« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/10/12

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی شرایط انتاج شکل دوم (کلیت کبرا) و تبیین مواد عقم/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /بررسی شرایط انتاج شکل دوم (کلیت کبرا) و تبیین مواد عقم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی شرایط انتاج شکل دوم (کلیت کبرا) و تبیین مواد عقم

 

سلب در اینجا ممتنع است و در آنجا ایجاب ممتنع است. نگفت «این نتیجه می‌دهد»؛ چون مسلّم است قیاسی که بخواهد انتاجش مختلف باشد، اصلاً نتیجه نمی‌دهد؛ نه اینکه اینجا موجبه نتیجه بدهد و آنجا سالبه، بلکه اصلاً نتیجه نمی‌دهد. ایشان هم نگفت نتیجه می‌دهد سالبه را یا نتیجه می‌دهد موجبه را؛ گفت سلب در متوافقین ممتنع است و ایجاب در متعاندین ممتنع است. این دقت را هم کرده است. حالا که ایشان متوجه این دقت هم شدند، البته ما هم وقتی می‌گوییم نتیجه می‌دهد موجبه را و نتیجه می‌دهد سالبه را، ما هم درست گفتیم منتها این دقتی که ایشان کرده بیشتر است.

 

شرط دوم شکل دوم: کلیت کبرا

 

خب، «وکلیة الکبری»[1] ؛ یعنی شرط دوم، کلیت کبراست. «لأنها لو کانت جزئیة»؛ عبارات را توجه کنید: «لو کانت جزئیة» یعنی اگر کبرا در شکل ثانی جزئی باشد، «جاز توافق الطرفین» (و به تبع، جایز است نتیجه موجبه گرفتن؛ دو خط پایین‌تر) «وتباینهما» (یعنی تباین طرفین، و به تبع، نتیجه سالبه گرفتن).

 

تعبیر ایشان این است: اگر کبرای ما جزئی باشد، توافق طرفین هم جایز است، تباین طرفین هم جایز است. اگر توافق طرفین داشته باشیم، نتیجه‌مان موجبه است؛ اگر تعاند طرفین و تباین طرفین را داشته باشیم، نتیجه‌مان سالبه است. پس وقتی می‌گوییم «جاز توافق الطرفین وجاز تباین الطرفین»، برمی‌گردد به اینکه بگوییم جایز است که نتیجه موجبه باشد و جایز است که نتیجه سالبه باشد. یعنی اگر کبرایمان کلی نبود، دو جور نتیجه می‌گیریم: گاهی موجبه و گاهی سالبه؛ و اختلاف در انتاجی که ما از آن فرار می‌کنیم و آن را دلیل عقم می‌گیریم، پیش می‌آید.

 

«جاز توافق الطرفین»؛ منظور از طرفین، اصغر و اکبر است. وقتی طرفین توافق داشتند، یعنی اکبر بر اصغر حمل می‌شود و اصغر بر اکبر حمل می‌شود، یعنی قضیه موجبه تشکیل می‌دهند؛ یعنی نتیجه ما، که در نتیجه اصغر و اکبر با هم ارتباط پیدا می‌کنند، ارتباط ایجابی دارند و این نتیجه موجبه است. «تباینهما» که بعداً می‌گوییم، یعنی تباین اصغر و اکبر؛ تباین طرفین یعنی تباین اصغر و اکبر. تباین اصغر و اکبر یعنی با هم حمل نمی‌شوند، یعنی اکبر از اصغر سلب می‌شود؛ یعنی اینکه نتیجه‌ای که ما می‌گیریم و در نتیجه می‌خواهیم ارتباط بین اکبر و اصغر برقرار کنیم، این ارتباط ارتباط تباینی و ارتباط سلبی است، یعنی نتیجه‌مان سالبه است.

 

حالا کجاها نتیجه را موجبه می‌گیریم؟ کجا در شکل ثانی نتیجه موجبه می‌گیریم؟ بیان کردم این بحث را من در متن توضیح می‌دهم و تطبیق می‌کنم، از خارج نگفتم. و کجا سالبه نتیجه می‌گیریم؟ جاهایش را تعیین می‌کنند که کجا نتیجه‌مان موجبه است، یک قاعده کلی می‌گویند. کجاها نتیجه‌ای که ما در شکل ثانی که کبرایش جزئی است می‌گیریم موجبه است و کجا سالبه؟ الآن توضیح داده می‌شود.

 

پرسش: جایی که توافق داشته باشند سالبه...

پاسخ: آنجایی که توافق داشته باشند کلی بود، می‌خواهیم یک خرده جزئی‌ترش کنیم. آنجایی که توافق داشته باشند نتیجه موجبه می‌گیریم، آنجایی که تباین داشته باشند نتیجه سالبه می‌گیریم؛ این را توضیح دادیم، اما این توضیح باز یک خرده کلی بود، می‌خواهیم یک خرده جزئی‌ترش کنیم تا واضح‌تر بشود. می‌خواهیم توضیح بدهیم، بله، جزئی‌ترش کنیم که روشن بشود.

 

مورد اول: سلب احد النوعین و حمل آن بر بعض جنس

 

«کما إذا سُلب أحد النوعین عن الآخر وحُمل علی بعض جنسهما»؛ ضمیر «حُمل» برمی‌گردد به احد النوعین. در یک قضیه که صغرای ماست، احد النوعین را از نوع دیگر سلب کنیم؛ احد النوعین را فرض کنید که «فرس» است، نوع دیگر را فرض کنید «انسان» است. احد النوعین را از نوع دیگر سلب می‌کنیم، می‌گوییم: «لا شیء من الانسان بفرس». احد النوعین که فرس است، از نوع دیگر که انسان است سلب شده است؛ این صغرای ماست.

 

این در صغرا؛ و در کبرا: «وحُمل علی بعض جنسهما». «جنسهما» یعنی جنس این دو نوع، که نوع در مثال ما انسان و فرس بود، جنس این دو نوع می‌شود «حیوان». حالا: «وحُمل» یعنی احد النوعینی که فرس بود، حمل بشود بر بعضِ جنس، یعنی حمل بشود بر حیوان؛ اما نه بر کل حیوان، بلکه بر بعضی حیوان. چون در کبرایمان می‌خواهیم کبرا را جزئیه قرار بدهیم، لذا لفظ «بعض» را می‌آوریم، می‌گوییم: حمل این احد النوعین که فرس است، «حُمل علی بعض جنسهما» یعنی «علی بعض الحیوان». آن وقت کبرا می‌شود: «بعض الحیوان فرسٌ».

 

در صغرا ما احد النوعین را که فرس باشد از نوع دیگر که انسان باشد سلب کردیم، شد: «لا شیء من الانسان بفرس». در کبرا همان نوعی را که سلب کردیم، یعنی فرس را، بر بعضِ جنس یعنی بعضِ حیوان حمل کردیم، شد: «بعض الحیوان فرسٌ». نتیجه چه می‌شود؟ دقت کنید، عبارت را دوباره بگویم:

- صغرا: «لا شیء من الانسان بفرس»

- کبرا: «بعض الحیوان فرس»

شکل، شکل دوم است؛ «فرس» حد وسط در هر دو است. نتیجه باید موجبه باشد: «بعض الانسان حیوان» (یا بعض الحیوان انسان). پس اینجا نتیجه موجبه می‌گیریم؛ چرا؟ چون اصغر و اکبر متوافق‌اند؛ اصغر انسان است، اکبر حیوان است، دو تا متوافق‌اند، چون متوافق‌اند نتیجه‌مان موجبه می‌شود. پس در جایی که توافق طرفین را داشته باشیم، یکی از جاهایی که توافق طرفین را داشته باشیم تعیین کردیم: آنجایی است که در صغرا «سلب احد النوعین عن الآخر» و در کبرا «حمل همان احد النوعین بر بعض جنسهما» باشد، که توضیح داده شد. این یک مورد از مواردی که ما توافق طرفین را داریم و به تبع، نتیجه‌ای که می‌گیریم نتیجه موجبه است.

