84/10/09
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین تفاوتهای ارجاع سالبه به معدولة المحمول و معدولة الموضوع/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /تبیین تفاوتهای ارجاع سالبه به معدولة المحمول و معدولة الموضوع
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین تفاوتهای ارجاع سالبه به معدولة المحمول و معدولة الموضوع
بحثمان در این بود که فرقی بین سالبه بسیطه و موجبه معدوله نیست؛ زیرا که در هر دو وجود در خارج یا در ذهن لازم است. البته بینشان فرق اعتباری هست که آن فرق اعتباری مورد توجه مصنف نبود. مصنف بعد از بیان این مطلب میفرماید که حالا که روشن شد فرقی بین سالبه و موجبه نیست، ما تمام سوالب را به موجبات ارجاع میدهیم تا جز قضیه موجبه قضیه دیگری نداشته باشیم اولاً، و در تشکیل قیاسات خبطی برایمان پیش نیاید ثانیاً. ولی در ضمن اینکه ارجاع سالبه را به موجبه ایشان بیان میکند، ذکر میکند که میتوانیم حرف سلبی را که قاطع نسبت است ببریم سمت محمول و موجبه را موجبه معدولة المحمول کنیم، و میتوانیم ببریم سمت موضوع و موجبه را معدولة الموضوع کنیم.
شارح بر این اضافه کردن موضوع اشکال میکند. میفرماید که ارجاع سالبه به موجبه معدولة المحمول درست است، مشکلی ندارد؛ ولی ارجاع سالبه به موجبه معدولة الموضوع که در عبارت شما آمده، این صاف نیست، اشکال دارد. زیرا که مرادتان از آن موجبهای که سالبه به آن ارجاع میشود، یا موجبهای است که در موضوع و محمول با سالبه شریک است و موضوع و محمولشان هماهنگاند و موافقاند با هم، یا هر موجبهای را مرجع سالبه قرار میدهید ولو موضوع و محمول آن موجبه با سالبه یکسان نباشد. بالاخره یکی از این دو کار را انجام میدهید.
اگر بگویید که ما مرادمان از موجبهای که سالبه به او ارجاع داده میشود موجبهای است که موضوع و محمولش با سالبه یکی باشد (که رایج هم همین است که وقتی سالبه را به موجبه ارجاع دادند به چنین موجبهای ارجاع بدهند نه به هر موجبهای که شد)، اگر این را بگویید، ما به شما میگوییم که ارجاع سالبه به موجبه معدولة المحمول درست است؛ چون فرقی از نظر معنا بین آن سالبه و این موجبه نیست. اما ارجاع سالبه به موجبه معدولة الموضوع درست نیست؛ چون از نظر معنا بین این دو تا فرق است. شما اگر قضیهای را به قضیه دیگر بخواهید ارجاع بدهید، باید تفاوتی در معنا پیدا نشود؛ فقط مثلاً تفاوت در کیف باشد. اما شما در وقتی که ارجاع بدهید سالبه بسیطه را به موجبه معدولة الموضوع، گذشته از اینکه تفاوت در کیف پیدا میشود (سالبه تبدیل میشود به موجبه)، گذشته از این معنا هم عوض میشود؛ در حالی که عوض شدن معنا چیزی است که در ارجاع سالبه به موجبه نباید انجام بگیرد.
مثالی که ایشان میزنند این است که «لیس الانسان بصیراً» را میتوانیم تبدیل کنیم به «الانسان غیر بصیر» و میتوانیم تبدیل کنیم به «لا بصیر انسانٌ». هر دویش تبدیل سالبه به موجبه هست؛ اما چون باید در سالبه و موجبهای که مرجع سالبه است معنا یکسان باشد، ما باید آن ارجاع اول را قبول کنیم که معنا با این ارجاع تفاوت نکرده، نه ارجاع دوم را که باعث تفاوت معنا شده است. «لیس الانسان بصیراً» با «الانسان غیر بصیر» یکسان است از نظر معنا، ولی با «لا بصیر انسانٌ» یکسان نیست. پس ارجاع سالبه به آن اولی که موجبه معدولة المحمول است باعث عوض شدن معنا نمیشود و مشکلی را به همراه ندارد؛ اما ارجاع سالبه به این موجبه معدولة الموضوع که دومی باشد، چون تغییر معنا را به دنبال دارد، اشکال دارد.
پرسش: جای موضوع و محمول هم عوض شد...
پاسخ: بله، این اشکال را جلسه گذشته گفتم و جواب دادم، حالا دو مرتبه هم تکرار میکنم. میفرمایند که چه میشود که ما در معدولة الموضوع اینچنین عمل کنیم که بگوییم «لا انسان بصیرٌ» که این بشود معدولة الموضوع، نه اینکه بگوییم «لا بصیر انسانٌ»؟ در این صورت معنا بسیار عوض میشود؛ بیشتر از آن عوض میشود که در ارجاع به «لا بصیر انسانٌ» گفتیم. وقتی «لیس الانسان بصیراً» را شما ارجاع میدهید به «لا بصیر انسانٌ»، معنا عوض میشود؛ وقتی ارجاعش بدهید به «لا انسان بصیرٌ»، دیگر معنا خیلی عوض میشود، مشکل بیشتر میشود! برای اینکه بالاخره در سالبه «بصیر» نفی شده، نسبت بصیر به انسان نفی شده است. شما در ارجاع باید این مطلب را توجه داشته باشید که بصیر نفی بشود؛ حالا چه معدولة المحمولش کنید که بشود «الانسان غیر بصیر»، چه معدولة الموضوعش کنید که بشود «لا بصیر انسانٌ»، در هر دو بصیر را شما سلب میکنید و این یک مقداری مناسبت دارد با سالبه؛ نه، از این جهتش کاملاً مناسبت دارد با سالبه. ولی اگر شما «لا بصیر انسانٌ» بگویید مناسبتش کم میشود، و اگر «لا انسان بصیرٌ» بگویید مناسبت خیلی کمتر میشود.
پرسش: مفهوم آن که انسان بصیر نیست، یعنی غیر انسان بصیر است... منطوق با مفهوم...
پاسخ: منطوق و مفهوم را نگاه نکنید، منطوقها را نگاه کنید. ببینید «لیس الانسان بصیراً» با «لا انسان بصیرٌ» یکی است؟ منطوقش و مفهومش اصلاً کاملاً متفاوت است. اولاً چرا «بعض» میآورید؟ اگر ما میگوییم «لیس الانسان بصیراً»، چرا در وقتی که میخواهید تبدیلش کنید به موجبه «بعض» میآورید؟ همانطور که این ندارد، آن هم «بعض» ندارد؛ اگر این مهمله است آن مهمله است، اگر این کلیه است آن کلیه است. خب این میشود اینطوری: «لیس الانسان بصیراً» ارجاعش که بدهید میشود «لا انسان بصیرٌ». این «لا انسان بصیرٌ» از نظر مفاد متفاوت است با «لیس الانسان بصیراً»؛ تفاوتش بیشتر است از «لا بصیر انسانٌ». و چون تفاوت بیشتر است، او را اصلاً ما لحاظ نمیکنیم. وقتی که میخواهیم ارجاع بدهیم به موجبه معدولة الموضوع، «بصیر» را نفی میکنیم تا یک مناسبتی داشته باشد؛ چون در سالبه، نفیِ قطع نسبت که میکرد، بصیر را نفی میکرد از انسان. حالا ما میخواهیم همین بصیر را نفی کنیم؛ یک وقتی این بصیرِ منفی را محمول قرار میدهیم، یک وقت بصیرِ منفی را موضوع قرار میدهیم. در هر دو حال ما بصیر را نفی کردیم؛ منتها اگر محمول قرارش دادیم، تفاوتی از نظر معنا با سالبه پیدا نمیشود، اگر موضوع قرارش دادیم، تفاوت مختصری پیدا میشود. اما آنی که شما میفرمایید که «انسان» را که قبلاً موضوع بود سلبش کنیم و بصیر را همینچنین موجبه بگذاریم، خیلی معنا عوض میشود! اصلاً با سالبه سازگار نیست. به این جهت اصلاً آن مطرح نمیشود.
بله، اگر ما بخواهیم موجبه معدولة الموضوع داشته باشیم، خوب است که انسان را معدول کنیم، چون آن موضوع بوده؛ انسان را نفی کنیم که آن موضوع بوده. ولی الآن ما سالبه داریم؛ در سالبه، موضوع ما که منفی نیست، محمول ما از موضوع منفی است. پس ما باید محمول را نفی کنیم. آن وقت اگر بخواهیم معدولة المحمول قرار بدهیم، محمولِ منفی همانطور که محمول بوده، حالا هم محمول است. اگر بخواهیم معدولة الموضوع پیدا کنیم، محمولِ منفی را باید بیاییم موضوع قرار بدهیم. بالاخره محمول باید منفی باشد نه موضو یک وقتی همین محمولِ منفی را محمول قرار میدهیم، میشود موجبه معدولة المحمول؛ یک وقتی این را موضوع قرار میدهیم، میشود موجبه معدولة الموضو ولی در هر دو حال شما آنچه را که در سالبه نفی شده بود نفی کردید؛ از این جهت با سالبه هماهنگی برقرار کردیم. ولی اگر بخواهید انسان را نفی کنید که اصلاً با سالبه سازگار نیست، اصلاً بیرون میرود از بحث. این است که ایشان در وقتی که میخواهد موضوع را سلب کند، نمیگوید «لا انسان بصیرٌ»، میگوید «لا بصیر انسانٌ»؛ به خاطر اینکه آن مفاد سالبه تا حدی محفوظ بماند. البته کاملاً محفوظ نمیماند، ولی تا حدی میخواهد محفوظ بماند.
باز هم میفرماید که این هم اشکال دارد؛ «لا بصیر انسانٌ» هم اشکال دارد به همان بیانی که گفتیم، زیرا مفاد «لیس الانسان بصیراً» را نمیفهماند. به همین جهت نمیتواند مرجع «لیس الانسان بصیراً» بشود. این در صورتی بود که شما، مصنف، از موجبهای که مرجع سالبه قرار میگیرد موجبهای را اراده کنید که موضوع و محمولش با موضوع و محمول سالبه یکسان باشد؛ که ما اشکال کردیم و گفتیم اگر ارجاعش بدهید به معدولة المحمول مشکلی پیش نمیآید، و اگر ارجاعش بدهید به معدولة الموضوع مشکل پیش میآید. پس تا اینجا معلوم شد که لفظ «موضوع» در عبارت مصنف به جا ذکر نشده؛ «محمول» درست است ولی «موضوع» درست نیست. لفظ محمولی که در عبارت آورده درست است، لفظ موضوع زاید است فعلاً.
خب، شق دوم این بود که شما مرادتان از موجبهای که مرجع سالبه است، هر نوع موجبهای باشد؛ چه موضوع و محمولش با سالبه یکسان باشد و چه یکسان نباشد. اگر مرادتان این باشد، ما میگوییم اشکالی ندارد، موضوع را هم میتوانید نفی کنید؛ مثلاً بگویید «لا انسان بصیرٌ» یا «لا بصیر انسانٌ»، هر دویش درست است. چه نفی را بر سر «انسان» در بیاورید چه بر سر «بصیر» در بیاورید؛ چون مقید نیستید که این موجبهتان از نظر موضوع و محمول با سالبه هماهنگی داشته باشد. چون مقید نیستید، هر کاری که کردید درست است. این نفی را که فعلاً در قضیه بود و میآمد محمول را سلب میکرد، شما بیایید این را بر محمول وارد کنید، محمول را موضوع قرار بدهید تا بشود «لا بصیر انسانٌ»، یا از اول واردش کنید بر موضوع، موضوع سلب بشود، بشود «لا انسان بصیرٌ»؛ هیچ عیبی ندارد. در هر صورت بالاخره شما سالبهای را به معدوله یا به موجبه تبدیل کردید و هیچ رعایت آن هماهنگی موضوع را هم مقید نبودید. در این صورت مشکلی پیش نمیآید، تبدیل سالبه به موجبه در اینجا صحیح است؛ چه به این صورت باشد که موجبهتان معدولة المحمول بشود، چه به این صورت باشد که موجبهتان معدولة الموضوع بشود، در هر دو حال صحیح است. منتها مشکلی که در این فرض پیش میآید این است که این خلاف اصطلاح است هیچ وقت مرجع چنان سالبهای قرار نمیدهند، یا به تعبیر دیگر هیچ وقت نمیگویند این سالبه را به این موجبه ارجاع دادیم. این خلاف اصطلاح است. شما اگر این را بیان نکنید، بگویید سالبه را به موجبه ارجاع میدهیم، اشخاص این را نمیفهمند، اینجور ارجاع را نمیفهمند؛ چون خلاف اصطلاح است. این مشکلی ندارد، مشکلش فقط این است که خلاف اصطلاح است. پس اگر بخواهید اصطلاح را رعایت کنید، ارجاع سالبه به موجبه در چهارچوب اصطلاح باشد، لفظ موضوع در کتاب شما، در متن شما به جا نیست. اگر بخواهید لفظ موضوع را به جا کنید که عبارت خالی از اشکال بشود، ارجاعتان ارجاع اصطلاحی نخواهد بود. پس یکی از دو اشکال بر شما وارد است: یا باید خلاف اصطلاح حرف بزنید، یا باید لفظ موضوع را از عباراتتان حذف کنید. ولی چون شما این اصطلاحی که دیگران قبول دارند قبول دارید، لذا سعیتان بر این است که در این مسئله برخلاف اصطلاح حرف نزنید، پس ناچار باید لفظ موضوع را بردارید؛ لفظ موضوع که در عبارت آوردید بردارید.
نقد خلاف اصطلاح بودن و بررسی تساوی مفاد
بنابراین ما میگوییم که موضوع در این عبارت شما طغیان قلم بوده؛ یا طغیان قلم بوده که شما اشتباه کردید، یا لغزش بصر بوده که ناسخین از روی نوشته شما که چیزی دیگر بود «موضوع» فهمیدند و «موضوع» نوشتند، در حالی که موضوع نبوده؛ سلام علیکم. بالاخره الآن «موضوع» در اینجا اشتباه آمده؛ حالا یا اشتباه مستند به شماست یا مستند به نساخ کار نداریم، ولی بالاخره عبارتتان مشتمل بر یک لفظ زاید است. این خلاصه اشکالی است که شارح بر مصنف وارد میکند. و اشکال همانطور که توجه کردید اشکال معنوی نیست، اشکال عبارتی است؛ که البته در واقع به اشکال معنوی رجوع میکند، چون اشکال معنوی بوده بر عبارت اشکال گرفتیم.
خب، رسیده بودیم صفحه ۱۰1، سطر بیست و دوم:
«إن أراد بالموجبة»[1] ؛ اگر مصنف به موجبهای که مرجع سالبه واقع میشود، اراده کرده باشد موجبهای را که با سالبه موافق است در موضوع و محمول، چنانچه مصطلحعلیه در اینجا اینچنین است (در اینجا یعنی در باب ارجاع سالبه به موجبه، مصطلحعلیه این است که سالبه را به موجبهای ارجاع میدهیم که موضوع و محمولشان با هم موافق باشند)، اگر مصنف این را اراده کرده، «فهذا إنما یصح»؛ اینچنین ارجاعی در صورتی صحیح است که شما سلبی را که قاطع نسبت بوده در سالبه، در موجبه معدوله جزء محمول قرار بدهید تا معدولهتان معدولة المحمول بشود «لصیرورة بعض الانسان لیس هو ببصیر الی بعض الانسان هو لا بصیر».
«لصیرورة» در اینجا به همین معنا که بیان میکنم، برای منقلب شدن است؛ یعنی این کار را بکنید تا منقلب شود «بعض الانسان لیس هو ببصیر» که سالبه است، منقلب شود به «بعض الانسان هو لا بصیر» که موجبه معدولة المحمول است. یعنی انقلاب را شما اینجوری درست کنید که از سالبه به موجبه معدولة المحمول باشد؛ پس باید سلب جزء محمول باشد تا چنین انقلابی رخ بدهد. «لا جزء الموضوع»؛ نه اینکه سلب را جزء موضوع قرار بدهید تا منقلب شود «بعض الانسان لیس هو ببصیر»[2] که سالبه است، منقلب شود به «بعض اللاّبصير إنسان» که موجبه معدولة الموضوع است. آن انقلاب را باید شما داشته باشید نه این انقلاب دوم را؛ چون انقلاب دوم در واقع انقلاب سالبه به موجبه نیست، زیرا که معنای سالبه عوض شده و ما باید در وقت انقلاب سالبه به موجبه، انقلاب را طوری درست کنیم که معنای سالبه عوض نشود.
«وإن أراد» مصنف به موجبهای که مرجع سالبه هست، نه موجبهای که با سالبه در موضوع و محمول موافق باشد، بلکه «موجبةً کیف کانت»؛ یک موجبهای اراده کرده کیف کانت؛ کیف کانت یعنی چه؟ خودش هم میگوید: «أی سواء وافقت السالبة فی الطرفین» یعنی در موضوع و محمول، «أو خالفت» یا مخالفت کرده باشد، موضوع و محمول با سالبه یکی نباشد؛ اگر این را اراده کردید، «صح»؛ دیگر مشکلی نداریم. ارجاع سالبه به موجبه معدولة المحمول جایز است، به موجبه معدولة الموضوع هم جایز است؛ ارجاع به موجبه معدولة الموضوع صحیح است یا آوردن لفظ الموضوع در عبارت صحیح است.
«لکن فیه بعد»؛ ولی اینچنین ارجاعی بعید است به دو جهت: یکی همان که از خارج بیان شد که خلاف اصطلاح است؛ یکی دیگر اینکه شما میخواهید بین موجبه که مرجع است و سالبه که ارجاع داده میشود تساوی درست کنید، میگویید این سالبه با آن موجبه مساوی است لذا میتواند به آن موجبه ارجاع داده شود، در حالی که اگر به معدولة الموضوع ارجاعش بدهید دیگر تساوی نیست، یعنی از نظر معنا با هم اختلاف پیدا میکنند. آن تساوی که شما در نظر گرفتید حاصل نمیشود مگر با ارجاع سالبه به معدولة المحمول، و در ارجاع سالبه به معدولة الموضوع تساوی درست نمیشود.
«لکن فیه بعد» به دو جهت: یک جهت «من جهة الاصطلاح» که با اصطلاح موافق نیست؛ ارجاع سالبه به موجبه را که میگویند، اینچنین ارجاعی را اراده نمیکنند در اصطلاح. دوم اینکه «من جهة أن الغرض لا یحصل بما ذُکر»؛ غرضی که ما در این بحث داریم، با چنین ارجاعی («بما ذکر» یعنی با چنین ارجاعی) حاصل نمیشود. غرضی که ما داشتیم این بود که سالبه بسیطه مساوی است با موجبه معدوله، و به خاطر همین تساوی ما اجازه داشتیم که سالبه را به موجبه ارجاع بدهیم. حالا اگر شما ارجاع بدهید به موجبه معدولة الموضوع، این غرض که تساوی است «لا یحصل» حاصل نمیشود بما ذکر؛ یعنی با چنین ارجاعی که شما دادید، چون تساوی دیگر نیست.
«لیس الانسان بصیراً» با «لا بصیر انسانٌ» که از نظر معنا تساوی ندارد، با هم اختلاف دارند؛ اصلاً آن یک قضیه است، این یک قضیه دیگری است، آن یک مفاد دارد، این یک مفاد دیگری دارد؛ پس نمیتوان یکی را مرجع حساب کرد، یکی را هم ارجاع داده شده.
پرسش: «صحّ» یعنی چه؟
پاسخ: «صح» یعنی اشکال... این اشکالی که در آن اول گفتیم ندارد. گفتیم که ارجاع در صورتی صحیح است برای سالبه که سلب را جزء محمول قرار بدهید نه جزء موضوع.
«فهذا إنما یصح»؛ ارجاع به چنین موجبهای که هماهنگی داشته باشد با سالبه در موضوع و محمول، این ارجاع صحیح است در این فرض. حالا میگوییم «صح» یعنی ارجاع صحیح است، ارجاع صحیح است دیگر؛ ولو ارجاع به موجبه هماهنگ نیست، ولی ارجاع بالاخره صحیح است، منتها اینچنین ارجاعی خلاف ظاهر است. «صح» ضمیرش به ارجاع برگردد بهتر است؛ چون در قبل گفتیم «فهذا إنما یصح» یعنی اینچنین ارجاعی در صورتی صحیح است که سلب را جزء محمول قرار بدهیم، حالا میگوییم نه، ارجاع مطلقاً صحیح است، چه سلب جزء محمول باشد چه جزء موضوع باشد مطلقاً صحیح است؛ منتها دو تا مشکل دیگر در پیش داریم: یکی خلاف اصطلاح عمل کردیم، یکی آن غرضی که در این ارجاع داشتیم به دست نیاوردیم.
پرسش: اگر معنا تغییر کند، دیگر چرا صحیح است؟
پاسخ: اینجا معنا تغییر میکند، ولی صحیح است از این جهت که دیگر ما ارجاع مطلق را صحیح میدانیم؛ «صحیح است» یعنی ارجاع مطلق صحیحه ولو اینکه معنا تغییر میکند. درست است، آن اولی اینطور بود که ارجاع باید به موجبهای باشد که توافق داشته باشد در موضوع و محمول با سالبه، لذا گفتیم ارجاع در یک حالت خاصی صحیح میشود چون باید توافق حفظ بشود. اما در اینجا چون توافق لازم نیست، ارجاع را مطلقاً صحیح میدانیم؛ ولی مشکلش این است که از نظر معنا توافق حاصل نمیشود. از نظر موضوع و محمول توافق لازم نبوده ولی از نظر معنایش توافق لازم است. در آن فرض اول هم از نظر معنا توافق لازم بود هم از نظر موضوع و محمول توافق لازم بود و ما در معدولة المحمول هر دو توافق را داشتیم، در معدولة الموضوع هیچکدام از توافقها را نداشتیم. ولی در فرض دوم اصلاً ما توافق در موضوع و محمول را لازم نمیدانیم، ولی توافق در معنا را لازم میدانیم. توافق در موضوع و محمول چون لازم نیست ارجاع صحیح میشود، ولی چون توافق در معنا حاصل نمیشود، آن غرضی که ما داشتیم به دست نمیآید. توجه میکنید؟ اینطور است.
«وإن قیل» میخواهد مشکل را حل کند. یعنی اگر ما موافقت سالبه و موجبه را در موضوع و محمول معتبر دانستیم (همان فرض اول)، ولی سلب را بر محمول وارد نکردیم، بر موضوع وارد کردیم تا «بعض الانسان لیس بصیراً» بشود «بعض لا بصیر انسانٌ»، این «إن قیل» میخواهد مشکل را از چنین ارجاعی برطرف کند. گفتیم این ارجاع اشکال دارد، «إن قیل» میخواهد اشکال را برطرف کند. توجه کنید، با فرض اینکه سالبه را باید به موجبهای ارجاع بدهیم که موضوع و محمول این موجبه با موضوع و محمول آن سالبه هماهنگ باشد، با این فرض ما گفتیم ارجاع به موجبه معدولة المحمول اشکال ندارد ولی ارجاع به موجبه معدولة الموضوع اشکال دارد، یعنی «بعض الانسان لیس بصیراً» را نمیتوانیم «بعض لا بصیر انسانٌ» کنیم. این «إن قیل» میخواهد تصحیح کند؛ میگوید ما میتوانیم کاری بکنیم که مشکل «بعض لا بصیر انسانٌ» حل بشود و آن این است که عکس کنیم: «بعض لا بصیر انسانٌ» [عکس مستویش] میشود «بعض الانسان لا بصیر». خب اول ما ارجاع میدهیم آن سالبه را به معدولة الموضوع، بعد میبینیم معنا عوض شد، معدولة الموضوع را عکس میکنیم؛ تا معدولة الموضوع عکس شد، معنای این عکس با آن سالبه یکسان میشود، وقتی یکسان شد اشکال برطرف میشود. ایشان جواب میدهد، یعنی شارح جواب میدهد که راه را طولانی کردی! خب از اول نفی را بر همان بصیر وارد کن نفی را بر بصیر در حالی که محمول است وارد کن؛ چرا اول بصیر را موضوع قرار بدهی، نفی را بر او وارد کنی، بعد یک راه اضافهای بروی عکس کنی؟ اینکه کار را طولانی میکند. خب از اول سلب را که میخواستی بر بصیر وارد کنی، بر بصیری که محمول است وارد کن نه بر بصیری که موضوع کردی تا محتاج بشوی به عکس کردن؛ این تطویل طریق است.
پاسخ به تطویل طریق و اهداف ارجاع به موجبه
«وإن قیل: یحصل»؛ «یحصل» یعنی غرض حاصل میشود و معنای معدوله با سالبه هماهنگ میشود، تساوی این سالبه و موجبه برقرار میشود به اینکه عکس کنیم، یعنی آن «بعض لا بصیر انسانٌ» را عکسش کنیم؛ به اینکه عکس کنیم «بعض لا بصیر انسانٌ» را به «بعض الانسان لا بصیر»، در این صورت غرض هم حاصل میشود. غرض این بود که مفاد موجبه معدوله که مرجع است با مفاد سالبه بسیطه یکسان باشد؛ خب الآن هم یکسان شد، منتها بعد از عکس. ایشان جواب میدهد: «قلنا: فإذن یزاد علی المحمول أولاً»؛ ضمیر «یزاد» به سلب برمیگردد. در این هنگام که شما میخواهید این کار را بکنید، اضافه میشود سلب بر محمول اولاً؛ یعنی جا دارد که اصلاً از اول سلب را بر محمول وارد کنید نه اینکه بر موضوع وارد کنید و بعد آن موضوع را محمول قرار بدهید که کار اضافه بشود.
«فإذن یزاد»؛ اضافه میشود بر محمول آن سلب اولاً، یعنی از همان اول سلب بر محمول وارد میشود «من غیر تطویل لا فائدة فیه»؛ فیه به تطویل برمیگردد؛ تطویل بیفایده. شما از اول سلب را بر محمول وارد کنید که مشکلی پیش نیاید، نه اینکه بیایید بر موضوع وارد کنید بعد یک عکسی را اجرا کنید که این میشود تطویل، آن هم تطویلِ بیفایده.
پرسش: در بعضی موارد با مشکل مواجه میشود؛ یعنی اگر سالبه کلیه باشد، وقتی به معدولة الموضوع تبدیل شود، عکسش میشود موجبه جزئیه...
پاسخ: احسنت! یعنی اگر مثلاً سالبه ما سالبه کلیه باشد، تبدیلش کنیم به موجبه [معدولة الموضوع]، تبدیل میشود به موجبه کلیه؛ بعد موجبه کلیه را اگر بخواهیم عکس کنیم، میشود موجبه جزئیه. این موجبه جزئیه درست هماهنگ با آن سالبه کلیه نیست، از نظر کمیت هماهنگ نیست. در حالی که اگر معدولة المحمول کنیم، اصلاً احتیاجی به عکس ندارد تا تبدیل به جزئیه بشود، همانطور مفاد کلی باقی میماند. این هم درست است.
«و الظّاهر أنّ لفظة «أو الموضوع» من زيغ البصر أو طغيان القلم، و اللّه أعلم»؛ یا لغزش چشم بوده که نساخ درست ندیدند، یک چیز دیگر مصنف نوشته بوده «موضوع» خواندند، یا اصلاً چشمشان اشتباهاً یک موضوعی را ساخته و اینها نوشتند، توی عبارت مصنف اصلاً نبوده؛ نه موضوع بوده نه چیزی که اینها موضوع بخوانند، اصلاً فقط محمول بوده، اینها همینجوری که سریع میخواندند محمول را خواندند، موضوع به چشمشان خورده، همینطوری یعنی تخیلشان ساخته و برداشتند نوشتند. یا نه، طغیان قلم بوده؛ طغیان قلم خود مصنف. مصنف همینطور که داشته مینوشته حواسش نبوده، محمول را نوشته، بعد چون عادت داشته به اینکه محمول با موضوع همیشه با هم هستند، پشت سرش هم موضوع را اضافه کرده، فکر نکرده که این موضوع در اینجا مناسب نیست. خب حالا کدامش است؟ «والله اعلم». یک وقتی یک جهت دیگری هم غیر از این میشود پیدا کرد. خب بگذریم، این اشکال بود و تمام شد.
در جلسه گذشته من عبارت مصنف را که میخواندم بیان کردم که این «و لا يقع الخبط فى نقل الأجزاء فى مقدّمات الأقيسة» عطف بر «لا یکون لنا قضیة إلا موجبة»[3] است. اینطور بود عبارت: «فإذ زال الفرق فیجعل فی المحیط جزء المحمول أو الموضوع» به دو جهت، به دو فایده:
فایده اول: «حتی لا یکون لنا قضیة إلا موجبة».
فایده دوم: «و لا يقع الخبط فى نقل الأجزاء فى مقدّمات الأقيسة»[4] (اقیسه یعنی قیاس). قیاس همانطور که بعداً گفته میشود دو مقدمه دارد. هر کدام از این دو مقدمه میتوانند یکی از محصورات باشند. به این ترتیب تعداد قیاسها زیاد میشود؛ یک وقت ممکن است مقدمه اول موجبه باشد دومی سالبه باشد، برعکس باشد، کلیه باشد، جزئیه باشد؛ بالاخره حالات مختلفی ما برای هر قیاسی داریم. اگر ما سالبه را به موجبه ارجاع دادیم، بسیاری از اقسام قیاسها ادغام میشوند در هم، و وقتی ادغام شدند و اقسام کمتر شد، اشتباه کمتر رخ میدهد. اگر ما بتوانیم قیاس را فقط در یک شکل منحصر کنیم، اصلاً اشتباه پیش نمیآید. این اشتباهاتی که رخ میدهد بیشترش به خاطر این است که قیاسها شکلهای مختلف دارند، ضربهای مختلف دارند؛ اگر ما هر چه این ضربها را کمتر کنیم، اشتباه کمتر پیش میآید.
ایشان میفرماید اگر ما سالبه را تبدیل به موجبه کردیم، دیگر در نقل اجزای مقدمات قیاس خبط نمیکنیم. البته بعداً توضیح خواهیم داد که نه تنها سالبه را حذف میکنیم، جزئیه را هم حذف میکنیم، فقط کلی باقی میماند؛ یعنی فقط ما یک قضیه موجبه کلیه داریم. خب قیاس هم که بخواهد درست بشود، یک ضرب بیشتر ندارد: از موجبتین کلیتین درست بشود؛ چون اصلاً قضیه غیر از موجبه کلیه نداریم. دو تا قضیه موجبه کلی را کنار هم میگذاریم، این قیاس درست میکنیم، این فقط یک ضرب بیشتر نیست. وقتی یک ضرب بیشتر نبود، خب دیگر اشتباه پیش نمیآید یا خیلی کم میشود.
«حتی لا یکون لنا قضیة إلا موجبة»[5] ؛ ما سلب را به ایجاب برمیگردانیم تا قضیهای جز قضیه موجبه نداشته باشیم اولاً، ثانیاً در نقل اجزا در مقدمات قیاس اشتباهی پیش نیاید. مقدمات عقیسه یعنی همان صغرا و کبرا که قضیه هستند. در نقل این اجزایی که در این مقدمات است اشتباهی پیش نیاید؛ یعنی ما اشتباه نکنیم که مثلاً جزئی را به جای جزئی دیگر نقل کنیم («نقل» در اینجا به معنی آوردن قضیه است). ما اگر سالبه و موجبه داشته باشیم، گاهی از اوقات رعایت شرط را نمیکنیم؛ مثلاً در شکل اول ممکن است در صغرا سالبه بیاوریم در حالی که در صغرا در شکل اول باید موجبه آورده بشود. ما ممکن است در نقل این اجزا اشتباه بکنیم سالبه بیاوریم، ولی اگر همه جا سالبهها به موجبه ارجاع داده شدند و ما جز موجبه نداشته باشیم، خب در وقتی که میخواهیم قیاس تشکیل بدهیم این اشتباه را لااقل نمیکنیم. حالا اشتباهات دیگر به جای خود، ولی این اشتباه دیگر رخ نمیدهد. تمام شد.
«و لأنّ السّلب»[6] اول مطلب است؛ شاید سرِ خط هم باشد، حالا اینجا سر خط ننوشته. البته ارتباطی با گذشته دارد ولی خب یک مطلب مستقلی هم هست. ایشان میفرماید که در هر قضیهای ما تصدیقی داریم که این تصدیق مرکب است از تصور موضوع، تصور محمول و تصور حکم. حکم هم گاهی ایجابی است، گاهی سلبی. با این بیانی که گفتیم، سلب مثل ایجاب جزء تصدیق است؛ یعنی وقتی میخواهیم تصدیقی را ترتیب بدهیم، تو این تصدیق یا ایجاب داریم یا سلب داریم. سلب هم جزء تصدیق است همانطوری که ایجاب جزء تصدیق است.
بنابراین اگر ما قضیهای را که سالبه است بخواهیم سلبش را حذف کنیم، تصدیقش عوض میشود، چون سلب جزء تصدیق است. اگر بخواهید شما سالبهای را سلبش را حذف کنید تصدیق عوض میشود، پس سلب را حذف نکنید؛ بلکه سلب را یک جوری جابهجا بکنید، کاری بکنید که قضیه تبدیل به موجبه بشود ولی سلب هم محفوظ بماند. اگر سلب را حذف کنید دیگر این قضیه آن قضیه قبلی نیست، در حالی که شما میخواهید قضیه قبلی محفوظ بماند؛ کاری بکنید که سلب حذف نشود.
دو تا کار میتوانیم انجام بدهیم که سلب حذف نشود:
یکی همین که الآن گفتیم، که سلب را بیاییم جزء محمول قرار بدهیم (یا با اشتباهی که در عبارت مصنف بود جزء موضوع قرار بدهیم). در این صورت سلب از بین نرفته و قضیه سالبه به موجبه تبدیل شده است. این یک راه است که خب گذراندیم، الآن دیگر نمیخواهیم آن را بیان کنیم.
یک راه دیگر هم دارید که آن راه خیلی مفید هم هست؛ چون هم تبدیل سالبه به موجبه است، هم حفظ جهت است. بالاخره قضیه دارای یک جهتی هم هست. شما با این کار دومی که الآن ما میکنیم، هم سالبه را به موجبه ارجاع میدهید، هم جهت قضیه را حفظ میکنید. مثلاً فرض کنید داشتیم: «لا شیء من الانسان بحجر بالضرورة». الآن در اینجا یک قضیه سالبه داریم جهت آن هم ضرورت است، حالا میخواهیم این را تبدیلش کنیم به موجبه. یک راه این است که سلب را حذفش کنیم؛ گفتیم این راه درستی نیست چون سلب جزء تصدیق است، اگر سلب را از این قضیه حذف کردید دیگر این قضیه نیست، یک قضیه دیگر است؛ در حالی که شما میخواهید ارجاع بدهید قضیه سالبه را به موجبه بدون اینکه قضیهتان را عوض کنید، پس ناچارید که سلب را حذف نکنید. این یک راه که راه باطلی است. راه دیگر این است که شما سلب را بیایید جزء محمول قرار بدهید، بگویید «کل انسان لا حجر بالضرورة»؛ این هم درست است ولی خب این راهی است که قبلاً گفتیم. یک راه سومی داریم که الآن میخواهیم ارائه بدهیم و آن این است که: ما قبلاً گفتیم ضرورت در سلب برابر است با امتناع در ایجاب. پس ضرورت را بردارید، امتناع را بگذارید، سالبه را هم موجبه کنید؛ بگویید «کل انسان ممتنعٌ أن یکون حجراً». به جای «بالضرورة لا حجر» بگویید «ممتنعٌ أن یکون حجراً»؛ که ضرورت تبدیل به امتناع میشود، قضیه هم از سلب به ایجاب مبدل میشود بدون اینکه سلبش حذف بشود. سلب حذف نمیشود؛ چرا؟ چون امتناع همان سلب را افاده میکند، منتها امتناع، ضرورت در سلب را افاده میکند. پس بهتر هم شد؛ یعنی هم سلب را افاده کرد و هم جهت قضیه را که ضرورت است افاده کرد. بنابراین راه دیگری برای تبدیل سالبه به موجبه داریم که در آن راه هم سلب محفوظ بماند و هم جهت محفوظ بماند؛ و آن این است که سالبه ضروریه را تبدیل کنید به موجبه امتناعیه. مفاد همان مفاد است، هیچ عوض نمیشود. میگوید که منطوق عوض شده است؛ منطوق عیبی ندارد عوض بشود، بله دیگر، سالبه شده موجبه، عوض شده است؛ اما ما همین کار را خواستیم بکنیم که منطوق عوض بشود.
تبدیل جهات قضایا و ارجاع همه به موجبه کلیه ضروریه
اما در ممکنات؛ این در ضروریه روشن شد. در سالبه ضروریه شما برداشتید سالبه را تبدیل کردید به موجبه امتناعیه، هیچ فرقی از نظر مفاد حاصل نشد. میفرماید اما در ممکنه؛ در سالبه ممکنه بدون زحمت سلب را تبدیل کنید به ایجاب. چرا؟ چون امکان دو طرف دارد. اگر سالبه صادق است، موجبه هم صادق است؛ یک طرفش سالبه است، یک طرفش موجبه است. شما دیگر لازم نیست امکان را هم دست بزنید، امکان را بگذارید باشد، سالبه را تبدیل به موجبهاش کنید. «لا شیء من الانسان بکاتب بالامکان» میشود «کل انسان کاتب بالامکان». چون کتابت برای انسان امکان دارد؛ کتابت منظور کتابت بالفعل استها، نه کتابت بالقوه؛ کتابت بالقوه که برای انسان ضرورت دارد، کتابت بالفعل برای انسان امکان دارد، وجودش هم امکان دارد، سلبش هم امکان دارد. «لا شیء من الانسان بکاتب» یعنی انسانهای این شهر مثلاً... «لا شیء من انسانهای این شهر بکاتب» یعنی همه الآن هستند و هیچکس مشغول کتابت نیست، همه را داریم میبینیم، داریم میبینیم که کاتب نیستند اما بالامکان. یا اصلاً این مثال را زدن درست نیست، به طور کلی «لا شیء من الانسان بکاتب» که کاری به نوشتن و ننوشتنش نداریم؛ یعنی انسان میتواند کاتب نباشد، همه انسانها اینطور هستند، میتوانند کاتب نباشند. از آن طرف بگویید «کل انسان کاتب بالامکان»، یعنی انسان میتواند کاتب باشد. این با آن فرقی نکرد؛ درست است آن سالبه است و این موجبه، ولی چون جهت قضیه امکان است و امکان هم طرفینی است، همانطور که میتوانیم نفی کنیم محمول را بالامکان، میتوانیم ایجاب کنیم محمول را بالامکان بدون تفاوت. پس میتوانیم بگوییم «لا شیء من الانسان بکاتب بالامکان» و میتوانیم بگوییم «کل انسان کاتب بالامکان»، هر دویش درست است و از نظر مفاد هم فرق نمیکند. پس در سالبه ضروریه، سالبه را تبدیل میکنیم به موجبه امتناعیه، ولی در سالبه ممکنه کافی است که سالبه را تبدیل کنیم به موجبه ممکنه، دیگر امکان لازم نیست دست بخورد. در ضرورت، ضرورت دست میخورد و تبدیل میشد به امتنا
توجه کردید با این کاری که کردیم، چه در ضروریه و چه در ممکنه، سلب را حفظ کردیم ولی نه به این صورت که جزء محمول یا موضوع قرارش بدهیم چنانچه کار قبلیمان بود، بلکه به صورت دیگر که بیان شد.
«له مدخل فى كون القضيّة السّالبة قضيّة»؛ سلب دخالت دارد در اینکه قضیه سالبه، قضیه باشد.
«إذ هو» یعنی سلب جزء تصدیق است چنانچه بحثش گذشت. چون جزء تصدیق است، پس در قضیه دخالت دارد. سلب را اگر حذف کردید، قضیه را عوض کردید؛ چون سلب جزء قضیه است و جزء قضیه اگر عوض بشود، قضیه عوض میشود. بنابراین چون چنین است «فلا نحذفه»؛ ما حذف نمیکنیم سلب را. «
وإلا» یعنی اگر بخواهیم حذف کنیم سلب را، «لا تبقی تلک القضیة»؛ آن قضیه دیگر باقی نمیماند، یعنی آن قضیه سالبه دیگر باقی نمیماند، یک قضیه دیگری جور میشود «لانتفاء جزئها»؛ چون جزئش از بین رفته است، وقتی جزئش از بین رفت خودش هم از بین میرود، پس نمیشود حذفش کرد. اگر نمیشود حذف کرد باید چه کار کرد؟ «بل فنجعله جزءاً للموجبة»؛ نسخه قدیم «بل» ندارد ولی خب نسخه ما «بل» دارد و بهتر هم هست. بلکه به این صورت است که «فنجعله جزءاً للموجبة»؛ ما همین سلب را جزء موجبه قرار میدهیم، حذفش نمیکنیم. «نجعله» یعنی سلب را، سلب را جزء موجبه قرار میدهیم، نه اینکه حذفش کنیم. جزء موجبه قرار دادن دو جور است: یکی اینکه جزء موضوع یا محمول قرارش بدهید که قبلاً گذشت. ایشان میفرماید نه، الآن نمیخواهیم آن را بگوییم: «لا بأن یذکر حرف السلب مع الأجزاء»؛ نه به اینکه حرف سلب با اجزا ذکر بشود. اجزا یعنی محمول یا موضوع؛ یا در محمول بیاید یا در موضوع بیاید که حرف قبلیمان بود.
«بل لما ذکر»؛ بلکه ما تبدیل میکنیم... ما جزء موجبه قرارش میدهیم به خاطر آنچه که ذکر شد. به خاطر آنچه که ذکر شد چیست؟ «وهو قوله»؛ یعنی بلکه به این صورت که الآن مصنف دارد میگوید؛ «أی ما ذکر وهو قوله» یعنی بلکه به این صورت که مصنف الآن دارد میگوید: «کیف وقد دریت أن إیجاب الامتناع یغنی عن ذکر السلب الضروری». تو قبلاً دانستی که ایجاب امتناع ما را بینیاز میکند از ذکر سلب ضروری. سلب ضروری با ایجاب امتناعی یکی است؛ یعنی چه بگویید «لا شیء... بالضرورة» چه بگویید «هو ممتنع»، ایجاب امتناعی با سلب ضروری یکی است. پس میشود سالبه ضروریه را به موجبه امتناعیه تبدیل کرد. در این صورت نه حرف سلب حذف شده که قضیه عوض بشود، نه حرف سلب با یکی از اجزا یعنی موضوع و محمول ترکیب شده که فرض قبلیمان بود، بلکه یک چیز جدیدی است. این «کیف»؛ یعنی چگونه نمیتوانیم سلب را جزء موجبه قرار بدهیم در حالی که تو شناختی که این کار انجام میشود؟ شناختی که ایجاب امتناع ما را از ذکر سلب ضروری بینیاز میکند. پس میتوانی سلب ضروری را به ایجاب امتناعی مبدل کنی و قضیه سالبه به ضرورت را موجبه امتناعی قرار بدهی. این درباره سالبه ضروریه.
درباره ممکنه چه؟ سالبه ممکنه چه؟ میفرماید سالبه ممکنه اصلاً زحمتی ندارد؛ سالبه را بردار موجبهاش کن، همان جهت امکان را هم باقی بگذار؛ چون امکان طرفینی بود، از هر دو طرف صادق است.
«والممکن إیجابه وسلبه سواء»؛ ممکن ایجاب و سلبش مساوی است. بنابراین سالبه را راحت میشود به موجبه تبدیل کرد بدون هیچ محذوری.
«وعلی هذا»؛ «وعلی هذا» یعنی بنا بر اینکه ما سلب را جزء موضوع قرار بدهیم... همه سلب را جزء موضوع قرار بدهیم به این صورت که ضرورت تبدیل به امتناعیه بشود و امکان هم به حال خودش باقی بماند، یا اگر بخواهید (این تکه را هم دقت کنید که من از خارج نگفتم)، یا اگر بخواهید ممکنه را ضروریه قرار بدهید، امکان را جزء محمول بگیرید؛ بگویید که «کل انسان ممکن الکتابة بالضرورة». سالبه تبدیل شد به موجبه، امکان هم تبدیل شد به ضرورت. چرا؟ چون شما امکانی را که جهت بود آمدید جزء محمول قرار دادید و قبلاً گفتیم اگر این کار را بکنید، قضیه از امکان به ضرورت مبدل میشود: «کل انسان کاتب بالامکان» میشود «کل انسان ممکن الکتابة بالضرورة». آن وقت بنابراین قضایای سالبه ضروریه برمیگردند به موجبه امتناعیه که موجبه امتناعیه خودش یک نوع ضروریه است، قضایای ممکنه هم برمیگردند به سالبهشان برمیگردد به موجبه ضروریه. بنابراین ما در قضایا جز موجبه ضروریه دیگر قضیه دیگری پیدا نمیکنیم. همه قضایا را برگرداندیم به موجبه، آن هم ضروریه. «وعلی هذا تصیر القضایا کلها موجبة کلیة ضروریة»؛ همه قضایا موجبه کلیه ضروریه میشود.
خب، این «ولیکن القضیة» تا اینجا که توضیحش داده شد، برای چه در اینجا آمده است؟ به دو جهت: یکی تتمهای باشد بر حرف قبل، یکی مقدمهای باشد بر حرف بعد. تتمه حرف قبل بودنش روشن شد با بیانی که بیان کردیم؛ یعنی ما در حرف قبل گفتیم که سالبه را به موجبه ارجاع میدهیم، الآن هم داشتیم سالبه را به موجبه ارجاع میدادیم، منتها در قبل یک جور دیگر ارجاع میدادیم، الآن یک جور دیگر ارجاع میدهیم. پس همان حرف قبل را داریم ادامه میدهیم و تکمیل میکنیم. بنابراین این مطلبی که الآن گفته شد تتمهای است برای حرف قبل، تکمیلی است برای حرف قبل؛ این یک مطلب.
مطلب بعدی: و همچنین مقدمه است برای مطلب بعدی. مطلب بعدی بحث درباره اشکال است که ابتدا وارد شکل اول میشویم. در شکل اول ما مقدمه اول را موجبه کلیه ضروریه میگیریم، مقدمه دوم را هم موجبه کلیه ضروریه میگیریم و میگوییم تمام شکل اول تو همین ضرب خلاصه میشود. چرا؟ چون همه قضایا را برگرداندیم به موجبه کلیه ضروریه، دیگر قضیه دیگری نداشتیم. خب صغرایمان هم میشود موجبه کلیه ضروریه، کبرایمان هم میشود موجبه کلیه ضروریه؛ بنابراین شکل اول فقط یک ضرب پیدا میکند، همان ضرب اولِ منتجه. توجه کردید که الآن ما چون میخواهیم بیان کنیم که شکل اول یک ضرب منتج دارد، بقیه ضروب اگر منتج نباشند که دور ریخته میشوند، اگر منتج باشند به همین یک ضرب منتج رجوع میکنند. برای اینکه میخواستیم این را بیان کنیم، مقدمتاً گفتیم «والسلب کذا»؛ یعنی کاری کردیم که سالبه را حذف کنیم، یعنی تبدیل کنیم به موجبه، بقیه جهات را هم تبدیل کنیم به ضروریه، قبلاً هم که جزئیه را تبدیل کرده بودیم به کلیه. بنابراین هیچ قضیهای برای ما باقی نمیماند جز موجبه کلیه ضروریه. خب آن وقت موجبه کلیه ضروریه که تنها قضیه ماست، میتواند صغرا و میتواند کبرا قرار بگیرد؛ و شکل ما فقط از موجبتین کلیتین ضرورتین تشکیل میشود و این میشود ضرب اول از چهار ضرب منتج شکل اول، و بقیه ضروب منتج هم به همین ارجاع داده میشود. پس ما یک قیاس بیشتر نداریم، خیلی راحت میشویم، خیلی بحث عوض میشود.
اولاً دیگر لازم نیست ضروب منتج را که چهار تاست حساب کنیم، یک ضرب منتج میشود و تمام میشود. ثانیاً دیگر احتیاج به مختلطات نداریم. مختلطات این است که ببینیم جهت قضیه چیست و نتیجه چه میشود؛ اگر در صغرا جهت فلان باشد در کبرا فلان باشد، نتیجه یا تابع کبرا میشود یا تابع صغرا میشود یا از این دو تا یک بهرهای میگیرد. اینها دیگر مباحثی است که لازم نیست؛ خب صغرا ضروریه است، کبرا ضروریه است، نتیجهمان هم ضروریه میشود، دیگر اصلاً بحث مختلطات پیش نمیآید. خیلی مباحث منطق خلاصه میشود اگر این کار را بکنید: اولاً شکل اول که چهار ضرب دارد، یک ضرب منتج بیشتر پیدا نمیکند چون بقیه ضروب به آن ارجاع داده میشود؛ ثانیاً دیگر اصلاً بحث مختلطات که بحث سنگین منطق است از بین میرود، فقط ما ضروریه داریم و نتیجهمان هم ضروریه میشود. پس توجه کردید این بحثی که الآن مطرح کردیم و تمام شد، هم میتوانست تتمه باشد برای قبل، هم میتوانست مقدمه باشد برای بعد، که مقدمه بودنش را هم توضیح دادیم. حالا بحثی که الآن میخواهیم شروع کنیم، که «ولو له مدخل» تا آخر را مقدمه او قرار دادیم، آن بحث این است: اولاً یادتان هست که ایشان شکل اول را «سیاق اتم» مینامید؛ چون همانطور که گفتیم بدیهیالانتاج بود، چون بدیهیالانتاج بود ایشان به آن میگفت سیاق اتم، هیچ احتیاج نداشت به اینکه از شکلهای دیگر استفاده کند. ایشان میفرماید که سیاق اتم فقط یک ضرب منتج دارد؛ معنای حرف مصنف این است: سیاق اتم یعنی شکل اول فقط یک ضرب منتج دارد و آن ضربش عبارت است از شکلی که صغرایش موجبه کلیه ضروریه است، کبرایش هم موجبه کلیه ضروریه است و بالاخره به تبع آن، نتیجهاش هم موجبه کلیه ضروریه است. همین، شکل اول ما همین است، دیگر غیری نداریم، دیگر این همه بحثها لازم نیست.
سیاق اتم و انحصار آن در ضرب واحد موجبه کلیه ضروریه
خب چرا ما یک ضرب بیشتر نداریم؟ شارح میخواهد بیان کند که چرا ما یک ضرب بیشتر نداریم، ادعای مصنف را میخواهد اثبات کند. در ابتدا توضیح میدهد که برای شکل اول دو شرط داریم؛ بعد بیان میکند که شکل اول ۱۶ تا ضرب متصور دارد و به خاطر این دو شرطی که در انتاج برای شکل اول داشتیم، ۱۲ تا از این ضروب که فاقد شرط میشوند دور ریخته میشوند، ۴ تای دیگرش باقی میماند. ۴ تا ضرب منتج را ما برای شکل اول داریم. بعد این ۴ تا ضرب را ایشان ذکر میکند؛ استدلال هم برای انتاجشان نمیکند چون قرار شد شکل اول بدیهیالانتاج باشد. بعد از اینکه این ۴ تا ضرب را ذکر کرد، میآید ارجاع میدهد سه ضرب را، سه ضرب از این ۴ ضرب را ارجاع میدهد به یک ضرب، آن وقت مدعای مصنف ثابت میشود. چون میخواهد استدلال کند برای اینکه مصنف ادعایش این بود که ما یک ضرب منتج بیشتر در شکل اول نداریم، در حالی که ما ۴ ضرب داریم.
شارح برای اینکه این مطلب را اثبات کند، ابتدا میآید شرایط شکل اول را میشمارد، بعد میآید تو ضروب متصوره که ۱۶ تاست شرایط را اعمال میکند، میبیند ۱۲ تایش از بین رفتند به خاطر فقدان شرط، ۴ تا باقی ماندند. این ۴ تا را توضیح میدهد. خب هنوز مدعای مصنف ثابت نشده، مدعای مصنف این است که ضرب منتج ما یکی است، در حالی که الآن شارح ۴ تا درآورد. آن وقت میآید در آخرِ سر، این چهار تا را سه تایش را ارجاع میدهد به آن یکی، بعد بنابراین مدعای مصنف ثابت میشود که ما یک ضرب منتج بیشتر نداریم.
طرح استدلال ایشان را بیان کنم که چهجوری شارح دارد استدلال میکند تا ثابت کند یک ضرب بیشتر منتج نیست: نحوه استدلالش به این صورت است که ۱۶ ضرب را میآورد، از تو ۱۶ تا با توجه به شرایط ۴ تا را انتخاب میکند، بعد که ۴ تا انتخاب شد، از این ۴ تا سه تا را به یکی ارجاع میدهد، آن وقت باقی میماند همان یکی؛ ثابت میشود حکم قول مصنف که گفت یک ضرب منتج بیشتر نداریم.
پرسش: چهار تا بود، سه تایش را به یکی ارجاع میدهد، یکی... حالا باید دو تا باشد؟
پاسخ: سه تا را به یکی ارجاع میدهد، به همان یکی ارجاع میدهد...
پرسش: به یکی، چهارمی؟
پاسخ: بله به چهارمی...
پرسش: سه تا را به چهارمی؟
پاسخ: سه تا را به چهارمی ارجاع میدهد، در واقع سه تا از بین میروند و همان چهارمی باقی میماند؛ یا دوم و سوم و چهارم را به اولی رجوع میدهد، اینطوری است. ۴ تا ضرب درست میکند، ضرب چهارم و سوم و دوم را به اولی ارجاع میدهد، آن وقت آنچه که باقی میماند همان ضرب اول است که مصنف گفته.
«فثبت» که مدعای مصنف درست است؛ ما در شکل اول یک ضرب بیشتر نداریم، منتها به شرطی که آن سه ضرب منتج را علاج کنیم، یعنی کاری بکنیم که به این ضرب واحد رجوع کنند. چهجوری علاج میکنیم؟ علاجش را همه را گفتیم قبلاً: سالبه را به موجبه برمیگردانید، جزئیه را به کلیه برمیگردانید، ممکنه و همه چیز را هم به ضروریه برمیگردانید؛ چیزی باقی نمیماند جز موجبه کلیه ضروریه. آن وقت آن را صغرا قرار میدهید، باز یک موجبه کلیه ضروریه دیگر را کبرا قرار میدهید، یک دانه ضرب منتج بیشتر تو شکل اول پیدا نمیشود.
پرسش: چرا ۱۲ تا را عقیم میکند؟ شرایط... چرا از اول تبدیل نکنند؟ اگر قرار به تبدیل شدن هست حاج آقا، از اول همه سالبهها به موجبه، جزئیهها به کلیه، و همه به ضروریه؛ تمام ۱۶ ضرب...
پاسخ: آن هم یک راهی است که همه ۱۶ ضرب را شما... حالا ایشان اول وارد شده ۱۶ ضرب، از بین ۱۶ ضرب ۱۲ تایش را به خاطر شرایط عقیم کرده، بعد رفته سراغ ۴ تا. شما میفرمایید اول شرایط را اعمال نکنیم، اول بیاییم این ۱۶ ضرب را علاج کنیم، سالبههایش را به موجبه ارجاع بدهیم، جزئیههایش را به کلی ارجاع بدهیم، این ۱۶ ضرب هر ۱۵ تایش رجوع داده بشود به یکی، آن وقت آن یکی بشود منتج. بازم فرقی نمیکند؛ یعنی بالاخره مدعای مصنف ثابت میشود.
پرسش: اشتباه در اینجا حاج آقا بیشتر میشود. آن منطق گذشته منتج را چهار تا قرار داده، ایشان دقیقاً ۱۶ تا دارد قرار میدهد. ایشان قرار بود جمع بکند که...
پاسخ: ایشان که ۱۶ تا قرار نمیدهد، شما گردنش گذاشتید! ایشان ۱۶ تا قرار نمیدهد، شما میگویید. من بیان میکنم شما هم... حرف شما را نخواستم رد کنم. بله، ۱۶ تا ضرب...
پرسش: ۱۶ تا ضرب را ایشان میآید علاج میکند، میشود یک ضرب.
پاسخ: خیلی خب، حالا چه مشکلی پیش میآید؟ رد نمیشود که. همان بالا که گفت ما میخواهیم خبط در قیاسها کمتر بشود، این همه گسترده کرد؟ چهار تا تبدیل به ۱۶ تا نشد، از اول ما ۱۶ تا داریم، مشهور ۱۲ تایش را حذف میکنند ۴ تایش را میگیرند. ایشان میگوید همان ۱۲ تایش را هم علاج کن. دلتان میخواهد آن ۱۲ تایش را حذف کنید ۴ تا را علاج کنید، دلتان میخواهد از اول ۱۶ تا را علاج کنید؛ فرقی نمیکند، هیچ مشکلی هم پیش نمیآید، اشتباه هم رخ نمیدهد.
خب، «والسیاق الاتم»؛ یعنی شکل اول. قبلاً گفتیم ایشان از شکل اول تعبیر به سیاق اتم میکند به خاطر اینکه بدیهیالانتاج است، احتیاج به هیچیک از اشکال دیگر ندارد. سیاق اتم یک ضرب بیشتر نیست؛ اشتباه است که بگوییم ۴ ضرب است یا اشتباه است که بگوییم ۱۶ ضرب است، اصلاً یک ضرب بیشتر نیست.
«وهو کل ج ب بتّاً» صغراست؛ موجبه کلیه بتّاً یعنی ضروریه بتّیه. «وکل ب ا بتّاً»؛ باز هم موجبه کلیه بتّیه است، یعنی موجبه کلیه ضروریه بتّی است. این دو تا نتیجه میدهد: «کل ج ا بتّاً»؛ نتیجهاش هم میشود موجبه کلیه ضروریه. اصلاً غیر از این دیگر ما نداریم، همین یک ضرب است.
«وإنما کان کذلک»؛ یعنی همانا شکل اول اینچنین است، یعنی یک ضرب بیشتر نیست، این وضع اتفاق میافتد که مصنف گفته به بیانی که خواهیم گفت؛ که بیان میکند که یک دلیلی است یک صفحه طول میکشد. خلاصه یک صفحه را هم بیان کردما! مطلب اولی که وارد میشود ایشان این است که شرایط شکل اول را میگوید. ۲ تا شرط ما برای شکل اول داریم؛ این شرایط را میگوید و هر دو را اثبات میکند که باید این شرایط باشند. پس هم شرط را ذکر میکند، هم دلیل اعتبار این شرط را ذکر میکند. بعداً وارد میشود به اینکه ۱۶ ضرب تصور میشود؛ وقتی این شرایط را اعمال کنیم، ۱۲ تا از این ضربها بیرون میروند، ۴ تا باقی میماند. همین را ادامه میدهد تا آنجای آخری که بیان کردم مدعا اثبات میشود. در ضمن اثبات مدعا خیلی چیزها را هم فهمانده: شرایط شکل اول را گفته، ضروب منتجش را گفته، ضروب عقیمهاش را گفته، و بعداً آخرِ سر گفته از در بین این ضروب منتجه ما همه را برمیگردانیم به یکی؛ این تکه آخر مدعا را اثبات کرده، بقیهاش هم مطالب دیگری بوده که همهشان مفید بودند، همه اینها را ذکر کرده ایشان.
ظاهراً نمیرسیم وارد شرایط بشویم؛ اینطور باید بگوییم و بعد هم اثبات بکنیم، وقتی نداریم که بخواهیم این کار را انجام بدهیم. بهتر است که بقیهاش را بگذاریم برای جلسه آینده انشاءالله.
پرسش: «کیف» در عبارت به چه معناست؟
پاسخ: «کیف» یعنی چگونه؟ چگونه سالبه به موجبه رجوع داده نشود و سلب جزء موجبه قرار نگیرد در حالی که این راهی که الآن گفتیم... «قد عرفت»؛ یعنی این راه ممکن است. اگر این راه را ما ممکن میدانیم،
انشاءالله برای جلسه آینده.