صادق است. منفصله‌ای که یک ضلع آن صادق باشد، مانعةالخلو است؛ حال یا فقط مانعةالخلو است یا هم مانعةالخلو و هم حقیقیه است، به آن کاری نداریم. مانعةالخلو بودن ثابت شد و دیگر بحث را ادامه نمی‌دهیم و از این قضیه مفروض‌الصدق هم دیگر استفاده نمی‌کنیم. به محض اینکه طرف مقابل ما که خصم ماست قبول کند که در کنار این مفروض‌الصدق مطلوب ما صادق است، ما آنچه را که مقصودمان بود، یعنی مانعةالخلو بودن منفصله، تمام کرده‌ایم و دیگر احتیاج نداریم راه را ادامه دهیم. می‌گوییم ثابت شد که مطلوب ما صادق است، مطلوب ما هم که جزئی از قضیه منفصله بود، پس منفصله یک جزئش صادق شد و قضیه منفصله‌ای که یک جزئش صادق باشد مانعةالخلو است؛ مقصود ما نیز همین بود که ثابت کنیم منفصله، مانعةالخلو است.

 

تشکیل قیاس اقترانی در فرض صدق نقیض مطلوب

 

اما اگر خصم ما بگوید خیر، مطلوب صادق نیست و نقیض مطلوب صادق است؛ نقیض مطلوب «کل ج ب» بود. این نقیض مطلوب را با این قضیه مفروض‌الصدق جمع می‌کنیم. قضیه نقیض مطلوب را با مفروض‌الصدق جمع می‌کنیم، این‌گونه می‌شود: «کل ج ب» (این نقیض مطلوب است) با «کل ب الف»، قیاس شکل اول تشکیل می‌شود و نتیجه می‌دهد «کل ج الف» را. این «کل ج الف» ضلع دوم منفصله ماست؛ دقت کنید، «کل ج الف» ضلع دوم منفصله ماست.

خب، ما این ضلع دوم را از چه نتیجه گرفتیم؟ از دو مقدمه: یکی «کل ب الف» بود که مفروض‌الصدق بود، و یکی هم «کل ج ب» نقیض مطلوب ما بود که خصم قبول کرد صادق است. پس دو قضیه‌مان هر دو صادق هستند: یکی مفروض‌الصدق است و یکی را هم خصم قبول کرده که صادق است؛ و نتیجه‌ای هم که از این دو قضیه صادق گرفته می‌شود حتماً صادق است. پس «کل ج الف» که نتیجه حاصل از این دو قضیه است صادق می‌شود. این نتیجه که صادق است جزء دوم منفصله ماست؛ پس جزء دوم منفصله ما صادق است، و قضیه منفصله‌ای که یک طرف آن صادق باشد مانعةالخلو است. پس این منفصله ما مانعةالخلو است.

پس دیدید که در یک فرض جزء اول منفصله را صادق کردیم و در فرض دیگر جزء دوم منفصله را صادق کردیم؛ نه اینکه هر دو با هم صادق باشند، البته اگر هر دو با هم نیز صادق باشند اشکالی ندارد، اما در یک فرض جزء اول را صادق کردیم و در فرض دیگر جزء دوم را صادق کردیم. علی‌ای‌حال یک جزء این منفصله صادق است و اگر یک جزئش صادق باشد مانعةالخلو است، حال چه جزء دیگرش هم صادق باشد چه نباشد؛ «فثبت» مانعةالخلو بودن. و ما هم در این بخش دوم جز اثبات مانعةالخلو بودن منفصله نظری نداشتیم و به نظرمان هم بالاخره دست یافتیم.

خب، مطلب تمام شد و در این مثال هم تبیین گردید. بیان ایشان همین بود که بیان کردم؛ ابتدا یک منفصله تشکیل می‌دهد، و عرض کردم یک طرف آن مطلوب ماست و یک طرفش قضیه دیگری است که در یک جزء با مطلوب ما شریک است. سپس ثابت می‌کند که این قضیه دوم که ضلع دوم منفصله است کاذب است، و چون منفصله مانعةالخلو است پس جزء اولش که همان مطلوب ما باشد صادق است؛ به اینجا که رسید صدق مطلوب ما نتیجه گرفته می‌شود و قیاس خلف تمام می‌شود.

اما چون ما در میان راه مطلبی را ادعا کردیم و اثبات نکردیم، ناچاریم که آن را اثبات کنیم و آن مطلب این بود که منفصله مانعةالخلو است. این را اثبات نکرده بودیم و فقط ادعا کردیم؛ اکنون بار دیگر بخش دوم را آغاز می‌کنیم و ثابت می‌کنیم که این منفصله مانعةالخلو است. برای این کار، عرض کردم یک قضیه سومی تشکیل می‌دهیم و می‌گوییم این قضیه سوم صادق است. در کنار این قضیه سوم، یا مطلوب ما صادق است یا نقیض مطلوب. اگر مطلوب صادق باشد دیگر کاری نداریم، یک ضلع منفصله که مطلوب ماست صادق می‌شود و منفصله مانعةالخلو می‌گردد. اگر نقیض مطلوب صادق باشد، چون نقیض مطلوب جزء منفصله قرار نگرفته است، ناچاریم چاره‌ای بیندیشیم تا جزء دیگر منفصله را به دست آوریم. برای این کار آن نقیض مطلوب را با آن قضیه مفروض‌الصدق ترکیب می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم؛ نتیجه‌ای که گرفتیم همان ضلع دوم منفصله است. چون نتیجه از دو مقدمه صادق گرفته شده، خودش صادق می‌شود؛ پس ضلع دوم منفصله صادق می‌گردد. بنابراین یا ضلع اول را صادق می‌کنیم یا ضلع دوم را صادق می‌کنیم و منفصله مانعةالخلو می‌شود. اگر هر دو را هم صادق می‌کردید اشکالی نداشت، اما هر دو صادق نمی‌شوند؛ زیرا بعداً روشن می‌کنیم که ضلع دوم کاذب است، و بعد نتیجه می‌گیریم که ضلع اول صادق است.

 

تبیین ساختار دو قیاس استثنائی در برهان خلف

 

این بیان شارح بود. ما گفتیم قیاس خلف مرکب است از دو قیاس استثنائی. با بیانی که شارح داشت روشن نشد که آن دو قیاس استثنائی کدام‌اند؛ بیان ایشان بیان خوبی بود و اگر شما هم همین بیان را در جاهای دیگر به کار ببرید به نتیجه می‌رسید، اما ما می‌خواستیم بگوییم قیاس خلف ما که به این صورت بیان می‌شود مرکب از چند قیاس استثنائی است و این دیگر در عبارت شارح توضیح داده نشده است؛ به این جهت این مطلب را باید اکنون بیان کنم.

این‌گونه می‌گوییم: ابتدا یک قیاس استثنائی متصل تشکیل می‌دهیم. می‌گوییم اگر این دو قضیه مانعةالخلو نباشند، کذب هر دو ممکن است. اگر این دو قضیه، یعنی «لیس کل ج ب» که مطلوب ماست و «کل ج الف» که قضیه منتخب ماست و می‌خواهیم این دو تا را دو ضلع منفصله قرار دهیم، مانعةالخلو نباشند، کذب هر دو جایز و ممکن است. بعد استثنا می‌کنیم: «لکن کذب هر دو ممکن نیست» به همان دلیلی که اثبات کردیم؛ پس نتیجه می‌گیریم که مانعةالخلو هستند.

این قیاس استثنائی اول است که با آن ثابت می‌کنیم قضیه‌ای که از مطلوب ما و این قضیه منتخب تشکیل می‌شود، مانعةالخلو است.

پس از آوردن این قیاس استثنائی اول، وارد قیاس استثنائی دوم می‌شویم و در قیاس استثنائی دوم، همین منفصله مانعةالخلو را در صدر قیاس می‌آوریم و می‌گوییم: «إما لیس کل ج ب» که مطلوب ماست، «أو کل ج الف». بعد می‌گوییم: «لکن تالی کاذب است»، یعنی «کل ج الف» کاذب است؛ نتیجه می‌گیرید پس مقدم صادق است. چراکه قضیه‌مان منفصله مانعةالخلو است؛ اگر تالی‌اش را کاذب کنیم مقدمش صادق می‌شود، و اگر مقدمش را کاذب کنیم تالی‌اش صادق می‌شود؛ هرکدام را کاذب کنیم دیگری صادق می‌شود. ما اکنون تالی را کاذب کردیم و گفتیم: «لکن تالی کاذب است»، پس نتیجه این است که مقدم صادق است. مقدم چه بود؟ مقدم، مطلوب ما بود؛ پس ثابت شد که مطلوب ما صادق است.

دقت فرمودید که چگونه دو قیاس استثنائی تشکیل دادیم؟

یک قیاس استثنائی متصل درست کردیم که در آن قیاس نتیجه گرفتیم این دو قضیه مانعةالخلو هستند؛ سپس یک قیاس استثنائی منفصل درست کردیم که در آن، این دو قضیه مانعةالخلو را آوردیم و یک قضیه منفصله تشکیل دادیم، بعد کذب دومی را استثنا کردیم و صدق اولی را که مطلوب ما بود نتیجه گرفتیم.

 

جمع‌بندی ساختار برهان خلف در طریق دوم

 

پس نتیجه گرفتیم که مطلوب ما صادق است. این خلاصه راه دومی است که برای قیاس خلف داریم؛ برای قیاس خلفی که از دو قیاس استثنائی تشکیل شده باشد: یک استثنائی متصل و یک استثنائی منفصل. قیاس استثنائی متصل مانعةالخلو بودن قضیه را نتیجه می‌دهد، و قیاس استثنائی منفصل هم صدق مطلوب ما را نتیجه می‌دهد.

ان‌شاءالله روشن شد.

این همان کاری است که شارح انجام داده است، منتها بخش دومی را که شارح مطرح کرد اثبات مانعةالخلو بودن بود. این بخش را من در بیان به بخش اول آوردم و از یک قضیه متصل اثباتش کردم؛ و بخش اول ایشان را من در بخش دوم قرار دادم. جابه‌جا کردیم؛ دو قیاس استثنائی تشکیل دادیم که اولی استثنائی متصل بود و دومی استثنائی منفصل. در قیاس استثنائی اول اثبات کردیم مانعةالخلو بودن را، و در استثنائی دوم اثبات کردیم صدق مطلوب را. ایشان برعکس عمل کرد؛ ابتدا صدق مطلوب را درست کرد و سپس مانعةالخلو بودن منفصله را اثبات نمود. من در تبیین خود، ابتدا مانعةالخلو بودن منفصله را مبرهن ساختم و سپس صدق مطلوب را نتیجه گرفتم؛ فرقی هم نمی‌کند.

آن وقت ایشان بخش دوم را به‌صورت قیاس استثنائی نیاورد و فقط بخش اول را به‌صورت قیاس استثنائی آورد؛ من بخش دوم را هم به‌صورت قیاس استثنائی بیان کردم؛ زیرا ایشان می‌گوید قیاس خلف مرکب است از چند استثنائی، پس باید چند استثنائی درست کند، در حالی که عملاً یک استثنائی بیشتر نیاورد. البته بیان دوم ایشان هم به صورت قیاس استثنائی قابل تقریر است، منتها خودشان به این قالب تبدیل نکردند.

 

بررسی اشکال پیرامون استفاده از قیاس اقترانی در ابطال تالی

 

پرسش: یکی از حاضران درباره کاربرد قیاس اقترانی در این روش

پاسخ: خیر، مطلب هنوز کاملاً جا نیفتاده است؛ دقت بفرمایید چه عرض می‌کنم: ما این‌گونه می‌گوییم که اگر این دو قضیه مانعةالخلو نباشند، کذب هر دو ممکن است؛ لکن کذب هر دو ممکن نیست. چرا ممکن نیست؟ این بیانِ بطلان تالی است. در بطلان تالی، یا می‌گوییم مطلوب ما که ضلع اول است صادق است، یا می‌گوییم ضلع دوم صادق است. برای اثبات ضلع دوم از قیاس اقترانی استفاده می‌کنیم. از قیاس اقترانی برای ابطال تالی در قیاس استثنائی متصل استفاده کردیم، نه اینکه این قیاس اقترانی یکی از ارکان یا بخش‌های اصلی قیاس خلف باشد.

این قیاس اقترانی را که ایشان از «کل ج ب» و «کل ب الف» تشکیل می‌دهد، تشکیل می‌دهد تا «کل ج الف» را به دست آورد و سپس بیاید بطلان تالی را اثبات کند. توجه فرمودید؟ این در خود ساختار اصلی قیاس خلف نقشی ندارد؛ این قیاس اقترانی صرفاً در اثبات بطلان تالیِ یک قیاس استثنائی نقش ایفا می‌کند.

ما در بخش دوم از قیاس اقترانی استفاده می‌کنیم، ولی این قیاس اقترانی جزء قیاس خلف ما نیست. این صرفاً برای اثبات این نکته است که در این قیاس استثنائی متصل، تالی باطل است. ما یک مرتبه می‌گوییم چون مطلوب ما حق است، تالی باطل است. در اینجا دیگر استدلال نمی‌کنیم؛ چون مطلوب ما حق است، تالی باطل می‌شود. تالی این بود که هر دو قضیه‌ای که در منفصله آمده‌اند کاذب باشند؛ حال ما می‌گوییم چون مطلوب ما که یکی از دو قضیه است حق است، دیگر تالی باطل است؛ زیرا تالی می‌گفت هر دو کاذب باشند در حالی که ما اکنون صدق این یکی را داریم.

اگر بخواهیم بگوییم خود مطلوب حق است، بیان کردم تالی بلافاصله باطل می‌شود؛ اما اگر بگوییم آن طرف دیگر منفصله‌مان که «کل ج الف» باشد حق است، اگر بخواهیم آن را اثبات کنیم احتیاج به قیاس اقترانی داریم. قیاس اقترانی را می‌آوریم تا حقانیت آن را اثبات کنیم. وقتی حقانیت آن ثابت شد، تالی قضیه متصله‌مان کاذب می‌شود، و تالی متصله که کاذب شد، مقدمش هم که مانعةالخلو نبودنِ منفصله باشد کاذب می‌گردد.

 

استیفای اقسام و پاسخ به شبهه اعتراف خصم

 

پرسش: پیرامون فرض پذیرش صدق مطلوب توسط خصم

پاسخ: سؤال این است که آیا بر بیان ایشان اشکال دارید یا بر بیانی که من بیان کردم؟

به خصم می‌گوییم: این قضیه مفروض‌الصدق است و قطعاً صادق است؛ در کنار این قضیه، آیا مطلوب ما صادق است یا نقیض آن؟ او قاعدتاً باید بگوید نقیض؛ زیرا مطلوب ما را قبول ندارد. حالا اگر فرضا آمد و برای اینکه خیالش آسوده شود یا به هر دلیلی گفت مطلوب صادق است، خب مانعةالخلو بودن درست می‌شود. ما می‌خواهیم استیفای اقسام بشود و تمام شقوق بحث را در نظر گرفته باشیم، وگرنه مسلّم است که خصم در ابتدا به صدق مطلوب اعتراف نمی‌کند.

ما دو فرض پیش روی خصم قرار می‌دهیم: می‌گوییم اکنون که تو قبول داری «کل ب الف» صادق است—چون همه ما صدق آن را قبول داریم—آیا در کنار این قضیه، مطلوب را صادق می‌دانی یا نقیض آن را؟ بالاخره یکی از این دو را باید صادق بداند. او نمی‌گوید مطلوب صادق است؛ اگر بگوید مطلوب صادق است که البته نخواهد گفت، کار ما تمام است. اگر نگوید مطلوب صادق است، ناچار است بگوید نقیض مطلوب صادق است. اگر گفت نقیض مطلوب صادق است، باز هم ما مسیر استدلال را طی می‌کنیم و به نتیجه دلخواهمان می‌رسیم.

مسلّم است که خصم نمی‌گوید مطلوب صادق است؛ چراکه اگر بگوید مطلوب صادق است نقض غرضش می‌شود؛ تمام تلاش او تا اینجا این بوده که بگوید مطلوب صادق نیست. ما می‌خواهیم استیفای اقسام صورت گیرد؛ می‌خواهیم بگوییم خصم به هر طرف که برود، ما نتیجه مطلوبمان را به دست می‌آوریم. مسلّم است که او به این سمت نمی‌آید که بگوید مطلوب تو صادق است؛ زیرا اگر می‌خواست این را بگوید از ابتدا می‌گفت. او آن طرف دیگر را برمی‌گزیند و می‌گوید نقیض مطلوب صادق است. وقتی گفت نقیض مطلوب صادق است، ما آن قیاس اقترانی را تشکیل می‌دهیم و در نهایت به مدعای خود می‌رسیم.

غرض این است که اگر خصم فرضا تنزل کند و بگوید مطلوب صادق است، غائله برطرف می‌شود؛ هرچند تا پایان تلاش می‌کند که این را نگوید. اگر این را گفت ما به مقصود می‌رسیم، و اگر هم نگفت و راه خود را ادامه داد و گفت نقیض مطلوب حق است، ما نیز بر پایه اعتراف او کلام را ادامه می‌دهیم و ثابت می‌کنیم که آن ضلع دوم منفصله‌مان حق است؛ یعنی «کل ج الف» حق است. بنابراین خصم هر راهی را که پیش بگیرد ما به مقصود خود می‌رسیم. البته خصم راهی را که مستقیماً و بلافاصله به ضررش تمام شود انتخاب نمی‌کند؛ یعنی نمی‌پذیرد که خود مطلوب حق است.

 

تطبیق بر متن حکمت اشراق

 

رسیده بودیم به صفحه ۱۱۵، سطر بیستم:

«و ثانیهما»، یعنی دومین طریقی که برای قیاس خلف داریم و در آن طریق، قیاس را مرکب از چند قیاس استثنائی می‌دانیم، این است:

«إما لیس کل ج ب أو کل ج الف». این قضیه منفصله است که در آن، ضلع اول مطلوب ماست، و ضلع دوم قضیه‌ای است که در یک جزء با این مطلوب شراکت دارد یعنی «کل ج الف». می‌گوییم یکی از این دو تا را داریم: «مانعة الخلو: إما لیس کل ج ب أو کل ج الف مانعة الخلو است»؛ پس بالاخره باید یکی از این دو صادق باشد؛ چراکه وقتی مانعةالخلو شد، اجتماع در کذب محال است و حتماً یکی از طرفین صادق خواهد بود.

سپس استثنا می‌کنیم: «لکن لیس کل ج الف»؛ یعنی ضلع دوم کاذب است. ما «کل ج الف» را صادق نمی‌دانیم بلکه «لیس کل ج الف» را صادق می‌دانیم، پس ضلع دوم کاذب است.

«إلا أنها کاذبة»، بر این اساس که در جای خود ثابت شود کاذب است. اینکه چگونه اثبات می‌شود کاذب است، بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.

 

اثبات مطلوب از طریق قیاس استثنائی منفصل

 

اگر این باشد، «فیصدق» ضلع اول منفصله یعنی «لیس کل ج ب»، که «لیس کل ج ب» همان مطلوب ماست؛ «فیصدق» مطلوب ما. تمام شد؛ این بخش مطلوب ما را اثبات کرد.

اما نکته مهم این است که ما ابتدا ادعا کردیم «لیس کل ج ب أو کل ج الف» مانعةالخلو است؛ این ادعا را اثبات نکرده بودیم و این ادعا محتاج اثبات است. اکنون وارد اثبات آن می‌شویم. بیان کردم روشی که من وارد شدم این بود که ابتدا اثبات منع خلو کردم و سپس وارد استدلال شدم؛ اما ماتن ابتدا اثبات منع خلو نمی‌کند، بلکه پس از آنکه نتیجه را گرفت، به اثبات منع خلو می‌پردازد.

 

تبیین عبارت متن در اثبات منع خلو

 

«و یبیّن منع الخلو»، یعنی مانعةالخلو بودن قضیه منفصله مذکوره—که «إما لیس کل ج ب أو کل ج الف» بود—به این صورت بیان می‌شود:

«بأن کل ب الف»؛ «کل ب الف» که قضیه سوم است، «صادق علی ما فُرِض». «علی ما فُرِض» یعنی یا در قیاسی که ما تشکیل دادیم و نتیجه مطلوب را که «لیس کل ج ب» است گرفتیم، این «کل ب الف» را صادق فرض کرده بودیم، یا اینکه اکنون از بیرون می‌دانیم صادق است، یا برای ما صادق بودنش بیّن است یا مبیَّن؛ بالاخره یا در همین قیاسی که نتیجه مطلوبمان را گرفتیم و می‌خواهیم این نتیجه را اثبات کنیم آن را به عنوان یک قضیه صادق به کار گرفته بودیم، یا در آن به کار نگرفته بودیم؛ در هر حال صادق است.

خب، اکنون این‌گونه می‌گوییم: «کل ب الف» صادق است. «فإما أن یصدق معه»، یعنی یا با این «کل ب الف» که قضیه‌ای مفروض‌الصدق است، «کل ج ب» صدق می‌کند که نقیض مطلوب ماست، یا «لیس کل ج ب» که خود مطلوب ماست؛ یعنی یکی از این نقیضین حتماً باید صدق کند؛ زیرا غیرممکن است دو نقیض داشته باشید و هیچ‌یک صادق نباشد. شما در کنار این قضیه مفروض‌الصدق، یکی از این دو نقیض را باید صادق بدانید: یا «کل ج ب» را که نقیض مطلوب ماست باید صادق بدانید، یا «لیس کل ج ب» را که خود مطلوب ماست.

«فإن کان الثانی»، یعنی اگر شق دوم صادق باشد و «لیس کل ج ب» که مطلوب ماست صادق درآید، می‌گوییم: «فقد امتنع الخلو»؛ خلو قضیه از دو طرف ممتنع شد. توجه بفرمایید؛ چون ما مطلوبمان را در بخش اول این طریق اثبات کرده بودیم، اکنون اصلاً منظورمان این نیست که صدق یا کذب مطلوب را نتیجه بگیریم، بلکه منظورمان این است که مانعةالخلو بودن قضیه منفصله را مبرهن سازیم؛ لذا نتیجه می‌گیریم: «فقد امتنع الخلو». یعنی منفصله مذکور مانعةالخلو شد؛ زیرا یک ضلع آن که «لیس کل ج ب» باشد صادق درآمد، و قضیه منفصله‌ای هم که یک ضلع آن صادق باشد، مانعةالخلو است.

 

فرض صدق نقیض مطلوب و استنتاج ضلع دوم منفصله

 

«و إن کان الأول»، یعنی اگر شق اول صادق باشد، یعنی «کل ج ب» که نقیض مطلوب ماست صادق باشد، ما مستقیماً نمی‌توانیم مانعةالخلو بودن را نتیجه بگیریم؛ زیرا نقیض مطلوب ما جزء قضیه منفصله نیست؛ جزء دوم قضیه منفصله «کل ج الف» است، نه «کل ج ب». اکنون ما «کل ج ب» را صادق فرض کرده‌ایم و این به‌تنهایی یکی از اضلاع منفصله نیست تا با صدقش نتیجه بگیریم منفصله مانعةالخلو است؛ پس باید راهی را طی کنیم.

ایشان می‌فرماید: «أنتجه»؛ یعنی همین قضیه اول که «کل ج ب» باشد با آن مقدمه صادقه یعنی «کل ب الف» که مقدمه سوم ما بود، ترکیب می‌شود. «کل ج ب» که نقیض مطلوب ماست و خصم اکنون به صدق آن اعتراف کرد، وقتی با «کل ب الف» که هم نزد ما و هم نزد خصم مفروض‌الصدق است ترکیب شود، قیاس شکل اول را تشکیل می‌دهد و نتیجه می‌دهد «کل ج الف» را. این «کل ج الف»، نتیجه دو مقدمه صادق است، پس خود «کل ج الف» هم قطعاً صادق است. این توضیحات را باید ضمیمه کرد، وگرنه عبارت ماتن مطلب را به‌تنهایی تفهیم نمی‌کند. پس «کل ج الف» را نتیجه می‌گیریم، و چون این قضیه، نتیجه دو مقدمه صادق است، خودش هم صادق خواهد بود. «کل ج الف» ضلع دیگر منفصله بود که صادق گردید؛ «فیمتنع الخلو أیضاً»، پس در آن قضیه منفصله نیز منع خلو داریم؛ زیرا یک طرف آن یعنی «کل ج الف» صادق درآمد.

با این دو بیان اثبات کردیم که قضیه منفصله، مانعةالخلو است؛ چه خصم بگوید «لیس کل ج ب» صادق است و چه بگوید نقیضش صادق است. اگر می‌گفت خود مطلوب صادق است، ما مشکلی نداشتیم و در همان گام کارمان تمام بود و منفصله مانعةالخلو می‌شد. اما اگر بگوید نقیض آن صادق است، چون نقیض مطلوب در قضیه منفصله وجود ندارد، باید مسیری را طی کنیم تا جزء دیگر منفصله‌مان را به دست آوریم و سپس ثابت کنیم که این جزء دیگر صادق است؛ وقتی ثابت کردیم جزء دیگر صادق است، منفصله‌مان مانعةالخلو می‌شود.

بنابراین ما یا جزء اول را صادق می‌کنیم یا جزء دوم را صادق می‌کنیم و در هر صورت منفصله مانعةالخلو می‌گردد. پس از آنکه کارمان تمام شد و منفصله مانعةالخلو تثبیت گردید، می‌آییم می‌گوییم: لکن جزء دوم کاذب است؛ پس جزء اول یعنی مطلوب ما صادق خواهد بود.

 

الزام خصم و بهره‌گیری از خطا در برهان خلف

 

تمام این‌ها الزام خصم است. اگر خصم قبول کند که «لیس کل ج ب» صادق است، می‌گوییم یک طرف منفصله صادق شد، منفصله مانعةالخلو است و تو نیز به صدق مطلوب اعتراف کردی. اما اگر بگوید نقیض مطلوب صادق است، ما فوراً به او نمی‌گوییم نقیض مطلوب کاذب است، بلکه ابتدا استدلالمان را تمام می‌کنیم و ثابت می‌کنیم منفصله مانعةالخلو است. وقتی این مرحله تمام شد، می‌گوییم: لکن این مطلبی که تو فرض کردی صادق است، در واقع صادق نبود؛ زیرا نتیجه کاذب داد.

توجه می‌کنید؟ ما از خصم الزام می‌گیریم و سپس علیه خودش به کار می‌بریم و هیچ خطایی هم نکرده‌ایم. خصم ممکن است خطا کرده باشد و سخنی گفته باشد که نباید می‌گفت، و ما از خطای او استفاده کردیم و به مطلوب رسیدیم. در قیاس خلف اساساً همین شیوه به کار می‌رود؛ یعنی از راه غیرمستقیم به مطلوب می‌رسیم. وقتی از راه مستقیم رفتیم و خصم نپذیرفت، از راه دیگر وارد می‌شویم تا سرانجام به مطلوب برسیم و او ناچار به پذیرش شود.

 

گفت‌وگو و رفع شبهه پیرامون بی‌نیازی از قیاس خلف

پرسش: اگر در هر دو حالت بخواهیم مانعةالخلو بودن قضیه را اثبات کنیم، خصم پیشاپیش به صدق مطلوب اعتراف کرده است؛ بنابراین وقتی اعتراف کرد، دیگر چه نیازی به قیاس خلف است؟ بدون این قیاس هم التزام به صدق مطلوب حاصل شده است.

پاسخ: اگر خصم بیاید بگوید من اشتباه کردم که گفتم نقیض مطلوب صادق است، تا از این طریق نتیجه بگیرد که قضیه مانعةالخلو نیست، می‌گوییم: اگر نقیض مطلوب صادق نیست، پس خود مطلوب صادق است و از این راه مانعةالخلو بودن قضیه درست می‌شود.

توجه بفرمایید؛ اگر از ابتدا اعتراف می‌کرد کار تمام بود، اما این اعتراف پس از پیمودن این همه مسیر حاصل شده است. اگر ما ثابت کردیم قضیه دوم منفصله مانعةالخلو کاذب است و او برگردد بگوید من اشتباه کردم که گفتم نقیض مطلوب صادق است، می‌گوییم: اگر نقیض مطلوب را صادق نمی‌دانی، باید خود مطلوب را صادق بدانی؛ این را بر عهده او می‌گذاریم، نه اینکه خودش ابتدائاً اعتراف کرده باشد، بلکه با همین قیاس او را ملزم می‌کنیم.

در هر صورت ما او را ملزم به قبول کردیم و در مسیری که رفتیم هیچ مشکلی وجود ندارد. ممکن است باطناً ملتزم باشد اما اظهار نکند؛ ما از این طریق او را پیش می‌بریم و التزام ظاهری را هم از او می‌گیریم. نمی‌توان گفت چون در نهایت ملزم شد پس این راه زائد بوده است؛ خیر، التزام با همین راه حاصل شد. اعتراف خصم بعد از طی این مراحل به دست آمد، نه اینکه بدون این قیاس اعتراف کرده باشد.

ادامه بحث ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo