84/10/05
بسم الله الرحمن الرحیم
تفاوتهای لفظی و معنوی/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /تفاوتهای لفظی و معنوی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فرمودند که میان «موجبه معدوله»[1] و «سالبه محصله» که از نظر مفاد با هم مساوی باشند، دو نوع فرق وجود دارد: یکی فرق لفظی و دیگری فرق معنوی.
تفاوتهای لفظی و معنوی
فرق لفظی عبارت است از حرف نفی؛ به این صورت که در برخی زبانها، در قضیه سالبه از لفظ «لیس» (نیست) استفاده میشود و در موجبه معدوله از الفاظی نظیر «لا» یا «غیر».
اما فرق معنوی در این است که ما در قضیه موجبه، ثبوتِ موضوع را لازم داریم؛ در حالی که در سالبه، ثبوت موضوع لازم نیست و ممکن است که ما محمولی را از موضوعی که وجود خارجی ندارد یا اصلاً وجود ندارد، سلب کنیم.
در هر دو قضیه (چه موجبه معدوله و چه سالبه محصله) حرف سلب موجود است؛ منتها در معدوله، سلبِ موضوع یا سلبِ محمول داریم، اما در سالبه، سلبِ نسبت داریم. البته گاهی این مسئله روشن نیست؛ یعنی گاهی با توجه به الفاظی که آوردهایم و نحوه قرار دادن ادات سلب در جمله، میفهمیم که آیا موضوع مسلوب است، یا محمول مسلوب است و یا اینکه نسبت مسلوب است. اگر نسبت مسلوب باشد، قضیه سالبه است و اگر موضوع یا محمول مسلوب باشند، قضیه معدوله است. در جایی که موضوع مسلوب باشد، اشتباهی رخ نمیدهد چون وضع آن از نظر معنا با سالبه تفاوت آشکاری دارد؛ اما در صورتی که محمول مسلوب باشد، اگر مواد قضیه سالبه با قضیه موجبه یکی باشد، از نظر مفاد گاهی با هم اشتباه میشوند. در این حالت است که احتیاج به فارق داریم و همانطور که بیان کردم، این فارق یا لفظی است یا معنوی.
درباره فرق معنوی، تفصیلی وجود دارد که در جلسه گذشته بیان کردم و در این جلسه نیز مختصر تکرار میکنم (نه مفصل، زیرا بحث آن گذشت) و سپس به بقیه مباحث میپردازیم انشاءالله.
البته همانطور که اشاره کردم، مطلبی که قرار است گفته شود و در جلسه گذشته نیز به آن اشاره کردیم، مطلب ابتکاری مصنف است؛ منتها مصنف در یکی از مباحث این مطلب، مانند مشهور فکر کرده و دچار اشتباه شده است که آن را انشاءالله بیان خواهیم کرد. ایشان قضایا را به دو قسم تقسیم میکند و توضیحات ما را تنها در یک قسم میپذیرد، در حالی که این مبنا باید در هر دو قسم پذیرفته شود.
بررسی متن کتاب: دقیقه اشراقی در سلب
صفحه ۹۸، سطر دهم:
«وهاهنا دقیقة اشراقیة فی السلب»[2] ؛ یعنی یک مطلب مهم و دقیق درباره سلب داریم که این مطلب «اشراقی» است؛ یعنی یا طبق مبنای خودمان است و یا از حکمای شرق گرفته شده است.
«اعلم: أنّ الفرق بين السّلب إذا كان فى القضيّة الموجبة . و ذلك بأن يكون جزء محمولها أو موضوعها ، و بين السّلب إذا كان قاطعا للنّسبة الإيجابيّة...» تا آخر.
فرق میان سلبی که در قضیه موجبه باشد (قضیه موجبه است، یعنی نسبتش مدخولِ سلب نیست، اما سلب در آن وجود دارد. چنین قضیهای که نسبتش مدخول سلب نیست ولی سلب در آن هست، ناچار باید حرف سلب بر موضوع یا محمولش وارد شده باشد؛ زیرا قرار شد که نسبت مصلوب نباشد. لذا میفرماید: «وذلک بان یکون» آن سلب، جزء محمول یا جزء موضوع باشد. در این حالت قضیه موجبه است و در عین حال سلب در آن وجود دارد) و میان سلبی که «قاطع نسبت ایجابیه» باشد (قاطعاً در متن غلط است و باید قاطعُ باشد)؛ یعنی نسبت ایجابیه را از بین ببرد و قضیه را سالبه کند.
«والمعنی»؛ یعنی معنای این دو جمله مصنف این است که فرق بین «موجبه معدوله» و «سالبه بسیطه» چیست. شارح در اینجا به جای عبارت اول مصنف، «الموجبة المعدولة» و به جای عبارت دوم، «السالبة البسیطة» را قرار داده است. عبارت مصنف خلاصه شده و اینگونه درآمده است که فرق میان این دو در این است که «الاول» (یعنی موجبه معدوله) «لا یصح علی المعدوم»؛ یعنی نمیتوان محمول آن را بر موضوع معدوم حمل کرد.
قاعده فرعیت در اثبات
زیرا ما در قضیه موجبه، محمول را «اثبات» میکنیم و اثباتِ محمول، فرع بر این است که موضوع ثابت باشد تا بتوانیم بر آن موضوعِ ثابت، محمولی را ثابت کنیم. «اذ لابد للاسبات من ان یکون علی ثابت»؛ زیرا در قضیه موجبه ما اثبات میکنیم (این صغرا) و هر جا که اثبات حاصل باشد، باید بر موضوعی ثابت انجام شده باشد (این کبرا). نتیجه این میشود که در موجبه معدوله، چون اثبات در کار است، موضوع باید مثبت (یعنی موجود) باشد.
پرسش: منظور از سالبه بسیطه چیست؟
پاسخ: منظور همان سالبه محصله است؛ یعنی سلبی که فقط «نسبت» را سلب کرده باشد، نه سلبی که با موضوع یا محمول ترکیب شده باشد. در موجبه معدوله، سلب بسیط نیست بلکه مرکب است (با موضوع یا محمول)، اما در سالبه بسیطه، سلب تنها بر نسبت وارد میشود و با اجزای قضیه ترکیب نمیگردد.
«بخلاف الثانی»؛ یعنی برخلاف سالبه بسیطه (یا همانجایی که سلب، قاطعِ نسبت ایجابیه است). در اینجا اشکالی ندارد و لازم نیست که حتماً موضوع موجود باشد؛ بلکه هم بر موجود و هم بر معدوم صدق میکند. «فان النفی یجوز علی المنفی»؛ نفی جایز است که بر منفی حمل شود. در برخی نسخهها به جای «علی»، «عن» آمده است: «النفی یجوز عن المنفی» که این بهتر است؛ چون ما شیء را «از» منفی نفی میکنیم، نه «بر» آن. ما بر چیزی حمل میکنیم، اما از چیزی نفی میکنیم.
«ولهذا»؛ به خاطر همین فرقی که توضیح دادیم، قول تو درباره زیدی که معدوم است در قالب سالبه بسیطه صحیح است که بگویی: «لیس هو فی الاعیان بصیراً» (او در خارج بینا نیست)؛ اما در قالب موجبه معدوله صحیح نیست که بگویی: «هو فی الاعیان لا بصیر» (او در خارج نابینا است). چون در دومی داری «لا بصیر» را بر زید معدوم حمل میکنی که نمیتوانی؛ اما در اولی داری «بصیر بودن» را از زید سلب میکنی که نفیِ شیء از معدوم اشکالی ندارد. این ادعای مصنف بود.
تحلیل معنای وجود موضوع
این ادعا را میخواهیم توضیح دهیم. معنای اینکه میگوییم در موجبه وجود موضوع شرط است و در سالبه نیست، چیست؟ سه جور معنا تصور میشود که دو تای آن را رد میکنیم و یکی را مدعی هستیم:
۱. معنای اول: در موجبه وجود موضوع «فی الخارج» لازم است و در سالبه لازم نیست و وجود «فی الذهن» کافی است. این درست نیست؛ چون در موجبه هم وجود خارجی لازم نیست و وجود ذهنی کفایت میکند. مثلاً وقتی میگوییم «اجتماع نقیضین محال است»، این یک قضیه موجبه است در حالی که موضوع آن (اجتماع نقیضین) اصلاً نمیتواند وجود خارجی داشته باشد. پس معلوم میشود وجود ذهنی در موجبه هم کافی است و این ویژگی مختص سالبه نیست. هر دو قضیه از این نظر هماهنگاند و به وجود خارجی محتاج نیستند.
۲. معنای دوم: منظور از وجود موضوع در موجبه، «مطلق وجود» (اعم از ذهنی و خارجی) است؛ یعنی موضوع نباید از هر دو صفحه (ذهن و خارج) منتفی باشد. اما در سالبه اینطور نیست. این هم غلط است؛ زیرا ما در سالبه هم احتیاج به وجود ذهنیِ موضوع داریم. باید موضوع را در ذهن تصور کنیم تا بتوانیم محمولی را از آن سلب کنیم. در هر دو حال (حمل یا سلب)، موضوع باید در ذهن تصور شود و تصور یعنی وجود ذهنی. پس هر دو محتاج وجود ذهنی موضوع هستند و از این نظر هم تفاوتی ندارند.
۳. معنای سوم (مختار): پس باید معنای سومی باشد که واقعاً میان موجبه و سالبه فارق باشد؛ معنایی که به ذهن مشهور نرسیده است. مصنف (شیخ اشراق) این معنا را در اینجا قبول کرده، اما در برخی قضایا دچار اشتباه شده که توضیح خواهیم داد. مراد ما این است که در قضیه موجبه، ما نمیتوانیم قطع نظر از وجود موضوع کنیم؛ یعنی نمیتوانیم موضوع را «معدوم» ببینیم. نمیتوانیم بگوییم «زیدی که معدوم است، از آن جهت که معدوم است، فلان صفت را دارد». حیثیتِ «من حیث هو معدوم» را نمیشود در قضیه موجبه آورد. اما در سالبه، میتوان موضوع را «به حیث اینکه معدوم است» لحاظ کرد و محمولی را از آن سلب نمود. این همان تفاوت اصلی است.
تبیین دقیق حیثیت عدم در موضوع سالبه
مراد ما این است که در قضیه موجبه، ما نمیتوانیم قطعنظر از وجود موضوع بکنیم؛ یا به تعبیر بهتر، نمیتوانیم موضوع را «معدوم» ببینیم. یعنی نمیتوانیم بگوییم: «زیدی که معدوم است، منحیثاینکه معدوم است، لابصیر است یا بصیر است». حیثیتِ «منحیثهومعدوم» را نمیشود در قضیه موجبه آورد. به تعبیر دیگر، نمیتوانیم با فرضِ عدم، بر موضوع چیزی را حمل کنیم. موضوع ممکن است در خارج معدوم باشد و در ذهن موجود، ولی ما با فرضِ عدم نمیتوانیم چیزی بر آن حمل کنیم، بلکه باید با فرضِ وجود بر آن حمل کنیم.
برخلاف سالبه؛ که در سالبه هم میتوانیم قطعنظر از وجود موضوع کنیم (ولو موضوع وجود خارجی داشته باشد) و هم بالاتر از قطعنظر، میتوانیم موضوعی را که معدوم است، «به حیث اینکه معدوم است» مطرح کنیم و از آن محمولی را سلب کنیم. مثلاً بگوییم: «زیدی که معدوم است، از همان حیثی که معدوم است، بصیر نیست». اما نمیتوانستیم [در موجبه] بگوییم: «زیدی که معدوم است، از همان حیثی که معدوم است، بصیر (یا لابصیر) است». حیثیت انعدام را در موجبه نمیتوانیم کنار موضوع قرار دهیم، ولی در سالبه میتوانیم این حیثیت را در کنار موضوع لحاظ کنیم.
باید دقت کرد که اصلِ وجود خارجی در هیچکدام از دو نوع قضیه معتبر نیست و اصلِ وجود ذهنی در هر دو نوع قضیه معتبر است؛ اما این «حیثیت عدم» را که در موضوع معدوم داریم، در موجبه نمیتوانیم بیاوریم ولی در سالبه میتوانیم. این همان فرقی است که میگوییم موجبه را، ولو موضوعش در خارج معدوم باشد، نمیتوان به حیثِ معدوم بودن موضوعِ حکمی قرار داد، اما سالبه را میتوان با حیث معدومیت، موضوعِ سلب قرار داد.
نقد تبیین مشهور از اعمیت سالبه
توجه کردید که با این بیان، موضوع سالبه اعم شد از موضوع موجبه؛ ولی معنای این اعمیت آن چیزی نیست که مشهور گفتهاند. ظاهر کلام مشهور این است که موضوع سالبه اعم است زیرا هم با وجود جمع میشود و هم با عدم؛ یعنی هم میتواند موجود باشد و هم معدوم، برخلاف موضوع موجبه که حتماً باید موجود باشد. آنها میگویند برای موضوع موجبه یک فرد داریم (موجود) ولی برای موضوع سالبه دو فرد داریم (موجود و معدوم) و چون دو فرد اعم از یک فرد است، پس سالبه اعم است.
ما این تبیین را قبول نکردیم، هرچند به اصلِ اعمیت معتقدیم. تبیین ما این است: موضوع موجبه میتواند موجود باشد (یک) یا معدوم باشد (دو)، ولی فرض سوم را نمیتواند داشته باشد که «اگر معدوم بود، منحیثهومعدوم ملاحظه شود». اما در سالبه، موضوع هم میتواند موجود باشد، هم معدوم باشد و هم «معدوم باشد و به لحاظ معدوم بودن ملاحظه شود». این فردِ سوم را در موجبه نداشتیم. چون موضوع موجبه دو فرد (اعتباری) دارد و موضوع سالبه سه فرد، پس موضوع سالبه اعم است.
پاسخ به اشکالات در باب ثبوت موضوع
پرسش: منظور این است که موضوع نمیتواند معدوم باشد و محمولی برایش بار شود؟
پاسخ: خیر، موضوع میتواند در خارج معدوم باشد و محمول برایش بار شود (مثل ممتنعات)، اما موضوعِ معدوم را «به حیثِ معدوم بودن» نمیتوانیم موضوعِ حمل قرار دهیم. اگر منظور مشهور این باشد، چون تصریح نکردهاند، نمیتوانیم بگوییم مرادشان همین است. ظاهر کلام آنها همان معنای غلطی است که تبیین کردیم و لذا غفلت را به آنها نسبت میدهیم.
پرسش: در موجبه شرطِ نوعی وجود را میکنند، اما در سالبه موضوع باید در ظرف وجود ذهنی باشد تا حکم کنیم...
پاسخ: در ذهن هم همینطور است؛ در سالبه هم باید موضوع در ظرف ذهن تصور شود تا سلب صورت گیرد. شما وقتی میگویید در سالبه شرط نمیکنیم که موضوع در ظرفی باشد، اگر منظورتان این است که اصلاً تصور نشود، خب سلب بر چه چیزی واقع میشود؟ پس حتماً باید وجود ذهنی داشته باشد.
ببینید، آنچه اکنون در ذهن شماست، از کتب متأخرین است. عرض کردم که نوعاً بعد از شیخ اشراق، معنای این فرق را تعدیل کردند و از آن غفلت درآمدند. اما کتب قبل از شیخ اشراق نوعاً گرفتار این غفلت هستند. ما میگوییم مشهور تا زمان شیخ اشراق غفلت کردهاند.
بررسی متن کتاب: رد برداشتهای عامیانه
«ولیس معنی هذا الکلام ما سبق منه الی الفهم»؛
معنای این کلام مصنف در فرق بین موجبه معدوله و سالبه محصله، آن چیزی نیست که در ابتدا به ذهن سبقت میگیرد. آن چیست؟
«وهو ان موضوع السالبة یجوز ان یکون معدوماً فی الخارج دون موضوع الموجبة»؛ اینکه موضوع سالبه میتواند در خارج معدوم باشد ولی موضوع موجبه حتماً باید در خارج موجود باشد.
«علی ما ظُنّ»؛ چنانکه برخی چنین گمان کردهاند و همین مطلب را دلیل اعم بودن سالبه قرار دادهاند.
«وعُلّل به» (عُلّل بهِ نه عُلّل بکونِ)؛ یعنی به همین فرق غلطی که گذاشتند، این مطلب را تعلیل کردند که «السالبة اعم من الموجبة». آقایان این مدعا را چنین تعلیل کردند که در موجبه وجود خارجی لازم است و در سالبه نه، پس سالبه چون در دو حالت (وجود و عدم موضوع) صادق است، اعم است.
«وعُلّل به» یعنی به همین «ما ظُنّ» (آنچه گمان کردند) تعلیل کردند.
«لان موضوع الموجبة ایضاً قد یکون معدوماً فی الخارج»؛
این تعلیل برای رد آن گمان است. میفرماید آن گمان درست نیست، زیرا موضوع موجبه هم گاهی در خارج معدوم است (مثل: اجتماع ضدین محال است) و در عین حال قضیه موجبه و صادق است.
«ولا ان موضوع الموجبة یجب ان یتمثل فی وجود او ذهن دون موضوع السالبة»؛
این هم عطف بر «لیس معنی الکلام» است. یعنی معنای فرق این نیست که موضوع موجبه باید حتماً در مطلق وجود (خارجی یا ذهنی) حاصل باشد، در حالی که موضوع سالبه لازم نباشد (یعنی هم در خارج معدوم باشد و هم در ذهن). این هم غلط است، چون سلب از موضوعی که حتی در ذهن هم نیست، ممکن نیست.
تبیین تمثل موضوع در ذهن و خارج
میفرماید این هم مراد ما نیست؛ چون این فرق، فرق درستی نیست. «ولا ان موضوع الموجبة یجب ان یتمثل فی وجود او ذهن دون موضوع السالبة»؛ باز معنای این کلام مذکور این نیست که موضوع موجبه واجب است تمثل پیدا کند در وجود خارجی یا در ذهن (یعنی مطلق وجود را باید داشته باشد) در حالی که موضوع سالبه لازم نباشد نه در وجود خارجی موجود باشد و نه در وجود ذهنی.
«تمثل» به معنای صاف ایستادن و مستقیم ایستادن است؛ حالا چه در وجود خارجی و چه در وجود ذهنی، فرقی نمیکند؛ هر دو را تمثل میتوان گفت.
پرسش: «وجود» یعنی وجود خارجی؟
پاسخ: بله، «فی وجودٍ» یعنی وجود خارجی. چون در اینجا در مقابل «ذهن» قرار گرفته، منظور وجود خارجی است. اگر منظور اعم از ذهن و خارج بود، دیگر معنا نداشت پشت سرش بگوید «او ذهنٍ». از اینکه «او ذهنٍ» را آورده، معلوم میشود مراد از «وجود»، وجود خارجی است و مجموعاً میشوند «مطلق وجود».
منظور آن نیست که موضوع موجبه باید اینچنین باشد «دون موضوع السالبة»؛ یعنی در موضوع سالبه دیگر شرط نشود نه وجود خارجی و نه وجود ذهنی. چرا منظور این دومی هم نیست؟
«لان موضوع السالبة ایضاً لابد من ان یکون کذلک»؛ زیرا موضوع سالبه نیز مانند موجبه، لابد باید اینچنین باشد؛ یعنی یا متمثل در خارج باشد یا متمثل در ذهن. سالبه هم از این نظر با موجبه فرقی ندارد. پس نه از جهت عدم اعتبار وجود خارجی و نه از نظر اعتبار مطلق وجود، میان موجبه و سالبه فرقی نیست.
معنای حقیقی تفاوت موجبه و سالبه (حیثیت عدم)
«بل معناها»؛ بلکه معنای این فرقی که مصنف گذاشت و این بیانی که در اینجا مطرح کرد، معنایش این است که در سالبه میتوانیم از موضوعی که ثابت نیست سلب کنیم، منتها به این صورت: «اذا اخذ من حیث هو غیر ثابت». اگر موضوع را مشروط به حیثیتِ غیرثابت بودن تصور کنیم، باز هم سلب از آن جایز است.
یعنی شما در سالبه میتوانید موضوع را «موجود» بگیرید، میتوانید «معدوم (لابشرط)» بگیرید و میتوانید «معدوم به شرط شیء» (یعنی معدوم به این حیث که معدوم است) بگیرید. در هر سه حال سلب جایز است. اما در موجبه، میتوانید موجود بگیرید، میتوانید معدومِ لابشرط بگیرید، اما نمیتوانید «معدوم من حیث انه معدوم» بگیرید؛ اگر اینگونه گرفتید، دیگر چیزی بر آن حمل نمیشود.
پس معنای این فرق این است که سلب صحیح است از موضوعی که ثابت نیست، زمانی که ما موضوع را «من حیث هو غیر ثابت» ملاحظه کنیم. به این معنا که عقل میتواند این حیثیت انعدام را در سلب اعتبار کند. در واقع موضوع سالبه اگر تصور شده باشد، دیگر نمیتوان گفت معدومِ مطلق است (بالاخره وجود ذهنی گرفته)، اما عقل میتواند او را «من حیث هو معدوم» تصور کند؛ یعنی از وجودش قطعنظر کند، بلکه مازاد بر قطعنظر، وجودش را نفی کند با اینکه [در ذهن] وجود دارد.
استحاله اعتبار حیثیت عدم در اثبات
«بخلاف الاثبات»؛ در اثبات نمیتوان این حیثیت را اعتبار کرد.
چرا؟ زیرا ولو در قضیه موجبه ما محمولی را میتوانیم برای موضوعی که در خارج موجود نیست (بلکه در ذهن موجود است) حمل کنیم، ولی این موضوع را نباید «به حیث معدوم بودنش» ملاحظه کرد. وگرنه موضوعی که معدوم است، اگر با حیث معدومیت ملاحظه شود، دیگر چیزی نیست که بتوان محمولی را بر آن حمل کرد. محمول بر «امر ثابت» حمل میشود؛ یعنی امری که خارجاً یا ذهناً ثابت است. اما امری که خارجاً نیست و ذهناً هم که ثابت شده شما ثبوتش را نفی میکنی، دیگر نمیشود برایش چیزی اثبات کرد.
«لأنّ الإثبات يقتضي ثبوت شيء.»[3] ؛ زیرا تحققِ اثبات در موجبه معدوله، توقف دارد بر ثبوت آن شیء دوم (موضوع) در نفسالامر. موضوع باید فینفسه ثابت باشد تا بتوانیم برایش اشیاء دیگری را اثبات کنیم. بنابراین نمیتوان در موضوع موجبه معدوله، حیثیتِ «غیرثابت بودن» یا «منفی بودن» را اعتبار کرد.
توجیه عبارات نسخه و افتادگی متن
«حتی یثبت له شیء»؛ در نسخه قدیم «له شیء» دارد که درست هم همین است. نسخه ما «حتی یثبت به شیء» دارد که احتیاج به توجیه دارد. اثبات محمول اقتضا میکند ثبوت موضوع را، تا به توسط اثبات، برای آن موضوعِ ثابت، محمولی ثابت شود.
«ولهذا»؛ و به خاطر همین است که در سالبه صحیح است بگویی: «انّه من حيث هو معدوم فلان، بل من حيث له ثبوت فى الذّهن،» (معدوم از آن جهت که معدوم است، فلان چیز نیست). «فلان» کنایه از محمول است. در سالبه میتوانید موضوع را مقید کنید به «من حیث هو معدوم». اما «لا یصح ان یقال انه من حیث هو معدوم فلان»؛ اگر موجبه آوردید، نمیتوانید موضوع را مقید کنید به حیثیت عدم، بلکه باید بگویید «من حیث ان له ثبوتاً فی الذهن» (از این جهت که ثبوت ذهنی دارد) فلان چیز هست.
علت اعمیت موضوع سالبه بر موجبه
«و لجواز نفى كلّ ما هو غير الثّابت عنه من حيث هو غير ثابت، بخلاف إثبات كلّ ما يغايره عليه من تلك الحيثيّة، بل إثبات كلّ شيء ممّا يغايره عليه من تلك الجهة، اللّهمّ إلاّ إذا كان شيئا عدميّا أو محالا قيل: إنّ موضوع السّالبة أعمّ من موضوع الموجبة». این «لجواز» متعلق به «قیل» است که بعداً میآید. چون جایز است که در سالبه قید حیثیت را اضافه کنید، نتیجتاً سه نوع موضوع برای سالبه خواهید داشت:
۱. موضوع موجود.
۲. موضوع معدوم (بدون قید حیثیت).
۳. موضوع معدوم با ضمیمه قید حیثیت (من حیث هو معدوم).
در حالی که برای موجبه فقط دو مورد اول ممکن است و مورد سوم (معدوم با قید حیثیت) درست نیست. پس موضوع سالبه سه فرد (اعتباری) دارد و موضوع موجبه دو فرد؛ به این جهت گفته شده است که موضوع سالبه اعم است، نه به آن جهتی که دیگران (مشهور) گفتند و ما رد کردیم.
تبیین سلب امر غیرثابت از موضوع غیرثابت
زمانی که در قضیه سالبه، محمولی را نفی میکنید، آن محمول «ثابت» نیست؛ زیرا اگر ثابت بود که نمیشد آن را نفی کرد. پس شما یک امر غیرثابت را نفی میکنید. از چه چیزی نفی میکنید؟
«عنه»؛ یعنی از «ما هو غیر ثابت»؛ یعنی از موضوعی که آن هم [در خارج] ثابت نیست. پس امر غیرثابت را که محمول است، از امر غیرثابت دیگری که موضوع است نفی میکنید؛ منتها «من حیث هو غیر ثابت».
این قیدِ «من حیث هو غیر ثابت»، قیدِ «کل ما هو غیر ثابت» (محمول) نیست، بلکه قیدِ ضمیر «عنه» است. چون ضمیر ما در «کل ما هو غیر ثابت» محمول است، ضمیر «عنه» که به غیرثابت برمیگردد، کنایه از موضوع است. پس موضوعِ غیرثابت را میتوانیم به حیثِ غیرثابت بودن لحاظ کنیم و جایز است که از چنین موضوع مقیدی، هر محمول غیرثابتی را نفی کنیم.
عبارت مقداری دقیق است: «لجواز نفی کل ما هو غیر ثابت»؛ هر محمول غیرثابتی را میتوانیم نفی کنیم «عنه»؛ یعنی از موضوع غیرثابت، منتها موضوعی که «من حیث هو غیر ثابت» باشد. در سالبه این کار ممکن است.
استخدام در ضمایر و تبیین محمول سالبه
پرسش: چرا برای محمول تعبیر «غیرثابت» به کار رفت؟ مگر قضیه سالبه نیست؟
پاسخ: بیان کردم در سالبه شما محمول را از موضوع سلب میکنید؛ سلب میکنید یعنی بر موضوع ثابت نیست. پس بر محمول هم میتوان «غیرثابت» را اطلاق کرد. ایشان در این جمله بر هر دو (موضوع و محمول) غیرثابت اطلاق کرده است؛ بر موضوع چون وجود خارجی ندارد و بر محمول چون برای این موضوع ثابت نیست. اصلاً در هر سالبهای، محمول مطلقاً غیرثابت (مسلوب) است، هرچند موضوع ممکن است ثابت باشد.
در اینجا صنعت «استخدام» به کار رفته است؛ یعنی مرجع ضمیر (ما هو غیر ثابت) محتمل دو معناست (موضوع و محمول). ما از خودِ عبارت، «محمول» را اراده کردیم و از ضمیر «عنه» که به آن برمیگردد، «موضوع» را.
استحاله اثبات با قید حیثیت عدم
«بخلاف الاثبات»؛ یعنی و جایز نیست اثباتِ «کل ما یغایره علیه من تلک الحیثیة». ضمیر «یغایره» و «علیه» به همان موضوعِ غیرثابت برمیگردد. یعنی جایز نیست محمولی را که مغایر با موضوع است، بر آن موضوع حمل کنیم «به قید اینکه آن موضوع این حیثیت عدمی را دارد». شما میتوانید محمولی را بر موضوعی که در خارج نیست (اما در ذهن هست) حمل کنید، اما نمیتوانید آن را «به قید معدوم بودنِ موضوع» حمل کنید. اثباتِ چیزی برای موضوع، با قیدِ «من حیث هو معدوم» جایز نیست.
ایشان با کلمه «بل» مطلب را تعمیم میدهد: «بل اثبات کل شیء علیه من تلک الجهه» جایز نیست. یعنی به طور عام بگو اثبات هر چیزی بر موضوع، با لحاظِ حیثیتِ عدمیِ آن موضوع، ممکن نیست.
استثنا در محمولهای عدمی و محال
در یک جا استثنا میکند و میگوید جایز است قید حیثیت را بیاورید: آنجایی که محمول شما یک امر «عدمی» یا «محال» باشد. مثلاً «اجتماع ضدین محال است». شما میتوانید بگویید: «اجتماع ضدین، از آن جهت که در خارج نیست (معدوم است)، محال است».
«اللهم الا اذا کان»؛ مگر اینکه آن محمول (ما یغایره)، شیء عدمی یا محال باشد. در این صورت، چون شما دارید یک امر عدمی را برای موضوع اثبات میکنید، در واقع دارید «مقابلِ» آن امر را سلب میکنید. مثلاً وقتی «معدوم بودن» را برای شریکالباری اثبات میکنید (که میگویید شریکالباری منحیثهومعدوم، معدوم است)، در واقع دارید «موجود بودن» را از او سلب میکنید. و چون حقیقتِ این قضیه به «سلب» برمیگردد، مقید کردن موضوع به حیثیتِ عدم در آن اشکالی ندارد. پس در هر جا که محمول امر عدمی یا محال باشد، چون در واقع سالبه است، آوردن قید حیثیت جایز است.
جمعبندی تفاوت در ظرف ذهن و خارج
پرسش: بالاخره باید یک وجودی به موضوع بدهیم تا بعد عدم را برایش قائل شویم؛ مثلاً اول زید را در ذهن فرض میکنیم...
پاسخ: بله، همه اینها را گفتیم و قبول داریم. ما در ذهن، زید را تصور میکنیم (وجود ذهنی) و در خارج او را معدوم میدانیم. حالا در مقام بیان قضیه، در سالبه میگوییم: «زیدی که [در خارج] معدوم است، قائم نیست»؛ این درست است. اما در موجبه نمیتوانیم بگوییم: «زیدی که معدوم است، قائم است». شما در موجبه باید بگویید «زید قائم است» و آن را در ظرف ذهن ثابت فرض کنید، نه اینکه قیدِ «معدوم بودن» را در موضوع بیاورید. تفاوت در این است که سالبه با قیدِ «من حیث هو معدوم» سازگار است، اما موجبه فقط با قیدِ «ثبوت ذهنی» سازگار است.
تبیین تفاوت اعتباری در قید حیثیت عدم
خب، این را قبول داریم و ما نیز همین ادعا را میکنیم؛ شما ادعای ما را اشکال بر ما میگیرید؟ ما میگوییم در سالبه و در موجبه، در هر دو وجود موضوع را داریم، اما تفاوت در اینجاست که در سالبه میتوانید قید «من حیث هو معدوم» را بیاورید، ولی در موجبه نمیتوانید قید حیثیت معدومیت را بیاورید. به این عبارت که: میتوانید بگویید «زیدی که [در خارج] معدوم است، بصیر نیست»، ولی نمیتوانید بگویید «زیدی که معدوم است، لابصیر هست». این قیدِ «معدوم است» را شما در سالبه میتوانید بیاورید و در موجبه نمیتوانید؛ فرق در همین است. وگرنه اینکه در موجبه چیزی را تصور میکنید و در سالبه هم تصور میکنید، این مورد قبول است و ما نیز همین ادعا را داریم.
پرسش: شما به اتحاد اشاره میکنید، در حالی که فرقی که گذاشتید اصلاً فرق نیست؛ چون حیثیت «من حیث انه معدوم» در هر دو فرض میشود...
پاسخ: بله، در هر دو میتوانید موضوعی را فرض کنید، اما بحث بر سر این است که آیا میتوانید در موجبه، این موضوعِ فرض شده را «به وصف معدومیت» بیاورید؟ خیر. شما ابتدا وجودی برای آن فرض میکنید (وجود ذهنی)، سپس میتوانید در سالبه قید «معدوم بودن در خارج» را به آن بزنید، اما در موجبه نمیتوانید این قید را بیاورید. در هر دو، وجودِ مایی (ذهنی) فرض میشود، اما در یکی قید «معدومٌ» قابل ذکر است و در دیگری نه.
استثنا در محمولهای عدمی و ممتنع
آن فرقی را هم که ما منتفی کردیم، در موضع خاص بود؛ یعنی در جایی که محمول، امر عدمی یا امر محال باشد. در آنجا فرقی میان موجبه و سالبه نیست، چرا که چنین موجبهای در واقع به سالبه برمیگردد. اما بحث فعلی ما در «موجبه معدوله» است که محمول آن لزوماً امر عدمیِ محض یا محال نیست.
پرسش: محمول معدوله همیشه امر عدمی است (مانند لابصیر)...
پاسخ: خیر، منظور از «امر عدمی» در اینجا «لابصیر» نیست. امر عدمی یعنی امری که اصلاً نمیتواند موجود باشد (شیء عدمی و محال). اگر منظور از امر عدمی همان «معدوله» باشد، خب تمام حرفهای قطبالدین شیرازی که اینقدر باسابقه و باسواد است، پنبه میشود! قطب شیرازی آدم عادی نبوده که متوجه چنین مطلب سادهای نشود. منظور ایشان از امر عدمی، امری است که «نازلمنزله محال» باشد؛ مانند «معدومٌ» یا «ممتنعٌ».
اگر محمول شما تعبیر به «عدم» (مانند: شریکالباری معدوم است) یا «ممتنع» و «محال» باشد، این چنین موجبهای چون رجوعش به سالبه است، حکم سالبه را دارد و میتوانید موضوعش را به حیثیت عدم مقید کنید. اما مابقی موجبات، ولو معدوله باشند، قید «من حیث هو معدوم» را در موضوعشان قبول نمیکنند.
نقد غفلت جمهور و توجیه کلام آنان
تا اینجا بیان کردیم که مراد ما از این فرق چیست و آنچه به ظاهر به نظر میرسد (مبنی بر لزوم وجود خارجی در موجبه و عدم آن در سالبه) مراد ما نیست. جمهور از این دقیقه غافل شدند و پنداشتند که موضوع سالبه میتواند در خارج معدوم باشد و موضوع موجبه باید موجود باشد؛ و اعمیت سالبه را نیز چنین توضیح دادند که چون در موارد بیشتری (هم وجود و هم عدم موضوع) صادق است، پس اعم است.
ایشان میفرماید این حرف باطل است، مگر اینکه کلام آنان را چنین توجیه کنیم که منظورشان همان حیثیتِ «من حیث هو معدوم» بوده است. یعنی در سالبه میتوان از وجود قطعنظر کرد و حتی عدم را ادعا نمود و سلب کرد، اما در موجبه باید به لحاظ وجود (ولو ذهنی) حمل کرد. اگر توجیه ما مرادشان باشد، حرفشان درست است، وگرنه کلامشان از روی غفلت صادر شده است.
«و لغفلة الجمهور عن هذه الحيثيّة»؛ چون جمهور از این حیثیت دقیق غفلت کردند، گمان شده است که تفاوت در این است که موضوع سالبه جایز است معدوم در خارج باشد «دون الموجبة».
«ولا یصح ذلک»؛ این گمان صحیح نیست مگر اینکه به «ما ذکرنا» تأویل برده شود. یعنی گفته شود مراد جمهور این است که سلب از معدوم «من حیث هو معدوم» صحیح است، برخلاف ایجاب. اگر این را بگویند، عبارتشان «فیستقیم» (درست و مستقیم) میشود و اشکال از کلامشان برداشته میشود.
خلاصهگیری نهایی (تمحض)
«فتمحّض بما ذکر»؛ این بخش خلاصهگیری از مطالب قبلی است. چون این مطلب ابتکاری است و در کتب گذشتگان نبوده، ایشان سعی دارد آن را چند بار تکرار کند تا با گفتارهای متعدد، مطلب کاملاً جا بیفتد. اگر در کتب قدما بود، احتیاج به تکرار نداشت، اما اکنون که نیست، یکبار مفصل گفته شد و یکبار هم به صورت خلاصه ذکر میشود تا آیندگان نیز از این مبنا تبعیت کنند.
انشاءالله بقیه مباحث برای جلسه آینده.