 

پاسخ به اشکال صوری بودن نتیجه قیاس

 

پرسش: نتیجه موجبه نیست، نتیجه سالبه است ولی کاذب است...

پاسخ: حالا همین حرف ایشان است دیگر، این دیگر تکرار نشود! نتیجه سالبه است کاذب است، یا نتیجه موجبه است؟ اگر بخواهد نتیجه صادق باشد، اگر بخواهید نتیجه صادق باشد، نتیجه موجبه است؛ صدقش موجبه است. ولی سالبه نمی‌توانیم بگوییم صادق است. عبارت همین صفحه را، سطر ۱۳ را که در آخر جلسه گذشته خواندم توجه بکنید: «وهو صدق القیاس مع إیجاب النتیجة تارةً ومع سلبها أخری». «هو» یعنی اختلاف، صدق القیاس مع ایجاب النتیجه تارة و مع سلبها اخری؛ که می‌خواهد قیاس را صادق کند. لذا اگر قیاس بخواهد صادق بشود، یک جا باید نتیجه موجبه بدهد، یک جا نتیجه سالبه بدهد. اگر بخواهد همه جا نتیجه سالبه بدهد، قیاس همه جا صادق نیست؛ یک جا صادق است و یک جا کاذب است.

 

ایشان می‌خواهد قیاس را صادق کند، و وقتی قیاس بخواهد صادق بشود، نتیجه هم باید صادق بشود؛ اگر نتیجه بخواهد صادق بشود، گاهی باید موجبه باشد و گاهی باید سالبه باشد. این فرمایش شما دیگر با عبارت ایشان جور درنمی‌آید؛ چون ایشان از اول دارد این‌جوری وارد بحث می‌شود که ما می‌خواهیم قیاس صادق درست کنیم. اگر بخواهیم قیاس صادق درست کنیم، نتیجه‌مان هم باید صادق باشد؛ آن وقت نتیجه صادق در چنین قیاسی که شرط اول را ندارد یا شرط دوم را ندارد، نتیجه صادق گاهی موجبه است و گاهی سالبه است؛ نتیجه صادق، نه نتیجه کاذب! اصلاً نتیجه کاذب از بحث ایشان بیرون است. یعنی آنی که الآن شما می‌فرمایید و ایشان هم جلسه گذشته گفتند و این جلسه هم همراهی کردند، این اصلاً از بحث ایشان بیرون است. حرف، حرف درستی است، عیبی ندارد؛ ما هم از آن طریقی که شما گفتید می‌توانیم وارد بحث بشویم.

 

پرسش: نتیجه مگر تابع صورت نیست؟

پاسخ: همین دیگر، این هم بحث‌هایش شد دیگر. قرار شد نتیجه تابع صورت باشد، نتیجه تابع ماده نباشد؛ ولی ما اگر بخواهیم نتیجه صادق بگیریم، در اینجا تابع ماده باید بشویم، تابع صورت نباید بشویم. و شارح هم این‌طور وارد بحث شده است؛ نه شارح، بقیه هم همین‌طور وارد بحث شدند، همه همین‌طور وارد بحث شدند که ایشان گفته است. اینی که الآن شما دو بزرگوار می‌فرمایید را کسی مطرح نکرده است. حرف، حرف درستی است، منتها از طریقی که این‌ها وارد شدند بهتر وارد شدند؛ شاید هم رعایت همان منطق صوری بودن و امثال ذلک را هم کردند که این مقدارش توضیح داده شد.

 

ارتباط متن با لمعات المشرقیه و کتب ملاصدرا

 

شما به «لمعات المشرقیه» ملاصدرا مراجعه بکنید؛ لمعات المشرقیه صدرا کتاب منطقی‌اش است، عین عبارات شرح حکمت الاشراق آنجا هست! یک دانه واو کم و زیاد نیست، همین عبارات است؛ چه در شکل دوم چه در شکل سوم. در شکل سوم تو عبارت شارح یک اشتباهی هست، همان اشتباه توی لمعات المشرقیه منعکس شده است! یعنی یک تکه حذف شده که باید اضافه بشود، و من وقتی که متن را مطالعه می‌کردم در شکل سوم، هی می‌گفتم اینجا یک چیزی افتاده است؛ حالا آن نسخه، نسخه قدیم را نگاه می‌کردم این هم افتاده بود، تا رجوع کردم به لمعات المشرقیه، مصحح آن پایین اشاره کرده اینجا باید یک چیزی اضافه بشود؛ دیدم خب پس من درست فهمیده بودم، یک چیزی باید اضافه بشود. حالا وقتی رسیدیم ان‌شاءالله اضافه‌اش می‌کنیم. منظور اینکه همان‌جایی هم که شارح حکمت الاشراق اشتباه کرده، همان‌جا هم صدرا اشتباه کرده و عین عبارت ایشان را آورده است؛ عین عبارت، هیچ بیان می‌کنم کم نیست، یک دانه واو ربط کم و زیاد ندارد.

 

[پرسش حضار]: تعلیقه دارد آقا بر این کتاب؟

[پاسخ]: بله، تعلیقه دارد بر این کتاب. بله، تعلیقه دارد بر این کتاب؛ این کتاب را کاملاً خوانده، تعلیقه زده و عباراتش را پسندیده است. خب وقتی تعلیقه دارد و عبارات را پسندیده، خودش در کتاب خودش از عبارات ایشان استفاده می‌کند. در شرح اصول کافی، در مفاتیح الغیب، ایشان خودش، صدرا، توضیح می‌دهد، می‌گوید من عین عبارات دیگران را می‌آورم، ابایی ندارم از اینکه عین عبارات دیگران را نقل کنم؛ چون که دیگران زحمت کشیدند این عبارت را آوردند. چون عبارت آوردن زحمت دارد، دیگران زحمت کشیدند عبارت را آوردند، من چرا وقتم را تلف کنم عبارت را عوض کنم یک چیز دیگر فکر کنم؟ همان که او آورده من می‌آورم. منتها سابقاً رسم نبوده که آدرس بدهند که ما این را از کجا آوردیم، آدرس نمی‌دادند؛ نه اینکه واقعاً بخواهند کتمان کنند، اگر رسم بود آدرس بدهند آدرس می‌داد، هیچ‌وقت کتمانی نکرده است. صدرا عبارات دیگران را آورده، مطلب خودش را با عبارات دیگران بیان کرده و کتمانی هم نداشته است؛ منتها آن زمان رسم نبوده که آدرس بدهند. هیچ ایرادی بر صدرا وارد نمی‌شود که چرا تو این مطالب را از جای دیگر آوردی؛ و اتفاقاً کار خوبی هم دارد می‌کند. الآن شما بخواهید همین عبارتی را که شارح آورده بخواهید ذکر بکنید، همین‌جور خلاصه و تقریباً رسا، نمی‌توانید؛ یعنی زحمت دارد. حالا «نمی‌توانید» بیان می‌کنم، باید مدت‌ها فکر کنید تا بتوانید همچین عبارتی بیاورید؛ خب این نشسته فکر کرده، عبارتی آورده، خب زحمت را کم کرده است.

 

بررسی شرایط انتاج شکل دوم (کلیت کبرا) و تبیین مواد عقم

 

مثال می‌آوریم.

مورد دوم از موارد توافق طرفین (نتیجه موجبه)

 

«أو حُمل الفصل علی نوعه وسُلب عن بعض جنسه»؛ این مورد دومی است که در این مورد، توافق طرفین را داریم و به تبع، نتیجه‌مان موجبه است: «حمل الفصل علی نوعه» یعنی در صغرا؛ «وسلب» ضمیرش برمی‌گردد به فصل، یعنی همان فصل؛ «عن بعض جنسه»، ضمیر «نوعه» و «جنسه» هم هر دو برمی‌گردد به همان فصل یا نوع.

 

خب، «حمل الفصل علی نوعه» یعنی مثلاً گفتیم: «کل انسان ناطقٌ»؛ فصل را که «ناطق» است، بر نوع خودش که «انسان» است حمل کردیم: «کل انسان ناطقٌ»، این صغرای ماست (این مثال‌هایی را که بیان می‌کنم بنویسید، چون بعد یادتان می‌رود؛ همین مثال‌ها مطلب را حل می‌کند، وقتی به مثال مراجعه کنید عبارت برایتان حل می‌شود). «حمل الفصل علی نوعه» یعنی گفتیم «کل انسان ناطق» که ناطق را که فصل است بر نوع خودش که انسان است حمل کردیم؛ این در صغرا.

 

و در کبرا: «وسُلب عن بعض جنسه»؛ همین فصل از بعضِ جنسِ آن فصل (یا بفرمایید از بعضِ جنسِ آن نوع؛ البته به جنسِ نوع برگردانید بهتر است، ضمیر «جنسه» را به نوع برگردانید). سلب بشود این فصل از بعض جنس آن نوع. نوعْ انسان بود، جنسش حیوان است. همان فصلی که در صغرا بر نوع ثابت شد و حمل شد، همان فصل از جنس سلب بشود؛ منتها نه از تمام جنس، بلکه از بعضی از جنس، چون می‌خواهیم که کبرا را جزئیه قرار بدهیم، لذا «بعض» می‌آوریم. همان فصل را از بعض جنس انسان سلب کنید، بگویید: «لیس بعض الحیوان بناطق» (درست هم هست: بعضی از حیوانات ناطق نیستند).

 

پس قیاسمان به این شکل درمی‌آید:

- صغرا: «کل انسان ناطقٌ»

- کبرا: «لیس بعض الحیوان بناطق»

ناطق که حد وسط است، محمول در هر دو قرار گرفته، پس شکل می‌شود شکل ثانی. نتیجه در اینجا چیست؟ موجبه است: «بعض الانسان حیوانٌ» (یا بعض الحیوان انسان). حد وسط می‌افتد، اصغر که انسان است با اکبر که حیوان است توافق دارند؛ چون توافق دارند نتیجه می‌شود موجبه: «بعض الانسان حیوانٌ».

 

پس در این دو مورد، توافق طرفین را داشتیم و نتیجه‌ای که گرفتیم نتیجه موجبه بود؛ چون توافق طرفین داشتیم، طرفین یعنی اصغر و اکبر توافق داشتند یعنی می‌توانستند بر هم حمل بشوند، چون می‌توانستند حمل بشوند، قضیه‌ای که تشکیل می‌دادند که همان نتیجه بود موجبه بود، سالبه دیگر نبود.

 

خب، تا اینجا برای ما گفتیم که «جاز توافق الطرفین»؛ اگر کبرای ما جزئیه باشد، جاز توافق الطرفین، یعنی اصغر و اکبر می‌توانند متوافق باشند تا نتیجه‌ای که ما بگیریم موجبه باشد. و توضیح دادیم که کجاها توافق طرفین را داریم، وقتی قیاس را از چه چیزهایی تشکیل بدهیم می‌توانیم توافق طرفین را داشته باشیم؛ این را توضیح دادیم در دو مورد. در دو مورد بیان کردیم که توافق طرفین را داریم.

 

موارد تباین طرفین (نتیجه سالبه)

 

حالا: «وتباینهما» عطف است بر «توافق الطرفین»؛ یعنی: «وجاز تباینهما»، یعنی جاز تباین الطرفین؛ جایز است تباینِ اصغر و اکبر (موضوع و محمولِ نتیجه تباین داشته باشند). «ایضاً» یعنی همان‌طور که توافق جایز بود، تباین هم ایضاً جایز است. تباین در کجاست؟ اگر طرفین تباین داشتند، نتیجه سالبه است؛ یعنی این طرفین که موضوع و محمول‌اند (یا به تعبیر دیگر اصغر و اکبرند) باید از هم سلب بشوند. پس در نتیجه‌ای که ما ارتباط اصغر و اکبر را بیان می‌کنیم، ارتباطْ ارتباطِ سلبی است، یعنی نتیجه‌مان سالبه است.

 

حالا کجاها تباین طرفین را داریم؟ باز مثال می‌زنند، مورد را تعیین می‌کنند. این مواردی که تعیین می‌شود، با مثالی که می‌نویسید روشن می‌شود:

«کما إذا حُمل النوع المسلوب عن آخر علی بعض فصله»؛ ضمیرها را توجه کنید: ضمیر «فصله» برمی‌گردد به نوع مسلوب. به «حُمل»اش کار نداشته باشید، «حُمل» مربوط به کبراست؛ «النوع المسلوب عن آخر» این در صغراست: در صغرا مسلوب شده از نوع دیگر. این نوعی که در صغرا مسلوب شده از نوع دیگر، در کبرا «حُمل علی بعض فصله» (فصل این نوع مسلوب). در چنین حالتی اصغر و اکبرمان متعاند می‌شوند، متباین می‌شوند.

 

حالا عبارت را توجه کنید، مثال بزنم: نوعی مسلوب است از دیگری؛ مثلاً می‌گوییم: «لا شیء من الانسان بفرس». نوعی را که فرس هست سلب کردیم از نوع دیگری که انسان هست؛ پس مسلوب در اینجا «فرس» است، «المسلوب عن آخر» در مثال ما فرس است، «آخر» در مثال ما انسان است. در صغرا ما سلب کردیم نوعی را از نوع دیگر، گفتیم: «لا شیء من الانسان بفرس».

 

حالا در کبرا: همین نوعی را که سلب کردیم که فرس بود، حمل می‌کنیم بر بعضِ فصلِ همین نوع مسلوب. فصلِ نوع مسلوب «صاهل» است (نوع مسلوب فرس بود، فصلش صاهل است). ما در کبرا همین نوع را که فرس است بر بعضِ صاهل حمل می‌کنیم، می‌گوییم: «بعض الصاهل فرسٌ».

 

حالا شکل را دقت بکنید، شکل به این صورت است:

- صغرا: «لا شیء من الانسان بفرس»

- کبرا: «بعض الصاهل فرس»

نتیجه این است که: «لیس بعض الانسان بصاهل». فرس که حد وسط است و محمول در هر دو قرار گرفته، لذا شکل هم شکل ثانی است؛ این فرس می‌افتد، در نتیجه آن دو تای دیگر که انسان و صاهل‌اند باقی می‌مانند، یعنی اصغر و اکبر که بینشان تباین است (چون انسان با صاهل تباین دارد). این دو تا که بینشان تباین است می‌مانند و نتیجه را سالبه می‌دهند؛ نتیجه ما می‌شود: «لیس بعض الانسان بصاهل». پس در چنین موردی طرفین تباین دارند و نتیجه سالبه گرفته می‌شود. در چه موردی؟ در موردی که آن نوعی که در صغرا از نوع دیگر سلب شد، در کبرا بر بعضِ فصلِ خودش حمل شود. اگر صغرا و کبرای چنینی داشتیم، اصغر و اکبرمان تباین خواهند داشت و نتیجه‌مان سالبه خواهد بود؛ این مورد اول.

 

مورد دوم از موارد تباین طرفین

 

«أو سُلب الفصل المحمول علی نوعه عن بعض نوع آخر»؛ این مورد دوم است که در این مورد دوم باز ما می‌خواهیم تباین بین اصغر و اکبر را بیان کنیم تا نتیجه‌ای که می‌گیریم سالبه باشد.

در صغرا: «الفصل المحمول علی نوعه» را داریم؛ یعنی فصلی که در صغرا حمل شده بر نوعِ خودش.

در کبرا: سلبِ همین فصل را از بعضِ نوعِ آخر داریم. پس صغرایمان موجبه است (فصل در صغرا حمل شده بر نوع خودش)، در کبرا همین فصلی که محمول بود در صغرا، سلب شده از بعضی نوعِ دیگر؛ پس کبرامان سلب دارد و چون از بعضی نوع دیگر سلب شده، پس کبرامان سالبه جزئیه است.

 

حالا دقت بکنید، مثال بزنم: نوع را در اینجا عبارت بگیرید از «فرس»، فصلش می‌شود «صاهل». در صغرا ما فصل را بر نوع خودش حمل می‌کنیم، می‌گوییم: «کل فرس صاهلٌ»؛ فصلی را که صاهل است بر نوع خودش که فرس است حمل می‌کنیم، می‌شود «کل فرس صاهل». در کبرا همین فصل را که صاهل است از بعضِ نوعِ دیگر که انسان است سلب می‌کنیم، می‌گوییم: «لیس بعض الانسان بصاهل». همین فصلی را که صاهل بود و ما در صغرا برای نوع خودش (فرس) اثبات کرده بودیم، در کبرا از بعضِ نوع دیگر که انسان است سلب می‌کنیم (نه از همه نوع دیگر، از بعضی نوع دیگر؛ البته از همه نوع هم می‌شود سلب کرد، منتها چون ما می‌خواهیم کبرا را جزئیه قرار بدهیم می‌گوییم از بعضِ نوع دیگر، یعنی از بعض انسان سلب می‌کنیم)، می‌شود: «لیس بعض الانسان بصاهل».

 

خب، حالا شکل را من دوباره تکرار می‌کنم:

- صغرا: «کل فرس صاهلٌ»

- کبرا: «لیس بعض الانسان بصاهل»

صغرایمان موجبه کلیه است، کبرامان سالبه جزئیه است. شکل هم شکل دوم است، چون حد وسط که صاهل است در هر دو محمول قرار گرفته است. اصغر و اکبرمان عبارتند از «فرس» و «انسان»؛ فرس و انسان تباین دارند، پس اصغر و اکبر متباینین هستند. حالا که متباینین هستند، نتیجه‌ای که ما می‌گیریم سالبه است؛ نتیجه می‌گیریم: «لیس بعض الفرس بانسان».

 

پس روشن شد؛ این مورد، مورد دوم بود برای تباین طرفین. پس برای توافق طرفین دو مثال زدیم، برای تباین طرفین هم دو مثال زدیم.

 

عبارت را این‌جوری معنا می‌کنم: «وسُلب» را حالا فعلاً معنا نمی‌کنم چون سلبش مربوط به کبراست؛ فصلی که در صغرا حمل شده بود بر نوع خودش (یعنی صاهلی که در صغرا بر نوع خودش یعنی فرس حمل شده بود)، این فصل در کبرا «سُلب عن بعض نوع آخر»؛ سلب می‌شود از بعض نوع دیگر، نه از نوع خودش، از بعض نوع دیگر یعنی از بعض انسان؛ در کبرا این‌طور می‌شود. آن وقت شکل به صورت شکل ثانی‌ای که کبرایش سالبه جزئیه است درمی‌آید و چون طرفینش (یعنی اصغر و اکبرش) متباین‌اند، نتیجه می‌شود سالبه. خب، این هم تمام شد.

 

پرسش: می‌توانیم مثال دیگری بزنیم؟ مثلاً «کل انسان ناطق» و «لیس بعض الفرس بناطق»...

پاسخ: عیبی ندارد، عوض کنید؛ من یک مثال دیگر زدم، هیچ ایرادی ندارد، آن را هم می‌زدیم می‌شد. «کل انسان ناطق، لیس بعض الفرس بناطق»، این هم مثل همین مثالی است که اخیراً گفتم؛ این هم حمل شده فصل بر نوع خودش در صغرا، و سلب شده از بعضی نوع دیگر در کبرا. بگویید «کل انسان ناطق، لیس بعض الفرس بناطق»؛ این هم درست است و بهتر هم هست این مثال، چرا؟ چون با آن مثال بعدی تطابق می‌کند و مطلبی را که من می‌خواهم بگویم با این مثالی که الآن ایشان گفتند بهتر جا می‌افتد. اگر این مثالی که ایشان گفتند را شما توجه کنید، من البته مثالی که می‌زنم درست است، منتها اگر بخواهم این مطلبی را که الآن بیان کنم بگویم، باید مثال ایشان جانشین مثال من بشود تا مطلب بهتر بیان بشود.

 

خب، این مطلب تمام شد. من حالا مطلب را مختصراً تکرار می‌کنم تا مطلبی را که لازم است بیان کنم، بیان کنم:

گفتیم کلیت کبرا لازم است، زیرا اگر کبرا کلی نباشد بلکه جزئی باشد، جاز توافق الطرفین و جاز تباین الطرفین؛ و در توافق طرفین نتیجه موجبه است و در تباین طرفین نتیجه سالبه است. پس «جاز توافق الطرفین وجاز تباین الطرفین» به این معناست که جایز است نتیجه دادنِ موجبه، و جایز است نتیجه دادنِ سالبه. بنابراین حرف این‌طور می‌شود: اگر کبرای ما جزئی باشد، گاهی نتیجه‌مان موجبه است و گاهی نتیجه‌مان سالبه است؛ یعنی اختلاف در نتیجه داریم، و اختلاف در نتیجه دلیل عقیم بودن قیاس است. پس بنابراین قیاس شکل دومی که کبرایش جزئی است، عقیم است.

 

بررسی شرایط انتاج شکل دوم (کلیت کبرا) و تبیین مواد عقم

 

...این تمام مطلب؛ بنابراین باید کبرا کلی باشد تا قیاس عقیم نباشد، و مطلب تمام شد.

 

اما دقت بکنید یک مطلبی را که بسیار مهم است که این را من الآن می‌خواهم بیان کنم:

دو مورد ایشان برای توافق طرفین مثال زد، دو مورد برای تعاند طرفین مثال زد. مورد اولِ توافق را با مورد اولِ تباین مقایسه کنید؛ همچنین مورد دومِ توافق را با مورد دومِ تباین مقایسه کنید. این مقایسه لازم است، و اینکه گفتم مثال ایشان را جایگزین مثال من بکنید برای این بود که این مقایسه راحت‌تر بشود (البته با مثال من هم مقایسه می‌شد منتها راحت نبود، مثال را گفتم جانشین کنید تا مقایسه راحت باشد).

 

مقایسه مورد اول توافق با مورد اول تباین:

در مورد اولِ توافقِ طرفین داشتیم (مثال را توجه کنید):

- «لا شیء من الانسان بفرس» و «بعض الحیوان فرسٌ»؛ نتیجه شد: «بعض الانسان حیوان» (موجبه).

در مورد اولِ تباین، همین مثال را داریم، فقط به جای «حیوان»، «صاهل» گذاشتیم؛ همین مثال بود، گفتیم:

- «لا شیء من الانسان بفرس» و «بعض الصاهل فرسٌ»؛ نتیجه شد: «لیس بعض الانسان بصاهل» (سالبه).

 

یعنی مورد اول توافق با مورد اول تباین، فرقشان فقط این بود که «اکبر» را عوض کردیم: در مورد اولِ توافق، اکبرِ ما بود «حیوان»؛ در مورد اولِ تباین، اکبرِ ما شد «صاهل». دیدید اکبر را عوض کردیم؟ در مورد اولِ توافق موجبه نتیجه می‌گرفتیم، با عوض کردنِ اکبر در مورد اولِ تباین، سالبه نتیجه گرفتیم. همان شکل بود، هیچ تفاوتی در صورت نشد، ماده‌اش عوض شد، اکبرش عوض شد، نتیجه را عوض کرد: نتیجه موجبه شد سالبه!

 

مقایسه مورد دوم توافق با مورد دوم تباین:

حالا مورد دومِ توافق را با مورد دومِ تباین بسنجید:

در مورد دومِ توافق داشتیم:

- «کل انسان ناطقٌ» و «لیس بعض الحیوان بناطق»؛ نتیجه شد موجبه: «بعض الانسان حیوان».

در مورد دومِ تباین، حیوان را برداشتیم «فرس» گذاشتیم، شد:

- «کل انسان ناطقٌ» و «لیس بعض الفرس بناطق»؛ با تعویضِ اکبر دیدید که ما که نتیجه موجبه می‌گرفتیم، نتیجه سالبه گرفتیم: «لا شیء من الانسان بفرس».

 

پس از اینجا معلوم می‌شود که ما می‌توانیم در یک قیاسی، بدون تغییرِ چیزی به جز اکبر، نتیجه را عوض کنیم؛ فقط اکبر را عوض کنیم، توافق تبدیل می‌شود به تباین، نتیجه موجبه تبدیل می‌شود به نتیجه سالبه. در هر دو موردی که توضیح دادیم این کار را انجام دادیم؛ دیدید فقط اکبر را عوض کردیم. پس معلوم می‌شود که این شکل همیشه منتجِ موجبه نیست، همیشه منتجِ سالبه نیست؛ باید به اکبر و اصغرش توجه بشود. یعنی اکبرش اگر کذا باشد نتیجه‌اش موجبه است، اگر اکبر را عوض کردیم با یک چیز دیگری که اکبر با اصغر متباین شد، نتیجه می‌شود سالبه.

 

چنین قیاسی منتج نیست! چون ماده می‌خواهد وضع قیاس را به هم بریزد، در حالی که ماده هیچ‌وقت نباید وضع قیاس را به هم بزند. قیاس باید طوری باشد که در تمام مواد فلان نتیجه خاص را بدهد و قیاسِ دیگر در تمام مواد نتیجه خاصِ دیگر بدهد. هر قیاسی باید در هر ماده‌ای نتیجه مخصوصِ خود، مخصوصِ همان قیاس را بدهد؛ یعنی با تغییر ماده نتیجه عوض نشود، در حالی که ما دیدیم با تغییر ماده نتیجه عوض شد!

 

پس توجه کردید، همان حرف‌هایی را که ما در اعتبار شرط اول گفتیم، همان حرف‌ها را در اعتبار شرط دوم هم گفتیم. در اعتبار شرط اول گفتیم اگر شرط اول رعایت نشود، لازم می‌آید که گاهی طرفین متوافق باشند و نتیجه موجبه شود، گاهی طرفین متعاند باشند و نتیجه سالبه شود (منتها با یک بیان خاص این را گفتیم). با یک بیان دیگری در اعتبار شرط دوم می‌گوییم: اگر شرط دوم را رعایت نکنیم، گاهی دو طرف ما (یعنی اصغر و اکبر) متوافق می‌شوند و نتیجه موجبه است، گاهی متعاند می‌شوند و نتیجه سالبه است. در هر دو شرط، مدعای ما این بود که اگر شرط رعایت نشود، «اختلاف در انتاج» که دلیل عقم است پیش می‌آید. و برای اینکه اختلاف در انتاج پیش نیاید و قیاس ما عقیم نشود، لازم است که هم شرط اول رعایت شود و هم شرط دوم رعایت شود؛ «وهو المطلوب»، تمام مطلب تبیین شد.

 

توجه کردید؟ خیلی مطلب داشتیم تو این دو سه خط، لذا زیاد هم نتوانستیم بخوانیم؛ اما خب ان‌شاءالله حل شده باشد. فکر می‌کنم با این توضیحاتی که داده شد دیگر ابهامی باقی نمانده باشد. هر چه لازم بود بیان کردم، یک چیزهایی هم بالاخره ذهن خودتان در این مطالب استنباط می‌کند که گفته نشده ولی ذهن شما به آن می‌رسد. در هر مسئله‌ای همین‌طور است، ذهن بیشتر از گفته فعالیت می‌کند. هر چقدر هم من حرف بزنم، می‌بینید یک چیزهای اضافه‌ای در ذهن شما می‌آید؛ علاوه بر حرف‌های من، در ذهن خودِ من هم یک چیزهای اضافه هست، ذهن همیشه اوسع است از حرف زدن. بنابراین یک چیزهایی هم ممکن است گفته نشده باشد که در ذهن من هست و نگفتم، در ذهن شما هم خواهد آمد؛ مراجعه می‌کنید ان‌شاءالله همه مطلب برایتان حل می‌شود.

 

شروع جلسه جدید: صفحه ۱۰۴، سطر ۱۴

 

بحث در این داشتیم که انتاج شکل ثانی مشروط به دو شرط است: یکی اختلاف مقدمتینش در کیف، و دیگری کلیت کبرایش. برای اعتبار هر کدام از این دو شرط هم دلیل اقامه می‌کنیم.

 

برای شرط اول دلیلی اقامه کردیم که توضیحش را در جلسه گذشته بیان کردم؛ منتها این بحث پیش آمد که: گاهی قیاسمان طوری است که اصغر و اکبرمان متوافق‌اند، گاهی هم قیاسمان طوری است که اصغر و اکبرش متعاندند. در متوافقان نتیجه موجبه گرفتیم، در متعاندان نتیجه سالبه گرفتیم. و در متوافقان باید نتیجه موجبه باشد و در متعاندان باید سالبه باشد. اینکه ممکن است مثلاً متعاندان در دو قضیه موجبه آمده باشند یا متوافقان در دو قضیه سالبه آمده باشند؛ وقتی که اصغر و اکبر متعاندند نتیجه سالبه می‌شود ولو دو قضیه‌ای که اصغر و اکبر را دارند موجبه باشند! وقتی که اصغر و اکبر متوافقند نتیجه موجبه می‌شود ولو اینکه دو قضیه‌ای که این متوافقان را در بر دارد سالبه باشند!

 

بعد اشکال شد که چطور می‌شود که ما از دو تا موجبه نتیجه سالبه بگیریم، یا از دو تا سالبه نتیجه موجبه بگیریم؟ با اینکه موجبتین باید نتیجه موجبه بدهند و سالبتین باید نتیجه سالبه بدهند، نه اینکه سالبتین موجبه و موجبتین سالبه نتیجه بدهند! جواب دادیم که: ماده‌ای که این دو قضیه از آن ماده تشکیل شده‌اند، ایجاب می‌کند که ما قضیه را سالبه بگیریم در یک جا، و موجبه بگیریم در جای دیگر؛ ولو اینکه قانونِ صوری اقتضا می‌کرد که ما از موجبتین موجبه را نتیجه بگیریم و از سالبتین سالبه را. بعد اصرار شد که باید این قانون رعایت بشود؛ جواب دادیم که اگر رعایت بشود، نتیجه کاذب درمی‌آید! یعنی آن موجبتین که باید سالبه را نتیجه بدهند به حسب ماده‌شان، اگر از آن‌ها موجبه نتیجه گرفتید، موجبه کاذب می‌شود؛ و آن سالبتین که باید موجبه را نتیجه بدهند، اگر شما از آن‌ها سالبه نتیجه بگیرید، نتیجه‌شان کاذب می‌شود.

 

بنابراین ما:

- یا باید بگوییم که قیاس، اختلاف در انتاج دارد (گاهی سالبه نتیجه می‌دهد گاهی موجبه) و از این جهت عقیم است؛

- یا باید بگوییم که قیاس، چون در بعضی مواضع نتیجه صادق می‌دهد و در بعضی مواضع نتیجه کاذب می‌دهد، از این جهت عقیم است.

 

این‌ها را در جلسه گذشته توضیح دادم، حالا خواستم این تکه را اضافه کنم که: ما اگر گفتیم «قیاس نتیجه صادق می‌دهد یا نتیجه کاذب می‌دهد»، تسامح کردیم. در واقع معنای حرفمان این است که «قیاس نتیجه می‌دهد» و «قیاس نتیجه نمی‌دهد»؛ نه اینکه قیاس نتیجه صادق می‌دهد و قیاس نتیجه کاذب می‌دهد! آن قیاسی که نتیجه کاذب بدهد، در واقع نتیجه نمی‌دهد. پس اگر تعبیراتی در جلسه گذشته داشتیم که گفتیم قیاس نتیجه‌اش صادق است یا نتیجه‌اش کاذب است، این را ما تصحیحش می‌کنیم به این صورت که: قیاس نتیجه می‌دهد آنجایی که نتیجه‌اش صادق باشد، و نتیجه نمی‌دهد آنجایی که نتیجه‌اش کاذب باشد. پس نباید بگوییم قیاس نتیجه می‌دهد نتیجه کاذب، بلکه از اول باید بگوییم نتیجه نمی‌دهد. حالا اگر هم گفتیم «نتیجه می‌دهد نتیجه کاذب»، مشکلی پیش نمی‌آید، یک مقدار تسامح کردیم ولی بالاخره منظورمان را فهماندیم. این تصحیحی بود و اصلاحی بود مربوط به گذشته.

 

اما بحثی که ما شروع کرده بودیم این بود که: اگر قیاس شکل ثانی مقدمتینش اختلاف در کیف نداشته باشند، هر دو سالبه باشند یا هر دو موجبه باشند؛ اگر موجبه باشند، یعنی دو امری که اصغر و اکبر قرار گرفته‌اند، یک لازم ایجابی مشترک دارند (این‌ها را چون در جلسه گذشته توضیح دادم دیگر تکرار زیاد نمی‌کنم)، و اگر سالبه باشند یعنی یک لازم سلبی مشترک دارند. و چون لازم ایجابی اختصاص به متوافقان ندارد بلکه برای متعاندان هم حاصل می‌شود، و همچنین لازم سلبی واحد اختصاص به متعاندان ندارد و برای متوافقان هم حاصل می‌شود، به این جهت ما نمی‌توانیم بگوییم هر جا لازم ایجابی بود نتیجه موجبه است و هر جا لازم سلبی بود نتیجه سالبه است؛ همچین قاعده کلی نمی‌توانیم بگوییم! بلکه باید به اصغر و اکبر توجه کنیم: اگر اصغر و اکبر متوافقند نتیجه موجبه، و اگر متعاندند نتیجه سالبه گرفته می‌شود. و چون هم ممکن است متوافق باشند و هم ممکن است متعاند باشند، پس هم ممکن است نتیجه‌ای که از این شکل ثانی می‌گیریم موجبه باشد و هم ممکن است سالبه باشد.

 

این بیان این مطلب بود که اگر ما دو تا سالبه داشتیم (یعنی دو قضیه سالبه داشتیم برای شکل ثانی)، نتیجه می‌تواند موجبه باشد و می‌تواند سالبه باشد. ما دیگر نگاه نمی‌کنیم به اینکه دو قضیه‌ای که قیاس را تشکیل دادند سالبه هستند؛ نگاه می‌کنیم ببینیم که اصغر و اکبر متوافقند یا متعاند. اگر متعاند بودند نتیجه را سالبه می‌گیریم، اگر متوافق بودند نتیجه را موجبه می‌گیریم؛ در حالی که دو تا قضیه‌ای که قیاس را تشکیل دادند هر دو سالبه‌اند! در موجبه هم همین‌طور؛ اگر دو تا قضیه‌ای که قیاس را تشکیل داده باشند هر دو موجبه باشند، باز هم ما این‌طور نیست که حتماً نتیجه موجبه بگیریم، بلکه اگر دو تا اصغر و اکبرمان متعاند بودند نتیجه را سالبه می‌گیریم، اگر متوافق بودند نتیجه را موجبه می‌گیریم.

 

بنابراین، قیاسی که به شکل ثانی تنظیم شده باشد، اگر هر دو مقدمه‌اش موجبه باشند یا هر دو مقدمه‌اش سالبه باشند، چون می‌توانند اصغر و اکبر متعاند یا متوافق را در خودشان جا داده باشند، نتیجه‌شان می‌تواند موجبه باشد و می‌تواند سالبه باشد؛ یعنی شکل ثانی دو جور نتیجه می‌دهد و دو جور نتیجه دادن علامت عقیم بودن است. بنابراین اگر شکل ثانی ما مرکب باشد از دو سالبه، عقیم است؛ اگر مرکب باشد از دو موجبه هم عقیم است. «فثبت» که باید مرکب باشد از یک موجبه و یک سالبه؛ یعنی اختلاف مقدمتین در کیف در شکل ثانی شرط است، «وهو المطلوب».

 

این خلاصه استدلالی بود که تفصیلش در جلسه گذشته گفته شده بود، الآن هم به خاطر اینکه تفصیلش گفته شده بود من توضیح زیاد ندادم، به همین مقدار اکتفا کردم.

 

تبیین صوری بودن منطق و رد تفصیل مادی

 

پرسش: نتیجه را اگر بر اساس ماده بگیریم چطور؟

پاسخ: این را اول بحث گفتم که:

- اگر نتیجه را تابع «صورت» بگیرید، مشکل «نتیجه صادق و کاذب» پیدا می‌کنیم.

- اگر شما نتیجه را تابع «ماده» قضیه بگیرید، مشکل اینکه «گاهی نتیجه موجبه است و گاهی سالبه» پیدا می‌کنیم.

 

علی‌ای‌حال اختلاف پیدا می‌شود: یا اختلاف در صدق و کذب نتیجه، یا اختلاف در ایجاب و سلب نتیجه.

اگر شما به صورتِ قیاس توجه کنید و سعی کنید که نتیجه را تابع صورت قرار بدهید، آن وقت نتیجه‌تان گاهی صادق می‌شود و گاهی کاذب می‌شود (حالا با تسامحی که بیان کردم اول بحث: گاهی نتیجه صادق می‌شود گاهی کاذب می‌شود)؛ یعنی اختلاف در انتاج لازم می‌آید که این هم دلیل عقم است.

 

اما اگر شما به ماده توجه کنید؛ دارید می‌بینید اصغر و اکبر متوافق‌اند یا متعاند، به صورت که حالا سالبه است یا موجبه است توجه نکنید، نتیجه را طبق ماده گاهی سالبه بگیرید و گاهی موجبه بگیرید؛ اینجا هم از باب اینکه نتیجه گاهی موجبه است و گاهی سالبه (ولو همیشه صادق است، ولو همیشه صادق است ولی گاهی موجبه است و گاهی سالبه)، از این جهت عقم قیاس لازم می‌آید. پس چه نتیجه را تابع ماده بگیرید در اینجا مشکل داریم، چه نتیجه را تابع صورت بگیرید در اینجا مشکل داریم. علی‌ای‌حال مشکلِ اختلاف را ما داریم: یا اختلاف بین ایجاب و سلب نتیجه، یا اختلاف بین صدق و کذب نتیجه.

 

پرسش: اشکال در صورت است، چون ماده در تمام مثال‌های ما صادق بود...

پاسخ: بله، یعنی صورت مشکل دارد. شما چه نتیجه را تابع صورت بگیرید و چه تابع ماده بگیرید، اختلاف پیدا می‌شود و علت اختلاف هم همین است که شما می‌فرمایید: ماده اشکال ندارد، صورت اشکال دارد. علت اختلاف، چه اختلاف در صدق و کذب باشد و چه اختلاف در ایجاب و سلب باشد، ماده نیست؛ چون ماده هر دو قضیه درست بود، هر دو قضیه چنانچه در جلسه گذشته مثال زدم توجه کردید که از صغرا و کبرای صادق تشکیل می‌شد. ماده درست بود، صورت خراب بود.

 

پرسش: اگر مقید به ماده کنیم چطور؟ بگوییم در متوافقین همیشه صادق است...

پاسخ: خب نه، ما نمی‌توانیم این‌طوری بگوییم! ما نمی‌توانیم بگوییم «قیاس در متوافقین کذا، قیاس در متعاندین کذا»؛ این‌طور تفصیل نمی‌توانیم بدهیم. قانون منطقی کلی است. می‌گوییم قیاس به شکل ثانی باید نتیجه‌اش فلان باشد، نمی‌توانیم تفصیل بدهیم: «قیاس شکل ثانی در جایی که اصغر و اکبرش متعاند است این نتیجه را می‌دهد، در جایی که اصغر و اکبرش متوافق است آن نتیجه را می‌دهد»! این تفصیل توی منطق پذیرفته نیست. منطق باید قانونش کلی باشد، کاری به تفاوت متعاند و متوافق نداریم؛ باید بگوییم این شکل هر جا آمد نتیجه‌اش این است. این را نمی‌توانیم بگوییم اگر هر دو سالبه باشند یا هر دو موجبه باشند؛ نمی‌توانیم بگوییم نتیجه‌شان مطلقاً کذاست، بلکه نتیجه‌شان در یک جا چنین است و در یک جا چنان، و این باعث می‌شود که قانون منطقی کلی نباشد.

 

ما اگر بخواهیم قانون منطقی را کلی کنیم، ناچاریم که صورت را به همین ترتیبی که عرض کردیم تنظیم کنیم؛ یعنی یکی از مقدمات آن موجبه باشد و یکی دیگر سالبه باشد. این دیگر مطلقاً نتیجه می‌دهد و کاری به تعاند و توافق اصغر و اکبر ندارد؛ ماده هر چه می‌خواهد باشد، ماده صادقه باشد بریزیم تو این قالب، نتیجه را می‌گیریم و هیچ مشکل و اختلافی هم پیش نمی‌آید، نه اختلاف در صدق و کذب و نه اختلاف در ایجاب و سلب. چون این رعایتِ شرط قانون را کلی می‌کند، ما این شرط را اعتبار کردیم. و الا اگر می‌خواستیم تفصیل بدهیم، بله، کاری می‌توانستیم بکنیم که هیچ‌وقت به مشکل گرفتار نشویم: تفصیل بدهیم بگوییم هر جا متعاند بود نتیجه را سالبه بگیر، هر جا متوافق بود نتیجه را موجبه بگیر. می‌گفتیم درست بود، ولی این قانون کلی درست نمی‌کرد.

 

علاوه بر این، منطق ما منطق صوری است؛ باید از جهت صورت جلو بیاییم و به ماده کاری نداشته باشیم. یعنی نگاه نکنیم که اصغر و اکبرمان متوافق‌اند یا متعاند؛ این متوافق بودن و متعاند بودن، توجه کردن به ماده است و ما در منطق به ماده توجه نداریم، به صورت توجه داریم. یعنی باید صورت را کاری بکنیم که نتیجه بدهد، به ماده کار نداشته باشیم. باید قالب و صورت چنان باشد که هر ماده‌ای تویش ریختیم نتیجه بدهد؛ نه اینکه اگر این ماده را ریختیم نتیجه داد، یک ماده دیگر را ریختیم نتیجه نداد. این دیگر منطق مادی می‌شود، منطق صوری نمی‌شود. منطق صوری این است که صورت و قالب را درست کن، هر ماده‌ای تو آن قالب و صورت ریختی نتیجه بگیر. این می‌شود منطق صوری. و چون منطق ما منطق صوری است، پس باید ما قالب را درست کنیم و کاری به ماده نداشته باشیم؛ یعنی اصلاً این تفصیلی که اگر ماده متوافق بود یا متعاند بود، اصلاً این تفصیل تو بحث منطقی نمی‌آید.

 

تطبیق با متن کتاب (صفحه ۱۰۴، سطر ۱۴)

 

خب، حالا عبارت را توجه کنید؛ عبارتی که توضیحش قبلاً داده شد، الآن هم می‌خواهیم تطبیقش کنیم:

صفحه ۱۰۴ رسیده بودیم سطر چهاردهم. ابتدا گفتیم اگر شکل ثانی این شرط اول را (که اختلاف مقدمتین در کیف است) نداشته باشد، «و إلاّ لحصل الاختلاف الموجب للعقم، و هو صدق القياس مع إيجاب النّتيجة تارة و مع سلبها أخرى»[2] . بعد اختلاف در انتاج را بیان کردیم: یعنی قیاس صادق است یک بار با نتیجه‌ای که موجبه باشد و یک بار با نتیجه‌ای که سالبه باشد. بعد که این ادعا را کردیم، حالا استدلال می‌کنیم بر این ادعا:

 

«لاشتراك المتوافقين و المتعاندين فى لازم واحد إيجابىّ و سلبىّ مع امتناع السّلب فى المتوافقين و الإيجاب فى المتعاندين»؛ چون متوافقین (یعنی اصغر و اکبری که می‌توانند بر هم حمل شوند، مثل انسان و ناطق در مثالی که گفتیم) و متعاندین (یعنی اصغر و اکبری که نمی‌توانند بر هم حمل شوند، مثل انسان و فرس که در مثال گذشته توضیح دادیم)، این‌ها می‌توانند مشترک باشند «فی لازم واحد إیجابی وسلبی».

 

«لازم واحد إیجابی وسلبی»، ایجابی مربوط به متوافقین و سلبی مربوط به متعاندین نیست تا شما فکر کنید لفّ و نشر مرتّب است؛ بلکه لازم واحد ایجابی مرتبط است هم به متوافقین و هم به متعاندین، سلبی هم همین‌طور: هم مرتبط است به متوافقین و هم به متعاندین. عبارت این‌طور می‌شود:

- لاشتراک المتوافقین فی لازم واحد إیجابی وسلبی،

- لاشتراک المتعاندین فی لازم واحد إیجابی وسلبی.

یعنی چه متعاند باشند اصغر و اکبر و چه متوافق باشند، دو جور لازم می‌توانند داشته باشند: لازم ایجابی و لازم سلبی؛ که اگر لازم ایجابی داشتند قضیه موجبه تشکیل می‌شود، اگر لازم سلبی داشتند قضیه سالبه تشکیل می‌شود.

 

آن وقت اگر متعاندین بودند، نتیجه‌ای که گرفته می‌شود سالبه است؛ اگر متوافقین بودند، نتیجه‌ای که گرفته می‌شود موجبه است. آن وقت ما دیگر کاری نداریم به اینکه قضیه‌ای که قیاس را تشکیل داده سالبه است یا موجبه؛ اگر هر دو هم سالبه باشند می‌توانیم دو جور نتیجه بگیریم: یکی موجبه و یکی سالبه، بستگی دارد به اینکه ماده چه باشد. همچنین اگر هر دو موجبه باشند، باز می‌توانیم دو جور نتیجه بگیریم، کاری باز به صورت نداریم؛ چون در تعاندشان و توافقشان هر دو می‌توانند لازم ایجابی واحد یا لازم سلبی واحد را داشته باشند، نتیجتاً می‌توانند نتیجه موجبه بدهند و می‌توانند نتیجه سالبه بدهند. آن وقت عقم پیدا می‌شود؛ یعنی چه؟ یعنی اختلاف در انتاج حاصل می‌شود که دلیل بر عقیم بودن قیاس است. این‌ها توضیحش گذشت.

 

«مع امتناع سلبه فی المتوافقین وإیجابه فی المتعاندین»؛ با اینکه در آنجایی که متوافق باشند، سلب ممتنع است (نتیجه سالبه گرفتن ممتنع است، حتماً نتیجه باید موجبه باشد)، و ایجاب در متعاندین ممتنع است (حتماً در متعاندین باید نتیجه سالبه باشد). خب، اگر در یک قیاس، در یک شکل، گاهی متعاندینی که نمی‌تواند موجبه را نتیجه بدهد واقع می‌شود، و گاهی متوافقینی که نمی‌تواند سالبه را نتیجه بدهد واقع می‌شود، معلوم می‌شود که آن قیاس گاهی نمی‌تواند سالبه را نتیجه بدهد و حتماً باید موجبه بدهد، و گاهی نمی‌تواند موجبه را نتیجه بدهد و حتماً باید موجبه را نتیجه بدهد؛ گاهی هم نمی‌تواند موجبه را نتیجه بدهد، حتماً باید سالبه را نتیجه بدهد. یعنی اختلاف پیش می‌آید: گاهی موجبه و گاهی سالبه.

 

توجه کردید چه شد؟ این تکه اخیر متن: متوافقین نمی‌توانند سالبه را نتیجه بدهند، حتماً باید موجبه را نتیجه بدهند؛ متعاندین هم نمی‌توانند موجبه را نتیجه بدهند، حتماً باید سالبه را نتیجه بدهند. پس خلاصه حرف این است که: متوافقین موجبه را نتیجه می‌دهند، متعاندین سالبه را نتیجه می‌دهند. و چون در شکل دوم هر دوی این‌ها می‌توانند واقع شوند، پس هر دو را می‌توانند نتیجه بدهند؛ هم نتیجه موجبه را می‌توانند بدهند و هم نتیجه سالبه را؛ پس اختلاف در انتاج پیدا می‌شود.

 

این دلیل اعتبار شرط اول بود که توضیحش واقعاً در جلسه گذشته گفته شد؛ در این جلسه هر چه گفتیم با اعتماد بر جلسه گذشته بود. البته در این جلسه هم یک چیزهایی اضافه کردیم، مطالبی اضافه گفتیم، ولی این اضافات با توجه به آن مطلبی که در جلسه گذشته گفتیم روشن می‌شد و جا می‌افتاد؛ هر دو را با هم باید تلفیق بکنید. البته در ذهنتان ان‌شاءالله تلفیق شده تا مطلب روشن بشود.

 

استدلال بر شرط دوم: کلیت کبرا

 

شرط دوم کلیت کبراست. چرا ما کلیت کبرا را شرط می‌کنیم؟

زیرا اگر کبرایمان جزئیه باشد (این مقدم)، اختلاف در نتیجه پیش می‌آید (این تالی)؛ ولی اختلاف در نتیجه موجب عقیم بودن قیاس است، پس اگر کبرا جزئیه باشد، قیاس شکل ثانی عقیم است. بنابراین کبرا باید کلیه باشد تا قیاس نتیجه بدهد، «وهو المطلوب».

 

این استدلال ماست. تمام استدلال روشن است، فقط این تکه‌اش احتیاج به توضیح دارد که: اگر کبرا جزئیه باشد، چرا اختلاف در نتیجه پیش می‌آید؟ این را باید توضیح بدهیم، بقیه‌اش دیگر معلوم است: اگر اختلاف در نتیجه شد، قیاس عقیم است؛ پس باید کاری بکنیم که اختلاف در نتیجه پیش نیاید، و آن کار این است که کبرا را جزئی قرار ندهیم، کلی قرار بدهیم. این‌ها همه مطالب روشنی است و احتیاج به بیان دیگری ندارد. فقط آنچه که باید بیان کنیم این است که: اگر کبرا جزئی شد، چرا گاهی این شکل نتیجه می‌دهد موجبه را و گاهی نتیجه می‌دهد سالبه را؟

 

من این را در قالب مثال بیان می‌کنم، بعداً این مثال را در قالب اصطلاح بیان می‌کنیم؛ البته با مثال روشن‌تر می‌شود.

 

تبیین با مثال‌های تطبیقی

 

مثال اول:

- صغرا: «لا شیء من الانسان بفرس» (سالبه کلیه).

- کبرا: «بعض الحیوان فرسٌ» (موجبه جزئیه).

هر دو قضیه صادق‌اند؛ «لا شیء من الانسان بفرس» صادق است، «بعض الحیوان فرس» هم صادق است. حد وسط هم «فرس» است که محمول در هر دو است، پس شکلْ شکلِ ثانی است.

در اینجا اگر بخواهیم نتیجه بگیریم، نتیجه چیست؟ نتیجه می‌شود: «بعض الانسان حیوان»؛ یعنی موجبه نتیجه می‌گیریم! اگر کبرا را کلی قرار می‌دادید و می‌گفتید «کل حیوان فرس»، خودِ کبرا کاذب می‌شد، و وقتی کاذب می‌شد اصلاً قیاس تشکیل نمی‌شد که برویم دنبال نتیجه‌اش؛ اما الآن که کبرا را جزئی قرار دادید، کبرا صادق است منتها نتیجه موجبه درمی‌آید.

 

حالا یک شکل دیگر درست می‌کنیم با همان قالب:

- صغرا: «لا شیء من الانسان بفرس» (سالبه کلیه).

- کبرا: «بعض الصاهل فرسٌ» (موجبه جزئیه).

به جای «بعض الحیوان» گفتیم «بعض الصاهل فرس»؛ هر دو قضیه هم درست است: «لا شیء من الانسان بفرس» که صغراست درست است، «بعض الصاهل فرس» هم که کبراست درست است. نتیجه در اینجا سالبه است: «لیس بعض الانسان بصاهل».

 

همان قالب بود، بدون تفاوت! فقط ماده‌اش را عوض کردیم: در کبرای اول «حیوان» را آوردیم، در کبرای دوم «صاهل» را آوردیم. دیدیم که در قیاس اول نتیجه موجبه شد و در قیاس دوم نتیجه سالبه شد. پس یک قیاس (یک صورت و قالب) الآن دارد دو جور نتیجه می‌دهد: یکی سالبه و یکی موجبه؛ یعنی اختلاف در انتاج دارد، و اختلاف در انتاج دلیل عقیم بودن است. پس چنین قیاسی عقیم است.

 

منشأ عقم در عدم کلیت کبرا

 

مشکل عقیم بودن از کجا پیش آمده است؟ شرط اول که (اختلاف در کیف) رعایت شده بود؛ پس اختلاف از آن ناحیه نیست. مشکل این است که ما کبرا را کلی قرار ندادیم.

اگر کبرا کلی قرار داده می‌شد:

- یا اصلاً قیاسمان غلط می‌شد و کبرا کاذب می‌شد که نتیجه نمی‌گرفتیم (چنانچه در مثال اول: «کل حیوان فرس» نمی‌توانستیم بگوییم)،

- یا قیاسمان صحیح می‌شد ولی نتیجه‌مان منحصراً سالبه بود (چنانچه در مثال دوم: «کل صاهل فرس» اشکالی نداشت و نتیجه سالبه می‌شد).

پس اگر کبرا کلی بود، نمی‌توانستیم هم نتیجه موجبه بگیریم و هم نتیجه سالبه، بلکه یک نوع نتیجه بیشتر نمی‌گرفتیم؛ قیاسی که کبرایش کاذب بود از دور خارج می‌شد و آن که صادق بود همواره یک نتیجه معین می‌داد و دیگر اختلاف نداشت. پس ما ناچاریم که کبرا را کلی قرار بدهیم تا اینکه اختلاف در انتاج پیش نیاید؛ این هم شرط دوم و دلیل بر اعتبارش.

 

البته با مثال توضیح داده شد و معلوم شد که علت اینکه می‌گوییم کلیت کبرا شرط است این است که اختلاف در انتاج لازم نیاید. اما اینکه کلاً در چه موادی موجبه نتیجه گرفته می‌شود و در چه موادی سالبه، این به ماده مرتبط است و در متن عبارت تطبیق می‌شود.

 

بررسی صوری بودن برهان و پاسخ به شبهات

 

پرسش: ما با منطق صوری کار داریم نه با ماده...

پاسخ: بله دیگر، بیان کردم ما با ماده کار نداریم، ولی برای اثبات عقمِ صورت، به ماده مثال می‌زنیم. اگر شما بخواهید در هر ماده یک جور تفصیل بدهید، کلیتِ قاعده منطقی از بین می‌رود. علاوه بر اینکه همان‌طور که می‌فرمایید، منطق ما منطق صوری است؛ یعنی باید صورت را چنان تنظیم کنیم که به هر ماده‌ای ریخته شد نتیجه معین بدهد. اگر بگوییم این قالب در فلان ماده این نتیجه را می‌دهد و در فلان ماده آن نتیجه را، این قالب صوریِ معتبر نیست و عقیم است.

 

تعبیری که ایشان (شارح و مصنف) به کار می‌برد بسیار دقیق است؛ ایشان حتی نگفت نتیجه فلان می‌شود، فرمود: «امتناع السّلب فى المتوافقين و الإيجاب فى المتعاندين»؛ یعنی در اینجا سلب ممتنع است و در آنجا ایجاب ممتنع است، و چون این دو امتناع با هم جمع می‌شوند، قیاس از انتاج صوریِ ذاتی می‌افتد.

 

ان‌شاءالله بقیه بحث برای جلسه آینده.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo