« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/10/06

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین اعمیت موضوع سالبه نسبت به موجبه معدوله/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /تبیین اعمیت موضوع سالبه نسبت به موجبه معدوله

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین اعمیت موضوع سالبه نسبت به موجبه معدوله

 

بحث بر این داشتیم که موضوع سالبه اعم است از موضوع موجبه معدوله. بیان کردیم که این اعمیت به این نحو است که ما موضوع موجبه را یا موجود در خارج و یا موجود در ذهن می‌دانیم؛ موضوع سالبه را نیز یا موجود در خارج و یا موجود در ذهن می‌دانیم و از این جهت بین آن‌ها فرقی نیست. اما تفاوت در اینجاست که موضوع سالبه را می‌توانیم «غیرموجود» بدانیم، به حیث اینکه غیرموجود است؛ یعنی حیثیتِ غیرموجود بودن را می‌توان در موضوع سالبه اعتبار کرد، اما در موضوع موجبه نمی‌توان چنین اعتباری داشت.

 

لزومی ندارد که موضوع در موجبه و سالبه حتماً موجود در خارج باشد؛ ممکن است معدوم باشد، اما این معدوم بودن را تنها در سالبه می‌توان اعتبار کرد. تنها فرق بین موضوع موجبه و سالبه همین «اعتبار کردن» و «اعتبار نکردن» است؛ یعنی ما اجازه اعتبار معدومیت را در موضوع موجبه نداریم، ولی در موضوع سالبه داریم. بنابراین، اهمیت موضوع سالبه یک اهمیت ذاتی نیست، بلکه اهمیتی اعتباری است. ذاتاً موضوع سالبه و موجبه یکسان‌اند؛ یا موجود در خارج‌اند و یا معدوم در خارج و موجود در ذهن. حالت سومی وجود ندارد، مگر حالت اعتباری؛ یعنی آنجایی که موضوع در خارج معدوم و در ذهن موجود است، من می‌توانم در موضوع سالبه «معدومیت» را اعتبار کنم، اما در موضوع موجبه نمی‌توانم. پس اگر عمومیتی برای موضوع سالبه هست، عمومیت اعتباری است نه ذاتی. این مطلبی است که در حاشیه ملاصدرا نیز به آن اشاره شده و بسیار حائز اهمیت است.

 

منشأ اعتبار در ایجاب و سلب

 

پرسش: این اعتبار منشأ خارجی دارد؟

پاسخ: منشأ خارجی‌اش همان عدمِ در خارج است. اما اینکه چرا در جایی می‌توان اعتبار کرد و در جایی نه، منشأ آن خودِ «سلب و ایجاب» است. منشأ این است که اگر بخواهم چیزی را برای شیئی اثبات کنم، نمی‌توانم آن را با اعتبارِ عدمش اثبات کنم (چون اثبات فرع بر ثبوت است). اما اگر بخواهم چیزی را سلب کنم، می‌توانم آن را از چیزی که عدمش را اعتبار کرده‌ام، سلب نمایم. پس منشأ این توانستن و نتوانستن، ماهیتِ ایجاب و سلب است. در ایجاب، مانعی برای اعتبارِ عدم داریم، اما در سلب آن مانع وجود ندارد.

 

حکم بر اساس تمثل موضوع (ذهنی یا خارجی)

 

خلاصه مطلب این شد که در موضوع سالبه و موجبه، در هر دو، وجود لازم است؛ یا در خارج یا در ذهن. البته وقتی در خارج باشد، در ذهن هم هست، ولی وقتی در ذهن باشد لازم نیست حتماً در خارج هم باشد. وجود لازم است تا ما بتوانیم بر موضوع حکم کنیم. حکم ما نیز به حسب همان «تمثلی» است که موضوع دارد؛ اگر موضوع در خارج متمثل باشد، حکم ما به لحاظ خارج است و اگر در ذهن متمثل باشد، حکم به لحاظ ذهن است.

 

برای مثال، وقتی می‌گوییم «انسان ناطق است» یا «انسان سنگ نیست»، چون موضوع (انسان) در خارج موجود است، ایجاب و سلب ما به لحاظ خارج صورت می‌گیرد. اما اگر موضوعی را فرض کنیم که وجود خارجی ندارد، مثل «عنقا» (سیمرغ)؛ وقتی می‌گوییم «عنقا ممکن است» یا احکامی از این دست را برایش ذکر می‌کنیم، این‌ها همه به لحاظ وجود ذهنی است. چون در خارج عنقایی نداریم که بخواهیم حکمی را در خارج برایش اثبات یا از آن سلب کنیم. پس حکم در سالبه و موجبه، تابع نحوه تمثل موضوع است.

 

تفاوت اعتباری در موجبه معدوله و سالبه محصله

 

تا اینجا روشن شد که موضوع سالبه و موجبه ذاتاً تفاوتی ندارند. اما در مقام تبیین اعمیت، باید گفت که ما در سالبه می‌توانیم موضوع را «به حیث اینکه معدوم است» لحاظ کنیم، اما در موجبه (معدوله) نمی‌توانیم.

 

دقت کنید، بحث ما در اینجا بر سر «موجبه معدوله»[1] است. در سالبه‌ای مثل «زید بصیر نیست»، محمول ما (بصیر) یک امر وجودی و اثباتی است که آن را از موضوع سلب می‌کنیم. اما در معدوله، ما می‌خواهیم «عدمِ محمولِ سالبه» (یعنی لابصیر بودن) را برای موضوع اثبات کنیم. نکته مهم اینجاست: اگر موضوع ما در خارج معدوم باشد، چون در معدوله می‌خواهیم چیزی را برای آن «اثبات» کنیم، نمی‌توانیم «عدمِ موضوع» را اعتبار کنیم؛ زیرا اثبات برای معدوم (من حیث هو معدوم) محال است. پس ناچاریم «وجود ذهنی» آن را لحاظ کنیم تا اثبات صحیح باشد. اما در سالبه، چون بنا بر سلب است، می‌توان حتی «عدم خارجی» موضوع را اعتبار کرد و محمولی را از آن سلب نمود. تفاوت تنها در همین اعتبارِ ذهنی است و یک تفاوت واقعی و ذاتی نیست.

 

رواج وجود ذهنی در اذهان

 

سؤالی مطرح می‌شود که آیا ما ملزم هستیم در سالبه حتماً «عدم» را اعتبار کنیم؟

پاسخ این است که خیر، ملزم نیستیم. ما می‌توانیم عدم را اعتبار کنیم، اما در واقع این کار را نمی‌کنیم. آنچه در ذهن ما رایج است، این است که در سالبه هم برای موضوع، نوعی وجود ذهنی قائلیم. یعنی به طور طبیعی در ذهن ما این‌گونه می‌گذرد که: «این موضوعِ موجود در ذهن را دارم و حکمی را از آن سلب می‌کنم». اعتبارِ عدم، اگرچه ممکن است، اما به صورت رایج انجام نمی‌شود مگر با یک توجه ثانویه و بازگشتِ تأملی به موضو

 

تلازم عملی موجبه معدوله و سالبه محصله

 

باید توجه داشت که اگرچه اعتبارِ «عدم» در سالبه ممکن است، اما این اعتبار در اذهان به طور رایج واقع نمی‌شود. به عبارت دیگر، ذهن ما به صورت خودکار و در محاورات معمولی، موضوع را معدوم لحاظ نمی‌کند. بنابراین، سالبه با موجبه معدوله همواره «متلازم» هستند؛ یعنی هر جا سالبه صادق باشد، موجبه نیز صادق است و بالعک

 

در واقع، از آنجا که ما غالباً در هر دو قضیه (موجبه و سالبه) وجود ذهنی موضوع را اعتبار می‌کنیم و حیثیت عدم را لحاظ نمی‌کنیم، این دو قضیه عملاً هم‌رتبه و متلازم می‌شوند. اگر حیثیت عدم را اعتبار می‌کردیم، موضوع سالبه اعتباراً اعم می‌شد، اما چون نوعاً چنین اعتباری نداریم، موضوع سالبه و موجبه یکسان گشته و تلازم برقرار می‌شود.

 

پاسخ به شبهه اعتبار عدم در موضوع

 

پرسش: وقتی موضوع در خارج وجود ندارد، چگونه می‌توان آن را اعتبار کرد؟

پاسخ: دقیقاً وقتی موضوع موجود نیست، می‌توان «موجود نبودن» آن را لحاظ کرد. حرف ما این است که من نمی‌توانم موضوع را «معدوم فرض کنم» و در عین حال چیزی را برایش «اثبات» کنم. برای اثباتِ یک حکم، باید موضوع را (حداقل در ذهن) ثابت و موجود فرض کرد. اگر موضوع را «من حیث هو معدوم» لحاظ کنید، دیگر نمی‌توانید چیزی بر آن بار کنید، مگر اینکه بگویید آن را در خارج معدوم فرض می‌کنم اما در ذهن ثابت می‌گیرم تا حکمی ذهنی برایش صادر کنم. این اشکالی ندارد، چون در ظرفِ اثبات، شما آن را موجود فرض کرده‌اید. اما در سالبه این‌گونه نیست؛ شما در همان ظرفی که موضوع را معدوم فرض کرده‌اید، می‌توانید حکمی را از آن سلب کنید. این همان تفاوت ظریف میان این دو است.

 

بررسی متن کتاب: تمحض و تخلص مطلب

 

صفحه ۹۹، سطر یازدهم:

«فتمحّض بما ذُکر»[2] ؛ یعنی با آنچه ذکر شد، مطلب خالص و خلاصه گشت. «تمحض» به معنای خالص شدن و پیراستن مطلب از زواید است. خلاصه اینکه مراد از «وجود موضوع» در موجبه و سالبه، امری واحد است. موضوع از لحاظ ذاتش در این دو قضیه فرقی ندارد؛ یا در خارج موجود است و یا اگر در خارج نباشد، لااقل در ذهن موجود است.

 

«وهو تمثله فی وجود او ذهن»؛ یعنی آن وجودی که در هر دو قضیه مراد است، این است که موضوع باید تمثلی در خارج یا در ذهن داشته باشد تا بتوانیم بر آن حکم کنیم. حکم ما نیز تابع همین تمثل است؛ اگر تمثل خارجی باشد، حکم به لحاظ خارج است و اگر ذهنی باشد، به لحاظ ذهن.

 

اعمیت اعتباری سالبه بسیطه

 

«وان السالبة البسیطة»؛

و باز با آنچه گفته شد معلوم گشت که سالبه بسیطه (سلبی که با موضوع یا محمول ترکیب نشده باشد) اعم از موجبه معدولةالمحمول است، «اذا کان موضوع السالبة غیر ثابت»؛ یعنی زمانی که موضوع در خارج ثابت نباشد و «اُخذ من حیث هو غیر ثابت». این قیدِ «من حیث هو غیر ثابت» باعث اعمیت موضوع سالبه شده است. موضوع موجبه هم می‌تواند در خارج غیرثابت باشد، اما نمی‌توان آن را «به حیث غیرثابت بودن» اخذ کرد، در حالی که در سالبه این کار ممکن است. پس این اعمیت، اعتباری است نه واقعی.

 

استحاله اثبات برای موضوع معدوم

 

«لاستحالة اثبات عدم محمول السالبة لموضوعها من حیث هو غیر ثابت او منتف»؛

محال است که در قضیه معدوله، عدمِ محمولِ سالبه (مثلاً لابصیر بودن) را برای موضوعی که «به حیث غیرثابت یا منتفی بودن» لحاظ شده، اثبات کنیم.

چرا؟

چون در معدوله ما در مقام «اثبات» هستیم و «اثبات شیء لشیء، فرع بر ثبوت مثبت‌له است»؛ یعنی موضوع باید ثابت و موجود باشد تا بتوان چیزی را برایش اثبات کرد.

 

بنابراین، نمی‌توان موضوع موجبه معدوله را «غیرثابت» یا «منتفی» فرض کرد و حکمی بر آن بار نمود. «لتوقف اثبات شیء لشیء»؛ زیرا تحققِ اثبات در موجبه معدوله، متوقف بر این است که آن شیء دوم (موضوع) فی‌نفسه ثابت باشد.

 

لحاظ موضوع به عنوان ثابت در ذهن

 

«واما ان لم یؤخذ من حیث هو غیر ثابت»؛

اما اگر موضوع را به حیث غیرثابت بودن لحاظ نکنیم (یعنی با اینکه در خارج ثابت نیست، اما ما آن را به لحاظ ثبوت ذهنی‌اش در نظر بگیریم)، در این صورت تفاوت برداشته می‌شود. اگر موضوع را «من حیث ان له ثبوتاً فی الذهن» اخذ کنیم، با اینکه در خارج ثابت نیست، اما چون آن را ذهناً ثابت فرض کرده‌ایم، می‌توانیم عدمِ محمولِ سالبه را برایش اثبات کنیم.

 

تلازم عملی و غفلت از حیثیت اعتباری

 

باید توجه داشت که ما می‌توانیم در سالبه، «عدمِ موضوع» را اعتبار کنیم، اما به صورت خودکار و رایج در ذهن ما چنین اعتباری نمی‌آید. پس اعتبار عدم که در سالبه ممکن است، در اذهان به طور متعارف واقع نمی‌شود. بنابراین، سالبه با موجبه معدوله همواره «متلازم» است؛ یعنی هر جا سالبه صادق باشد، موجبه نیز صادق است و بالعکس. در واقع در هر دو قضیه، ما ثبوت ذهنی موضوع را لحاظ می‌کنیم و حیثیت عدم را اعتبار نمی‌کنیم. اگر حیثیت عدم را اعتبار می‌کردیم، موضوع سالبه اعتباراً اعم می‌شد، اما چون نوعاً این اعتبار را نداریم، موضوع سالبه و موجبه یکسان شده و این دو قضیه متلازم می‌گردند.

 

خلاصه مطلب این شد که ذاتاً بین موضوع موجبه معدوله و موضوع سالبه فرقی نیست؛ یا موضوع در خارج موجود است (که قهراً در ذهن هم هست) و یا در خارج معدوم و در ذهن موجود است. تفاوت تنها در این است که در سالبه «می‌توان» عدم را اعتبار کرد اما در موجبه «نمی‌توان». ولی چون عملاً در سالبه هم اعتبار عدم نمی‌کنیم (چون رایج نیست)، این دو قضیه ذاتاً مساوی می‌شوند، هرچند اعتباراً سالبه اعم است.

 

بررسی متن کتاب: تمحض و تلازم در جمیع قضایا

 

صفحه ۹۹، سطر یازدهم:

«فتمحّض بما ذُکر»؛ یعنی با آنچه ذکر شد، مطلب خالص و خلاصه گشت. مراد از «وجود موضوع» در موجبه و سالبه امری واحد است و موضوع از لحاظ ذاتش در این دو فرقی نمی‌کند؛ یا وجود خارجی دارد و یا لااقل وجود ذهنی.

 

«وهو تمثله فی وجود او ذهن»؛

یعنی موضوع باید در خارج یا ذهن تمثل داشته باشد تا بتوانیم بر آن حکم کنیم و حکم ما نیز به حسب همان تمثل است. تا اینجا روشن شد که موضوع سالبه و موجبه تفاوتی ندارند. شارح می‌گوید این تلازم در تمام قضایا جاری است: «فی جمیع القضایا شخصیة کانت او محصورة»؛ چه قضیه شخصیه باشد و چه محصوره، سالبه و موجبه با هم تلازم دارند؛ زیرا در هر دو، وجود موضوع (خارجی یا ذهنی) لحاظ می‌شود و اعتبار عدم، اگرچه در سالبه ممکن است، اما عملاً واقع نمی‌شود.

 

نقد دیدگاه مشهور و مصنف در باب تفاوت حیثی

 

این حیثیتی که بیان کردیم (حیثیت عدم وجود که در سالبه ممکن است اعتبار شود و در موجبه نه)، تنها فارق میان این دو قضیه است. فارق واقعی و ذاتی وجود ندارد و تفاوت تنها اعتباری و حیثی است. مشهور از این دقیقه غافل شده و پنداشته‌اند که تفاوت این دو واقعی است.

 

اتفاقاً مصنف (شیخ اشراق) نیز دچار همین غفلت شده است. او تصور کرده که تفاوت این دو واقعی است و همان اشتباه مشهور را در «شخصیات» مرتکب شده است. مصنف در محصورات قائل به تلازم شده (یعنی حرف ما را پذیرفته)، اما در شخصیات گفته است که موضوع سالبه اعم و موضوع موجبه اخص است و این اعمیت را هم واقعی گرفته است نه اعتباری.

 

حتی در محصورات هم، اگر مصنف فرقی میان موجبه و سالبه نمی‌گذارد، نه به خاطر رعایت این «دقیقه حیثی» است که ما گفتیم، بلکه به خاطر مبنای خاصی است که خودش در باب «عقدالوضع» دارد. پس مصنف در مطلق قضایا از این دقیقه غافل بوده است.

 

مبنای شیخ اشراق در محصورات: عقدالوضع و عقدالحمل

 

مبنای ایشان این است که در قضایای محصوره، موضوع یک امر «کلی» است (برخلاف شخصیات که موضوع «عَلَم» است). در جایی که موضوع کلی باشد، ما دو عقد (گره/حمل) داریم:

۱. عقدالوضع: یعنی ثبوتِ عنوان موضوع برای افرادش. وقتی می‌گوییم «کل انسانٍ کذا»، پیش از آنکه به محمول برسیم، در خودِ موضوع یک حمل نهفته است: «هر فردی که موصوف به انسانیت باشد». این را «عقدالوضع» می‌گویند که در آن، وصفِ عنوانی بر افراد حمل می‌شود.

۲. عقدالحمل: یعنی حملِ محمولِ اصلی قضیه بر آن افرادی که وصف عنوانی را دارا هستند.

 

در قضایای محصوره، چون «عقدالوضع» داریم و در آن، عنوان را برای افراد «اثبات» می‌کنیم، و چون اثبات فرع بر وجود است، پس موضوع حتماً باید موجود باشد (خارجاً یا ذهناً). این قاعده در محصورات، چه موجبه باشند و چه سالبه، جاری است؛ زیرا هر دو دارای عقدالوضع هستند. اما در قضایای شخصیه، چون موضوع «عَلَم» است، حملِ شیء بر نفس لازم می‌آید که باطل است، لذا عقدالوضع نداریم و فقط عقدالحمل موجود است. به همین دلیل مصنف در شخصیات میان سالبه و موجبه فرق گذاشته، اما در محصورات به دلیل وجود عقدالوضع، قائل به تلازم شده است.

 

تبیین عقدالوضع و عقدالحمل در قضایای محصوره

 

در قضایای محصوره، ما یک «عقدالوضع» داریم و یک «عقدالحمل». خودِ عقدالوضع را دقت کنید؛ هیچ‌گاه عقدالوضع ما سالبه نیست، بلکه همیشه عقدالوضع ما موجبه است. یعنی عنوان برای افراد اثبات می‌شود و در «اثبات شیء لشیء»، مثبت‌له (موضوع) باید موجود باشد. پس در تمام محصورات، به خاطر وجود عقدالوضع، ما ناچاریم این موضوع را موجود بگیریم؛ چرا که اگر موضوع موجود نباشد، چگونه ممکن است این وصف عنوانی را بر آن حمل کنید؟ شما دارید وصف عنوانی را بر این افرادِ موضوع حمل می‌کنید، پس افراد موضوع باید موجود باشند، یا در خارج یا لااقل در ذهن، تا بتوانید وصف عنوانی را برایشان اثبات کنید.

 

بنابراین در کل محصورات، چون عقدالوضع داریم و در عقدالوضع عنوان را برای موضوع اثبات می‌کنیم، در تمام محصورات باید موضوع موجود باشد، وگرنه اثبات تحقق پیدا نمی‌کند. این است که ایشان (شیخ اشراق) این قانون را دارد. چون این قانون را دارد، می‌گوید در تمام محصورات، چه موجبه و چه سالبه، باید موضوع ثابت باشد. پس ایشان از این باب قائل به ثبوت موضوع شده است، نه از طریق آن دقیقه‌ای که ما بیان کردیم. شیخ اشراق از آن دقیقه غافل است، همان‌طوری که مشهور غافل است.

 

ما گفتیم در سالبه و موجبه وجود موضوع شرط است، زیرا به لحاظ ذات، بین موضوع سالبه و موجبه فرقی نیست و اگر هم فرقی هست، به لحاظ اعتبار است؛ اعتباری که ما غالباً انجامش نمی‌دهیم. این بیان ما بود. مصنف از این باب حکم به وجود موضوع در سالبه نکرده، بلکه از باب دیگری حکم به وجود کرده است؛ از این باب که در سالبه عقدالوضع داریم، همان‌طور که در موجبه داریم، و این عقدالوضع‌ها اقتضا می‌کنند که موضوع وجود داشته باشد تا بتوانیم عنوان را برایش ثابت کنیم. از این باب ایشان حکم کرده است به اینکه هم در موجبه و هم در سالبه وجود موضوع را لازم داریم. در حالی که ما از باب دیگری حکم کردیم و آن بابی که ما حکم کردیم، مورد غفلت مصنف است.

 

آن وقت مصنف دیده است که در شخصیات عقدالوضعی نداریم، لذا در شخصیات گفته است که بین موجبه و سالبه فرق است؛ موجبه وجود موضوع را لازم دارد و سالبه وجود موضوع را لازم ندارد. این فرق را در شخصیات قائل شده و در محصورات قائل نشده است؛ در حالی که فرق اعتباری در هر دو هست و فرق واقعی هم در هیچ‌کدام نیست. فرق واقعی بین سالبه و موجبه نه در محصوره هست و نه در شخصیه؛ در همه، وجود موضوع واقعاً لازم است، چه در ذهن و چه در خارج. اما فرق اعتباری که باعث می‌شود ما سالبه را اعم از موجبه قرار دهیم، این فرق اعتباری هم در محصوره هست و هم در شخصیه. ولی مصنف توجه به این فرق اعتباری و عدمِ فرق واقعی نداشته است، لذا آمده و یک بحث دیگر را مطرح کرده است. گفته است عقدالوضع در محصورات هست و در شخصیات نیست؛ این عقدالوضع در محصورات ایجاب می‌کند که در محصورات موضوع ثابت باشد، چه در سالبه و چه در موجبه. ایشان فرق را در موجبه و سالبه در محصورات از بین برده و در محصورات فرق را نفی کرده است، آن هم به خاطر آن قاعده‌ای که داشته است. اما در شخصیات فرق را قبول کرده و گفته است بین سالبه و موجبه فرق است؛ منتها در شخصیه. چرا؟ چون در شخصیه آن قاعده‌ای که در عقدالوضع داشت جاری نمی‌شود. آن وقت در شخصیه وقتی آن قاعده جاری نشد، گفته می‌شود که در سالبه‌اش ممکن است موضوع معدوم باشد و ما محمول را سلب کنیم، اما در موجبه‌اش ممکن نیست موضوع معدوم باشد؛ موضوع حتماً باید موجود باشد تا ما بتوانیم محمول را اثبات کنیم. منتها وجود خارجی یا ذهنی، هر کدام باشد کافی است.

 

بعد آن وقت ما توضیح می‌دهیم که در سالبه و موجبه، در شخصیه سالبه و در شخصیه موجبه، اگر بخواهی اعتبار را کنار بگذاری، فرقی بین موجبه و سالبه نیست؛ اگر اعتبار را کنار بگذاریم. اما اگر اعتبار کنی و آن حیثیت را بیاوری، چرا، فرق هست. همان حرف خودمان را تکرار می‌کنیم.

 

نقد غفلت مصنف و تبیین تلازم در محصورات

 

«لكنّ المصنّف أيضا»؛ ایضاً یعنی مثل مشهور. همان‌طور که مشهور غافل شدند، مصنف هم غافل شده است. «لکن المصنف ایضاً»؛ چون غافل شده است از حیثیتی که جمهور از آن غافل شده‌اند، «لم یحکم بتلازمهما»؛ یعنی تلازم موجبه معدوله و سالبه بسیطه در جمیع قضایا، یعنی چه قضایای شخصیه و چه قضایای محصوره.

«بل حکم بالتلازم فی المحصورة دون الشخصیة»؛ حکم کرده است به تلازم سالبه و موجبه در محصورات، جدا از شخصیات. در شخصیات گفته است تلازم ندارند، ولی در محصورات گفته است تلازم دارند. تلازم را معنا کردم، یعنی اگر آن یکی صادق است، این یکی هم صادق است؛ هر جا آن صادق است، این هم صادق است و بالعکس.

 

«ذهل» یعنی غفل؛ ذهل یعنی غفل. چرا ایشان در محصور حکم به تلازم کرده است؟ به خاطر همان قاعده‌ای که دارد.

«بناءً علی ما ذهب الیه»؛ این «بناءً» مربوط به «حکم بالتلازم فی المحصورة دون الشخصیة» است. «ما ذهب الیه» این است که در محصورات عقدالوضع داریم و در شخصیات عقدالوضع نداریم، و این عقدالوضع باعث می‌شود که ما در محصورات حکم کنیم به ثبوت موضوع، چه در سالبه و چه در موجبه. پس فرق در محصورات از بین می‌رود به برکت عقدالوضعی که داریم. در شخصیات فرق واقعی است، زیرا این عقدالوضع را نداریم. این قاعده ایشان ایجاب کرده است که بین محصورات و شخصیات فرق بگذارد.

 

«بناءً»؛ یعنی حکم کرده است به تلازم در محصوره (یک) و عدم تلازم در شخصیه (دو). این دو مطلب را گفته است «بناءً علی ما ذهب الیه». «ما ذهب الیه» عبارت از این است که موضوع محصوره مشتمل است بر عقد حملی. خودِ موضوع، کاری هنوز به محمول نداریم، هنوز محمول نیامده، خودِ موضوع مشتمل است بر عقد حملی؛ یعنی در آن یک حملی انجام گرفته است. در خودِ موضوع یک قضیه درست شده است.

آن چه حملی است؟ «حمل العنوان علیه»[3] ؛ حمل آن عنوان بر موضوع است. موضوع در محصورات افراد هستند. وقتی می‌گوییم «کل انسان»، طبیعت موضوع نیست، بلکه افراد انسان موضوع هستند. آن وقت ما عنوان «انسان» را بر این افراد حمل می‌کنیم؛ یعنی «کل من یوصف بالانسانیة». اینجا موضوع را دقت کنید؛ «کل انسان» یعنی «کل من یوصف بالانسانیة». «کل من یوصف بالانسانیة» خودش یک قضیه است که در آن یک عقدی هست. بعد از اینکه می‌گوییم «کل من یوصف بالانسانیة»، می‌گوییم «ناطقٌ». این «ناطقٌ» عقدالحمل است. ولی قبل از اینکه به عقدالحمل برسیم، در خودِ موضوع یک حملی درست می‌کنیم و اصطلاحاً اسمش را می‌گذاریم «عقدالوضع». عقدالوضع یعنی حمل عنوانی که موضوع قرار گرفته بر افرادی که موضوع هستند؛ این را می‌گوییم عقدالوضع.

 

خب، پس این‌طور شد: مشتمل است موضوع محصوره بر یک عقد حملی؛ یعنی در آن یک حملی انجام گرفته است که آن حمل عبارت است از حمل عنوان بر موضوع، یعنی حمل عنوان بر افرادی که واقعاً موضوع هستند. حالا «ولاقتضاء» تعلیل و مقدمه است برای «یتلازمان» که دو خط بعد می‌آید؛ متعلق به «یتلازمان» است. و چون در خارج بیان کردم، چون که این عقدالوضع چون در این عقدالوضع عنوان برای موضوع اثبات می‌شود، و هر جا که اثباتی باشد، مثبت‌له باید ثابت باشد، پس باید افراد موضوع ثابت باشند تا عنوان بتواند برایشان اثبات بشود. به این جهت در تمام محصورات، اعم از سالبه و موجبه، موضوع باید موجود باشد. چون چنین است، پس فرقی بین سالبه و موجبه نمی‌ماند. در موجبه باید موضوع موجود باشد به برکت عقدالوضع، در سالبه هم باید موضوع موجود باشد به برکت عقدالوضع. در محصورات این‌طور است، نه در شخصیات.

 

توضیح مفهوم عقدالوضع و عقدالحمل

 

«واقتضاء هذا الحمل»؛ حمل می‌گوید، خب عقد می‌گفت... بیان کردم این را تأکید هم داشتم که روشن باشد تا این اشکال برای شما پیش نیاید. عقدِ حمل یعنی در خودِ موضوع یک حملی انجام می‌گیرد، نه حملِ قضیه. حملِ قضیه غیر از حملِ موضوع است. یعنی یک حمل در خودِ قضیه انجام می‌گیرد که «ناطق» را شما برای «انسان» حمل می‌کنید؛ این عقدالحمل است. یک حملی هم در موضوع انجام می‌گیرد که عنوان را بر موضوع، بر افراد موضوع حمل کنید. این حملی که در موضوع انجام می‌گیرد، عقدالحمل است... عقد یعنی حمل، عقد یعنی قضیه. در هر قضیه باید حملی انجام بگیرد. وقتی می‌گوییم عقدالوضع، یعنی در خودِ همین موضوع یک حملی دارد درست می‌شود؛ حمل عنوان بر افراد. وقتی می‌گوییم عقدالحمل، یعنی این حملی که در قضیه هست. یک حمل در موضوع داریم، یک حملی در قضیه داریم. آن حملی که در موضوع است به آن می‌گوییم عقدالوضع، که باز هم حمل است ولی به آن می‌گوییم عقدالوضع. آن حملی که در قضیه داریم به آن می‌گوییم عقدالحمل. یعنی «ناطق» وقتی ارتباط پیدا می‌کند، عقدالحمل است؛ «انسان» وقتی با افرادش ارتباط پیدا می‌کند، عقدالوضع است. ولی در هر دو حمل است‌ها؛ در هر دو حمل می‌شود، وگرنه اگر حمل نباشد عقد نیست. عقد یعنی قضیه و در هر قضیه هم حمل است. پس باید در موضوع حمل انجام بشود، در قضیه هم حمل انجام بشود. در موضوع، «انسان» بر افراد حمل می‌شود؛ این می‌شود عقدالوضع. در قضیه، «ناطق» بر افراد انسان حمل می‌شود؛ این می‌شود عقدالحمل.

 

آن وقت‌هایی که ما حاشیه ملاعبدالله می‌خواندیم، برای ما عقدالوضع و عقدالحمل را این‌جوری توضیح نمی‌دادند. یک چیزی می‌گفتند و ما می‌آمدیم به زور خودمان حل می‌کردیم و روشن هم خیلی نمی‌شد.

چرا؟ چون استاد خوب توضیح نمی‌دادند. اما حالا نه دیگر؛ حالا البته دیگر خودتان قبل از اینکه من توضیح بدهم این‌ها را خوانده‌اید و درس هم داده‌اید و تمام شده است، لذا توضیح واضحات است. ولی اگر خواستید یک وقتی برای کسی که مبتدی است توضیح بدهید، همین‌طوری که بیان می‌کنم توضیح بدهید؛ این برایش روشن‌تر می‌شود و مطلب جا می‌افتد. البته من بعدها متوجه شدم که استادِ خودِ من هم متوجه نشده بود.

البته این تکه را من اشتباه بیان کردم که برای من توضیح می‌داد، ولی استاد ما در حاشیه ملاعبدالله مرحوم ادیب نیشابوری بود؛ ایشان هم استثنائاً آن سالی که ما خدمتشان بودیم حاشیه را برای ما شروع کردند و کاملاً توضیح می‌دادند. در مورد ایشان من حرفی ندارم؛ ایشان حرف را کامل توضیح می‌داد و بیانش هم خیلی رسا بود. منتها ظاهراً آن‌طوری که من یادم می‌آید، مطلب را شاید غافل شدم یا از کسانی سؤال کردم که آن‌ها نمی‌دانستند؛ وگرنه خودِ استاد برای ما کم نگذاشت.

 

«هذا الحمل ثبوت الموضوع»؛

و چون این حمل که گفتیم، یعنی حملی که در عقدالوضع داریم، حمل عنوان موضوع بر افراد موضوع، چون این حمل اقتضا می‌کند ثبوت موضوع را؛ چون حمل است و در هر حملی اثبات است و اثبات فرعِ مثبت‌له، فرعِ وجود مثبت‌له است، پس وجود موضوع لازم است؛ یعنی تمثل موضوع را در وجود، در خارج یا لااقل در ذهن. چرا این حمل اقتضا می‌کند ثبوت موضوع را؟ چون این حمل اثبات است؛ این صغرا. و اثباتِ شیء لشیء فرعٌ علی ثبوته؛ این کبرا. صغرا را نگفته است ایشان. چون این حمل اثبات است

 

تبیین تلازم سالبه و موجبه در محصورات به واسطه عقدالوضع

 

اثباتِ شیء برای شیء، یعنی اثبات عنوان برای افراد، و اثباتِ شیء فرع بر ثبوت آن شیء است. بنابراین، این حمل (در عقدالوضع) اقتضا می‌کند ثبوت موضوع را. تا اینجا مطلب تمام شد. و امتناعِ فرع بر ثبوته؛ یعنی «واقتضاء هذا الحمل ثبوت الموضوع و اقتضاء هذا الحمل امتناع اخذه غیر ثابت من حیث هو غیر ثابت». این حمل اقتضا می‌کند که شما نتوانید موضوع را «من حیث هو غیر ثابت» فرض کنید؛ زیرا در واقع ثابت است، به دلیل اینکه دارید چیزی را برایش اثبات می‌کنید. چون چیزی اثبات می‌شود، پس در واقع ثابت است و نمی‌توانید او را «من حیث هو غیر ثابت» فرض کنید.

 

چون چنین است که حمل اقتضا می‌کند ثبوت موضوع را (یک) و اقتضا می‌کند این را که شما نتوانید او را معدوم فرض کنید (دو)، پس «یتلازمان فی المحصورات»؛ یعنی سالبه و موجبه در محصورات تلازم دارند. یعنی هم در موجبهِ محصوره وجود موضوع لازم است و هم در سالبهِ محصوره وجود موضوع لازم است؛ چون عقدالوضع این‌گونه اقتضا می‌کند. چون عقدالوضع اقتضا می‌کند که موضوع در موجبه و سالبه هر دو ثابت باشند، پس در محصورات، سالبه و موجبه تلازم دارند، «دون الشخصیات»؛ اما در شخصیات تلازم ندارند.

چرا؟ چون در شخصیات ما عقدالوضع را نداریم. آن عقدالوضعی که باعث می‌شد اعتبار وجود موضوع لازم بیاید، ما آن را در شخصیات نداریم. چون در شخصیات نداریم، پس اعتبار وجود در آن‌ها الزامی نیست. اگر موجبه است، اعتبار وجود می‌شود و اگر سالبه است، اعتبار وجود نمی‌شود؛ آن وقت فرق بین سالبه و موجبه درست می‌شود، «لخلوها عنه»؛ چون شخصیات از این عقد، یعنی عقدالوضع، خالی هستند.

 

بررسی متن مصنف در تفاوت شخصیات و محصورات

 

«والیه اشار بقوله»؛

به این مطلب که گفتیم در شخصیات فرق هست و در محصورات فرق نیست، مصنف اشاره کرده است: «ولکن هذا الفرق»؛ یعنی فرق بین سالبه که وجود موضوع را لازم ندارد و موجبه معدوله که وجود موضوع را لازم دارد، «انما یکون فی الشخصیات»؛ این فرق فقط در شخصیات است، «لا فی القضایا المحیطة»؛ نه در قضایای محیط. قضایای محیط به تعبیر ایشان یعنی قضایای کلیه. در قضایای محیط یا قضایای کلیه، بلکه «وفی جملة المحصورات»؛ یعنی در مجموع محصورات، نه تنها کلیه‌اش، بلکه جزئیه‌اش، سالبه‌اش و موجبه‌اش، در هر کدام که باشد فرقی نیست.

 

این «لا فی القضایا» تأکید «انما» است؛ چون «انما» مطلب را می‌فهماند که حکم فقط در شخصیات است و مفادش این بود که در محصورات نیست. ایشان همین مفاد را دوباره تصریح می‌کند، پس دارد تأکید همان «انما» را می‌کند. در قضایای محیط این فرق موجود نیست، بلکه در جمله محصورات این فرق نیست؛ یعنی در کل محصوراتی که شما درست کنید فرق نیست. چرا فرق نیست؟ نه به خاطر آن دقیقه‌ای که ما گفتیم، بلکه به خاطر آن مبنایی که مصنف دارد.

 

«فانک اذا قلت کل انسان هو غیر حجر»؛ که موجبه معدوله است، «او لا شیء من الانسان بحجر»؛ که سالبه بسیطه است، فرقی بین این دو تا نیست. بلکه در هر دو «هو حکم علی واحد واحد من الموصوفات بالانسانیة».

این عبارت را توجه کنید؛ «هو حکم» یعنی این قول تو. قول تو هر کدام از این دو تا که باشد (ضمیر «هو» به «قول» برمی‌گردد، لذا با هر دو قضیه می‌سازد؛ اگر «هما» می‌گفت به دو قضیه برمی‌گشت، چون «هو» گفته به «قول» برمی‌گردد و فرقی هم نمی‌کند، به قول هم که برگردد همین دو قضیه است)، این قول تو چه در قضیه اول و چه در قضیه دوم، حکم است بر چه چیزی؟ بر «واحد واحد من الموصوفات بالانسانیة». این «واحد واحد من الموصوفات بالانسانیة» دارد همان عقدالوضع را بیان می‌کند. یعنی هر چیزی که موصوف به انسانیت هست، انسانیت برایش اثبات می‌شود؛ یعنی افراد موضوع که کل واحد هستند، همه‌شان وصف عنوانی انسانیت را دارند. چون وصف عنوانی انسانیت را دارند، یعنی وصف عنوانی انسانیت برایشان اثبات می‌شود، پس خودشان باید مثبت باشند و موجود باشند.

 

«فیهما»؛ یعنی هم در موجبه معدوله و هم در سالبه بسیطه، «هو حکم»؛ حکم است. در هر دو چنین حکمی هست؛ چه در موجبه معدوله و چه در سالبه بسیطه این چنین حکمی هست. یعنی حکم را بردی نه روی افراد، بلکه روی افرادی که موصوف به انسانیت هستند. افرادی که موصوف به انسانیت هستند، به برکت اینکه موصوف به انسانیت هستند، باید موجود باشند. وقتی موجود فرضشان کردی، چه در سالبه و چه در موجبه، پس فرقی بین سالبه و موجبه نمی‌شود.

 

انحلال قضایا به دو عقد (وضع و حمل)

 

لکن موجبه مشتمل است بر دو عقد حمل؛ یعنی دو تا حمل در آن انجام گرفته است. یک حمل در موضوعش انجام گرفته و یک حمل هم در قضیه انجام گرفته است. «اولهما حمل العنوان»؛ یعنی عنوان موضوع بر افراد موضوع حمل شده است، که این حمل را ما به آن اصطلاحاً «عقدالوضع» می‌گوییم. «وثانیهما حمل المحمول»؛ دومی حملِ محمول است، یعنی محمول قضیه را شما حمل کردید بر این عنوان یا بر افراد این عنوان. این دو تا حمل در قضیه انجام گرفته که یکی عقدالوضع را درست کرده و یکی عقدالحمل را. پس هر قضیه‌ای در واقع به دو قضیه منحل می‌شود؛ یک قضیه در موضوع تحقق پیدا می‌کند و یک قضیه هم همین قضیه ظاهری است که دارید می‌بینید که محمولش بر موضوعش حمل شده است.

 

در سالبه هم شما وقتی می‌گویید «لا شیء من الانسان»، یعنی «کل واحد واحد من الموصوف بالانسانیة»؛ پس عقدالوضع را قبول می‌کنید و عقدالحمل را از بین می‌برید. می‌گویید «لیس بحجر»؛ یعنی حمل را برمی‌دارید و محمول را سلب می‌کنید، نه اینکه عنوان را از موضوع بکنید. پس در موضوع، عنوان بر اساس عقدالوضع وجود می‌گیرد. در سالبه عقدالوضع وجود می‌گیرد و عقدالحمل وجود نمی‌گیرد.

 

«والسالبة وان خلت من العقد الثانی الذی هو المحمول»؛

سالبه اگرچه از عقد ثانی که عقدالحمل باشد (یا به تعبیر ایشان حمل محمول بر موضوع) خالی است، چون در سالبه ما سلب محمول می‌کنیم و حمل محمول نمی‌کنیم، «ولکنها فانها»؛ یعنی لکنها، «لا تخلو عن العقد الاول الذی هو للموضوع العنوانی». سالبه از عقد اول که برای موضوع عنوانی تحقق پیدا کرده، خالی نیست. موضوع عنوانی منظور معلوم باشد؛ در شخصیات موضوع عنوانی نداریم، ولی در محصورات موضوعی داریم که عنوان است و این عنوان دارای افراد است. وقتی این عنوان را بر افراد حمل می‌کنید، عقدالوضع درست می‌شود.

 

«والیه»؛ به اینکه در سالبه ما عقد دوم را نداریم (یعنی عقدالحمل نداریم) اما عقد اول را داریم، به همین مطلب اشاره کرده است مصنف به قولش که گفته است: «والسلب انما هو للحجریة». شما حجریت را که محمول است سلب کردید، عنوان را که انسان است که سلب نکردید. در «لا شیء من الانسان بحجر» که یک سالبه است، شما عنوان را سلب نکردید، عنوان انسانیت را سلب نکردید، بلکه عنوان را اثبات کردید. گفتید هر فردی که موصوف به انسانیت هست... بله، آن وقت بعد محمول را از او سلب کردید و گفتید حجر نیست. پس سلبی که در سالبه آمده، به محمول روی آورده نه به عنوان. «والسلب انما هو للحجریة»؛ سلبی که در سالبه آمده به حجریت تعلق گرفته، نه به عنوان انسانیت.

«ای للمحمول الذی هو العقد الثانی»؛ محمولی که عقد ثانی است در سالبه سلب شده، پس عقد ثانی در سالبه از بین رفته است. «لا للانسانیة التی هی العقد الاول»؛ انسانیتی را که عقد اول است ما سلب نکردیم. پس انسانیت سلب نشده است.

 

عقد اول را داریم و عقد دوم را نداریم. چون عقد اول را ما در سالبه هم داریم و عقد اول اقتضا می‌کند وجود موضوع را، پس در سالبه هم ما وجود موضوع را لازم داریم، همان‌طور که در موجبه وجود موضوع را لازم داریم. بنابراین فرقی بین سالبه و موجبه در اینکه وجود موضوع را می‌خواهند نیست؛ از این جهت این دو تا تلازم دارند. این تکه‌ای که الآن بیان کردم تتمه بحث است که نمی‌رسیم تحقیقش کنیم. همین که بیان کردم؛ چون در سالبه ما عقدالوضع را داریم و عقدالوضع اقتضای وجود موضوع می‌کند، از این جهت بین سالبه و موجبه فرقی نیست. این را بعداً باید ان‌شاءالله بیان کنیم.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo