84/10/25
بسم الله الرحمن الرحیم
ساختار و اقسام قیاس خلف/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /ساختار و اقسام قیاس خلف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
ساختار و اقسام قیاس خلف
بحث ما در قیاس خلف بود. پس از آنکه وجه تسمیه آن را بیان کردیم، توضیح دادیم که این قیاس مرکب از دو قیاس است: یکی قیاس اقترانی و دیگری قیاس استثنایی. قیاس اقترانیِ آن نیز قیاس اقترانی شرطی است. اگر آن مطلوبی که میخواهیم اثباتش کنیم قضیه حملیه باشد، این قیاس اقترانی شرطی، مرکب از متصله و حملیه است؛ و اگر مطلوب ما قضیه شرطیه باشد، این قیاس اقترانی، مرکب از متصلتین است.
باید برای هر دو مورد مثال بزنیم و با مثال مطلب را بیشتر توضیح دهیم. مثال برای مورد اول که مطلوب ما قضیه حملیه است و ما باید در قیاس خلف از اقترانی شرطیِ مرکب از متصله و حملیه استفاده کنیم، در متن مصنف آمده است؛ و مثال فرض دوم که مطلوب ما شرطیه است و باید از قیاس اقترانی شرطیِ مرکب از متصلتین استفاده نماییم، در عبارت شارح بدان اشاره شده، ولی مثال آن ذکر نگردیده است؛ اصل مطلب اشاره شده اما مثالش نیامده است که مثال آن را نیز بیان خواهیم کرد. به این ترتیب قیاس خلف روشن میشود و معلوم میگردد که حقیقت قیاس خلف چیست. البته توضیح مختصری داده شده بود، ولی شرح مفصل آن را در ضمن مثال بیان میکنیم.
وجوه چهارگانه قیاس خلف
همانطور که بعداً ملاحظه خواهید کرد، ایشان قیاس خلف را به چهار وجه بیان میکند. این وجهی که اکنون مطرح شد، وجه رایج و معروف این قیاس است و اختصاص به این وجه ندارد؛ سه وجه دیگر نیز داریم که ایشان آن سه وجه را نیز بیان کردهاند، در حالی که در غالب کتب منطقی این سه وجه نیامده است. این وجهی که بیان کردیم عبارت از این بود که قیاس، مرکب از اقترانی و استثنایی باشد. بعداً به جایی میرسیم که قیاس ما مرکب از چند قیاس استثنایی است؛ آنها دیگر روشهای بعدی قیاس خلف هستند که اصلاً در آنها اقترانی نداریم، بلکه صرفاً استثنایی است که انشاءالله به روشهای بعدی که رسیدیم بیان خواهم کرد.
مراحل تشکیل قیاس خلف در روش مشهور
در حال حاضر همین روشی را که گفتیم آغاز میکنیم. ما قیاسی تشکیل میدهیم و مطلوبی را نتیجه میگیریم، یا اینکه از ابتدا قضیهای را ادعا میکنیم بدون آنکه فعلاً آن را از قیاس نتیجه بگیریم. سپس به خصم میگوییم: اگر این نتیجهای را که گرفتهایم یا این قضیهای را که ادعا کردهایم میپذیری، مشکلی نداریم و زحمت ما نیز کم است و مطلب حل شده است؛ اما اگر آن را نمیپذیری، از طریق قیاس خلف اثباتش میکنیم. به این صورت میگوییم: اگر مطلوب ما را قبول نداری، باید نقیض آن را بپذیری؛ زیرا در هر حال نقیضان هر دو نمیتوانند کاذب باشند. اگر تو مدعی هستی که این مطلوب ما کاذب است، نقیض آن حتماً باید صادق باشد؛ زیرا اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین محال است و هر دو نمیتوانند کاذب باشند. پس باید این نقیض را بپذیری.
به این صورت قیاس را تشکیل میدهیم: اگر مطلوب ما کاذب باشد، نقیض آن که این قضیه است صادق خواهد بود. البته چون مطلوب ما حملیه است، نقیض آن نیز حملیه میشود. بنابراین قضیهای که اکنون تشکیل دادهایم، یک قضیه شرطیه است با این بیان که: «اگر این مطلوب ما صادق نباشد، نقیضش صادق است». این قضیه را صغری قرار میدهیم. سپس یک مقدمه حق را که همه قبول داریم، یعنی هم خودمان قبول داریم و هم خصم آن را میپذیرد، ضمیمه میکنیم. این مقدمه اگر مطلوب ما حملی باشد قضیه حملیه است، و اگر مطلوب ما شرطی باشد قضیه شرطیه است. این قضیه حق را ضمیمه میکنیم به قضیه شرطیهای که پیشتر گفتیم.
قضیه شرطیه اول این بود که اگر مطلوب ما حق نباشد، نقیض آن حق است؛ این صغری است. به دنبال آن، یک قضیه حملیه یا قضیه شرطیه دیگر میآوریم و این قضیه حملیه یا شرطیه را کبری قرار میدهیم. اگر این قضیه دوم نیز شرطیه باشد، قیاس اقترانی ما مرکب از متصلتین میشود؛ و اگر این قضیه دوم حملیه باشد، قیاس اقترانی ما مرکب از شرطیه و حملیه خواهد بود.
پس از آنکه کبری را آوردیم و مقدمه حق اضافه شد، نتیجه میگیریم. هنگامی که نتیجه میگیریم، میبینیم نتیجهای فاسد و باطل به دست میآید؛ هر دو طرف، یعنی هم ما و هم خصم متوجه میشویم که نتیجه فاسد است. سپس به قیاس استثنایی روی میآوریم. نتیجهای که از اقترانی شرطی گرفتهایم، خود یک قضیه شرطیه است. میگوییم: لیکن تالی این قضیه شرطیه باطل است؛ و اگر تالی باطل بود، مقدم آن نیز باطل خواهد بود؛ زیرا بطلان تالی مستلزم بطلان مقدم است. مقدمِ نتیجه، عیناً همان مقدمِ صغری است؛ مقدم صغری این بود که «اگر مطلوب ما کاذب باشد...»، مقدم نتیجه نیز همین است که «اگر مطلوب ما کاذب باشد...». هنگامی که تالی این نتیجه را باطل کردیم، مقدم نتیجه نیز که همان کذبِ مطلوب ما باشد باطل میشود؛ و وقتی کذب مطلوب باطل شد، معلوم میگردد که مطلوب ما صادق است و مطلوب اثبات میشود. به این طریق ما صدق مطلوبمان را نتیجه میگیریم.
این خلاصه قیاس خلف است.
تحلیل چرایی کذب نتیجه
گاهی در قیاس خلف نکتهای را اضافه میکنند و میگویند: این نتیجهای که گرفتیم کاذب درآمده است. کذب نتیجه یا به سبب این است که آن مقدمه ضمیمهشده نادرست بوده، یا شکل و صورت قیاس خراب بوده، یا نقیضی که فرض کردهایم باطل بوده است؛ یعنی یکی از این سه امر. اگر نتیجه کاذب است، یا باید نقیض کاذب باشد، یا آن مقدمه حقی که اضافه کردهایم کاذب باشد، یا نظم و تألیف قیاس غیرمنتج باشد تا چنین نتیجه فاسدی به بار آید. لکن مقدمه حق را که از ابتدا مفروضالصدق دانستهایم و نمیتوان آن را باطل دانست، هیئت و ترتیب قیاس نیز منطقی و منتج است و نمیتوان آن را باطل شمرد؛ پس متعین میشود که نقیض مطلوب ما باطل بوده است که به نتیجهای نادرست انجامیده است. بنابراین نقیض مطلوب باطل، و خود مطلوب ما حق خواهد بود. به این صورت دوم نیز مطلوب را اثبات میکنند که با شیوه اول تفاوتی ندارد.
تبیین قیاس خلف در قالب مثال
برای رفع ابهام، مطلب را در ضمن مثال توضیح میدهیم. فرض کنید قیاسی داشتیم و از آن این نتیجه را به دست آوردیم: «لا شیء من الحجر بإنسان». این مطلوب ما بود. حتی لازم نیست حتماً قیاسی تشکیل دهیم، بلکه میتوان ابتدائاً چنین قضیهای را ادعا کرد؛ هرچند تشکیل قیاسی که این نتیجه را بدهد دشوار نیست، مثلاً بگوییم: «کل حجر جماد، و لا شیء من الجماد بإنسان» که در ضرب اول از شکل اول نتیجه میدهد: «لا شیء من الحجر بإنسان».
حال اگر کسی این نتیجه را پذیرفت، مطلوب حاصل است؛ و اگر قبول نکرد، میگوییم نقیض آن را بپذیر. نقیض «لا شیء من الحجر بإنسان» میشود: «بعض الحجر إنسان»؛ زیرا نقیض سالبه، موجبه است، و نقیض کلیه، جزئیه است. از آنجا که قضیه ما سالبه کلیه بود، نقیض آن موجبه جزئیه میشود. بنابراین نقیض «لا شیء من الحجر بإنسان»، عبارت است از «بعض الحجر إنسان».
اکنون یک قضیه شرطیه تشکیل میدهیم: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر إنسان»؛ یعنی اگر قضیه «لا شیء من الحجر بإنسان» که مطلوب بود کاذب باشد، پس نقیض آن صادق است که «بعض الحجر إنسان» باشد. به این قضیه توجه فرمایید: مقدم آن عبارت است از «إن کذب المطلوب» (اگر لا شیء من الحجر بإنسان کاذب باشد)، و تالی آن نقیضِ همان مطلوب است: «فبعض الحجر إنسان». این یک قضیه شرطیه است که ما میخواهیم آن را صغری قرار دهیم.
کبرای قیاس، یک قضیه حملیه صادق و بدیهی است که همگی آن را قبول داریم: «کل إنسان ناطق». فرض کنید این قضیه را هم ما قبول داریم و هم خصم میپذیرد؛ این قضیه حق را به آن قضیه شرطیه ضمیمه میکنیم و کبرای آن قرار میدهیم. قیاسی بدین صورت شکل میگیرد:
صغری: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر إنسان»؛
کبری: «و کل إنسان ناطق».
اکنون یک قیاس اقترانی شرطی پدید آمد که صغرای آن متصله و کبرای آن حملیه است. در چنین قیاسهایی، کبرا را با تالیِ صغری مقایسه میکنیم. تالی صغری یک قضیه حملیه است («بعض الحجر إنسان»)، کبرا نیز یک قضیه حملیه است («کل إنسان ناطق»). این دو قضیه حملیه در کنار یکدیگر قرار میگیرند و یک قیاس اقترانی حملی در شکل اول میسازند: «بعض الحجر إنسان، و کل إنسان ناطق». این قیاس حملی نتیجه میدهد: «بعض الحجر ناطق».
سپس این نتیجه را به عنوان تالی، به مقدمِ قضیه شرطیه ضمیمه میکنیم. مقدم قضیه شرطیه عبارت بود از: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان». نتیجه اقترانی شرطی چنین میشود:
«إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر ناطق».
تالیِ این نتیجه («فبعض الحجر ناطق»)، همان نتیجهای است که از ترکیب تالی صغری با کبرای مسلّم و حق در قیاس اقترانی حملی به دست آمد.
پایان برهان با قیاس استثنایی
اکنون این تالی («بعض الحجر ناطق») را در یک قیاس استثنایی قرار میدهیم و میگوییم: «لکن بعض الحجر ناطق» باطل است؛ سنگ که ناطق نیست، و بطلان این گزاره را هم ما قبول داریم و هم شما که خصم ما هستید قبول دارید. پس تالی این نتیجه را استثنا میکنیم؛ یعنی نقیض تالی را وضع میکنیم و میگوییم لیکن این تالی باطل است.
هنگامی که بطلان تالی اثبات شد، بطلان مقدم نتیجه گرفته میشود؛ زیرا انتفای تالی مستلزم انتفای مقدم است. مقدم چه بود؟ مقدم این بود: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان». پس معلوم میشود که کذبِ این قضیه باطل است؛ یعنی کاذب بودنِ «لا شیء من الحجر بإنسان» باطل است، و چون کذب آن باطل شد، صدقِ «لا شیء من الحجر بإنسان» اثبات میگردد و مطلوب حاصل میشود.
اثبات مطلوب در قیاس خلف از طریق ابطال لازم نقیض
پس بنابراین نتیجه میگیریم که کذب «لا شیء من الحجر بإنسان» غلط است؛ یعنی «لا شیء من الحجر بإنسان» که مطلوب ما یا مدعای ما بود، صادق است و ما همین را میخواستیم.
پس با قیاس خلف توجه کردید که بالاخره رسیدیم به صدق همانی که در ابتدا کذبش را فرض کرده بودیم. اول کذبش را فرض کردیم و قیاس را به همان صورت که گفتیم ادامه دادیم تا رسیدیم به صدق همانی که در ابتدای قیاس کذبش را فرض کرده بودیم.
اما دقت کنید که چگونه به این نتیجه رسیدیم: نقیضش را آوردیم. به این نکته دقت کنید؛ نقیضش را آوردیم و با کمک این نقیض نتیجه گرفتیم، نه از خود نقیض، بلکه با ضمیمه کردنِ نقیض نتیجه گرفتیم. پس وقتی نتیجه گرفتیم، این نتیجه، لازمِ قیاس ماست. در قیاس ما نیز نقیض مطلوب آمده است؛ پس این نتیجهای که گرفتیم، لازمِ نقیض مطلوب ما میشود، لازم نقیض میشود. بعد میآییم این نتیجه را باطل میکنیم، یعنی لازم نقیض را باطل میکنیم. لازم نقیض که باطل شد، خود نقیض باطل میشود؛ خود نقیض که باطل شد، مطلوب حق میشود. توجه فرمودید؟
در جلسه گذشته نیز همین را گفتیم؛ گفتیم در قیاس خلف، از طریق ابطال لازم نقیض، نقیض را ابطال میکنیم و از طریق ابطال نقیض، مطلوب را اثبات مینماییم. اکنون توجه کردید چگونه لازم نقیض به دست آمد و چگونه باطل شد؟ ما نقیض را در قیاس قرار دادیم و نتیجه گرفتیم؛ این نتیجه میشود لازم نقیض، زیرا از این قیاسی که نقیض در آن به کار رفته بود به دست آمده است. هر نتیجهای هم لازم قیاس است؛ پس این نتیجه هم که ما گرفتیم لازم این قیاس است و چون در این قیاس، نقیض به کار رفته بود، پس این نتیجه، لازم نقیض است.
وقتی که لازم نقیض شد، ما این لازم نقیض را باطل میکنیم. هرگاه لازم نقیض باطل شد، خود نقیض باطل میشود؛ زیرا وقتی لازم شیء باطل شد، خود شیء باطل است. بعد از اینکه نقیض باطل شد، آن طرف دیگر حق میشود، زیرا اگر نقیض شیء باطل شد، خود آن شیء حق است.
تبیین دقیقتر نحوه استخراج لازم نقیض
این یک توضیحی بود که بیان کردم. توضیح دقیقترش این است که نگوییم لازم نقیض از این قیاس شرطی به دست میآید، بلکه از این قیاس دومی که تشکیل دادیم به دست میآید؛ زیرا وقتی قیاس اقترانی شرطی را درست کردیم، برگشتیم و از تالی صغرای این قیاس و کبرای حملی که حق بود، یک قیاس اقترانی حملی ساختیم که در این قیاس اقترانی حملی، صغرای ما، تالی صغرای قیاس شرطی بود و آن تالی صغری هم خود نقیض بود. پس اکنون صغرای این قیاس حملی اقترانی که درست کردیم، خود نقیض است. بنابراین اگر نتیجهای بگیریم که بخواهیم تالی آن اقترانی شرطی قرارش دهیم، این نتیجه گرفتهشده از این نقیض است و لذا نامش لازم نقیض میشود.
این لازم نقیض میآید و تالی قرار میگیرد. ما وقتی وارد قیاس استثنائی میشویم، این تالی را باطل میکنیم، یعنی لازم نقیض را باطل میکنیم؛ بعد خود نقیض باطل میشود و سپس مطلوب حق میشود.
این بیان دوم با بیان اول تفاوتی ندارد، فقط مقداری دقیقتر است؛ چراکه در بیان اول گفتیم لازم نقیض از قیاس اقترانی شرطی گرفته شده است، اما در این بیان دوم گفتیم لازم نقیض از قیاس اقترانی حملی که از دل قیاس اقترانی شرطی استخراج کردیم گرفته شده است. آنگاه ما همین نتیجه قیاس اقترانی حملی را میآوریم و تالی نتیجه قیاس اقترانی شرطی قرار میدهیم. وقتی تالی قرار دادیم، تالی را باطل میکنیم، یعنی لازم نقیض را باطل میکنیم. وقتی لازم نقیض باطل شد، خود نقیض باطل میشود و سپس مطلوب اثبات میگردد.
تطبیق قاعده بر مثال
همین بیانی را که به طور فهرستوار ذکر شد، اکنون میخواهم با مثال توضیح دهم. گفتیم که ما قیاس اقترانی شرطی را تنظیم میکنیم، سپس نتیجه میگیریم. نتیجه ما اینگونه بود: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر ناطق». این نتیجه ما بوده است. این نتیجه کاذب است، هم به نظر ما و هم به نظر خصم.
به خصم میگوییم این نتیجه کاذب درآمده است؛ علت کذب آن چیست؟ آیا کبراست که مقدمهای حقه است، یا صغراست که مشتمل بر نقیض است، یا اینکه اشکال از ترتیب قیاس است؟ میگوییم کبری که کاذب نیست، چون فرض کردیم حق و صادق است؛ ترتیب قیاس هم که ترتیبی منطقی و منتِج است؛ پس لا یبقی الا اینکه صغری خراب باشد. در صغری هم آن نقیضی که گرفتیم باطل است و همان نقیض باعث شد که این لازم به وجود آید؛ پس نقیض باطل است. اگر نقیض باطل است، خود مطلوب حق است.
توجه فرمودید به همان صورتی که کلیات را ابتدا عرض کردم، مثال را هم تطبیق دادم. گمان میکنم با این مثالی که بیان شد، آن ساختار کلی روشن شده باشد. سعیم بر این بود که مطالب یکدست بیان شود تا دقیقاً آن مطلب کلی بر مثال تطبیق یابد.
پرسش و پاسخ درباره مقدمات مسلم در قیاس خلف
پرسش: بله، خصم قبول دارد.
پاسخ: خصم قبول دارد. ببینید، اکنون من این مطلب را اضافه خواهم کرد. حالا که شما این اشکال را مطرح کردید، بیان میکنم که در این قیاس خلف، ما از دو مقدمه حقه مقبوله استفاده میکنیم:
یکی همان کبرایی که در قیاس اقترانی شرطی ضمیمه کردیم که «کل إنسان ناطق» است؛ آن کبرای حقی است که هر دو طرف قبولش داریم. دیگری بطلان تالی است که در نتیجه آمده و لازم نقیض است. این بطلانِ لازم نیز مورد قبول طرفین هست. در قیاس خلف این دو مورد باید روشن و مورد توافق باشد.
پرسش: ولی لازمِ نقیض مورد توافق نیست.
پاسخ: اگر مورد توافق نبود، قیاس تشکیل نمیشود.
پرسش: کبری مورد توافق است.
پاسخ: بله، اگر لازم نقیض مورد توافق نباشد، قیاس تشکیل نمیشود؛ چون ما در قیاس خلف از دو امر مسلم استفاده میکنیم. حالا شما میفرمایید دومی مسلم نیست؛ خب در این صورت قیاس تشکیل نمیشود.
پرسش: نتیجه درست نیست...
پاسخ: بله، بیان میکنم طرف قبول دارد. به او میگوییم این نتیجه باطل است و خودش هم قبول دارد. بعد میپرسیم این بطلان از کجا پیش آمد؟ آیا شکل قیاس خراب بوده که این نتیجه باطل را داده است، یا صغری خراب بوده یا کبری؟ شکل که خراب نبوده، کبری را هم که قبول کردیم حق است؛ پس متعین است که صغری غلط باشد. از این طریق وارد میشویم.
در قیاس خلف دو قضیه مسلم داریم: یکی همان کبری و دیگری بطلان نتیجه. اگر بطلان نتیجه را هم خصمِ ما قبول نداشته باشد، یا ما نمیتوانیم قیاس تشکیل دهیم، یا ابتدا باید بطلان نتیجه را اثبات کنیم تا بتوانیم نقیض را باطل و خود مطلوب را حق کنیم. البته شاید آن قیاس استثنائی برای این به کار میرود که نتیجه را باطل کند. در قیاس استثنائی میگوییم: «لکن تالی این نتیجه باطل است». البته باید قبول داشته باشد که تالی باطل است؛ یعنی «لکن تالی باطل است، پس مقدم باطل است». این «لکن تالی باطل است» را باید قبول داشته باشد تا بتوان نتیجه گرفت که مقدم باطل است.
همینطور که بیان میکنم، در قیاس خلف دو مقدمه مسلم داریم: یک مقدمه همانی است که ضمیمه میکنیم و کبرای اقترانی شرطی قرار میدهیم؛ مقدمه دیگر این است که تالی به دست آمده در این نتیجه باطل است. این هم باید روشن باشد؛ باید روشن باشد که نقیضِ تالیِ آمده در نتیجه، حق است، یعنی خود تالی باطل است. این هم باید مورد قبول واقع شود، وگرنه ما قیاس خلف را نمیتوانیم تشکیل دهیم.
پرسش: کبرای قیاس باید قبول باشد، انتاج قبول باشد، قضیه استثنائی قیاس دوم باید قبول خصم باشد، نتیجه قیاس اول هم باید بطلانش متفقعلیه باشد.
پاسخ: خیر، بطلان نتیجه قیاس اول به همین صورت که بیان میکنم امر سومی نیست. وقتی من میگویم تالی نتیجه قیاس اول باطل است و طرف مقابل هم قبول دارد، دیگر نتیجه قیاس اول باطل است. وقتی من تالی قیاس اول را باطل میکنم، نتیجه باطل است و این چیز سومی نیست.
ما باید بگوییم کبرایی که ضمیمه کردیم به قیاس اقترانی، یا قیاس اقترانی حملی را با آن درست کردیم، مورد توافق است؛ بطلان تالی نتیجه هم که به معنای بطلان خود نتیجه است، مورد توافق است. همین دو امر لازم است و سومی نداریم. آن سومی که شما میفرمایید در واقع همان دومی است که مقداری تفصیلش میدهید.
وقتی میگوییم تالی باطل است، یعنی قضیه شرطیه باطل است. لازم نیست یک بار بگویید تالیش باطل است و یک بار بگویید قضیه شرطیه باطل است؛ وقتی گفتید تالی باطل است، یعنی دیگر مقدمش صادق نیست، همانطور که تالی صادق نیست. فقط مسئله رابطه لزوم باقی میماند.
پرسش: لزوم هست؛ شما میخواهید بگویید لزوم باطل است؟
پاسخ: خیر، لزوم اصلاً باطل نیست.
پرسش: خیر، لزوم باطل نیست؛ چون صغرای ما کاذب است...
پاسخ: چرا صغری کاذب است؟ اگر واقعاً یکی از دو نقیض کاذب شود، دیگری صادق است. صدق در قضیه شرطیه ملازم با صدق مقدم و تالیش نیست؛ صغرای ما هم صادق است و اصلاً کاذب نیست.
پرسش: یعنی صغرایتان مقدم است دیگر؛ صغرایتان یک مقدمه است و فرقی نمیکند. صغری، مقدمه اول است و مقدمه اول اگر صادق باشد...
استاد: خیر، مقدمه اول، چون من بیان کردم مقدَم اول کاذب است، منظورم این بود که اصغرش کاذب است؛ اشتباه گفتم. اگر هم گفتم صغری کاذب است، خود قضیه را نمیگوییم کاذب است؛ نتیجه حکم به لزوم میکند و لزوم آن هم مطابق واقع است و کاذب نیست. اصغر آن کاذب است، یعنی مقدَمش کاذب است؛ زیرا وقتی تالی کاذب شد، مقدَم هم کاذب میشود؛ پس اصغر کاذب است. منتها گفتم صغری کاذب است، به این اعتبار که مشتمل بر اصغر است، که البته تسامح در تعبیر بود. بنابراین دو مطلب باید حق باشد: یکی مقدمهای که اضافه میکنیم و با آن اقترانی شرطی را تشکیل میدهیم، و دیگری استثنای تالی؛ یعنی استثنای تالیِ نتیجه. آن هم باید حق باشد، یعنی باید مقبول طرفین باشد تا ما بتوانیم نقیض مقدَم را نتیجه بگیریم؛ درست است؟
پرسش: بله، اما در این استدلال اقترانی شرطی، عیب قیاس معلوم نیست کجاست؛ هم کبرایش درست است، هم صغرایش درست است و هم شکل آن درست است، اما در قیاس استثنائی نتیجهاش باطل درآمد؛ در حالی که استدلال اول هیچ عیبی نداشت.
پاسخ: تالیِ نتیجه را قبول نداریم دیگر.
پرسش: تالی نتیجه را قبول نداریم... که در استثنائی درست است؛ در قیاس استثنائی باطل شد که: «لکن تالی باطل است، پس مقدَم باطل است». این در قیاس استثنائی که باطل شد، یعنی دقیقاً شما میفرمایید آن قضیه شرطیه باطل شده است. اگر این شرطیه باطل است، این عین نتیجه قیاس اقترانی شرطی اول ماست. در قیاس اقترانی شرطی اولمان هم صغری صادق است و هم کبری، هر دو را هم قبول داریم، صورتش هم اشکالی ندارد؛ پس چرا اینجا فاسد شده است؟
پاسخ: صغری صادق است، ولی صدق تالی صغری معلوم نیست.
پرسش: چرا؟ ظاهر قضیه این است که صادق است.
پاسخ: باشد، فرضی گفتیم؛ اکنون داریم به واقع میرسیم. ما ابتدای بحث فرضی گفتیم؛ گفتیم اگر مطلوب کاذب باشد، نقیض مطلوب صادق است. این صرفاً یک فرض بود. حالا داریم به واقع میپردازیم که آیا آنچه صدقش را فرض کردیم، واقعاً هم میتواند صادق باشد یا فقط یک فرض بود؟ اکنون با این بیانات ثابت میکنیم که خیر؛ ما صدق آن را فرض کرده بودیم، ولی واقعاً صادق نبود. یعنی بالاخره به این نتیجه رسیدیم که تالی صغرای ما کاذب بوده است و ما بیجهت آن را صادق فرض کردیم. وقتی تالی صغری کاذب بود، مقدَم صغری هم کاذب است. مقدَم صغری، کذبِ مطلوب است. کذبِ مطلوب که کاذب باشد، یعنی مطلوب حق است. شما اکنون متوجه شدید که در حقیقت نتیجه قیاس اول باطل شد و دریافتیم که مقدَم آن باطل است؛ یعنی فرضِ «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان» درست نیست، بلکه مطلوب صادق است.
پرسش: از کجا متوجه شدیم؟
پاسخ: از قیاس استثنائی که تشکیل دادیم.
پرسش: قیاس مستقیماً میگفت این مقدَم باطل است؟
پاسخ: خیر، گفت تالی باطل است.
منشأ بطلان نتیجه در قیاس اول
پرسش: حرف اکنون در قیاس اول است؛ قیاس اول کجایش باطل بوده است؟ اگر شما میفرمایید متوجه شدیم که کذبِ مطلوب باطل است و خود قضیه صادق است، در شرطی اول ما آخر معلوم نشد عیب کار کجا بود که این نتیجه کاذب شد؟
پاسخ: قیاس اقترانی شرطی نتیجه میدهد؛ سپس قیاس استثنائی میآید و میگوید تالی این نتیجه باطل است، پس مقدَم آن هم باطل است. وقتی مقدَم باطل شد، چون مقدَم همان کذبِ مطلوب است، کذبِ مطلوب باطل میشود؛ پس مطلوب اثبات میگردد. در اینجا کار تمام است و دیگر سراغ قیاس اقترانی شرطی نمیرویم؛ کار همینجا خاتمه مییابد.
دقت کنید چه بیان میکنم: ما یک قیاس اقترانی شرطی تشکیل دادیم و نتیجهای شرطی گرفتیم. سپس درباره این نتیجه بحث کردیم و گفتیم تالی این نتیجه باطل است؛ وقتی تالی باطل بود، مقدَم آن هم باطل است. مقدَم چه بود؟ کذبِ مطلوب بود؛ زیرا مقدَم این نتیجه با مقدَم صغری تفاوتی نداشت. ما مقدَم را باطل کردیم و معلوم شد مطلوب ما کاذب نیست، بلکه صادق است. چون مطلوب به دست آمد، کار تمام است و دیگر کاری با اقترانی شرطی نداریم.
اما گاهی به این صورت وارد میشویم که استثنا نمیکنیم؛ وقتی اقترانی شرطی را آوردیم، میگوییم لکن این نتیجه ما باطل است. این بطلان از کجا آمد؟ این نتیجهای که از اقترانی شرطی گرفتیم باطل است؛ از کجا باطل شد؟
پرسش: بله، نتیجه باطل است.
پاسخ: چون تالی آن میگوید «بعض الحجر ناطق»، و طرفین قبول داریم که «بعض الحجر ناطق» نیست. قبول داریم که نتیجه باطل است؛ چرا باطل است؟
پرسش: باطل است چون تالی آن خراب است. ما به نتیجهای میرسیم که طرفین اعتراف داریم باطل است؛ به نتیجه که میرسیم میفهمیم نتیجه باطل است.
پاسخ: درست است؛ میفهمیم که نتیجه باطل است.
پرسش: از تالی آن میفهمیم؛ «بعض الحجر ناطق» را قبول نداریم، هر دو طرف قبول دارند که «بعض الحجر ناطق» درست نیست. اما طرف مقابل «بعض الحجر انسان» را قبول ندارد. آیا از ماده میفهمیم یا از صورت؟
پاسخ: ما از ماده میفهمیم و به صورت کاری نداریم. ما میدانیم که «بعض الحجر ناطق» غلط است، اما در «بعض الحجر انسان» شک داریم؛ یعنی خصم ما شک دارد. به او میگوییم اگر سخن تو درست است، ملازمه را پیگیری کن؛ وقتی ادامه دهی، برخورد میکنی به «بعض الحجر ناطق». این را که قبول داری کاذب است؟ پس جلوتر برو؛ معلوم میشود «بعض الحجر انسان» هم غلط است. آن را که فهمیدی غلط است، مقدَم آن هم که کذبِ مطلوب است غلط خواهد بود. استدلال اینگونه پیش میرود. اکنون عبارت کتاب را بخوانید، شاید مشکل برطرف شود.
روش کلی کردن تالی و نقیض مطلوب
البته یک نکته دیگر نیز در این مسئله وجود داشت که مصنف و شارح مطرح کردند و من توضیح ندادم؛ زیرا اگر میخواستم آن را در میان قیاس توضیح دهم، از بحث اصلی فاصله میگرفتیم.
توجه کردید که ما نقیض مطلوب را جزئی گرفتیم؛ گفتیم: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر إنسان». تالی این قضیه جزئی بود؛ در نتیجه وقتی قیاس تشکیل دادیم، نتیجه ما هم جزئی شد. سپس کبرای صادق را اضافه کردیم، یعنی «کل إنسان ناطق» را افزودیم و نتیجه گرفتیم: «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان فبعض الحجر ناطق». این «بعض الحجر ناطق» هم قضیهای جزئی است.
مصنف میفرماید ما میتوانیم این «بعض الحجر ناطق» را کلی کنیم. چگونه آن را کلی میکنیم؟ از طریق کلی کردن نقیض، یعنی کلی کردنِ «بعض الحجر إنسان». اگر آن نقیض را که تالی صغرای شرطیه بود کلی کردید، تالی نتیجه شما نیز کلی میشود. تالی صغری را چگونه کلی میکنیم؟ به همان روشی که قبلاً بیان شد؛ به جای «بعض الحجر» یک عنوان یا اسم معین میآورید، مانند «دال»، و میگویید: «کل دالٍ إنسان». وقتی آن قضیه کلی شد، نتیجه هم کلی میشود. این کار را هم میتوانید انجام دهید و تفاوتی نمیکند.
بنابراین ایشان بحث را به دو شیوه مطرح میکند:
نخست، در فرضی که نقیض مطلوب که جزئی بود، به همان صورت جزئی تا پایان باقی بماند و ما کار را با همان قضیه جزئی تمام کنیم.
دوم، وقتی به نتیجه رسیدیم و تالی نتیجه جزئی شد، بیاییم و تالی نتیجه را کلی کنیم. روش کلی کردن تالی نتیجه این است که تالی صغری را به همان روش پیشین کلی کنیم؛ وقتی تالی صغری کلی شد، تالی نتیجه نیز کلی میشود. آنگاه تمام بحث را بر روی همین تالیِ کلیِ جدید میبریم. از نظر صورت هیچ تفاوتی ندارد، فقط تفاوت در این است که یک بار با قضیه جزئی مواجهیم و بار دیگر با قضیه کلی. مصنف این نکته را به این جهت افزود که نظر ایشان برگرداندن قضایای جزئی به کلی بود و در اینجا نیز همان دیدگاه را اعمال میکند.
اما چارچوب اصلی بحث یکسان است: ابتدا مطلوب را ذکر میکنیم؛ اگر حق بود که بحثی نیست، و اگر کاذب بود، نقیض آن حق است. سپس کبرای حق را ضمیمه میکنیم و یک قیاس اقترانی شرطی تشکیل میشود. پس از آن، نتیجهای شرطی میگیریم و میآییم تالی این نتیجه را باطل میکنیم تا مقدَم باطل شود؛ یا میگوییم این نتیجه باطل است، پس در قیاس خللی وجود دارد. این خلل در کبرایی که حقانیت آن مفروض بود نیست، در هیئت و صورت قیاس هم نیست؛ بنابراین خلل در صغری است، یعنی تالی صغری مختل است و با اختلال تالی صغری، مقدَم صغری نیز مختل و باطل میگردد.
قرائت و شرح متن کتاب
به سطر بیست و یکم از صفحه ۱۱۴ رسیده بودیم:
«و یترکب من قیاسین»[1] ؛ درباره قیاس خلف میفرماید که از دو قیاس ترکیب میشود: یکی اقترانی و دیگری استثنائی.
«کقولک: إن کذب لا شیء من جیم ب...»؛ به جای «جیم»، «حجر» قرار دهید و به جای «ب»، «إنسان»، و بگویید: «لا شیء من الحجر بإنسان» مطلوب ما بود و اکنون میخواهیم حقانیت آن را اثبات کنیم. به طرف مقابل میگوییم اگر حقانیت آن را پذیرفتی، سخنی باقی نمیماند؛ اما اگر این مطلوب را نپذیرفتی و ادعای کذب آن را کردی، میگوییم: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فبعض جیم ب...» این مقدَم است...
این تالی، نقیضِ همین مطلوب ماست. مطلوب ما «لا شیء من جیم ب» بود که نقیض آن میشود: «بعض جیم ب». پس توجه کردید که در قضیه شرطیهای که ما قیاس خلف را با آن آغاز میکنیم، مقدَمِ ما کذبِ مطلوب است و تالیِ ما نقیضِ مطلوب است.
سپس میفرماید: «و کل ب أ»؛ این کبرای ماست. در مثال، «أ» را مساوی با «ناطق» قرار دهید و «ب» را همان «انسان». البته در اینجا داریم تطبیق میکنیم، ولی بر مصادیق دیگر نیز میتوان تطبیق کرد. ما بر یک مصداق تطبیق میکنیم؛ یعنی قضیه «کل انسان ناطق» را مقدمهای حق میدانیم که هم ما آن را قبول داریم و هم خصم قبول دارد.
این قضیه حملیه را ضمیمه میکنیم به آن قضیه شرطیه؛ قضیه شرطیه صغری میشود و این قضیه حملیهٔ حقه که هر دو طرف قبول داریم، کبری میگردد: «على انّها مقدّمة حقّة»؛ یعنی این «کل ب أ» را ضمیمه کن بنا بر اینکه مقدمهای حقه و متفقعلیها است که هم تو آن را قبول داری و هم خصم تو قبول دارد.
آنگاه قیاس تشکیل میشود؛ قیاس اقترانی شرطی، مرکب از قضیه متصله و حملیه، که در آن متصله صغری است و حملیه کبری است.
شیوه استنتاج در قیاس اقترانی شرطی
حالا خوب توجه کنید؛ طریقه نتیجه گرفتن در چنین قیاسی این بود که مقدَم صغری را فعلاً نادیده بگیرید و به سراغ تالی صغری بیایید. تالی صغری «بعض جیم ب» است که یک قضیه حملیه است، کبرایتان هم قضیه حملیه است: «کل ب أ». این دو قضیه حملیه را جفت کنید؛ میشود: «بعض جیم ب و کل ب أ»، مانند «بعض الحجر انسان و کل انسان ناطق». این شکل اولِ قیاس اقترانی حملی است و شکل اول نتیجه میدهد: «بعض جیم أ» یا «بعض الحجر ناطق».
این «بعض جیم أ» را که نتیجه این دو قضیه حملیه است حفظ کنید. از سوی دیگر، مقدَم صغری را که «إن کذب لا شیء من جیم ب» بود و قبلاً به آن دست نزدید نیز حفظ کنید. این نتیجه جدید را با آن مقدَم صغری تلفیق نمایید؛ میشود: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فبعض جیم أ». «فبعض جیم أ» نتیجه قیاس اقترانی شرطی است؛ زیرا نحوه نتیجه گرفتن از قیاس اقترانی شرطی همین بود که مقدَم صغری را محفوظ بدارید، به تالی صغری و خودِ کبری توجه کنید و این دو را ضمیمه نمایید و نتیجه بگیرید؛ سپس آن نتیجه را تالی قرار دهید و مقدَم را همان مقدَم صغری بگذارید. آنگاه با این مقدَم صغری و این تالی جدید که از قیاس اقترانی حملی به دست آمده است، یک قضیه شرطیه بسازید و آن را نتیجه بگیرید.
پس نتیجه اینچنین به دست میآید: «ینتج علی ما قلنا فی الاقترانی المرکب من المتصل و الحملی»؛ یعنی بنا بر آنچه پیشتر در باب اقترانی مرکب از متصل و حملی گفتیم، نتیجه داده میشود. این نتیجه عبارت است از: «إن کذب لا شیء من جیم ب»، که مقدَم صغرای ما بود و همین مقدَم، مقدَمِ نتیجه قرار داده میشود، «فبعض جیم أ». این «فبعض جیم أ» تالی است، اما نه تالی صغری، بلکه تالی جدیدی است که از انضمام تالی صغری با کبری نتیجه گرفتهایم و آن نتیجه را آورده و تالی این نتیجه شرطیه قرار دادهایم.
خلاصه مطلب، همانطور که پیشتر نیز بیان شد، این است که در قیاس اقترانی شرطی که مرکب از متصله و حملیه باشد، نتیجهای شرطی به دست میآوریم که مقدَم این نتیجه، همان مقدَم صغری است و تالی این نتیجه، نتیجه حاصل از ضمیمه کردن تالی صغری با کبراست. نتیجه گرفته شد و به پایان رسید: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فبعض جیم أ»؛ یعنی «إن کذب لا شیء من الحجر بإنسان، فبعض الحجر ناطق».
دیدگاه شارح و مصنف در کلی کردن تالی و نقیض مطلوب
اکنون پیش از آنکه به ادامه استدلال و استمرار قیاس خلف بپردازیم، شارح مطلبی را اضافه میکند، همان مطلبی که عرض کردم؛ یعنی اینکه میتوان این قضیه جزئی را کلی کرد. این بحث ربط مستقیمی به قیاس خلف ندارد، بلکه نکتهای است که ایشان در قالب جمله معترضه اضافه میکند و سپس قیاس خلف را ادامه میدهد.
میفرماید: «و إن شئت جعلت هذه»؛ یعنی اگر خواستی، نتیجه را که «بعض جیم أ» است، محیطه یا کلی قرار بده. چگونه تالی نتیجه را کلی قرار دهیم؟ میفرماید تالی صغری را کلی قرار بده تا تالی نتیجه نیز کلی شود: «بأن يجعل نقيض المطلوب الّذي هو تالى الشّرطيّة، و هو بعض ج ب، محيطا»[2] ؛ یعنی آن نقیضی را که تالی صغری بود، محیط و کلی قرار بده تا تالی نتیجه هم محیط و کلی گردد.
چگونه تالی صغری را محیط قرار دهیم؟ میفرماید به همان شیوهای که قبلاً گفتیم: «بأن تجعل لذلک البعض»؛ یعنی برای آن «بعض جیم» اسمی معین قرار بده؛ «و لیکن دالاً مثلاً»، آن اسم معین «دال» باشد. در این صورت، «بعض جیم ب» تبدیل میشود به «کل دالٍ ب». حالا «کل دالٍ ب» را در تالی صغری بیاور؛ «فیصیر کلیاً»، آن نقیض مطلوب که جزئی بود، کلی میشود؛ قبلاً «بعض جیم ب» بود و اکنون میشود «کل دالٍ ب».
«و یکرّ القیاس هکذا»؛ قیاسی که تالی آن عوض شده است، به این صورت درمیآید: «إن کذب لا شیء من جیم ب» که این همان مقدَم صغرای قیاس پیشین است و تفاوتی نکرد، «فکل دالٍ ب»؛ این تالی صغرای قیاس اول بود که تغییر یافت و کلی شد. کبرای حقه نیز «کل ب أ» بود که در بیان اول ضمیمه کردیم و در بیان دوم نیز همان را ضمیمه میکنیم.
ملاحظه کنید؛ اکنون تالی صغرای ما «کل دالٍ ب» است و کبرای ما «کل ب أ». این دو قضیه، دو قضیه حملیه هستند که یک قیاس حملی در شکل اول تشکیل میدهند و نتیجه میدهند: «کل دالٍ أ». حالا تالی نتیجه ما همین «کل دالٍ أ» میشود و مقدَم نتیجه نیز همان مقدَم صغری خواهد بود. اینگونه نتیجه میدهد: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فکل دالٍ أ». این «فکل دالٍ أ» نتیجه به دست آمده از انضمام تالی صغری با کبراست.
بنابراین نتیجهای که از این قیاس اقترانی شرطیِ مرکب از متصله و حملیه گرفتیم، به دو صورت قابل تقریر است:
یکی آنکه بگوییم: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فبعض جیم أ» که تالی آن جزئی است؛
دیگری آنکه بگوییم: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فکل دالٍ أ» که تالی آن کلی است.
تنها تفاوت در همین نکته است، وگرنه مقدَم هر دو یکی است و تالی یکی جزئی و تالی دیگری کلی است؛ از نظر معنا نیز تفاوتی ندارد و تنها صورت ظاهری آن تغییر کرده است. این بخش، نکتهای معترضه بود که مصنف آورده بود و شارح نیز آن را شرح داد.
مرحله استثنای نقیض تالی و اثبات مطلوب
اکنون به دنباله قیاس خلف بازمیگردیم و توضیح آن را ادامه میدهیم. پس از آنکه این نتیجه اقترانی شرطی را گرفتیم، چه تالی آن کلی باشد و چه جزئی، مرحله بعد چیست؟
«ثم یُستثنی نقیض التالی»؛ نقیضِ تالیِ نتیجه استثنا میشود. تالی نتیجه چه بود؟ «بعض جیم أ». نقیضِ این «بعض جیم أ» استثنا میشود. نقیض آن چیست؟ «و هو»؛ ضمیر «هو» به نقیض تالی بازمیگردد، نه به خود تالی؛ یعنی نقیض تالی عبارت است از: «لا شیء من جیم أ». اگر نتیجه کلی میبود، تالی آن «کل دالٍ أ» بود که نقیضش میشود: «لیس کل دالٍ أ».
بنابراین: «ثم یُستثنی نقیض التالی و هو لا شیء من جیم أ» بنا بر فرض اول که تالی جزئی باشد؛ «و لیس کل دالٍ أ علی الثانی» بنا بر فرض دوم که تالی کلی باشد. چرا نقیض تالی را استثنا میکنیم و میگوییم لکن تالی باطل است؟ «لینتج نقیض المقدم»؛ تا نقیض مقدَم را نتیجه بگیریم. مقدَم چه بود؟ مقدَم عبارت بود از فرضِ کذب مطلوب: «إن کذب المطلوب». نقیض آن چه میشود؟ نقیض آن میشود: «لم یکذب المطلوب».
«و هو»؛ یعنی نقیض مقدَم این است که: «لم یکذب لا شیء من جیم ب، بل هو صادق». یعنی مطلوب اولیه ما که «لا شیء من جیم ب» بود، کاذب نیست، بلکه صادق است. ما نیز از ابتدا همین را میخواستیم اثبات کنیم که «لا شیء من جیم ب» صادق است. این قیاس خلف طولانی را دقیقاً به همین جهت تنظیم کردیم تا به صدق «لا شیء من جیم ب» برسیم، و رسیدیم.
دقت فرمودید که این قیاس از دو قیاس ترکیب شد:
قیاس اول، قیاس اقترانی شرطی بود که نتیجهاش شد: «إن کذب لا شیء من جیم ب، فبعض جیم أ» یا «فکل دالٍ أ».
سپس این نتیجه را شرطیهٔ یک قیاس استثنائی قرار دادیم و تالی آن را ابطال کردیم تا مقدَم آن ابطال شود. یعنی نتیجه حاصل از قیاس اقترانی شرطی را مقدَم یک قیاس استثنائی قرار دادیم، استثنا را مقدمه دوم گذاشتیم و بطلان مقدَم را نتیجه گرفتیم.
بنابراین ما در اینجا دو قیاس به کار بستیم: نخست، قیاس اقترانی شرطی؛ و دوم، قیاس استثنائی؛ و قیاس خلف ما از این دو قیاس ترکیب یافت. این بخش از بحث تمام شد.
پرسش و پاسخ
پرسش: گاهی به این صورت اشکال وارد میکنند که چرا کبرای آن قیاس اقترانی شرطی را از بیرون آوردید، یا قضیه دومِ قیاس استثنائی را از خارج اضافه کردید؟ در مثالی که عمل کردیم درست درآمد، اما اگر کبرای قیاس اقترانی را از همان مفروضات اولیه بگیریم چطور؟
پاسخ: عیبی ندارد، مانعی ندارد؛ یعنی...
پرسش: و همچنین...
پاسخ: یعنی ابتدا یک قضیهای داشتیم... بله؛ ابتدا یک قیاسی داشتیم، قیاسمان نتیجه داد و این نتیجه را خصم قبول نکرد. ما ناچار شدیم به سراغ قیاس خلف برویم. در قیاس خلف، از کبرای همان قیاسی که نتیجهاش را خصم نپذیرفته است، به عنوان یک قضیه مسلمه حقه استفاده میکنیم. اشکالی ندارد؛ یا یک قضیه از بیرون میآورید، یا همان کبرای قیاس اولیهتان را میآورید. عیبی ندارد، بالاخره یک قضیه حقه باید آورده شود.
یک وقت هم ممکن است ما اصلاً قیاسی تشکیل نداده باشیم، بلکه یک قضیه را ادعا کرده باشیم و خصم بگوید این قضیه باطل است؛ ما در اینجا هم میتوانیم قیاس خلف را اجرا کنیم. حتماً لزومی ندارد که ما نتیجه یک قیاس را با قیاس خلف اثبات کنیم؛ آن حالت هم ممکن است، ولی یک قضیه مستقیم را هم که از هیچ قیاسی نتیجه نگرفتهایم میتوان با قیاس خلف اثبات کرد. در هر دو حال، ما میتوانیم از یک مقدمه حقه استفاده کنیم. این مقدمه حقه را میتوانید از بیرون بیاورید، و اگر خودتان مقدمهای دارید، دیگر احتیاجی به خارج ندارید؛ اگر در قیاستان این مقدمه حقه را دارید، چه کبرایش باشد و چه صغرایش، آن را میآورید و در قیاس خلف از آن بهره میبرید و لازم نیست از خارج بیاورید، هرچند اگر نداشتید از خارج میآورید و اگر هم داشتید و از خارج آوردید باز اشکالی ندارد.
پرسش: بله، و در استثنای قیاس دوم ما، همراه با همان قیاس اول ما، دیگر نیازی به مقدمات خارجی نیست؟
پاسخ: درست میفرمایید؛ اگر قیاس قبلی داشتیم، در استثنای تالی میگوییم این تالی با صغرای قیاس اول ما سازگار نیست؛ چون نمیسازد، پس این تالی باطل است. این را هم میتوانید بگویید. البته این در صورتی است که شما قیاس قبلی داشته باشید، اما اگر قیاس قبلی نداشتید و یک قضیه را ادعا کردید و خواستید از طریق قیاس خلف اثباتش کنید، این کار را نمیتوانید انجام دهید و باید به همان بیانی که بیان کردم عمل کنید. اگر هم قیاس قبلی داشتید و باز خواستید از کبری و صغرای آن قیاس استفاده نکنید، باز هم اشکالی ندارد؛ میتوانید استفاده نکنید و از خارج قضیه بیاورید؛ مهم این است که قضیه حقه بیاورید. حالا قضیه حقه را از قیاس قبلیتان بیاورید یا از جای دیگر استخراج کنید، تفاوتی نمیکند؛ قیاس خلف تنظیم میشود.
آنچه شما میفرمایید کار را راحتتر میکند؛ اگر قیاس قبلی داریم که صغرایش مقبول و کبرایش مقبول است و نتیجهاش را خصم قبول نمیکند، شما میآیید بر روی نتیجه قیاس خلف تشکیل میدهید؛ سپس یک بار از کبرای آن قیاسی که پذیرفته شده استفاده میکنید و یک بار هم از صغرایش استفاده میکنید. دو مقدمه حقه شما به این صورت درست میشود و دیگر لازم نیست مقدمه حقه را از بیرون بیاورید؛ یکی کبرای همان قیاستان میشود و دیگری صغرای همان قیاس، و اشکالی هم ندارد. ولی میتوانید مقدمه حقه را از خارج هم بیاورید. یک وقت هم اصلاً مقدمه حقی ندارید، یعنی از ابتدا قیاسی تشکیل ندادهاید و قضیهای داشتهاید که میخواهید آن را با قیاس خلف اثبات کنید؛ در این صورت مقدمه حقه را حتماً از بیرون میآورید. پس مقدمه حقه میتواند از بیرون بیاید و اگر داریم میتواند از درون بیاید؛ مهم برای ما این است که مقدمه حقه را داشته باشیم و اینکه از کجا میآوریم اهمیتی ندارد.
بررسی صدق و کذب در قضایای شرطیه قیاس خلف
پرسش: مسئله دیگری که مطرح شد این است که ما میگوییم نتیجه اقترانی شرطی باطل است، در صورتی که نتیجه قیاس اقترانی اصلاً باطل نیست...
پاسخ: تالیش باطل است.
پرسش: بله، فقط تالیش باطل است، نه اینکه اصل نتیجه قیاس باطل باشد.
پاسخ: بیان کردم هیچکدام از دو قضیه شرطیه باطل نیستند؛ نه صغرای شما در قیاس اقترانی شرطی باطل است و نه نتیجهای که میگیرید باطل است؛ زیرا شما حکم به لزوم میکنید و رابطه لزوم هم برقرار است. چون لزوم برقرار است، قضایا درست هستند؛ منتها تالیشان باطل است و تالی باطل ایجاد مشکل میکند. وقتی تالی باطل شد، ما مقدَم را باطل میکنیم. لزومی ندارد خودِ قضیه شرطیه باطل باشد؛ قضیه شرطیه در صورتی باطل است که لزومِ ادعاشدهاش درست نباشد، در حالی که ما لزوم ادعاشده را باطل نمیکنیم و لزوم را قبول داریم، بلکه میگوییم تالی باطل است. این نکته را در بحث لازمِ نقیض توضیح دادم.
پرسش: بله، بطلانِ لازمِ نقیض بود که خصم باید بپذیرد...
پاسخ: بطلان لازمِ نقیض را اگر خصم قبول نکرد، همان مطلبی مطرح میشود که فرمودید؛ اگر فرمایش ایشان را ضمیمه کنیم، چون لازمِ نقیض برخلافِ صغراست... خلاف صغرای قیاس اولی است که ما تشکیل دادیم؛ پیش از ورود به قیاس خلف، قیاسی تشکیل داده بودیم که صغری و کبرایی داشت؛ چون این لازم نقیض خلاف آن صغراست و ما آن صغری را حق فرض کرده بودیم، پس این لازم نقیض باطل میشود و از این طریق بطلانش را اثبات میکنیم. اگر از این طریق راهی برای ابطال نباشد، باید بطلانش را از خارج بدانیم، وگرنه اگر از خارج هم بطلان آن را ندانیم، دیگر قیاس خلف حتی اگر تنظیم هم بشود برای ما اثری ندارد و الزامآور نخواهد بود. خصم باید بطلان تالیِ نتیجه را بپذیرد؛ حال یا پذیرفتنش به این جهت است که آن را با صغری مقایسه میکند و میبیند سازگار نیست، یا با معلومات ذهنی خود میسنجد و میبیند همخوانی ندارد. به هر کدام که قانع شود کار تمام است؛ یعنی به هر نحو که این تالیِ نتیجه را کاذب بداند، ما میتوانیم مطلوب خود را اثبات کنیم؛ اما اگر تالیِ نتیجه را باطل ندانست، به هیچ روی نمیتوانیم او را ملزم نماییم.
تبیین دوم برهان خلف بر مبنای کذب نتیجه
«و فی الخُلف یُبیَّن...»؛ این بیان دیگری است که از خواجه طوسی نیز نقل میکردند. در قیاس خلف اینگونه نیز بیان میکنیم که نتیجه کاذب است. بیان کردم منظور از نتیجه کاذب چیست؛ یعنی نتیجه قیاس اقترانی شرطی کاذب است، و کذب آن نیز به معنای خرابیِ تالی آن است.
«و فی الخُلف یُبیَّن کذب النتیجة ما لزم...»؛ این کذب نتیجه از کجا ناشی شده است؟ آیا از کبرایی که ضمیمه شده ناشی شده است؟ خیر؛ زیرا فرض بر این بود که کبری حق است. آیا از ترتیبی که در شکل بوده، یعنی از هیئت شکل پدید آمده است؟ خیر؛ زیرا هیئت شکل نیز منتِج است. پس این خطا از کجا پیش آمده است؟ از صغری، یعنی از تالی صغری؛ تالی صغری خراب بوده که تالی نتیجه را خراب کرده است. آنگاه میگوییم وقتی تالی نتیجه باطل است، معلوم میشود تالی صغری هم باطل است؛ و هنگامی که تالی صغری باطل شد، مقدَم هم باطل میشود و قضیه به پایان میرسد. به این شیوه نیز میتوانیم وارد شویم که این بیان، بیان دیگری برای همان مطلب پیشین است و تفاوتی ندارد؛ تقریر دومی است.
در قیاس خلف بیان میشود که کذب نتیجه قیاس اقترانی شرطی لازم نیامده است... «ما» نافیه است: «ما لزم من المقدمة الصادقة». در بسیاری از نسخهها چنین آمده است: «أنتجت المحال ما لزمت...»؛ تفاوتی نمیکند و هر دو نسخه مفاد یکسانی دارند؛ چه بگوییم نتیجه محال است و از مقدمه صادقه لازم نیامده، و چه بگوییم کذب نتیجه از مقدمه صادقه ناشی نشده است، معنا یکی است. مقدمه صادقه یعنی همان کبرایی که ما ضمیمه کردیم؛ خطا از آن به وجود نیامده است، پس معلوم میشود آن مقدمه اشکالی ندارد.
«و لا من الترتیب»؛ از ترتیب قیاس هم به وجود نیامده است، یعنی از هیئت و صورت قیاس؛ صورت قیاس هم صورتی منتِج است. ملاحظه فرمودید که در شکل اول نیز واقع است: اقترانی شرطی مرکب از متصله و حملیه، شکل آن شکل اول و ضرب آن نیز ضرب چهارم است که در جلسه گذشته توضیح دادیم و گفتیم بعداً در قیاس خلف از آن استفاده میکنیم. کذب نتیجه از ترتیب قیاس هم لازم نیامده است؛ پس نه از مقدمه صادقه ناشی شده و نه از ترتیب قیاس؛ بنابراین باقی نمیماند مگر اینکه از صغری ناشی شده باشد و صغری منشأ بطلان این نتیجه باشد. صغری هم که کلاً باطل نبوده، بلکه تالیش باطل بوده است و بطلان تالی صغری منشأ بطلان تالی نتیجه شده است.
«فیکون نقیض المطلوب باطلاً»؛ یعنی منشأ اشکال ما، نقیض مطلوب بوده است. این «فیکون» تفریع بر ماقبل است و نباید سرِ خط نوشته شود، بلکه باید در ادامه عبارت باشد: «فتعیّن أن یکون هذا البطلان لنقیض المطلوب». اکنون که چنین شد: «فیکون نقیض المطلوب باطلاً»؛ پس نقیض مطلوب باید باطل باشد. هنگامی که نقیض مطلوب باطل شد: «فالمطلوب حقاً»، یعنی «و یکون المطلوب حقاً»، «و هو المطلوب». مطلوب ما نیز همین بود که ثابت کنیم مطلوبمان حق است. مطلوب ما چه بود؟ «لا شیء من الحجر بإنسان». این قضیه از این راه حق شد که نقیض آن باطل گردید: ابتدا لازمِ نقیض باطل شد و گفتیم تالی نقیض باطل است؛ سپس خود نقیض باطل شد، یعنی تالی صغری ابطال گردید؛ و پس از آن نتیجه گرفتیم که مطلوب ما، یعنی مقدَم صغری، حق است. توجه فرمودید که حقانیت مطلوب را از راه ابطال لازم نقیض ثابت کردیم: لازم نقیض باطل شد، به دنبال آن نقیض باطل شد، و در پی آن مطلوب حق گردید.
جریان قیاس خلف در مطلوبهای شرطی
تا اینجا بحث ما درباره قیاس خلفی بود که میخواست یک مطلوب حملی را اثبات کند؛ ما آن قیاس را از یک قیاس اقترانی و یک قیاس استثنائی ترکیب کردیم که اقترانیِ آن، مرکب از قضیه متصله و حملیه بود. حال اگر بخواهیم مطلوبی را که قضیهای شرطی است اثبات کنیم، برای آن هم میتوانیم از قیاس خلف بهره بگیریم؛ منتها در این قیاس خلف، باید قیاس اقترانی شرطی ما مرکب از دو قضیه شرطیه یا متصلتین باشد.
بیان استدلال عیناً همین بیان است و هیچ تفاوتی ندارد، جز اینکه ما به جای آن قضیه حملیهای که کبری قرار دادیم، در اینجا قضیه شرطیه را کبری قرار میدهیم. آنگاه نتیجهای هم که میگیریم مرکب از متصلتین است؛ یعنی تالیِ ما شرطیه است و مقدَم ما هم شرطیه، و بحث را به همین ترتیب تا پایان ادامه میدهیم. هیچ فرقی ندارد جز اینکه مقدمه را شرطی برمیگزینیم و سایر مراحل خودبهخود تنظیم میشود.
«و علی هذا یُقاس»؛ یعنی بر همین قیاس خلفی که توضیح دادیم و مربوط به جایی بود که مطلوب ما حملیه باشد، قیاس میشود به کار بردن قیاس خلف در مواردی که مطلوب ما شرطی باشد؛ و اقترانی که در این برهان خلف به کار میرود مرکب از متصلتین خواهد بود.
مثال آن انشاءالله در جلسه آینده بیان خواهد شد.